Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

kalafe2006

مدیریت مجموعه
  • Content count

    4,034
  • Joined

  • Last visited

Everything posted by kalafe2006

  1. درود و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز میخواهیم با هم حثی رو در حضور بزرگانی ماند جناب سروان ابراهیمی سعید و جناب سرهنگ ملایری آغاز کنیم به این امید که بتونیم یک خروجی خوب از اون تهیه کنیم. لزوم داشتن یک کشور قدرتمند، یک ارتش قدرتمند هست. در زیر سایه یک ارتش قوی و مستحکم هست که اقتصاد و فرهنگ و علم کشور پیشرفت میکنه. برای داشتن یک ارتش قدرتمند هم لازم هست که نقاط ضعف خودمون رو شناسایی و اون رو برطرف کنیم ضمن این که همیشه در حال ارتقا سخت افزاری و نرم افزاری اون باشیم. حالا از دوستان عزیزی که دستی بر آتش دارند و اونهایی که خدمت رفته اند و نقاط ضعفی دیده اند میخوام که ضمن طرح این نقاط ضعف ، راه کارهایی هم که برای حل اونها به نظرشون میرسه رو بیان کنن با تشکر
  2. نه متاسفانه قرار شده با یک تیپ دیگه ادغام بشه در مرکز آموزش زرهی تانکی مربوط به جنگ جهانی دوم و انگلیسی وجود داره (شاید هم داشت) که میگن توی دنیا فقط همین یه دونه ازش باقی مونده بود
  3. متاسفانه تیپ های زیادی در حال منحل شدن هستن از جمله تیپ 37 زرهی که من نمیدونم چرا و به چه علت این تیپ خودش از اول تیپ مستقل بود و زیر نظر هیچ لشکری هم نبود، حالا که ارتش تکه تکه شده و همه شدن تیپ ، چرا این تیپ منحل شده من نمیدونم
  4. ممنون از استاد ابراهیمی عزیز دلیل همه این کاستی ها، عدم بهره بردن از تجربیات اساتیدی مانند شما است که از نقاط ضعف و قوت این ادوات آگاهی کامل دارید همه طراحی ها و ساخت و سازهای اینچنینی در کشور ما کیلویی انجام میشه
  5. ادم دلش به حال این ارتش مظللوم و فداکار میسوزه جناب موسوی عزیز شما که شکر خدا سید هستید اما هنوز نمیدونید که به فرمایش مولای عزیزمان از هر دری که فقر وارد شود از در دیگر ایمان خارج میشود؟ شما در ارتش اول به دنبال تعالی معنوی هستید و بعد به فکر رفع نیاز معیشتی کارکنان؟ شما نیازهای معیشتی کارکنان رو مرتفع کن اونها هم ایمانشون قوی تر میشه و هم انگیزه پیدا می کنند تا توانایی های خودشون و ارتش رو هر روز ارتقا بدن
  6. چه عجب یه اسم ایرانی دیدیم درسته قدیمیه ولی قشنگ رنگ شده اون سیستم GPS و GIS که روی ماشین نصب شده شاید به ظاهر خوب باشن اما از اونجایی که ماهواره های این سیستم در اختیار امریکا و روسیه کثیف هستند میتونه یه لقمه چرب و نرم و اماده برای گلوله های هدایت شونده توپخانه و خمپاره اندازها باشه چرا نمیخوان GPS رو از سازمان ارتش حذف کنند من نمیدونم
  7. آخرین روزها با شهید تکاور دریایی ناوبان یکم ابوالفضل عباسی تکاور دریایی کلاه سبز ابراهیم فرضی خاطره ای از شهید دلاور ابوالفضل عباسی تقدم به روح پر فتوحش صحبت از رزمنده ایست که شهامت و جسارت و اخلاصش مثال زدنی بود و با اینکه دخترش مریض بود ولی شرایط حساس زمان را بخوبی درک میکرد هر چند که نگران دختر مریضش بود ولی قهرمانانه شب تا صبح در سنگر ها با رشادت میجنگید و خم به ابرو نمی آورد خدا را شاکرم که توفیق داد تا خاطره ای از آن شهید بزرگوار را بازگو نمایم که قلبی رئوف و مهربان داشت و ارتباطی برادرانه با همرزمانش داشت . روز 27 فروردین سال 1360 حدود ساعت سه بعد از ظهر یکی از رزمندگان بنام آقای محمد فیضی کاوکان از من خواست تا بوسیله کتری بزرگی که با آن آب می جوشانیدیم و چای آماده می کردیم روی سرش آب بریزم تا سرش را بشوید با شروع اینکار نیروهای عراق شروع به آتش تهیه نموده و حجم سنگینی از خمپاره و توپ و موشک بر سرمان می ریختند. من و آقای فیضی بر روی تپه ای قرار گرفته بودیم که پشت سرمان سنگر مخابرات و روبرویمان سنگر شهید عباسی با همسنگرانش قرار داشت طوری که دقیقا درب ورودی سنگر بطرف محلی که ایستاده بودیم قرار داشت وقتی که آقای فیضی شامپو به سرش مالید حجم آتش دشمن هر لحظه بیشتر و بیشتر شد تا جایی که وی مجبور میشد که بطرف سنگر مخابرات بر گردد و چون چشمانش پر از کف بود و مرا نمی دید در هنگام برگشت کف سرش با پیراهنم برخورد و پیراهنم پر از کف می شد دو سه باری به ایشان گفتم که زود سرش را بشوید تا به داخل داخل سنگر برویم ولی چون احساس خطر می کرد ناخود آگاه بر می گشت. وقتی که برگشت من دستانم را بطرفش گرفتم و او را هل دادم و چون در شیب تپه قرار داشتیم و خاکش نیز خاک رس بود و با ریختن آب لیز شده بود در نتیجه هر چقدر سعی میکرد تا خودش را بالای تپه برساند بیشتر لیز میخورد تا جایی که تمام بدنش خاک مالی شده و صحنه بقدری تماشایی شده بود که من بشدت می خندیدم طوری که آقای عباسی با صدای خنده ام از خواب بیدار شده و وقتی صحنه را دید خیلی ناراحت شده و با عصبانیت بطرفم آمد و کتری را از دستم کشید و گفت این چکاری هست که می کنی هیچ میدونی خمپاره چند متری شما فرود آمد و ترکش هایش از کنارتان گذشت خدا بهتون رحم کرد ولی خنده امانم نمی داد و فقط بهش گفتم صحنه چارلی چاپلینی شده بود! سپس خودش بر سر آقای فیضی آب ریخت و او سرش را شست پس از چند دقیقه ایشان که فکر میکرد من بخاطر فریادش دلگیر شده ام در کنارم نشست و گفت یک لحظه از کوره در رفتم و بر سرت فریاد کشیدم و شروع به عذر خواهی کردن نمود و گفت تو مجردی ولی محمد فیضی دو یا سه فرزند دارد من در حالیکه دو طرف سرم را با دستانم گرفته بودم به ایشان گفتم از بس خندیدم دو طرف سرم درد گرفت ولی دست خودم نبود گفت اگر اینجوری بخندی عمرت به سی سال نمی رسد و سکته می کنی و ماجرا به خیر و خوشی خاتمه یافت فردای آن روز حدود ساعت ده صبح بوسیله تلفن صحرایی اطلاع دادند که دو قبضه از تیر بارهای موجود در خط مشکل دارد و دائما گیر می کنند و همچنین گفته شد که یکی از سربازان منقضی 56 که در گروه آقای ولی الله یعقوبی و در سنگر دیده بانی بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره یکی از پاهایش از ناحیه ران به پوست آویزان بوده و خونریزی شدیدی دارد در این هنگام نه آمبولانسی در ارکان بود و نه پزشکیاری در آنجا حضور داشت . متوجه شدم خودرویی در داخل خاکریز مخصوص خودرو وجود دارد سریعا بداخل خودرو پریدم و بطرف سنگر آقای یعقوبی حرکت کردم در حالیکه بشدت منطقه در پوشش آتش دشمن بود وقتی به سنگری که مجروح در آن قرار داشت رسیدم بقدری حجم آتش دشمن سنگین بود کسی از سنگرش خارج نمی شد که البته کار درستی می کردند در این هنگام متوجه شدم پزشکیار ما آقای منصور نبی پشت سنگر مهماتی که در فاصلی 50متری سنگر بچه ها با تیرچه بلوک ساخته بودند و بر روی آن خاک ریخته بودند ، پناه گرفته است . صدایش زدم و از وی خواستم که از آنجا دور شود . هر چه فریاد میزدم که مجروح را از سنگر بطرف خودرو حمل کنند به دلیل آتش ، دشمن کسی نمی توانست از سنگر خارج شود در نهایت مجروح را سوار خودرو نمودند و به سمت بهداری که تیمی از پزشکان زحمتکش در کیلومتر 9 آبادان - ماهشهر و در زیر پل جاده مستقر بودند رسانده و بطرف ارکان بر گشتم بمحض ورود خودرو به خاکریز وقتی خواستم از خودرو خارج شوم در حالیکه یک پایم از خود رو خارج شده بود ناگهان انفجار مهیبی شنیدم و سر و رویم پر از خاک شده بود و ترکشی کلاه کاسکتم را سوراخ و از قسمت راست پیشانیم خون جاری شد در چنین وضعیتی بود که متوجه حضور آقای عباسی شدم که حدود 7 متری من ایستاده و مشغول بستن کمر بند چند رنگی شبیه فانسقه و از انگلستان با خود آورده بود . در حالیکه به او می نگریستم و می خندیدم در این حال او نیز بمن خیره شده بود که بناگاه گلوله توپی زیر پایش فرود آمد و او را چند متری بطرف سنگر آقای صابر موسی زاد مقدم پرتاب نمود سراسیمه بطرفش دویدم و خواستم که او را بغل کرده و بلندش نمایم متوجه شدم که قسمت از سمت چپ بدنش نیست و دست راستش ار قسمت ساعد شکسته و با سر فرود آمده بود در حالیکه موی سرش بسیار آراسته بود مات و مبهوت مانده بودم و هیچ توجهی به حجم آتش دشمن نداشتم گلوله دیگری چند متر جلوتر فرود آمد که گودالی به ارتفاع یک ونیم متر ایجاد نموده بود در این هنگام آقای ابوطالب آفرین از سنگرش خارج و هر چقدر سعی کرد تا مرا از آنجا دور کند موفق نگردید و حتی قدری مرا کشید ولی موفق نشد پس از چند دقیقه و با کاهش حجم آتش دشمن همرزمان آمدند و پیکر مطهر شهید عباسی را در داخل پتویی گذاشتند و تکه های بدنش را جمع نمودند و بوسیله ناوبان صالحی از محل شهادتش خارج نمودند پس از ساعتی دوستان تکه هایی دیگر از پیکرش را یافتند و در گوشه ای دفن نمودیم پس از گذشت دو روز یکی از سربازان در حدود بیست متری سنگر و پشت خاکریز دل و جگرش را یافتند و آن را نیز بدلیل نیافتن محل تکه های تدفین شده قبلیش در همان محدوده جایی را کنده و تدفین نمودیم با این اوصاف این شهید بزرگوار دارای سه قبر مطهر بوده دو قبر در کیلومتر نه محور آبادان ماهشهر و یکی هم در بهشت زهرای تهران در پایان از خداوند منان برای آن عزیز سفر کرده علو درجات و از برای همه بازمانده گان خصوصا همرزمان دلاورش صبر و اجر و ادامه راهش را خواهانم امید است قدر دان خون شهدای عزیزمان باشیم به یادت باغ می سازند برادرهای فرداها نوشته شده توسط تکاور دریایی کلاه سبز ابراهیم فرضی در تاریخ 27/06/96
  8. خاطره ای واقعی از تکاور دریای حسن سلطانی ساعت سه نیمه شب بود بنده برای یک ماموریتی ازابادان به بوشهر امده بودم تو خونه سازمانی خودم درحال استراحت بودم که زنگ خونه ام بصدا درامد ازخواب بیدارشدم خیلی متعجب بطرف درب رفتم .دیدم دونفر دژبان به اتفاق احمد شعایی(همدوره خودم)به من گفت حسن خیلی سریع بریم اتاق جنگ گفتم باشه لباس بپوشم . لباس پوشیدم باتفاق رفتیم اتاق جنگ. دیدم خیلی ها منتظر من هستند ازجمله..ناخداصمدی ناوبان سیاری.فرمانده پایگاه و........ازجمله پنج نفر ازتهران امده بودند. ف اطلاعات، عقیدتی، حفاظت و..خلاصه اطاق جنگ پربود از رییس روسا . وقتی من وارد شدم همه باتعجب به من نگاه کردن من کمی مشکوک شدم. توی دلم می گفتم خدا به من رحم کنه چه کار اشتباهی کرده ام که باید دادگاهی بشم درگیر خودم بودم که ناگاه ان نفر اطلاعاتی رو کرد به سیاری و گفت.. اون کی می گفتی اینه؟؟!!سیاری درجواب گفت ..فلفل نبین چه ریزه!! حفاظتی گفت سلطانی تویی. گفتم بله.گفت ببین ،به ما گزارش شده یک کشتی یونانی خیلی بزرگ بنام سوپر کشتی.......از منطقه بندر عباس ازدست گاردحفاظتی فرارکرده و ما درمنطقه بوشهر منتظرش بودیم تا دستگیرش کنیم اما ازمنطقه گارد بوشهر هم فرار کرده و اخرین خبری که داریم نزدیکی سکوی فروزان هست ایا می توانی بری کشتی را برگردانی و به بوشهر بیاری؟ جواب دادم بله این کار را انجام میدم درصورتی که به اسکله عربستان نچسپیده باشه ودرغیراینصورت هرکجا باشه قول می دم سالم به بوشهر بیارم . گفت چطوری ..برگشتم گفتم وقتی کشتی را به ایران اوردم انوقت برایت تعریف میکنم.درضمن ایا چه نشانه ایی ازکشتی دارید روی کاغذ نوشته بمن بدهید بقیه بامن. روی یک تکه کاغذی مشخصات کشتی رانوشته به من دادند و هلیکوپتر اماده شد. من ، احمدایزدی، حسن خلیل زاده و جمشید قلیچ خانی (هادی زاده)به هوادریا رفته سوارهلی کوپتر به خلبانی فرمانده هوادریا حرکت کردیم .درضمن سیاری بمن ندا داد که یک لنج بچه ها از چندساعت پیش داخل دریا هستند وبدنبال کشتی اما پیدا نکردند ازجمله ناخدا موسی پور وکوشش پی وتعدادی دیگر. ما حرکت کردیم و به جستجو پرداختیم .هوا بسیار بسیارمه الود بود وبسختی می توانستی کشتی ببینی وهرکدام کشتی را پیدا می کردیم برای شناسایی حتما باید نزدیک می شدیم و شناسایی می کردم با ان نوشته ای که دردستم بود بیش ازبیست تا کشتی پیداکردیم اما کشتی موردنظرم نبود. بین راه حتی لنج ماراهم دیدیم وباهم دست تکانی دادیم . با خلبان خودمون تماس گرفتم که ایابا لنچ ما درتماس هستید گفت اره گفتم وصل کنید به لنج می خواهم صحبت کنم ارتباط وصل شد و با جعفر کوشش پی صحبت کردم که جعفر ما بدنبال کشتی یونانی فراری هستیم به نظرتو کدام مسیر رفته.جعفرگفت حسن وقت نداری سریع بطرف سکوی فروزان برو چون انها به طرف عربستان رفته اند راستی دیوانه نشی اگر موقعیت بدبود برگردید و اگر کشتی روپیدا کردید بمن خبربده وموقعیت ان را بگو. گفتم خیالت راحت باشه جعفر جان من یا با کشتی برمیگردم و یا خداحافظ. تصاویر واقعی و مربوط به همین عملیات میباشد به خلبان گفتم برو بطرف سکوی فروزان خلبان ما انگار مثل ما کله خراب بود و جسور.حرکت بطرف فروزان بین راه کشتی های زیادی دیدیم اما ان کشتی مورد نظرمانبود.نزدیک سکوی فروزان رسیدیم خبری نبود تا اینکه خلبان به من گفت دیگر حدود ابهای ما نیست چکارکنیم گفتم بروجلوتر شاید پیدا کردیم درابهای عربستان بودیم یعنی بین سکوی فروزان و مرجان یهو به یک کشتی برخوردیم گفتم برو جلوتر تا شناسایی کنم وقتی متوجه شدم همان کشتی می باشه ابتدا یک دور ، دور کشتی زدیم وانگار کسی درکشتی نبود تصمیم گرفتم بریم عملیات را انجام دهیم به خلبان گفتم برو رویش هاور کن خلبان بامن بحث کرد اگرشما پیاده شوید من برمیگردم و شما دیگر هیچ امیدی برای برگشت ندارید اینجا خیلی خطرناک است .باقاطعیت تمام گفتم برو رویش هاور کن وخودتان برگردید . هلیکوپتر رفت روی کشتی هاور کرد طناب را ازداخل هلی کوپتر پرت کردم بطرف کشتی وابتدا من بعد بقیه بچه ها پشت سرم حرکت کردیم و بر روی یک کانتینر فرود امدیم .هلی هم دور گرفت و از ما دورشد و رفت . واقعا کشتی خیلی بزرگ بود . از روی کانتینر تا پای کشتی حدودا بیست متربود خیلی سریع دستور دادم بند اسلحه کمربند و هرچیزی که بتوانیم طناب درست کنیم و بریم پایین(طنابی که ازهلیکوپتر پایین امدیم چون یکسرش را داخل هلی بسته بودم هلی طناب بسته شده را باخودش کشید وبرد و من فکرنمی کردم که چنین مانعی برمیخورم)به هرحال باهرکلکی که بود ازکانتینر آمدیم پایین از اینجا ماموریت شروع شد. بچه ها طبق برنامه قبلی واموزش ها و ماموریت هایی که انجام داده بودیم و دیده بودیم هرکس بدنبال پست خودش رفت .یعنی پل فرماندهی، مخابرات ، موتورخونه، اطاق ناخدا وهرکجایی که مهم بود .بچه ها رفتن سرپست شان و من ناخدای کشتی را پیدا کردم و دستور دادم طبق گرای ما کشتی رابرگرداند وبطرف بوشهر حرکت کند در ابتدا همه شوکه شده بودند هیچ گونه حرفی ویا حرکتی انجام نمی داد‌ند .بچه ها زهرچشم گرفته بودن. اولین ضربات راوارد کردیم . ناخدا خلاصه حرف زد و گفت نو نو .قلیچ خانی پس از یک رگبار به طرفش و تا نارنجک را دراورد وپینش را دراورد تا اینکه می خواست بطرف نفراتش بیاندازد ناخدا گفت اوکی اوکی بوشهر بوشهر(تمام پرسنل کشتی را دریک جا جمع کرده بودیم وهادی زاده بطرفشان اسلحه داشت)مخابرات، بیسیم هرگونه ارتباط را درکنترل داشتیم در ضمن من مدت سه ماه باتفاق همین بچه ها دوره ناوبری دربوشهر دیده بودیم یه چیزهایی از کشتی وناوبری می دانستیم.خلاصه کاپیتان مجبور شد کشتی رابرگرداند بطرف بوشهر بچه ها مرتب بمن خبر میدادند حرکت درسته تا اینکه با تمام گرفتاری و موانع عبور کرده و به منطقه بوشهر رسیدیم اما به لنج خودمان برنخوردیم تا اینکه دوتا یدک کش و یک فروند هلیکوپتر بطرف ما امدند ابتدا فکر میکردیم دشمن هستند بچه ها بطرف شان نشانه روی کردند که یک لنج با صدای بلند توسط بلند گو به ما خوش امد گفتند و برای شناسایی کلمه (ژیپاد) راتکرار کردند واینجا بود که نفسی راحت کشیدیم وهلیکوپتر روی کشتی هاور کرد تکاور جعفرکوشش پی امد پیش ما. ما همدیگر را بغل کرده وخنده و گریه ما باهم بود.جعفرکوشش پی باکاپیتان صحبت کردند. سپس کوشش پی به من گفت حسن کاپیتان کشتی می دونی چی می گوید.گفتم بگو..گفت تو با این وحشی ها فرق می کنی من فقط می خواهم بدونم اینا چطوری وارد کشتی ماشدند؟گفتم جعفر جان به کاپیتان بگو دنبالم بیاید اینو بردم انجایی که ما راپل کردیم و از روی دو تا کانتینر امدیم پایین و هنوز طناب ما که از بند اسلحه و کمربند و ....درست کرده بودیم اویزان بود وخیلی تعجب کرد فقط می گفت اوکی اوکی . کشتی توسط یدک کش به اسکله بوشهر چسبید وباور کنید عده زیادی از بچه های تکاور، فرماندهان و همان هایی که ازتهران امده بودند، امدن پیش مان نشستن و از ماتقدیر کردن من انهارا بلند کردم و صورت همدیگر رو بوسیدیم اما یه چیز گفت.نمایندگان اطلاعات.حفاظت عقیدتی فرمانده اتاق جنگ همه وهمه.. من بعنوان یک ایرانی ونظامی به شما تکاوران افتخار میکنم و این کارتان را بعنوان داستان نقل شب در اموزش نظامیان معرفی خواهم کرد.شما میدانید چه چیزی اورده اید.. قطعات یدکی هواپیما های میگ.میراژ.توپولوف.وووووو مهمات پیشرفت ترین سلاح های دنیا را اوردید منبع: کانال تکاوران دریایی گمنام
  9. قسمت چهارم هر طور بود که کلاس های هشتم و نهم را در همان دبیرستان پهلوی شهرمان خواندم. کلاس نهم را که تمام کردم، در تابستان 1334، برادرهای بزرگم مرا به تهران بردند تا در آنجا زندگی و تحصیل کنم. منزل ما در حوالی چهار راه سیدعلی و خیابان سعدی تهران بود. البته مادرم و یکی از برادرهایم در همان اردبیل ماندند. برادرهایم احمد، جبرئیل و میکائیل چندسالی بود به تهران رفته بودند و در خیابان سرسلسبیل مغازه‌ای گرفته و مشغول به کار شده بودند. احمد و جبرئیل، مغازه کتابفروشی داشتند. من هم رفتم وردست آن‌ها درهمان کتابفروشی مشغول به کار شدم. پاییز 1334 در تهران به دبیرستان بهبهانی رفتم. کلاس‌های ده، یازده را در همین دبیرستان تمام کردم. برای سال دوازده به مدرسه ای در خیابان لاله‌زار رفتم، برای اینکه من در اردبیل زبان فرانسه خوانده بودم و در تهران فقط در آن مدرسه بود که زبان فرانسه تدریس می‌شد. دبیر درس فرانسه ما یک ارمنی بود که اسمش یادم نیست. این بود که به آن دبیرستان که در کوچه روزنامه کیهان بود رفتم و در خرداد ماه سال 1337 دیپلم ریاضی گرفتم. در همان کلاس دوازده بودم که مادرم فوت کرد. او مدت‌ها بود به سرطان حنجره مبتلا شده بود و برای مداوا به تهران آمده بود اما کار از کار گذشته بود و دکترها جوابش کردند. بنابراین به اردبیل بازگشت تا در خانه خودش بمیرد. مادرم درست روز چهارشنبه سوری سال 1336 در اردبیل فوت کرد. برعکس روزی که پدرم مُرد، هنگام مرگ مادرم، بر بالینش نبودم. چند روز بعد از عید سال 1337 بود که در تهران خبر آوردند مادرم فوت کرده است. مادرم را بیشتر از پدرم دوست داشتم و از شنیدن خبر مرگش دنیا مقابل چشمانم تیره شد و شوکه شدم. فصل دوم پس از گرفتن دیپلم در رشته ریاضی باید وضعیت نظام وظیفه‌ام را روشن می‌کردم. بنابراین، به پادگان«6-0» که در خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران) بود، مراجعه کردم. برای اینکه تعداد دیپله‌ها بیش از نیاز ارتش بود، لذا با قرعه‌کشی تعدادی را برای سربازی انتخاب می‌کردند و تعدادی هم معاف می‌شدند. قرعه من سرباز افتاد! بازوی مرا گرفتند و بردند داخل سالنی و یک دست لباس و پوتین به من دادند و شدم سرباز! چون دیپلم داشتم، ستوان سوم وظیفه شدم. دوره شش ماهه آموزشی را در همان پادگان سطنت‌آباد گذراندم. رسته‌ام مخابرات بود. سه ماه اول رزم انفرادی و درس‌های نظامی بود و سه ماه دوم دروس تخصص درباره مخابرات، درس‌هایی درباره تلگراف، بیسیم، تله تایپ و تلفن صحرایی. پس از پایان دوره به ما سردوشی و درجه ستوان سومی دادند و من برای ادامه خدمت به اداره مخابرات نیروی زمینی رفتم که در پادگان جمشیدیه بود و شدم مسئول مخابرات مرزبانی غرب کشور. هم تله تایپ داشتیم و هم بیسیم، بنابراین، دائم با غرب کشور در ارتباط بودیم و اخبار و گزارش‌هایی روزمره را به ما گزارش می‌کردند؛ مسائلی مثل خرابی بیسیم‌ها، نوار تله تایپ، باطری بیسیم و قطع شدن تلفن‌های صحرایی! حقوق ماهیانه هم به ما می‌داند. مثل یک کارمند از ساعت هفت تا دوی بعد از ظهر سرکار می‌رفتیم و پس از پایان کار هم به مغازه کتابفروشی برادرهایم می‌رفتم و به آن‌ها کمک می‌کردم یک سال در پادگان جمشیدیه خدمت کردم و مهرماه 1339 بود که دورۀ خدمتم تمام شد. به من پیشنهاد کردند در همان اداره مخاطرات با درجه ستوان سومی بمانم و خدمت کنم، اما می‌خواستم ادامه تحصیل بدهم و با درجه بالاتری جذب ارتش شوم. این را هم بگویم که برادرانم خیلی اصرار کردند جذب بازار بشوم و کاسب بشوم، اما به کاسبی در بازار علاقه چندانی نداشتم. مرداد یا شهریور ماه 1339 بود که دانشکده افسری برای پذیرش دانشجو آگهی داد. در کنکور این دانشکده شرکت کردم، چون از همان کودکی به نظامی‌گری و نظامی شدن علاقه خاصی داشتم. در کنکور قبول شدم. بعد از آن به بهداری ارتش معرفی شدم و معاینه پزشکی کاملی انجام شد. خیلی هم سخت گرفتند، اما در معاینه پزشکی هم قبول شدم. اول آبان همان سال وارد دانشکده افسری شدم. فرمانده دانشکده افسری در زمان ورود ما سرلشکر محمود جم بود. چون قبلاً در دوره خدمت نظام وظیفه سردوشی و درجه ستوان سومی داشتم، نسبت به دانشجویان دیگری که بدون سردوشی وارد دانشکده شده بودند، از امتیاز بیشتری برخوردار بودم. همین موضوع باعث شد دانشجویان سال‌های دوم و سوم نسبت به من حساس‌تر شوند و به آزار و اذیت من بپردازند و به اصطلاح روی من «مانور» بدهند یا به قول معروف حال مرا بگیرند!
  10. تمامی مطالب گرفته شده در این پست نقل از کانال تکاوران دریایی گمنام می باشد مقدمه در طول سه دهه که از مقاومت مردمی رزمندگان در خرمشهر مقابل هجوم دشمن می‌گذرد، در این باره، کتاب‌های متعدد و متنوعی نوشته و خاطرات جذابی روایت شده است. از عناصر پررنگ در روزهای مقاومت در این شهر، تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند که با تقدیم حدود سیصد شهید و زخمی، حماسه‌ای ماندنی و خاطره‌انگیز آفریدند. اگرچه در همه خاطرات و کتاب‌هایی که تاکنون درباره جنگ در خرمشهر منتشر شده درباره نقش و جایگاه تکاوران نیروی دریایی ارتش در دفاع از خرمشهر مطالبی آمده، اما عجیب این است که تا امروز یکی از آن تکاوران جسور و شجاع، خاطرات خود را به صورت کتابی مستقل منتشر نکرده است. فرمانده آن تکاوران، ناخدایکم هوشنگ صمدی است که کتاب حاضر، خاطرات شفاهی ایشان از آغاز تا آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه 1361 است. گفتنی است در طول سال‌های جنگ هشت ساله ایران و عراق که در بندر بوشهر زندگی می‌کردم و به خصوص در دو سال آخر آن که خبرنگار بودم، بارها نام ناخدا صمدی را شنیده بودم. ایشان برای مدتی فرمانده منطقه دوم دریایی در خارک و بوشهر بودند. جنگ تمام شد و من از سال 1377 شروع به تدوین خاطرات شفاهی رزمندگان دوران دفاع مقدس کردم. همواره نام ایشان را از رزمندگانی که در خرمشهر جنگیده بودند، می‌شنیدم، اما متعجب بودم چرا تاکنون خاطرات خود را از روزهای تاریخی مقاومت 34 روزه خرمشهر به شکل کتاب مستقلی تألیف و منتشر نکرده است. دلم می‌خواست روزی او را ملاقات کنم و خاطراتش را ضبط و تدوین کنم. آذر 1389 امیردریادار دوم آل احمد، رئیس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای افتتاح موزه دریایی دفاع مقدس سفری به بوشهر داشت. در این سفر با معرفی دوست نویسنده و عکاس و روزنامه‌نگارم آقای عبدالرحمان برزگر با ایشان آشنا دشم و قرار شد خاطرات شفاهی چندتن از پیشکسوتان جنگ هشت ساله نیروی دریایی ارتش را در قالب چند کتاب مستقل تدوین و تألیف کنم. برای این منظور اوایل بهمن ماه 1389 به مدت پانزده روز به تهران رفتم و در پایگاه پشتیبانی کوهک (نداجا) خدمت ناخدا هوشنگ صمدی رسیدم و خاطرات شفاهی ایشان را در 45 ساعت نوار کاست یک ساعته ضبط کردم. نخستین جلسه ما روز ششم بهمن ماه بود. روز تولد جناب ناخدا! این تقارن را به فال نیک گرفتم و شروع به کار کردم. جناب ناخدا با صمیمت در خور توجهی با آن ته لهجه دلنشین آذری خود، از زندگی خود در یکی از روستاهای اردبیل در دوران کودکی به مدرسه رفتن، مهاجرت به تهران، دوران دبیرستان و گرفتن دیپلم، ورود به ارتش، آموزش در دانشکده افسری، خدمت در شیراز و تهران و منجیل، انتقال به نیروی دریایی، سفر به انگلستان برای دوره آموزشی، بازگشت به ایران و انتقال به بوشهر، انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی و ماجراهای شگفت‌آور نقش تکاوران نیروی دریایی در یک سال اول جنگ و ... گفتند. هنگام روایت روزهای خونین خرمشهر، اشک چشمانشان را پر می‌کرد و گاه به زحمت بغض گره شده در گلو را فرو می‌دادند. اوایل اسفندماه کار تدوین این خاطرات را به پایان رساندم و بسیتم همان ماه کتاب را برای ایشان ارسال کردم. ناخدا صمدی در روزهای پایانی و دهه اول فروردین 1390 کتاب خاطرات خود را مطالعه کردند و مطالب زیادی به صورت حاشیه نویسی بر آن افزودند که اغلب آن مطالب در بازنگری نهایی اعمال شد. ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش تا بُن دندان مسلح عراق را هفته‌ها در خرمشهر زمین‌گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند. به عنوان یک مورخ شفاهی جنگ هشت ساله برخود می‌بالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا پس از سی سال از گذشت روزهای پرافتخار مقاومت در خرمشهر، با یکی از فرماندهان این مقاومت صحبت کنم و خاطرات شفاهی‌اش را در قالب یک کتاب منتشر کنم. کتابی که بی‌تردید در آینده یکی از منابع تاریخ جنگ هشت ساله و به خصوص مقاومت تاریخی 34 روزه خرمشهر خواهد بود. در پایان لازم می‌دانم از همکاری‌های صمیمانه دریادار دوم سید مهرداد آل احمد برای مطالعه کتاب و همه هماهنگی‌ها و به خصوص محبت‌هایی ک در خلال مدت ضبط خاطرات و تدوین و انتشار آن به من داشتند؛ همچنین از ناخدا یکم مجید منصوری و ناخدا یکم علی جعفری جبلّی برای مطالعه متن کتاب و ارائه پاره‌ای تذکرات ضروری و همچنین در اختیار قرار دادن اسناد و عکس‌های ارزنده جنگ در خرمشهر، موجود در آرشیو نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران، تشکر و قدردانی کنم و توفیق آنان را از خداوند منان مسئلت دارم.
  11. مسابقات رزمی و تکاوران نیروی دریایی قسمت پنجم بعد از پیروزی انقلاب وضعیت پادگان ها دچار بی نظمی بود که موجب شده بود انضباط در فضای آنجا کمرنگ تر شود . سایت تکاوران هم تحت تاثیر این موضوع قرار گرفته بود ولی خیلی زود توسط فرماندهان وپیشکسوتان آن و خصوصا " با بازگشت ناخدا صمدی به بوشهر یکپارچگی خود را بدست آورد . مربیان با آموزش های مختلف اتحاد تکاوران را که همیشه و همه جا مثال زدنی است را بوجود آوردند و آنها را آماده ماموریت های مهم محوله از ستاد کردند . از جمله سرکوب غائله عرب که شیخ خزعل در خرمشهر بپا کرده بود ، قائله کردها در سردشت و ماموریت های دیگر .... بنا به نیاز از بوشهر به مرکزآموزش تکاوران منجیل منتقل شدم و در منجیل آموزش دوره تکاور تعطیل شده بود ولی تمامی پرسنل طبق برنامه سین حضور داشتند . ومربیان برای آنها با ورزش وکلاس های آموزشی برنامه ریزی می کردند. در همین دوران شهید محمد مختاری کمربند مشکی جودو ازکشور انگلستان را گرفته بود و علاقمند بود که فنون واطلاعات خود را به تکاوران آموزش دهد مانند استاد مصطفی ثمری که آموزش قایق رانی کانوی را به تعداد زیادی از تکاوران آموزش می داد . بنابراین تعدادی زیادی از تکاوران از جمله من زیر نظر شهید محمد مختاری آموزش جودو را شروع کردیم شاید کمتر از دو هفته از تمرین ها نگذشته بود که اعلام شد که مسابقات انتخابی قهرمانی کشور در استان گیلان و شهر رشت انجام می شود . و ایشان در وزن های مختلف ما را به مسابقات اعزام کرد .خوشبختانه همه حریفانی که ماه ها وشاید سال ها تمرین داشتند از ما شکست خوردند وبرای قهرمانی کشور به گرگان رفتیم وجالب این که مربی تیم جودوی رشت که یکی از قهرمانان ارتش وکشور بنام سرگرد عسیایی بود از شهید مختاری سوال کرد که چقدر تیم شما تمرین کرده ؟ شهید مختاری با لبخندی که همیشه برلب داشت گفت : کمتر از دوهفته ! مربی تیم جودوی رشت با فریاد گفت مگر امکان دارد ؟؟!! اه برار !! شهید مختاری گفت برای تکاور هیچ چیز غیر ممکن نیست . روحش وارواح تمامی شهدا شاد
  12. خاطرات تکاوردریایی کلاه سبز علی سمیعی راد قسمت اول در سال 1352 با دیدن اگهی جذب نیرو ی دریایی شاهنشاهی شدم جوانی ومیل به داشتن استقلال مالی و کاری وشوق آموختن، باعث شد لحظه ای خود را در صف عریض و طویلی از جوانان پرشور و پر انرژی دیدم . پس از انجام معاینه های مختلف پزشکی وبعد از ساعت ها انتظار، افسر خوش پوش نیروی دریایی با لباس مشکی ، اسامی قبول شدگان را اعلام کرد سپس گفت : روز شنبه راس ساعت در محل گرد هم می آیید و وسایل مورد نیاز را هم به همراه خود می آورید تا به حسن رود اعزام شوید . واینگونه بود که سرنوشت مسیر جدیدی را برایمان رقم زد . روز موعود توسط چندین اتوبوس به سوی حسن رود اعزام شدیم وتقریبا بعد از 18ساعت در هوای بارانی ودلنشین وارد پادگان آموزشی حسن رود شدیم . در بدو ورود بعد از به خط کردن وتقسیم نفرات به گروه ها ودسته ها وگروهان وتقسیم تخت و وسایل تحویلی وانتخاب ارشد، بنا به هیکل وظاهر وانتخاب هم تختی ، روز اول چنین گذشت . روز دوم بعد از صبحگاه جو پادگان شکل دیگری گرفت تعدادی افسر ومربی با لباس های بسیار قشنگ ورنگارنگ وپوتین های براق ومچ پیچ شده وآستین هایی که بالا زده بود وکلاه های بره سبز یک طرفه کنجکاوی همه را جلب کرد در پشت بلندگو افسر بسیار خوش تیپ وسخن وری بنام سروان داوری شروع به صحبت نمود واعلام کرد از بین مشتاق به جمع آنها یا تکاوران دریایی محلق شویم وفیلمی از رویال مارین انگلستان برایمان پخش شد ومربی های قوی هیکل وخوش فرم جنگ تن به تن نمایش می دادند وباعث جلب نفرات حاضر شدند . تعدادی داوطلب شدند وبرای عملیات 24 ساعته به اطراف پادگان حسن رود عازم شدیم ودر این زمان کم مربیان طوفانی عمل کردند وتعدادی داوطلب واقعی انتخاب وتوسط ماشین های از قبل اماده شده بسمت شهری جدید بنام منجیل وسرنوشتی جدید حرکت کردیم. سه اتوبوس پر از جوانان پرشور وعاشق وطن با قدرت بدنی بالا به سمت منجیل مرکز آموزش تکاوران دریایی حرکت می کرد ، از شهرهای زیبای شمال می گذشتیم وپس از عبور از تونل سنگی که یادگار آلمانها است وارد منجیل شدیم و از آنجا به سمت جاده هرزویل یا شهر باد رفتیم . وارد پادگانی شدیم که با سنگهای مکعبی شکل خاص و درب ورودی همرنگ با لباس زیبای تکاوری بود. به دستور مربی ها سریع از ماشین ها پیاده وصف می کشیدیم وبه صورت بدو رو به سمت خوابگاهی که از قبل تجهیز شده حرکت کردیم وبعد از گذاشتن وسایل شخصی دوباره به خط شده و جهت تحویل گرفتن وسایل انفرادی به انبار های مختلف مراجعه نموده و وسایل را تحویل گرفتیم .ساعت 2 ظهر باد شروع به وزیدن می کرد و هر چه هوا رو به تاریکی می رفت سرعت وزش باد شدید تر می شد وبه حدی که به سختی می توانستیم در محوطه راه برویم واین باد تا ساعت دو صبح می وزید . زمان خاموشی فرا می رسد ونفرات جهت استراحت به تخت ها پناه می برند ، هنوز چشم ها ودل ها را خواب نبرده با نعره وسروصدای مربی ها بیدار و با فرمان خبردار به خط می شدیم . این مانور تا پاسی از شب در داخل خوابگاه وخارج خوابگاه ادامه داشت ،وبعد از چندین بار آماده باش اجازه استراحت می دادند ،صبحگاه تعدادی تمایل به ادامه آموزش و عده ای هم تقاضای انصراف و بازگشت به واحد اولیه را داشتند . ،باقی مانده نفرات که تعدادشان کمتر شده بود بخط در دو طرف خوابگاه به حالت آزاد منتظر ماندند که با فرمان خبردار ارشد ترین مربی همه متوجه حضور افراد جدیدی شدند ،با فرمان آزاد فرمانده آموزش تکاوران ضمن عرض خیر مقدم ، فرمانده دوره و سرگروهبان دوره ومربی های دوره را معرفی و آروزی موفقیت برای نفرات کردند واز این لحظه دوره مقدماتی یا دوره کلاه آبی شروع می شد. دوره مقدماتی یا دوره کلاه آبی شامل: سالن ورزش ،مقاومت جسمانی ،زمین موانع یا استارت کرس ،شروع دوهای 2مایل تا 9 مایل بدون تجهیزات وبا تجهیزات وسلاح انفرادی با تایم های استاندارد ،رزم انفرادی ،تاکتیک های روزانه وشبانه ،قطب نما خوانی روزانه وشبانه ،نقشه خوانی ،صف جمع ،تیراندازی های در مسافت های مختلف وروزانه وشبانه ، آموزش ،ش،م،ر -ودر پایان دوره آزمایش: شامل انجام عملیات های میدان موانع وتایم گیری های دوها ودورس تدریس شده وتیراندازی های مقدماتی ودر پایان اعلام حد نصاب ها وقبولی نفرات برای راه یابی دوره کلاه سبز....... ادامه دارد....... پایان قسمت اول
  13. البته این کودتا نقاط کور و ابعاد زیادی داره تعداد زیادی خلبان بیگناه به جوخه اعدام سپرده شدند که متاسفانه هنوز هم در لیست قرار دارند و هنوز هم شرم نمی کنند که نام این افراد بیگناه رو در لیست می نویسند
  14. درود و عرض ادب خدمت دوستان عزیز به بهانه برگزاری مسابقه طراحی در نزاجا گفتم شاید بد نباشه که این پست رو باز کنم به نظر بنده پتانسیل شرکت در این مسابقه برای این انجمن کمی بیشتر باشه چون از طرفی عزیزانی در انجمن حضور دارند که جنگ رو از نزدیک لمس کرده و به کمبود ها و احتیاجات اون آگاهی بیشتری دارند و از طرف دیگه نیروی جوان فعال و کوشایی نیز حضور دارند. به نوعی تعاملی بین درخواست کننده و تهیه کننده به وجود امده هر چند در مقیاس خیلی خیلی کوچک از اساتید گرامی جناب ابراهیمی و جناب تلخک خواهش میکنم که شروع کننده این پست باشند و کمبودهایی که وجود داشت و معایبی که در تسلیحات بود را بفرمایند تا به یک نقطه نظر مشترک جهت طراحی یک اسلحه یا وسیله نظامی برسیم و سپس کار رو ادامه بدهیم ارادتمند کلافه
  15. آرزو میکنم که هر چه زودتر به تولید انبوه و برسه و در اختیار نیروهای مظلوم مرزبانی شرق کشور قرار بگیره
  16. از جناب مازندرانی و براتی هیچ ادرس و شماره ای ندارم و گرنه تابحال بارها بهشون رو میزدم بقیه هم مثل عقاب سپید کوه و مهران و رضا .... دسترسی به کامپیوتر ندارن و با گوشی آنلاین میشن یا مشغله شون بهشون اجازه نمیده و یا نت ضعیفی دارن %%%%% دو نفر اول رو توی تلگرام واست میفرستم بقیشون..... هیچی نگم بهتره
  17. راستی بیشترشون توی اون گروه تلگرامی که خودت هم هستی دارن میچرخن
  18. ایشالا جز جیگر بگیرن ای شبکه های اجتماعی با کوچیکترها روزی یه دست دعوا میکنم ولی پوستشون کلفت شده
  19. ای بابا اینجا گرونی کتاب نقاشی مهدکودک بچه ها هم یه جوری ربطش میدن به امریکا و اسرائیل
  20. ما هر روز با هم در ارتباط هستیم و اون عکسها رو قبل از هر خبرگزاری و تقریبا در بعد از ظهر همون روز دیدیم بارها از ایشون خواهش کردیم تشریف بیارن ولی دوستی با شیرازی ها ظاهرا کار داده دستشون هم استاد مازندرانی ، هم جناب براتی هم مهران ، هم ثمین ، همین جناب لطافتی ، ................. همه دوستان تقریبا
  21. عخییییییییییییییییییییی خاطره ای زنده شد
  22. ممنون از لطفی که به ما دارید استاد میشه لطفا نقاط ضعف و قوت هر دو طرح رو جداگانه بفرمایید با تشکر فراوان
  23. شاید به این دلیل که نتایجش خیلی درخشان هست و من و شمای فضول سعی در مقایسه اون با گذشته میکنیم و .....
  24. درود بر استاد ملایری عزیز خیلی خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییییی دلمون واستون تنگ شده بود و جای خالی شما احساس میشد