Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

kalafe2006

مدیریت مجموعه
  • Content count

    3,581
  • Joined

  • Last visited

Community Reputation

38963 Excellent

2 Followers

About kalafe2006

  • Rank
    مدیر
  • Birthday ۸۳/۰۷/۲۳

Contact Methods

  • جنسیت مرد

Profile Information

  • شهر شیـــــراز

Recent Profile Visitors

2,429 profile views
  1. در اسلحه های سنگین ضد زره فکر نکنم اسلحه ای به دقت و چابکی در تغییر موضع مثل 106 باشه، شخصا خیلی دوستش دارم البته بیشتر بخاطر چابکی و قدرتش راستی صندلی داغ شده صندلی دق
  2. با عرض معذرت مطلب تکراری است و تا ساعاتی دیگر حذف خواهد شد
  3. این یکی حرف نداشت
  4. درود عرض ادب دیل عدم واگذاری دوربین دید در شب چه چیزی بود استاد ؟ چرا از تجهیزات موجود حداکثر استفاده نمیشد؟
  5. خلبان چیره‌دست عراق در چنگال تامکت خاطره‌ای از قهرمان میهن، جناب سرهنگ خلبان مصطفی روستایی . خیلی وقته که با خودم درگیرم که این ماجرا رو باز گو کنم یا نه، انگار یه چیزی گوشه ذهنم بهم میگه، خاطره اون روز رو فقط واسه دل خودم نگهدارم، همپرواز خوب من در آن پرواز شادروان رضا طهماسبی، مدتهاست که دیگر در میان ما نیست، اما من هرگز لبخند زیبایی که همیشه روی صورت قشنگش میدرخشید رو از یاد نمی برم، تا روزی که شاید دوباره ببینمش . . آنشب ساعت هشت ونیم گذشته بود که در پایگاه اصفهان نشستم، تا هواپیما رو در آشیانه پارک کردم و به دی بریفینگ گردان نگهداری رفتیم خیلی طول کشید، ده و نیم بود که رسیدیم گردان، از دیدن تابلو دهنم باز موند، فردا صبح تیک آف ساعت پنج ونیم، من با رضا طهماسبی برنامه شده بودیم. ساعت از یازده هم گذشته بود که رسیدم خانه و هنوز داشتم لقمه آخری رو میجویدم که با همون لباس پرواز افتادم روی کاناپه و با دست به خانمم اشاره کردم قبل از اینکه بچه‌ها بیدار بشن، بره سراغشون که بیدار نشوم. هنوز درست خوابم نبرده بود که تلفن زنگ زد، در گیچی خواب و بیداری گوشی را ورداشتم، فقط شنیدم که دیسپچ گردان بود گفت: یه ربع دیگه پایین ساختمون باش. نیمه آبان ماه هوای اصفهان رو به سردی میره، صبح روز ۱۴ آبان ۱۳۶۱ من و رضا طهماسبی، با تامکت ۶۰۷۸-۳ و اسم پروازی "کاپیتان ۱" چند دقیقه مونده به پنج ونیم صبح از اصفهان پرواز کردیم و دقایقی بعد در اختیار رادار دزفول قرار گرفتیم، منطقه آرام بود و صفحه رادار ما پاک پاک. بیست مایلی مانده به مرز رادار بهمون برگشت داد و این چرخ چرخ دوسه بار تکرار شد، آخر منطقه یه دفعه از راست برمیگشتیم و یه دفعه گردش به چپ میکردیم، هوا روشن شده بود که ما در آخر منطقه گردش براست برای برگشتن شروع کردیم. اواسط گردش، رضا گفت: یه لحظه نگرد! و بلافاصله به دزفول گفت: یک هدف دارم بیش از پنجاه مایل، سمتش حدود دویست، سرعت بالا رادار جواب داد: یه لحظه صبر کن! ممکنه بچه‌های بالایی در اختیار سوباشی همدان باشن. چند ثانیه طول کشید و سپس گفت: ترافیک خودی در اون منطقه نداریم، حواستون جم باشه عراقین! چند لحظه بعد رضا گفت دیگه ندارمش ولی مطمئنم واقعی بود، رادار گفت: الان من دارمش، دوتا هستن و احتمالا دارن میان برای دزفول یا اهواز، سی درجه به چپ شما پایین سمتشون صد و هشتاد. به رضا گفتم سریع میرم پایین استقبالشون، رادار گفت پنجاه به چپ شما ، سمت ۱۸۰ فاصله ۲۰ مایل و رضا داد زد دارمشون ولی فاصله زیر ده مایله سریع بگرد به چپ سریعتر! باید بریم پشتشون! بازم رفتم پایینتر و بیشتر به چپ، سرعتم عالی بود، سویچهارو تنظیم و موشک حرارتی رو انتخاب کردم. اول، دومی رو دیدم! و کمی بعد و مقداری جلوترش، لیدر رو دیدم. فاصله هنوز انقدری نبود که نوع اونارو تشخیص بدم ولی حدس زدم یا سوخو-۲۲ هستن ویا میگ-۲۱، به رضا گفتم: دیدمشون. حواست به بیرون باشه. و رفتم دنبال شماره دو. حدس زدم تا دو دقیقه دیگه فاصله ام برای شلیک خوب میشه. دیگه کاملا میدیدم که دوتا میگ-۲۱ هستن. تا آمدم شماره ۲ را بزنم چنان دیوانه وار براست گشت که شاید یه ثانیه ازش جا موندم و تو همین یه ثانیه، تو زمینه کوهها گمش کردم، دوباره داد زدم: رضا شماره دو رو گم کردم میرم برای لیدر! مواظب باش اون یکی ساندویچ مون نکنه! رضا خیلی خونسرد گفت: راحت باش! عقب و راست رو کاملا دارم. پس‌سوز رو تا آخر اضافه کردم، حدس زدم فاصله حدود سه مایل و شاید کمی بیشتره . سرعتم خوب بود و سریع داشتم بهش نزدیک می شدم، هنوز تون (صدای که پس از مناسب شدن فاصله و تشخیص امواج فروسرخ اگزوز هواپیمای هدف توسط حسگرها به خلبان اعلام آمادگی شلیک میکند) موشک حرارتی رو نگرفته بودم، خیلی ناگهانی یه چیزایی از زیرش افتاد پایین. احتمالا مهماتش رو انداخت و با یه شیرجه تند رفت پایین و به راست. منم یه مقدار بالاتر از او، همراهش گشتم. یه رودخونه زیر پامون بود کمی بعد با دیدن شهر پلدختر فهمیدم رودخونه کشکان هست، هدفم وارد یه دره شد که اونم یه رودخونه دیگه داشت، حدس زدم رود سیمره بود، میخواست خودش رو بطرف عراق بکشه، دویست سیصد پا بالاتر، درست پشت سرش وارد دره شدم، درست لبه قله ها بودم و اون پایینتر کف دره، انگار دره رو مثل کف دستش می شناخت! پیچ و خم ها رو یه جوری میپیچید که به شدت عصبانیم کرده بود، خیلی برام سخت بود که من توی یه تامکت، نتونم از پس یه میگ-۲۱ بر بیام! دو سه بار تا لحظه شلیک کردن رسیدم ولی او که انگار علم غیب داشت یه چشم بهمزدن قبلش میچرخید و از سایت من میرفت بیرون، پایین میرفت، بالا میرفت، چپ، راست، عجب اعجوبه ای بود! بین همکارام و همدوره ای هام خیلی ها رو میشناختم که خدای آکروباسی و انداختن هواپیما به اینطرف و اونطرف و نیز استادای مسلم پرواز در ارتفاع پست بودن، اگه بخوام اسمشون رو ببرم یه شاهنامه میشه! اما این وروجک توی میگ-۲۱ یه چیز دیگه بود! خودم زیر دست استادهایی پرواز کردم که خدایان تاکتیکهای هوایی و درگیری بودن، ولی اینم چیزی کم نداشت، چنان از فرامینش کار میکشید که باورم نمیشد. محو مانورهای او و در تلاش برای قرار گرفتن در موقعیت شلیک بودم که رضا که داد زد "بنزین، حواست باشه" مرا بخود آورد، برق از سرم پرید، فورا از پس‌سوز آمدم بیرون، بخودم گفتم خوبه اینجا بعد از آنهمه آرتیست بازی و تعقیب و گریز مجبور بشم بخاطر کمی سوخت برگردم! یه لحظه پیچید و وارد یه دره خیلی باریک شد. دره که میگم فکر نکنید کوههای آلپ هست، نه، تپه های زیاد و پشت سر هم ولای اونها زمینهای صاف تر! گفتم رضا به هر قیمتی شده میزنمش! اما مثل اینکه فکرمو خونده باشه، بلافاصله چرخید و من با تمام زور بازوهام به فرامین فشار آوردم و رفتم دنبالش. نمیدونم خودش اشتباه کرد یا هواپیماش دیگه تحملش رو نداشت، شاید هم فکر کرد هواپیماش تو جای تنگ هم جواب میده. باید میامد بالاتر، من مقداری بالاتر بودم ولی او کف زمین چرخید، در یک چشم بهم زدن خورد به دامنه تپه و بلافاصله من از بالاش رد شدم و فورا چرخیدم و جریان رو به رضا گفتم، هنوز آتش و دود از محل برخورد بلند میشد، حال بدی داشتم، عجیب بود، تا یه ثانیه قبل دنبالش بودم که بزنمش اما حالا دلم براش می سوخت، حتی شاید هم گریه ام گرفت! خلبان ورزیده ای بود، شاید یک نابغه پروازی. هر چند شاید من شکارچی خوبی نبودم و او هم شکار من نشد، اما برای دو سه دقیقه زیباترین و نابترین صحنه های پروازی را دیدم و هنوز هم بعد از سی سال متاسفم که آنطور از بین رفت. جای ماندن نبود، رضا ماجرا را خلاصه برای دزفول گفت و فریاد شادی سایت رادار را به آسمان برد، رضا توی رادیو با خنده گفت: اول ما رو به تانکر برسونین بعد شادی کنین، اپراتور خندید و سمت به ما داد، خیلی هول بودم، سوخت از مینیمم هم کمتر شده بود، یا باید به تانکر میرسیدم و یا پایگاه دزفول مینشستم، وقتی رضا گفت: تانکر رو دارم بیست مایل روبرو، خدا رو شکر کردم، خدمه عزیز تانکر هم که شرایط ما را فهمیده بودند بیش از هفتاد مایل از منطقه خودش به سمت جبهه ها اومده بود که زودتر بما برسند و بما خسته نباشید بگویند.
  6. تمام این اطلاعات صد در صد اشتباه هست و تبلیغاتی
  7. با احترام

    جناب كلافه عزيز ، سرور گرامي لطفا با عنايت به نظر شخصي من در پست فيل تر و ... نسبت به لغو عضويت بنده اقدامات يا هماهنگي هاي لازم را مبذول فرماييد .

    با تشكر

  8. بیخیال بابا دیگه خسته شدیم از این همه دروغ شاخ دار اگر کاری هم کردند دیگه برای خدا نیست، در عوضش پول و درجه و خانه و زمین و رانت و پست و هزار چیز دیگه گرفتن فقط لطفا دم از خدا دیگه نزنید
  9. ایرانی هستن؟
  10. جدیدا 20 گیگ پهنای باند گرفتم راحت باشید فقط لطفا حجم عکسها زیر یک مگ باشه
  11. سال 84 - 85 فکر کنم حقوق ما با درجه گروهبانیکمی 15000 تومن بود