Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

kalafe2006

مدیریت مجموعه
  • Content count

    3,581
  • Joined

  • Last visited

Everything posted by kalafe2006

  1. درود و عرض ادب خدمت همه دوستان و سروران گرامی این پست رو باز کردم تا دوستانی که سوال در مورد نیروی زمینی و ادوات و ... دارند از استاد ابراهیمی سعید و جناب تلخک بپرسند تا پست های دیگه به انحراف کشیده نشود با تشکر
  2. در اسلحه های سنگین ضد زره فکر نکنم اسلحه ای به دقت و چابکی در تغییر موضع مثل 106 باشه، شخصا خیلی دوستش دارم البته بیشتر بخاطر چابکی و قدرتش راستی صندلی داغ شده صندلی دق
  3. با عرض معذرت مطلب تکراری است و تا ساعاتی دیگر حذف خواهد شد
  4. این یکی حرف نداشت
  5. درود عرض ادب دیل عدم واگذاری دوربین دید در شب چه چیزی بود استاد ؟ چرا از تجهیزات موجود حداکثر استفاده نمیشد؟
  6. خلبان چیره‌دست عراق در چنگال تامکت خاطره‌ای از قهرمان میهن، جناب سرهنگ خلبان مصطفی روستایی . خیلی وقته که با خودم درگیرم که این ماجرا رو باز گو کنم یا نه، انگار یه چیزی گوشه ذهنم بهم میگه، خاطره اون روز رو فقط واسه دل خودم نگهدارم، همپرواز خوب من در آن پرواز شادروان رضا طهماسبی، مدتهاست که دیگر در میان ما نیست، اما من هرگز لبخند زیبایی که همیشه روی صورت قشنگش میدرخشید رو از یاد نمی برم، تا روزی که شاید دوباره ببینمش . . آنشب ساعت هشت ونیم گذشته بود که در پایگاه اصفهان نشستم، تا هواپیما رو در آشیانه پارک کردم و به دی بریفینگ گردان نگهداری رفتیم خیلی طول کشید، ده و نیم بود که رسیدیم گردان، از دیدن تابلو دهنم باز موند، فردا صبح تیک آف ساعت پنج ونیم، من با رضا طهماسبی برنامه شده بودیم. ساعت از یازده هم گذشته بود که رسیدم خانه و هنوز داشتم لقمه آخری رو میجویدم که با همون لباس پرواز افتادم روی کاناپه و با دست به خانمم اشاره کردم قبل از اینکه بچه‌ها بیدار بشن، بره سراغشون که بیدار نشوم. هنوز درست خوابم نبرده بود که تلفن زنگ زد، در گیچی خواب و بیداری گوشی را ورداشتم، فقط شنیدم که دیسپچ گردان بود گفت: یه ربع دیگه پایین ساختمون باش. نیمه آبان ماه هوای اصفهان رو به سردی میره، صبح روز ۱۴ آبان ۱۳۶۱ من و رضا طهماسبی، با تامکت ۶۰۷۸-۳ و اسم پروازی "کاپیتان ۱" چند دقیقه مونده به پنج ونیم صبح از اصفهان پرواز کردیم و دقایقی بعد در اختیار رادار دزفول قرار گرفتیم، منطقه آرام بود و صفحه رادار ما پاک پاک. بیست مایلی مانده به مرز رادار بهمون برگشت داد و این چرخ چرخ دوسه بار تکرار شد، آخر منطقه یه دفعه از راست برمیگشتیم و یه دفعه گردش به چپ میکردیم، هوا روشن شده بود که ما در آخر منطقه گردش براست برای برگشتن شروع کردیم. اواسط گردش، رضا گفت: یه لحظه نگرد! و بلافاصله به دزفول گفت: یک هدف دارم بیش از پنجاه مایل، سمتش حدود دویست، سرعت بالا رادار جواب داد: یه لحظه صبر کن! ممکنه بچه‌های بالایی در اختیار سوباشی همدان باشن. چند ثانیه طول کشید و سپس گفت: ترافیک خودی در اون منطقه نداریم، حواستون جم باشه عراقین! چند لحظه بعد رضا گفت دیگه ندارمش ولی مطمئنم واقعی بود، رادار گفت: الان من دارمش، دوتا هستن و احتمالا دارن میان برای دزفول یا اهواز، سی درجه به چپ شما پایین سمتشون صد و هشتاد. به رضا گفتم سریع میرم پایین استقبالشون، رادار گفت پنجاه به چپ شما ، سمت ۱۸۰ فاصله ۲۰ مایل و رضا داد زد دارمشون ولی فاصله زیر ده مایله سریع بگرد به چپ سریعتر! باید بریم پشتشون! بازم رفتم پایینتر و بیشتر به چپ، سرعتم عالی بود، سویچهارو تنظیم و موشک حرارتی رو انتخاب کردم. اول، دومی رو دیدم! و کمی بعد و مقداری جلوترش، لیدر رو دیدم. فاصله هنوز انقدری نبود که نوع اونارو تشخیص بدم ولی حدس زدم یا سوخو-۲۲ هستن ویا میگ-۲۱، به رضا گفتم: دیدمشون. حواست به بیرون باشه. و رفتم دنبال شماره دو. حدس زدم تا دو دقیقه دیگه فاصله ام برای شلیک خوب میشه. دیگه کاملا میدیدم که دوتا میگ-۲۱ هستن. تا آمدم شماره ۲ را بزنم چنان دیوانه وار براست گشت که شاید یه ثانیه ازش جا موندم و تو همین یه ثانیه، تو زمینه کوهها گمش کردم، دوباره داد زدم: رضا شماره دو رو گم کردم میرم برای لیدر! مواظب باش اون یکی ساندویچ مون نکنه! رضا خیلی خونسرد گفت: راحت باش! عقب و راست رو کاملا دارم. پس‌سوز رو تا آخر اضافه کردم، حدس زدم فاصله حدود سه مایل و شاید کمی بیشتره . سرعتم خوب بود و سریع داشتم بهش نزدیک می شدم، هنوز تون (صدای که پس از مناسب شدن فاصله و تشخیص امواج فروسرخ اگزوز هواپیمای هدف توسط حسگرها به خلبان اعلام آمادگی شلیک میکند) موشک حرارتی رو نگرفته بودم، خیلی ناگهانی یه چیزایی از زیرش افتاد پایین. احتمالا مهماتش رو انداخت و با یه شیرجه تند رفت پایین و به راست. منم یه مقدار بالاتر از او، همراهش گشتم. یه رودخونه زیر پامون بود کمی بعد با دیدن شهر پلدختر فهمیدم رودخونه کشکان هست، هدفم وارد یه دره شد که اونم یه رودخونه دیگه داشت، حدس زدم رود سیمره بود، میخواست خودش رو بطرف عراق بکشه، دویست سیصد پا بالاتر، درست پشت سرش وارد دره شدم، درست لبه قله ها بودم و اون پایینتر کف دره، انگار دره رو مثل کف دستش می شناخت! پیچ و خم ها رو یه جوری میپیچید که به شدت عصبانیم کرده بود، خیلی برام سخت بود که من توی یه تامکت، نتونم از پس یه میگ-۲۱ بر بیام! دو سه بار تا لحظه شلیک کردن رسیدم ولی او که انگار علم غیب داشت یه چشم بهمزدن قبلش میچرخید و از سایت من میرفت بیرون، پایین میرفت، بالا میرفت، چپ، راست، عجب اعجوبه ای بود! بین همکارام و همدوره ای هام خیلی ها رو میشناختم که خدای آکروباسی و انداختن هواپیما به اینطرف و اونطرف و نیز استادای مسلم پرواز در ارتفاع پست بودن، اگه بخوام اسمشون رو ببرم یه شاهنامه میشه! اما این وروجک توی میگ-۲۱ یه چیز دیگه بود! خودم زیر دست استادهایی پرواز کردم که خدایان تاکتیکهای هوایی و درگیری بودن، ولی اینم چیزی کم نداشت، چنان از فرامینش کار میکشید که باورم نمیشد. محو مانورهای او و در تلاش برای قرار گرفتن در موقعیت شلیک بودم که رضا که داد زد "بنزین، حواست باشه" مرا بخود آورد، برق از سرم پرید، فورا از پس‌سوز آمدم بیرون، بخودم گفتم خوبه اینجا بعد از آنهمه آرتیست بازی و تعقیب و گریز مجبور بشم بخاطر کمی سوخت برگردم! یه لحظه پیچید و وارد یه دره خیلی باریک شد. دره که میگم فکر نکنید کوههای آلپ هست، نه، تپه های زیاد و پشت سر هم ولای اونها زمینهای صاف تر! گفتم رضا به هر قیمتی شده میزنمش! اما مثل اینکه فکرمو خونده باشه، بلافاصله چرخید و من با تمام زور بازوهام به فرامین فشار آوردم و رفتم دنبالش. نمیدونم خودش اشتباه کرد یا هواپیماش دیگه تحملش رو نداشت، شاید هم فکر کرد هواپیماش تو جای تنگ هم جواب میده. باید میامد بالاتر، من مقداری بالاتر بودم ولی او کف زمین چرخید، در یک چشم بهم زدن خورد به دامنه تپه و بلافاصله من از بالاش رد شدم و فورا چرخیدم و جریان رو به رضا گفتم، هنوز آتش و دود از محل برخورد بلند میشد، حال بدی داشتم، عجیب بود، تا یه ثانیه قبل دنبالش بودم که بزنمش اما حالا دلم براش می سوخت، حتی شاید هم گریه ام گرفت! خلبان ورزیده ای بود، شاید یک نابغه پروازی. هر چند شاید من شکارچی خوبی نبودم و او هم شکار من نشد، اما برای دو سه دقیقه زیباترین و نابترین صحنه های پروازی را دیدم و هنوز هم بعد از سی سال متاسفم که آنطور از بین رفت. جای ماندن نبود، رضا ماجرا را خلاصه برای دزفول گفت و فریاد شادی سایت رادار را به آسمان برد، رضا توی رادیو با خنده گفت: اول ما رو به تانکر برسونین بعد شادی کنین، اپراتور خندید و سمت به ما داد، خیلی هول بودم، سوخت از مینیمم هم کمتر شده بود، یا باید به تانکر میرسیدم و یا پایگاه دزفول مینشستم، وقتی رضا گفت: تانکر رو دارم بیست مایل روبرو، خدا رو شکر کردم، خدمه عزیز تانکر هم که شرایط ما را فهمیده بودند بیش از هفتاد مایل از منطقه خودش به سمت جبهه ها اومده بود که زودتر بما برسند و بما خسته نباشید بگویند.
  7. اواخر اسفند ماه سال 1363 بود که تازه عملیات بدر تمام شده بود و بر و بچه های خلبان مامور به پایگاههای درگیر هر کدام به پایگاه ها و محل خدمتی اصلیشون برگشته بودند، نزدیک شب عید بود و ما هم گفتیم خوب این خواست خدا بوده که برای اولین بار بعد از انقلاب امسال شب عید را در کنار خانواده بسر ببریم، تو همین حال و هوا بودیم که صدام نامرد شهر زنی را بصورت خیلی ناجوانمردانه ای و درست دو - سه روز مانده به عید آغاز کرد، که بلافاصله طی یک تلفنگرام آنی از طرف معاون عملیات نیرو دستور صادر شد که کلیه خلبانان اف 14 که در ستاد نیرو خدمت میکنند و بقول ما (همه پیر و پاتالها) در کمترین زمان خودشان را به پایگاههای هفتم و هشتم شکاری برسانند، خوب من هم که تازه دو روزی بود از پایگاه ششم بوشهر به محل اصلی خدمتم در ستاد نیرو و امور ایثارگران بازگشته بودم، بلافاصله و با اولین پرواز ایران ایر همان روز خودم را به شیراز رساندم و به محض ورود به ترمینال شیراز حضور خودم را تلفنی به جناب سروان خلبان عطالله معصومی که افسر عملیات و برنامه نویس گردان بود اعلان نمودم، که انهم نامردی نکرد و برای دو ساعت بعد ما را برنامه کرد که بریم پرواز و در منطقه جنوب پرواز کنیم. محل اسکان من در این ماموریت در یکی از مهمانسراهای ویلائیVIP شیراز و در جوار خلبانان تانکر بود که آنها هم بطور مرتب و بصورت نوبه ای دائما"بین تهران و شیراز در ماموریت بوده و تامین کننده اصلی بنزین هواپیماهای شکاری اف 14 و اف 4 در پروازهای منطقه بودند البته بدون کوپن که آن زمانها مد شده بود!! تعیین شده بود که من بجای اسکان در این محل در منزل ویلائی جنب همین مهمانسرا که متعلق به رفیق و همکار عزیز و مجردمان جناب سروان خلبان غلامحسین هاشم پور (شاغلام خودمون) بسر میبردم و عموما" هم سایر دوستان اعم از خلبانان شکاری و یا خلبانان تانکر میهمان در پایگاه در مواقعی که پرواز نداشتند در همین منزل دور هم جمع میشدیم و روزگار را با هم میگذراندیم. دو سه روزی از اقامت من و انجام پروازهای معمول گشت هوائی در منطقه جنوب از مبداء شیراز گذشته بود که بعد از ظهر از گردان اطلاع دادند شهید بابائی دنبال شما میگردند و در صورت امکان با ایشان تماس بگیرید. که از دیسپچ پست فرماندهی سئوال نمودم، ایشان کجا هستند که من تماس بگیرم؟ پاسخ داد الان نمیدانم کجا هستند ولی آن موقع که شما پرواز بودید (صبح) ایشان از امیدیه زنگ زدند، در همین گیر و دار که من در پی پیدا کردن محل ایشان بودم، تلفن زنگ زد و از آنطرف خط شهید بابائی سراغ بنده را می گرفت چون میدانست که هر زمان به شیراز بروم پیش شاغلام اتراق میکنم و هر کسی هم اگر پرواز و یا کار شخصی نداشته باشد در همون حوالی بسر میبرند.... لذا شماره منزل ایشان را گرفته بودند و بدنبال بنده حقیر می گشت، تلفن را برداشتم و بعد از سلام و احوالپرسی معمول سئوال کردم عباس جون چه خوابی دیدی, روز اول عیده عیدی میخواهی بدی؟ که در جوابم با همان لهجه شیرینی که داشت گفت: برادر مثل اینکه شب عیدیه در جوار شاغلام و عطا و کمال و خلیل و ایرج..... جمعتان جمع بوده و خیلی بهتان خوش گذشته است؟، پس به همین خاطر امشب هواپیمای شماره.....بردارید و بدون کابین عقب هواپیما را ببرید اصفهان، که آنجا نفر کم داریم، گفتم حالا چرا بدون کابین عقب و شب؟ میترسی بلائی سر یکی از اونا بیارم؟ که گفت نه ببم جان، یکی از هواپیماها اصفهان در آنجاست و چون خودشان کابین عقب کم دارند شما بدون کابین عقب اون هواپیما را ببر و در اصفهان ماموریتهای واگذاری آنجا را انجام بده ضمنا" انجا هم تنها نیستی رفیقات هستند که سر گرم باشید!؟! خوب بعد از این دستور شفاهی و لبیک گفتن ما طبق معمول، کمی سر بسر هم گذاشتیم و سئوال کردم دنبال کوپن موپن که نیستی؟ خندید گفت نه ببم خدا نکند، زبانت لال بشد، و بعد خداحافظی کردیم و بلافاصله با گردان تماس گرفتم و در خواست آماده نمودن هواپیمای مورد نظر ایشان را جهت پرواز به اصفهان برابر امریه شفاهی معاونت عملیات بعد از غروب آفتاب را نمودم. بعد از استراحتی کوتاه و خداحافظی با دوستان، همان شب تنهائی با هواپیمای مورد نظر به سمت اصفهان پرواز کردم و سر زمان به پایگاه هشتم رسیدم و پس از انجام امور بعد از پرواز به مهمانسرای پایگاه مراجعه نمودم که ملاحظه کردم عباس راست می گفت، هر چی آدم هر جا بوده انجاست، جناب افغانطلوعی، پیراسته، محنتی، ... و تعدادی هم از برو بچه های قدیمی اف 5 مثل جناب مسعود افشار و اشجع زاده ... و غیره خلاصه ما هم به همین جمع اضافه شدیم بعد از سلام و احوالپرسی حضورمون را به اطلاع افسر عملیات گردان رساندیم. روز سه شنبه پرواز صبح زود بود و منطقه پروازی ما بین همدان و دزفول قرار داشت که وظیفه ما تامین پوشش هوائی در این منطقه بود که البته در طول این مدت بغیر از یکی دو بار هدایت ما از سوی رادار همدان به سمت اهداف عراقی و عقب گرد هواپیماهای عراقی به داخل مرز های خودشان تفاق خاص دیگری در طول پرواز روی نداد و پرواز آرام و بی سر و صدائی انجام دادیم و روز چهارشنبه هم مجددا" برابر برنامه تنظیمی گردان 82 از قبل از ظهر تا غروب آفتاب در منطقه اهواز پرواز انجام دادیم و چندین مورد عراقیها را که در هجومهای گله ایشان به منطقه اهواز حمله ور شده بودند، کیش دادیم و بدون هیچ درگیری اساسی باز با دست خالی به پایگاه برگشتیم و بعد از انجام کارهای معمول و چک کردن برنامه های روز بعد جهت استراحت به VIP بازگشتیم. بعد از صرف شام مشغول صحبت با دوستان بودیم و گوش دادن به اخبار تلویزیون که تلفن زنگ زد و جناب افغانطلوعی که تلفن را جواب داده بود صدا زد فری بیا، پست فرماندهی با شما کار داره، گوشی را گرفتم، یکی از بچه های دیسپچ بود و گفت از شیراز هر کاری کردند نتوانسته اند که با شما تماس بگیرند لذا، پیغام دادند که شما به هیچوجه فردا (پنج شنبه) پرواز نکنید!! خیلی عجیب بود، گفتم چه کسی این پیغام را داده که درجه دار دیسپچ گفت، من پیغام را از سوی دیسپچ شیراز گرفتم و فکر میکنم از طرف جناب هاشم پور و یا معصومی این پیغام را داده اند، سئوال کردم دلیل اینکار را نگفتند؟ که پاسخ داد خیر، چیزی در این مورد اظهار نکرده اند فقط اصرار بر این بوده که حتما" این پیغام بشما داده بشود!! من با تعجب خدا حافظی کردم و بلافاصله با جناب جاوید نیا که در آن زمان افسر برنامه نویس عملیات و گردان 82 بود تماس گرفتم و پرسیدم جاوید کسی راجع به عدم انجام و یا انجام پرواز فردای من مورد خاصی را بشما اعلان کرده؟ که ایشان هم تعجب کرد و پاسخ منفی داد و بعد که جریان تلفن پیغام شیراز پست فرماندهی را برایش تعریف کردم گفت، متاسفانه از صبح تلفنهای شهری ایراد داشته و به همین دلیل ممکن بچه ها از شیراز نتوانستند باهات تماس بگیرند و خواستند از طریق پست فرماندهی پیغام بدهند که آنهم پیغام را ناقص گرفته، ولی احتمالا" بچه ها می خواستند شوخی کنند، که خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتم و جریان را برای بقیه تعریف کردم و هر کسی یک چیزی گفت و یک کم خندیدیم و بعد هم رفتیم بخوا بیم تا برای پرواز فردا آماده باشیم. برنامه پرواز روز پنج شنبه چهارم فروردین 64 من برای ساعت 0930 صبح به همراه جناب عباس صنعتکار یکی از کابین عقب های گردان 82 تنظیم شده بود که ضمنا" این اولین باری بود که بنده با ایشان در یک پرواز با هم برنامه شده بودیم و منطقه پروازیمان هم در منطقه ای بین غرب قزوین تا جنوب غربی همدان بود که بعد از بریف کامل پروازی و توضیح مواردی که ممکن است در پرواز و درگیریهای احتمالی پیش بیاید بسمت هواپیما حرکت نمودیم تا راس ساعت پرواز را انجام دهیم. هواپیمای ما در آنروز مسلح به چهار تیر موشک فونیکس و دوتیر موشک اسپارو و دوتیر موشک ساید وایندر بود که ترکیب خوبی را داشت، از باند پروازی بلند شدیم و بعد از چند دقیقه و ترک رادیوی اپروچ اصفهان با هر دو رادار کرج و همدان تماس را برقرار و حضور خودمان را اعلان نمودیم. و طبق معمول جهت کنترل وضعیت منطقه و هواپیماهای عراقی مهاچم و هواپیماهای خودی که برای انجام ماموریت بمباران مناطق مختلف عراق از آن منطقه می گذشتند در تماس دائم بودیم، در طول مدت این پرواز چندین مرحله تحت کنترل رادار به سراغ چند هواپیمای عراقی که در حال انجام عملیات ایزائی در نزدیک مرز بودند رفتیم که به محض اطلاع از حضور ما و در یکی دو مورد با انجام قفل راداری آنان مجبور به بازگشت بداخل خاک خود شده و ما هم به منطقه ایستائی خودمان بازگشتیم. ساعت نزدیک به چهار بعد ازظهر بود و ما تازه از آخرین بنزینگیری هوائی به منطقه خودمان بازگشته بودیم که مجددا" رادار ما را از نزدیک شدن یک دسته دو فروندی از هواپیماهای عراقی به مرز آگاه نمود و در خواست نمود که آنان را تحت نظر داشته باشیم، که این بار من که تقریبا" از خلوتی منطقه خسته شده بودم شروع به کم کردن سریع ارتفاع نموده و در همان حال از کابین عقب خواستم که اگر IFF روشن است سریعا" آنرا خاموش نماید و همزمان با باز کردن موتورها بصورت حداکثر شروع به ازدیاد سرعت نمودم تا در یک حالت غافلگیر کننده و از پائین به بالا اینبار بدون انجام قفل راداری خودم را به هواپیماهای عراقی رسانده و حمله خودم را آغاز کنم که در همین اثنا کنترولر رادار که مرا در صفحه رادار خود از دست داده بود شروع به صدا کردن نمود و مرتب درخواست اعلان موقعیت میکرد، من که با استفاده از پستی و بلندیهای منطقه در حال پرواز در لابلای ارتفاعات منطقه بودم شروع به پاسخ دادن به رادار کرده و از وی خواستم حواسش فقط به هواپیماهای عراقی باشد و به موقعیت من زیاد کاری نداشته باشد، همین جا لازم است توضیح دهم که در موارد عادی انجام مکالمات رادیوئی جزء وظائف کابین عقب هواپیما میباشد و جناب صنعتکار که اولین بارش بود با من پرواز میکرد بنا به عادت معمول ولی با کمی دلخوری در همین گیر و دار از من خواست که اجازه دهم ایشان پاسخ لازم را به ایستگاه رادار بدهند!! که من هم بدلیل درگیری با پرواز در ارتفاع پست به ایشان گفتم هر وقت لازم بود میگویم که شما صحبت کنید!! خوب با همین برخوردی که در کابین بین ما پیش آمده بود، بدون رد و بدل شدن هر گونه حرف وصحبت دیگری به پرواز خودم ادامه دادم و رادار هم مرتبا" موقعیت و سمت هواپیماهای عراقی را در رادیو اعلان مینمود و در جائی که حدود سی مایلی هواپیماهای عراقی قرار داشتم با تمام نیرو شروع به Pull Up کردن و بالا آوردن هواپیما نمودم و رادار هواپیما هم کماکان در حالت TWS قرار داشت و سمت من دقیقا" 280 درجه و سمت هواپیماهای عراقی 60 درجه بود که موقعیت خوبی را برای من جهت Re Attack یا حمله مجدد از سمت راست و به داخل خاک خودمان بر روی هواپیماهای عراقی فراهم می نمود تا در صورت عدم شلیک موشک دور برد بتوانم در یک داگفایت با آنها درگیر شویم، فاصله من تا مرز به کمتر از ده مایلی رسیده بود که ناگهان هواپیماهای عراقی با گردش شدید به سمت چپ خودشان شروع به دور شدن از منطقه نمودند و مشخص بود که رادارهای زمینی آنان از نزدیکی و حضور ما مجددا" با خبر شده و آنان را باز گردانده بودند و رادار همدان هم که در این وضعیت مجددا" ما را در اسکوپ خود میدید، بدلیل نزدیکی زیاد ما به مرز از ما درخواست نمود که سریعا" به منطقه پروازی خودمان باز گردیم و این آخرین مرحله از پرواز آنروز در این منطقه پروازی بود که با ناکامی بعد از حدود شش هفت ساعت پرواز باید به سمت پایگاه اصفهان باز می گشتیم. چون دیگر نیازی به بنزینگیری مجدد نداشتیم و میخواستیم به پایگاه بازگردیم علیرغم رعایت میزان 8500 پاوند بنزین باقیمانده در هواپیما که همیشه برای ترک منطقه و رفتن برای بنزینگیری مجدد آنرا در نشاندهنده بنزین از قبل ست مینمودیم و به آن Bingo Fuel میگوئیم تا حدود 6000 پاوند بنزین باقیمانده هواپیما در منطقه ماندیم و پس از اعلان وضعیت منطقه توسط رادار همدان و با خبر شدن از حضور یک فروند هواپیمای اف 4 بصورت پوشش هوائی همان منطقه، من با رادار همدان خداحافظی نموده و به سمت پایگاه اصفهان رهسپار شدیم. ساعت نزدیک به 4.5 بعد از ظهر بود که در نزدیکی فرودگاه با پائین دادن چرخ و فلاپ و غیره و با انجام آخرین چکهای پروازی قبل از نشستن بصورت کامل، آماده فرود بودیم که از دور خودروئی را در سر باند مشاهده نمودم و با کمی دقت متوجه شدم که خودرو فرماندهی پایگاه است که احتمالا" منتظر است تا بعد از نشستن هواپیمای ما از باند عبور نماید و به سمت برج مراقبت اصفهان و یا محل دیگری رهسپار گردد، در همین اثنا صدای فرماندهی پایگاه سرهنگ (تیمسار بازنشسته فعلی) رضا عطائی را از رادیو هواپیما شنیدم که من را صدا میزند!! بلافاصله در پاسخ با ایشان تماس گرفتم و اعلان نمودم که در Short Final باند هستم و چند لحظه دیگر خواهم نشست، که ایشان سئوال نمودند وضعیت خودت و هواپیما چطور است، گفتم همه چیز عالی است، ایشان گفت فری جان منطقه جنوب خالی است، گشت منطقه با اشکال روبرو شده و اوضاع زیاد جالب و آرام بنظر نمیرسه لذا از تهران درخواست نموده اند در صورت امکان برای مدتی بروید در منطقه خارک و در اختیار ایشان باشید تا نفر بعدی آماده پرواز گردد و خود را به منطقه برساند، در پاسخ گفتم من پنج شش ساعته که بالا هستم و خسته شدم ضمن اینکه بنزین هم ندارم تا خودم را به منطقه بر سانم، ایشان گفتند اگر اینکار را انجام بدهید مشکل بزرگی حل خواهد شد و ((بصورت کد و رمز من را از تعداد بالای تانکرهای نفتی پر شده در جوار اسکله خارک و در انتظار اجرای طرح خروج )) با خبر نمودند، که بلافاصله چرخ و فلاپ جمع کرده و گردش به چپ به سمت تانکر منطقه جنوب را گرفتم و از ایشان درخواست نمودم به تانکر اطلاع دهند که من نیاز فوری به بنزین دارم و در صورت امکان بسمت من پرواز نماید که ایشان هم با تائید مراتب از من تشکر و خداحافظی نمودند. به محض جمع نمودن چرخ و فلاپ ها با گردش به چپ شروع به صعود به ارتفاع 24000 پائی نموده و با اینکه جناب صنعتکار بعد از آن مشاجره کوتاه رادیوئی ساکت در کابین عقب نشسته بود و هیچ صحبتی نمیکرد و روزه سکوت گرفته بود، خودم کلیه تماسهای رادیوئی را انجام و با عوض نمودن کانال رادیو کابین جلو بر روی رادیوی تانکر شروع به صدا کردن تانکر نمودم و به سمت منطقه ایستائی آنان در حال پرواز بودم و بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی کابین عقب باشم فقط روی رادیو اینتر کام (داخلی) گفتم روی تانکر قفل راداری انجام بدهید!! زیرا بنزینم وضعیت خوبی نداشت و باید سریعا" موقعیت تانکر را دقیقا" پیدا می کردیم والا باید تصمیم میگرفتم که آیا به مسیر ادامه دهم و یا در بین راه در شیراز بنشینم، در همین حال و هوا صدای تانکر را در پاسخ به صداکردن خود شنیدم که بعد از سلام و احوالپرسی، خلبان تانکر با حالتی پریشان سئوال کرد، فری تو بالا چکار میکنی؟ ابتدا" صدا را نشناخته بودم ولی بعد از صحبت مجدد ایشان صدا را شناختم و در پاسخ گفتم، مهدی جان مگر قرار بود بالا نباشم، خلبان تانکر جناب مهدی همتی بود که در روزهای قبل که ابتدا به شیراز رفته بودم ایشان را با تفاق سایر دوستان 707 در همانجا ملاقات نموده بودم، ایشان مجدد سئوال نمود مگر پیغام پست فرماندهی دیشب بتو نرسید که امروز پنج شنبه پروازی انجام ندهی؟؟ گفتم، نمیدونم کدوم دیوانه ای گفته بود که من امروز پرواز نکنم ولی علتش و نگفته بود و بیخودی هم که نمیشه پرواز نکرد انهم تو این اوضاع و احوال!! در همین اثنا به ایشان گفتم مهدی جان من هیچی بنزین ندارم سریعا" بگرد طرف من و در رستوران را باز کن، که در پاسخ گفت من هم بنزینی برام باقی نموده شش هفت ساعته بالا هستم م و دارم میرم شیراز بشینم اما میتونم تو مسیر حدود 1000 پاوند از بنزین خودم بهت بدهم، گفتم خدا بده برکت بیا جلو ، در حین نزدیک شدن به تانکر از جناب همتی پرسیدم مهدی جان حالا میگی اصل قضیه چی بوده یا نه؟ که گفت دیروز بعد از بازگشت از پرواز "ممیش" (منظور ایشان جناب محمد رضا محرمی یکی از خلبانان تاپ تانکر های 707 بود) نهار را که خورد همان جا از خستگی روی کاناپه خوابش برد و بعد از مدتی یکهو با صدای گریه شدید از خواب پرید و داشت در خواب تو را صدا میزد، که بعد از آرام کردنش، گفت خواب دیدم روز پنج شنبه بعد از ظهر است و فریدون مازندرانی تو یک منطقه دیگری پرواز میکرده ولی یکدفعه سر از منطقه جنوب در آورد و در حین پرواز با چندین هواپیمای عراقی درگیر شد و یکی دو تا از آنها را زد ولی بقیه عراقیها اونو ساندویچ اتک کردن وسط آب زدنش و فری هم نتوانست از هواپیما بیرون بپره!!!! این کل جریان بود ولی چون ما همه به خوابهائی که تا حالا ممیش دیده اعتقاد داریم و میدانیم حتما" اتفاق میفته لذا با تماس با برو بچه ها اول فکر میکردیم تو هنوز تو شیرازی ولی بعد که گفتند رفتی اصفهان هر کاری کردیم نتوانستیم باهات تماس بگیریم، لذا از جناب معصومی و هاشمپور خواستیم هر طوری شده از طریق پست فرماندهی به تو اطلاع بدهند تا امروز که پنج شنبه است پروازی انجام ندهی!! تازه جریان تماس نامفهوم پست فرماندهی برایم داشت روشن میشد، که با خنده به مهدی همتی گفتم، مهدی جان ممیش باز پر خوری کرده و خوابهای عجیب و غریب دیده، لذا تو کاری به این کارها نداشته باش و ببین تانکر بعدی کی پا میشه تا من بنزین را پر کنم و برم تو منطقه که گفتند اوضاع جالت نیست و منطقه خالی مانده و کسی نیست!! در همین اثناء صحبت کردن با آقا مهدی به تانکر جناب همتی رسیدم و دیدم همه چیز آماده و مهیا است و سریعا" اون 1000 پاوند بنزینی که قول داده بود گرفتم و ایشان هم بعد از اتمام بنزینگیری ما گفت، وای وای میدونی کی داره میاد جای من؟ گفتم کی میاد؟ گفت ممیش داره میاد تو منطقه!! گفتم خوب بهتر خودش می بینه که خواب.... چپه.... چند دقیقه در همان منطقه منتظر شدیم تا تانکر بعدی برسه داخل منطقه هولدینگش که صدای ممیش را شنیدم و بعد از تماس با وی با ناباوری با شنیدن صدای من، اول درخواست تغییر فرکانس کرد و بعد از اون هر چی دلش خواست تو رادیو گفت و بار من کرد!!! آخر هم گفت توی دیوانه مگر نمی دونی همه خوابهای من تا حالا درست از آب در آمده؟ پس چرا امروز پرواز کردی، ضمن اینکه نصف جریان تا الان همانطور که من تو خواب دیده بودم اتفاق افتاده ؟!؟! خلاصه بعد از کلی مذاکرات دیپلماتیک فی مابین با آقا ممیش، و با دادن قول مردانه به وی بابت اینکه تو این پرواز هیچ دیوانگی خاصی از ما سر نزند، ایشان را تا منطقه ایستائی اش که در حوالی کازرون بود همراهی کرده و پس از پر کردن باکهای بنزین، بطرف منطقه مربوطه پرواز نمودیم. به محض ترک تانکر با رادار بوشهر تماس حاصل نمودم و از حضور و آمادگی خودمان در منطقه وی را مطلع نمودم و با کم کردن ارتفاع برای رفتن به ارتفاع حدود یکصد پائی بالای آب در هوائی کاملا" Haze بدلیل غبار محلی و نزدیکی به زمان غروب خورشید، خود را در ضلع ورودی منطقه و بسمت غرب قرار دادم و بلافاصله بعد از انجام این رادیو کال با رادار بوشهر صدای یکی از بچه های اف 14 شیراز بنام جناب سید محسن حسینی را شنیدم که روی رادیو داخلی ما اعلان نمود (( ددی، من رفتم هیچی ندارم )) تکیه کلام محسن "ددی" بود که تو هر یک چمله اش این کلمه را دو سه بار تکرار میکرد، بلافاصله بعد از اعلان ترک منطقه از طرف محسن حسینی صدای خلبان اف 4 ی هم که در شرق بوشهر پرواز میکرد را با همین مضمون تو رادیو شنیدم و او هم بدلیل مشکل راداری که داشت با ما خدا حافظی کرد و منطقه را ترک گفت تا در بوشهر بنشیند، نگاهی به اطراف خارک انداختم دیدم بیش از بیست و سه چهار فروند کشتی نفت کش که هر کدام تا خر خره در آب فرو رفته بودند بصورت پراکنده در اطراف اسکله "تی" خود نمائی میکنند و مشخص است که همه در انتظار انجام برنامه خروج در اواخر همان شب هستند، تازه متوجه شدم چرا جناب سرهنگ عطائی فرمانده پایگاه انقدر اصرار داشت که هر طوری شده سریعتر ما خودمان را به منطقه برسانیم، خوب قسمت این بود تا از آن پرواز طولانی خسته کننده در غرب کشور به جنوب بیایم و یک مدت کوتاهی هم اینجا پرواز کنیم و مواظب این بندگان خدا باشیم تا بارشون را بدون دغدغه خاطر از این محل خطر ناک دور کنند. حدود پنجاه دقیقه ای بود که داشتیم در منطقه پرواز می کردیم و همه چیز آرام و بدون سر و صدا پیش میرفت و من با چک کردن میزان بنزین باقیمانده و حساب و کتاب زمان خروج از منطقه با رسیدن به همان میزان بنزین Bingo Fuel تصمیم داشتم که تا در انتهای آخرین لگ (ضلع) منطقه که بسمت غرب بود که رسیدم منطقه را ترک کنم، که همزمان صدای رادار بوشهر رشته افکارم و بهم زد و شنیدم که روی رادیو اعلان نمود "همسایه قرمزه" این بدین معنی بود که احتمال حمله به جزیره خارک می رود و کلیه سیستمهای پدافندی، به حالت آتش به اختیار در آمده اند، کمی در همان مسیرم ادامه دادم که مجددا" صدای رادار بوشهر را شنیدم که می گوید "ما هم قرمزیم" ضمنا" شما هم سریعا" گردش به چپ کنید و بگردید به سمت 180 درجه و بطرف جنوب منطقه ادامه دهید!! این بدین معنی بود که از یک ایستگاه راداری و یا سیستم شنود منطقه ای به رادار منطقه بوشهر اعلان وضعیت نموده که احتمالا"این جزیره در شرف مورد حمله قرار گرفتن از طرف هواپیماهای عراقی می باشد و با اعلان وضعیت قرمز در بوشهر، حمله هوائی قطعی است، و در این حالت است که پدافند هر دو منطقه خارک و بوشهر به حالت صد در صد آماده باش و آتش به اختیار در آمده بودند، پس از این رادیو کال بوشهر به نشاندهنده بنزین نگاه کردم دیدم عدد 8000 پاوند را رد کرده ام و نشان دهنده بنزین رو به کم شدن میباشد، با خود فکر کردم خوب اگر الان بگویم که من بنزینم تمام شده و باید منطقه را ترک کنم ، که همه فکر میکنند اف 14 ترسید و به بهانه کمبود سوخت از منطقه خارج شده!! و اگر هم بخواهم منطقه را ترک کرده و سریعا" بروم بنزین بگیرم و باز گردم که ممکن است در این فاصله هواپیماهای که نمیدانم هنوز در کجای منطقه خلیج فارس قرار دارند خودشان را به جزیره خارک رسانده و ترتیب همه این سوپر نفتکشها و اسکله بارگیری نفت را با هم بدهند ..... پس خدای من چکار کنم ؟ چه تصمیمی را باید می گرفتم؟!؟! خوب بنا بدرخواست رادار گردش به چپ را هم آغاز نموده بودم و در سمت حدود 180 درجه بسمت جنوب جزیره در حال پرواز بودم که نگاهی به نشاندهنده بنزین انداختم و دیدم حدود 7000پاوند بنزین باقیمانده و لذا تصمیم به ماندن گرفتم و به کابین عقب اعلان نمودم بنزین مان برای ورود به درگیری خیلی کم است، ولی انتخاب دیگری نداریم و باید تا آخرین لحظه در منطقه بمانیم، لذا حواست را خوب جمع کن و تا اعلان نکردم ایجکت نمیکنید هر جائی که لازم بود خواهم گفت و آنوقت ایجکت میکنید!! اينجا لازمه توضيح بدهم كه عموما"من در پروازهائي كه با کابین عقب های قدیمی تر مي رفتم پرواز، دسته انتخاب وضعیت Ejection Command Handle را میگفتم بر روی MCO قرار دهند، تا در صورت بروز هرگونه مشکلی در حین درگیریهای هوائی و در آخرین لحظات پروار در صورت نیاز و صلاحدید اگر اعلان ایجکت نمودم، کابین عقب با ایجک نمودن خود من را هم از هواپیما خارج نماید، در این پرواز هم از ابتدا گفته بودم که کابین عقب همین کار را کرده و حالت MCO را انتخاب نموديم ولی با توجه بشرایطی که در آن قرار گرفته بودیم و کم شدن سریع بنزین باقیمانده که هر آن ممکن بود به علت تمام شدن آن مجبور به ایجکت و خروج اضطراري از هواپیما شویم قبل از گردش به سمت هواپیماهای عراقی به کابین عقب گفتم Ejection Handle را روی حالت Pilot قرار میدهیم اما تا زمانی که اعلان نکردم شما هواپیما را ترک نمی کنید، بدین ترتیب اگر کابین عقب هم به هر دلیلی بصورت ناگهانی تصمیم به ایجکت می گرفت به تنهائي قادر بود خودش را به بیرون پرتاب کند و من هنوز می توانستم در هواپیما باقی مانده و آنرا هدایت نمايم. [/size] با اين تصميم كه گرفتيم، از رادار پرسيدم خوب اگر هدفي داري چرا من را به سمت جنوب مي فرستيد، اول بگو ببينم چه خبره؟ كنترولر رادار در جواب گفت، برابر اعلان رادار بندر امام رادار ( رادار موبايلي كه از بهبهان به اين منطقه گسترش داده شده بود و به همين خاطر هواپيماي خفاش هم در پرواز بود تا مكمل اين رادار باشد)، بالاي ده (10) فروند هواپيما در حال نزديك شدن به منطقه هستند و لي هنوز نتوانستيم با آنها ارتباط راداري برقرار نمائيم، كه در جواب گفتم پس من را برگردان به سمت 300 درجه تا ببينيم چي داريم!! با اين اعلان و با انجام گردشي سريع به راست در سمت 300 درجه قرار گرفتيم و به صنعت كار گفتم رادار را اول Tilt كن كف آب تا ببينيم چيزي داريم يا نه، به محض ثابت شدن هواپيما در سمت دلخواه اهداف به ترتيب در صفحه رادار ما مشخص ميشدند و بعد از سرچ كامل ارتفاعات بالاتر و هر دو سمت چپ و راست آنان و اطمينان از اينكه فقط همين تعداد هستند، مشخصات اهداف را به ترتيبي كه ميديدم و شامل يكدسته دو 2 فروندي در جلو، و سه دسته 3 فروندي در پست سر آنها و در آخر هم يك دسته 2 فروندي ديگر كه جمعا" تعداد 13 فروند ميشدند و در ارتفاع حدود 500 پائي بالاي آب و در سمت 120 درجه با فاصله اي حدود 75 مايلي از ما بطرف بوشهر در پرواز بودند را به رادار داديم كه آنها هم پس از چك نمودن مجدد تعداد و سمت و فاصله اهداف گفته هاي ما را تائيد نمودند، خوب ديگر مسئله داشت راستي راستي جدي ميشد و در وضعيتي كه هر لحظه بنزين داره كم و كم تر ميشه تازه ميخواهيم با اين جماعت زبون نفهم هم درگير بشيم، در همين اثنا صداي مميش هم كه راديو خود را بر روي كانال رادار ست نموده بود تا تمام مراحل پرواز ما را زير نظر داشته باشه نيز مرتبا" شنيده ميشد كه ميگفت" لامصب تو كه بنزين نداري پس چرا انجا وايستادي" چون او ميدانست كه از زمان بنزينگيري ما مدتي است گذشته و من هم كه درگير اين هدفهاي جديد بودم و نميتوانستم جوابي به او بدهم، لذا تنها يكبار روي راديو گفتم " لطفا" راديو را اشغال نكنيد" بلافاصله به ردار گفتم اينها الان بايد بگردند به سمت 180 تا 200 درجه چون احتمال ميدهم كه از سمت جنوب بخواهند حمله را انجام بدهند لذا حواست باشه اگر گردش كردند همه را داشته باش كه كسي از بينشان جدا نشده باشه چون اگر آنها بگردند من هم از راست ميگردم تا به موقع روبرويشان در بيايم. منطقه واقعا" بهم ريخته بود، صداهاي مختلفي را در اطراف كنترولر ايستگاه رادار ميشنيدم كه نشان دهنده التهاب شديد در بين افراد ايستگاه رادار بود و همزمان صحبت با من، مكالمات زياد ديگري با ساير ايستگاهها و سايتهاي پدافندي توسط افراد ديگر شنيده ميشد، كنترولر رادار اعلان نمود هدفها گردش براست نموده و سمت 170 درجه را با فاصله 55 مايلي از شما گرفتند، در همين موقع چراغهاي نشاندهنده Low Fuel Light سمت چپ و راست هر دو روی پانل Caution Light روشن شده بود و پشت سر هم چراغهاي ديگري نيز در حال روشن شدن بود، تنها كاري كه قبل از انجام گردش براست خودم انجام دادم تنظيم حداقل ارتفاع 35 پائي بالاي آب در Radar Altimeter بود تا در صورت چرخش سريع و كم شدن فاصله با آب را با بوقي كه ميزند بمن هشدار بدهدو ارتفاع را گوشزد كند، ضمنا" از كابين عقب هم پرسيدم سيستمها ALR ها و ALQ و چف و فلير همه روشن است؟ كه با پاسخ Yes Sir ايشان خيالم از اين بابت هم راحت شد، تنها اشكالمان كمبود شديد بنزين بود كه كاريش هم نميتونستيم بكنيم و در اين موقعيت بايد تا آنجائي كه اجازه ميداد جلو ميرفتيم و اگر موشكي نميخورديم بموقع ايجكت ميكرديم!! نشاندهنده بنزين 2500 را نشان ميداد كه به همين خاطر چندين چراغ Warning روشن شده و يا برخي در حال چشمك زدن بود، در همين موقع هدفها گردش خودشون از سمت چپ به سمت حدود 20 درجه با فاصله اي حدود 35 مايلي از ما شروع كردن كه با اعلان اين وضعيت از سوي رادار من هم گردش خودم را از سمت راست آغاز و شروع به كم كردن ارتفاع نمودم تا در حدود 50 پائي بالاي آب قرار بگيرم در اواخر گردش بود كه به جناب صنعتكار گوشزد كردم كه از گردش در آمديم فقط بيرون را نگاه كن و مواظب بيرون باش، بهيچوجه روي هيچكدام از تاركت ها قفل راداري نكن و اگر لازم بود خودم از PLM Lock استفاده ميكنم ، نگاهي به نشاندهنده بنزين انداختم ديدم داره از 2000 ميره پائين تر و از اواسط گردش، خودم هم تنها بيرون از هواپيما را نگاه ميكردم تا ببينم چيزي بطرفمان شليك شده يا نه، درست در لحظه اي كه در روبروي هواپيماهاي عراقي و در فاصله حدود 20 مايل از هم قرار گرفته بوديم جناب صنعتكار با نزديك شدن اهداف و آغاز بكار شديد سيستمهاي ECM دستپاچه شد و روي اولين هدف قفل نمود كه بلافاصله با فرياد بلندي در راديو قفل راداري را شكستم و گفتم مگر نمي بيني چند تا موشك داره بطرفمان مي آيد؟ كنترولر رادار كه همه هواپيماهاي عراقي و همينطور ما را در اسكوپ خود ميديد با اين مكالمه من كه روي راديو انجام شد ديگر صدايش در نمي آمد، توي آسمان بيش از بيست فروند موشك كله قرمز مستقيم داشت بطرف ما ميامد، صداي انواع آزير ها از سيستمها بلند شده بود و چراغهاي هشدار دهنده يكي پس از ديگري چشمك ميزد و چف و فليري بود كه پشت سر هم از زير و ته هواپيما شليك ميشد، تنها راه نجاتمان شروع مانورهاي سنگين و گردش هاي شديد به چپ و راست بود كه ما به ان Jinking ميگوئيم، سكوت مرگبار راديوئي هم جا را گرفته بود و تنها ما بوديم و موشكهاي در حال پرواز بسمت ما كه از روبرو يمان مي آمدند، با استفاده از حداكثر قدرت موتور و دو سه باري با استفاده از نيش After burner پس سوز موشكها را يكي پس از ديگري Defeat ميكرديم، هشت فروند از هواپيماهاي ميگ 27 ( ميگهاي 23 بهينه سازي شده) عراقي مخصوص بمباران كه حامل انواع بمب ها بودند با ديدن اين صحنه كليه بمبها و مهمات خودشان را يكجا در آب رها كردند و هر يك سعي مينمود با گردش بسمت عراق زودتر از ديگري خود را از صحنه دور نمايند، در اين بين هواپيماهاي پوشش بمب افكنها نيز كه همگي از نوع ميراژهاي اف 1 بودند و هر كدام حامل 4 تير موشك سوپر ماترا 530 بودند بصورتي احمقانه هر پنچ فروند با هم موشكهاي خود را همزمان بسوي ما شليك نموده بودند و به همين علت بود كه يكباره تعداد زيادي موشك باهم در آسمان به پرواز در آمده بود، و حال كه هنوز ما روي هوا بوديم و موشكي هم به ما اصابت نكرده بود و كماكان بسمت آنها در حال پرواز بوديم، از ترس فلايت آنان نيز مانند هواپيماهاي بامبرشان از هم گسيخته شده و با وجود اف 14 در منطقه آنها نیز حداكثر سعي خود را بكار مي بردند تا هر چه سريعتر از هواپيماي ما و رينگ موشكهاي هاگ خود را بدور نگاه دارند و لذا هر كدام در آن ارتفاع پائين با دستپاچگي شديد به سمتي مي گشت تا در دام ما نيفتاد، غافل از اينكه ما خود با حداقل بنزين امكان داشت هر لحظه بدون اصابت موشكي به هواپيما مجبور به ترك آن شده و ايجكت نمائيم!!! با اينكه هوا غبار آلود و نزديك به تاريك شدن بود و پس از منحرف كردن اكثر موشكها و انفجارشان در هوا و يا سقوط شان در آب، در سمت راستم سه فروند از آخرين هواپيماهاي پوششي ميراز ها را كه با چشم قابل رويت بودند ديدم و با گردشي فوق العاده تند از راست به سمت آنان چرخيدم كه ديدم، هر سه فروند پس سوزهايشان را روشن كرده و در حال پرواز بصورت زيگزاك بر روي آب بسمت خاك عراق هستند و هر لحظه در يكي از اين گردشها احتمال سقوط يكي از آنان در آب مي رود، كه با ديدن عدد 600 روي نشاندهنده بنزين بلافاصله هواپيما خود را كنترل و از ادامه مسير منصرف شدم و قبل از هر كاري موتورها را به حالت 90% در آوردم، ديگر هواپيمائي دور و بر ما نبود، و مدت زيادي بود كه راديو در سكوتي طولاني فرو رفته بود، از كابين عقب سئوال كردم آيا متوجه هيچ ضربه و يا شوكي به هواپيما نشده ايد؟ كه با پاسخ منفي دادن وي كمي خيالم راحت تر شده و مشغول تعيين موقعيت خود و هواپيما شدم، با يك نگاه متوجه شدم در حد فاصل بين دو جزيره فارسي و عربي حدودا" پنجاه مايلي جنوب خارك قرار دارم، رادار را صدا زدم، پاسخي نشنيدم، مجددا" رادار را صدا زدم و نهايتا" براي سومين بار رادار را صدا زدم، كه اينبار كنترولر رادار با ناباوري و با بغض شديدي كه در گلو داشت پاسخ من را داد و سئوال كرد مگر شما هنوز تو هواپيما هستيد؟!؟! به او گفتم پس قرار بود كجا باشيم؟ كنترولر كه حالا باورش شده بود ما هنوز زنده هستيم با خوشحالي گفت ما و كليه شناورهاي تو منطقه صداي شديد انفجار را كه در اثر پرتاب تعداد زيادي بمب در آب بوده شنيديم ولي فكر مي كرديم يكي از آن موشكها هم كه شليك شد بشما اصابت نموده و شما در آب سقوط نموديد و متاسفانه همين اطلاع را به مركز و پايگاه هشتم هم داده ايم!!! در پاسخ كنترولر گفتم نه برادر مي بينيد كه ما هنوز زنده ايم فقط آماده باش و به برج بوشهر اطلاع بدهيد كه من بصورت اضطراري بايد در بوشهر بنشينم اگر بتوانم به آنجا برسم!! كنترولر رادار كه تازه خودش را پيدا كرده بود پاسخ داد ، قربان ما و همسايه هنوز قرمزيم!! گفتم آقا جون قرمز و سبز و سفيد نداره به همه بگو سفيد كنند !! من دارم مي آيم تا بنشينم، در پايان همين مكالمه صداي جناب محرمي را شنيدم كه به رادار اعلان كرد، نشستن ايشان منتفي است ما تا چند لحظه ديگر با هم دست ميدهيم!! گيج شده بودم مگر مميش ديوانه شده !! سريع از كابين عقب خواستم آنتن را بالا بده و ببيينه چيزي جلوي ماست، برابر مقررات هواپيماي تانكر در يك دوره ايستائي دور از مرزها و در داخل سرزمين اصلي و در ارتفاع بين 22000 الي 28000 پائي بايد پرواز كند، چطوري اون ميگويد ما الان با هم دست ميدهيم، تو همين فكرها بودم كه كابين عقب هواپيماي تانكر را درست در مقابلمان در حدود فاصله 30 مايلي و در حال كم كردن ارتفاع بزير 5000 پائي بالاي آب گرفت و من حيران مانده بودم كه اون اعجوبه انجا چه ميكند!! موقعيت تانكر را با رادار بوشهر چك نموديم و تائيد شد و با حالتي ناباورانه بسمت او در حركت بودم كه در همين زمان صداي جناب جاويد نيا را شنيدم كه داشت با رادار بوشهر صحبت ميكرد و اعلان ميكرد جناب عطائي (فرمانده پايگاه هشتم شكاري) و جناب مهرگانفر ( از خلبانان اف 14 و خلبان بونانزا) با يك فروند بونانزا از اصفهان بلند شدند و بسمت بوشهر در پروازند و درخواست نمودند كه آخرين وضعيت اف 14 را برايشان توضيح دهيد، كه آيا تيم رسكيو و نجات به منطقه سقوط رسيده يا نه؟ و اطلاعي از بیرون پريدن و يا نپريدن بچه ها داريد يا نه؟ با توجه به وضعيت هواپيماهاي موجود تو منطقه حدس زدم آقايون بحث آخرين وضعيت ما را دارند دنبال ميكنند كه بلافاصله روي راديو جاويد را صدا زدم و پرسيدم جاويد دنبال كي ميگردي؟ يك لحظه صدام را نتوانست تشخيص بده و با اون لهجه شيرين اصفهانيش گفت، مثيكه فري رو زدندش، نميدونيم پريده س بیرون يا نپریدس ؟ گفتم جاويد مطمئني که پریده س؟ تازه صدايم را تشخيص داد و گفت فري تو كجائي؟ پاسخ دادم تو هواپيما و داخل لباسهام!! گفتم جاوید جون تا شب نشده بونانزا را برگردون بشينه پايگاه، من هم بر ميگردم پايگاه اگر بنزين بگيرم در غیر اینصورت امشب بوشهر ماهی میخورم!! بعد از اين مكالمات راديوئي كه يك كم خستگي امان در كرد رفتيم بطرف تانكر و نهايتا" در ارتفاع 2000 پائي بالاي آب توانستيم خودمان را به تانكر رسانده و به بسكت بنزين گيري وصل بشيم، اما مميش هم كه هنوز باور نداشت كه من ديگر بدنبال هواپيماهاي عراقي نخواهم رفت از پر كردن فوري باكهاي ما خود داري مي كرد و صد پاوند پاوند بنزين ميداد تا ما کاملا" منطقه بوشهر را هم رد كرده و به همان صورت متصل بهم ارتفاع را به حدود بيست و دو هزار پائي رسانديم و همزمان هم صداي هواپيماي ديگري را از شيراز شنيدم كه تازه از شيراز بلند شده و بسمت منطقه مي آمد و بدين ترتيب ما با خداحافظي از رادار بوشهر و جناب محرمي اين خلبان شجاع و دلاوري كه براي نجات ما دست بريسك بزرگي زده بود و عليرغم تمامي دستورالعملها و قوانين در ان وضعيت نا مساعد ما را از ترك اجباري هواپيما و از دست دادن يكفروند هواپيماي اف 14 نجات داد، بيكي از غير منتظره ترين روزهاي پروازي خود پايان داديم. البته همینطور که در راه رسیدن به پایگاه اصفهان بودیم از طریق کنترولر رادار بوشهر با خبر شدیم که برابر گزارش و تائید سایتهای شنود نیروی هوائی و نیروی دریائی و بالاخره هواپیمای خفاش که در منطقه بودند تعداد دو فروند از هواپیماهای مهاجم پوشش هوائی که از نوع میراژ بودند و یک فروند از بمب افکنهای میگ 27 عراقی به پایگاههای خودشان بازنگشتند و از کل سیزده فروند هواپیمای مهاجم عراقی که برای درهم کوبیدن تاسیسات جزیره خارک و از بین بردن نفتکشهای آماده ترک منطقه به ماموریت اعزام شده بودند تنها 10 فروند آنان به پایگاههای مربوطه بازگشتند، و این خبری بود که خستگی این پرواز و مخاطرات آنرا بطور کل از تن ما بیرون کرد، ضمنا" زبون رفیق هم پروازیمان را هم باز نمود..!!
  8. تمام این اطلاعات صد در صد اشتباه هست و تبلیغاتی
  9. سی و دومین سالگرد شهید دوران برگزار می گردد. همایش یاد آسمان به مناسبت سی و دومین سالگرد سرلشکر خلبان شهید عباس دوران با حضور امیر منصور کاظمیان کابین دوم خلبان عباس دوران در تالار حافظ شیراز برگزار می گردد. به گزارش سایت رسمی شهید عباس دوران، در این همایش ضمن رونمایی از انیمیشن “عباس” با حضور رضا میرکریمی کارگردان این فیلم، از تصنیف ویژه “یاد آسمان” با اجرای نوید نیک کار رونمایی می گردد. همچنین ویژه برنامه این همایش گفتگوی صمیمانه با خانواده سرلشکر شهید عباس دوران می باشد. در حاشیه این مراسم که روزسه شنبه ۳۱ تیرماه ۹۳ساعت ۱۶:۳۰ برگزارمی شود، نمایشگاه هواپیمایی مدل، رونمایی از بازی پرواز دوران، کارگاه بازی های اکشن، کارگاه نقاشی کودکان و نمایشگاه کتاب برگزار می گردد.
  10. عباس سرخابی از دلاوران و رزمندگان تیزپرواز هلیکوپتر شینوک هوانیروز افسری با معرفت و بی ادعا
  11. بیخیال بابا دیگه خسته شدیم از این همه دروغ شاخ دار اگر کاری هم کردند دیگه برای خدا نیست، در عوضش پول و درجه و خانه و زمین و رانت و پست و هزار چیز دیگه گرفتن فقط لطفا دم از خدا دیگه نزنید
  12. ایرانی هستن؟
  13. جدیدا 20 گیگ پهنای باند گرفتم راحت باشید فقط لطفا حجم عکسها زیر یک مگ باشه
  14. سال 84 - 85 فکر کنم حقوق ما با درجه گروهبانیکمی 15000 تومن بود
  15. مجوز مقابله به مثل نداریم فقط باید تماشا کنیم که این لجن ها هر بلائی خواستن سر ما بیارن
  16. درود به همه فوتفال دوستان عزیز واقعا که چه پیشنهادات ارزنده ای میدهید. همه اعضا زحمت بکشن و نفری 500 هزار بریزن به حساب بنده تا زحمت تهیه بلیط این مسابقات رو بر دوش بکشم لطفا زودتر این مبلغ رو واریز کنید تا امسال یکبار دیگه به سرزمین تزارها مشرف بشم و هتل ها و اماکن زیبا رو موقعیت سنجی کنم تا بتونم انشاالله برای سال آینده برای خانواده جای خوبی جهت مسابقات مهیا کنم با تشکر
  17. اینقدر که اینها از این موشک.... چینی تعریف کردن فکر کنم خود چین تعجب کرده
  18. سالهاست که دوره این اسلحه به سر اومده و تجهیزات مدرن تری جای اینها رو گرفته اگر یه تانک چند میلیون دلاری رو بشه به راحتی با این آر پی جی از بین برد که اون کشورها واقعا احمق هستن که این همه خرج میکنن
  19. احتمالا پول و طلای مجانی که برای این..... فرستادیم کم بوده، ملت زحمت بکشن یه خورده دیگه بخاطر اینها گشنه تر و گدا تر بشن تا وضعشون خوب بشه اسلحه بخرن دوباره فیلشون یاد هندستون بکنه
  20. همیشه یک مدیر خوب ، بحران ها رو تبدیل به فرصت ها میکنه (از خودم بید فردا پخش نکمید به اسم هیتلر و صادق هدایت)