Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

سپید

کاربر
  • Content count

    175
  • Joined

  • Last visited

Everything posted by سپید

  1. شما لطف دارید! البته قبلاً من موضعم رو مشخص کردم ها! :-D http://rahrovan-artesh.ir/topic/980-/page-11#entry16983 البته باز هم اصرار دارم که در قضاوت، حداقل درباره تولیدات کشور خودمون باید شرایط رو در نظر بگیریم و موقع انتخاب از بین گزینه‌های موجود یکی را ضربدر بزنیم .
  2. دوست گرامی، راستش من قصد ارزش‌گذاری را نداشتم و هدفم این نبود که بگویم آن‌ها بدند و ما خوبیم و از این حرف‌ها. (به جایش باید درباره انقلاب، وضعیت فعلی نظام ما و آن‌ها، دموکراسی غربی و هدف آن‌ها بحث کرد) حرف این بود که واقع‌بین باشیم، وقتی 100 میلیارد دلار پول ایران را بلوکه کرده‌اند، نام ایران را از سیستم تبادل مالی سوئیفت حذف کرده‌اند و یک دلار پول نمی‌توانیم به آمریکا حواله کنیم، سخن گفتن از خرید سلاح آمریکائی مبتنی بر واقعیات نیست. باید درباره آن‌چه می‌توانیم انجام بدهیم بحث کنیم، و این‌که با امکانات موجود چگونه می‌توانیم بهترین تجهیزات و امکاناتی که برای ارتش و دیگر نیروهای نظامی لازم است در اختیار آن‌ها قرار بدهیم.
  3. لطفاً حرف بنده را فاکتور نگیرید. گفتم از ما می‌خواهند «دین و مذهب و ایدئولوژی و قانونمان» تغییر دهیم. این‌ها مجموعه‌ای به هم پیوسته‌اند، و اگر به مانند عربستان و برخی از این کشورها که نام بردید تنها نامی از اسلام یدک بکشیم، قطعاً با ما مشکلی نخواهند داشت. و البته حتی بر سر فروش سلاح به همین عربستان اگر آمریکا به خاطر ملاحظات خاص خودش هیچ محدودیتی ندارد، آلمان به خاطر ملاحظات خاص خود محدودیت‌هائی دارد: آلمان قرارداد فروش تانک لئوپارد به عربستان را لغو کرد http://www.mehrnews.com/news/2270316 اصلاً چرا جای دور برویم؟ مگر پس از انقلاب قراردادهای فروش سلاح به ایران لغو و سلاح‌های خریداری شده به بهانه‌های مختلف توسط آمریکا مصادره نشد؟ ساده‌تر عرض کنم، اگر منکر هستید، این پرسش را پاسخ بدهید که وضعیت کشورهای دنیا به کنار، مگر آمریکائی‌ها و به طور خاص غربی‌ها الآن تجهیزات مهم صنعتی به ما می‌فروشند که بخواهند سلاح بفروشند؟ مگر جز این است که انتظار دارند ما به لحاظ "دین و مذهب و ایدئولوژی و قانونمان" (و نه لزوماً همه آن‌ها) تغییر کنیم تا به ما سلاح بفروشند؟
  4. پای بحث‌های ایدئولوژیک را به میان کشیدن صحیح نیست، چرا که در تاپیک نظامی باید به ابعاد نظامی و نهایتاً به ابعاد استراتژیک موضوع پرداخت. و البته حتی در صورت بحث در این باره، باید در نوشتار دقت داشت. آمریکا به عنوان کشوری که همجنسبازی در 38 ایالت از 50 ایالت آن قانونی است و آن‌ها می‌توانند کودک را به سرپرستی قبول کنند، اگر نتوان شیطان بزرگ نامید، حتماً نمی‌توان کشوری مسیحی نامید. آن زمانی که به ما F14 فروختند، جزو برترین جنگنده‌ها بود، اما در عوضش ریش و قیچی کشور در دستشان بود. 40 هزار مستشار آمریکائی در ایران نان‌خور کشورمان بودند، چماق ساواک دست‌پرورده سیا و موساد بالای سرمان بود، و بی‌فرهنگی آمریکائی به طرق مختلف به جامعه تزریق می‌شد. در چنین شرایطی بود که به ایران F-14 فروختند. آیا الآن هم به ایران F-35 می‌فروشند؟ در حال حاضر 100 میلیارد دلار از پول کشورمان توسط آمریکا و متحدانش بلوکه شده و بخش زیادی از آن حیف و میل شده. رقم کمی است؟! http://www.fardanews.com/fa/news/330142 و البته پیش از این هم عرض کردم، اگر مایل به بحث نیستید، اصراری نیست. چرا کنایه می‌زنید؟ اشکالی دارد که به دور از کنایه چند کلامی صحبت کنیم؟
  5. حتی اگر آن‌چه می‌گوئید درست باشد، به جای تولید یک محصول، آن را از چین خریده‌اند، که البته آزاردهنده است، اما ترکمانچای نیست. در مقابل، اگر ما بخواهیم ادوات نظامی را از یک شرکت غربی بخریم، اول خواستار این هستند که دین و مذهب و ایدئولوژی و قانونمان را تغییر بدهیم تا یک محصول از دور خارج ناقابل را به ما بفروشند. حال باید مقایسه کرد که کدام قرارداد ترکمانچای است. بهترین راه این است که به جای دست دراز کردن پیش این و آن و در بهترین حالت خرید این محصولات با قیمت مناسب، خودمان تولید کنیم. نام «فاتح» هم نام بدی نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم، عربی و فارسی در طی سالیان طولانی با هم آمیخته شده‌اند و سره‌نویسی و بیرون ریختن کلمات عربی از زبان فارسی، بیشتر به تخیل شبیه است. مهم‌تر از آن، خطمان هم عربی است. اگر خیلی بد و نچسب به نظر می‌آید، بهتر است اول برای آن فکری کنید.
  6. جناب ملایری خیلی خوب مسئله را باز کردند و روشن کردند که مسئله ابعاد مختلفی دارد: هم چالش‌های مدیریتی مطرح است، و هم مسائل فنی مهمی وجود دارد که باید حل شود، و هم ابعاد اقتصادی و ارتباط با دانشگاه و صنعت مطرح است. به نظر بنده هر چقدر هم که با برخی کشورهای دنیا روابطمان خوب بشود، واقعیت این است که انتقال فناوری و مشارکت در ساخت بسیار دور ازذهن است؛ اما فرض محال که محال نیست! حتی در آن صورت هم جای سؤال خواهد بود که ما در چه حیطه‌ای مزیت نسبی داریم؟ در هر کجا که دست می‌گذاریم، می‌گویند نمی‌شود و فلان گرفتاری هست و فلان مشکلات هست و ...؛ نکته این‌جاست که اگر مسئله‌ای نباشد که بخواهیم حل کنیم، توفیقی هم در کار نیست. مگر دیگران به سادگی و مثل آب خوردن هواپیما می‌سازند؟ خیر! هزاران گرفتاری مدیریتی و فنی و اقتصادی و ... را حل می‌کنند، چون می‌خواهند هواپیمای باکیفیت بسازند و برتری هوائی داشته باشند. درآمد چشم‌گیری هم که دارند به خاطر توانائی حل این مشکلات و گذر از آن‌هاست. اگر واقعاً عزمی شکل بگیرد و واقعاً بخواهیم، انشاء ا... که می‌توانیم. چطور برای برخی ورزش‌ها میلیاردی خرج می‌شود و یک بازیکن در سال چند میلیارد تومان دستمزد می‌گیرد؟ چون مدیران می‌خواهند به هر قیمتی در ایران فوتبال حرفه‌ای داشته باشیم -حتی اگر فوتبال حرفه‌ای آقایان از جیب من و شما باشد!- خرج می‌کنند و مربی خارجی می‌آورند و امکانات عالی فراهم می‌کنند تا آن‌چه می‌خواهند محقق کنند. در این بین، این‌که احیاناً ممکن است رفع تحریم بشویم و هواپیمای جنگی به ما بدهند، هر چند تنها یک آرزو است، اما آن‌قدر آرزوی پررنگی هست که این عزم را در هم بشکند. هر وقت به این نتیجه برسیم که حتی اگر مشکلاتمان با برخی کشورها حل بشود، باز هم باید مثل هند و ... خودمان بسازیم تا بتوانیم به محصول مورد استفاده اتکا کنیم، آن وقت است که برای مشکلات هم چاره‌اندیشی خواهیم کرد. بنده فکر می‌کنم خواست جدی و عزم ساخت وجود ندارد. اگر این عزم وجود داشت و به اندازه کافی قوی بود، برای مشکلات هم می‌شد چاره کرد. این‌که فلان بخش ساختار نظامی کشور می‌خواهد در کنار دیگر ساختارها بخش موازی راه بیاندازد، یعنی هدف اصلی برایش مهم نیست؛ می‌خواهد جایگاه نیروی خودش را حفظ کند. گرفتاری دانشگاه‌های ما و سرگرم شدن به پروژه‌های سرکاری و ارتزاق از پولی که ماه به ماه وزارت علوم می‌دهد و دوره‌های پولکی دانشگاه گرفتاری دیگری است که در این مقال نمی‌گنجد، اما آن مشکلات نیز در صورتی که مسئولین واقعاً بخواهند، قابل حل و یا حداقل چاره‌اندیشی و کاهش است.
  7. با مطالعه محدودی که بنده در زمینه استراتژی‌ها و تاکتیک‌های نظامی داشته‌ام، متوجه شده‌ام که تشویق و تنبیه نیروها در دیسیپلین نظامی اثر بسیار مهمی دارد. در این صورت، بخشش نیروهای فراری و یا متمرد در دیسیپلین نیروهای نظامی و فرمان‌پذیری دیگر نیروها چه تأثیری خواهد داشت؟ لطفآً تحلیل بفرمائید. اول این‌که دوستان که تجربه طولانی در این زمینه دارند نظر خودشان را بفرمایند. دوم این‌که عزیزان در صورت امکان منابعی اعم از کتاب و مقاله فارسی و انگلیسی در این زمینه معرفی بفرمایند. سوم این‌که اگر بخششی در کار باشد، باید چه شرایطی را داشته باشد تا مشکلی را متوجه نیروهای مسلح نکند یا این مشکل را به حداقل برساند.
  8. بیعت همافران نام یک عکس تاریخی از انقلاب اسلامی است که توسط عبدالحسین پرتوی در تاریخ ۱۸ بهمن ۱۳۵۷ در مدرسه علوی گرفته شده‌است. این تصویر تعدادی از همافران نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی را از پشت و در حال ادای سلام نظامی به آیت‌الله روح‌الله خمینی (که در دوردست دیده می‌شود) نشان می‌دهد. این عکس روز بعد در صفحه اول روزنامه کیهان چاپ شد. این عکس از دو جنبه اهمیت دارد، نخست آن که انتشارش در آن روزها روی انقلاب اثرگذار بود و دوم این که تنها عکس‌های ثبت‌شده از این واقعه‌است. از این صحنه، حدوداً ۷–۸ فریم تصویر وجود دارد. برای این که این همافران شناسایی نشوند، عکس‌ها عمداً از پشت گرفته شده‌است تا چهره‌ها مشخص نباشد. نسخه اصلی این عکس از سال ۱۳۸۷ در اختیار سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران قرار دارد و هم‌اکنون در گنجینه موزه هنرهای دینی امام علی نگهداری می‌شود. پیش‌زمینه به گفته نورشاهی،‌ یکی از این همافرانشاهنشاهی، آیت‌الله طالقانی در دیداری در آن روزها به آنان توصیه کرده‌بود که دست به کار ویژه‌ای برای انقلاب بزنند و این صحبت‌ها برایشان «یک نوع حرکت روانى و کار تهییج‌کننده» بود. واکنش‌ها پس از چاپ عکس در روزنامه کیهان، دولت شاپور بختیار و این عکس را مونتاژشده خواند و آن را تکذیب کرد. روابط عمومی ستاد بزرگ‌ارتشتاران، با استناد به اظهارات فرمانده نیروی هوایی و نخست‌وزیری آن را تکذیب کرد. بختیار در ۲۱ بهمن، با حضور در مجلس سنا شخصاً این عکس را دروغین نامید. اما آیت‌الله خمینی صحت آن را تأیید کرد. عکاس نیز تحت پیگرد قرار گرفت. دولت برای شناسایی افراد حاضر در این مراسم تلاش کرد، اما موفق نشد. منبع
  9. 19 بهمن سالگرد یک عکس تاریخی عکس بیعت همافرها با حضرت امام (ره) چگونه گرفته شد؟ حسین پرتوی یکی از تاثیرگذارترین عکاسان دوره انقلاب اسلامی است که این روزها در بستر بیماری است و شاید کمتر کسی از حال و روز او خبر داشته باشد. محمد نوروزی که دو روز پیش در مراسم تجلیل "حسین پرتوی" عکاس مطرح انقلاب، حضور داشت به خبرنگار تجسمی‌ هنر آنلاین درباره حسین پرتوی گفت: در تمام دنیا توجه خاصی به هنرمندان مطرح و تاثیرگذار کشورشان دارند. به طوری که نسل‌های بعد عکاسان تاثیرگذار از بهره‌هایی مانند امکانات مادی و تحصیلی سود می‌برند. اما در حال حاضر نه نسل جوان مان به دنبال شناخت آدم‌های نسل قبل و افرادی که با یک عکس تاثیر بسیار عمیقی بر سرنوشت کشورشان گذاشتند هستند و مسئولان عمدتا وقتی اسم این افراد می‌آید و درخواست کمک می‌شود فقط سر تکان می‌دهند. او در ادامه گفت: چرا باید در طول سال تنها 3 بار به سراغ عکاسان تاثیرگذار و تاریخی برویم. در خرداد ماه به تعدادی از عکاسان زنگ می‌زنند که در مراسم ارتحال امام(ره) عکاسی کرده‌اند، دوباره فراموش می‌شوند شهریور ماه به تعدادی از عکاسانی که در جنگ جانشان را کف دستشان گذاشتند تماس می‌گیرند و با کسانی که با قبول خطرات بسیار عکس‌هایی را ثبت کردند که ما امروز مدیون آن عکس‌ها هستیم مصاحبه می‌کنند و این روند ادامه دارد تا بهمن ماه و به سراغ پرتوی‌ها می‌روند که عکس شما تاریخ ساز بوده و... نوروزی با تاکید بر اینکه لوح تقدیر دردی از هنرمند را درمان نمی‌کند اظهار کرد: آیا فقط این تلفن‌ها، مصاحبه‌ها و لوح تقدیرها کفایت می‌کند؟ اگر وارد اتاق پرتوی شوید از لوح‌هایی که دور تا دور اتاقشان است سرگیجه می‌گیرید. اما می‌خواهم خدمتتان عرض کنم هیچ کدام از این لوح‌ها امروز دردی دوا نمی‌کند. امروز مدام دستگاه ساکشن این هنرمند باید به برق شهری وصل باشد و هر ماه بیش از 300 هزار تومان فقط مبلغ قبض شان می‌آید، این تنها گوشه ای از هزینه‌هایشان است. بارها تلاش کرده‌ایم به شکلی این هزینه را کاهش دهیم یا حتی به صفر برسانیم اما به هر دری زدیم بسته شد. این هنرمند عکاس با انتقاد از وزیر سابق ارشاد گفت: بارها در مراسم‌ مختلف جلوی وزیر سابق ارشاد را گرفتم و گفتم آقای وزیر شما زمانی مدیر مسئول روزنامه‌ای بودید که پرتوی عکاس آن روزنامه بوده شما باید پشت در خانه آقای پرتوی بروید و مدرک دکترای افتخاری به این هنرمند تقدیم کنید تا حقوق ماهیانه‌ای برایشان در نظر گرفته شود. پرتوی نیازی به این تجلیل‌ها و تقدیرها ندارد اما با این کار می‌توانستند ثابت کنند که ما به یاد شما هستیم و فقط از عکس‌های شما استفاده نمی‌کنیم. او درباره تاثیرگذاری عکس هم گفت: یک عکس گاهی جنگی را در دنیا آغاز می‌کند یا پایان می‌دهد. گاهی عکس می‌تواند باعث آشتی یا باعث جنگ و نفرت شود پس وقتی عکس تبدیل به چنین رسانه قوی شده به همان اندازه باید به آن بها دهیم. نوروزی درباره عکس معروف پرتوی گفت: پرتوی جزو اساتید عکاسی خبری بودند که برای عکس خبری استراتژی و برنامه داشتند. همین طور به سادگی نمی‌نشستند و دوربین را جلو چشم قرار دهند و عکس بگیرند. مهمترین عکس او عکسی است که همافرها نزد امام (ره)رفتند و با ایشان بیعت کردند .داستان این عکس را پرتوی این گونه برایمان نقل کرده است: روز 19 بهمن اطراف مدرسه رفاه دیدم بسیاری از کارکنان همافرها در کوچه و خیابان منتهی به مدرسه رفاه لباس‌های شخصی شان را عوض می‌کردند و لباس فرم می‌پوشیدند. با دیدن این صحنه این حس در من قوی شد که ممکن است مراسم ویژه ای در اینجا اتفاق بیفتد. با دوربین وارد مدرسه شدم. مسئولین تا متوجه شدندکه عکاسان خبری وارد مدرسه شده اند، گفتند مراسمی‌ نداریم و بروید. این هنرمند در ادامه این‌گونه می‌گوید: همه عکاسان از مدرسه خارج می‌شوند اما آقای پرتوی خودشان را در آبدارخانه مخفی می‌کنند. مدتی آنجا می‌مانند تا اینکه فرماندهان متوجه حضورش می‌شوند. پرتوی برای گرفتن عکس چند راهکار به مسئولان ارائه می‌دهد. ابتدا می‌گوید من عکس را از پشت سر می‌گیرم که چهره همافرها مشخص نباشد که مسئولان نمی‌پذیرند. دوباره پیشنهاد می‌دهند که همراهم 2 مامور حضور پیدا کنند که مطمئن شوید کاری غیر از این انجام نمی‌دهم در نهایت مسئولان می‌پذیرند و فرماندهان نظامی‌می‌پذیرند. ایشان توضیح می‌دهد که سریع 7، 8 فریم عکس گرفتم و دوان دوان خودم را به روزنامه رساندم. مسئولان و سردبیران را در جریان گذاشتم و عکس چاپ می‌شود اما بلافاصله از طرف دولت عکس تکذیب می‌شود. فردای آن روز متنی در صفحه اول روزنامه با این مضمون چاپ می‌شود که هر کارشناسی می‌خواهید به روزنامه بفرستید تا فریم‌های عکس را بررسی کنند و ببینید که در این عکس هیچ‌گونه دخل و تصرفی صورت نگرفته است. او تاکید کرد: با انتشار این عکس تمام عکاسان مطرح دنیا به این نتیجه رسیدند که عکس پرتوی باعث شد تاریخ پیروزی انقلاب ایران جلو بیفتد همان یک عکس باعث شد که هزینه‌های بسیار کمتری را در همه ابعاد بپردازیم. نوروزی با بیان اینکه هنرمندان عکاس امکان نگهداری از عکس‌های قدیمی‌شان را ندارند گفت: محسن شاندیز، محمد صیاد، عبدالحسین پرتوی، عباس ملکی این هنرمندان همه نازنینانی هستند که وقتی به خانه شان بروید متوجه می‌شوید که امکاناتشان این اجازه را به آنها نمی‌دهد که به روز باشند و اسکنرهای قوی و کارآمدی داشته باشد. وی در این باره ادامه داد: خوشبختانه انجمنی داریم به نام انجمن انقلاب اسلامی‌ و دفاع مقدس که طی بیانیه‌ای پیشنهاد دادند که بچه‌های جنگ و انقلاب نگاتیوهایشان را ببرند تا توسط اسکنر آرشیو شود. برخی دوستان این کار را انجام دادند اما کافی و جامع نیست. باید پشتوانه مالی خوبی باشد تا آن‌طور که در شان این افراد است از وجودشان استفاده شود. در نمایشگاه تصویر ماندگار چند عکس از صادق ثمودی یکی از عکاسان برجسته کشورمان به نمایش گذاشته شده است. او 7 ماه پیش در سکوت کامل فوت شد و هیچ کس خبردار نشد. چون ایشان در نسلی زندگی می‌کرد که می‌گفت عکاس حرف نمی‌زند عکاس در قاب عکس صحبت می‌کند. 5 تا 6 عکس مربوط به صحنه‌های ناب ایران برای صادق ثمودی است. چرا نباید از حال و احوالشان باخبر باشیم. او در پایان گفت: در نشست دو روز پیش هم پیشنهاد دادم که به جای تجلیل از این عکاسان از همسرانشان تجلیل کنیم. همسر آقای پرتوی 6 سال است که مانند پروانه به دور بستر استاد پرتوی می‌گردند و پرستاری می‌کنند. مطمئنا اگر لحظه ای غفلت کنند آقای پرتوی چشمانشان را برای همیشه می‌بندند. اما هیچ وقت از این زنان بزرگ تجلیل نمی‌کنیم. http://honaronline.ir/Pages/Printable-News-19429.aspx
  10. وقتی می‌بینند تنها گزینه ایران برای خرید هستند، تا بتوانند زورچپان می‌کنند! البته که لنگه کفش در بیابان غنیمت است، اما باید با تولید داخلی به هر قیمت که شده از این حالت درآمد. چینی‌ها نمونه خوبی هستند که خودشان همه چیز تولید می‌کنند و اگر لازم شد یک عدد نمونه خارجی می‌خرند و باقی‌اش را با کپی حل می‌کنند. :-)
  11. عزیزان فداکاری که در 8 سال جنگ و پس از آن در دفاع از کشورمان سنگ تمام گذاشتند برای بنده بسیار محترمند و جنابعالی نیز به همین دلیل برای بنده بسیار محترمید. اگر بنده پاسخی می‌نویسم، صرفاً برای توضیح دلیل آن چیزی است که نوشته‌ام و قصد جسارت یا کل کل با جنابعالی را نداشته‌ام و ندارم. اگر حوصله و تمایل به ادامۀ بحث دارید، بنده توضیحاتی در پاسخ بنویسم.
  12. لطفاً دقت بفرمائید، بحث از شروع‌کنندۀ جنگ نبود. سخن این بود: "کشتار 40-50 میلیون انسان را مضحک خواندن بی‌انصافی است، اما فراموش کردن این نکته که مسبب بخشی از این جنایات هیتلر بوده و باقی‌اش شاهکار چرچیل، روزولت و ترومن است، نیز بی‌انصافی است." ترومن، سال آخر جنگ به قدرت رسید؛ اما در قتل عام مردم هیروشیما و ناگازاکی رکوردی را به ثبت رساند که در تاریخ بی‌سابقه بوده و هست. ملل پیشرفته؟! یعنی خدای ناکرده مردم کشورهائی به غیر از آمریکا و انگلستان دچار سندرم داون می‌باشند؟ خیر! برخی کشورها به دستاوردهای صنعتی دست یافته‌اند که در جای خود قابل توجه است، اما این نباید دستمایه تحقیر و توهین به دیگر کشورها -از جمله مردم خود ما و از جمله کاربران همین فوروم- قرار بگیرد. لطفاً دقت بفرمائید، استناد به ویکی‌پدیا نیست، استناد به گزارش هیئت تحقیق کنگرۀ ایالات متحدۀ آمریکاست که زیر نظر «جان کری» وزیر خارجۀ کنونی آمریکا فعالیت کرده و گزارش 400 صفحه‌ای خود (به همراه 600 صفحه ضمائم) در تأیید دخالت CIA در قاچاق کوکائین به ایالات متحدۀ آمریکا در 13 آوریل 1989 منتشر نموده است. متن این گزارش از پیوندهای زیر قابل دریافت است: Kerry Report Volume 1: Drugs, Law Enforcement and Foreign Policy Kerry Report Volume 2: Drugs, Law Enforcement and Foreign Policy - Panama Kerry Report Volume 3: Drugs, Law Enforcement and Foreign Policy - The Cartel, Haiti and Central America گزیده‌ای از این گزارش در لینک ذیل قابل مطالعه است: "Selections from the Senate Committee Report on Drugs, Law Enforcement and Foreign Policy chaired by Senator John F. Kerry" به غیر از این گزارش کنگره دربارۀ نقش CIA در قاچاق کوکائین، مقالۀ دیگر، مقاله‌ای پژوهشی در رابطه با مصرف افیون در میان سربازان ارتش آمریکا و به خصوص هروئین بود که از ژورنال علمی American Journal of Epidemiology نقل شده بود. این ژورنال، یکی از معتبرترین منابع اپیدمولوژی به شمار می‌رود و دارای ضریب تأثیر 6.067 (محاسبه شده در طی 5 سال) می‌باشد. این ژورنال در میان 105 ژورنال فیلد علمی مورد پژوهش، جایگاه ششم به لحاظ ضریب تأثیر را به خود اختصاص داده است. برای مطالعه بیشتر می‌توانید به این آدرس مراجعه فرمائید: http://aje.oxfordjournals.org/ لینک اول، مقالۀ منتشره در این ژورنال: DRUG USE BY U.S. ARMY ENLISTED MEN IN VIETNAM: A FOLLOW-UP ON THEIR RETURN HOME LEE N. ROBINS, DARLENE H. DAVIS and DONALD W. GOODWIN American Journal of Epidemiology, Volume 99, Issue 4, Pp. 235-249 http://aje.oxfordjournals.org/content/99/4/235 و لینک دوم، متن کامل این مقاله می‌باشد: http://www.rkp.wustl.edu/veslit/robinsamjepid1974.pdf
  13. کشتار 40-50 میلیون انسان را مضحک خواندن بی‌انصافی است، اما فراموش کردن این نکته که مسبب بخشی از این جنایات هیتلر بوده و باقی‌اش شاهکار چرچیل، روزولت و ترومن است، نیز بی‌انصافی است. افیونی‌ها در ارتش آمریکا هم کم نبودند که این‌جا تاریخچه‌اش از زمان جنگ‌های داخلی را بررسی کرده. در اواخر جنگ ویتنام، مرگ سربازان آمریکائی با افیون بیش از مرگ آن‌ها در جنگ بود. این‌جا نتیجه بررسی مصرف مواد (به خصوص هروئین) در ارتش آمریکا در جنگ ویتنام ارائه شده است: http://aje.oxfordjournals.org/content/99/4/235 http://www.rkp.wustl.edu/veslit/robinsamjepid1974.pdf نقش CIA در قاچاق مواد مخدر که در ماجرای Iran Contra (مکفارلین خودمان) افشاء شد بماند! مسئله‌ای که کمیتۀ مأمور از طرف کنگره زیر نظر «جان کری» آن را تأیید نمود. گزارشش را ملاحظه بفرمائید.
  14. با اجازه جناب kalafe2006 فایل مجله را در اختیار دوستان قرار می‌دهم: http://s5.picofile.com/file/8146216368/F_35_Lightning_II_%E2%80%93_An_Air_Warfare_Revolution_2014_UK.pdf.html پیش از انتخاب بخش‌های از مجله و شروع به ترجمه، نگاهی به کلیت آن مفید خواهد بود.
  15. سلام، فکر نمی‌کنم! این تاریخ، تاریخ انتشار مطلب (معرفی کتاب در سایت الف) است.‌ :-) برای خرید کتاب می‌توانید به این لینک مراجعه کنید: فروشگاه اینترنتی شهر کتاب http://shahreketabonline.com/products/49/105151/ فروشگاه مرکزی شهر کتاب نشانی : تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب تلفن تماس : ۸۸۴۰۸۲۸۸ – ۰۲۱ http://bookcity.org/
  16. در سایت «صدای روسیه» گشتم، این لینک را پیدا کردم: http://persian.ruvr.ru/2014_03_18/269769556/ و البته این لینک ویکی‌پدیا را: http://en.wikipedia.org/wiki/Italian_battleship_Giulio_Cesare
  17. مردانی که جنگ برایشان پیش از 31 شهریور 59 آغاز شد اولین روزهای مقاومت (روایت تکاوران از خرمشهر) نویسندگان: مرتضی قاضی و سید حسین یحیوی ناشر: روایت فتح، چاپ اول ۱۳۹۳ شمارگان ۲۲۰۰ نسخه ۹۶ صفحه، ۴۶۰۰ تومان فروشگاه اینترنتی شهر کتاب، این کتاب را تا یک هفته پس از معرفی، با ۱۰% تخفیف ویژه عرضه می‌کند، در صورت تمایل اینجا کلیک کنید. **** رویکرد نشر روایت فتح در ارائه کتاب‌هایی مستند و روایی درباره دفاع مقدس، به سبکی موجز و روان که مقبول طبع مخاطبانی از طیف‌های مختلف باشد، در چند سال اخیر با پاسخ خوبی روبه‌رو شده و رفته‌رفته جایگاه خود را نیز در میان علاقمندان این حوزه پیدا کرده است. «روایت نزدیک» که با انتشار کتاب حاضر، شمار عناوین آن به ده جلد می‌رسد، نام یکی از چند مجموعه‌ی مختلفی‌ست که توسط انتشارات روایت فتح، در قالب‌ محتوایی و فرمی مشخصی، با محوریت دفاع مقدس منتشر می‌شود. در این مجموعه نیز ثبت و ضبط زوایای پنهان مانده یا کمتر روایت شده این حوزه، یکی از محورهای اصلی کار محسوب می‌شود که نقش به سزایی در تازگی و طراوت آن‌ها دارد. در تعریف ناشر «روایت نزدیک عنوان کتاب‌هایی‌ست که بنا دارد وقایع دوران جنگ را روایت کند و بکوشد که به‌قدر بایسته به خواننده نزدیک باشد. ساده باشد. میان کلمه‌ها و عبارت‌های پیچیده گم نشود. بتوان آن را راحت خواند درعین‌حال به آن چیزی که روایت می‌کند نیز نزدیک باشد. در دل معرکه باشد و کاری کند که هرکس آن را بخواند، احساس کند خودش هم دست‌کم لحظه‌ای در دل معرکه بوده است.» در میان شهرهایی که از سوی دشمن در طول هشت سال دفاع مقدس اشغال شد، خرمشهر از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود؛ چنان‌که آزادی این شهر به نمادی از پیروزی رزمندگان در برابر دشمن بدل شد. از همین رو در حوزه‌ی ادبیات داستانی و غیرداستانی دفاع مقدس سهم خرمشهر بیش از دیگر مناطق درگیر جنگ تحمیلی بوده است. بااین‌حال کم نیستند کسانی که باور دارند، هنوز حق مطلب درباره مظلومیت خرمشهر و مقاومت مردم و به خصوص نیروهای ارتشی در برابر دشمن به‌درستی بازگو نشده است. انتشارات روایت فتح در دهمین جلد از این مجموعه‌ی «روایت نزدیک»، به سراغ خاطرات تکاوران از جنگ در خرمشهر رفته است. کتاب حاضر شرحی‌ست از دلاوری‌های مردم خطه جنوب دربرابر دشمن بعثی در روزهای حمله به خرمشهر، حکایت دفاع با دست‌های خالی در برابر دشمن سرتا پا مسلح. نویسندگان کتاب بر این باورند که: از خرمشهر زیاد گفته شده؛ از سقوط و آزادی‌اش. بیشتر حرف‌ها همیشه، از مقاومت مردم و بچه‌های خرمشهر بوده. اما آن روزها در خرمشهر، کنار مردم، بودند مردانی که اصلاً تربیت‌شده بودند برای جنگ. جنگی که البته برای آن‌ها خیلی زودتر از ۳۱ شهریور ۵۹ شروع شد. در این کتاب خواننده روایت‌هایی از جانفشانی‌ نیروهای ارتشی هستیم، کسانی که از نخستین روزها در برابر دشمن به ایستادگی و مبارزه پرداختند، اما هرگاه نام از خرمشهر آمده کمتر از آنان و رشادت‌هایشان یاد شده. در شمال شهر خرمشهر پادگانی بود به نام پادگان دژ؛ جایی که بچه‌های آن ماه‌ها قبل از شروع جنگ، شاهد تحرکات مرزی نیروهای عراقی بودند، حتی در دژهای مرزی با آن‌ها درگیری هم پیداکرده بودند. اما افسوس کسی به هشدارها و پیش‌بینی‌هایشان توجه نکرد، وگرنه بعید نبود سرنوشت شهر خرمشهر در آغاز به شکلی دیگر رقم بخورد. «اولین روزهای مقاومت» شرح روایت‌هایی از زبان عبدالله و محمدرضا، دو درجه‌دار گردان دژ است، ماجراهایی مستند از همین ایام، در آغازین روزهای جنگ. این دو بچه‌هایی بودند که از همان آب و خاک برخاسته و در لباس نیروهای ارتش خدمت می‌کردند. از جمله رزمندگان ارتشی که نقشی پررنگ در ایام مقاومت و مبارزه‌ شهر خرمشهر در مقطع ابتدایی جنگ تحمیلی داشتند. کسانی که تا زخم جنگ از پا نیانداخته‌شان، شهرشان را رها نکردند. مرتضی قاضی و سید حسین یحیوی در این کتاب، خاطرات عبدالله صالحی و محمدرضا ابراهیم دخت، از سربازان تکاور ارتشی را در قالب دو روایت جداگانه اما با محوریت خرمشهر مکتوب کرده‌اند. عبدالله صالحی و محمدرضا ابراهیم دخت خود از نزدیک شاهد آن ایام تاریخ‌ساز بوده و دوشادوش مردم به مبارزه پرداخته‌اند، بنابراین روایتی مستند و ملموس از خاطرات خود در آن روزها ارائه کرده‌اند. کتاب حاضر نیز همانند دیگر کتاب‌های انتشارات روایت فتح، نثری روان و خواندنی دارد که می‌تواند با گروه‌های سنی مختلف از نوجوان گرفته تا بزرگ‌سال ارتباط برقرار کند. تصاویر پایان کتاب علاوه بر اینکه تأییدی است بر مستند بودن این روایت‌ها، مخاطب را بیش‌ازپیش در حال و هوای آن ایام قرار می‌دهد. http://alef.ir/vdcaemnu049nyu1.k5k4.html?245237
  18. آقای لطافتی، ممنون بابت این مطلب جالب. لینک دچار اشکال گردیده است. لطفاً بررسی بفرمائید.
  19. ما که شنیدیم: «با توکل زانوی اُشتُر ببند»! هلی‌کوپتر و هواپیما که جای خود دارد... :-/
  20. به گزارش تسنیم به نقل از دیلی‌میل، برای اولین بار تصاویری از آرشیو محرمانه ملی آمریکا منتشر شده است که مراحل مختلف آماده‌سازی، حمل و پرتاب بمب‌های اتمی دوگانه آمریکا بر فراز دو شهر هیروشیما و ناگازاکی منتشر شده است. گروهی از مردان در حال چک‌کردن پوشش بمبی هستند که به پایگاه هوایی "تینیان" ارسال شد، پایگاهی در جزایر ماریانا در جنوب ژاپن که نقطه پرواز هواپیماهای آمریکایی برای اجرای حملات اتمی علیه هیروشیما و ناگازاکی بوده است نمایی از بخش درونی بمب اتمیِ "پسر کوچک" که در تاریخ ششم آگوست 1945، بر فراز شهر هیروشیما رها شد، در این مرحله سیم‌کشی‌ها و بخش‌های بمب در حال تست است شماره‌گذاری "پسر کوچک،" همان بمب اتمی که بر فراز شهر هیروشیما رها شد بمب اتمی "مرد چاق" در مراحل نهایی مونتاژ و قرار گرفتن در پوشش مخصوص خود، این بمب در تاریخ 9 آگوست 1945 بر فراز شهر ناگازاکی رها شد مردی در حال انجام چک‌های نهایی بمب اتمی "مرد چاق" پیش از انتقال آن به پایگاه هوایی تینیان در جزایر ماریانا است زمانی که بمب اتمی "مرد چاق" تقریباً کامل شده بود، کارگران در حال امضا کردن و حک کردن نام خود روی آن هستند تصویری نزدیک از نام‌ها و پیام‌های نوشته شده روی بمب اتمی "مرد چاق" در زمانی که تکمیل شده بود "بوسه دوم برای هیروهیتو (امپراتور ژاپن)!" متن امضاشده توسط آدمیرال پورنل روی بمب اتمی "مرد چاق" بمب اتمی "مرد چاق" روی وسیله نقلیه قرار گرفته و در حال انجام چک برای انتقال به پایگاه هوایی در جزایر ماریانا در جنوب ژاپن است بمب کامل‌شده در حال حمل با یدک‌کش و تحت اسکورت به‌سوی پایگاه هوایی
  21. لطفاً دربارۀ دیگران اصل فرض حسن نیت را بپذیرید، مگر این‌که خلافش ثابت شود. بنده البته پذیرای انتقاد هستم، اگر جداً مشکلی در ارسال بنده هست می‌تواند از طریق مدیریت انجمن به بنده تذکر داده شده و تصحیح گردد. بنده تعدادی تصویر ارسال کردم و بس؛ تمایلی هم به ورود در مباحث تاریخی نداشتم. وقتی یادداشتی در پاسخ نوشتید، برداشتم این بود که به ورود به گفتگو تمایل دارید و بنده هم پاسخی نوشتم که از فضای مباحثۀ جنابعالی خارج نبود. و البته عنوان از بنده نیست. مطلبی است حاوی تصاویری ناب و منحصر به فرد تاریخی که با عنوان اصلی عیناً در سایت نقل شده است.
  22. کشتار این تعداد مردم عادی در یک حمله، در تمام تاریخ بی‌سابقه است: کشتن بیش از 150 هزار نفر در یک حمله به هیروشیما و بیش از 100 هزار نفر در ناکازاگی مسلماً بی‌سابقه است. وگرنه تعداد کشته‌های جنگ عراق و افغانستان پس از حمله آمریکائی‌ها بیش از یک میلیون نفر بوده است که به وضوح بیش از کشته‌های هیروشیما و ناگازاکی است. کشتار (Massacre) معنی روشنی دارد که با این حمله آمریکائی‌ها با سلاح کشتار جمعی به مردم ژاپن تطابق کامل دارد. این تعریف واژه‌نامۀ وبستر از کشتار است: Full Definition of MASSACRE ‎1: the act or an instance of killing a number of usually helpless or unresisting human beings under circumstances of atrocity or cruelty ‎2: a cruel or wanton murder ‎3: a wholesale slaughter of animals ‎4: an act of complete destruction <the author's massacre of traditional federalist presuppositions — R. G. McCloskey Examples of MASSACRE ‎‎* The game turned out to be a complete massacre <the infamous massacre of more than 200 Sioux at Wounded Knee, South Dakota> * http://www.merriam-webster.com/dictionary/massacre بنده انصاف را در این می‌بینم که این جنایت را محکوم کنیم، جنایت جنگی که مسببان آن (از رئیس جمهور وقت ترومن و مسئولین سیاسی گرفته تا سازندگان بمب و USAF و دیگرانِ درگیر در این جنایت) هیچ گاه محاکمه نشدند، و سیستمی که به چنین جنایت بزرگی دست زد، هنوز پابرجاست، و این سلاح کشنده را نیز هنوز در اختیار دارد و برای مدرنیزاسیون آن، سالانه نزدیک به 10 میلیارد دلار از پول مردم را خرج می‌کند. جنون بمب هسته‌ای، در طی 30 سال آینده، نزدیک به 1.1 تریلیون دلار خرج روی دست مردم آمریکا خواهد گذاشت. یعنی سالی بیش از 35 میلیارد دلار. ملاحظه بفرمائید، خبر چند روز پیش است: U.S. Ramping Up Major Renewal in Nuclear Arms http://www.nytimes.com/2014/09/22/us/us-ramping-up-major-renewal-in-nuclear-arms.html
  23. بمب اتمی "پسر کوچک" بر فراز هیروشیما رها شد و 90 هزار تا 166 هزار فرد را کشت، تقریباً نیمی از آن‌ها در روز انفجار بمب بر فراز شهر کشته شدند نمایی از ویرانی‌هایی که از بمب اتمی رهاشده بر هیروشیما در تاریخ 6 آگوست 1945 باقی مانده است سه روز بعد، بمب اتمی "مرد چاق" بر فراز ناگازاکی رها شد، که 60هزار تا 80هزار فرد را کشت نجات‌یافتگان بمب اتمی ناگازاکی در حال یافتن راه خود از میان ویرانه‌های شهر هستند این هفته متن جلسه استماع در مورد عدم سوءسابقه امنیتی رابرت اوپنهایمر در سال 1950 منتشر شد، کسی که رهبری پروژه منهتن در آزمایشگاه ملی لس‌آلاموس را به‌عهده داشت چهار هفته بعد، اوپنهایمر در یک جلسه استماع پشت درهای بسته به داشتن گرایشات کمونیستی متهم شد منبع: تسنیم
  24. جایگاه مخصوص بمبها در پایگاه هوایی تینیان در جزایر ماریانا در جنوب ژاپن بمب اتمی در حالی که به‌صورت دستی و توسط کارگران در حال قرار دادن شدن در جایگاه خود است بالا آوردن بمب اتمی توسط بالابر هیدرولیک در حالی که محافظ‌های فلزی آن برچیده شده‌اند بمب اتمی که درون جایگاه خود قرار گرفته است و دو مرد در حال کار کردن هستند، پوشش آن به‌علت مسایل امنیتی این بمب همچنان باقی است هواپیمایی که برای حمل بمب اتمی به کار گرفته شد، به‌آرامی در حال نزدیک شدن به جایگاه قرارگیری بمب برای بارگیری آن است بمب اتمی "پسر کوچک" در حال بارگیری به درون هواپیمای پرتاب‌کننده آن بالابر هیدرولیک در حال بالا بردن بمب به درون هواپیما است، تا امروز این دو بمب، اولین و تنها مورد استفاده از جنگ‌افزارهای سلاح‌های هسته‌ای بوده‌اند
  25. تحلیل فیلم

    ناگفته‌ها و خاطرات خلبان زعفرانی از حماسه پاوه شهید چمران معتقد بود که پاوه به هر قیمتی باید حفظ شود وی در بیان خاطرات آن ایام می‌گوید: 23 مرداد ماه 1358 بود، مردم هنوز از شور و شوق انقلاب بیرون نیامده بودند، صبح از خانه بیرون آمدم و وارد پایگاه کرمانشاه شدم، اوضاع مثل همیشه نبود، مقابل ستاد عملیات که رسیدم سرهنگ سعدینام بیرون آمد، آن موقع فرمانده هوانیروز کرمانشاه او بود، گفت: زود بروید لباس پرواز بپوشید و برگردید باید به طرف پاوه پرواز کنیم. در بین راه که می‌رفتیم گفت، صبح زود یکی از بچه‌ها به نام حسن ستاری بالای پاوه پرواز شناسایی داشته، گوی، حرکات مشکوکی در سطح شهر و اطراف آن دیده است باید بفهمیم موضوع چه هست؟ با یک فروند هلی‌کوپتر به سوی پاوه به پرواز درآمدیم، گرم صبحت بودیم که غرش هواپیمایی شنیده شد. در یک آن، یک جت جنگده از زیرهلی‌کوپتر عبور کرد، وحشت کردیم، با رادیو فریادم را به سوی خلبان فرستادم که متوجه باشد ما با همدیگر هم ارتفاع هستیم، یک موقع اتفاق ناگواری رخ ندهد، هرچه تلاش کردم موفق نشدم. سرهنگ سعدینام گفت: با طول موج دیگری تماس بگیر شاید روی موج دیگری باشد، با تغییر موج شروع به تماس کردم، جوابی نشنیدم، ولی بعد از سه چهار دقیقه مجددا او را در سمت راست خو دیدم که سرعتش کمتر شده بود، در حالی که داشت از کنار ما رد می‌شد، بالها را به عنوان سلام برایمان تکان داد، تا اندازه‌ای خیالم راحت شد و به مسیر ادامه دادم. او نیز مسیرش به سمت پاوه و اطراف آن شهر بود. 25 دقیقه‌ای در راه بودیم که به ارتفاعات شمشیر رسیدیم، مهمترین ارتفاع آن ناحیه ارتفاعات شمشیر بود که شهرستان پاوه زیر آن قرار داشت، ارتفاع شمشیر را که رد کردیم پاوه زیرپایمان بود مقداری از ارتفاع کاسته و شروع به دور زدن کردم، هنوز دور اول را تمام نکرده بودم که فریادهای هراسانی از رادیو اف ام گوشهایم را تیز کرد، پرواز، شاهین- پرواز، شاهین، کمکمان کنید ترا به خدا کمک کنید ما در محاصره هستیم. صدا خیلی مضطرب بود و پشت سرهم پیام می‌فرستاد به سرعت طول موج را تنظیم کردم و گفتم شاهین، پرواز- پرواز، صدایتان را گرفتم، من صدای شما را می‌شنوم موقعیت خود را گزارش کنید. طرف که فهمید ارتباط برقرار شده با نگرانی و التماس فریاد می‌زد و قسم می‌داد که به دادشان برسیم و می‌گفت: ما الان زیر پایتان توی پاسگاه هستیم، 110 نفر از نیروهای سپاه بودیم که ضدانقلاب و گروهکها ما را محاصره کرده‌اند تا الان حدود 60 نفر تلفات داده‌ایم، اگر به دادمان نرسید همه را قتل عام می‌کنند. همزمان در اطراف آن صدا شلیک گلوله و همهمه به گوش می‌رسید. یک آن فکر کردم که شاید تله ای گذاشته‌اند و می‌خواهند ما را مورد هدف قرار دهند مقداری اوج گرفتم و گفتم من شما را نمی‌شناسم کلمه رمز یا چیزی که حرف‌های شما را تایید کند بگو، دوباره با التماس شروع به قسم دادن و حرف زدن کرد و شماره تلفنی به زبان آورد و گفت با این شماره با آقای بازرگان رئیس دولت موقت تماس بگیر و بگو که ما در محاصره هستیم و این تعداد هم تلفات داده‌ایم حتما به او بگو به بیمارستان حمله کرده‌اند تمام زخمی‌ها را سر بریده‌اند و ما الان در پاسگاه محاصره شده‌ایم و اگر دیر کمک برسد ما، مردم و همه را قتل عام خواهند کرد. ترا بخدا عجله کن و دوباره شمار تلفن را یادآوری کرد. حقیقت پیام برایمان محرز شده بود، متاسفانه هلیکوپتر نفربر بود و غیرمسلح، تنها کاری که از دستمان برمی‌آمد برگشت به پایگاه کرمانشاه و ارسال پیام به مقامات بالا بود، در حال برگشت بودیم که دوباره هواپیمای شکاری را دیدیم که روی پاوه و درست روی پاسگاه شیرجه رفت، گویا او هم پیام را شنیده بود، در همین حین یکباره آتش مهیب و انفجار بزرگی در سینه کوه دیدیم در حالی که با سرعت به سوی کرمانشاه برمی‌گشتیم با برج مراقبت تماس گرفته و پیام را ارسال کردم، برج گفت: یک هواپیما در مسیر شما بود موقعیتش را برای ما بگو جواب دادم او روی پاوه مشغول عملیات بود و ما شلیک راکت‌هایش را دیدیم و انفجار آنها را مشاهده کردیم. تماس قطع شد و ما در پایگاه هوانیروز به دستور فرمانده منتظر ماندیم تا دستورات بعدی برسد. در طی تماس با هلی‌کوپتر نجات نیروی هوایی متوجه شدیم که هواپیمایی که بالای پاوه دیدیم سقوط کرده و آن انفجاری را که ما شاهدش بودیم انفجار خود هواپیما بوده که خلبانش بنام شهید نوژه و خلبان دومش هر دو شهید شده بودند. خدا رحمتشان کند بخاطر شهادت خلبانان به شدت ناراحت و افسرده شده بودیم که از طریق فرماندهی دستور صادر شد که با یک فروند 214 نفرات و مهمات به نیروهای سپاه برسانیم ماموریت هم بنام من صادر شده بود که به موقعیت محل آشنا بودم، بی‌درنگ با کمک خلبانم به سوی هلیکوپتر حرکت کردیم، نیروهای کمکی و مهمات تمام فضای داخلی را پر کرده بود از روی زمین که بلند شدیم یک فروند جنگنده کبری هم به عنوان پوشش حفاظتی همراهمان حرکت کرد. بالای پاسگاه پاوه که رسیدیم وضع بسیار وخیم بود و شعله‌های دود و آتش و تیراندازی به چشم می‌خورد. تنها راه پیاده کردن مهمات و نیروهای کمکی درگیر شدن هلیکوپتر کبری با ضدانقلاب بود. ستوان ناو پناهی که هدایت کبری را به عهده داشت سریع وارد عمل شد و با شلیک راکت و گلوله های 20میلیمتری سعی کرد آنها را به عقب براند و محیط نشستن را برای ما فراهم کند درگیری آنقدر شدید بود که امکان گذاشتن پایه‌های هلیکوپتر را بروی زمین حتی برای یک ثانیه هم میسر نمی‌ساخت. نیروها و مهمات را تخلیه کردیم و به سرعت اوج گرفتیم. صدای شاهین، پرواز - شاهین، پرواز از رادیو شنیده شد که کجا می روید؟ زخمی ها و شهیدان ما را روی زمین مانده‌اند. آنچنان با لحن مظلوم و معصومی این حرف را زد که بی‌اختیار دوباره هلیکوپتر را به سوی پاسگاه برگرداندم، ناوپناهی از رادیو فریاد زد زعفرانی من یک راکت هم ندارم گلوله های 20 میلیمتری هم چیزی برایم نمانده، گفتم با همان گلوله‌ها مواظب باش من می روم پایین برای نجات زخمی‌ها، 3 طرفم پاسگاه، دشمن و کوه بود و یک طرفم دره که با کوچکترین انحرافی هم خودمان کشته می‌شدیم و هم هلیکوپتر از بین می‌رفت، پایه‌ها را درست بر لب پرتگاه گذاشتم، فقط کافی بود فرامین از دستم رها شود تا به داخل دره سرنگون شویم، سریع زخمی‌ها را به داخل هلیکوپتر منتقل کردند. موضوع نشستن نبود چون فضای داخل هلیکوپتر کوچک بود مقدار زخمی ها و شهیدان فراوان آنها را روی هم سوارشان می‌کردیم. از زمین که بلند شدیم نگاهم روی فشاری که به موتور هلیکوپتر وارد می‌شد، میخکوب ماند. عرقی که روی پیشانی‌ام نشسته بود را با پشت دستکش هایم پاک کردم و گفتم: آن زهرایی که آنجا زیر آن آتش بی‌امان نجاتمان داد اینجا هم کمکان خواهد کرد. با بیمارستان امام حسین(ع) در کرمانشاه هماهنگ و مجروحین را در بیمارستان تخلیه کردیم. همراه سرهنگ سعدینام به قرارگاه نیروی زمینی رفتیم آنجا منتظر ما بودند باید به پاوه می‌رفتیم و نیروهای داوطلب و مهمات را به محاصره شدگان می‌رساندیم اما دستور پرواز نداشتیم همه نیروها جمع شده بودند. بچه‌ها از بلاتکلیفی و انتظار خسته شده بودند، با خبرهایی که رسیده بود اگر دیر می‌جنبیدیم همه قتل عام شده بودند، نگاهمان برای آخرین بار در هم گره خود. منف مصیب مرادی، هاشم فتحی،بلادی، طاعتی و حتی بچه های دیگری که به عنوان همراه با ما راهی شده بودند، انگار با زبان بی‌زبانی به هم می‌گفتیم اگر تا چند دقیقه دیگر کسی بیرون نیامد خودمان پرواز کنیم و به کمکشان برویم. مسئولیتش هم به گردن خودمان، در حال تصمیم گیری بودیم که در ساختمان باز شد یک نفر بیرون آمد لبهای مرادی با دیدن او مایوسانه باز شد، به خشکی شانس، این هم نظامی نیست، نگاه‌هایمان به طرف او برگشت، مردی با محاسن سفید و سری کم مو به طرفمان می‌آمد کتابی هم زیر بغلش بود. کتاب را باز کرد و شروع کرد به خواندن، حرکاتش توجهمان را جلب کرد گفت: کدامیک از شما امروز صبح بالای شهرستان پاوه پرواز کرده‌اید؟ در گرداب جواب دادن و ندادن غوطه‌ور بودم که بگویم من روی پاوه پرواز کرده‌ام که در سالن باز شد و تیمسار فلاحی فرمانده نیروی زمینی بیرون آمد، فریاد زد بچه‌ها استارت بزنید. آقای چمران نیز همراه ما می‌آید. اسم چمران که آمد یکباره همه خشکمان زد، تازه یادم آمد که او را بارها در تلویزیون دیده‌ام و نامش را بارها شنیده‌ام. مرادی بلند شد: بچه‌ها بدوید به طرف هلیکوپترها و استارت بزنید دکتر و تیمسار فلاحی وارد هلی‌کوپتر من شدند و در بین راه تمام قضیه را مو به مو برای دکتر شرح دادم. همراه با سه فروند هلیکوپتر نفربر و کبری در حالی که حامل 40 نفر داوطلب مسلح و مقدار زیادی مهمات بودیم به طرف پاوه می‌رفتیم. ارتفاع شمشیر را که پشت سر گذاشتیم پاسگاه و محل درگیری را به دکتر نشان دادم چند لحظه با دوربین نگاه کرد و گفت: مهاجمان در 200 متری پاسگاه هستند. سریع باید اقدام کنیم. پی در پی به ما شلیک می شد به یک متری که رسیدیم یکی از مهاجمین شیشه جلو هلیکوپتر را مورد هدف قرار داد، فتحی فریاد زد زعفرانی بکش بالا هدفش تو هستی، فرصت هیچگونه عکس‌العملی نبود اولین گلوله اش شیشه را سوراخ کرده از کنار کلاه پروازم گذشت. دکتر با پشتیبانی هلیکوپتر کبری و نیروهای داوطلب از هلیکوپتر پیاده شد و به طرف مهاجمین یورش برد. تیمسار فلاحی و سرهنگ سعدینام به طرف پاسگاه رفتند و من اوج گرفتم و به هلیکوپتر اولی و دومی گفتم جای من بنشینند. اولین هلیکوپتر طاعتی بود که موفق شد و دومی مصیب مرادی بود. او هم با وجود این که لوله‌های هیدرولیکش مورد اصابت قرار گرفته بود به هر ترتیبی که بود بارش را زمین گذاشت و از مهلکه خارج شد، اما نقص فنی پیدا کرده بود، سریع به سوی پایگاه کرمانشاه رفت، من به خاطر فرمانده پایگاه باید می‌ماندم ولی وجود هلیکوپتری که طاعتی خلبان آن بود ضرورتی نداشت، در فکر دستور برگشت به او بودم که دوبار صدای اف‌ام بلند شد: شاهین، پرواز مگه نمی خواهید زخمی ها و شهدای ما را ببرید؟ فورا به طاعتی گفتم: برو پایین من و کبری بالای سرت مانور می‌دهیم با پایین هم هماهنگ می شویم که کمک کنند، به هرحال طاعتی نشست و با تعدادی زخمی و شهید از زمین بلند شد و رفت و فقط ما ماندیم از همان بالا تماس گرفتم و گفتم چکارکنم؟ پیام دادند برای بردن فرمانده بیا پایین من هم به پایین رفته و نشستم در حالی که داخل هلیکوپتر تعداد زیادی مجروح و شهید بودند به همراه فرمانده پایگاه زیر آتش گلوله از زمین کنده شدیم. در پایگاه کرمانشاه که نشستیم نگاه‌های من و فتحی و سعدینام و بقیه به کف خونین هلیکوپتر و بدنه سوراخ سوراخ شده آن افتاد، هیچ کس باور نمی‌کرد که با این وضعیت ما سالم آنجا هستیم. مشغول خوردن ناهار بودم که دوباره ابلاغ کردند باید به پاوه پرواز کنم این بار کمک من خلبان مرادی بود هلیکوپتر را عوض کردم و هلیکوپتری که پر از نیروهای داوطلب و آذوقه و مهمات بود تحویل گرفتم و به سوی پاوه پرواز کردم. این بار هلیکوپتر جنگی همراهم پرواز کرد، در این ماموریت هم چندین گلوله به زیر و بدنه هلیکوپتر اصابت نمود از آخرین پرواز آن روز که برگشتم هوا داشت رو به تاریکی می رفت و بیشتر بچه‌های پایگاه هنوز کنار باند پرواز چشم به راه من بودند. وقتی پیاده شدم پاهایم قدرت راه رفتن نداشت، صدای خسته نباشیدهای بچه‌ها خستگی فعالیت آن روز را از تنم خارج کرد ولی نگرانی وضعیت دکتر چمران و سایرین در روح و جانم مانده بود. ما روانه خانه‌هایمان شدیم و فرماندهان پایگاه به قرارگاه رفتند تا برای فردا برنامه‌ریزی کنند. فردای آن روز که پرواز داشتیم در پاوه وضع وخیم‌تر از روز پیش بود وقتی به ارتفاعات شمشیر رسیدیم دوباره تماس برقرار کردم. شخص دیگری پشت دستگاه نشسته بود مشکوک شدم و خواستم که با خود دکتر صحبت کنم، اما از پایین به طرف ما تیراندازی شد و ما اوج گرفتیم و کمی دور شدیم دوباره صدای اف ام به گوش رسید: شاهین، پرواز- شاهین، پرواز من چمرانم. صدای دکتر را که شنیدم خوشحال شدم و با شوق گفتم دکتر مهمات آورده‌ام، برای نشستن راهنماییم کن، دکتر با انگلیسی شروع به صحبت و راهنمایی ما کرد. این بار هم با توکل به خدا و همت دکتر نیروها را پیاده و تعدادی زخمی و شهید را با خودمان برگرداندیم و با تمام احتیاطی که به خرج دادیم باز هم سه گلوله به هلیکوپتر اصابت کرده بود، بعد از ظهر یکبار دیگر به پاوه نیرو و مهمات بردیم در پایگاه کرمانشاه همه آماده بودند و اصرار داشتند که به ما کمک کنند، دوباره وضعیت همچنان بحرانی بود و هر دو طرف زیر آتش گلوله، تنها موقعیت خوب دکتر و همراهانش واقع شدن در پاسگاه و در ارتفاع بود والا در همان روز اول همه را نابود می‌کردند. بعد از گذشت سه روز از درگیری و محاصره و با وجود اعزام پشت سر هم نیروهای کمکی باز هم از در و دیوار مهاجم می‌بارید، شهر تا اندازه‌ای در اختیار گروهک ها قرار گرفته بود، مردم بی‌سلاح بودند و مناطق شهر هم به علت درگیری شدید و عدم وجود جای امن برای نشستن هلیکوپترها و پیاده کردن نیرو، قابل استفاده نبود فقط فرود آمدن مختص به محوطه پاسگاه شده بود. بعد از بازگشت به پایگاه دو فروند هلیکوپتر آماده برای پرواز به پاوه بودند، محموله آنها هم مهمات بود باز هم به علت آشنایی به محل سرپرستی به من واگذار شد، یک فروند را خودم برداشتم و فروند دومی را دو نفر از خلبان های پایگاه هوانیروز اصفهان به سرعت از جا کنده شدیم و به سوی پاوه بال گشودیم بالای شهر که رسیدیم هنوز اطمینان نداشتیم که دکتر و نیروها زنده باشند، دوباره با بی‌سیم تماس گرفتم و گفتم فقط با دکتر حرف می‌زنم، صدای شاهین- پرواز دکتر بگوشم که رسید آرامش عجیبی سراپایم را فرا گرفت. او را از نحوه ماموریت و محموله مطلع کردم، مثل روز قبل با زبان انگلیسی دستور نشستن و راهنمایی را صادر کرد و هلی‌کوپتر دومی به علت عدم آشنایی قادر به نشستن نبود با تماس رادیویی به او گفتم: دقت کن وقتی من نشستم و محموله را خالی کردم بعد از بلند شدن درست در جای من بنشین و بلافاصله ارتفاع را کاستم و در همان محل دیروزی پایه‌ها را زمین گذاشتم گلوله بود که از اطراف مثل رگبار به سویمان شلیک می کردند، هر جعبه مهمات که تخلیه می‌شد به جایش چند شهید و زخمی جایگزین می‌کردند، آخرین جعبه را که پایین گذاشتیم صدای نگران دکتر در رادیو پیچید، دستور داد سریعا از زمین بلند شوم در حال برخاستن بودم که یک مرتبه چهره تیمسار فلاحی را کنار شیشه دیدم با دست اشاره می‌كرد که باید با ما بیاید. به درجه‌دار(کروچیف) همراهمان اشاره کردم که او را سوار کند با نگرانی اشاره به داخل هلیکوپتر کرد و گفت: جا نداریم کجا سوار شود؟ با فریاد گفتم او را بکش روی شهدا و زخمی‌ها، به هر زحمتی شد تیمسار فلاحی نیز داخل شد. در حین بلند شدن با آقای وجدانی تماس گرفتم که به جای ما بنشیند، جنگنده کبرایی هم که به عنوان محافظ همراه ما بود شدیدا درگیر عملیات بود. موقعیت هلیکوپتر دومی را به او گفتم و به سوی کرمانشاه سرعت گرفتم. دو دقیقه ای از حرکتمان نگذشته بود که صدای نگران خلبان کبری از رادیو برخاست، هلیکوپتر را زدند و سقوط کرد، آه از نهادمان برآمد. هلیکوپتری که همراه با خلبان شجاع آن چندین روزعملیات، حمل نیرو مجروح را انجام داده بود اکنون مورد اصابت قرار گرفته بود. سراسیمه پرسیدم موقعیت خلبان چطور است؟ جواب داد هنوز چیزی معلوم نیست، شما حرکت کنید من باز تماس می گیرم. فورا به پایگاه کرمانشاه اطلاع دادم که تیم نجات برای کمک آنها پرواز کند. شهدا و مجروحین را در بیمارستان کرمانشاه تخلیه کردیم و به پایگاه برگشتیم، تیمسار فلاحی هم برای تماس و گزارش موقعیت دکتر و نیروها به تهران به قرارگاه رفت. همزمان با نشستن ما در پایگاه هلیکوپتر نجات هم نشست وقتی با خلبان آن تماس گرفتم گفت: هلیکوپترش مورد اصابت قرار گرفته و برگشته وبه علت حجم زیاد آتش حتی نتوانسته به زمین بنشیند بی‌اختیار دوباره از جاکنده شدم وبه طرف پاوه پرواز کردم تنها کاری که انجام دادم تماس با ستاد عملیات و برج بود، هر چه اصرار کردند که بدون هماهنگی پرواز نکنم، اهمیتی ندادم. بعد از ارتفاعات شمشیر دوباره تماس برقرار شد به دکتر گفتم آمده‌ام خلبان‌های هلیکوپتر ساقط شده را ببرم دستور بدهید آماده باشند من دارم می‌نشینم. دکتر به قسمت شرق و گوشه پاسگاه راهنماییم کرد از همان بالا هلیکوپتر سانحه دیده را به خوبی مشاهده می‌کردم قسمت دم متلاشی شده بود و کابین جلو نیز درهم شکسته بود، زنده ماندن خلبان فقط یک معجزه بود زمین که نشستم آنها را آوردند. خلبان محمد رضا وجدانی دردم شهید شده بود و خلبان مهدوی به علت ضربه‌ای شدید و اصابت گلوله به گلویش نصف گردنش بریده شده بود، مهدوی روی برانکارد بود و هنوز نفس می کشید آنها را داخل هلیکوپتر گذاشتند ما به سرعت به سوی بیمارستان کرمانشاه پرواز کردیم. سروانی از نیروی ویژه در کنار مهدوی خوابیده بود و با نفس مصنوعی سعی می‌کرد او را تا بیمارستان زنده نگهدارد با وجود این که منطقه امن نبود مجبور بودم در ارتفاع پایین پرواز کنم در بیمارستان، مهدوی را سریع به بخش اورژانس و خلبان وجدانی را به بخش شهیدان سردخانه منتقل کردند از همانجا دوباره پرواز کرده و در پایگاه کرمانشاه نشستم. گزارش وضعیت وخیم خلبان مهدوی را که برای فرمانده پایگاه گفتم دستور داد دوباره به بیمارستان برگردم تا با درخواست هواپیما از تهران او را به بیمارستان‌های مرکز انتقال دهیم، متاسفانه وقتی به بیمارستان رسیدم مسئولین گفتند که مهدوی هم شهید شده است. خلبان وجدانی اولین و خلبان مهدوی دومین شهید هوانیروز در بعد از انقلاب است: گزارش وضعیت این چند روزه از طریق تیمسار فلاحی به تهران و سقوط دو فروند هوایپما و هلیکوپتر و به شهادت رسیدن سه خلبان و همچنین مشکلات پروازی و رساندن نیرو و مهمات همه دست به دست هم دادند و باعث شدند تا از تهران دستور تخلیه پاسگاه و پاوه و نجات دکتر و نیروهای در محاصره صادر شود. فردای شهادت شهید مهدوی و شهید وجدانی وقتی وارد پایگاه شدم، سرهنگ سعدینام مرا احضار کرد و با دادن امریه‌ای (پاکتی سربسته) گفت باید به دکتر ابلاغ نمایم که سریعا منطقه و پاسگاه را ترک و عقب نشینی نماید، با توجه به این که من قادر به ترک هلیکوپتر نبودم به سعدینام پیشنهاد دادم که خودش نیز با ما همراه شود، فرمانده پایگاه موافقت کرد و همان لحظه بدون کروچیف به طرف پاوه پرواز کردیم ، نبردن نفرات اضافی به این خاطر بود که بتوانیم افراد بیشتری را نجات دهیم. بالای پاسگاه که رسیدیم درگیری به شدت جریان داشت هیچکدام فکر نمی‌کردیم که دکتر زنده مانده باشد با همان رمز دوباره تماس برقرار کردم خوشبختانه این بار نیز خود دکتر با همان خونسردی همیشگی ما را راهنمایی کرد تا بتوانیم در زیر آتش سنگین موفق به نشستن شویم. سعدینام با دادن امریه به دکتر چند دقیقه‌ای با او صحبت کرد و تمام موانع موجود را برایش تشریح کرد، اما هر چه تلاش کرد که او را مجبور به ترک منطقه کند موفق نشد، جواب دکتر این بود که ما تا آخرین قطره خونمان خواهیم جنگید ما هنوز نمی‌دانستیم که دلیل پافشاری شهید چمران برای مقاومت چیست؟ اصرار بیش از حد فایده نداشت و ماندن ما باعث وخیم تر شدن وضعیت آنها می‌شد، زیرا که تمام هدف مهاجمان زدن هلی‌کوپتر بود، این بار نیز سرتاسر کابین را پر از شهید و زخمی کردیم و زیر رگبار گلوله بلند شدیم اصابت پشت سرگلوله‌ها را در همان دقایق کوتاه به وضوح در زیر و بدنه هلی‌کوپتر حس می‌كردیم وقتی در پایگاه کرمانشاه به زمین نشستیم دقیقا 16 گلوله به هلیکوپتر اصابت کرده بود. بعداز ظهر همان روز دوباره چندین پرواز پی درپی از نیرو و آذوقه ومهمات به طرف پاوه داشتیم شهید کشوری، خلبان محمدی، علیزاده و تعداد دیگری از پرسنل هوانیروز آن روز به کرات به پاوه پرواز داشتند و مهاجمان و اطراف دکتر و نیروهایش را پاکسازی می کردند. مقاومت مردانه شهید چمران درس بزرگی برای بچه‌ها شده بود و سعی می‌کردند او را تنها نگذارند، من در این فکر بودم که چرا دکتر شدیدا در این منطقه مقاومت می‌کند ما در آینده می توانستیم با بسیج نیرو دوباره پاوه را به دست آوریم، به هر حال آخرین پروازم را به سمت پاوه انجام دادم ارتفاع شمشیر را که پشت سر گذاشتم دو فروند کبری را دیدم که درگیر با مهاجمان بودند. شهید کشوری هدایت یکی از آنها را به عهده داشت، موقعیت خودم را گفتم و از او خواستم که مواظب من باشد، برای نشستن پایه های هلیکوپتر را که زمین گذاشتم شهید چمران با لبخند به طرفم دوید مثل همیشه خونسرد، متبسم و نورانی، دستی روی شانه‌ام گذاشت و با لحن مهربانی گفت: زعفرانی اجرت با خدا، این چند روز خیلی زحمت کشیدی، زبانم یاری هیچگونه حرفی نداشت در حای که نیروها در حال پیاده شدن بودند پرسیدم دکتر چه دلیلی دارد که شما آنقدر اصرار دارید که مقاومت کنید نگاهی به من کرد و گفت: مگر نمی‌دانی که این جمعه روز قدس است که امام اعلام کرده اگر پاوه سقوط کند چه انعکاس بدی در سطح جهان برای ایران و انقلاب خواهد داشت، پاوه به هر قیمتی که هست نباید سقوط کند، من مات و مبهوت به او نگاه می‌کردم و او همچنان حرف می‌زد. آن موقع بود که فهمیدم این شهید بزرگوار با آگاهی از وضعیت از هم گسیخته ارتش با چه بینشی به انقلاب نگاه می‌کند آخرین بوسه ها را به سر و روی هم نشاندیم و من به طرف پایگاه کرمانشاه پرواز کردم. همزمان با نشستن من در پایگاه یک هواپیمای C130 نیز بلافاصله در پانصد متری عملیات برزمین نشست و تعداد بی‌شماری نیرو از آن خارج شد، تعجب و خوشحالی تمام وجودم را فرا گرفته بود از هلیکوپتر پیاده شدم تمام خلبانان و پرسنل شجاع هوانیروز را دیدم که با تجهیزات به طرف هلیکوپترها می‌روند، از یکی پرسیدم چه خبر شده، اینها کجا می‌روند او با خوشحالی خبری به من داد (صدور دستور امام در مورد شکست حصر پاوه) که شنیدن آن خبر جزو زیباترین و پر برکت ترین خاطرات من در طول زندگی بود من هم با شنیدن این خبر خدا را شکر کردم و پیشانی عبودیت و بندگی به زمین گذاشتم و سجده شکر بجا آوردم و نفس راحتی کشیدم. منبع: «گذری بر حماسه پاوه»؛ معاونت تحقیقات اداره كل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان کرمانشاه» http://tebyan.net/?pid=934&articleID=394678 http://new.sajed.ir/detail/2261