Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

سپید

کاربر
  • Content count

    175
  • Joined

  • Last visited

Everything posted by سپید

  1. این بخشی از ارسال دوم جناب ملایری است که نکات خوبی را درباره سواد علمی و سواد اجتماعی در بر دارد. شاید اگر این تاپیک با همین پست آغاز می‌شد خیلی خیلی بهتر بود. و اما درباره پست اول، و تصاویر آن که احتمالاً از شبکه‌های اجتماعی به این‌جا آمده است: در هر کشوری، حتی اگر به لحاظ صنعتی عقب مانده باشد، افراد هوشمند که دغدغه رشد و پیشرفت کشورشان را دارند پیدا می‌شود. اما آن‌ها که منافعشان در عدم رشد کشورها است، و مانند زالو سودشان در مکیدن خون دیگران است، راضی نمی‌شوند که نخبگان هر کشور کار را به دست بگیرند، و همیشه با توجیه وابستگی، می‌خواهند کاسبی خودشان را پابرجا کنند. پاکستان را ببینید. کشوری بسیار بزرگ که تحصیل‌کردگان بسیاری دارد و نخبگان آن در بسیاری از رشته‌های علمی در جهان جایگاه مناسبی دارند. اما متأسفانه گرفتار مشکلات بسیاری است، و مسئولین کشور حتی اختیار کشور خودشان را هم ندارند، و دولت آمریکا به سرکردگی قاتلی چون باراک اوباما روزانه با پهپادهای تحت امرش، مردم بیچاره را در نقاط دوردست این کشور به قتل می‌رساند. بنابراین علاوه بر مطالعه، عوامل دیگری نیز در وضعیت اقتصادی و ... کشور نقش دارند. این تصویر را که می‌بینم، این سؤال به ذهنم خطور می‌کند که اگر «ما هر چه بدبختی داریم از کم‌سوادی و بی‌سوادی است»، پس این همه ظلم و اجحاف در جهان جایش کجا است؟ شاید اگر این ادعا مبنای علمی داشت می‌شد بیشتر درباره‌اش صحبت کرد. دو ادعا در این تصویر مطرح شده: 1. آمار کتابخوانی ایران به اندازه حدود 2% ژاپن است. 2. بدبختی و عقب‌ماندگی کشور "صرفاً" از کم‌سوادی و بی‌سوادی منشأ می‌گیرد. در یک نگاه علمی، برای هر کدام از این ادعاها شواهد دقیقی لازم است که بنده اثری از آن نمی‌بینم. اگر شواهد قابل قبولی هست، ممنون می‌شوم ارائه بفرمائید. هر چند حتی جمله‌بندی نشان می‌دهد که این مدعا نسبتی با شواهد علمی ندارد.
  2. اگر منبع موثقی برای این حرف‌ها دارید، ممنون می‌شوم که ارائه بفرمائید. به نظر بنده باید از حرف‌های آمیخته با تحلیل‌های نژادی عبور کرد. تحولی که پیامبر در مردم ایجاد کرد، بالاخره به مردم ایران هم رسید، و آن‌ها هم با جان و دل پذیرفتند. بدرفتاری‌های اعراب در هر سطحی که بوده باشد، نمی‌تواند پذیرش اسلام در ایران، به ویژه در بخش شمالی کشور ایران که توسط اعراب به صورت نظامی فتح نشد را توجیه کند. گو این‌که در مناطقی هم که با زور فتح شده بلاوجه است. حکومت بیاید بگوید که مالیات بدهید، و مردم به خاطر ندادن مالیات دینشان را عوض کنند، و فرهنگ و تمدن و ذوق هنری‌شان را هم برای مالیات ندادن در خدمت کسی که با او مخالفند بگذارند؟ منطقاً نمی‌شود این استدلال را پذیرفت.
  3. جناب IRIAF از این‌جا دانلود کنید. http://s6.picofile.com/file/8212522350/f5e.pdf.html
  4. خاطرات

    پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم. رفت و والفجر مقدماتی شهید شد! پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت، من هم برم؟ گفت: برو عزیزم.... رفت و عملیات خیبر شهید شد! پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند، ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه، رفت و کربلای پنج شهید شد! مادر به خدا گفت: همه دنیام رو قبول کردی، خودم رو هم قبول کن رفت و در حج خونین شهید شد! .................. متنی که خواندید را دیروز یکی برام فرستاده بود.حقیقتش فکر میکردم یه داستان کوتاهه و یا از این پیامهای بدون سند و احساس برانگیز.اما امروز که رفته بودم گلزار شهدای قم به طور کاملا اتفاقی با قبر این مادر مواجه شدم.اونم فقط یک روز بعد از دیدن پیام. فهمیدم چقدر دست شهدا باز هست و ما غافلیم. شادی روحشون صلوات خانواده شهیدان تلخابی
  5. فحش دادن و هیاهو دردی را دوا نمی‌کند. باید عاقلانه توانائی نظامی کشورها را ببینیم، توانائی نظامی کشور خودمان را ارتقاء بدهیم، و بدانیم که جز با توانائی نظامی متناسب، نمی‌توانیم امنیت و آرامش کشورمان را حفظ کنیم. روسیه با برگزاری این چنین مانورهائی به دشمنانش و افکار عمومی مردم این کشورها پیام روشنی فرستاده است که هر تجاوزی به منافع روسیه با قدرت پاسخ داده می‌شود.
  6. این متنی است از جناب کورش صفوی زبان‌شناس ایرانی، نایب‌رئیس انجمن زبان‌شناسی ایران و استاد دانشگاه علامه طباطبایی درباره سره‌نویسی که خواهشمندم دوستان در آن تأملی داشته باشند. فارسی ناب اجازه دهید اول تکلیف‌مان را با زبان فارسى ناب یا فارسى سره روشن کنیم. منظورمان از فارسى ناب چیست؟ اگر منظورمان این باشد که واژه‌هایى را به کار ببریم که فقط فارسى باشند یا ریشه‌شان فارسى باشد. اول باید معلوم کنیم این واژه‌ها را باید از کجا مشخص کنیم. اگر به دوره باستان برگردیم، آیا فقط واژه‌هاى فارسى باستان را انتخاب کنیم یا واژه‌هاى زبان‌هاى اوستایى و چند واژه مادى و سکایى باستان هم قبول است؟ بعد در دوره میانه، آیا واژه‌هاى پارتى میانه و خوارزمى میانه و بلخى میانه و سکایى میانه حق ورود دارند یا نه؟ مثلاً واژه «نقره» که سغدى است، می‌تواند در فارسى سره به کار رود یا نه؟ «اژدها» که احتمالاً پارتى است، چطور؟ حالا فرض کنید بگوییم واژه‌هاى زبان‌هاى ایرانى اشکال ندارند. خب، تکلیف واژه‌هاى قرضى‌اى که از زبان‌هاى مختلف به این زبان‌ها راه یافته‌اند چه می‌شود؟ مثلاً واژه «نماز» که می‌گوییم فارسى است، در اصل از سنسکریت وارد فارسى شده. اینها را چکار کنیم؟ یا «کنکاش» که از مغولى آمده یا «لگن» که از یونانى آمده. اینها را چکار کنیم؟ در نهایت می‌بینیم این عزیزان با این واژه‌ها مشکل ندارند و مشکل‌شان صرفاً واژه‌هاى عربى است. حالا مسأله پیچیده‌تر می‌شود، زیرا باید معلوم کنیم مشکلمان با کدام عرب است. آرامیان و اکدین هم از نژاد سامى بوده‌اند، یعنى به نوعى در طول تاریخ از همین نژاد عرب بوده‌اند. خب، ما خط میخى کتیبه‌هاى فارسى باستان را از همین خط میخى اکدیان اقتباس کرده ایم. در دوره میانه هم تمام خطوط به کار رفته در ایران به غیر از خط بلخى و خط سکایى میانه جنوبى، از خط آرامى اقتباس شده که همین آرامیان در طول تاریخ با اعراب از یک نژاد بوده‌اند. خطى که براى نگارش بلخى میانه به کار می‌رفته از خط یونانى اقتباس شده و خط سکایى میانه هم احتمالاً از خط سنسکریت گرفته شده. خب حالا فرض کنید این عرب‌ها و زبان و خطشان مورد نظرمان نباشد و فقط به لحاظ احساسى خودمان را درگیر واژه‌هاى عربى‌اى کنیم که پس از دوره ساسانیان وارد فارسى شده‌اند. خب این واژه‌ها کدام‌اند؟ آیا شامل «اقیانوس» و «اطلس» و «قلم» و «صراط» و «اصطرلاب» و «فلسفه» و صدها واژه دیگر از این قبیل هم می‌شوند که اصلشان عربى نیست و معرب‌اند؟ حالا فرض کنید ما پس از شناسایى دقیق واژه‌هاى عربى و حذف آنها از زبان خود، زبان فارسى عجیبى را به کار ببریم که بقیه فکر کنند مثلاً داریم پشتو صحبت می‌کنیم. این کار چه موفقیتى به همراه خواهد داشت؟ حداقل امر این است که یکى از شاگردانم پس از این همه سال سخن گفتن به این فارسى ناب، از من تقلید کند و تحت تأثیر دانش فراوان و تعصب زیادم به فرهنگ سترگ این مرز و بوم مثل من صحبت کند یا سعى کند مثل من ادایم را درآورد. وقتى من نتوانسته‌ام در تمامى این سال‌ها حتى یک نفر را ترغیب کنم که از چنین زبان عجیبى استفاده کند، باید متوجه بشوم که چنین کارى نتیجه‌اى ندارد. البته یک نتیجه دارد و آن این که مرا دیگر مردم جدى نمی‌گیرند. مسلماً وقتى کسى از فارسى‌اى استفاده کند که بیشتر به زبان مثلاً شاهنامه شباهت داشته باشد، آدم دوست دارد بنشیند و از این نقالى لذت ببرد. حالا بیایید عکس ماجرا را ببینیم. نگاه کنید آن عربى که می‌داند دستور زبانش را سیبویه ایرانى نوشته و عروض پرافتخارش را خلیل بن احمد ایرانى تدوین کرده و اولین فرهنگ لغتش را همین ایرانى برایش درست کرده، چقدر از دست ما حرص می‌خورد. به هر حال ما باید یک واقعیت را همواره در نظر داشته باشیم و آن این که دوره سلم و تور و ایرج گذشته است. ما الآن در یک دهکده جهانى زندگى می‌کنیم و نگرش قبیله‌اى با آنچه دوروبر ماست کمى بیگانه است. از صفحه فیس‌بوک ایشان
  7. با شما موافقم که باید سعی کرد هر چه کمتر از واژه‌های بیگانه استفاده کرد، اما دو نکته هست: 1. این واژه‌های بیگانه منحصر به عربی نمی‌شود و اکنون از زبان‌های مختلفی واژه وارد گفت و گوهای روزمره مردم شده است. 2. باید در مصداق‌ها دقت کرد، گاهی شایعات اینترنتی درباره تاریخچه برخی واژه‌ها بر سر زبان‌ها می‌افتد، اما بعد که دقت می‌کنیم می‌بینیم که صحت ندارد. خوب، «اثابت» واژه فارسی بسیار برازنده‌ای است!!
  8. تکمیلی: آن‌چه بکویث در انتهای کتاب خود از آن سخن می‌گوید، شکل‌گیری JSOC (فرماندهی نیروهای ویژه مشترک) و سپس SOCOM (فرماندهی نیروهای ویژه ایالات متحده آمریکا) است. نیروهای ویژه آمریکا در طول جنگ عراق در خلیج فارس درگیری‌هائی را با ایران داشتند. این نکته بسیار مهمی است که حتی پس از یک شکست، سعی می‌کنند درس‌های مهمی که فرماندهان از آن شکست گرفته‌اند ثبت کرده و از آن درس‌ها به خوبی استفاده کنند. نسل جدید نیروهای ویژه آمریکا بر اساس ارزیابی آن‌ها از نقاط قوت و ضعف نیروهای دلتا شکل گرفته است که توصیه‌های بکویث -که برخی از آن‌ها در متن بالا آمده- نقش مهمی در ساختار جدید JSOC داشته است.
  9. من، ژنرال میر را از هنگامی که در پنتاگون، در کنفرانس مطبوعاتی شرکت کردم، تا نیمه ماه مه که وی از پایگاه براگ دیدن کرد، ندیده بودم. برای آوردن او به فرودگاه نیروی زمینی سیمونز رفتم و او در راه به من گفت: «آه، ضمناً چارلی، می‌دانی، من مایلم کاری را که تو برای من در مورد تشکیل یک سازمان نظامی مشترک به منظور مبارزه با تروریسم انجام دادی، دوباره ببینم». من نمی‌توانستم چیزی رسمی مانند یک گزارش مکتوب را به خاطر آورم. اما این چیزی بود که ما درباره آن گفتگوی زیادی داشتیم. ژنرال میر در استاکید با سربازان و همسرانشان ملاقات و گفتگو کرد. او به خصوص در تحسین زنان ید طولایی داشت و از حمایتی که آن‌ها از مردانشان و از دلتا و کشورشان کرده بودند، قدردانی کرد. زنان نیز از گفته‌های او استقبال کردند. بعد از آن‌که ژنرال میر مدتی با خانواده‌های سربازان گرم گرفت، من و او برای صحبت درباره آینده به دفترم رفتیم. او می‌خواست مرا از دلتا بیرون بیاورد. من بیش از مدت معمول فرمانده آن بودم. همچنین به نظر او، ممکن بود من در نیروی رزمی مشترک نیروهای ویژه در اروپا، بیشتر از نیروی زمینی در ایالات متحده مفید واقع شوم. فکر کردم کاترین به خصوص از این خبرها خوشحال خواهد شد. ما قدری بیشتر درباره یک واحد مشترک گفتگو کردیم و من بسیار خوشحال شدم که فهمیدم او از من می‌خواهد در ارائه برخی از اصول اساسی که بنیاد چنین نیرویی بر آن‌ها استوار بود، به وی و دیگران کمک کنم. هنگام بازگشت به سیمونز، ژنرال میر گفت: «چارلی، مایلم ظهر فردا تو را در واشنگتن ملاقات کنم. می‌خواهم ببینم این سازمان مشترک جدید به چه شباهت خواهد داشت». پس از تلاش نافرجام ما در ایران، من به درون خود رجوع کردم و متقاعد شدم که اگر دولت ما می‌خواهد در مبارزه با تروریسم همچنان جدی باشد، تشکیل یک نیروی رزمی مشترک دائمی برای آن حیاتی است. در حالی که به استاکید بازمی‌گشتم، به یاد بحث‌هایی افتادم که با ژنرال سام ویلسون هنگام طرح یک سازمان که دارای واحدهای مختلف بود و تحت نظر ستاد مشترک عمل می‌کرد، داشتم. سازمان پیشنهادی ما شامل عنصر نیروی زمینی، نیروی دریایی و نیروی هوایی بود که در هنگام بروز بحرانی دیگر با هم آموزش می‌دیدند و وارد عمل می‌شدند. بقیه آن روز و در طول شب، باکشات، لوگان فیچ، کانتری و من روی این طرح کار کردیم، جدول سازمانی را تکمیل و مدارک پشتیبانی را جمع‌آوری کردیم. ظهر روز بعد، ژنرال میر به طرح پیشنهادی نگاهی انداخت. وی یک تغییر اساسی در آن داد و سپس جدول سازمانی را که نشان دهنده تمامی سازمان پیشنهادی برای فرماندهی عملیات ویژه مشترک بود، برداشت و اتاق را ترک کرد. من نمی‌دانم او کجا رفت، اما ده دقیقه بعد با لبخندی بازگشت: «حالا چارلی، برگرد به براگ. برو و خودت را آماده کن». پایان
  10. بیشتر کابوس‌ها در محوطه سفارت به وقوع می‌پیوندد. اولین کابوس از کویر یک بود. دلتا سوار هلی‌کوپترها شد و از آن‌جا رفت و دیگر هیچ خبری از آن‌ها نشد. این رؤیاها معمولاً چیزهای زودگذری هستند که دیگر تکرار نخواهند شد. رؤیای دیگر در ارتباط با دیوار سفارت است. ما از دیوار بالا رفتیم و ادی چابک مواد منفجره خود را کار گذاشت. شیشه‌های خرد شده همه جا دیده می‌شد. کاترین می‌گفت من جیغ‌کشان از خواب بیدار شدم. این رؤیاها، کابوس‌هائی را که من قبلاً‌ از ویتنام داشتم زنده کرد. کابوس‌های کهنه بازگشتند. پلی‌می، من بارها پلی‌می را در خواب دیده بودم. در این رؤیاها جان پیولتی را در حال حمل و پرت کردن کیسه‌های پلاستیکی جامل اجساد در هلی‌کوپتر می‌دیدم. این را پانزده بار به خواب دیدم. همچنین جسد سروان پاسر را بعد از چندین روز ماندن زیر آفتاب، که باد کرده، قهوه‌ای و غیرقابل تشخیص شده بود، به خواب دیدم. فکر می‌کنم که این کابوس وقتی به خاطرم آمد که عکس‌های خدمه سوخته شده هواپیمای سی-130 را که در کویر ایران آتش گرفت، دیدم. شب، بعد از یک گفتگوی طولانی مثلاً با باکشات و بحثی سه چهار ساعته با او درباره کویر یک دچار کابوس می‌شوم. گاهی، در حالی که گروگان‌ها از سفارت -ساختمانی که من هرگز قبلا ندیده بودم- به بیرون منتقل می‌شوند و در حالی‌که یکی از هلی‌کوپترها در استادیوم دچار حادثه می‌شود، از خواب می‌پرم. در بعضی از رؤیاها وقتی بیدار می‌شوم که دلتا حتی به منظریه هم رسیده است؛ اما در هیچ‌یک از این خواب‌ها ندیدم که آیا مأموریت موفق می‌شود یا نه؟ ... در هفته‌هائی بعد از بازگشتم از ایران گوشه عزلت گزیدم و درس‌هائی را که از تلاش‌هایمان برای نجات گروگان‌ها آموخته بودم ارزیابی کردم. اگر ما می‌توانستیم در این مأموریت، اصولی اساسی بیابیم تا مأموریت‌های آینده بر پایه آن‌ها انجام گیرد، ممکن است آن‌چه که رخ داد، بی‌نتیجه نباشد. اگر ما هوشیارتر می‌بودیم، این امکان وجود داشت که هنگامی که از کویر خارج می‌شدیم نیرومندتر از وقتی بودیم که وارد آن شدیم. من سه دفعه به طور جداگانه در مقابل کنگره ظاهر شدم و به این امید از آن‌جا بیرون آمدم که هر دو شاخه قانون‌گذاری و اجرایی دولت علاقه‌مند به اجرای اساسی آن‌چه که آموخته شده است، می‌باشد. مسأله این بود که آن‌ها تا چه حد مایل هستند پیش بروند و وزارت دفاع و ستاد مشترک تا چه میزان مایل هستند در این مورد سرمایه‌گذاری کنند. آیا سیستمی ابداع خواهد شد که برای ایجاد یک سازمان مشترک دائمی به منظور اجرای وظایفی که اخیراً دلتا بر عهده گرفت افراد لازم را به موقع و به دقت سربازگیری و ارزیابی کند و آموزش دهد؟ یا آیا ستاد مشترک، نیروئی را به وجود خواهد آورد که از نظر روابط عمومی و دیگر جهات شامل تمام نیروها باشد؟ آیا دولت ما به اهمیت سازمان‌های جاسوسی نیرومند و لزوم پشتیبانی از این سازمان‌ها پی برده است؟ آیا می‌توان انتظار داشت که ما در رابطه با تروریست‌ها و فعالیت‌هایشان حق تقدم را به اطلاعات جمع‌آوری شده توسط وزارت خارجه و سیا بدهیم؟ ثابت شده بود که مکانیسم فرماندهی و کنترلی که گروه نجات به کار برده بود مناسب و پاسخگو بوده است. این مکانیسم طی مدت اقامت ما در کویر یک قادر بود با سرعت عمل کند و دولت‌های آینده می‌توانند از آن به عنوان الگوئی استفاده کنند. آیا بوروکرات‌ها در وزارت دفاع و دیگر سازمان‌های دولتی تاکنون خواسته‌اند که از متحدین خود در جهان آزاد کمک قبول کنند؟ آیا ما دوباره پیشنهاد کمک‌های حیاتی مورد نیاز از انگلیسی‌ها و آلمانی‌ها را رد خواهیم کرد؟ همان‌گونه که طی بحران گروگان‌ها در ایران کردیم؟ از روز اول تأسیس دلتا، قوانین بین المللی مسأله‌ای دست و پاگیر برای آن بوده است. شاید اکنون وزارت خارجه یا وزارت دفاع طرح‌هایی برای انجام عملیات در جایی در دست داشته باشد، این دفعه شاید سرعت، مسأله‌ای حیاتی باشد. در این موقع ممکن است دیگر فرصتی برای مذاکرات دیپلماتیک نباشد. در اوایل طرح‌ریزی عملیات نجات گروگان‌ها در ایران، من از این نگران بودم که دلتا نتواند آن نقاط تماسی را که ما وقت و تلاش زیادی برای ایجاد آن صرف کرده بودیم، با وزارت خارجه‌مان هماهنگ کند. از آن‌جا که وزارت خارجه به ناتوانی در حفظ اسرار شهرت به سزائی دارد، وزارت دفاع به دلتا دستور داده بود با وزارت خارجه صحبت نکند. این مشکل با وزارت خارجه تا حدودی باد حل شود. در آینده هر سازمان مناسبی در دولت ما باید مورد استفاده قرار گیرد. روی سخن من با افسران ستاد مشترک، گروه رزمی مشترک و در یک مورد با افسران خودم است که مجذوب طرح‌های نجات شدند. نباید به یک بعد قضیه نگاه کرد و ابعاد دیگر را نادیده گرفت. این کار اشتباهی است. تفکر روشن و تصمیمات منطقی نتایج تعادل و بینش عمیق است. دلتا آماده بود مأموریت را در نیمه ژانویه که هوا مساعد بود، انجام دهد؛ ولی ملاحظات سیاسی آن را تا نیمه آوریل به عقب انداخت. عزم و اراده ملی به وسیله بسیاری از نیروها تضعیف می‌شود. هر چه به بحران امکان طولانی‌تر شدن داده شود، چنین نیروهایی بیشتر وارد صحنه می‌شوند. هر چه دولت در پاسخ به یک حادثه تروریستی بیشتر صبر کند، نجات از طریق نظامی سخت‌تر می‌شود. این مهم است که بتوان یک حادثه تروریستی را بل از وقوع آن پیش‌بینی کرد. به خاطر می‌آورم وقتی موضوع اطلاعات جاسوسی پیش‌بینی کننده مطرح شد، دولتمردان خنده‌شان گرفت. علاج واقعه را باید قبل از وقوع آن کرد. چون تصمیم‌گیری برای پاسخ به اعمال تروریستی یک امر سیاسی است، این مهم است که رئیس جمهور ایالات متحده قدرت تصمیم‌گیری برای بکارگیری نیروی نظامی را داشته باشد و اطلاعات دست اول در اختیارش قرار گیرد. نخستین ملاقات رئیس جمهوری کارتر با دلتا، روز یک‌شنبه بعد از بازگشت آن از کویر یک صورت گرفت. فقدان عملیات روانی به شیوه‌های ماهرانه علیه دولت ایران، ما را از داشتن سلاحی برنده محروم کرد. هدف از عملیات روانی، انجام مانور و تحمیق دشمن به شیوه‌های ماهرانه است. ما از این روش‌ها در ایران و ویتنام استفاده نکردیم، با این‌حال دشمنان ما در بکارگیری آن‌ها علیه ما بسیار موفق بوده‌اند. من ساعت‌ها وقت خوابم را بر سر نامحسوس‌ترین بخش درس‌هایی که آموخته بودم، یعنی چگونگی مهار کردن مورفی، حرام کردم. اگر سیستم بار دیگر تجربه‌ای را که من کسب کردم به کار می‌گرفت و بار دیگر از من استفاده می‌کرد، باعث تعجبم می‌شد.
  11. در فصل پایانی (47) کتاب نیروی دلتا، بکویث نگاهی به مشکلات اصلی منجر به شکست آمریکا در عملیات طبس (موسوم به پنجه عقاب) دارد که بسیار خواندنی است و البته بخش‌هائی از آن با چاشنی طنز همراه است. ... ۴۷ در حین سخنان پرعطوفت و ستایش‌آمیز سناتور گلدواتر و انتقادهای سناتور وارنر از ژنرال وات، سناتور نان از من سؤالی کرد. این موضوع در جلسه‌ای متشکل از کمیته نیروهای مسلح سنا و رؤسای ستاد مشترک رخ داد. در این جلسه ژنرال وات، ژنرال گاست، سرهنگ کیل، سرهنگ دوم زیفرت و گروهی دیگر از اعضای کلیدی نیروی رزمی مشترک نیز حضور داشتند. از من هم خواسته شده بود در آن جلسه شرکت کنم. سناتورها، کارشان را دور یک میز مستطیلی شکل تیره رنگ بزرگ شروع کردند. آن روز گروهی از قانون‌گذاران قدرتمند از جمله سناتورها، اسنتیس، تورموند، جکسون، گلدواتر، نان و هارت آن‌جا بودند تا این سؤال را بپرسند: چرا؟ وقتی نوبت سناتور نان رسید، وی به طرف من چرخید و گفت: «اولین سؤال من از سرهنگ بکویث است. من نه به این خاطر که وی هم‌ایالتی من است از او سؤال می‌کنم، بلکه به این علت که او فرمانده بخش زمینی عملیات بود». «شما می‌دانید که مردم کشورمان از اتفاقی که در ایران افتاده است ناراحت هستند. کارهای ما خوب از آب درنمی‌آید. تهاجم سان‌تی به منزله تشنه رسیدن به یک چاه خشک بود. در طی حادثه مایاگوئز (Mayaguez) پانزده نفر از افراد ما کشته شدند. ما از شکست مأموریت نجات ماتم‌زده شده‌ایم. ما به چیزی نجات داریم که از این مهلکه نجاتمان دهد. آمریکا به یک پیروزی نیاز دارد. سؤال من دو قسمت است. سرهنگ، از این مأموریت چه درسی گرفتی و ما چه می‌توانیم بکنیم تا در آینده از این نوع اتفاقات برایمان رخ ندهد؟ من پاسخ دادم: «سناتور، من از این عملیات چه آموختم؟ من دانستم که مورفی زنده و سرحال است. او در هر کشو زیر هر سنگی و بالای هر تپه‌ای هست. قربان ما واقعاً بدشانسی آوردیم. من جواب سؤال شما را از زمانی که یک سروان بودم، می‌دانستم. ما در آینده به چه چیزی نیاز داریم؟ قربان بگذارید جوابتان را این طور بدهم... اگر بیربیریانت‌ (Bear Bryant) مربی فوتبال در دانشگاه آلاباما، بک خود را در ویرجینیا، هافبک خود را در کارولینای شمالی، مهاجم خود در خط حمله را در جورجیا و دفاع خود را در تگزاس بگذارد و در روز بازی خطوط هوایی دلتا مأمور سوار کردن آن‌ها و بردنشان به بیرمنگام باشد، تیم وی در این بازی برنده نخواهد شد. تیم بیریانت هنگامی برنده خواهد شد که بهترین‌ها را استخدام کند، اعضای تیم با هم تمرین کنند، با هم زندگی کنند، با هم بخورند و با هم بازی کنند. این می‌شود یک تیم. در ایران ما وضع خاصی داشتیم. ما تکه‌ها و قطعه‌ها، افراد و تجهیزات را پیدا کردیم، گاهگاهی دور هم جمعشان کردیم و بعد از آن‌ها خواستیم یک مأموریت بسیار پیچیده و سخت را انجام دهند. همه قسمت‌ها کار کردند؛ اما آن‌ها الزاماً به عنوان یک تیم عمل نکردند. آن‌ها حتی دارای یک انگیزه واحد هم نبودند. توصیه من این است که سازمانی ایجاد کنید که در برگیرنده آن‌چه که مورد نیاز است، باشد. سازمانی که شامل دلتا، رنجرها، گروه هوا-دریا-زمین، خلبانان نیروی هوایی، کارکنان مخصوص خود، افراد پشتیبانی و هواپیما و هلی‌کوپتر برای خود باشد. این سازمان یک واحد نظامی دائمی می‌خواهد. جایی برای آن اختصاص دهید و برای اداره آن بودجه کافی در اختیارش بگذارد. وقت کافی به آن دهید تا سر صبر سربازگیری کند و به ارزیابی آن‌ها بپردازد و افرادش را آموزش دهد. در غیر این صورت، نخواهیم توانست به طور جدی با تروریسم مبارزه کنیم». سناتور نان گفت: «بسیار خوب» سپس سؤالی را از ژنرال کاست کرد و جلسه ادامه یافت. آن شب من به پایگاه براگ بازگشتم و به سر و سامان دادن ادامه دادم. جریانی عادی بر دلتا حاکم شد. زخم‌ها التیام یافت و دنیا به آهستگی به چرخش افتاد. به چیزهایی علاقه‌مند شدم که ماه‌ها به آن‌ها فکر نکرده بودم -نمرات دختران جوانم، وضع موتور اتوموبیلم، این‌که کاترین به یک کت دیگر احتیاج دارد و بولداگ‌های جورجیا در پاییز چه نوع تیم فوتبالی خواهند داشت. برخی از حوادث مضحکی که در کویر یک اتفاق افتاد در خاطراتم زنده شدند. مثلاً بعد از آن‌که اتوبوس متوقف شد و مسافران آن بازرسی و یک‌جا جمع شدند، یکی از نگهبانانی که برای مراقبت آن‌ها گذاشته شد یک رنجر سیاه‌پوست بود. یک ایرانی که به طور دست و پا شکسته‌ای انگلیسی صحبت می‌کرد، پرسید، او کیست. سرباز ما جواب داد: «ما کماندوهای آفریقایی هستیم»! این حرف به نظر افراد خیلی بامزه آمد. یکی دیگر از افراد در یک‌جا، نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد. هنگامی که او از سی-130 خارج شد به طرف جایی رفت که فکر می‌کرد محل اجتماع افراد است. وی در تاریکی به سوی گروهی از کسانی که در کنار جاده جمع شده بودند رفت و پرسید: «آیا هلیکوپتر شماره 6 همین‌جا افراد را سوار می‌کند»؟ وقتی جوابی دریافت نکرد به دقت به جمعیت نگاه کرد و متوجه شد که با مسافران اتوبوس ایرانی صحبت کرده است! اما این قضیه در مقایسه با یک عضو عنصر آبی که در داخل سی-130 لحظاتی قبل از برخورد هلی‌کوپتر به آن چرت می‌زد، هیچ بود. هنگام انفجار وی چرتش پاره شد و به صفی از افراد که در حال خروج از یکی از دریچه‌های خروج هواپیما بودند پیوست. دود آتش همه‌جا را فرا گرفته بود. موتورها هنوز کار می‌کردند. موتور هلی‌کوپتر هنوز کار می‌کرد و همچنان بدنه هواپیما را می‌شکافت و به داخل آن رخنه می‌کرد و هواپیما را بشدت تکان می‌داد. عضو مزبور ناگهان فکر کرده بود که هنگام چرت زدن وی سی-130 به پرواز درآمده است و اکنون وقت عملیات پرش با چتر است. وقتی نوبت او برای ترک هواپیما رسید، به طور خودکار وضعیت پرش با چتر را به خود گرفت و اقدام به سقوط آزاد کرد و مثل پته روی زمین پهن شد! بعد از آن همقطارش از او پرسیده بود که وقتی وی بدون چتر پرید فکر نکرده بود بعدش چه می‌شود؟ او جواب داده بود «نمی‌دانم، من در آن لحظه فقط فکر می‌کردم که باید بپرم»!
  12. و اما کتاب تد گاپ که خدمتتان عرض کرده بودم. یکی از فصل‌های این کتاب داستان زندگی مأموری از سیا است که در این عملیات حضور داشته است. همان طور که می‌دانید، علاوه بر نیروهای نظامی زبده (از جمله نیروهای ویژه دلتا)، نیروهای سیا نقش مهمی در اجرای این عملیات داشتند. پس از تایپ فصل مربوطه، آن را در فوروم قرار خواهم داد. این کتاب در ایران با نام «یادبود: اسرار مرگ و زندگی ماموران سیا» با ترجمه «مهين قهرمان» توسط انتشارات درسا به چاپ رسیده است. دانلود کتاب (به انگلیسی) http://s6.picofile.com/file/8177945918/The_Book_of_Honor_Ted_Gup.pdf.html
  13. به یک نکته تکمیلی اشاره کنم و بگذرم. واقعاً بحث توهین به دیگران و حتی کشته‌شدگان آن‌ها نبود. سوء تفاهم از آن‌جا شکل گرفت که بنده از افتخار بودن شکست هجوم نظامی به کشورمان -به هر دلیل- سخن گفتم. به شخصه درباره افراد نظامی/غیرنظامی (آمریکا/داعش/.../هر که!) که به هر دلیل به کشور ما حمله کنند، نظرم این است که باید تا جای ممکن طوری عمل کرد که از کشته شدن آن‌ها حتی الامکان جلوگیری شود و فکر می‌کنم باید برخورد سخت نظامی را حتی الامکان به حداقل رساند. اما وقتی نشد و شد آن‌چه شد و حتی بدون دخالت نیروی نظامی ایران، شکستی بر دشمن تحمیل شد، به وضوح می‌گویم که شکست دشمن افتخارآمیز است، حتی اگر کسی از آن سوی آب‌ها ناراحت بشود و به بنده ناسزا بگوید.
  14. بنده مایلم علاوه بر تجهیزات هوائی و ویژگی‌های آن‌ها و اتفاقات رخ داده برای آن‌ها که منجر به شکست شد، درباره نیروهای نظامی آمریکائی شرکت کننده در این عملیات و ویژگی‌ها منحصر به فرد آن‌ها مطلب بگذارم. به نظرم در این باره کمتر صحبت شده است. به طور مثال، در کتاب تد گاپ با نام The Book of Honor به زندگی یکی از مأموران کارکشته سیا حاضر در طبس اشاره شده است که بسیار خواندنی است. اگر فرصت بشود، متن کامل آن را در اختیار دوستان قرار خواهم داد.
  15. دوست عزیز، از توضیح شما ممنونم. البته همین تصویر و البته مجموعه کامل آن در مطالب پیشین آمده است (صفحه 3 را ملاحظه کنید)، که متأسفانه پاک شده و پس از آن دوباره نیز در صفحات دیگر آمده است. (صفحه 13 را ملاحظه کنید) جالب این‌جاست که من دقیقا همان عبارتی که در پست قبلی برای آن به کار رفته (رقت‌بار=ترحم‌برانگیز) برای توصیف تصویر به کار رفته در نوشته‌ام به کار برده و تصریح کرده بودم که خواستار چنین بلائی حتی برای دشمنانمان نیستیم. خود خواستند و به کشور تجاوز کردند و نتیجه‌اش را دیده‌اند و این پیروزی افتخار ماست. بنابراین به نظرم سوء تفاهمی درباره مطالب بنده رخ داده است. البته من نظر مدیریت فوروم را پذیرا هستم. مشکل حتی چنین بحثی نبود. مشکل از آن‌جا رخ داد که فراتر از اختلاف نظرها، کار به یقه‌گیری و توهین مستقیم به بنده کشید و هر چه سعی کردم با احترام مسئله را حل کنم، نشد. و به جای مقابله به مثل، از موضوع بیرون آمدم. اما واقعیت این است که اگر با فردی که به طور مستقیم توهین می‌کند برخوردی صورت نگیرد، همین رفتار را با دیگران انجام خواهد داد و فضای دوستانه فوروم به هم می‌ریزد. به نظرم لازم است خارج از این بحث، و برای جلوگیری از به حاشیه رفتن آن، در این باره صحبت بشود.
  16. چارلز آلن بکویث فرمانده و بنیان‌گذار نیروی دلتا سایت «جنگ‌ها و تاریخ» درباره نیروی دلتا و تمرین‌های آن چنین نوشته است: روز 25 آوریل 1980 برای مردم آمریکایی روز حیرت و اعجاب بود. رئیس جمهور وقت ،جیمی کارتر، در یک اعلامیه رسمی خبر داد: «اواخر دیروز من دستور لغو یک عملیات در ایران را صادرکردم. قرار بود که اعضای سفارتخانه ما ،که از چهارم نوامبر در ایران گروگان گرفته شده بودند، توسط تیم نجات آزادشده و به آمریکا بازگردانده شوند. مشکلات فنی در هلیکوپترها چاره ای جز لغو مأموریت نگذاشته بود. هنگامی که تیم نجات در حال عقب نشینی از صحرای ایران بودند دو فروند از هواپیماها در هنگام سوختگیری بر روی زمین به هم برخورد کردند. اطلاعات دیگر درباره این عملیات در زمان مقتضی به اطلاع مردم آمریکا خواهدرسید.. تیم نجات ما و خود من می دانستیم که این عملیات بسیار سخت خواهد بود و خطرناک. ما متقاعد شده بودیم که هنگامی که این عملیات آغازشود شانس خوبی برای موفقیت خواهد داشت. آنها همه داوطب انجام این عملیات بودند. همگی آنها به خوبی آموزش دیده بودند. من رهبر آنها را قبل از اعزامشان به مأموریت ملاقات کردم. آنها می دانستند که چشم امید من و تمام آمریکایی ها به آنها است...» اما چیزی که در اثر این فاجعه به چشم نیامد قسمت مهمتر داستان بود. این تیم نجات از چه کسانی تشکیل شده بود؟ چه افرادی در آن عضویت داشتند؟ حقیقتی که حتی بسیاری از نظامیان رده بالای آمریکا نیز از آن بی خبر بودند. تیم نجاتی که به صحرای طبس اعزام شد از نفرات نیروی دریایی، رنجرها، افراد نیرومخصوص تشکیل شده بود اما هسته اصلی گروه، که وظیفه حمله به سفارت خانه و نجات گروگانها را داشت، افراد گروه اول عملیات مخصوص دلتا یا به طور خلاصه نیروی دلتا بودند. نیروی دلتا یک واحد تازه تأسیس برای انجام عملیات نظامی در پشت خطوط دشمن و همچنین عملیات ضدتروریستی و رهایی گروگان بود که به تازگی تأسیس شده بود. داستان تأسیس نیروی دلتا به صورت کاملا مشروح در کتابی با نام "نیروی دلتا ازپلی می تا طبس" به قلم سرهنگ چارلز بکویث ،بنیانگذار و فرمانده وقت دلتا، نوشته شده است. چارلز بکویث یک افسر جوان کلاه سبز برای کسب تجربه به سرویس ویژه هوابرد (SAS) انگلستان مأمور می شود. او در آنجا با آموزشهایی کاملا پیشرفته و متفاوت از آنچه که آمریکایی ها در نیروهای ویژه خود داشتند روبرو می شود. این تمرینات حاصل سالها تجربه اس.ای.اس در جنگ جهانی دوم و جنوب شرقی آسیا بود. بکویث پس از بازگشت به آمریکا تصمیم می گیرد تا گروهی مشابه با اس.ای.اس را در آمریکا تشکیل دهد اما کسی به حرف او گوش نمی دهد. او به جنگ ویتنام می رود و پس از مجروح شدن در ویتنام مسئول آموزش در یکی از پادگانهای نیروهای مخصوص می شود اما بازهم برای شنیدن حرفهایش گوش شنوایی نمی یابد تا آنکه چند نفر از فرماندهان نظامی را با خود همراه می کند و مجوز تأسیس واحد جدید با نام گروه اول عملیات مخصوص دلتا را می گیرد. بکویث بازهم با بی توجهی مافوقهایش روبرو می شود تا اینکه یک عملیات ضدتروریستی بر علیه هواپیمارباهایی که یک فروند هواپیمای آلمانی را به سومالی برده بودند با موفقیت توسط نیروهای ویژه آلمانی انجام می شود و رهبران سیاسی آمریکا که ضعف این کشور را در این زمینه متوجه می شوند به بکویث و واحد تازه کارش فرصت رشد می دهند. بکویث نیروی انسانی و تجهیزات مورد نیازش را دریافت می کند و با تمرینات شبانه روزی سربازانش را با تمرینهایی مشابه تمرینهای اس.ای.اس آموزش می دهد. هرچند که دلتا در اولین عملیات واقعی خود با شکست روبرو شد اما این نیرو با این شکست از دور خارج نشد و امروزه دلتا به یکی از بهترین و حرفه ای ترین نیروهای عملیات مخصوص در جهان تبدیل شده است. خواندن کتاب بکویث برای علاقمندان به تاریخ نظامی و همچنین علاقمندان به نیروهای مخصوص بسیار جذاب و آموزنده است. کتاب فصل بندی مناسبی دارد و ترجمه آن توسط آقای رضافاضل زرندی به دقت انجام شده است.انتشار کتاب نیروی دلتا توسط انتشارات امیرکبیر انجام گرفته است. برای اینکه با روشهای آموزشی این نیرو بهتر آشنا شوید فصل 28 کتاب را ،که یک برنامه ارزیابی از افراد دلتا است، به صورت کامل تایپ کرده‌ام. در اواخر تابستان 1979 هرمن آلمانی به فرمانده نیروی دلتا تلگرافی را نشان داد که به واحد دستور می داد فورا به کبک پرواز کند. در پیام آمده بود «این‌که دلتا واقعا مورد استفاده قرار خواهدگرفت یا نه بعدا مشخص می شود، اما شما باید حرکت کنید، در آنجا مستقر شوید و سربازان خود را برای رویارویی با هر واقعه ای آماده کنید. در لیزبرگ یک هواپیما منتظر شماست. سلاح، مهمات و کیسه های انفرادی از براگ به فرودگاه فرستاده شده و درحال باز شدن است. حرکت کنید». با شنیدن این پیام به ناچار غده آدرنالین آدم شروع به ترشح می کرد. در فرودگاه سرگرد کویوت گزارش جامعی دریافت کرد: «تعدادی آمریکایی توسط یک دسته تروریست در کانادا به گروگان گرفته شده اند». «واحد SWAT پلیس سلطنتی سواره نظام کانادا به طرف آنجا در حرکت است، اما دولت اوتاوا از دولت آمریکا تقاضای کمک کرده است. یکی از گروگانهای آمریکایی به ضرب گلوله کشته شده است. لطفا هر چه سریعتر واحدت را سوار هواپیما کن. به شما نیاز فوری داریم». در لیزبرگ، پس از اینکه افراد دلتا سوار هواپیما شدند به آنها شکلاتهای مخصوص کانادایی و مجله داده شد. اواخر بعد از ظهر بود. هواپیما به سرعت برخواست و به سوی شمال به پرواز درآمد، آنچه که دلتا می خواست انجام بدهد این بود که ببیند آیا می تواند در یک موقعیت واقعی ماشه را بچکاند؟ آیا یک مرد، مرد دیگری را خواهد کشت؟ کار دشواری است. در فرودگاه مونیخ درست در لحظه ای که تیراندازان آلمانی می توانستند تروریستهای سپتامبر سیاه را که ورزشکاران اسرائیلی را به گروگان گرفته بوند، دستگیر کنند از عهده این کار برنیامدند. آنها فرصت این کار را دشاتند اما هیچ کاری نکردند. آیا دستپاچگی شکارچی تازه کار در مقابل شکار بود یا چیزی دیگر؟ آدم باید به خودش بگوید:«اگر من می خواهم واقعا در این کار یک حرفه ای باشم و ماشه را بچکانم، آیا مطمئن هستم که می توانم این کار را بکنم؟» افراد منتخب تمرینی انجام داده بودند که به نظر ما صحنه واقعی حادثه را برای آنها مجسم می کرد. سرگرد آلتمن که ما او را هرمن آلمانی می نامیدیم در تهیه چنین تمرینهایی خیلی ماهر بود. او این تمرینها را در سراسر جنوب شرقی آمریکا انجام داده بود. تمرینها پیچیده بوند و به منظور آزمایش اراده، قوه ابتکار، شکیبایی و شجاعت افراد طراحی شده بودند. اما این تمرینها نمی توانست به ما بگوید که آیا یک نفر به هنگام لزوم کسی را خواهد کشت؟ ما مدتها در مورد این موضوع به کشمکش پرداخته بودیم. هنگامی که به نیویورک نزدیک می شیدم مأمور کنترل رفت وآمد هوایی با کابین هواپیما ارتباط برقرارکرد. «مک، سه سه، پنج،نه، هفت، مرکز نیویورک. ما مسیر کبک را از طریق مسیر هانکوک، پلاتسبورگ به شما نشان می دهیم. سطح بالا پنج شصت. شرکت از شما در خواست می کند به دلایل امنیتی با مرکز مونترال تماس نگیرید». ناباوران در هواپیما باورشان شد. «یا عیسی مسیح، ما داریم می رویم». ما سرانجام طرحی را که فکر می کردیم عملی است اجرا کردیم. سرگرد کویوت و گروه اول -که شامل حدود 15 الی 16 عضو عملیاتی بود- بر اساس یکی از سناریوهای اصلی هرمن فرستاده شدند. شارلوت به رالی و ریچموند به واشنگتن دی.سی اعزام شدند. این مأموریتی به خصوص بود که افراد طی تمرینهای مختلف نظیر آن را دیده بودند. وظایف می بایست در مدت زمانی ناکافی انجام می گرفت. باید در آن برنامه وعده ملاقات گنجانده، اطلاعات جمع آوری و کروکی کشیده می شد. تمام آن برنامه می بایست به طور عادی انجام می گرفت. سربازان قبل از بازگشت به براگ، در واشنگتن وعده ملاقات داشتند. و این پایان سناریو بود. پس از اینکه هرمن جریان گروگانها را تشریح کرد، نقشه هایی ببین گروه اول توزیع شد و طرحی برای تصرف خانه روستایی ای که گروگانها در آن نگهداری می شدند، مورد بحث قرارگرفت. واحد دلتا که نزدیک غروب در کابین هواپیما سرگرم کار خودش بود متوجه تغییر محسوسی که در مسیر هواپیما از شمال به جنوب به وجود آمد، نشد. البته مقصد هواپیما کبک کانادا نبود، بلکه یک بخش روستایی در کارولینای شمالی بود که ما آن را اردوگاه اسموکی می نامیدیم. چند ماه قبل در یک زمین دولتی، در یک جای پرت، یک کلبه روستایی کوچک برای انجام تمرین آماده شده بود. این خانه که در جنگل قرار داشت -اتفاقا شبیه جنگلهای شمال کبک بود- کاملا نوسازی شده، دارای یک زمین بود و دور تا دور خانه کیسه های شن قرار داشت. دوربینهای تلویزیونی کنترل از راه دور نیز در این خانه نصب شده بود. تعداد کمی از اعضای دلتا از این تمرین خبر داشتند. پدرم به من آموخته بود که راه نگه داشتن یک راز این است که آن را به هیچ کسی نگویی. دیک پاتر موقعی که من بیرون می رفتم و او نمی توانست مرا پیدا کند، دیوانه می شد. هنگامی که هواپیما نیمه شب در یک فرودگاه کوچک به زمین نشست، گروهی که نقش بازی می کردند، از دلتا استقبال کردند. بعد آنها را به وسیله یک وانت که راننده آن گواهی رانندگی کبک را داشت به ساختمانی در آن نزدیکی بردند. در داخل ساختمان، افرادی که کاملا در نقش خود جا افتاده بودند جریان را برای افراد دلتا تعریف کردند. در آنجا یک سروان کانادایی، یک نماینده سیاسی از طرف دولت اوتاوا، معاون یکی از کارداران سفارت آمریکا، یکی از مسئولین دادگستری ایالت کبک و چند شخصیت دیگر نیز حضور داشتند. تمام این افراد با لهجه کانادایی صحبت می کردند. هیچ چیز از قلم نیافتاده بود. گروه اول دلتا برای انجام آنچه که خود می دانست، انگار در کانادا بود. در توضیح حادثه گفته شد سه تروریست -دومرد و یک زن- عده ای را به گروگان گرفته اند که دست کم دوتن از آنها آمریکایی هستند. کانادایی ها مطمئن نبودند که بتوانند از عهده عملیات برآیند. تلفنها زنگ می زد، برخی از افراد اوراقی در دست داشتند و به دنبال افراد دیگر می دویدند. همه در تکاپو بودند. هیجان و انتظار بر فضای ناحیه حاکم شده بود. از گروه اول خواسته شد طرحی برای نجات گروگانها آماده کند. من از ساختمان دیگر و توسط تلویزیون مدار بسته تمام عملیات را تحت نظر داشتم. می دیدم که بعضی از افراد در گوش یکدیگر زمزمه می کنند. سرگرد کویوت سوال می کرد و دلتا به آن جواب می گفت. از نظر آنها یک ماجرای واقعی بود. بالاخره ماه ها تمرین تمام شده بود.« این همه سوال بی معنی را متوقف کنید. لطفا به طرحهای خودتان بپردازید. وقت ما رو به اتمام است.» «چرا سرهنگ بکویث اینجا نیست؟» «او در راه است.» کار خوب پیش می رفت. این نمایش به مدت تقریبا سه ساعت ادامه یافت. خانه شناسایی شده بود و تروریستها در بیرون خانه در حال حرکت به این طرف و آن طرف دیده می‌شدند. اطلاعات جمع آوری و طرح های دلتا جمع بندی شد. مذاکره شکست خورده و تروریستها به تازگی یکی از گروگانها را کشته اند. هیچ راهی باقی نمانده است. خانه باید با زور اسلحه تصرف شود. از طرف سفارت آمریکا پیامی برای دلتا رسید که اجازه می‌داد خانه را تصرف کنند. کانادایی ها می خواستند این عمل به سرعت و با موفقیت انجام گیرد. لحن پیام خیلی رسمی به نظر می رسید. سربازان به مجاورت خانه برده شدند دو تن از کسانی که نقش تروریستها را بازی می کردند و در ایوان خانه روستایی ایستاده بودند، قبل ازاینکه تیراندازان دلتا بتوانند در مواضع خود مستقر شوند، به داخل خانه رفتند. آنها پس از ورود به خانه وارد زیرزمین شدند و درب تله ای آن را قفل کردند و در طبقه بالا چند مجسمه متحرک به جای آنها قرار گرفت. تلوزیون سیاه و سفیدی که در مقابل من قرارداشت تصاویر خانه روستایی را نشان می داد. سرگرد کویوت افرادش را در میان درختان مستقر کرد و تیراندازان نیز در مواضع خود مستقر شدند. یک آهوی کوهی که از دیدن یکی از افراد به وحشت افتاده بود، از میان بیشه زارها به بیرون جست. افراد شروع به پرکردن سلاح های خود کردند، فرمان نهایی صادرشد. گروه اول به خانه یورش برد. تیراندازی شروع شد و در عرض 8 ثانیه کار به اتمام رسید. ارزیابها علاقمند بودند که ببینند چند گلوله به مجسمه های تروریستها و گروگانها اصابت کرده است. پس از آن، سربازان گروه اول را به مدت سه روز جدانگه داشتیم تا بتوانند آرامش خود را بازیابند و احساسات خود و حوادثی را که منجربه این حمله شد، در ذهن خود ارزیابی کنند. در بازگشت به براگ حقیقت را به آنها گفتیم و علت اینکه قضیه را به آنها نگفته بودیم، توضیح دادیم. در ابتدا بسیار ناراحت و پریشان بودند، ولی سرانجام استدلال ما را پذیرفتند. آنها کاری را انجام داده بودند که واقعا نکرده بودند. موقعی که عملیات آغازشد ماجرا را واقعی پنداشته بودند و به قصد کشتن و با غیظ تیراندازی می‌کردند. یکی از آنها بعدا به من گفت:« رئیس، هرگز دوباره این چنین با احساسات من بازی نکن.» در بدن تروریستها جای گلوله بود در حالیکه در بدن هیچ یک از گروگانها جای گلوله دیده نشد. یک نیروی محافظ دلتا نیروهای دلتا در پوشش لباس بومی مردم در افغانستان نیروهای دلتا در پشت خطوط عراقی ها در جنگ اول خلیح فارس سال 1991 برای دیدن تصاویر بیشتر در زمانهای مختلف این نیرو لینک زیر را مشاهده بفرمایید. لینک نویسنده: رضا کیانی موحد
  17. در بین ارسال‌هائی که از تاپیک عملیات طبس حذف شد -و تعدادی از آن‌ها حاوی توهین به بنده بود-، چند مطلب به اشتباه حذف شد. از آن جمله مطلبی از بنده بود که شرحی بر کتاب چارلی بکویث را که چندی پیش مطالعه کرده بودم، در آن نوشته بودم. همچنین فایل PDF کتاب را برای دانلود در آن پست گذاشته بودم. محتوای این کتاب برای بحث لازم است، چون به پست‌های قبلی که نگاه می‌کردم، ادعا شده بود که ناتوانی فرماندهی و بی‌تجربگی او موجب این شکست آمریکائی‌ها شده است،‌ در صورتی که اگر کسی کتاب را مطالعه کرده باشد -و نه این‌که صرفاُ جلد کتاب را دیده باشد- سوابق درخشان چارلی بکویث را به خوبی می‌شناسد. اگر عزیزان امکان بازیابی پست را دارند، لطفاً پست مربوط به کتاب را بازیابی بفرمایند. باید متذکر بشوم که در هر بحث تخصصی اختلافاتی ممکن است پیش بیاید که باید با آرامش و با نگاه تخصصی مورد بحث قرار بگیرد. اما جنبه سیاسی به آن دادن و اختلاف‌افکنی قابل قبول نیست و می‌تواند در بحث خلل ایجاد کند. توهین مستقیم و عبارات ناشایست به هیچ وجه قابل تحمل نیست و در محیط گفتگوئی که اکثریت آن را عزیزان باسابقه و بافرهنگ ارتشی تشکیل می‌دهند، نباید ادامه پیدا کند. علاوه بر این، باید اشاره کنم که متأسفانه بسیاری از تصاویر تاپیک پاک شده و از دست رفته است. ای کاش قابلیت ضمیمه تصاویر به درستی کار کند تا مشکل از دست رفتن تصاویر حداقل بعد از این پیش نیاید. آیا برای دوستان امکان آپلود مجدد تصاویر هست؟
  18. به شکل اسلحه دقت کنید و آن را با ساختار داخلی Coilgun (نوعی تفنگ الکترومغناطیسی) مطابقت بدهید: http://en.wikipedia.org/wiki/Coilgun اگر ایران توانسته باشد نمونه نظامی پورتابل از Coilgun بسازد، بسیار جالب توجه است. Coilgun ها در کنار Railgun ها نسل جدید سلاح‌ها را تشکیل می‌دهند که با مصرف برق می‌توانند گلوله شلیک کرده و اهداف را از میان ببرند. توضیحاتی درباره شباهت‌ها و تفاوت‌های آن‌ها را می‌توانید این‌جا بخوانید: http://www.skepticink.com/smilodonsretreat/2014/04/08/railguns-vs-coilguns/
  19. لینک مطلب در سایتی که اولین بار آن را منتشر کرده: ​http://www.tasnimnews.com/Home/Single/299106 تصویر دیگری از این سلاح: ​ ​
  20. اسم زعاف به نظر بنده هم اسم نچسبی است! فارغ از فارسی یا عربی بودن این را عرض می‌کنم. در عوض فاتح اسم زیبا و برازنده‌ای به نظر می‌آید.
  21. پیش از این هم گفتم که ​به حاشیه نروید، کنایه نزنید. توصیه می‌کنم مردانه و صریح سخن بگوئید. ​اما یک عذرخواهی به من بدهکارید. متآسفانه به خاطر ژست و آن بدج غلط انداز کنار صفحه، فکر کردم که از رزمندگان جبهه و خلبانان سرافراز ارتش هستید و احترامتان را نگه داشتم و با وجود درشت‌گوئی‌های به قول خودتان بچه‌گانه، پاسخی برایتان ننوشتم و تازه در تکمله آوردم: ​عزیزان فداکاری که در 8 سال جنگ و پس از آن در دفاع از کشورمان سنگ تمام گذاشتند برای بنده بسیار محترمند و جنابعالی نیز به همین دلیل برای بنده بسیار محترمید. اگر بنده پاسخی می‌نویسم، صرفاً برای توضیح دلیل آن چیزی است که نوشته‌ام و قصد جسارت یا کل کل با جنابعالی را نداشته‌ام و ندارم. و البته جنابعالی به روی خودتان نیاوردید و بنابراین یک عذرخواهی نه به بنده، بلکه به کل فورومی‌ها بدهکارید. متأسفم که دیروز برای عزیزی که به خاطر رفتار نادرست شما خواستار عذرخواهی‌ات شده بود نوشتم که پیامش را حذف کند. ​اگر مطلبی دارید که ارزش علمی و فنی دارد، با دیگران به اشتراک بگذارید، وگرنه کسی علاقه‌ای به خواندن برچسب‌های شما به دیگران ندارد. ناپخته؟ بچگانه؟ دعوا؟ مرافعه؟ بار پیشین از یک ژورنال علمی پژوهشی آمریکائی مطالبی را آوردم که چنین عبارتی را ذکر کردید.
  22. خیالتان را راحت کنم، من نه آمریکاستیزم، و نه موافق ستیزه بی‌منطق با هیچ کشور و هیچ آدم و هیچ فردی. اگر آمریکائی‌ها محصولات خوبی تولید کنند که بتوان با شرایط عادلانه خرید، حتی الامکان الگوبرداری کرد و از آن استفاده حسابی برد، باید چنین کاری را انجام بدهیم. چرا که نه؟ اگر دانش، فن و دستاوردهائی در اختیارشان هست که می‌توان از آن بهره گرفت، باید آن‌ها را بیاموزیم و به درستی از آن‌ها استفاده کنیم، چرا که نه؟ ولی اگر برای این بهره‌مندی هزار و یک شرط صریح و ضمنی در کار بیاید و برای یک محصول ناقابل مجبور بشویم ریش و قیچی را به دست آن‌ها بسپاریم و قوانین مطلوب آن‌ها را مصوب کنیم و الخ، ترجیح می‌دهم که بگم: نخواستیم!
  23. مطلب فوق العاده جالبی بود. این مطلب به وضوح نشان می‌دهد که که با ایمان، اراده و تخصص می‌توان بر فناوری رقیب فائق آمد. بی‌اختیار به یاد این گفتار از تئوریسین نظامی معروف چینی سان زو می‌افتم که می‌گفت: (به نقل از ترجمه انگلیسی) “If you know the enemy and know yourself, you need not fear the result of a hundred battles. If you know yourself but not the enemy, for every victory gained you will also suffer a defeat. If you know neither the enemy nor yourself, you will succumb in every battle.” اگر دشمنت را بشناسی و خودت را نیز، آن‌گاه لازم نیست از نتیجه یکصد نبرد باکی داشته باشی. اگر خودت را بشناسی و دشمن را نه، برای هر پیروزی که به دست می‌اوری، شکستی را نیز تحمل خواهی کرد، و اگر نه خودت را بشناسی و نه دشمنت را، آن‌گاه در هر نبردی از پای در خواهی آمد. آگاهی دقیق از تجهیزات دشمن و نحوه عملکرد آن‌ها و آموزش آن به نیروها، حتی در کمبود امکانات دفاع و مقابله می‌تواند راه‌هائی جدیدی برای مقابله را پیش روی بگذارد. نقش بی‌بدیل یک فرمانده آگاه و پیشرو در غلبه بر محدودیت‌ها را در این عملیات به خوبی می‌توان دید.
  24. عرض کردم، دین به تنهائی خیر. سربسته عرض کنم، می‌شود مسلمان باشیم، ولی به آئین اسلام آمریکائی درآئیم و از آمریکا هم اسلحه دریافت کنیم. ولی از همان سال 57 که تحریم‌ها آغاز شد، قرار بود اسلحه بخریم تا با اسلام آمریکائی مبارزه کنیم. بهتر است در همان یک مورد که مورد توافق است، بمانیم "چشم‌انداز خرید سلاح از آمریکا برای ما مناسب نمی‌باشد" و باقی بحث‌ها را بگذاریم برای جای دیگر. اگر مایلید، برای ایران کنترا (مک فارلین یا هر نام دیگر)، و دیگر موضوعات مطروحه تاپیک جداگانه ایجاد کنید تا بیش از این بحث به حاشیه نرود.
  25. مواردی که مطرح کردید، از رسوائی ایران کنترا (موسوم به ماجرای مکفارلین در ایران) تا دعوای شیعه و سنی و وهابیت تا گروگان‌گیری و قوانین بین المللی (قائدتاً منظورتان معاهدات بین المللی است) را در بر می‌گیرد. اگر مایلید، همین‌جا پاسخ بدهم، ولی قطعاً به حاشیه رفتن اصل بحث است. اما تمامی این بحث‌ها و اختلاف نظرها حرف روشن بنده را نقض نمی‌کند: "وقتی 100 میلیارد دلار پول ایران را بلوکه کرده‌اند، نام ایران را از سیستم تبادل مالی سوئیفت حذف کرده‌اند و یک دلار پول نمی‌توانیم به آمریکا حواله کنیم، سخن گفتن از خرید سلاح آمریکائی مبتنی بر واقعیات نیست. باید درباره آن‌چه می‌توانیم انجام بدهیم بحث کنیم، و این‌که با امکانات موجود چگونه می‌توانیم بهترین تجهیزات و امکاناتی که برای ارتش و دیگر نیروهای نظامی لازم است در اختیار آن‌ها قرار بدهیم." در بخش پایانی نوشته‌هایتان آمده است: بله مسلما آمریکایی ها احمق نیستند که به ما سلاح بدهند تا با همان سلاح‌ها برای ناوهای هواپیمابر آنها شاخ و شانه بکشیم و دنیا را تهدید به بستن تنگه هرمز و ... کنیم . همچنین می‌توانیم در تاپیک‌های جداگانه به هر کدام از موضوعاتی که طرح کردید بپردازیم.