Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

All Activity

This stream auto-updates   

  1. Today
  2. خب اين كار يعني بي ارزش كردن پول ملي و رسوندن اون به حدي كه 4000 تومن معادل 40000 ريال برابر با دو تا انبر نسارا باشه شما اگه تشريف ببريد عطاري و بخوايد دو تا انبرنسارا بخريد دونه اي 2000 تومان بايد پول بديد اين كار خودش در حد معجزه اس ديگه .... ما معجزه گران قرن بيست و يكم هستيم.
  3. خدا عوضشون بده ...خدا زن و بچه اش رو حفظ كنه .... آدم وقتي اين نوع خبرا رو ميشنوه اميدوار ميشه ...اميد به اينكه هنوز انسان و انسانيت در اين مملكت نمرده و هنوز وجدان وجود داره ...شايد از اظهار نظرم بعضي از دوستان ناراحت بشن ولي واقعيت اينه كه وقتي كسي مايحتاج ضروري مردم رو از دارو گرفته تا خورد و خوراك به طمع كسب سود بيشتر احتكار ميكنه ، وقتي هزاران ميليارد تومن از مال مردم رو مي دزده تا آقازاده يا خانوم زاده اش لاكچري بازي دربياره و باهاش پوز بده .... وقتي دكتري قبل اينكه بره اتاق عمل زيرميزيشو از همراهان بيمار مطالبه ميكنه بعدش اقدام به عمل ميكنه ، وقتي هيچ شكم سيري از همسايه گشنه اش خبر نداره ، وقتي كارگر آبروداري به دليل عدم توانايي مالي هميشه شرمنده خانواده اش هست و هر روز كه سهله بلكه هر ثانيه آرزوي مرگ ميكنه تا عرق شرم رو پيشونيش نشينه چون نميتونه خواسته هاي به حق و ضروري خونواده اش رو تامين كنه قبول كنين كه شنيدن اين نوع خبرها مثل ديدن يه معجزه اس .............از شيخي پرسيدن كه يا شيخ آيا شنيدن صداي موسيقي حرام است ؟گفت: شنيدن آن صدايي حرام است كه از كشيدن قاشق به ته قابلمه خالي همسايه به دليل فقر و نداري بيرون بياد .... دلمون خونه نه از زندگي بلكه از زنداني كه بنام زندگي برا خودمون ساخته ايم يا ساخته اند. زندگي خيلي خوبه بزرگترين نعمت خداوند اينه كه خدا كسي رو قابل بدونه كه نعمت زندگي كردن رو بهش عطا كنه ولي خب ببين چه بلايي سرمون اومده كه هر لحظه اين نعمت بزرگ برامون شده عذاب و هي خدا خدا ميكنيم كه زود تموم بشه و راحت شيم .... زندگيهاتون شاد و پر از محبت باد
  4. در تجزيه و تحليل سقوط هواپيماي 707 ارتش جاي زنده ياد شادروان بهروز مدرسي ( معروف به عمو بهروز ) خاليه ايشون خلبان هواپيماي C130 بودند كه متاسفانه دو سال پيش فوت كردند بنده با ايشون به طريق مجازي ارتباط صميمانه اي داشتم مرحوم مدرسي انساني بسيار وارسته و روشنفكر بودند و از زواياي مختلف سوانح هوايي رو به صورت كاملا علمي تجزيه و تحليل ميكردند (روحشون شاد )
  5. خدا را شکر که مانند بعضی از کشورهای بلاد کفر در ایران و پایتخت ترافیک هوایی نداریم . بنده هم یک سئوال دارم . آیا ابتدا فرودگاه فتح را ساخته و سپس در اطرافش شهرک و منازل مسکونی ساخته اند یا اینکه فرودگاه را در میان شهرک ها و منازل ساخته اند ؟
  6. جناب crounus2000 با سلام و احترام همواره از مطالب و نقطه نظرات شما لذت برده ام . در خصوص مطلب بالا باید عرض کنم که بنده قدردانی از تمام اقشار را پسندیده میدانم . سخن بنده این است که در مقاطعی ما از آن سوی پُشت بام سقوط میکنیم . بعضی مشاغل هستند که تنها وظیفۀ آنها خدمات رسانی و کمک و نجات جان همنوعان است . تشویق و تنبیه هم باید چهارچوبی داشته باشد . اینکه بنده بعنوان راهدار یا عضوی از عزیزان هلال احمر باشم و برای هر قدمی که بردارم از من قدردانی شود گمان نمیکنم چندان چنگی به دل بزند . تصور کنید بارها مسئولین 118 اعلام کرده اند که هنگام حادثه (البته در تهران و با توجه به ترافیک خیابان ها ) حداکثر بعد از هشت دقیقه در صحنه حاضر میشوند . هفتۀ قبل جلوی چشم خودم یک موتوری با یک ماشین تصادف کرد . مسافت محل حادثه با نزدیکترین مرکز اورژانس کمتر از دو کیلومتر بود . اگر بگویم بالای بیست دقیقه طول کشید تا آمبولانس رسید باور می کنید ؟ این معظل در اکثر مشاغل خدماتی از این دست وجود دارد . شما انتظار دارید جناب آقای دکتر ملازاده که پزشک هستند وقتی صحنۀ جان دادن همنوع خود را می بیند بی تفاوت باشد ؟ تأسف من این است که کمتر کسی پیدا میشود خدمت به همنوع را به خاطر خدا و انسانیت انجام دهد .
  7. با درود و احترام دلیل حذف پست را لطفا بفرمایید .
  8. Yesterday
  9. البته میخواستم پست را حذف کنم اما گزینه حذف برای من فعال نیست
  10. من میدانم یک فروند بالگرد در اون عملیات سرنگون شده و جسد هردو خلبان آن در همان ماه توسط امریکایی ها از آب گرفته شد لذا من احتمال می دهم اشتباه نوشتاری هست چون از دو سرنشین نام برده شده که بالگرد هم دو سرنشین داشت
  11. فرمایش شما درسته اما وقتی شما یه کاری انجام بدید و عوض تشکر بگن وظیفت بوده ؛ زیاد خوشایند شما واقع نمبشه همونطور که منم خوشایندم نیست و از این بدتر توبیخ شدن بخاطر انجام یک عمل درست که واقعا باعث دلسردی فرد میشه اصلا بگید چرا با اینکه ورزشکاران برنده شدن در مسابقات و کسب مدال وظیفه شونه ، چرا مردم به باشگاه میرن و تشویقشون میکنن؟؟؟؟ جواب معلومه ، برانگیختن حس وظیفه شناسی در ورزشکار و الگو ساختن از قهرمانان برای سایرین پس تشویق این افراد علاوه بر قدردانی و برانگیختن حس وظیفه شناسی شون میتونه الگویی برای افراد کم کارتر درست بکنه و انگیزه ای برای اونها باشه
  12. اینکه بتوان جان فردی را نجات داد بزرگترین اقدامی است که از نظر بنده مساوی با صدها حج واجب است . نجات همنوع وظیفۀ هر انسانی است . اما چیزی که مدتهاست آزارم میدهد این است که بعضی ها انجام وظیفه توسط فرد یا افرادی را بیش از حد بزرگنمایی میکنند . جناب ملازاده پزشک هستند و سوگند خورده اند تا برای نجات انسانها تلاش کند . پس ایشان وظیفۀ ذاتی و شغلی خود را انجام داده است . یا با بارش چند سانت برف رادیو تلویزیون در بوق و کرنا میکند که مأموران راهداری ، هلال احمر و پلیس راه چندصد نفر را نجات دادند . اگر راهداران عزیز و پرسنل هلال احمر و پلیس راه در چنین شرایطی به داد مردم نرسند پس کی میخواهند انجام وظیفه کنند ؟ مثل این میماند که بگویند نگهبانی در خط مقدم یکی از نفرات دشمن را کشت و مانع نفوذ دشمن به خاکمان شد . آیا در جنگ سرباز باید سیب زمینی پوست بگیرد ؟ خب وظیفۀ سرباز نگهبانی دادن و جلوگیری از نفوذ دشمن است . آنقدر در کشور کم کاری دیده ایم که انجام کوچکترین کاری را بزرگش میکنیم .
  13. چقدر شایسته است عزیزانی که مطلب میگذارند حتما مستند و با مدرک باشد . از جناب ناشناس عجیب سپاسگزارم که یادآوری فرموده اند .
  14. هنر مسئولین را با چشم غیر مسلح هم میتوان بخوبی مشاهده کرد . البته بنده با سند سخن میگویم تا کسی نتواند منکر هنرمندی مسئولان بشود . چشم ها را بشورید دیگه تا بتونید ببینید . من خودم خیلی روی این عکس فکر کردم ولی به جایی نرسیدم و تصمیم گرفتم بعنوان جوک آن را برای دوستان نمایش دهم .
  15. معمولاً فرودگاه های نظامی و غیر نظامی دارای علائم و مشخصاتی هستند که با یکدیگر اشتباه گرفته نشونداز جمله همین پایگاه بالگردی فتح که تا حد زیادی با سایر فرودگاه های تجاری متفاوت است.
  16. یک فروند هواپیمایی امریکایی را با دو سرنشین مورد هدف قرار می دهد و آن را سرنگون می کند. در این درگیری یک هلیکوپتر از نوع کبرا سرنگون شد که سپاه آن را به نام خود مصادره کرده و هیچ هواپیمای آمریکایی سرنگون نشد.
  17. Last week
  18. هنگامی که در خیابان مولوی تهران، پایش را از اتوبوس بر روی زمین گذاشت، خستگی راه را احساس کرد. تهران خیلی با نیشابور تفاوت داشت. آنجا کجا و اینجا کجا؟! آدم های رنگارنگ که هیچ کدام به هم نمی خوردند و همه مسحور زندگی خاکی شده بودند، مدتی نگاهش را به سوی خود جذب کردند. اولین کاری که باید می کرد، رفتن به یک مسافرخانه و کرایه ی اتاق بود. اول صبح که شد، به طرف محل استخدام نیروی دریایی رفت و مدارکش را تحویل داد. پس از اتمام کار، تا نزدیکی های ناصر خسرو را پیاده رفت. در راه، نگاهش روی اولین تابلو متوقف شد؛ «مسافرخانه ی آسایش». در چوبی رنگ و رو رفته اش را فشار داد و داخل شد. گوشه ی راهرو، دو نفر ایستاده بودند و در حالی که پشتشان به او بود، با صاحب مسافرخانه صحبت می کردند. ـ اسم؟ ـ ناصر خوش نیت. ـ اسم شما؟ ـ امیر مقدم. ـ شناسنامه هایتان را که همراه دارید؟ صاحب مسافرخانه در حالی که شناسنامه ی آن دو نفر را می گرفت، پرسید: «چند شب؟» یکی از آنها جواب داد: فقط امشب، ان شاء الله فردا می رویم نیروی دریایی و زحمت را کم می کنیم. و از آن لحظه بود که نگاه محمد در نگاه امیر و ناصر گره خورد. خودش را به آنها معرفی کرد و فردا صبح، هر سه نفر به سمت ستاد نیروی دریایی به راه افتادند ... سال ها گذشت و آنها پس از طی دوران آموزشی، به یگان های خود رفتند؛ ولی خاطره ی آن شب و مسافرخانه ی آسایش همچنان در ذهنشان باقی ماند. محمد، مدتی به کشور ایتالیا رفت و در آنجا هم با عزّت نفس زیست. در طول دوره، هیچ گاه نمازش ترک نشد. هنگامی که به ایران بازگشت، اوج انقلاب بود. طولی نکشید که جنگ هم شروع شد و امیر و ناصر در تاریخ 1359/09/07 در حماسه ی پیکان به شهادت رسیدند. از آن به بعد، محمد نیز حال و هوای دیگری پیدا کرد. مدام در خانه برای سه دخترش، لیلا و سمیه و سمانه، داستان امیر و ناصر را تعریف می کرد و آنها هم هیچ گاه از این داستان خسته نمی شدند. انتظار پیوستن به امیر و ناصر، انتظار شکننده ای بود که هشت سال طول کشید و او سرانجام با شکستن نفس خود، از عرشه ی ناو «سهند» به سوی دوستان قدیمی پرواز کرد. پیکر مطهّرش را به نیشابور بردند و در کنار اشک های سه دختری که دیگر قصّه های بابا را نمی شنیدند، به خاک سپردند. امروز لیلا، سمیه و سمانه، هرگاه یاد قصه می کنند، سراغ بابا می روند و بابا حدیث عشق را برای دخترانش ترنّم می کند
  19. Today
  20. شهید محمد هاتفی شرق در سال 1338 در شهرستان نیشابور به دنیا آمد. مادر در هفت سال اول کودکی، او را در ایام محرم و صفر سیاه پوش می کرد و به مراسمات مذهبی می برد. محمد بعد از آن راهی مدرسه شد و تحصیلات خود را تا سال سوم دبیرستان ادامه داد. او تنها فرزند پسر خانواده بود و هشت خواهر داشت. سپس وارد ارتش شد و مدتی هم برای آموزش تعلیمات نظامی به ایتالیا رفت. شهید هاتفی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 ازدواج نمود و ثمره این ازدواج سه فرزند دختر می باشد. او فردی مهربان، با اخلاق، مومن و پرتلاش بود. علاقه شدیدی به امام داشت و این علاقه باعث شد که با شوق فراوان به خدمت خود ادامه دهد و حدود یک ماه قبل از شهادت به طور داوطلبانه در جبهه نیروی زمینی خدمت کرد. هنوز چند روزی از بازگشت او به بوشهر نگذشته بود که برایش مأموریت برای بندرعباس پیش آمد. صبح که عازم مأموریت و رفتن به ناوچه شد. چند بار با همسر و بچه هایش خداحافظی کرد و تا در حیاط رفت و برگشت و مجدداً صورت بچه ها را بوسید. این آخرین دیدار شهید هافتی با همسر و بچه هایش بود. او در همان روز عازم بندرعباس شد و دو روز بعد که مصادف بود با روز اول ماه مبارک رمضان 29 فروردین سال 1367 بر اثر درگیری با ناوگان و هواپیماهای امریکای و اصابت موشک به ناوچه جوشن و برخورد ترکش موشک به شهادت رسید. ناگفته نماند روزی که شهید هاتفی به ناوچه رفت فرمانده و پرسنل ناوچه همگی اصرار داشتند که برگردد و استراحت کند ولی او قبول نکرد و گفت: ما همه با هم به این مأموریت می رویم، درست نیست که شما در این مأموریت مهم شرکت داشته باشید و من نباشم. به گفته دوستانش که مجروح شدند شهید هاتفی یک فروند هواپیمایی امریکایی را با دو سرنشین مورد هدف قرار می دهد و آن را سرنگون می کند. مزار این شهید سرافراز و شجاع میهن در استان خراسان رضوی، شهر نیشابور، بهشت فضل واقع شده است
  21. Last week
  22. شهید هوشنگ اسدالله پور که در دهم خرداد 42 در شهرستان گنبدکاووس بدنیا آمدسال 1347 بود كه دست روزگار، پدر مهربان هوشنگ را درحالی كه هوشنگ فقط پنج سال داشت، از او گرفت. اما علاقه او به فراگیری علم و دانش دلیلی شد تا فراتر از هر محرومیتی در دوران تحصیل هر ساله از شاگردان ممتاز مدرسه باشد. هوشنگ اسد‌الله‌پور، از برترین‌های دبیرستان اسفند(شریعتی سابق) بود و در میدان كشتی مردانه مبارزه می‌كرد. او در مسابقات كشتی و دو میدانی رتبه‌های خوبی را كسب كرد و از برترین‌‌های شهر خود شد. در اوایل دهه 60 وارد دانشکده افسری ارتش و در رسته توپخانه مشغول فراگیری علوم نظامی شد و برای تکمیل این آموزش ها به اصفهان رفت و در ادامه درسمت فرماندهی آتشبار لشکر 16 قزوین مشغول خدمت شد. این شهید پاک باخته به میهن که درجریان جنگ تحمیلی درجبهه های نبرد حضوری فعال داشت، همزمان با حمله منافقین و اشغال شهر ˈمهرانˈ به این شهر مرزی اعزام و با حملات توپخانه ای بر مواضع دشمن, به دفاع دلیرانه از این شهر پرداخت. سرانجام طی اجرای یكی از عملیات‌ها در مهران در تاریخ 29 /3/ 1367، شهید سرلشکر هوشنگ اسدلله پور و نیروهای دلیرش پس از مبارزه و ایستادگی در برابر منافقان به دلیل محاصره منطقه، مجبور به عقب‌نشینی از منطقه شدند. شهید سرلشکر هوشنگ اسدلله پور با تعهدی كه به نیروهایش داشت، آنها را به عقب بازگرداند. در این حین بود كه متوجه شد اطلاعات مهم نظامی در منطقه عملیاتی مهران جامانده و نباید به دست منافقان بیفتد. شهید اسدلله پور در نهایت شجاعت همراه یكی از سربازانش كه داوطلبانه با او همراه شد، به سمت منطقه محاصره شده به دست دشمن ، باز می‌گردند. و به اطلاعات مورد نظر دست یافت و آنها را از بین برد تا دست دشمن نیفتد. در این میان منافقان از راه می‌رسند و شهید سرلشکر هوشنگ اسدالله‌پور و همراهش در محاصره می‌افتند. شهید اسدلله پور با تلاش و ایثاری كه از خود نشان می‌دهد، سرباز همراهش را از مهلكه دور می‌كند و خود تا آخرین تیر اسلحه‌اش و تا آخرین نفس‌های مقاومت می‌كند و سرانجام به شهادت رسید منافقین از آنجا كه كینه او را به دل داشتند و در انتظار دستگیری‌اش بودند، پیكر مطهرش را در میدان مركزی شهر مهران به دار آویخته و سپس آن را به آتش كشیدند
  23. خوب این را چه باید گفت #هوانوردی عبرتى كه نگرفتيم و منجر به سانحه اى مرگبار شد چندى پيش بود كه يك هواپيماى مسافربرى، باند فرودگاه فتح را با باند فرودگاه پيام كرج اشتباه گرفته بود و در آخرين لحظات متوجه اشتباه خود شد و go around كرده و جان مسافران را نجات داد. پس از اين حادثه جدى، پتانسيل خطر در طرح تقرب اين فرودگاه محرز شد و نيازمند واكنش سريع متوليان صنعت هوانوردى و شركت فرودگاههاى كشور بود تا خلبانها را از وجود يك باند ديگر در نزديكى فرودگاه پيام آگاه كند و يا تجهيزات ناوبرى فرودگاه پيام را اصلاح و بروزرسانى نمايد. اين تمهيدات ايمنى انجام نشد و روز حادثه نيز كاپيتان غيور قجاوند نيز دچار همين اشتباه شد. در لحظات آخر نيز متوجه اشتباه شد و با فشردن تراتل ها قصد انصراف از فرود داشته است اما دير شده بود. موتورهاى بوئينگ٧٠٧ بدليل تأخير در واكنش به تصميم خلبان، نتوانست هواپيما را نجات دهد. هواپيما در انتهاى باند به ديوار برخورد كرده و وارد يك محوطه باغ مانند شده و حدود ٢٠٠ متر روى زمين كشيده شده است. بالهاى هواپيما، درختان را قطع كرد و قطع كرد تا در نهايت با برخورد به يك ساختمان مسكونى، متوقف شد. اكنون چه كسى پاسخگوى اين سانحه است؟ از بررسى حادثه جدى چند ماه پيش چه درسى گرفتيم و چه اقدام پيشگيرانه اى انجام شد؟
  24. Today
  25. دکتر مسعود ملازاده پزشک مرکز آموزش شهداء وظیفه نیروی دریایی راهبردی ارتش جان مادر و فرزندش را از مرگ حتمی نجات داد. به گزارش روابط عمومی ارتش، دکتر مسعود ملازاده، رئیس درمانگاه مرکز آموزش شهدای وظیفه نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در سیرجان با حضور بر بالین مادر باردار فاقد علائم حیاتی با انجام عملیات احیاء و جراحی، مادر و فرزند را از مرگ حتمی نجات داد. مادر باردار که توسط اورژانس 115سیرجان به بیمارستان امام رضا (ع) اعزام شده بود از طرف پرسنل اورژانس اعلام می گردد که نامبرده فاقد علائم حیاتی(قلبی-تنفسی)و باردار می باشد که با حضور دکتر ملازاده، رئیس درمانگاه مرکز آموزش شهدای وظیفه نداجا عملیات احیاء بیمار انجام شد. بنابراین گزارش، پس از احیاء بیمار ،متخصص زنان و زایمان اقدام به عمل سزارین می نماید و سریعا نوزاد را از شکم مادر خارج می نماید. نوزاد نیز که فاقد علائم حیاتی بوده توسط ایشان احیاء و به زندگی بازمی گردد. منبع:https://www.aja.ir/portal/Home/ShowPage.aspx?Object=NEWS&CategoryID=b8789b0b-9886-4e12-94fb-8ecaaa0f102e&WebPartID=8f4ea065-6385-42a4-b57e-87b7304cd4ba&ID=120a0f8e-92cf-4c3a-b4dd-27c9b738151f
  26. Last week
  27. «ابوالفضل اصفهانی» ۱۸ سال بیشتر نداشت که به جبهه رفت و ۲ سال بعد وقتی برای آخرین بار برای انجام کار‌های پایان خدمتش به غرب رفته بود شهید شد. به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، برای آن‌هایی که زندگی در دوران دفاع مقدس را تجربه کرده‌اند شهادت سه نفر از اعضای خانواده اتفاق خیلی عجیبی هم نیست، زمان اقتضای خودش را داشت و جوان‌ها برای دفاع از خاک و وطنشان از هر سوی کشور روانه جبهه‌ها می‌شدند، همه برای دفاع حاضر بودند، چه آن پسری که تک فرزند خانواده بود چه برادرهایی که دسته جمعی راه جبهه را در پیش می‌گرفتند. خانواده شهید اصفهانی هم از قاعده خانواده‌هایی که جوان هایشان را به جبهه فرستادند مستثنی نبودند. فرهنگسرای عطار در سری دیدارهای هفتگی خود با خانواده شهدا این هفته به دیدار خانواده شهید «ابوالفضل اصفهانی» رفته و اعضای این خانواده به گفت‌وگو نشسته است که در ادامه می‌خوانید: مادر شهید ابوالفضل اصفهانی 6 فرزند دارد، سه پسر و سه دختر که در میان آن ها ابوالفضل سال 65 در کله قندی کردستان به شهادت رسید. فرزند دوم خانواده بعد از یک دختر، پسری شد که نامگذاری اسمش ماجرای جالبی دارد که مادر تعریف می‌کند: «ابوالفضل که به دنیا آمد شب خواب دیدم روی تخت سه طبقه ای خوابیده ام، آقایی سوار بر اسب سفید آمد و صورت بچه ای که بغلم خوابیده بود را تماشا کرد و رفت. صبح که از خواب بیدار شدم خیل گریه کردم، قبل از ابوالفضل بچه ای را باردارم بود که از دستش دادم، فکر می کردم حتما اتفاقی هم برای بچه تازه به دنیا آمده ام می افتد. ما از قدیم توی خانه مراسم روضه داشتیم، پسرم که شش روزه شد مراسم روضه در خانه مان برگزار شد. مادرم ماجرای خوابی که دیدم را به حاج آقای روضه خوان تعریف کرد و حاج آقا هم گفت کسی که به صورت بچه نگاه کرد حضرت ابوالفضل بود، همین شد که به پیشنهاد حاج آقا اسمش را ابوالفضل گذاشتیم. از بس نگران بچه بودم هر روز صدقه می گذاشتیم، مادرم می گفت این بچه نظر کرده است.» مرضیه خواهر بزرگتر ابوالفضل که پنج سال باهم تفاوت سنی داشتند می گوید: من و ابوالفضل خیلی باهم مهربان بودیم و چون من بزرگتر از او بودم خیلی وقت ها حامی اش می شدم. ابوالفضل مثل اکثر بچه های آن زمان خودش را با جریانات انقلاب و جنگ همراه کرده بود. مادرش تعریف می کند: «کلاس چهارم بود که یک روز از مدرسه آمد و با خوشحالی گفت توی بسیج ثبت نام کرده ام، خیلی ناراحت شدم و حتی گریه ام گرفت، میترسیدم اتفاقی برایم بیوفتد.» مادر درباره رفتن پسرش به جبهه ادامه می دهد: «سوم راهنمایی بود که گفت می خواهد به جبهه برود هم گریه کردم. از اینکه برود راضی بودم، آن زمان همه بچه ها می رفتند، ولی ترس از حرف مردم داشتم، خواهر خودم اولین کسی بود که می گفت برای چه گذاشتی پسرت به جبهه برود. از حرف در و همسایه هم می ترسیدم که می گفتند بچه ات را فرستادی جبهه که شهید بشود و تو افتخار کنی که مادر شهید هستی. تا اینکه خواب حضرت زهرا (س) را دیدم که گفت تو بچه ات را می خواهی؟ باشه برای خودت. چند روز بعد ابوالفضل تصادف کرد، گفت مادر دیدی؟ نگذاشتی بروم جبهه این اتفاق افتاد.» وی ادامه می دهد: «سه ماه بود بدون اینکه به ما خبر بدهد رفت جبهه، به ما گفت می رود پادگان آموزشی، در این مدت هیچ خبری از او نداشتیم، هر شب گریه می کردم و بهانه می گرفت. پدر می گفت جبهه رفته که رفته تو برای چه اینقدر گریه می کنی؟! یک شب ساعت 3 بود که زنگ در خانه را زدند، دیدم ابوالفضل است، دوستش در جبهه زخمی شده بود و به تهران آمده بودند. بعد هم به خدمت سربازی ثبت نام کرد و به خدمت رفت.» از بچگی که در بسیج ثبت نام کرد همیشه همراه دوستش امیر حق وردی بود، با او هم به جبهه رفت، شش ماه قبل از ابوالفضل، امیر به شهادت رسید. آخرین باری که قرار شد ابوالفضل به جبهه برود برای انجام کارهای پایان خدمتش بود، با داماد خانواده در یک روز به جبهه رفتند، ابوالفضل به جبهه جنوب رفت و یک هفته بعد از شهادت داماد خانواده او هم به شهادت رسید. مادر می گوید: «عملیات نصر 7 بود، ابوالفضل در حال نجات دوستش بود که خمپاره ای می خورد به شهادت می رسد.» مراسم هفتم داماد خانواده خبر شهادت ابوالفضل را برای خانواده می آورند، مادر خاطره آن روز را اینطور تعریف می کند: «ما در مراسم هفتم بودیم، اصلا خبر نداشتیم چه اتفاقی افتاده، مردم محله در خانه مان جمع شده بودند، پدرش که مردم را دید و خبر دادند ابوالفضل به شهادت رسیده سکته کرد، من هم بیهوش شدم.» مادر شهید اصفهانی از خصوصیات اخلاقی و رفتاری فرزندش اینطور تعریف می کند: «بچه خوب و مهربان و اهل نماز و روزه بود. نماز که می خواست بخواند می رفت توی اتاق و در را قفل می کرد.» منبع:http://defapress.ir/fa/news/327865/دریافت-کارت-پایان-خدمت-با-مُهر-شهادت
  28. شهید علی‌اکبر اسماعیل‌زاده عاشق خلبانی بود و در یکی از عملیات‌های پروازی‌اش در منطقه شیراز به همراه استاد خود به شهادت رسید. گروه حماسه و جهاد دفاع پرس: سال 1352 در شهرستان آمل به دنیا آمد. تحصیلاتش را در دبیرستان به اتمام رساند و در ارتش استخدام شد و پس از قبولی در امتحانات ورودی آموزشگاه خلبانی به هوانیروز پیوست. او توانست در دوران جوانی چند جزء از قرآن را حفظ کند، در کنار این در رشته های کشتی و شنا صاحب عنوان قهرمانی بود. استاد ورزش بود ولی همیشه من را استاد خطاب کرد سرگرد «بهزاد سالاری» همرزم شهید اسماعیل زاده می گفت: من استاد شهید اسماعیل زاده بودم. بهزاد فردی منضبط، مدیر و مدبر بود به طوری که وقتی فرمانده گردان دانشجویان شد، همه ی دانشجویان شیفته ی اخلاق و مدیریت او شدند. قهرمان ورزشی بود و با توجه به هیکل تنومندی که داشت، دوست داشت پرسنل تحت امرش از قدرت جسمانی خوبی برخوردار باشند و به همین خاطر هر روز صبح با پرسنل ورزش می کرد. روزی برای آموزش و بدنسازی به خدمت او رسیدم و خواستم که اصول بدنسازی ورزش را به من یاد بدهد. خیلی مشتاقانه با من شروع به کار کرد و در طول چند ماه آموزش همیشه مرا استاد خطاب کرد و هرگز پا از حریم احترام بیرون نگذاشت. پس از مدتی هم به سبب کاردانی و لیاقت برای دوره ی هلی کوپتر کبرا انتخاب شد.» عاشق خلبانی بود سروان «قاسم روشنی» از قول پدر شهید چنین می گفت: «پدرش می گفت که از بچگی به ارتش و خلبانی علاقه مند بود. یک بار ضمن درو کردن برنج، تکه پوستی از انگشتش جدا شد و به زمین افتاد. دیدم دنبال آن می گردد، گفتم نگران نباش به جایش پوست تازه در می آید، گفت میترسم اشکالی پیش بیاید و برای استخدام در ارتش دچار مشکل بشوم.» او عاشق خلبانی بود، یک بار در جلوی ناهارخوری دانشگاه چشمش به یک ماکت هلیکوپتر کبرا افتاد، آهی کشید و گفت: آیا می شود روزی من خلبان هلیکوپتر بشوم! پس از پایان تحصیلات قرارشد از دانشجویان سال چهارم تعدادی را برای خلبانی انتخاب کنند که او نیز داوطلب شد و پس از آنکه در امتحانات ورودی دانشکده هوانیروز قبول شد از خوشحالی مسیر بیمارستان تا پادگان را دوید. در دوره ی آموزش خلبانی هم همیشه فعال بود، در دوره ی زمینی خلبانی، نفر اول شد و در دوره های پرواز نیز همیشه جزو بهترین ها بود و به همین خاطر برای استادی خلبانی انتخاب شد. پرواز بر آشیانه شهادت قبل از اعزام به مأموریت «دارنگون» با من تلفنی تماس گرفت و گفت خدا کند با نمازیان پرواز کنم و چنین شد و همگی به شیراز رفتیم. آن شب یکی از دوستان خوابی دیده بود که صبح قبل از پرواز به اسماعیل زاده گفت. خواب همکارمان در مورد شهادت اسماعیل زاده بود که اسماعیل زاده لبخندی زد و گفت: حتما دیشب زیاد خورده ای. جناب علی اصغری از همکاران وقتی خواب آن دوستمان را شنید گفت: صدقه بدهیم و صدقه دادیم. وقتی پرواز شهید نمازیان و شهید اسماعیل زاده آغاز شد ما پشت سر آنها بودیم. جناب علی اصغری از من خواست که کمی ارتفاع بگیریم تا بتوانیم هلیکوپتر را زیرنظر داشته باشیم که در همین اثنا خبر سقوط هلیکوپتر کبرا را دادند. ما در مدت کمتر از 2 دقیقه به آنها رسیدیم، جناب نادری مشغول فیلمبرداری بود که ناگهان به طرف بیابان دوید و موشکها از هلی کوپتر جداشدند و یکی از آنها در نزدیکی پای او به زمین خورد و منفجر شد. من یک لحظه فکر کردم که پاهای نادری هم قطع شد. وقتی کپسول آتش خاموش کن تمام شد و نتوانستم آتش هلی کوپتر را مهار کنم، به طرف او رفتم و متوجه شدم که فقط چشمانش ترکش خورده است. او با دیدن من فریاد زد! نمازیان، اسماعیل زاده و هلیکوپتر را نشان داد. ما مجددا به طرف هلی کوپتر برگشتیم، آتش همه ی هلی کوپتر را گرفته بود و هیچ گونه امکان کمکی وجود نداشت و به این صورت یاران ما یعنی اسماعیل زاده و نمازیان به شهادت رسیدند. من با اسماعیل زاده خیلی دوست بودم، هنوز هم به او فکر می کنم و گاهی به خوابم می آید. یک بار هم او را در خواب دیدم. گفتم فلانی چطور شد شما دچار سانحه شدید؟ چیزی نگفت. یک بار هم او را در خواب دیدم که با هم به مجلس ختمی می رویم. یک نفر آب آورد و اسماعیل زاده نخورد و گفت: ما در جام مخصوص آب می خوریم. شهید اسماعیل زاده خرداد سال 78 در حین پرواز در کنار استاد خود شهید نمازیان در منطقه دارنگون شیراز دچار سانحه شد و به فیض شهادت رسید. منبع:http://defapress.ir/fa/news/327962/پرواز-بر-فراز-آشیانه-شهادت-علی‌اکبر-عاشق-خلبانی-بود
  29. پیکر پاک خلبان شهید امیر سرتیپ «محمدباقر ندری» صبح امروز بر روی دستان مردم شهید پرور لرستان تشییع و به خاک سپرده شد. به گزارش خبرنگار دفاع پرس از خرم آباد، یکشنبه 23 دی ماه هواپیمای بوئینگ 707 با 16 سرنشنین به پرواز درآمد، پروازی برای سربلندی میهن. خلبان به ناگاه متوجه نقص فنی می شود و مجبور به فرود اضطراری، اما هواپیمای غول پیکر به دیوار فرودگاه برخورد می کند و جان 15 نفر از عزیزان سرزمینمان را می گیرد. کبوترانی که مادران و خانواده چشم به راه فرودشان بودند، پروازشان فرود آمد و بر زمین نشست اما بدون بازگشت سربازان وطن. لرستان از دیرباز خلبانان غیوری همچون شهید علی کیارش و شهید عبدالرضا کوپال را در دفاع از کیان انقلاب اسلامی در جنگ تحمیلی تقدیم انقلاب نموده است و اکنون شهید امیرسرتیپ «محمدباقرندری» نیز از شهدایی که برای حفظ دفاع مقدس و مردم سرزمینمان برای همیشه به آسمان ها پرواز کرد. پروازی که روح بلندش را به ملکوت اعلا رساند و تقدیر چنین نوشت که در 27 دی ماه پیکر پاک دو شهید این حادثه تلخ بر روی دستان مردم شهید پرور لرستان تشییع و به آسمان فرستاده شود. منبع:http://defapress.ir/fa/news/328184/آخرین-پرواز-کبوتر-خونین-بال-بر-فراز-خرم-آباد
  30. با تشکر از لطف شما استاد گرامی بیصبرانه منتظر ادامه مطالب هستیم با تشکر .
  31. سلام چشم ممنونم از لطف شما سرور دچار مشکل شده تمامی آژلودهای اخیرازدست رفته اند حدود 140تصویر آماده ارسال داشتم که سرور آژلود در حال انتقال از کشور کانادا به ایران بوده که دچار مشکل شده باید سرور را تغییر دهم چشم بزودی تقدیم میکنم
  32. بنده همه عکسها رو میبینم نکنه با فیل تر شکن میایی؟ *** ** * مبحث کلاه میشه گفت کاملترین مبحث انجمن تا این لحظه هست. میشه از این پست یک کتابچه استخراج کرد
  33. Load more activity