Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

kalafe2006

مدیریت مجموعه
  • Content count

    3,816
  • Joined

  • Last visited

Everything posted by kalafe2006

  1. حیف از خاک استاد حیف از خاک
  2. فصل اول – قسمت سوم به ورزش علاقه خاصی داشتم و در رشته‌های مختلف چون کشتی و بدن‌سازی فعالیت می‌کردم و ضمناً به فوتبال و والیبال هم علاقه داشتم. شعر را هم دوست می‌داشتم و اشعار فردوسی و سعدی را می‌خواندم. به شاهانه فردوسی علاقه خاصی داشتم و هنوز دارم. گلستان سعدی را هم عمویم در خانه برایمان می‌خواند اما رمان مورد توجهم نبود. از خاطرات دبیرستان بگویم. در دبیرستان، ناظمی داشتیم که ضمناً دبیر درس جغرافیا و مرد خشن و سختگیری بود. فاصله منزل ما تا دبیرستان زیاد بود و هر روز باید چند کیلومتر می‌رفتیم تا به مدرسه می‌رسیدم. یک روز که برف سنگین بود، پیاده خودم را به زور به مدرسه رساندم. برف تا زانویم می‌رسید و کفش و جوراب و حتی شلوارم تا ران خیس شده بود و از سرما می‌لرزیدم. وارد مدرسه که شدم، زنگ کلاس خورده بود و دانش‌آموزان در کلاس بودند. کلاس ما طبقه دوم بود. دوان دوان از پله‌ها می‌رفتم بالا که ناگهان سر پله آقای ناظم مرا دید. با صدای بلند گفت: «الان می‌رسی؟» - آقا برف زیاد بود. تا برسم دیر شد. - می‌خواستی زودتر بیدار بشوی! - برف بود. من... هنوز حرفم تمام نشده بود که چنان کشیده‌ای به من زد که از پله‌ها پرت شدم و معلق‌زنان افتادم پایین. کتاب‌ها و دفترم این طرف و آن طرف ولو شدند. همه جای بدنم درد گرفت و زدم زیر گریه. آقای ناظم با بی‌رحمی تمام فریاد زد: «بدو بیا بالا!» بلند شدم، کتاب‌هایم را جمع کردم و از پله‌ها رفتم بالا. گفت: «گم‌شو برو کلاس! دیگر هم دیر نکنی‌ها!» رفتم داخل کلاس. همه تنم خیس بود و درد می‌کرد. جای کشیده بدجوری می‌سوخت. آن طرف کلاس بخاری هیزمی روشن بود، اما همه اتاق را گرم نمی‌کرد. سردم بود و می‌لرزیدم. تا پایان کلاس از درد و سرما و تحقیری که شده بودم، اشکم جاری بود و گریه‌ام بند نیامد! اوایل دوران دبیرستان من مصادف بود با دوره حکومت دکتر محمد مصدق. خانواده‌ام اهل سیاست نبودند و من هم خاطره زیادی از آن دوره ندارم. فقط یاد دارم یک روز که در دبیرستان بودیم، آمدند و گفتند: «میتینگ است در باغ ملی! آقای حسین... می‌خواهد نطق بکند» نام خانوادگی سخنران را به یاد ندارم، اما می‌دانم از دبیرهای دبیرستان خودمان بود. آن روزها به تجمعات مردم و راهپیمایی «میتینگ» و به سخنرانی «نطق» می‌گفتند. باغ ملی بین دبیرستان صفوی و دبیرستان پهلوی بود. من و بچه‌های دبیرستان رفتیم تا در میتینگ شرکت کنیم و به آن نطق گوش بدهیم. در راه با هم شوخی‌ می‌کردیم و می‌گفتیم: «پیت نفت چرا با خودت نیاوردی؟ نفت ملی شده و در میتینگ نفت مجانی می‌دهند!» عده زیادی از مردم در باغ ملی جمع شده بودند و به نطق گوش دادند. نطق هم درباره ملی شدن نفت و این جور مسائل بود. از کودتای مرداد ماه 1332 و از بگیر و ببندهای آن در اردبیل چیز زیادی یادم نیست. فقط یادم است که بزرگ‌ترها با هم پچ‌پچ می‌کردند و می‌گفتند: «تهران شلوغ شده و ارتش کودتا کرده». سال اول دبیرستان (هفتم قدیم) بودم که پدرم فوت کرد. هنگام فوت بیش از هفتاد سال داشت. پدرم از مدت‌ها قبل از مرگش به آسم شدیدی دچار بود و در اواخر عمرش زمین‌گیر شده بود. روزی که پدرم فوت کرد خوب به یاد دارم، مثل یک کابوس تلخ. در خانه کرسی داشتیم و سمت بالای کرسی پدرم خوابیده بود و آن طرف کرسی من نشسته بودم و داشتم مشق می‌نوشتم. خوب یادم است که داشتم درس فرانسه می‌خواندم و می‌نوشتم، که یک دفعه پدرم سرفه کرد. به مادرم گفت: «به من ظرف بده!» مادرم دوید و ظرفی برای پدرم آورد. پدرم چنان سرفه کرد که به استفراغ افتاد و خون بالا آورد. ظرف پر از خون شد. همان جا و همان موقع گردنش کج شد و افتاد. از دیدن این صحنه خیلی ترسیدم. مادرم که ترسیده و دستپاچه شده بود، به من گفت: «بدو عمویت را صدا کن!» منزل عمو جلیل یکی دو خانه آن طرف‌تر از خانه ما بود و دویدم صدایش کردم. تا عمو جلیل خودش را بالای سر بابام برساند، صورت پدرم سیاه شده و تمام کرده بود. مادرم خودش را زد و جیغ کشید و وضع خانه به یک باره به هم ریخت. عموها، عمه و خانواده‌ی پدرم ریختند داخل خانه ما و شروع کردند به گریه و عزاداری. همان روز یا فردای آن روز، پدرم را بردیم و در قبرستان کلخوران اردبیل دفن کردیم. با وجود اینکه سال هفتم بودم، هنوز درک درستی از مرگ پدرم نداشتم. حتی گریه هم نمی‌کردم. یک هفته‌ای گذشت تا متوجه شدم بی پدری یعنی چه و چه دردی دارد... به هر حال، مرگ پدر برایم سخت بود. پایان قسمت سوم
  3. تمامی مطالب گرفته شده در این پست نقل از کانال تکاوران دریایی گمنام می باشد مقدمه در طول سه دهه که از مقاومت مردمی رزمندگان در خرمشهر مقابل هجوم دشمن می‌گذرد، در این باره، کتاب‌های متعدد و متنوعی نوشته و خاطرات جذابی روایت شده است. از عناصر پررنگ در روزهای مقاومت در این شهر، تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند که با تقدیم حدود سیصد شهید و زخمی، حماسه‌ای ماندنی و خاطره‌انگیز آفریدند. اگرچه در همه خاطرات و کتاب‌هایی که تاکنون درباره جنگ در خرمشهر منتشر شده درباره نقش و جایگاه تکاوران نیروی دریایی ارتش در دفاع از خرمشهر مطالبی آمده، اما عجیب این است که تا امروز یکی از آن تکاوران جسور و شجاع، خاطرات خود را به صورت کتابی مستقل منتشر نکرده است. فرمانده آن تکاوران، ناخدایکم هوشنگ صمدی است که کتاب حاضر، خاطرات شفاهی ایشان از آغاز تا آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه 1361 است. گفتنی است در طول سال‌های جنگ هشت ساله ایران و عراق که در بندر بوشهر زندگی می‌کردم و به خصوص در دو سال آخر آن که خبرنگار بودم، بارها نام ناخدا صمدی را شنیده بودم. ایشان برای مدتی فرمانده منطقه دوم دریایی در خارک و بوشهر بودند. جنگ تمام شد و من از سال 1377 شروع به تدوین خاطرات شفاهی رزمندگان دوران دفاع مقدس کردم. همواره نام ایشان را از رزمندگانی که در خرمشهر جنگیده بودند، می‌شنیدم، اما متعجب بودم چرا تاکنون خاطرات خود را از روزهای تاریخی مقاومت 34 روزه خرمشهر به شکل کتاب مستقلی تألیف و منتشر نکرده است. دلم می‌خواست روزی او را ملاقات کنم و خاطراتش را ضبط و تدوین کنم. آذر 1389 امیردریادار دوم آل احمد، رئیس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای افتتاح موزه دریایی دفاع مقدس سفری به بوشهر داشت. در این سفر با معرفی دوست نویسنده و عکاس و روزنامه‌نگارم آقای عبدالرحمان برزگر با ایشان آشنا دشم و قرار شد خاطرات شفاهی چندتن از پیشکسوتان جنگ هشت ساله نیروی دریایی ارتش را در قالب چند کتاب مستقل تدوین و تألیف کنم. برای این منظور اوایل بهمن ماه 1389 به مدت پانزده روز به تهران رفتم و در پایگاه پشتیبانی کوهک (نداجا) خدمت ناخدا هوشنگ صمدی رسیدم و خاطرات شفاهی ایشان را در 45 ساعت نوار کاست یک ساعته ضبط کردم. نخستین جلسه ما روز ششم بهمن ماه بود. روز تولد جناب ناخدا! این تقارن را به فال نیک گرفتم و شروع به کار کردم. جناب ناخدا با صمیمت در خور توجهی با آن ته لهجه دلنشین آذری خود، از زندگی خود در یکی از روستاهای اردبیل در دوران کودکی به مدرسه رفتن، مهاجرت به تهران، دوران دبیرستان و گرفتن دیپلم، ورود به ارتش، آموزش در دانشکده افسری، خدمت در شیراز و تهران و منجیل، انتقال به نیروی دریایی، سفر به انگلستان برای دوره آموزشی، بازگشت به ایران و انتقال به بوشهر، انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی و ماجراهای شگفت‌آور نقش تکاوران نیروی دریایی در یک سال اول جنگ و ... گفتند. هنگام روایت روزهای خونین خرمشهر، اشک چشمانشان را پر می‌کرد و گاه به زحمت بغض گره شده در گلو را فرو می‌دادند. اوایل اسفندماه کار تدوین این خاطرات را به پایان رساندم و بسیتم همان ماه کتاب را برای ایشان ارسال کردم. ناخدا صمدی در روزهای پایانی و دهه اول فروردین 1390 کتاب خاطرات خود را مطالعه کردند و مطالب زیادی به صورت حاشیه نویسی بر آن افزودند که اغلب آن مطالب در بازنگری نهایی اعمال شد. ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش تا بُن دندان مسلح عراق را هفته‌ها در خرمشهر زمین‌گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند. به عنوان یک مورخ شفاهی جنگ هشت ساله برخود می‌بالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا پس از سی سال از گذشت روزهای پرافتخار مقاومت در خرمشهر، با یکی از فرماندهان این مقاومت صحبت کنم و خاطرات شفاهی‌اش را در قالب یک کتاب منتشر کنم. کتابی که بی‌تردید در آینده یکی از منابع تاریخ جنگ هشت ساله و به خصوص مقاومت تاریخی 34 روزه خرمشهر خواهد بود. در پایان لازم می‌دانم از همکاری‌های صمیمانه دریادار دوم سید مهرداد آل احمد برای مطالعه کتاب و همه هماهنگی‌ها و به خصوص محبت‌هایی ک در خلال مدت ضبط خاطرات و تدوین و انتشار آن به من داشتند؛ همچنین از ناخدا یکم مجید منصوری و ناخدا یکم علی جعفری جبلّی برای مطالعه متن کتاب و ارائه پاره‌ای تذکرات ضروری و همچنین در اختیار قرار دادن اسناد و عکس‌های ارزنده جنگ در خرمشهر، موجود در آرشیو نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران، تشکر و قدردانی کنم و توفیق آنان را از خداوند منان مسئلت دارم.
  4. قسمت چهارم فرماندهی گردانی که در خانه تکاوران در بهمنی تشکیل شد با آمدن ناخدا صمدی از انگلستان به این مرد لایق و فهیم و به معنی حقیقی یک سرباز وطن سپرده شد به راستی که تمام تلاشهای این بزرگمرد در صفحه زرین تاریخ جنگ ایران به یادگار خواهد ماند. با فرماندهی ناخدا صمدی ، گروهان دوم به فرماندهی جهانگیر محمدی ومعاونت شهید والامقام مهرابی و این حقیر که گروهان یکم را تمام کرده بودم. بعنوان مربی و شهید والامقام میرزا حسینی بعنوان سرمربی شروع گردید. که به فاصله چند ماه بعد گروهان سوم با فرماندهی ناخدا محیطی و افسرانی که از انگلستان برگشته بودند ، شروع به آموزش نمودند و در همین زمان گروهان پشتیبانی وعملیات ویژه که لازم است از عزیزان نام برده شود ناخدا عسگری ، ناخدا الفتی ، فیوضی ، شادروان بابایی ، طرماح محمودی و زره نازی و..... تشکیل شد و گردان تکاوران با فرماندهی جناب صمدی شکل واقعی را گرفت و ابهتی به نیروی دریایی ارتش داده شد. در قبل از انقلاب گردان مشغول آموزش و اجرای عملیات های دریایی در بندرعباس و چابهار و جزایر تنب و ابوموسی و سیری و اطراف بوشهر و شیراز و در شمال اطراف منجیل و جنگل های سیاهکل مشغول بود و بنا به تشخیص فرماندهی ، جهت دوره های فرماندهی جز ، جینور کمان کرس، و فرماهی ارشد ، سینور کمان کرس به مرکز آموزش منجیل اعزام می شدند تا ضمن دریافت اطلاعات روز برای گرفتن ترفیع و درجات بالاتر آماده شوند ورزش رکن اصلی آموزش دوره های کلاه سبز تکاوران و تکمیل کننده آموزش های تخصصی آنان بوده وهست. برترین تکاوران جهت دوره ابتدا توسط خبره ترین استادهای ایرانی که در انگلستان هم جزو بهترین تکاورها بودند ، آموزش داده می شدند و سپس توسط سالن ورزش انتخاب می شدند . استادانی که هنوز هم نامشان با احترام و افتخار که درشآن ومقامشان است نام برده می شوند همانند استاد محیطی و استاد شهید والامقام محمد مختاری که ایشان قهرمان کشتی کشور، دارنده کمربند مشکی از انگلستان و سرمربی ورزش تکاوران بود و استاد مصطفی ثمری قهرمان چندین رشته ورزشی و مدرس فدارسیون و دارنده چندین مقام کشوری و استاد جنگ تن به تن و دارنده شمشیر کویین ، استاد بنی بایرام ، استاد اخوان نفراتی را آموزش دادند که در اکثر رشته های ورزش دارنده مقام و قهرمانی بودند مانند : فوتبال، کشتی، جودو ،کاراته ، تکواندو، دومیدانی ، بسکتبال ، بوکس والیبال ، شنا و قایقرانی و..... که یادگار این دلاوران بی ادعا می باشد همچنین در فنون رزم انفرادی وتاکتیک ، آموزش های چریک وضد چریک وانواع عملیات های رزمی هم استادانی که در انگلستان جز بهترین ها بودند با مستشاران انگلیسی که جهت آموزش به ایران و مرکز آموزش منجیل مامور شده بودند می توان به استاد محمد مهرجو که در گردان یکم بوشهر نقش بسیار مهمی داشتند و دارای اطلاعات بسیار غنی نظامی بودند و هستند و ضمنا به دلیل تسلط عالی به زبان انگلیسی در تمام مراحل آموزش نقش مترجم را ایفا میکردند و اولین تکاوری بودند که به دستگا ه های سبیل های الکتریکی یا A.T.R آشنایی کامل داشتند و گروه بسیار قوی A.T.R را آموزش دادند.
  5. خاطرات تکاوردریایی کلاه سبز علی سمیعی راد قسمت اول در سال 1352 با دیدن اگهی جذب نیرو ی دریایی شاهنشاهی شدم جوانی ومیل به داشتن استقلال مالی و کاری وشوق آموختن، باعث شد لحظه ای خود را در صف عریض و طویلی از جوانان پرشور و پر انرژی دیدم . پس از انجام معاینه های مختلف پزشکی وبعد از ساعت ها انتظار، افسر خوش پوش نیروی دریایی با لباس مشکی ، اسامی قبول شدگان را اعلام کرد سپس گفت : روز شنبه راس ساعت در محل گرد هم می آیید و وسایل مورد نیاز را هم به همراه خود می آورید تا به حسن رود اعزام شوید . واینگونه بود که سرنوشت مسیر جدیدی را برایمان رقم زد . روز موعود توسط چندین اتوبوس به سوی حسن رود اعزام شدیم وتقریبا بعد از 18ساعت در هوای بارانی ودلنشین وارد پادگان آموزشی حسن رود شدیم . در بدو ورود بعد از به خط کردن وتقسیم نفرات به گروه ها ودسته ها وگروهان وتقسیم تخت و وسایل تحویلی وانتخاب ارشد، بنا به هیکل وظاهر وانتخاب هم تختی ، روز اول چنین گذشت . روز دوم بعد از صبحگاه جو پادگان شکل دیگری گرفت تعدادی افسر ومربی با لباس های بسیار قشنگ ورنگارنگ وپوتین های براق ومچ پیچ شده وآستین هایی که بالا زده بود وکلاه های بره سبز یک طرفه کنجکاوی همه را جلب کرد در پشت بلندگو افسر بسیار خوش تیپ وسخن وری بنام سروان داوری شروع به صحبت نمود واعلام کرد از بین مشتاق به جمع آنها یا تکاوران دریایی محلق شویم وفیلمی از رویال مارین انگلستان برایمان پخش شد ومربی های قوی هیکل وخوش فرم جنگ تن به تن نمایش می دادند وباعث جلب نفرات حاضر شدند . تعدادی داوطلب شدند وبرای عملیات 24 ساعته به اطراف پادگان حسن رود عازم شدیم ودر این زمان کم مربیان طوفانی عمل کردند وتعدادی داوطلب واقعی انتخاب وتوسط ماشین های از قبل اماده شده بسمت شهری جدید بنام منجیل وسرنوشتی جدید حرکت کردیم. سه اتوبوس پر از جوانان پرشور وعاشق وطن با قدرت بدنی بالا به سمت منجیل مرکز آموزش تکاوران دریایی حرکت می کرد ، از شهرهای زیبای شمال می گذشتیم وپس از عبور از تونل سنگی که یادگار آلمانها است وارد منجیل شدیم و از آنجا به سمت جاده هرزویل یا شهر باد رفتیم . وارد پادگانی شدیم که با سنگهای مکعبی شکل خاص و درب ورودی همرنگ با لباس زیبای تکاوری بود. به دستور مربی ها سریع از ماشین ها پیاده وصف می کشیدیم وبه صورت بدو رو به سمت خوابگاهی که از قبل تجهیز شده حرکت کردیم وبعد از گذاشتن وسایل شخصی دوباره به خط شده و جهت تحویل گرفتن وسایل انفرادی به انبار های مختلف مراجعه نموده و وسایل را تحویل گرفتیم .ساعت 2 ظهر باد شروع به وزیدن می کرد و هر چه هوا رو به تاریکی می رفت سرعت وزش باد شدید تر می شد وبه حدی که به سختی می توانستیم در محوطه راه برویم واین باد تا ساعت دو صبح می وزید . زمان خاموشی فرا می رسد ونفرات جهت استراحت به تخت ها پناه می برند ، هنوز چشم ها ودل ها را خواب نبرده با نعره وسروصدای مربی ها بیدار و با فرمان خبردار به خط می شدیم . این مانور تا پاسی از شب در داخل خوابگاه وخارج خوابگاه ادامه داشت ،وبعد از چندین بار آماده باش اجازه استراحت می دادند ،صبحگاه تعدادی تمایل به ادامه آموزش و عده ای هم تقاضای انصراف و بازگشت به واحد اولیه را داشتند . ،باقی مانده نفرات که تعدادشان کمتر شده بود بخط در دو طرف خوابگاه به حالت آزاد منتظر ماندند که با فرمان خبردار ارشد ترین مربی همه متوجه حضور افراد جدیدی شدند ،با فرمان آزاد فرمانده آموزش تکاوران ضمن عرض خیر مقدم ، فرمانده دوره و سرگروهبان دوره ومربی های دوره را معرفی و آروزی موفقیت برای نفرات کردند واز این لحظه دوره مقدماتی یا دوره کلاه آبی شروع می شد. دوره مقدماتی یا دوره کلاه آبی شامل: سالن ورزش ،مقاومت جسمانی ،زمین موانع یا استارت کرس ،شروع دوهای 2مایل تا 9 مایل بدون تجهیزات وبا تجهیزات وسلاح انفرادی با تایم های استاندارد ،رزم انفرادی ،تاکتیک های روزانه وشبانه ،قطب نما خوانی روزانه وشبانه ،نقشه خوانی ،صف جمع ،تیراندازی های در مسافت های مختلف وروزانه وشبانه ، آموزش ،ش،م،ر -ودر پایان دوره آزمایش: شامل انجام عملیات های میدان موانع وتایم گیری های دوها ودورس تدریس شده وتیراندازی های مقدماتی ودر پایان اعلام حد نصاب ها وقبولی نفرات برای راه یابی دوره کلاه سبز....... ادامه دارد....... پایان قسمت اول
  6. درود و عرض ادب فکر میکنم در تعداد محدود چاپ شد و به این راحتی پیدا نمیشه
  7. عباس سرخابی از دلاوران و رزمندگان تیزپرواز هلیکوپتر شینوک هوانیروز افسری با معرفت و بی ادعا
  8. درود مجدد بر اساس این فرموده شما، پس ایران قادر هم نیست که این موشک رو از هدایت سیمی به هدایت لیزری هم ارتقا بده ؟ و این عملا یعنی هیچ گاری صورت نگرفته
  9. دوم فروردین 1358 به من اطلاع دادند که پادگان سنندج در محاصره عناصری از گروهای مسلح قرار گرفته است و خانواده های نیروهای ارتش در حال قتل و عام هستند با شنیدن این خبر برای پیدا کردن خلبانان به منازل و آدرس هایی که داشتم مراجعه کردم ولی به علت تعطیلات نوروزی و بهم ریختگی اوضاع کسی پیدا نمی شد و یا زیر بار نمی رفت . تا ینکه عده ای از دوستان را پیدا کردم و با هماهنگی هایی که به عمل آمد با 3 فروند بالگرد دیگر به طرف سنندج پرواز کردیم و زیر رگبار گلوله در میدان صبحگاه پادگان فرود آمدیم که دیدیم سیل جمعیت زن و بچه از طرف خانه های سازمانی به طرف بالگرد ها سرازیراست و کرد های مسلح که پادگان را در محاصره داشتند به اتفاق عوامل داخلی پادگان مبادرت به تیر اندازی به طرف آنان می کنند . عده ای به بالگرد رسیدند و عده ای با فرزندان خود روبه روی چشم ما در خون خود غلتیدند. در حالی که نمی توانستیم کاری انجام دهیم قلبم از این همه نا مردمی و نا جوانمردی به درد آمده و اشک از چشمانم سرازیر بود . دشمن را نمی دیدم که از کجا به طرف زن و بچه های بی دفاع آتش گشوده است . زمانی که به طرف عقب کابین چشم انداختم متوجه شدم حدود 25 الی 30 نفر زن و بچه داخل بالگرد شده اند . چاره ای جز بلند شدن با این تعداد به نظر نمی رسید وقتی خود را برای بلند شدن آماده کردم در کنار بالگرد استواری را دیدم مشغول جدا کردن دخترش از خود بود . دختر که حدود 20 ساله به نظر می رسید پدرش را در آغوش گرفته بود و با خود به طرف بالگرد می کشید و از سوار شدن بدون او امتناع می کرد اما پدر فریاد می زد از اینجا برو تا من بفهمم با ید چه کار کنم؟ و در حالی که اشاره به کشته های خانواده نظامیان می کرد با فریاد بلند می گفت ( چه کسی انتقام اینها را می گیرد ؟) و دخترش را به زور سوار بالگرد کرد و در حالی که به من نگاه پر از معنی که حاکی از غم و درد بود می کرد به طرف یک پهلوی صبحگاه خزید . من با یک دنیا درد و کوهی از رنج و غم بالگرد را از زمین بلند کرده و به طرف کرمانشاه به پرواز در آمدم . بقیه بالگرد ها هم به همین ترتیب عمل کردند و عده زیادی از خانواده های نظامیان داخل پادگان سنندج را به پایگاه کرمانشاه تخلیه کردیم . فردای آن روز مصادف با سوم فروردین 1358 بود . ترمینال فسک پایگاه کرمانشاه شاهد حضور یک گردان از گارد جاویدان سابق بود که برای پاکسازی فرودگاه سنندج از هواپیما پیاده شدند . فرمانده آنان که اسمش را یاد ندارم سرگردی بود که بعد از یک سخنرانی پر شور که برای گردان خود ایراد کرد آنها را بر سر وجد آورد . یادم هست که این جمله را با قوت و قدرت خاصی بیان کرد که بر دل افرادش تاثیر عمیقی گذاشت و آن این بود که گفت :ما می رویم تا این لکه ننگی که با نام گارد شاهنشاهی بر پیشانی ما زدند در این نبرد با خون خود پاک نماییم . آنها را سوار کردیم و با تعدادی از بالگرد های دیگر به طرف سنندج رفتیم . آنها را در همان میدان صبحگاه پادگان سنندج پیاده نمودیم و برگشتیم . در حالی که بالگرد ها مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بودند..... خاطره اي از سرهنگ خلبان زعفراني.
  10. تمامی فیلم های مربوط به نیروی هوایی ارتش در کلیه دورانها رو در اینجا قرار می دهیم **** با پرطرفدارترین فیلم ها شروع میکنیم یعنی یکی از مجموعه های مستند ورود تامکت به ایران دانلود با حجم 15 مگابایت
  11. ممنون استاد این حداقل برد چه فایده ای داره؟ چرا همیشه روی حداقل حساب میکنید، این که خطرش خیلی هست جنس سیم چیه و چقدر وزن داره که فرمودید شکم میکنه
  12. قطعا نظر شما مهم و اساسی خواهد بود جناب ناشناس کمی جوان ، خام و عجول هستند. بنده عذرخواهی میکنم
  13. ارتش حتی دیگه اون نظم یک دهه قبل رو هم نداره که ساده ترین کار هست و نیازی به امکانات سخت افزاری نداره چه برسه به تجهیزات مدرن و به روز
  14. درود استاد نظر خودتون در مورد این سلاح چیه
  15. خدایا خودت به مردم و ثروت مردم رحم کن
  16. بیشتر به مزایذه ماشین های اوراقی شبیه هست
  17. منظور از اورهال و باز طراحی این ماشن های اوراقی دقیقا چیه ؟ لوازم عهد عتیق رو رنگ کردن جزو اورهال محسوب میشه یا بازطراحی؟ یعنی دشمن به این راحتی گول میخوره یا بهمون میخنده ؟
  18. با دو تا عکس هم نمیشه به این سرعت قضاوت کرد
  19. درود و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز میخواهیم با هم حثی رو در حضور بزرگانی ماند جناب سروان ابراهیمی سعید و جناب سرهنگ ملایری آغاز کنیم به این امید که بتونیم یک خروجی خوب از اون تهیه کنیم. لزوم داشتن یک کشور قدرتمند، یک ارتش قدرتمند هست. در زیر سایه یک ارتش قوی و مستحکم هست که اقتصاد و فرهنگ و علم کشور پیشرفت میکنه. برای داشتن یک ارتش قدرتمند هم لازم هست که نقاط ضعف خودمون رو شناسایی و اون رو برطرف کنیم ضمن این که همیشه در حال ارتقا سخت افزاری و نرم افزاری اون باشیم. حالا از دوستان عزیزی که دستی بر آتش دارند و اونهایی که خدمت رفته اند و نقاط ضعفی دیده اند میخوام که ضمن طرح این نقاط ضعف ، راه کارهایی هم که برای حل اونها به نظرشون میرسه رو بیان کنن با تشکر
  20. مردمی که مطالعه ندارند
  21. منافع عده زیادی در کلمه جنگ هست. عده ای با این کلمه بقیه رو میترسونن و اسلحه میفروشن ، عده ای مثل رهبر کره شمالی با این این کلمه به مردم خودشون زور میگن و مردم خودشون رو بدبخت میکنن. خلاصه هر کسی نسبت به دیدش از این کلمه برای منافع خودش یا مردم کشورش استفاده میکنه
  22. احسنت بر شما شما نمونه بارز یک انسان آگاه به مسایل روز کشور هستید. خوشبختانه مسئولین به درخواست شما لبیک گفتنند حتی قبل از گفتن شما
  23. 100 سال دارن همین حرفها تکرار میکنن