Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

kalafe2006

مدیریت مجموعه
  • Content count

    4,328
  • Joined

  • Last visited

Everything posted by kalafe2006

  1. اواخر اسفند ماه سال 1363 بود که تازه عملیات بدر تمام شده بود و بر و بچه های خلبان مامور به پایگاههای درگیر هر کدام به پایگاه ها و محل خدمتی اصلیشون برگشته بودند، نزدیک شب عید بود و ما هم گفتیم خوب این خواست خدا بوده که برای اولین بار بعد از انقلاب امسال شب عید را در کنار خانواده بسر ببریم، تو همین حال و هوا بودیم که صدام نامرد شهر زنی را بصورت خیلی ناجوانمردانه ای و درست دو - سه روز مانده به عید آغاز کرد، که بلافاصله طی یک تلفنگرام آنی از طرف معاون عملیات نیرو دستور صادر شد که کلیه خلبانان اف 14 که در ستاد نیرو خدمت میکنند و بقول ما (همه پیر و پاتالها) در کمترین زمان خودشان را به پایگاههای هفتم و هشتم شکاری برسانند، خوب من هم که تازه دو روزی بود از پایگاه ششم بوشهر به محل اصلی خدمتم در ستاد نیرو و امور ایثارگران بازگشته بودم، بلافاصله و با اولین پرواز ایران ایر همان روز خودم را به شیراز رساندم و به محض ورود به ترمینال شیراز حضور خودم را تلفنی به جناب سروان خلبان عطالله معصومی که افسر عملیات و برنامه نویس گردان بود اعلان نمودم، که انهم نامردی نکرد و برای دو ساعت بعد ما را برنامه کرد که بریم پرواز و در منطقه جنوب پرواز کنیم. محل اسکان من در این ماموریت در یکی از مهمانسراهای ویلائیVIP شیراز و در جوار خلبانان تانکر بود که آنها هم بطور مرتب و بصورت نوبه ای دائما"بین تهران و شیراز در ماموریت بوده و تامین کننده اصلی بنزین هواپیماهای شکاری اف 14 و اف 4 در پروازهای منطقه بودند البته بدون کوپن که آن زمانها مد شده بود!! تعیین شده بود که من بجای اسکان در این محل در منزل ویلائی جنب همین مهمانسرا که متعلق به رفیق و همکار عزیز و مجردمان جناب سروان خلبان غلامحسین هاشم پور (شاغلام خودمون) بسر میبردم و عموما" هم سایر دوستان اعم از خلبانان شکاری و یا خلبانان تانکر میهمان در پایگاه در مواقعی که پرواز نداشتند در همین منزل دور هم جمع میشدیم و روزگار را با هم میگذراندیم. دو سه روزی از اقامت من و انجام پروازهای معمول گشت هوائی در منطقه جنوب از مبداء شیراز گذشته بود که بعد از ظهر از گردان اطلاع دادند شهید بابائی دنبال شما میگردند و در صورت امکان با ایشان تماس بگیرید. که از دیسپچ پست فرماندهی سئوال نمودم، ایشان کجا هستند که من تماس بگیرم؟ پاسخ داد الان نمیدانم کجا هستند ولی آن موقع که شما پرواز بودید (صبح) ایشان از امیدیه زنگ زدند، در همین گیر و دار که من در پی پیدا کردن محل ایشان بودم، تلفن زنگ زد و از آنطرف خط شهید بابائی سراغ بنده را می گرفت چون میدانست که هر زمان به شیراز بروم پیش شاغلام اتراق میکنم و هر کسی هم اگر پرواز و یا کار شخصی نداشته باشد در همون حوالی بسر میبرند.... لذا شماره منزل ایشان را گرفته بودند و بدنبال بنده حقیر می گشت، تلفن را برداشتم و بعد از سلام و احوالپرسی معمول سئوال کردم عباس جون چه خوابی دیدی, روز اول عیده عیدی میخواهی بدی؟ که در جوابم با همان لهجه شیرینی که داشت گفت: برادر مثل اینکه شب عیدیه در جوار شاغلام و عطا و کمال و خلیل و ایرج..... جمعتان جمع بوده و خیلی بهتان خوش گذشته است؟، پس به همین خاطر امشب هواپیمای شماره.....بردارید و بدون کابین عقب هواپیما را ببرید اصفهان، که آنجا نفر کم داریم، گفتم حالا چرا بدون کابین عقب و شب؟ میترسی بلائی سر یکی از اونا بیارم؟ که گفت نه ببم جان، یکی از هواپیماها اصفهان در آنجاست و چون خودشان کابین عقب کم دارند شما بدون کابین عقب اون هواپیما را ببر و در اصفهان ماموریتهای واگذاری آنجا را انجام بده ضمنا" انجا هم تنها نیستی رفیقات هستند که سر گرم باشید!؟! خوب بعد از این دستور شفاهی و لبیک گفتن ما طبق معمول، کمی سر بسر هم گذاشتیم و سئوال کردم دنبال کوپن موپن که نیستی؟ خندید گفت نه ببم خدا نکند، زبانت لال بشد، و بعد خداحافظی کردیم و بلافاصله با گردان تماس گرفتم و در خواست آماده نمودن هواپیمای مورد نظر ایشان را جهت پرواز به اصفهان برابر امریه شفاهی معاونت عملیات بعد از غروب آفتاب را نمودم. بعد از استراحتی کوتاه و خداحافظی با دوستان، همان شب تنهائی با هواپیمای مورد نظر به سمت اصفهان پرواز کردم و سر زمان به پایگاه هشتم رسیدم و پس از انجام امور بعد از پرواز به مهمانسرای پایگاه مراجعه نمودم که ملاحظه کردم عباس راست می گفت، هر چی آدم هر جا بوده انجاست، جناب افغانطلوعی، پیراسته، محنتی، ... و تعدادی هم از برو بچه های قدیمی اف 5 مثل جناب مسعود افشار و اشجع زاده ... و غیره خلاصه ما هم به همین جمع اضافه شدیم بعد از سلام و احوالپرسی حضورمون را به اطلاع افسر عملیات گردان رساندیم. روز سه شنبه پرواز صبح زود بود و منطقه پروازی ما بین همدان و دزفول قرار داشت که وظیفه ما تامین پوشش هوائی در این منطقه بود که البته در طول این مدت بغیر از یکی دو بار هدایت ما از سوی رادار همدان به سمت اهداف عراقی و عقب گرد هواپیماهای عراقی به داخل مرز های خودشان تفاق خاص دیگری در طول پرواز روی نداد و پرواز آرام و بی سر و صدائی انجام دادیم و روز چهارشنبه هم مجددا" برابر برنامه تنظیمی گردان 82 از قبل از ظهر تا غروب آفتاب در منطقه اهواز پرواز انجام دادیم و چندین مورد عراقیها را که در هجومهای گله ایشان به منطقه اهواز حمله ور شده بودند، کیش دادیم و بدون هیچ درگیری اساسی باز با دست خالی به پایگاه برگشتیم و بعد از انجام کارهای معمول و چک کردن برنامه های روز بعد جهت استراحت به VIP بازگشتیم. بعد از صرف شام مشغول صحبت با دوستان بودیم و گوش دادن به اخبار تلویزیون که تلفن زنگ زد و جناب افغانطلوعی که تلفن را جواب داده بود صدا زد فری بیا، پست فرماندهی با شما کار داره، گوشی را گرفتم، یکی از بچه های دیسپچ بود و گفت از شیراز هر کاری کردند نتوانسته اند که با شما تماس بگیرند لذا، پیغام دادند که شما به هیچوجه فردا (پنج شنبه) پرواز نکنید!! خیلی عجیب بود، گفتم چه کسی این پیغام را داده که درجه دار دیسپچ گفت، من پیغام را از سوی دیسپچ شیراز گرفتم و فکر میکنم از طرف جناب هاشم پور و یا معصومی این پیغام را داده اند، سئوال کردم دلیل اینکار را نگفتند؟ که پاسخ داد خیر، چیزی در این مورد اظهار نکرده اند فقط اصرار بر این بوده که حتما" این پیغام بشما داده بشود!! من با تعجب خدا حافظی کردم و بلافاصله با جناب جاوید نیا که در آن زمان افسر برنامه نویس عملیات و گردان 82 بود تماس گرفتم و پرسیدم جاوید کسی راجع به عدم انجام و یا انجام پرواز فردای من مورد خاصی را بشما اعلان کرده؟ که ایشان هم تعجب کرد و پاسخ منفی داد و بعد که جریان تلفن پیغام شیراز پست فرماندهی را برایش تعریف کردم گفت، متاسفانه از صبح تلفنهای شهری ایراد داشته و به همین دلیل ممکن بچه ها از شیراز نتوانستند باهات تماس بگیرند و خواستند از طریق پست فرماندهی پیغام بدهند که آنهم پیغام را ناقص گرفته، ولی احتمالا" بچه ها می خواستند شوخی کنند، که خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتم و جریان را برای بقیه تعریف کردم و هر کسی یک چیزی گفت و یک کم خندیدیم و بعد هم رفتیم بخوا بیم تا برای پرواز فردا آماده باشیم. برنامه پرواز روز پنج شنبه چهارم فروردین 64 من برای ساعت 0930 صبح به همراه جناب عباس صنعتکار یکی از کابین عقب های گردان 82 تنظیم شده بود که ضمنا" این اولین باری بود که بنده با ایشان در یک پرواز با هم برنامه شده بودیم و منطقه پروازیمان هم در منطقه ای بین غرب قزوین تا جنوب غربی همدان بود که بعد از بریف کامل پروازی و توضیح مواردی که ممکن است در پرواز و درگیریهای احتمالی پیش بیاید بسمت هواپیما حرکت نمودیم تا راس ساعت پرواز را انجام دهیم. هواپیمای ما در آنروز مسلح به چهار تیر موشک فونیکس و دوتیر موشک اسپارو و دوتیر موشک ساید وایندر بود که ترکیب خوبی را داشت، از باند پروازی بلند شدیم و بعد از چند دقیقه و ترک رادیوی اپروچ اصفهان با هر دو رادار کرج و همدان تماس را برقرار و حضور خودمان را اعلان نمودیم. و طبق معمول جهت کنترل وضعیت منطقه و هواپیماهای عراقی مهاچم و هواپیماهای خودی که برای انجام ماموریت بمباران مناطق مختلف عراق از آن منطقه می گذشتند در تماس دائم بودیم، در طول مدت این پرواز چندین مرحله تحت کنترل رادار به سراغ چند هواپیمای عراقی که در حال انجام عملیات ایزائی در نزدیک مرز بودند رفتیم که به محض اطلاع از حضور ما و در یکی دو مورد با انجام قفل راداری آنان مجبور به بازگشت بداخل خاک خود شده و ما هم به منطقه ایستائی خودمان بازگشتیم. ساعت نزدیک به چهار بعد ازظهر بود و ما تازه از آخرین بنزینگیری هوائی به منطقه خودمان بازگشته بودیم که مجددا" رادار ما را از نزدیک شدن یک دسته دو فروندی از هواپیماهای عراقی به مرز آگاه نمود و در خواست نمود که آنان را تحت نظر داشته باشیم، که این بار من که تقریبا" از خلوتی منطقه خسته شده بودم شروع به کم کردن سریع ارتفاع نموده و در همان حال از کابین عقب خواستم که اگر IFF روشن است سریعا" آنرا خاموش نماید و همزمان با باز کردن موتورها بصورت حداکثر شروع به ازدیاد سرعت نمودم تا در یک حالت غافلگیر کننده و از پائین به بالا اینبار بدون انجام قفل راداری خودم را به هواپیماهای عراقی رسانده و حمله خودم را آغاز کنم که در همین اثنا کنترولر رادار که مرا در صفحه رادار خود از دست داده بود شروع به صدا کردن نمود و مرتب درخواست اعلان موقعیت میکرد، من که با استفاده از پستی و بلندیهای منطقه در حال پرواز در لابلای ارتفاعات منطقه بودم شروع به پاسخ دادن به رادار کرده و از وی خواستم حواسش فقط به هواپیماهای عراقی باشد و به موقعیت من زیاد کاری نداشته باشد، همین جا لازم است توضیح دهم که در موارد عادی انجام مکالمات رادیوئی جزء وظائف کابین عقب هواپیما میباشد و جناب صنعتکار که اولین بارش بود با من پرواز میکرد بنا به عادت معمول ولی با کمی دلخوری در همین گیر و دار از من خواست که اجازه دهم ایشان پاسخ لازم را به ایستگاه رادار بدهند!! که من هم بدلیل درگیری با پرواز در ارتفاع پست به ایشان گفتم هر وقت لازم بود میگویم که شما صحبت کنید!! خوب با همین برخوردی که در کابین بین ما پیش آمده بود، بدون رد و بدل شدن هر گونه حرف وصحبت دیگری به پرواز خودم ادامه دادم و رادار هم مرتبا" موقعیت و سمت هواپیماهای عراقی را در رادیو اعلان مینمود و در جائی که حدود سی مایلی هواپیماهای عراقی قرار داشتم با تمام نیرو شروع به Pull Up کردن و بالا آوردن هواپیما نمودم و رادار هواپیما هم کماکان در حالت TWS قرار داشت و سمت من دقیقا" 280 درجه و سمت هواپیماهای عراقی 60 درجه بود که موقعیت خوبی را برای من جهت Re Attack یا حمله مجدد از سمت راست و به داخل خاک خودمان بر روی هواپیماهای عراقی فراهم می نمود تا در صورت عدم شلیک موشک دور برد بتوانم در یک داگفایت با آنها درگیر شویم، فاصله من تا مرز به کمتر از ده مایلی رسیده بود که ناگهان هواپیماهای عراقی با گردش شدید به سمت چپ خودشان شروع به دور شدن از منطقه نمودند و مشخص بود که رادارهای زمینی آنان از نزدیکی و حضور ما مجددا" با خبر شده و آنان را باز گردانده بودند و رادار همدان هم که در این وضعیت مجددا" ما را در اسکوپ خود میدید، بدلیل نزدیکی زیاد ما به مرز از ما درخواست نمود که سریعا" به منطقه پروازی خودمان باز گردیم و این آخرین مرحله از پرواز آنروز در این منطقه پروازی بود که با ناکامی بعد از حدود شش هفت ساعت پرواز باید به سمت پایگاه اصفهان باز می گشتیم. چون دیگر نیازی به بنزینگیری مجدد نداشتیم و میخواستیم به پایگاه بازگردیم علیرغم رعایت میزان 8500 پاوند بنزین باقیمانده در هواپیما که همیشه برای ترک منطقه و رفتن برای بنزینگیری مجدد آنرا در نشاندهنده بنزین از قبل ست مینمودیم و به آن Bingo Fuel میگوئیم تا حدود 6000 پاوند بنزین باقیمانده هواپیما در منطقه ماندیم و پس از اعلان وضعیت منطقه توسط رادار همدان و با خبر شدن از حضور یک فروند هواپیمای اف 4 بصورت پوشش هوائی همان منطقه، من با رادار همدان خداحافظی نموده و به سمت پایگاه اصفهان رهسپار شدیم. ساعت نزدیک به 4.5 بعد از ظهر بود که در نزدیکی فرودگاه با پائین دادن چرخ و فلاپ و غیره و با انجام آخرین چکهای پروازی قبل از نشستن بصورت کامل، آماده فرود بودیم که از دور خودروئی را در سر باند مشاهده نمودم و با کمی دقت متوجه شدم که خودرو فرماندهی پایگاه است که احتمالا" منتظر است تا بعد از نشستن هواپیمای ما از باند عبور نماید و به سمت برج مراقبت اصفهان و یا محل دیگری رهسپار گردد، در همین اثنا صدای فرماندهی پایگاه سرهنگ (تیمسار بازنشسته فعلی) رضا عطائی را از رادیو هواپیما شنیدم که من را صدا میزند!! بلافاصله در پاسخ با ایشان تماس گرفتم و اعلان نمودم که در Short Final باند هستم و چند لحظه دیگر خواهم نشست، که ایشان سئوال نمودند وضعیت خودت و هواپیما چطور است، گفتم همه چیز عالی است، ایشان گفت فری جان منطقه جنوب خالی است، گشت منطقه با اشکال روبرو شده و اوضاع زیاد جالب و آرام بنظر نمیرسه لذا از تهران درخواست نموده اند در صورت امکان برای مدتی بروید در منطقه خارک و در اختیار ایشان باشید تا نفر بعدی آماده پرواز گردد و خود را به منطقه برساند، در پاسخ گفتم من پنج شش ساعته که بالا هستم و خسته شدم ضمن اینکه بنزین هم ندارم تا خودم را به منطقه بر سانم، ایشان گفتند اگر اینکار را انجام بدهید مشکل بزرگی حل خواهد شد و ((بصورت کد و رمز من را از تعداد بالای تانکرهای نفتی پر شده در جوار اسکله خارک و در انتظار اجرای طرح خروج )) با خبر نمودند، که بلافاصله چرخ و فلاپ جمع کرده و گردش به چپ به سمت تانکر منطقه جنوب را گرفتم و از ایشان درخواست نمودم به تانکر اطلاع دهند که من نیاز فوری به بنزین دارم و در صورت امکان بسمت من پرواز نماید که ایشان هم با تائید مراتب از من تشکر و خداحافظی نمودند. به محض جمع نمودن چرخ و فلاپ ها با گردش به چپ شروع به صعود به ارتفاع 24000 پائی نموده و با اینکه جناب صنعتکار بعد از آن مشاجره کوتاه رادیوئی ساکت در کابین عقب نشسته بود و هیچ صحبتی نمیکرد و روزه سکوت گرفته بود، خودم کلیه تماسهای رادیوئی را انجام و با عوض نمودن کانال رادیو کابین جلو بر روی رادیوی تانکر شروع به صدا کردن تانکر نمودم و به سمت منطقه ایستائی آنان در حال پرواز بودم و بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی کابین عقب باشم فقط روی رادیو اینتر کام (داخلی) گفتم روی تانکر قفل راداری انجام بدهید!! زیرا بنزینم وضعیت خوبی نداشت و باید سریعا" موقعیت تانکر را دقیقا" پیدا می کردیم والا باید تصمیم میگرفتم که آیا به مسیر ادامه دهم و یا در بین راه در شیراز بنشینم، در همین حال و هوا صدای تانکر را در پاسخ به صداکردن خود شنیدم که بعد از سلام و احوالپرسی، خلبان تانکر با حالتی پریشان سئوال کرد، فری تو بالا چکار میکنی؟ ابتدا" صدا را نشناخته بودم ولی بعد از صحبت مجدد ایشان صدا را شناختم و در پاسخ گفتم، مهدی جان مگر قرار بود بالا نباشم، خلبان تانکر جناب مهدی همتی بود که در روزهای قبل که ابتدا به شیراز رفته بودم ایشان را با تفاق سایر دوستان 707 در همانجا ملاقات نموده بودم، ایشان مجدد سئوال نمود مگر پیغام پست فرماندهی دیشب بتو نرسید که امروز پنج شنبه پروازی انجام ندهی؟؟ گفتم، نمیدونم کدوم دیوانه ای گفته بود که من امروز پرواز نکنم ولی علتش و نگفته بود و بیخودی هم که نمیشه پرواز نکرد انهم تو این اوضاع و احوال!! در همین اثنا به ایشان گفتم مهدی جان من هیچی بنزین ندارم سریعا" بگرد طرف من و در رستوران را باز کن، که در پاسخ گفت من هم بنزینی برام باقی نموده شش هفت ساعته بالا هستم م و دارم میرم شیراز بشینم اما میتونم تو مسیر حدود 1000 پاوند از بنزین خودم بهت بدهم، گفتم خدا بده برکت بیا جلو ، در حین نزدیک شدن به تانکر از جناب همتی پرسیدم مهدی جان حالا میگی اصل قضیه چی بوده یا نه؟ که گفت دیروز بعد از بازگشت از پرواز "ممیش" (منظور ایشان جناب محمد رضا محرمی یکی از خلبانان تاپ تانکر های 707 بود) نهار را که خورد همان جا از خستگی روی کاناپه خوابش برد و بعد از مدتی یکهو با صدای گریه شدید از خواب پرید و داشت در خواب تو را صدا میزد، که بعد از آرام کردنش، گفت خواب دیدم روز پنج شنبه بعد از ظهر است و فریدون مازندرانی تو یک منطقه دیگری پرواز میکرده ولی یکدفعه سر از منطقه جنوب در آورد و در حین پرواز با چندین هواپیمای عراقی درگیر شد و یکی دو تا از آنها را زد ولی بقیه عراقیها اونو ساندویچ اتک کردن وسط آب زدنش و فری هم نتوانست از هواپیما بیرون بپره!!!! این کل جریان بود ولی چون ما همه به خوابهائی که تا حالا ممیش دیده اعتقاد داریم و میدانیم حتما" اتفاق میفته لذا با تماس با برو بچه ها اول فکر میکردیم تو هنوز تو شیرازی ولی بعد که گفتند رفتی اصفهان هر کاری کردیم نتوانستیم باهات تماس بگیریم، لذا از جناب معصومی و هاشمپور خواستیم هر طوری شده از طریق پست فرماندهی به تو اطلاع بدهند تا امروز که پنج شنبه است پروازی انجام ندهی!! تازه جریان تماس نامفهوم پست فرماندهی برایم داشت روشن میشد، که با خنده به مهدی همتی گفتم، مهدی جان ممیش باز پر خوری کرده و خوابهای عجیب و غریب دیده، لذا تو کاری به این کارها نداشته باش و ببین تانکر بعدی کی پا میشه تا من بنزین را پر کنم و برم تو منطقه که گفتند اوضاع جالت نیست و منطقه خالی مانده و کسی نیست!! در همین اثناء صحبت کردن با آقا مهدی به تانکر جناب همتی رسیدم و دیدم همه چیز آماده و مهیا است و سریعا" اون 1000 پاوند بنزینی که قول داده بود گرفتم و ایشان هم بعد از اتمام بنزینگیری ما گفت، وای وای میدونی کی داره میاد جای من؟ گفتم کی میاد؟ گفت ممیش داره میاد تو منطقه!! گفتم خوب بهتر خودش می بینه که خواب.... چپه.... چند دقیقه در همان منطقه منتظر شدیم تا تانکر بعدی برسه داخل منطقه هولدینگش که صدای ممیش را شنیدم و بعد از تماس با وی با ناباوری با شنیدن صدای من، اول درخواست تغییر فرکانس کرد و بعد از اون هر چی دلش خواست تو رادیو گفت و بار من کرد!!! آخر هم گفت توی دیوانه مگر نمی دونی همه خوابهای من تا حالا درست از آب در آمده؟ پس چرا امروز پرواز کردی، ضمن اینکه نصف جریان تا الان همانطور که من تو خواب دیده بودم اتفاق افتاده ؟!؟! خلاصه بعد از کلی مذاکرات دیپلماتیک فی مابین با آقا ممیش، و با دادن قول مردانه به وی بابت اینکه تو این پرواز هیچ دیوانگی خاصی از ما سر نزند، ایشان را تا منطقه ایستائی اش که در حوالی کازرون بود همراهی کرده و پس از پر کردن باکهای بنزین، بطرف منطقه مربوطه پرواز نمودیم. به محض ترک تانکر با رادار بوشهر تماس حاصل نمودم و از حضور و آمادگی خودمان در منطقه وی را مطلع نمودم و با کم کردن ارتفاع برای رفتن به ارتفاع حدود یکصد پائی بالای آب در هوائی کاملا" Haze بدلیل غبار محلی و نزدیکی به زمان غروب خورشید، خود را در ضلع ورودی منطقه و بسمت غرب قرار دادم و بلافاصله بعد از انجام این رادیو کال با رادار بوشهر صدای یکی از بچه های اف 14 شیراز بنام جناب سید محسن حسینی را شنیدم که روی رادیو داخلی ما اعلان نمود (( ددی، من رفتم هیچی ندارم )) تکیه کلام محسن "ددی" بود که تو هر یک چمله اش این کلمه را دو سه بار تکرار میکرد، بلافاصله بعد از اعلان ترک منطقه از طرف محسن حسینی صدای خلبان اف 4 ی هم که در شرق بوشهر پرواز میکرد را با همین مضمون تو رادیو شنیدم و او هم بدلیل مشکل راداری که داشت با ما خدا حافظی کرد و منطقه را ترک گفت تا در بوشهر بنشیند، نگاهی به اطراف خارک انداختم دیدم بیش از بیست و سه چهار فروند کشتی نفت کش که هر کدام تا خر خره در آب فرو رفته بودند بصورت پراکنده در اطراف اسکله "تی" خود نمائی میکنند و مشخص است که همه در انتظار انجام برنامه خروج در اواخر همان شب هستند، تازه متوجه شدم چرا جناب سرهنگ عطائی فرمانده پایگاه انقدر اصرار داشت که هر طوری شده سریعتر ما خودمان را به منطقه برسانیم، خوب قسمت این بود تا از آن پرواز طولانی خسته کننده در غرب کشور به جنوب بیایم و یک مدت کوتاهی هم اینجا پرواز کنیم و مواظب این بندگان خدا باشیم تا بارشون را بدون دغدغه خاطر از این محل خطر ناک دور کنند. حدود پنجاه دقیقه ای بود که داشتیم در منطقه پرواز می کردیم و همه چیز آرام و بدون سر و صدا پیش میرفت و من با چک کردن میزان بنزین باقیمانده و حساب و کتاب زمان خروج از منطقه با رسیدن به همان میزان بنزین Bingo Fuel تصمیم داشتم که تا در انتهای آخرین لگ (ضلع) منطقه که بسمت غرب بود که رسیدم منطقه را ترک کنم، که همزمان صدای رادار بوشهر رشته افکارم و بهم زد و شنیدم که روی رادیو اعلان نمود "همسایه قرمزه" این بدین معنی بود که احتمال حمله به جزیره خارک می رود و کلیه سیستمهای پدافندی، به حالت آتش به اختیار در آمده اند، کمی در همان مسیرم ادامه دادم که مجددا" صدای رادار بوشهر را شنیدم که می گوید "ما هم قرمزیم" ضمنا" شما هم سریعا" گردش به چپ کنید و بگردید به سمت 180 درجه و بطرف جنوب منطقه ادامه دهید!! این بدین معنی بود که از یک ایستگاه راداری و یا سیستم شنود منطقه ای به رادار منطقه بوشهر اعلان وضعیت نموده که احتمالا"این جزیره در شرف مورد حمله قرار گرفتن از طرف هواپیماهای عراقی می باشد و با اعلان وضعیت قرمز در بوشهر، حمله هوائی قطعی است، و در این حالت است که پدافند هر دو منطقه خارک و بوشهر به حالت صد در صد آماده باش و آتش به اختیار در آمده بودند، پس از این رادیو کال بوشهر به نشاندهنده بنزین نگاه کردم دیدم عدد 8000 پاوند را رد کرده ام و نشان دهنده بنزین رو به کم شدن میباشد، با خود فکر کردم خوب اگر الان بگویم که من بنزینم تمام شده و باید منطقه را ترک کنم ، که همه فکر میکنند اف 14 ترسید و به بهانه کمبود سوخت از منطقه خارج شده!! و اگر هم بخواهم منطقه را ترک کرده و سریعا" بروم بنزین بگیرم و باز گردم که ممکن است در این فاصله هواپیماهای که نمیدانم هنوز در کجای منطقه خلیج فارس قرار دارند خودشان را به جزیره خارک رسانده و ترتیب همه این سوپر نفتکشها و اسکله بارگیری نفت را با هم بدهند ..... پس خدای من چکار کنم ؟ چه تصمیمی را باید می گرفتم؟!؟! خوب بنا بدرخواست رادار گردش به چپ را هم آغاز نموده بودم و در سمت حدود 180 درجه بسمت جنوب جزیره در حال پرواز بودم که نگاهی به نشاندهنده بنزین انداختم و دیدم حدود 7000پاوند بنزین باقیمانده و لذا تصمیم به ماندن گرفتم و به کابین عقب اعلان نمودم بنزین مان برای ورود به درگیری خیلی کم است، ولی انتخاب دیگری نداریم و باید تا آخرین لحظه در منطقه بمانیم، لذا حواست را خوب جمع کن و تا اعلان نکردم ایجکت نمیکنید هر جائی که لازم بود خواهم گفت و آنوقت ایجکت میکنید!! اينجا لازمه توضيح بدهم كه عموما"من در پروازهائي كه با کابین عقب های قدیمی تر مي رفتم پرواز، دسته انتخاب وضعیت Ejection Command Handle را میگفتم بر روی MCO قرار دهند، تا در صورت بروز هرگونه مشکلی در حین درگیریهای هوائی و در آخرین لحظات پروار در صورت نیاز و صلاحدید اگر اعلان ایجکت نمودم، کابین عقب با ایجک نمودن خود من را هم از هواپیما خارج نماید، در این پرواز هم از ابتدا گفته بودم که کابین عقب همین کار را کرده و حالت MCO را انتخاب نموديم ولی با توجه بشرایطی که در آن قرار گرفته بودیم و کم شدن سریع بنزین باقیمانده که هر آن ممکن بود به علت تمام شدن آن مجبور به ایجکت و خروج اضطراري از هواپیما شویم قبل از گردش به سمت هواپیماهای عراقی به کابین عقب گفتم Ejection Handle را روی حالت Pilot قرار میدهیم اما تا زمانی که اعلان نکردم شما هواپیما را ترک نمی کنید، بدین ترتیب اگر کابین عقب هم به هر دلیلی بصورت ناگهانی تصمیم به ایجکت می گرفت به تنهائي قادر بود خودش را به بیرون پرتاب کند و من هنوز می توانستم در هواپیما باقی مانده و آنرا هدایت نمايم. [/size] با اين تصميم كه گرفتيم، از رادار پرسيدم خوب اگر هدفي داري چرا من را به سمت جنوب مي فرستيد، اول بگو ببينم چه خبره؟ كنترولر رادار در جواب گفت، برابر اعلان رادار بندر امام رادار ( رادار موبايلي كه از بهبهان به اين منطقه گسترش داده شده بود و به همين خاطر هواپيماي خفاش هم در پرواز بود تا مكمل اين رادار باشد)، بالاي ده (10) فروند هواپيما در حال نزديك شدن به منطقه هستند و لي هنوز نتوانستيم با آنها ارتباط راداري برقرار نمائيم، كه در جواب گفتم پس من را برگردان به سمت 300 درجه تا ببينيم چي داريم!! با اين اعلان و با انجام گردشي سريع به راست در سمت 300 درجه قرار گرفتيم و به صنعت كار گفتم رادار را اول Tilt كن كف آب تا ببينيم چيزي داريم يا نه، به محض ثابت شدن هواپيما در سمت دلخواه اهداف به ترتيب در صفحه رادار ما مشخص ميشدند و بعد از سرچ كامل ارتفاعات بالاتر و هر دو سمت چپ و راست آنان و اطمينان از اينكه فقط همين تعداد هستند، مشخصات اهداف را به ترتيبي كه ميديدم و شامل يكدسته دو 2 فروندي در جلو، و سه دسته 3 فروندي در پست سر آنها و در آخر هم يك دسته 2 فروندي ديگر كه جمعا" تعداد 13 فروند ميشدند و در ارتفاع حدود 500 پائي بالاي آب و در سمت 120 درجه با فاصله اي حدود 75 مايلي از ما بطرف بوشهر در پرواز بودند را به رادار داديم كه آنها هم پس از چك نمودن مجدد تعداد و سمت و فاصله اهداف گفته هاي ما را تائيد نمودند، خوب ديگر مسئله داشت راستي راستي جدي ميشد و در وضعيتي كه هر لحظه بنزين داره كم و كم تر ميشه تازه ميخواهيم با اين جماعت زبون نفهم هم درگير بشيم، در همين اثنا صداي مميش هم كه راديو خود را بر روي كانال رادار ست نموده بود تا تمام مراحل پرواز ما را زير نظر داشته باشه نيز مرتبا" شنيده ميشد كه ميگفت" لامصب تو كه بنزين نداري پس چرا انجا وايستادي" چون او ميدانست كه از زمان بنزينگيري ما مدتي است گذشته و من هم كه درگير اين هدفهاي جديد بودم و نميتوانستم جوابي به او بدهم، لذا تنها يكبار روي راديو گفتم " لطفا" راديو را اشغال نكنيد" بلافاصله به ردار گفتم اينها الان بايد بگردند به سمت 180 تا 200 درجه چون احتمال ميدهم كه از سمت جنوب بخواهند حمله را انجام بدهند لذا حواست باشه اگر گردش كردند همه را داشته باش كه كسي از بينشان جدا نشده باشه چون اگر آنها بگردند من هم از راست ميگردم تا به موقع روبرويشان در بيايم. منطقه واقعا" بهم ريخته بود، صداهاي مختلفي را در اطراف كنترولر ايستگاه رادار ميشنيدم كه نشان دهنده التهاب شديد در بين افراد ايستگاه رادار بود و همزمان صحبت با من، مكالمات زياد ديگري با ساير ايستگاهها و سايتهاي پدافندي توسط افراد ديگر شنيده ميشد، كنترولر رادار اعلان نمود هدفها گردش براست نموده و سمت 170 درجه را با فاصله 55 مايلي از شما گرفتند، در همين موقع چراغهاي نشاندهنده Low Fuel Light سمت چپ و راست هر دو روی پانل Caution Light روشن شده بود و پشت سر هم چراغهاي ديگري نيز در حال روشن شدن بود، تنها كاري كه قبل از انجام گردش براست خودم انجام دادم تنظيم حداقل ارتفاع 35 پائي بالاي آب در Radar Altimeter بود تا در صورت چرخش سريع و كم شدن فاصله با آب را با بوقي كه ميزند بمن هشدار بدهدو ارتفاع را گوشزد كند، ضمنا" از كابين عقب هم پرسيدم سيستمها ALR ها و ALQ و چف و فلير همه روشن است؟ كه با پاسخ Yes Sir ايشان خيالم از اين بابت هم راحت شد، تنها اشكالمان كمبود شديد بنزين بود كه كاريش هم نميتونستيم بكنيم و در اين موقعيت بايد تا آنجائي كه اجازه ميداد جلو ميرفتيم و اگر موشكي نميخورديم بموقع ايجكت ميكرديم!! نشاندهنده بنزين 2500 را نشان ميداد كه به همين خاطر چندين چراغ Warning روشن شده و يا برخي در حال چشمك زدن بود، در همين موقع هدفها گردش خودشون از سمت چپ به سمت حدود 20 درجه با فاصله اي حدود 35 مايلي از ما شروع كردن كه با اعلان اين وضعيت از سوي رادار من هم گردش خودم را از سمت راست آغاز و شروع به كم كردن ارتفاع نمودم تا در حدود 50 پائي بالاي آب قرار بگيرم در اواخر گردش بود كه به جناب صنعتكار گوشزد كردم كه از گردش در آمديم فقط بيرون را نگاه كن و مواظب بيرون باش، بهيچوجه روي هيچكدام از تاركت ها قفل راداري نكن و اگر لازم بود خودم از PLM Lock استفاده ميكنم ، نگاهي به نشاندهنده بنزين انداختم ديدم داره از 2000 ميره پائين تر و از اواسط گردش، خودم هم تنها بيرون از هواپيما را نگاه ميكردم تا ببينم چيزي بطرفمان شليك شده يا نه، درست در لحظه اي كه در روبروي هواپيماهاي عراقي و در فاصله حدود 20 مايل از هم قرار گرفته بوديم جناب صنعتكار با نزديك شدن اهداف و آغاز بكار شديد سيستمهاي ECM دستپاچه شد و روي اولين هدف قفل نمود كه بلافاصله با فرياد بلندي در راديو قفل راداري را شكستم و گفتم مگر نمي بيني چند تا موشك داره بطرفمان مي آيد؟ كنترولر رادار كه همه هواپيماهاي عراقي و همينطور ما را در اسكوپ خود ميديد با اين مكالمه من كه روي راديو انجام شد ديگر صدايش در نمي آمد، توي آسمان بيش از بيست فروند موشك كله قرمز مستقيم داشت بطرف ما ميامد، صداي انواع آزير ها از سيستمها بلند شده بود و چراغهاي هشدار دهنده يكي پس از ديگري چشمك ميزد و چف و فليري بود كه پشت سر هم از زير و ته هواپيما شليك ميشد، تنها راه نجاتمان شروع مانورهاي سنگين و گردش هاي شديد به چپ و راست بود كه ما به ان Jinking ميگوئيم، سكوت مرگبار راديوئي هم جا را گرفته بود و تنها ما بوديم و موشكهاي در حال پرواز بسمت ما كه از روبرو يمان مي آمدند، با استفاده از حداكثر قدرت موتور و دو سه باري با استفاده از نيش After burner پس سوز موشكها را يكي پس از ديگري Defeat ميكرديم، هشت فروند از هواپيماهاي ميگ 27 ( ميگهاي 23 بهينه سازي شده) عراقي مخصوص بمباران كه حامل انواع بمب ها بودند با ديدن اين صحنه كليه بمبها و مهمات خودشان را يكجا در آب رها كردند و هر يك سعي مينمود با گردش بسمت عراق زودتر از ديگري خود را از صحنه دور نمايند، در اين بين هواپيماهاي پوشش بمب افكنها نيز كه همگي از نوع ميراژهاي اف 1 بودند و هر كدام حامل 4 تير موشك سوپر ماترا 530 بودند بصورتي احمقانه هر پنچ فروند با هم موشكهاي خود را همزمان بسوي ما شليك نموده بودند و به همين علت بود كه يكباره تعداد زيادي موشك باهم در آسمان به پرواز در آمده بود، و حال كه هنوز ما روي هوا بوديم و موشكي هم به ما اصابت نكرده بود و كماكان بسمت آنها در حال پرواز بوديم، از ترس فلايت آنان نيز مانند هواپيماهاي بامبرشان از هم گسيخته شده و با وجود اف 14 در منطقه آنها نیز حداكثر سعي خود را بكار مي بردند تا هر چه سريعتر از هواپيماي ما و رينگ موشكهاي هاگ خود را بدور نگاه دارند و لذا هر كدام در آن ارتفاع پائين با دستپاچگي شديد به سمتي مي گشت تا در دام ما نيفتاد، غافل از اينكه ما خود با حداقل بنزين امكان داشت هر لحظه بدون اصابت موشكي به هواپيما مجبور به ترك آن شده و ايجكت نمائيم!!! با اينكه هوا غبار آلود و نزديك به تاريك شدن بود و پس از منحرف كردن اكثر موشكها و انفجارشان در هوا و يا سقوط شان در آب، در سمت راستم سه فروند از آخرين هواپيماهاي پوششي ميراز ها را كه با چشم قابل رويت بودند ديدم و با گردشي فوق العاده تند از راست به سمت آنان چرخيدم كه ديدم، هر سه فروند پس سوزهايشان را روشن كرده و در حال پرواز بصورت زيگزاك بر روي آب بسمت خاك عراق هستند و هر لحظه در يكي از اين گردشها احتمال سقوط يكي از آنان در آب مي رود، كه با ديدن عدد 600 روي نشاندهنده بنزين بلافاصله هواپيما خود را كنترل و از ادامه مسير منصرف شدم و قبل از هر كاري موتورها را به حالت 90% در آوردم، ديگر هواپيمائي دور و بر ما نبود، و مدت زيادي بود كه راديو در سكوتي طولاني فرو رفته بود، از كابين عقب سئوال كردم آيا متوجه هيچ ضربه و يا شوكي به هواپيما نشده ايد؟ كه با پاسخ منفي دادن وي كمي خيالم راحت تر شده و مشغول تعيين موقعيت خود و هواپيما شدم، با يك نگاه متوجه شدم در حد فاصل بين دو جزيره فارسي و عربي حدودا" پنجاه مايلي جنوب خارك قرار دارم، رادار را صدا زدم، پاسخي نشنيدم، مجددا" رادار را صدا زدم و نهايتا" براي سومين بار رادار را صدا زدم، كه اينبار كنترولر رادار با ناباوري و با بغض شديدي كه در گلو داشت پاسخ من را داد و سئوال كرد مگر شما هنوز تو هواپيما هستيد؟!؟! به او گفتم پس قرار بود كجا باشيم؟ كنترولر كه حالا باورش شده بود ما هنوز زنده هستيم با خوشحالي گفت ما و كليه شناورهاي تو منطقه صداي شديد انفجار را كه در اثر پرتاب تعداد زيادي بمب در آب بوده شنيديم ولي فكر مي كرديم يكي از آن موشكها هم كه شليك شد بشما اصابت نموده و شما در آب سقوط نموديد و متاسفانه همين اطلاع را به مركز و پايگاه هشتم هم داده ايم!!! در پاسخ كنترولر گفتم نه برادر مي بينيد كه ما هنوز زنده ايم فقط آماده باش و به برج بوشهر اطلاع بدهيد كه من بصورت اضطراري بايد در بوشهر بنشينم اگر بتوانم به آنجا برسم!! كنترولر رادار كه تازه خودش را پيدا كرده بود پاسخ داد ، قربان ما و همسايه هنوز قرمزيم!! گفتم آقا جون قرمز و سبز و سفيد نداره به همه بگو سفيد كنند !! من دارم مي آيم تا بنشينم، در پايان همين مكالمه صداي جناب محرمي را شنيدم كه به رادار اعلان كرد، نشستن ايشان منتفي است ما تا چند لحظه ديگر با هم دست ميدهيم!! گيج شده بودم مگر مميش ديوانه شده !! سريع از كابين عقب خواستم آنتن را بالا بده و ببيينه چيزي جلوي ماست، برابر مقررات هواپيماي تانكر در يك دوره ايستائي دور از مرزها و در داخل سرزمين اصلي و در ارتفاع بين 22000 الي 28000 پائي بايد پرواز كند، چطوري اون ميگويد ما الان با هم دست ميدهيم، تو همين فكرها بودم كه كابين عقب هواپيماي تانكر را درست در مقابلمان در حدود فاصله 30 مايلي و در حال كم كردن ارتفاع بزير 5000 پائي بالاي آب گرفت و من حيران مانده بودم كه اون اعجوبه انجا چه ميكند!! موقعيت تانكر را با رادار بوشهر چك نموديم و تائيد شد و با حالتي ناباورانه بسمت او در حركت بودم كه در همين زمان صداي جناب جاويد نيا را شنيدم كه داشت با رادار بوشهر صحبت ميكرد و اعلان ميكرد جناب عطائي (فرمانده پايگاه هشتم شكاري) و جناب مهرگانفر ( از خلبانان اف 14 و خلبان بونانزا) با يك فروند بونانزا از اصفهان بلند شدند و بسمت بوشهر در پروازند و درخواست نمودند كه آخرين وضعيت اف 14 را برايشان توضيح دهيد، كه آيا تيم رسكيو و نجات به منطقه سقوط رسيده يا نه؟ و اطلاعي از بیرون پريدن و يا نپريدن بچه ها داريد يا نه؟ با توجه به وضعيت هواپيماهاي موجود تو منطقه حدس زدم آقايون بحث آخرين وضعيت ما را دارند دنبال ميكنند كه بلافاصله روي راديو جاويد را صدا زدم و پرسيدم جاويد دنبال كي ميگردي؟ يك لحظه صدام را نتوانست تشخيص بده و با اون لهجه شيرين اصفهانيش گفت، مثيكه فري رو زدندش، نميدونيم پريده س بیرون يا نپریدس ؟ گفتم جاويد مطمئني که پریده س؟ تازه صدايم را تشخيص داد و گفت فري تو كجائي؟ پاسخ دادم تو هواپيما و داخل لباسهام!! گفتم جاوید جون تا شب نشده بونانزا را برگردون بشينه پايگاه، من هم بر ميگردم پايگاه اگر بنزين بگيرم در غیر اینصورت امشب بوشهر ماهی میخورم!! بعد از اين مكالمات راديوئي كه يك كم خستگي امان در كرد رفتيم بطرف تانكر و نهايتا" در ارتفاع 2000 پائي بالاي آب توانستيم خودمان را به تانكر رسانده و به بسكت بنزين گيري وصل بشيم، اما مميش هم كه هنوز باور نداشت كه من ديگر بدنبال هواپيماهاي عراقي نخواهم رفت از پر كردن فوري باكهاي ما خود داري مي كرد و صد پاوند پاوند بنزين ميداد تا ما کاملا" منطقه بوشهر را هم رد كرده و به همان صورت متصل بهم ارتفاع را به حدود بيست و دو هزار پائي رسانديم و همزمان هم صداي هواپيماي ديگري را از شيراز شنيدم كه تازه از شيراز بلند شده و بسمت منطقه مي آمد و بدين ترتيب ما با خداحافظي از رادار بوشهر و جناب محرمي اين خلبان شجاع و دلاوري كه براي نجات ما دست بريسك بزرگي زده بود و عليرغم تمامي دستورالعملها و قوانين در ان وضعيت نا مساعد ما را از ترك اجباري هواپيما و از دست دادن يكفروند هواپيماي اف 14 نجات داد، بيكي از غير منتظره ترين روزهاي پروازي خود پايان داديم. البته همینطور که در راه رسیدن به پایگاه اصفهان بودیم از طریق کنترولر رادار بوشهر با خبر شدیم که برابر گزارش و تائید سایتهای شنود نیروی هوائی و نیروی دریائی و بالاخره هواپیمای خفاش که در منطقه بودند تعداد دو فروند از هواپیماهای مهاجم پوشش هوائی که از نوع میراژ بودند و یک فروند از بمب افکنهای میگ 27 عراقی به پایگاههای خودشان بازنگشتند و از کل سیزده فروند هواپیمای مهاجم عراقی که برای درهم کوبیدن تاسیسات جزیره خارک و از بین بردن نفتکشهای آماده ترک منطقه به ماموریت اعزام شده بودند تنها 10 فروند آنان به پایگاههای مربوطه بازگشتند، و این خبری بود که خستگی این پرواز و مخاطرات آنرا بطور کل از تن ما بیرون کرد، ضمنا" زبون رفیق هم پروازیمان را هم باز نمود..!!
  2. میشه لطفاً خاطره رو نقل کنید
  3. درود و عرض ادب استاد با عرض شرمندگی هنوز وقت نکردم اون مصاحبه رو آپلود کنم به کرونوس گفتم که ظاهراً ایشون هم ناپدید شدن
  4. اگر در تصویر اصلی یک ارتشی حضور نداشت ، قطعا یه تغییر دیگه پیدا میکرد دقیقا
  5. استاد ما که پست باز کردیم عرض کردیم از روز اولی که تشریف بردید ارتش رو تعریف کنیییییید تا روزی که با انجمن اشنا شدید
  6. درود بر استاد ابراهیمی عزیز حالا نمیشه اول برای دوستان رهروان ارتش تعریف کنید بعداً واسه خبرگذاری ها؟؟
  7. درود و عرض ادب خدمت اساتید عزیز مثل این چند ماه گذشته باز هم دیر رسیدم چه کنیم دیگه،یه تن بیشتر ندارم،دیگه نایی هم ندارم به هر حال عید همه دوستان روزه دار مبارک باشه من نمی‌دونم این چه دینی هست که مدعی علم هست ولی برای طلوع روز اول ماه حاضر نیست دلایل علمی رو قبول کنه ....
  8. درود و عرض ادب خدمت دوستان عزیز به بهانه برگزاری مسابقه طراحی در نزاجا گفتم شاید بد نباشه که این پست رو باز کنم به نظر بنده پتانسیل شرکت در این مسابقه برای این انجمن کمی بیشتر باشه چون از طرفی عزیزانی در انجمن حضور دارند که جنگ رو از نزدیک لمس کرده و به کمبود ها و احتیاجات اون آگاهی بیشتری دارند و از طرف دیگه نیروی جوان فعال و کوشایی نیز حضور دارند. به نوعی تعاملی بین درخواست کننده و تهیه کننده به وجود امده هر چند در مقیاس خیلی خیلی کوچک از اساتید گرامی جناب ابراهیمی و جناب تلخک خواهش میکنم که شروع کننده این پست باشند و کمبودهایی که وجود داشت و معایبی که در تسلیحات بود را بفرمایند تا به یک نقطه نظر مشترک جهت طراحی یک اسلحه یا وسیله نظامی برسیم و سپس کار رو ادامه بدهیم ارادتمند کلافه
  9. اینها با دعا حل نمیشه با همت مردم انجام میشه
  10. والا این گل پسر آنچنان دهنی از من آسفالت کرده که فعلا چیزی به ذهنم نمی‌رسه جز حرفهای عرفانی تنها سلاح آسیب ناپذیر توکل بر خداست خوب بود؟
  11. بار انتشار میابد،از شما دوستان خواهشمندم چناچه مایل به انتشار این خاطرات بودیدچنانچه مایل هستید نامی هم از صفحه بنده ببرید تا تعداد افراد دنبال کننده حماسه های قهرمانان بیشتر شود و جوانان بیشتر با افتخارات و تاریخ خود اشنا شوند،و بدانند برای ایران چه خون هایی ریخته شده تا اگر در منصبی قرار گرفتند خدمت کنند نه خیانت،متشکرم برا سهولت در پیدا کردن خاطرات پرویز_خیر_مقدم را دنبال کنید . من در چهاردهم اسفند هزار و سیصد وسی در شهر سنندج در خانواده ای ارتشی به دنیا امدم دوره طفولیت را در همان سنندج گذرانده و سپس در نه سالگی با خانواده به تهران امدیم ودر تهران مشغول به ادامه تحصیل شدم و در دبیرستان های وصال و محمد_طاهر_بهادری که اکنون بین#نارمک و تهران نو و تهران پارس قرار دارد تحصیل کردم و در نهایت در #دبیرستان_البرز در سال هزار و سیصد و پنجاه وچهار مدرک دیپلم ریاضی خود را با موفقیت اخذ کردم. +ناخداجان چه شد ارتش را انتخاب کردید؟خب من پدرم درجه دار #نیرو_زمینی_ارتش بود،البته نه یک درجه دار معمولی از ان افراد زبده ای بود که #مدالهای خیلی زیادی داشت که همه را از فرماندهان عالی رتبه ارتش گرفته بود،که عکس های ان هم موجود است،چون خودش درجه دار بود و میدید که درجه داران و افسران چه در بین مردم و چه نزد دولت از احترام بالایی برخوردار هستند همواره به ما تاکید میگرد که افسر شوید خود ما هم حس وطن پرستی عمیقی داشتیم و بسیار علاقه داشتیم لباس خدمت به #وطن را به تن داشته باشیم،من هم پس از دیپلم برای #خلبانی #جنگنده ثبت نام کردم و همه تست ها را با موفقیت پشت سر گذاشتم و قبول شدم درست در زمانی که قصد گرفتن لباس را داشتم برادرم به من گفت خلبان نشو؟خب خیلی تعجب کردم گفتم اخر چرا ؟چه چیز بهتر از خلبانی؟من مادرم چند سالی بود فوت شده بود،گفت مادر همیشه تاکید میکرد میخواهید نظامی شوید اشکالی ندارد،اما خلبان نشوید،من هم مادرم را خیلی دوست داشتم و این حرفش را فراموش کرده بودم به همین دلیل انصراف دادم و به #نیرو_دریایی رفتم که در انجا چهار رشته وجود داشت که بدلیل علاقه شخصی به#تکاوری رشته تکاوری را انتخاب کردم و به مدت تقریبا ده روز همه تست ها را پشت سرگذاشتم و قبول شدم و در تاریخ یکم یا دوم ابان ماه سال پنجاه و چهار برای گذراندن دوره تکاوری به #منجیلاعزام شدیم تقریبا چهارصد نفری بودیم که تعدادی با اتوبوس و تعدادی هم خودشان امدند ،دوره سخت و طاقت فرسا تکاوری شروع شد. و ما ارام ارام برای تکاور شدن اماده میشدیم همواره به ما میگفتند که نظامی تنها یک هدف دارد و ان چیزی جز خدمت به وطن نیست، و یک تکاور چیزی جز وطنش ندارد،به هر حال ارام ارام فشار ها بیشتر میشد و تعداد کمتر که بیست و یک نفر از ما بین ان چهارصد نفر موفق شدیم دوره را پشت سر بگذاریم ،تعداد دوازده نفر در یک مرحله برای گذراندن دوره فرماندهی به #انگلیس اعزام شدند و ما هم که تقریبا تعدادمان دوازده نفر بود قرار بود در مرحله بعد اعزام شویم ،دوره های قبل از ما دوره های زبان را در خود انگلیس میگذراندند ولی ما قرار شد در ایران دوره های زبان خود را بگذرانیم که دوره های زبان را ما در کلاس هایی در تهرن و #رشتگذراندیم و سپس موفق شدیم مدرک ایلتس خود را کسب کنیم یادم هست ان زمان هم نمره قبولی هفت بود که در ان دوره شهید فراهانی نفر اول دوره شد،البته در فاصله این یکسال چندین دوره دیگر هم دیدیم که شامل دوره جنگ های چریکی در جنگل ،چتر بازی،غواصی،رنجر،و چند دوره دیگربود،به هر حال ما در سال هزار و سیصد و پنجاه وشش به انگلیس اعزام شدیم خب شور و شوق بسیار خاصی توام با نگرانی داشتیم اما بسیار خوشحال بودیم که دولت برای ما جوان ها انقدر ارزش و احترام قائل هست که دارد برای ما چنین کاری میکند البته وقتی به انگلیس رسیدیم این حس چند برابر شد،+دوره انگلیس چقدر موثر واقع شد؟ایا در جنگ هم ان اموزش ها به کمک شما امد؟بگذارید اینطور بگویم دوره انگلیس به ما فهماند فرماندهی یعنی چه ، ان هم از نوع فرماندهی تکاور،بسیار مفید وسخت بود،و در کنار همه این ها لذت بخش،البته بجز اصول نظامی دوره انگلیس چیز های دیگری هم به ما یاد داد،خصوصیات مثبت فرهنگی و خیلی چیزهای دیگر که ما همه انها را با خود به ایران اوردیم ،اداب معاشرت،فرهنگ خوب،و نجابت ،عدالت،و خیلی چیز های دیگر، +ناخدا جان به عنوان یک افسر تکاور ایرانی احترامات در انگلیس به شما چگونه بود؟ خیلی متشکرم که اشاره کردید،میتوانم بگویم خارج از انتظار ما و اصلا قابل باور نبود،وقتی با هواپیما وارد لندن شدیم،یک تیم از طرف دانشکده رویال مارین به پیشواز ما امدند،و از ما پذیرایی کردند سپس با احترام فراوان ما را به بهترین هتل در لندن بردند (که نام هتل را یادم نیست)و گفتند چند روزی در لندن بمانید استراحت و تفریح کنید،البته مبلغ یازده هزارتومان هم به ما پول دادند که ان روز هر پوند انگلیس بیست تا یک تومانی بود ،اینجا ان حس که خدمت شما گفتم چند برابر شد همان حس غروری که حس میکردیم چقدر برای کشورمان ارزشمند هستیم و برای ما جوان ها ارزش قائل هستند،به هر حال پس از پنج روز گشت و گذار در لندن و دیدن فرهنگ انگلیسی یک اتوبوس به دنبال ما فرستاند که ما را به سمت دانشکده که بین شهر های اکستر و اکسموس بود برد فاصله این دو شهر پنجاه کیلومتر است که دانشکده بسیار بزرگ ،زیبا و با امکانات رویال مارین در پانزده کیلومتری شهر اکسموس قرار داشت منبع : پیج اینستاگرام IRIAF-pilot_man
  12. وقتی از او پرسیدم قهرمان ایا امکان دارد یک خاطره از خود برایم بفرستیدتا شما را به مردم معرفی کنم این خاطره را فرستاد بزرگترین خاطره ام درسال ۷۲اتفاق افتاد یک روحانی به من گفت شما تکاوران خون شاه توی رگهاتون دارید وبه درد ارتش جمهوری اسلامی نمیخورید با بیش از۱۸سال سابقه من و خیلی دیگه را باز خرید کردند ومجبور شدم الان درسن ۶۴سالگی به عنوان کارگر خرج زندگیمو دربیارم نمیدونم شایدم ما تکاوران خیانت کردیم واصل موضوع را هنوز کسی نگفته که حدود سی نفر کامل رو پنج نفر بیشتر یاکمتر به عنوان گروه پیشرو ازپشتیبانی رزمی پنج روز مقابل حملات تند عراقیها که میخواستند ناهاردر اهواز باشند را گرفتیم تا گردان تکاوران همهاز بوشهر به خرمشهر آمدند بله حالا که جوانی را حرام کردیم جمع میبندم چون فقط من نبودم وبه علت اینکه خون شاه تورگهامون بود فرزند ناخلف ارتش شدیم شایدم چون خون شاه تورگهامون بود با سه قبضه خمپاره انداز ۸۱ وسه قبضه تفنگ ۱۰۶ وچندتفنگدار جلوی دولشکر عراق با آن همه توپ وتانک ایستادیم فقط تنها چیزی که برام مانده دلی شکسته و زخمی بر قلب که از دولت خوردیم ،قربان شما ببخشید اگه نتونستم جواب شمارا بدم البته هر تکاوری یک مثنوی هفتادمن خاطره از جنگ داره ولی حوصله گفتن نیست ومنهم خاطره نگفتم فقط خواستم نفرتم راازبی وطنان ابراز کنم ببخشید ازاینکه وقت گرانبهاتونو گرفتم پایدار باشید
  13. خاطره ای واقعی از تکاور دریای حسن سلطانی ساعت سه نیمه شب بود بنده برای یک ماموریتی ازابادان به بوشهر امده بودم تو خونه سازمانی خودم درحال استراحت بودم که زنگ خونه ام بصدا درامد ازخواب بیدارشدم خیلی متعجب بطرف درب رفتم .دیدم دونفر دژبان به اتفاق احمد شعایی(همدوره خودم)به من گفت حسن خیلی سریع بریم اتاق جنگ گفتم باشه لباس بپوشم . لباس پوشیدم باتفاق رفتیم اتاق جنگ. دیدم خیلی ها منتظر من هستند ازجمله..ناخداصمدی ناوبان سیاری.فرمانده پایگاه و........ازجمله پنج نفر ازتهران امده بودند. ف اطلاعات، عقیدتی، حفاظت و..خلاصه اطاق جنگ پربود از رییس روسا . وقتی من وارد شدم همه باتعجب به من نگاه کردن من کمی مشکوک شدم. توی دلم می گفتم خدا به من رحم کنه چه کار اشتباهی کرده ام که باید دادگاهی بشم درگیر خودم بودم که ناگاه ان نفر اطلاعاتی رو کرد به سیاری و گفت.. اون کی می گفتی اینه؟؟!!سیاری درجواب گفت ..فلفل نبین چه ریزه!! حفاظتی گفت سلطانی تویی. گفتم بله.گفت ببین ،به ما گزارش شده یک کشتی یونانی خیلی بزرگ بنام سوپر کشتی.......از منطقه بندر عباس ازدست گاردحفاظتی فرارکرده و ما درمنطقه بوشهر منتظرش بودیم تا دستگیرش کنیم اما ازمنطقه گارد بوشهر هم فرار کرده و اخرین خبری که داریم نزدیکی سکوی فروزان هست ایا می توانی بری کشتی را برگردانی و به بوشهر بیاری؟ جواب دادم بله این کار را انجام میدم درصورتی که به اسکله عربستان نچسپیده باشه ودرغیراینصورت هرکجا باشه قول می دم سالم به بوشهر بیارم . گفت چطوری ..برگشتم گفتم وقتی کشتی را به ایران اوردم انوقت برایت تعریف میکنم.درضمن ایا چه نشانه ایی ازکشتی دارید روی کاغذ نوشته بمن بدهید بقیه بامن. روی یک تکه کاغذی مشخصات کشتی رانوشته به من دادند و هلیکوپتر اماده شد. من ، احمدایزدی، حسن خلیل زاده و جمشید قلیچ خانی (هادی زاده)به هوادریا رفته سوارهلی کوپتر به خلبانی فرمانده هوادریا حرکت کردیم .درضمن سیاری بمن ندا داد که یک لنج بچه ها از چندساعت پیش داخل دریا هستند وبدنبال کشتی اما پیدا نکردند ازجمله ناخدا موسی پور وکوشش پی وتعدادی دیگر. ما حرکت کردیم و به جستجو پرداختیم .هوا بسیار بسیارمه الود بود وبسختی می توانستی کشتی ببینی وهرکدام کشتی را پیدا می کردیم برای شناسایی حتما باید نزدیک می شدیم و شناسایی می کردم با ان نوشته ای که دردستم بود بیش ازبیست تا کشتی پیداکردیم اما کشتی موردنظرم نبود. بین راه حتی لنج ماراهم دیدیم وباهم دست تکانی دادیم . با خلبان خودمون تماس گرفتم که ایابا لنچ ما درتماس هستید گفت اره گفتم وصل کنید به لنج می خواهم صحبت کنم ارتباط وصل شد و با جعفر کوشش پی صحبت کردم که جعفر ما بدنبال کشتی یونانی فراری هستیم به نظرتو کدام مسیر رفته.جعفرگفت حسن وقت نداری سریع بطرف سکوی فروزان برو چون انها به طرف عربستان رفته اند راستی دیوانه نشی اگر موقعیت بدبود برگردید و اگر کشتی روپیدا کردید بمن خبربده وموقعیت ان را بگو. گفتم خیالت راحت باشه جعفر جان من یا با کشتی برمیگردم و یا خداحافظ. تصاویر واقعی و مربوط به همین عملیات میباشد به خلبان گفتم برو بطرف سکوی فروزان خلبان ما انگار مثل ما کله خراب بود و جسور.حرکت بطرف فروزان بین راه کشتی های زیادی دیدیم اما ان کشتی مورد نظرمانبود.نزدیک سکوی فروزان رسیدیم خبری نبود تا اینکه خلبان به من گفت دیگر حدود ابهای ما نیست چکارکنیم گفتم بروجلوتر شاید پیدا کردیم درابهای عربستان بودیم یعنی بین سکوی فروزان و مرجان یهو به یک کشتی برخوردیم گفتم برو جلوتر تا شناسایی کنم وقتی متوجه شدم همان کشتی می باشه ابتدا یک دور ، دور کشتی زدیم وانگار کسی درکشتی نبود تصمیم گرفتم بریم عملیات را انجام دهیم به خلبان گفتم برو رویش هاور کن خلبان بامن بحث کرد اگرشما پیاده شوید من برمیگردم و شما دیگر هیچ امیدی برای برگشت ندارید اینجا خیلی خطرناک است .باقاطعیت تمام گفتم برو رویش هاور کن وخودتان برگردید . هلیکوپتر رفت روی کشتی هاور کرد طناب را ازداخل هلی کوپتر پرت کردم بطرف کشتی وابتدا من بعد بقیه بچه ها پشت سرم حرکت کردیم و بر روی یک کانتینر فرود امدیم .هلی هم دور گرفت و از ما دورشد و رفت . واقعا کشتی خیلی بزرگ بود . از روی کانتینر تا پای کشتی حدودا بیست متربود خیلی سریع دستور دادم بند اسلحه کمربند و هرچیزی که بتوانیم طناب درست کنیم و بریم پایین(طنابی که ازهلیکوپتر پایین امدیم چون یکسرش را داخل هلی بسته بودم هلی طناب بسته شده را باخودش کشید وبرد و من فکرنمی کردم که چنین مانعی برمیخورم)به هرحال باهرکلکی که بود ازکانتینر آمدیم پایین از اینجا ماموریت شروع شد. بچه ها طبق برنامه قبلی واموزش ها و ماموریت هایی که انجام داده بودیم و دیده بودیم هرکس بدنبال پست خودش رفت .یعنی پل فرماندهی، مخابرات ، موتورخونه، اطاق ناخدا وهرکجایی که مهم بود .بچه ها رفتن سرپست شان و من ناخدای کشتی را پیدا کردم و دستور دادم طبق گرای ما کشتی رابرگرداند وبطرف بوشهر حرکت کند در ابتدا همه شوکه شده بودند هیچ گونه حرفی ویا حرکتی انجام نمی داد‌ند .بچه ها زهرچشم گرفته بودن. اولین ضربات راوارد کردیم . ناخدا خلاصه حرف زد و گفت نو نو .قلیچ خانی پس از یک رگبار به طرفش و تا نارنجک را دراورد وپینش را دراورد تا اینکه می خواست بطرف نفراتش بیاندازد ناخدا گفت اوکی اوکی بوشهر بوشهر(تمام پرسنل کشتی را دریک جا جمع کرده بودیم وهادی زاده بطرفشان اسلحه داشت)مخابرات، بیسیم هرگونه ارتباط را درکنترل داشتیم در ضمن من مدت سه ماه باتفاق همین بچه ها دوره ناوبری دربوشهر دیده بودیم یه چیزهایی از کشتی وناوبری می دانستیم.خلاصه کاپیتان مجبور شد کشتی رابرگرداند بطرف بوشهر بچه ها مرتب بمن خبر میدادند حرکت درسته تا اینکه با تمام گرفتاری و موانع عبور کرده و به منطقه بوشهر رسیدیم اما به لنج خودمان برنخوردیم تا اینکه دوتا یدک کش و یک فروند هلیکوپتر بطرف ما امدند ابتدا فکر میکردیم دشمن هستند بچه ها بطرف شان نشانه روی کردند که یک لنج با صدای بلند توسط بلند گو به ما خوش امد گفتند و برای شناسایی کلمه (ژیپاد) راتکرار کردند واینجا بود که نفسی راحت کشیدیم وهلیکوپتر روی کشتی هاور کرد تکاور جعفرکوشش پی امد پیش ما. ما همدیگر را بغل کرده وخنده و گریه ما باهم بود.جعفرکوشش پی باکاپیتان صحبت کردند. سپس کوشش پی به من گفت حسن کاپیتان کشتی می دونی چی می گوید.گفتم بگو..گفت تو با این وحشی ها فرق می کنی من فقط می خواهم بدونم اینا چطوری وارد کشتی ماشدند؟گفتم جعفر جان به کاپیتان بگو دنبالم بیاید اینو بردم انجایی که ما راپل کردیم و از روی دو تا کانتینر امدیم پایین و هنوز طناب ما که از بند اسلحه و کمربند و ....درست کرده بودیم اویزان بود وخیلی تعجب کرد فقط می گفت اوکی اوکی . کشتی توسط یدک کش به اسکله بوشهر چسبید وباور کنید عده زیادی از بچه های تکاور، فرماندهان و همان هایی که ازتهران امده بودند، امدن پیش مان نشستن و از ماتقدیر کردن من انهارا بلند کردم و صورت همدیگر رو بوسیدیم اما یه چیز گفت.نمایندگان اطلاعات.حفاظت عقیدتی فرمانده اتاق جنگ همه وهمه.. من بعنوان یک ایرانی ونظامی به شما تکاوران افتخار میکنم و این کارتان را بعنوان داستان نقل شب در اموزش نظامیان معرفی خواهم کرد.شما میدانید چه چیزی اورده اید.. قطعات یدکی هواپیما های میگ.میراژ.توپولوف.وووووو مهمات پیشرفت ترین سلاح های دنیا را اوردید منبع: کانال تکاوران دریایی گمنام
  14. اسفند ماه سال 62 عازم منطقه جنوب شدیم از تجمع تعداد خلبانان و رزمندگان گویای این بود که عملیات مهمی در پیشه در هتل استوریای اهواز مستقر شدیم خلبانان هوانیروز از گروه رزمی مسجد سلیمان و گروه رزمی کرمان و پایگاه چهارم پشتیبانی اصفهان و پایگاه شهید وطنپور اصفهان حضور داشتند وچند فروند هم از نیروی هوایی وهوا دریا توجیه عملیاتی انجام شد و گروه های پروازی برای مناطق مختلف مشخص شد من چون تنها خلبان نجات دوره دیده هوانیروز بودم بعنوان خلبانان رسکیو منطقه اصلی (جفیر) انتخاب و حوزه پروازی جزایر ....شمالی و جنوبی تعیین شد روز اول ساعت 7 صبح اولین فروند شینوک در منطقه هور مورد اصابت گلوله کالیبر کوچک قرار گرفته بود و اعلام وضعیت اضطراری کرد توسط چیپ AVCS بمن آماده باش ابلاغ شد من بلافاصله بسمت هور پرواز کردم هلیکوپتر شینوک در حال خارج شدن از هور بود من با خلبان امین طاهری تماس نداشتم وپشت سرش پرواز میکردم ناگهان درمنطقه جفیر سانحه داد داخل هلیکوپتر علاوه بر خلبانان وکروچیف ها بیست و شش نفر رزمنده و یک دستگاه چیپ IVCS بود بلافاصله نزدیک هلیکوپتر نشستم وپزشکیار هوایی (جناب جنگجوی وطن) ومتخصص نجات (شهید محمد رضا بیگی) از هلیکوپتر پیاده شدند ومجروهین را سوار کردند وبمن گفتند مجروح زیاده تقاضای هلیکوپتر کنید من Take off کردم و از طریق رادیو تقاضای دو فروند هلیکوپتر کردم طبقه زیر زمین هتل استوریا بیمارستان موقت بود مجروحان را تحویل دادم وسریع برگشتم جفیر خوشبختانه دراین سانحه شهید نداشتیم...بقیه ماجرا از زبان جناب جنگجوی وطن قبل از داخل شدن به هلیکوپتر سانحه دیده به خودرو آتش نشانی میگه من رفتم داخل هلیکوپتر اگر دود یا شعله آتش دیدی سریع اقدام کن بعد از رفتن جنگجوی وطن راننده آتشنشانی فوم پاشنه داخل هلیکوپتر جنگجوی وطن تلاش میکرده پای یک رزمنده که گیر کرده بود را رها کند وقتی فوم را میبیند فکر میکند هلیکوپتر آتش گرفته تصمیم میگیرد پای رزمنده را قطع کند در همین لحظه هواپیمایی دشمن منطقه را بمباران میکند از صدای انفجار جنگجوی وطن از هلیکوپتر خارج میشه و دوباره برمیگرده داخل می بینه....پای رزمنده آزاد شده خدا را شکر می کنه که پایش را قطع نکرده
  15. دوم فروردین 1358 به من اطلاع دادند که پادگان سنندج در محاصره عناصری از گروهای مسلح قرار گرفته است و خانواده های نیروهای ارتش در حال قتل و عام هستند با شنیدن این خبر برای پیدا کردن خلبانان به منازل و آدرس هایی که داشتم مراجعه کردم ولی به علت تعطیلات نوروزی و بهم ریختگی اوضاع کسی پیدا نمی شد و یا زیر بار نمی رفت . تا ینکه عده ای از دوستان را پیدا کردم و با هماهنگی هایی که به عمل آمد با 3 فروند بالگرد دیگر به طرف سنندج پرواز کردیم و زیر رگبار گلوله در میدان صبحگاه پادگان فرود آمدیم که دیدیم سیل جمعیت زن و بچه از طرف خانه های سازمانی به طرف بالگرد ها سرازیراست و کرد های مسلح که پادگان را در محاصره داشتند به اتفاق عوامل داخلی پادگان مبادرت به تیر اندازی به طرف آنان می کنند . عده ای به بالگرد رسیدند و عده ای با فرزندان خود روبه روی چشم ما در خون خود غلتیدند. در حالی که نمی توانستیم کاری انجام دهیم قلبم از این همه نا مردمی و نا جوانمردی به درد آمده و اشک از چشمانم سرازیر بود . دشمن را نمی دیدم که از کجا به طرف زن و بچه های بی دفاع آتش گشوده است . زمانی که به طرف عقب کابین چشم انداختم متوجه شدم حدود 25 الی 30 نفر زن و بچه داخل بالگرد شده اند . چاره ای جز بلند شدن با این تعداد به نظر نمی رسید وقتی خود را برای بلند شدن آماده کردم در کنار بالگرد استواری را دیدم مشغول جدا کردن دخترش از خود بود . دختر که حدود 20 ساله به نظر می رسید پدرش را در آغوش گرفته بود و با خود به طرف بالگرد می کشید و از سوار شدن بدون او امتناع می کرد اما پدر فریاد می زد از اینجا برو تا من بفهمم با ید چه کار کنم؟ و در حالی که اشاره به کشته های خانواده نظامیان می کرد با فریاد بلند می گفت ( چه کسی انتقام اینها را می گیرد ؟) و دخترش را به زور سوار بالگرد کرد و در حالی که به من نگاه پر از معنی که حاکی از غم و درد بود می کرد به طرف یک پهلوی صبحگاه خزید . من با یک دنیا درد و کوهی از رنج و غم بالگرد را از زمین بلند کرده و به طرف کرمانشاه به پرواز در آمدم . بقیه بالگرد ها هم به همین ترتیب عمل کردند و عده زیادی از خانواده های نظامیان داخل پادگان سنندج را به پایگاه کرمانشاه تخلیه کردیم . فردای آن روز مصادف با سوم فروردین 1358 بود . ترمینال فسک پایگاه کرمانشاه شاهد حضور یک گردان از گارد جاویدان سابق بود که برای پاکسازی فرودگاه سنندج از هواپیما پیاده شدند . فرمانده آنان که اسمش را یاد ندارم سرگردی بود که بعد از یک سخنرانی پر شور که برای گردان خود ایراد کرد آنها را بر سر وجد آورد . یادم هست که این جمله را با قوت و قدرت خاصی بیان کرد که بر دل افرادش تاثیر عمیقی گذاشت و آن این بود که گفت :ما می رویم تا این لکه ننگی که با نام گارد شاهنشاهی بر پیشانی ما زدند در این نبرد با خون خود پاک نماییم . آنها را سوار کردیم و با تعدادی از بالگرد های دیگر به طرف سنندج رفتیم . آنها را در همان میدان صبحگاه پادگان سنندج پیاده نمودیم و برگشتیم . در حالی که بالگرد ها مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بودند..... خاطره اي از سرهنگ خلبان زعفراني.
  16. پای هر یه نفری که به انجمن باز کنی شما، من یه ماچ به پاهات میزنم
  17. به به ، حسین اقا رسیدن بخیر قربان،پارسال دوست امسال اشنا
  18. درود به همه والا ما که اینجا واسه همه پست اختصاصی باز کردیم ولی امان از تنبلی مخصوصا استاد تلخک
  19. یه جستجوی کوچولو توی اینترنت در مورد این تانک بزنید چند مدل خبر طی دو سال اخیر بالا میاد
  20. سی و دومین سالگرد شهید دوران برگزار می گردد. همایش یاد آسمان به مناسبت سی و دومین سالگرد سرلشکر خلبان شهید عباس دوران با حضور امیر منصور کاظمیان کابین دوم خلبان عباس دوران در تالار حافظ شیراز برگزار می گردد. به گزارش سایت رسمی شهید عباس دوران، در این همایش ضمن رونمایی از انیمیشن “عباس” با حضور رضا میرکریمی کارگردان این فیلم، از تصنیف ویژه “یاد آسمان” با اجرای نوید نیک کار رونمایی می گردد. همچنین ویژه برنامه این همایش گفتگوی صمیمانه با خانواده سرلشکر شهید عباس دوران می باشد. در حاشیه این مراسم که روزسه شنبه ۳۱ تیرماه ۹۳ساعت ۱۶:۳۰ برگزارمی شود، نمایشگاه هواپیمایی مدل، رونمایی از بازی پرواز دوران، کارگاه بازی های اکشن، کارگاه نقاشی کودکان و نمایشگاه کتاب برگزار می گردد.
  21. درود و عرض ادب خدمت استاد تلخک عزیز در صورت امکان برای بنده ارسال کنید تا کم کم در انجمن قرار بدهم
  22. درود و عرض ادب خدمت دوستان عزیز تر از جان با عرض شرمندگی که نمیتونم بیام انجمن یه مدت، تقریبا توی بدهی و گرفتاری روزگار حل شده ام ایجاد پست مورد نظر با مشورت و همفکری استاد ابراهیمی عزیز بلامانع است
  23. قرصهات سر وقت نمیخوری معلومه
  24. خدمت رسانی کردن؟ صدام گفت حمله کنن، صدام گفت تجاوز کنن؟ صدام گفت سر ببرن؟ صدام گفت وحشی گری کنن؟ خوی اینها همیشه همین بوده و هست و خواهد بود اول اینکه توی اربعین که با پول همین ملت بدبخت همه کاری میکنن و از خودشون مایه نمیذارن دوم اینکه اگر کسی میخواد کمک کنه چرا خودش اومده؟ کمک هاشون رو با دو تا تریلی میفرستادن میومد مثل بقیه، نه اینکه با تویوتا و مسلح بیان و برن توی اهواز رژه برن با پرچم نحسشون هنوز خودمون نمردیم که یه مشت الدنگ عوضی بیان واسمون خیابون تمیز کنن و بیل به کمر خودشون بزنن