Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

kalafe2006

مدیریت مجموعه
  • Content count

    4,037
  • Joined

  • Last visited

Community Reputation

40555 Excellent

3 Followers

About kalafe2006

  • Rank
    مدیر
  • Birthday ۸۳/۰۷/۲۳

Contact Methods

  • جنسیت مرد

Profile Information

  • شهر شیـــــراز

Recent Profile Visitors

3,285 profile views
  1. امروز سالگرد حمله جاویدنامان شهید عباس دوران و مرحوم محمود اسکندری به بغداد برای برهم زدن اجلاس سران غیرمتعهد هست در فرصت مناسب مطالب کامل و جامعی قرار خواهیم داد اگر دوستان زحمتش رو نکشن
  2. خوب اینو که دوست عزیزمون فرمودن ، واقعا 12 سال دیگه این تانکها کارایی هم در میدان جنگ دارن ؟ به روز هستن ؟ این خط تولیدها اینقدر تمیز هستن یه کم مشکوک نیست ؟ شوخی میکنید دیگه ؟ خوب این یعنی چی ؟ این وسط کی مسئول طراحی هست ؟ کی مسئول ساخت ؟ و کی سفارش دهنده ؟
  3. تمام این نکات برای حمله درست هست اما موقع برگشت چطور ؟ از کدوم راه برگشته ؟ قطعا یه بابابزرگی داشته که بهش حال بده
  4. نه متاسفانه قرار شده با یک تیپ دیگه ادغام بشه در مرکز آموزش زرهی تانکی مربوط به جنگ جهانی دوم و انگلیسی وجود داره (شاید هم داشت) که میگن توی دنیا فقط همین یه دونه ازش باقی مونده بود
  5. متاسفانه تیپ های زیادی در حال منحل شدن هستن از جمله تیپ 37 زرهی که من نمیدونم چرا و به چه علت این تیپ خودش از اول تیپ مستقل بود و زیر نظر هیچ لشکری هم نبود، حالا که ارتش تکه تکه شده و همه شدن تیپ ، چرا این تیپ منحل شده من نمیدونم
  6. ممنون از استاد ابراهیمی عزیز دلیل همه این کاستی ها، عدم بهره بردن از تجربیات اساتیدی مانند شما است که از نقاط ضعف و قوت این ادوات آگاهی کامل دارید همه طراحی ها و ساخت و سازهای اینچنینی در کشور ما کیلویی انجام میشه
  7. ادم دلش به حال این ارتش مظللوم و فداکار میسوزه جناب موسوی عزیز شما که شکر خدا سید هستید اما هنوز نمیدونید که به فرمایش مولای عزیزمان از هر دری که فقر وارد شود از در دیگر ایمان خارج میشود؟ شما در ارتش اول به دنبال تعالی معنوی هستید و بعد به فکر رفع نیاز معیشتی کارکنان؟ شما نیازهای معیشتی کارکنان رو مرتفع کن اونها هم ایمانشون قوی تر میشه و هم انگیزه پیدا می کنند تا توانایی های خودشون و ارتش رو هر روز ارتقا بدن
  8. چه عجب یه اسم ایرانی دیدیم درسته قدیمیه ولی قشنگ رنگ شده اون سیستم GPS و GIS که روی ماشین نصب شده شاید به ظاهر خوب باشن اما از اونجایی که ماهواره های این سیستم در اختیار امریکا و روسیه کثیف هستند میتونه یه لقمه چرب و نرم و اماده برای گلوله های هدایت شونده توپخانه و خمپاره اندازها باشه چرا نمیخوان GPS رو از سازمان ارتش حذف کنند من نمیدونم
  9. آخرین روزها با شهید تکاور دریایی ناوبان یکم ابوالفضل عباسی تکاور دریایی کلاه سبز ابراهیم فرضی خاطره ای از شهید دلاور ابوالفضل عباسی تقدم به روح پر فتوحش صحبت از رزمنده ایست که شهامت و جسارت و اخلاصش مثال زدنی بود و با اینکه دخترش مریض بود ولی شرایط حساس زمان را بخوبی درک میکرد هر چند که نگران دختر مریضش بود ولی قهرمانانه شب تا صبح در سنگر ها با رشادت میجنگید و خم به ابرو نمی آورد خدا را شاکرم که توفیق داد تا خاطره ای از آن شهید بزرگوار را بازگو نمایم که قلبی رئوف و مهربان داشت و ارتباطی برادرانه با همرزمانش داشت . روز 27 فروردین سال 1360 حدود ساعت سه بعد از ظهر یکی از رزمندگان بنام آقای محمد فیضی کاوکان از من خواست تا بوسیله کتری بزرگی که با آن آب می جوشانیدیم و چای آماده می کردیم روی سرش آب بریزم تا سرش را بشوید با شروع اینکار نیروهای عراق شروع به آتش تهیه نموده و حجم سنگینی از خمپاره و توپ و موشک بر سرمان می ریختند. من و آقای فیضی بر روی تپه ای قرار گرفته بودیم که پشت سرمان سنگر مخابرات و روبرویمان سنگر شهید عباسی با همسنگرانش قرار داشت طوری که دقیقا درب ورودی سنگر بطرف محلی که ایستاده بودیم قرار داشت وقتی که آقای فیضی شامپو به سرش مالید حجم آتش دشمن هر لحظه بیشتر و بیشتر شد تا جایی که وی مجبور میشد که بطرف سنگر مخابرات بر گردد و چون چشمانش پر از کف بود و مرا نمی دید در هنگام برگشت کف سرش با پیراهنم برخورد و پیراهنم پر از کف می شد دو سه باری به ایشان گفتم که زود سرش را بشوید تا به داخل داخل سنگر برویم ولی چون احساس خطر می کرد ناخود آگاه بر می گشت. وقتی که برگشت من دستانم را بطرفش گرفتم و او را هل دادم و چون در شیب تپه قرار داشتیم و خاکش نیز خاک رس بود و با ریختن آب لیز شده بود در نتیجه هر چقدر سعی میکرد تا خودش را بالای تپه برساند بیشتر لیز میخورد تا جایی که تمام بدنش خاک مالی شده و صحنه بقدری تماشایی شده بود که من بشدت می خندیدم طوری که آقای عباسی با صدای خنده ام از خواب بیدار شده و وقتی صحنه را دید خیلی ناراحت شده و با عصبانیت بطرفم آمد و کتری را از دستم کشید و گفت این چکاری هست که می کنی هیچ میدونی خمپاره چند متری شما فرود آمد و ترکش هایش از کنارتان گذشت خدا بهتون رحم کرد ولی خنده امانم نمی داد و فقط بهش گفتم صحنه چارلی چاپلینی شده بود! سپس خودش بر سر آقای فیضی آب ریخت و او سرش را شست پس از چند دقیقه ایشان که فکر میکرد من بخاطر فریادش دلگیر شده ام در کنارم نشست و گفت یک لحظه از کوره در رفتم و بر سرت فریاد کشیدم و شروع به عذر خواهی کردن نمود و گفت تو مجردی ولی محمد فیضی دو یا سه فرزند دارد من در حالیکه دو طرف سرم را با دستانم گرفته بودم به ایشان گفتم از بس خندیدم دو طرف سرم درد گرفت ولی دست خودم نبود گفت اگر اینجوری بخندی عمرت به سی سال نمی رسد و سکته می کنی و ماجرا به خیر و خوشی خاتمه یافت فردای آن روز حدود ساعت ده صبح بوسیله تلفن صحرایی اطلاع دادند که دو قبضه از تیر بارهای موجود در خط مشکل دارد و دائما گیر می کنند و همچنین گفته شد که یکی از سربازان منقضی 56 که در گروه آقای ولی الله یعقوبی و در سنگر دیده بانی بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره یکی از پاهایش از ناحیه ران به پوست آویزان بوده و خونریزی شدیدی دارد در این هنگام نه آمبولانسی در ارکان بود و نه پزشکیاری در آنجا حضور داشت . متوجه شدم خودرویی در داخل خاکریز مخصوص خودرو وجود دارد سریعا بداخل خودرو پریدم و بطرف سنگر آقای یعقوبی حرکت کردم در حالیکه بشدت منطقه در پوشش آتش دشمن بود وقتی به سنگری که مجروح در آن قرار داشت رسیدم بقدری حجم آتش دشمن سنگین بود کسی از سنگرش خارج نمی شد که البته کار درستی می کردند در این هنگام متوجه شدم پزشکیار ما آقای منصور نبی پشت سنگر مهماتی که در فاصلی 50متری سنگر بچه ها با تیرچه بلوک ساخته بودند و بر روی آن خاک ریخته بودند ، پناه گرفته است . صدایش زدم و از وی خواستم که از آنجا دور شود . هر چه فریاد میزدم که مجروح را از سنگر بطرف خودرو حمل کنند به دلیل آتش ، دشمن کسی نمی توانست از سنگر خارج شود در نهایت مجروح را سوار خودرو نمودند و به سمت بهداری که تیمی از پزشکان زحمتکش در کیلومتر 9 آبادان - ماهشهر و در زیر پل جاده مستقر بودند رسانده و بطرف ارکان بر گشتم بمحض ورود خودرو به خاکریز وقتی خواستم از خودرو خارج شوم در حالیکه یک پایم از خود رو خارج شده بود ناگهان انفجار مهیبی شنیدم و سر و رویم پر از خاک شده بود و ترکشی کلاه کاسکتم را سوراخ و از قسمت راست پیشانیم خون جاری شد در چنین وضعیتی بود که متوجه حضور آقای عباسی شدم که حدود 7 متری من ایستاده و مشغول بستن کمر بند چند رنگی شبیه فانسقه و از انگلستان با خود آورده بود . در حالیکه به او می نگریستم و می خندیدم در این حال او نیز بمن خیره شده بود که بناگاه گلوله توپی زیر پایش فرود آمد و او را چند متری بطرف سنگر آقای صابر موسی زاد مقدم پرتاب نمود سراسیمه بطرفش دویدم و خواستم که او را بغل کرده و بلندش نمایم متوجه شدم که قسمت از سمت چپ بدنش نیست و دست راستش ار قسمت ساعد شکسته و با سر فرود آمده بود در حالیکه موی سرش بسیار آراسته بود مات و مبهوت مانده بودم و هیچ توجهی به حجم آتش دشمن نداشتم گلوله دیگری چند متر جلوتر فرود آمد که گودالی به ارتفاع یک ونیم متر ایجاد نموده بود در این هنگام آقای ابوطالب آفرین از سنگرش خارج و هر چقدر سعی کرد تا مرا از آنجا دور کند موفق نگردید و حتی قدری مرا کشید ولی موفق نشد پس از چند دقیقه و با کاهش حجم آتش دشمن همرزمان آمدند و پیکر مطهر شهید عباسی را در داخل پتویی گذاشتند و تکه های بدنش را جمع نمودند و بوسیله ناوبان صالحی از محل شهادتش خارج نمودند پس از ساعتی دوستان تکه هایی دیگر از پیکرش را یافتند و در گوشه ای دفن نمودیم پس از گذشت دو روز یکی از سربازان در حدود بیست متری سنگر و پشت خاکریز دل و جگرش را یافتند و آن را نیز بدلیل نیافتن محل تکه های تدفین شده قبلیش در همان محدوده جایی را کنده و تدفین نمودیم با این اوصاف این شهید بزرگوار دارای سه قبر مطهر بوده دو قبر در کیلومتر نه محور آبادان ماهشهر و یکی هم در بهشت زهرای تهران در پایان از خداوند منان برای آن عزیز سفر کرده علو درجات و از برای همه بازمانده گان خصوصا همرزمان دلاورش صبر و اجر و ادامه راهش را خواهانم امید است قدر دان خون شهدای عزیزمان باشیم به یادت باغ می سازند برادرهای فرداها نوشته شده توسط تکاور دریایی کلاه سبز ابراهیم فرضی در تاریخ 27/06/96
  10. قسمت چهارم هر طور بود که کلاس های هشتم و نهم را در همان دبیرستان پهلوی شهرمان خواندم. کلاس نهم را که تمام کردم، در تابستان 1334، برادرهای بزرگم مرا به تهران بردند تا در آنجا زندگی و تحصیل کنم. منزل ما در حوالی چهار راه سیدعلی و خیابان سعدی تهران بود. البته مادرم و یکی از برادرهایم در همان اردبیل ماندند. برادرهایم احمد، جبرئیل و میکائیل چندسالی بود به تهران رفته بودند و در خیابان سرسلسبیل مغازه‌ای گرفته و مشغول به کار شده بودند. احمد و جبرئیل، مغازه کتابفروشی داشتند. من هم رفتم وردست آن‌ها درهمان کتابفروشی مشغول به کار شدم. پاییز 1334 در تهران به دبیرستان بهبهانی رفتم. کلاس‌های ده، یازده را در همین دبیرستان تمام کردم. برای سال دوازده به مدرسه ای در خیابان لاله‌زار رفتم، برای اینکه من در اردبیل زبان فرانسه خوانده بودم و در تهران فقط در آن مدرسه بود که زبان فرانسه تدریس می‌شد. دبیر درس فرانسه ما یک ارمنی بود که اسمش یادم نیست. این بود که به آن دبیرستان که در کوچه روزنامه کیهان بود رفتم و در خرداد ماه سال 1337 دیپلم ریاضی گرفتم. در همان کلاس دوازده بودم که مادرم فوت کرد. او مدت‌ها بود به سرطان حنجره مبتلا شده بود و برای مداوا به تهران آمده بود اما کار از کار گذشته بود و دکترها جوابش کردند. بنابراین به اردبیل بازگشت تا در خانه خودش بمیرد. مادرم درست روز چهارشنبه سوری سال 1336 در اردبیل فوت کرد. برعکس روزی که پدرم مُرد، هنگام مرگ مادرم، بر بالینش نبودم. چند روز بعد از عید سال 1337 بود که در تهران خبر آوردند مادرم فوت کرده است. مادرم را بیشتر از پدرم دوست داشتم و از شنیدن خبر مرگش دنیا مقابل چشمانم تیره شد و شوکه شدم. فصل دوم پس از گرفتن دیپلم در رشته ریاضی باید وضعیت نظام وظیفه‌ام را روشن می‌کردم. بنابراین، به پادگان«6-0» که در خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران) بود، مراجعه کردم. برای اینکه تعداد دیپله‌ها بیش از نیاز ارتش بود، لذا با قرعه‌کشی تعدادی را برای سربازی انتخاب می‌کردند و تعدادی هم معاف می‌شدند. قرعه من سرباز افتاد! بازوی مرا گرفتند و بردند داخل سالنی و یک دست لباس و پوتین به من دادند و شدم سرباز! چون دیپلم داشتم، ستوان سوم وظیفه شدم. دوره شش ماهه آموزشی را در همان پادگان سطنت‌آباد گذراندم. رسته‌ام مخابرات بود. سه ماه اول رزم انفرادی و درس‌های نظامی بود و سه ماه دوم دروس تخصص درباره مخابرات، درس‌هایی درباره تلگراف، بیسیم، تله تایپ و تلفن صحرایی. پس از پایان دوره به ما سردوشی و درجه ستوان سومی دادند و من برای ادامه خدمت به اداره مخابرات نیروی زمینی رفتم که در پادگان جمشیدیه بود و شدم مسئول مخابرات مرزبانی غرب کشور. هم تله تایپ داشتیم و هم بیسیم، بنابراین، دائم با غرب کشور در ارتباط بودیم و اخبار و گزارش‌هایی روزمره را به ما گزارش می‌کردند؛ مسائلی مثل خرابی بیسیم‌ها، نوار تله تایپ، باطری بیسیم و قطع شدن تلفن‌های صحرایی! حقوق ماهیانه هم به ما می‌داند. مثل یک کارمند از ساعت هفت تا دوی بعد از ظهر سرکار می‌رفتیم و پس از پایان کار هم به مغازه کتابفروشی برادرهایم می‌رفتم و به آن‌ها کمک می‌کردم یک سال در پادگان جمشیدیه خدمت کردم و مهرماه 1339 بود که دورۀ خدمتم تمام شد. به من پیشنهاد کردند در همان اداره مخاطرات با درجه ستوان سومی بمانم و خدمت کنم، اما می‌خواستم ادامه تحصیل بدهم و با درجه بالاتری جذب ارتش شوم. این را هم بگویم که برادرانم خیلی اصرار کردند جذب بازار بشوم و کاسب بشوم، اما به کاسبی در بازار علاقه چندانی نداشتم. مرداد یا شهریور ماه 1339 بود که دانشکده افسری برای پذیرش دانشجو آگهی داد. در کنکور این دانشکده شرکت کردم، چون از همان کودکی به نظامی‌گری و نظامی شدن علاقه خاصی داشتم. در کنکور قبول شدم. بعد از آن به بهداری ارتش معرفی شدم و معاینه پزشکی کاملی انجام شد. خیلی هم سخت گرفتند، اما در معاینه پزشکی هم قبول شدم. اول آبان همان سال وارد دانشکده افسری شدم. فرمانده دانشکده افسری در زمان ورود ما سرلشکر محمود جم بود. چون قبلاً در دوره خدمت نظام وظیفه سردوشی و درجه ستوان سومی داشتم، نسبت به دانشجویان دیگری که بدون سردوشی وارد دانشکده شده بودند، از امتیاز بیشتری برخوردار بودم. همین موضوع باعث شد دانشجویان سال‌های دوم و سوم نسبت به من حساس‌تر شوند و به آزار و اذیت من بپردازند و به اصطلاح روی من «مانور» بدهند یا به قول معروف حال مرا بگیرند!
  11. مسابقات رزمی و تکاوران نیروی دریایی قسمت پنجم بعد از پیروزی انقلاب وضعیت پادگان ها دچار بی نظمی بود که موجب شده بود انضباط در فضای آنجا کمرنگ تر شود . سایت تکاوران هم تحت تاثیر این موضوع قرار گرفته بود ولی خیلی زود توسط فرماندهان وپیشکسوتان آن و خصوصا " با بازگشت ناخدا صمدی به بوشهر یکپارچگی خود را بدست آورد . مربیان با آموزش های مختلف اتحاد تکاوران را که همیشه و همه جا مثال زدنی است را بوجود آوردند و آنها را آماده ماموریت های مهم محوله از ستاد کردند . از جمله سرکوب غائله عرب که شیخ خزعل در خرمشهر بپا کرده بود ، قائله کردها در سردشت و ماموریت های دیگر .... بنا به نیاز از بوشهر به مرکزآموزش تکاوران منجیل منتقل شدم و در منجیل آموزش دوره تکاور تعطیل شده بود ولی تمامی پرسنل طبق برنامه سین حضور داشتند . ومربیان برای آنها با ورزش وکلاس های آموزشی برنامه ریزی می کردند. در همین دوران شهید محمد مختاری کمربند مشکی جودو ازکشور انگلستان را گرفته بود و علاقمند بود که فنون واطلاعات خود را به تکاوران آموزش دهد مانند استاد مصطفی ثمری که آموزش قایق رانی کانوی را به تعداد زیادی از تکاوران آموزش می داد . بنابراین تعدادی زیادی از تکاوران از جمله من زیر نظر شهید محمد مختاری آموزش جودو را شروع کردیم شاید کمتر از دو هفته از تمرین ها نگذشته بود که اعلام شد که مسابقات انتخابی قهرمانی کشور در استان گیلان و شهر رشت انجام می شود . و ایشان در وزن های مختلف ما را به مسابقات اعزام کرد .خوشبختانه همه حریفانی که ماه ها وشاید سال ها تمرین داشتند از ما شکست خوردند وبرای قهرمانی کشور به گرگان رفتیم وجالب این که مربی تیم جودوی رشت که یکی از قهرمانان ارتش وکشور بنام سرگرد عسیایی بود از شهید مختاری سوال کرد که چقدر تیم شما تمرین کرده ؟ شهید مختاری با لبخندی که همیشه برلب داشت گفت : کمتر از دوهفته ! مربی تیم جودوی رشت با فریاد گفت مگر امکان دارد ؟؟!! اه برار !! شهید مختاری گفت برای تکاور هیچ چیز غیر ممکن نیست . روحش وارواح تمامی شهدا شاد
  12. البته این کودتا نقاط کور و ابعاد زیادی داره تعداد زیادی خلبان بیگناه به جوخه اعدام سپرده شدند که متاسفانه هنوز هم در لیست قرار دارند و هنوز هم شرم نمی کنند که نام این افراد بیگناه رو در لیست می نویسند
  13. آرزو میکنم که هر چه زودتر به تولید انبوه و برسه و در اختیار نیروهای مظلوم مرزبانی شرق کشور قرار بگیره
  14. از جناب مازندرانی و براتی هیچ ادرس و شماره ای ندارم و گرنه تابحال بارها بهشون رو میزدم بقیه هم مثل عقاب سپید کوه و مهران و رضا .... دسترسی به کامپیوتر ندارن و با گوشی آنلاین میشن یا مشغله شون بهشون اجازه نمیده و یا نت ضعیفی دارن %%%%% دو نفر اول رو توی تلگرام واست میفرستم بقیشون..... هیچی نگم بهتره
  15. راستی بیشترشون توی اون گروه تلگرامی که خودت هم هستی دارن میچرخن