Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

صمد لطافتی

یادگار دفاع مقدس
  • Content count

    1,542
  • Joined

  • Last visited

Community Reputation

15421 Excellent

1 Follower

About صمد لطافتی

  • Rank
    ژاندارم
  • Birthday ۶۷/۰۷/۰۵

Contact Methods

  • جنسیت مرد

Profile Information

  • شهر TEHRAN

Recent Profile Visitors

1,271 profile views
  1. احمد چلبی: اگر ایران و امریکا به تفاهم نمی رسیدند، صدام سقوط نمی کرد! دیپلماسی ایرانی: خاورمیانه یکی از پیچیده ترین و بغرنج ترین مناطق جهان از لحاظ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی محسوب می شود. در این میان عراق، کشوری که در سال ۱۹۲۱ تاسیس شد، یکی از پیچیده ترین و در عین حال حساس ترین کشورهای این منطقه بوده است. کشوری که گذرش از پادشاهی به جمهوریت توام با سیری از تحولات بوده و تا رسیدنش به ثبات نسبی در دوران حکومت رژیم بعث نیز سرشار از اتفاقات بی نظیر بوده است. دوران حزب بعث را می توان از تلخ ترین و خون بارترین وقایع دوران تاریخ عراق توصیف کرد. دوره ای که سراسر در جنگ گذشت و خشونت بی اندازه هیئت حاکمه تاریخی بی نظیر را برای خاورمیانه رقم زد. اما این دوره به اندازه ای در خود رمز و راز دارد که با وجود کتاب های بسیار هنوز کنه بسیاری از مسائل غامض باقی مانده و بسیاری از حقایق بیان نشده است. برای همین انتظار می رود باز هم کتاب ها درباره عراق نوشته شوند و قصه های عجیب و غریب بی شماری از آن شنیده شود. کتاب “عراق از جنگ تا جنگ/صدام از این جا عبور کرد” از جمله کتاب هایی است که تلاش دارد از چهار زاویه بر بخش هایی از دوران تاریک رژیم بعث و پس از آن نوری بتاباند و حقایقی را بر ملا کند. این کتاب که توسط غسان الشربل، روزنامه نگار مشهور لبنانی و سردبیر روزنامه الحیات نوشته شده در حقیقت مصاحبه با چهار مقام سابق عالی رتبه عراقی است که هر کدام از دیدگاه خود به توصیف تاریخ عراق در دوران مسئولیتشان پرداخته اند. دیپلماسی ایرانی در چارچوب سلسله مصاحبه ها و مطالبی که هر هفته منتشر می کند، این بار به سراغ این کتاب رفته است که در این جا یک صد و پنجمین بخش آن را می خوانید: قصه یورش امریکایی ها به خانه ات در بغداد چیست؟ این حادثه به سه دلیل اتفاق افتاد. اول عملیاتی بود که علیه جریان صدر در بغداد و نجف انجام دادند. و من در آوریل ۲۰۰۴ در شورای حکومت داری علیه آن موضع گرفتم. دوم قضیه اخضر الابراهیمی بود که سازمان ملل او را به عنوان نماینده خود به بغداد فرستاد. در اولین سفرش گزارشی به دبیر کل آن وقت سازمان ملل، کوفی انان نوشت که در آن حمله شدیدی به کردها و شیعیان کرد. و او هم این گزارش را در مجمع خواند که جنجال گسترده ای به پا کرد. پیشنهاد دادیم که کمیته ای برای پاسخ به انان تشکیل شود. کمیته شامل دکتر محمود عثمان و حمید مجید موسی و دکتر ابراهیم جعفری و من می شد. تشکیل جلسه دادیم و پاسخ انان را نوشتیم، در آن اشاره ای به ابراهیمی نکردیم، اما در توضیح واکنشمان نشان دادیم که از بازگشت او استقبال نمی کنیم. آن پاسخ را رئیس شورای حکومتداری، سید محمد بحرالعلوم امضا کرد و به انان فرستاده شد. وقتی که بریمر آن را دید، مانع از ارسال آن شد. بعد از ۴۸ ساعت به مشاور ویژه بوش در امور عراق، سفیر رابرت بلکویل رسید. بریمر با من تماس گرفت و خواستار تشکیل جلسه شد. وقتی که به کاخ رفتم، به همراه او بلکویل را دیدم که از من پرسید: چرا علیه ابراهیمی می ایستی؟ جواب دادم برای این که معتقدم ابراهیمی می خواهد چیزی شبه وضعیت عراق در دوران صدام از ناحیه ارتباطاتش با کشورهای عربی و این که چه کسی بر قدرت در بغداد حاکم باشد، دوباره برقرار کند. و توضیح دادم همه کاری که ما انجام دادیم با هدف تغییر این وضعیت بود، و معتقدم که ابراهیمی برای ما مشکلاتی ایجاد می کند. بلکویل جواب داد که ابراهیمی شانس اعتماد انان به خود را دارد، همچنین اعتماد رئیس جمهور بوش را که دو بار با او دیدار کرده است. به او گفتم: با همه احترامم به این شخص مهم و تاریخی که دارد، می خواهم یادآور شوم که او سفر انان برای دیدار با صدام در فوریه ۱۹۹۸ را ترتیب داد، با این هدف که او را از قضیه بازرسین نجات دهد. نیم ساعت بعد از صحبت های ما بلکویل از بریمر خواست که اتاق جلسه را ترک کند، و رو به من کرد و گفت: آیا می دانی من کیستم؟ من نماینده شخصی رئیس جمهور بوش هستم. وضعیت تو در کاخ سفید چندان مناسب نیست. به او گفتم: حالا که چی؟ گفت: اگر رو در روی سیاست های رئیس جمهور بوش بایستی، همه وزنه ایالات متحده را برای فشار به تو منتقل می کنیم. جواب دادم که با این بهانه نمی توانی مرا راضی کنی، و جلسه را ترک کردم. نکته سومی که بریمر را بسیار عصبانی کرد، این بود که من به او در شورای حکومتداری می گفتم که تو تنها صاحب امضا برای اموال عراق هستی، حواست باشد چگونه خرجشان می کنی. مشکلاتی در محاسبات وجود دارد. این مساله او را عصبانی می کرد. یکی از دوست های من در شورای حکومتداری به من هشدار می داد که اگر بخواهی مسائل مالی را دائما مطرح کنی بریمر تو را اذیت خواهد کرد. بعدش سازمان امنیت مرکزی امریکا قضیه دادن اطلاعات به ایران را به راه انداخت. آیا واقعا اطلاعاتی به ایران داده بودی؟ قطعا نه. این اتهام واقعا سخیف است. گفتند که من به ایرانی ها گفتم که چگونه ایالات متحده توانست کد ارتباطاتشان را باز کند. و افسر اطلاعاتی ایرانی این اطلاعات را با همان کد به تهران فرستاد. هر کسی که اطلاعات ساده ای از کارهای امنیتی داشته باشد، درک می کند که چنین چیزی غیرممکن است. تحقیقات بزرگی انجام شد. و امریکایی ها نفهمیدند که چگونه این اطلاعات به دست ایرانی ها رسید. خیلی ها را متهم کردند، اما به هیچ چیز نرسیدند. بعد از آن در نوامبر ۲۰۰۵ به ایالات متحده رفتم تا با مسئولان آن جا از جمله معاون رئیس جمهور و وزیر امور خارجه و وزیر دفاع و وزیر بازرگانی و وزیر خزانه داری و مشاور امنیت ملی دیدار کنم. اولین تماس میان تو با «سی آی ای» چه وقت بود؟ در سال ۱۹۹۱ در لندن. آیا آنها خودشان به دنبال این تماس بودند؟ من ارتباطاتی با وزارت امور خارجه امریکا داشتم که در بیروت در سال ۱۹۷۱ آغاز شده بود. اولین تماس کردها با امریکایی ها در خانه من در بیروت انجام شد. با «سی آی ای» چه وقت؟ نماینده ای از سوی ملا مصطفی بارزانی که دبیر سیاسی «حزب دموکراتیک کردستان»، حبیب محمود کردیم بود، آمد. به وقتش با عادل عسیران تماس گرفتم، و او هم با یک لبنانی که در سفارت امریکا کار می کرد تماس گرفت و از او خواست شخصی را برای یک دیدار مهم بفرستد. و به این ترتیب دیپلماتی امریکایی در بخش سیاسی سفارت به خانه ما در بیروت فرستاده شد. در امان با سفیر امریکا در اردن، ریچارد فیتس در ابتدای جنگ عراق – ایران آشنا شدم، و به او شرح دادم که پیش بینی می کنم چه اتفاقاتی بیفتد. فیتس بعدا در امان مسئول وقت بخش حافظ منافع امریکا در بغداد، توماس ایگلتون که بعدا سفیر در دمشق شد را آورد، و ما جلسه ای برای بحث درباره اوضاع تشکیل دادیم که سه ساعت طول کشید. بعد از آن با نمایندگان امریکا در امان در دهه هشتاد تشکیل جلسه دادم. همه آنها صدام را تایید می کردند، و بحث های شدیدی بر سر آن انجام دادیم. ارتباطات با آنها ادامه یافت. در اواخر دهه هشتاد قبل از این که امان را ترک کنم، از طریق دوستم، پیتر گالبرت که بعدا سفیر ایالات متحده در کرواسی شد با رئیس کمیته روابط خارجی در مجلس نمایندگان امریکا، کلیبورن بیل آشنا شدم. او با کلیبورن بر سر طرح قانونی که بعدا علیه صدام بر سر درآمد یک میلیارد دلاری او به شکل تسهیلاتی که از طریق وزارت کشاورزی امریکا به دست می آورد، کار می کرد. بعد از آن قانون منع صدام صادر شد که جلوی دولت رونالد ریگان که می خواست به موجب قانونی اختیاراتی به رئیس جمهور بدهد که این کمک ها را به صدام بدهد، گرفت. چه وقت روابط تو با ایران آغاز شد؟ از خیلی وقت. پدر من با ایران روابطی داشت، و بعد از آن من در سال ۱۹۶۹ این روابط را ادامه دادم. تا این که انقلاب اسلامی شد و من به در تنظیم روابط میان ایرانی ها با جنبش کرد در عراق سهیم شدم. همچنین کار انتقال جنازه مرحوم ملامصطفی بارزانی از امریکا به ایران برای خاکسپاری در آن جا در سال ۱۹۷۹ را تسهیل کردم، قبل از این که به عراق در سال ۱۹۹۳ منتقل شود. بنابراین روابط تو با ایران به موازارت روابطت با امریکایی ها بود؟ بله، قطعا. معتقد بودم که کار ما موفق نخواهد شد اگر نوعی تفاهم ضمنی برای موفقیت آن میان امریکا و ایران به دست نمی آمد. و این اتفاق هم افتاد؟ و قطعا هم این اتفاق افتاد. ادامه دارد…
  2. صدام بعد از دیدار با ابراهیم یزدی چه گفت؟ خاورمیانه یکی از پیچیده‌ترین و بغرنج‌ترین مناطق جهان از لحاظ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی محسوب می‌شود. در این میان عراق، کشوری که در سال ۱۹۲۱ تاسیس شد، یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال حساس‌ترین کشورهای این منطقه بوده است. کشوری که گذرش از پادشاهی به جمهوریت توام با سیری از تحولات بوده و تا رسیدنش به ثبات نسبی در دوران حکومت رژیم بعث نیز سرشار از اتفاقات بی‌نظیر بوده است. دوران حزب بعث را می‌توان از تلخ‌ترین و خون‌بار‌ترین وقایع دوران تاریخ عراق توصیف کرد. دوره‌ای که سراسر در جنگ گذشت و خشونت بی‌اندازه هیات حاکمه تاریخی بی‌نظیر را برای خاورمیانه رقم زد. اما این دوره به اندازه‌ای در خود رمز و راز دارد که با وجود کتاب‌های بسیار هنوز کنه بسیاری از مسائل غامض باقی مانده و بسیاری از حقایق بیان نشده است. برای همین انتظار می‌رود باز هم کتاب‌ها درباره عراق نوشته شوند و قصه‌های عجیب و غریب بی‌شماری از آن شنیده شود. کتاب «عراق از جنگ تا جنگ/ صدام از اینجا عبور کرد» از جمله کتاب‌هایی است که تلاش دارد از چهار زاویه بر بخش‌هایی از دوران تاریک رژیم بعث و پس از آن نوری بتاباند و حقایقی را برملا کند. این کتاب که توسط غسان الشربل، روزنامه‌نگار مشهور لبنانی و سردبیر روزنامه الحیات نوشته شده در حقیقت مصاحبه با چهار مقام سابق عالی‌رتبه عراقی است که هر کدام از دیدگاه خود به توصیف تاریخ عراق در دوران مسئولیتشان پرداخته‌اند. «دیپلماسی ایرانی» در چارچوب سلسله مصاحبه‌ها و مطالبی که هر هفته منتشر می‌کند، این بار به سراغ این کتاب رفته است که در اینجا سومین بخش آن را می‌خوانید: (۳) مقدمه به قلم غسان الشربل؛ نیمه‌های شب زنگ تلفن سپهبد نزار الخزرجی، رئیس ستاد ارتش عراق در حالی که در منزلش بود به صدا در آمد. دوم آگوست ۱۹۹۰ بود. به سرعت به دفتر کل فرماندهی رفت و دبیرکل ارتش، ژنرال علاء الجنابی به استقبالش آمد و با عبارت کوتاهی گفت که «اشغال کویت را تمام کردیم.» الخزرجی رایحه فاجعه را استشمام کرد و احساس اهانت کرد. مدت کوتاهی بعد وزیر دفاع، عبدالجبار شنشل از راه رسید و الجنابی به سرعت به استقبال او رفت و‌‌ همان جمله را تکرار کرد. این اتفاقی است که تنها در عراق می‌افتد. ارتش کشور همسایه‌ای را مورد تاخت و تاز قرار می‌دهد بدون اینکه رئیس ستاد ارتش و وزیر دفاع از آن خبر داشته باشند. اعتراض وارد نیست، در جمهوری صدام حسین هیچ کس جرات بالا بردن انگشت سبابه خود را ندارد. چند روز بعد این دو مرد تقاضای دیدار با «جناب رئیس‌جمهور» می‌کنند. مثل همیشه مکان دیدار سری است. هر دو وارد یک کاروان (متصل به خودرویی دیگر) می‌شوند و به منطقه رضوانیه می‌رسند، سپس صدام می‌آید. توجیه می‌کند که می‌خواسته است از حفظ عامل شوک‌آور استفاده کند و تردید هم نمی‌کند که بگوید «کویت را آزاد کرد»، توسط واحدهایی که مستقیما وابسته به او هستند. هیچ عمارتی شادی و ابتهاجی از خود نشان نمی‌دهد. واکنش جامعه جهانی بسیار شدید بود. مثل مرد تحت پیگردی شد که گویی دستور بازداشت یا ترور او صادر شده است. به استثنای همراهان بسیار نزدیکش، هیچ کس از ماجرا خبر نداشت، از جمله رئیس ستاد ارتش که شب برای خواب به اتاقش رفته بود. به این ترتیب وابستگی به تفنگ و زندگی سری‌ای که ترتیب آن را داده بود، افزایش یافت. این قصه‌ای است که الخزرجی برای من در روستای سوگوی دانمارک در یک شب یخبندان تعریف کرد. گفت که صدام شخصا جنگ کویت را در حضور دامادش حسین کامل و فرد بسیار نزدیکش علی حسن المجید، ملقب به «شیمیایی» طرح‌ریزی کرد. گزارشی درباره علی حسن المجید که پشت آن تصمیم صدام وجود داشته است، وجود دارد که «حمله ویژه‌ای» به حلبچه صورت بگیرد و این شهر را آن چنان غرق در بمب‌های شیمیایی کنند که همه اجساد در آن سرد شوند. وی تاکید می‌کند که صدام حسین به تجربه رهبر اتحاد جماهیر شوروی ژوزف استالین اعتقاد داشت و شاید حتی معتقد بود که خود بعد از صلاح‌الدین بارز‌ترین رهبر است. دو ماه بعد از تصدی پست ریاست جمهوری، صدام حسین در سپتامبر ۱۹۷۹ در نشست جنبش عدم تعهد که در هاوانا برگزار شد، شرکت کرد. در مقر محل اقامتش از وزیر امور خارجه ایران، دکتر ابراهیم یزدی که بعد از پیروزی «انقلاب اسلامی» به این سمت منصوب شده بود، استقبال کرد. صلاح عمر العلی، نماینده عراق در سازمان ملل نیز در آن جلسه حاضر بود. صلاح دوست قدیمی صدام بود. او در ۱۷ جولای ۱۹۶۸ زمانی که صدام بر کاخ [ریاست جمهوری] مسلط شد در کنار او بود، بعد از آن روز او عضو شورای رهبری انقلاب و کادر رهبری قُطری حزب بعث شد. در ظاهر دیدار «سازنده و ایجابی» بود. بعد از آن صدام به باغ رفت و به دنبالش صلاح‌الدین که تلاش می‌کرد رئیس‌جمهور را بر بهبود روابط با ایران امام خمینی به رغم وجود حساسیت‌ها و نگرانی‌ها ترغیب کند، رفت. اما با این حرف صدام شوکه شد: «صلاح مراقب باش. این فرصت شاید هر صد سال یک بار به وجود آید. این فرصت امروز به دست آمده است. سرهای ایرانی‌ها را خواهیم شکست و هر وجب به وجبی که اشغال کرده‌اند را باز خواهیم گرداند. و شط العرب [اروند رود] را هم باز خواهیم گرداند.» صلاح متحیر خیره نگاه می‌کرد و صدام افزود: «این حرف راه‌حل مسالمت‌آمیز و انسانی برای حل مشکلات با ایران را ابدا نمی‌خواهم بار دیگر از زبانت بشنوم. خودت را برای سازمان ملل آماده کن. بشنو چه به تو می‌گویم. سرهای ایرانی‌ها را خواهم شکست و وجب به وجب محمره [خرمشهر] تا شط العرب [اروند رود] را باز خواهم گرداند.» یک سال بعد از حرف‌هایی که در هاوانا زده شد جنگ عراق – ایران آغاز می‌شود، جنگی که صد‌ها هزار نفر را به کشتن داد و فجایع انسانی و مالی به دنبال آورد و زمانی که بعد از ۸ سال این جنگ متوقف شد، رهبر عراقی شادی خود را مخفی نکرد وقتی که گفت: «زنده ماندم و شنیدم که [امام] خمینی می‌گوید جام زهر را می‌نوشم و آتش‌بس را می‌پذیرم.» اما کسی که «پیروز» از «قادسیه صدام» خارج شده بود و از اینکه لقب «نگهبان دروازه‌های شرقی» را گرفته بود شاد بود بدون تاخیر با جنگ کویت عملیات انتحاری انجام می‌دهد. این چیزی بود که از صلاح عمر العلی کسی که می‌گوید چگونه با مسلسل به همراه صدام حسین وارد دفتر احمد حسن البکر شد تا از شر نخست‌وزیرش العابر عبدالرزاق النایف در ۳۰ جولای ۱۹۶۸ خلاص شود، شنیدم. صدام، نایف را از کاخ تا فرودگاه کشاند و او را به تبعید فرستاد. ۱۰ سال بعد گلوله صدام موفق شد تا نایف را در لندن از پای درآورد و او را به گور بفرستد. در ابتدای دهه هفتاد بغداد اعلام کرد توطئه‌ای را کشف کرده که مورد حمایت ایران بوده و می‌خواسته است که حکومت بعث را سرنگون کند، در پی آن ده‌ها افسر اعدام شدند. دو نفری که متهم به انجام این توطئه بودند یکی سرهنگ عبدالغنی الراوی و دیگری عبدالرزاق النایف بودند. برای دهه‌ها این اعتقاد وجود داشت که این توطئه ساخت و پرداخته خود بعثی‌ها بود. خانواده النایف را در امان دیدم و کیف‌ها و اوراقی که از خود به جا گذاشته بود را بررسی کردم، روشن شد که نایف خیلی زود در می‌یابد که صدام توطئه مجموعه را شکست داده و قبل از رسیدن موعد اجرای آن به تهران رفته است. در ریاض راوی آن را پیدا کردم و درباره این توطئه پرسیدم، جوابم را با این پیش فرض قدیمی داد که او دیداری با محمدرضا شاه پهلوی در چارچوب تلاش برای سرنگونی حزب بعث انجام داد و اینکه این کشور ۱۰ میلیون دلار هزینه انجام این توطئه را متقبل شده است. صدام این تلاش ایرانی‌ها را برای سرنگونی حکومت بعث فراموش نکرد. وی جنگ با کرد‌ها در سال ۱۹۷۵ را نیز فراموش نکرد که با میانجی‌گری هواری بومدین، رئیس‌جمهوری الجزایر به امضای توافق الجزایر با محمدرضا شاه پهلوی انجامید. صدام قبول نمی‌کرد که تاریخ بنویسد او برای نجات حکومتش از یک وجب از خاک عراق کوتاه آمد و برای همین بعدا آنچه در این باره در هاوانا گفت را اجرا کرد. ...ادامه دارد...
  3. با سلام. چشم استاد عزیز و جناب ناشناس. مطالبی که فرمودید اشاراتی در کتاب بدانها شده و حتما برای مطالعه قرار خواهم داد. ولی کل کتاب را دانلود نکرده اند تا بتوانم از میان آنها انتخاب کنم بلکه بخشهایی را که قابل دسترسی و خواندنی هستند را در سایتهای مختلف قرار داده شده که من بیستر از منبع دیپلماسی ایرانی انتخاب و در انجمن قرار میدهم. شاید بیش از نیمی از کتاب به علل و انگیزه حمله به عراق و اتفاقات پس از آن تا دستگیری صدام و مصاحبه با وی در زندان و همچنین اوضاع داخلی و سیاسی عراق در آن مدت زمان پرداخته و این مطالب هم به صورت پراکنده و به قولی درهم در منابع موجود است بطوری که قبلا هم چند بار اشاره کردم . برای مثال مطلبی از چگونگی دستگیری صدام میبینیم و مطلب بعدی از چگونگی به قدرت رسیدن او را در منابع مختلف قرار داده شده و سپس از خیانت و لو رفتن محل اختفای پسران او و سپس به اخلاق و خصوصیات صدام در خانواده میگویند و بعد چند مطلب در باره جنگ با ایران و کویت و به همین صورت... و من هم سعی کردم تا جایی که امکان دارد بیشتر بخشهایی را انتخاب کنم که در ارتباط با ایران و مسایل پیرامون جنگ و با ما و پیرامون آنرا انتخاب کنم تا مورد پسند شما دوستان عزیز باشد که کمی وقت گیر است ولی چشم حتما مطالبی در این موارد را در هر کجای کتاب دیدم برایتان در انجمن قرار خواهم داد.
  4. با سلام امروز در تیتر درشت خبر صفحه اول یکی از روزنامه های صبح خواندم که : پروازهای روزانه به نجف چندین برابر بیشتر از پروازهای استانبول و دبی است ! و این نشان دهنده ارادت مردم و علاقمندی زیارت اهل بیت است. به خدا قسم بزرگترین گناه سواستفاده یا بدرفتاری با این مردم است که بدون هیچ ادعا از جان و مال خود مایه میگذرند و به این سفر معنوی میروند. سالهای بسیار زیادی است که ساخت ضریح طلا و گنبد مزار این معصومین را از طلا و نقره و پلاتین با دستان هنرمندان ایرانی ساخته میشود و به عراق ارسال میشود تا نصب شود و اینها همه نشانه ارادت این مردم است و هیچ سود مالی برای کشورمان ندارد و صواب زیارت برای همه شیعیان جهان است . آنگاه میبینیم یا میشنویم که چطور باز هم پول اضافه و غیر قانونی از این زوار گرفته میشود و چطور با هموطنانمان با بی احترامی و بداخلاقی در فرودگاه نجف برخورد میشود که البته این افراد حتما از اقلیت مردم عراق هستند ( البته برخورد تند و بی احترامی برخی از کارکنان فرودگاه در نجف با ایرانیان را یکی از اعضای خانواده خود من برایم تعریف کرده ) وضعیت هتلها و سرویس دهی هایی که در این سفرها ارایه میشود اصلا در شان و مقام ایرانیانی که با پرداخت پول بسیار بیشتری در سفرهای هوایی پرداخت میکنند نیست . در نظر بگیریم که کم نیستند زواری که سعی میکنند با کمترین هزینه به زیارت نجف و کربلا بروند که ایام محرم و بخصوص اربعین برای این عزیزان بسیار مناسبتر است. التماس دعا.
  5. با سلام. بله درست است. البته همانطور که در ابتدای این تایپیک نیز گفتم به علت زیاد بودن فصلها و فسمتهای کتاب فقط بخشهایی را انتخاب کردم که خواندنی و جالب باشد و ترتیب تاریخ وقایع هم به هم خورده برای مثال از جنگ با ایران بخشی انتخاب شده و سپس به جنگ با کویت یا حملات متحدین به عراق بخشهایی انتخاب شده و سپس دوباره به بخشی از جنگ با ایران پرداخته ام و... فقط به خاطر اینکه اولا در تمامی منابع هم به همین ترتیب وقایع را قرار داده اند و بعد به کلی گویی پرداخته و دوما اگر میخواستم به ترتیب از ابتدای به قدرت رسیدن صدام و چگونگی آن و شروع اختلافات مرزی ایران و عراق از پیش از انقلاب شروع کنم و به جنگ با ایران بپردازم و همینطور ادامه دهم تا سرنگونی صدام و ماجراهای دادگاه و اعدام و عراق پس از جنگ بپردازم بسیار وقت گیر و خسته کننده میشد و بهتر بود کل کتاب را بخش به بخش شروع به تایپ کنم و جلو بروم که امکانش نیست و البته همه شما دوستان از بسیاری از آن وقایع اطلاع دارید پس بهتر دیدم تا فقط بخشهای خواندنی تر را گلچین کنم که مربوط به ما باشند و یا مطالب جذاب و خواندنی باشند و به صورت پراکنده در تایپیک قرار دهم.
  6. وقتی صدام در اعدام فرماندهانش تردید کرد... پس از نیمه های شب، اطلاعات آشکاری دریافت کردیم که حاکی از آغاز عملیات عبور نیروهای نامنظم ایران (سپاه و بسیج) و ایجاد سرپل بود. خیلی زود این اطلاعات را در اختیار سپاه سوم قرار دادیم، ولی سرتیپ ستاد «جواد اسعد شیتنه» فرمانده لشگر سوم، این اطلاعات را باور نکرد. مدیر اطلاعات نظامی شخصاً از طریق تلفن با او مذاکره کرد، ولی جواد اسعد پاسخ داد که چیزی مشاهده نکرده است. مدیر اطلاعات نظامی به او پاسخ داد: «عملیات عبور ایرانی ها نه صددرصد، بلکه یک میلیون در صد آغاز شده است.» ولی فرمانده سپاه سوم زرهی هیچ اقدامی نکرد، تا این که ایرانی ها سرپل مستحکمی را ایجاد کردند و از آن جا حمله خود را به طرف مواضع مقدم این لشگر آغاز کردند. نیروهای خط مقدم این لشگر نیز به جای آن که طرح از پیش تعیین شده را اجرا کنند، اقدام به عقب نشینی کردند. جواد اسعد، خیانت و یا تبانی نکرده بود؛ یک افسر ترسو هم نبود، ولی بدون داشتن دیده بان و یا شبکه ارتباطی خوب بر نظر شخصی خویش اصرار ورزید و دست به اقدام اشتباهی زد که طبق قانون باید فراخوانده می شد. اقدام او موجب ایجاد یک شکاف خطرناک در دیواره دفاعی ما گردید و جنگ را در وضعیت سختی قرار داد. این اقدام نادرست، وضعیت جبهه را به نفع نیروهای ایرانی تغییر داد و ایران توانست تعدادی از لشگر های سپاه پاسداران و نیروهای پیاده و نیروهای زرهی خود را که به دنبال نبردهای دزفول، شوش از روحیه خوبی برخوردار بودند در منطقه مستقر نماید. شلیک فشردة موشک های «لونا» نیز نتوانست هیچ نتیجه ای به بار آورد و نیروهای ایرانی خود را به سد خاکی «الادامه» که وظیفه دفاع از عقبه خرمشهر را به عهده داشت، رساندند. این سد خاکی به خط مقدم و خطرناک نیروهای عراقی تبدیل شد. نیروهای ما به طرف مرزهای شرقی بصره عقب نشینی کردند. مرحلة بعدی حمله، عبور از سد خاکی الادامه بود تا شهر خرمشهر کاملا به محاصره بیفتد. در این جا لازم بود که فرمانده کل نیروهای مسلح دست به اقدامی بزند، ولی او از این کار ناتوان بود. به بصره بازگشتم و نامه ای با امضای مدیر اطلاعات نظامی، خطاب به فرماندهی کل نیروهای مسلح تنظیم کردم و در آن نسبت به ضعف نیروهای دفاع کننده از شهر خرمشهر هشدار دادم. مرا به قرارگاه شعبه حزب بعث در بصره فراخواندند. در آن جا اعضای فرماندهی کل تشکیل جلسه داده بودند. فرمانده لشگر 11 که وظیفه دفاع از اطراف خرمشهر را بر عهده داشت، یعنی سرتیپ ستاد «سعید محمد فتحی» نیز به این جلسه فراخوانده شده بود. بحث بین من و او پیرامون پایین بودن سطح استحکامات آغاز شد. او با من مخالفت ورزید و گفت: «استحکامات آن جا قوی و نفوذناپذیر است و سرهنگ دوم ستاد، «وفیق سامرایی» برای بازدید از مناطق این لشگر، باید از قرارگاه لشگر عبور می کرد.» با وجود این که او از این جهت از قرارگاه عبور نکرده بودم، حق داشت، ولی در بحبوحه یک جنگ دشوار، رعایت قرارداد در توان من نبود. مدیر اطلاعات نظامی در جمع فرماندهان چنین گفت: «امیدواریم که نقطه نظرات سرهنگ دوم ستاد، وفیق سامرایی درست نباشد.» چند روز بعد از این جلسه، در دفتر مدیر شبکه اطلاعات منطقه جنوبی در بصره، با رئیس ستاد مشترک ارتش و مدیرکل اطلاعات نظامی ملاقات نمودم. رئیس ستاد مشترک ارتش از من خواست دیدگاه هایم را درباره وضعیت دفاعی خرمشهر توضیح دهم. من گفتم: «حتی نیم ساعت هم تاب مقاومت نداریم. زیرا وضعیت دفاعی ما در آن جا ضعیف است.» او از سخنان من آزرده خاطر شد و گفت: «پس چه کاری باید انجام دهیم؟» هنوز چند روزی نگذشته بود که همین دو نفر بار دیگر، صبح هنگام به همین محل آمدند و معلوم شد که سرتاسر شب گذشته را نخوابیده اند. شنشل گفت: «وفیق، چیزی نمانده بود که دیروز در پی حمله به دیوارة دفاعی خرمشهر، همه چیز تمام شود.» من گفتم: «این حمله یک حرکت برای محک زدن بود، نه برای یک حمله واقعی.» ساعت ده شب 23-24 می 1982 در فضای باز حوالی سد الادامه مستقر شدم. این سد با آغاز حملة ایرانی ها، اساسی ترین خط دفاعی خرمشهر بود. شاهد تیراندازی متقابل بودم. هنوز چیزی از شب نگذشته بود که تیراندازی ها قطع شد. یقین کردم مقاومت مدافعان در هم شکسته است و نیروهای ایرانی دیواره دفاعی سد را درهم شکسته اند و تا رسیدن به اروند، به پیشروی خود ادامه می دهند. خرمشهر و اطراف آن و نیروهای دفاع کننده به محاصره افتادند. صدها نفر از افسران و سربازان، مجبور شدند خود را درون اروند بیفکنند. عرض این رود خانه بیش از ششصد متر بود. سربازان برای نجات از اسارت و رسیدن به کرانة دیگر، خود را به رودخانه انداختند و تعداد زیادی از آنها در مرکز رودخانه غرق شدند. هنگامی که این خبر به صدام رسید، به لشگر 7 پیاده به فرماندهی سرلشگر ستاد «میسر ابراهیم الجبوری» که در آن هنگام سر تیپ ستاد بود، دستور داد محاصره شهر را در هم بشکند و نیروها را مستقر کند، وگرنه او و اعضای ستاد لشگر، همگی اعدام خواهند شد. با توجه به موازنة قوای موجود و وضعیت روحی نیروها، این خواسته غیر ممکن بود. لشگر 7 در دستیابی به هرگونه پیشروی ناکام ماند و برای اولین بار صدام در اجرای حکم اعدام در صحنه جنگ تردید به خود راه داد و در اعدام فرمانده این لشگر، یعنی سرلشگر ستاد «صالح القاضی» فرمانده لشگر سوم زرهی، سرتیپ ستاد «جواد اسعد شیتنه» سرتیپ «نزار النقشبندی» و سرهنگ «عبدالهادی» از تیپ 412 پیاده درنگ نمود. این عملیات که ایران آن را «بیت المقدس» نام نهاد به پایان رسید و ایران، خرمشهر را که [امام] خمینی آن را خونین شهر، یعنی شهر خون و صدام آن را «خاکریز بصره» می خواند، باز پس گرفت. ما و نیروهای ایرانی رودرروی یکدیگر، بر روی سد مرزی بین دو کشور صف آرایی کردیم.... صدام دربارة سال 1982 گفته است: «سال 82؛ و تو چه می دانی که سال 82 چیست؟» او با این تعبیر سعی داشت دشواری شرایط این سال را بیان نماید. از: ویرانی دروازة شرقی هنوز چیزی از شب نگذشته بود که تیراندازی ها قطع شد. یقین کردم مقاومت مدافعان در هم شکسته است و نیروهای ایرانی دیواره دفاعی سد را درهم شکسته اند و تا رسیدن به اروند، به پیشروی خود ادامه می دهند. خرمشهر و اطراف آن و نیروهای دفاع کننده به محاصره افتادند. صدها نفر از افسران و سربازان، مجبور شدند خود را درون اروند بیفکنند. عرض این رود خانه بیش از ششصد متر بود. سربازان برای نجات از اسارت و رسیدن به کرانة دیگر، خود را به رودخانه انداختند و تعداد زیادی از آنها در مرکز رودخانه غرق شدند. ما و نیروهای ایرانی رودرروی یکدیگر، بر روی سد مرزی بین دو کشور صف آرایی کردیم.... صدام دربارة سال 1982 گفته است: «سال 82؛ و تو چه می دانی که سال 82 چیست؟» با این تعبیر سعی داشت دشواری شرایط این سال را بیان نماید... ...ادامه دارد...
  7. کشوری که گذرش از پادشاهی به جمهوریت توام با سیری از تحولات بوده و تا رسیدنش به ثبات نسبی در دوران حکومت رژیم بعث نیز سرشار از اتفاقات بی نظیر بوده است. دوران حزب بعث را می توان از تلخ ترین و خون بارترین وقایع دوران تاریخ عراق توصیف کرد. دوره ای که سراسر در جنگ گذشت و خشونت بی اندازه هیئت حاکمه تاریخی بی نظیر را برای خاورمیانه رقم زد. اما این دوره به اندازه ای در خود رمز و راز دارد که با وجود کتاب های بسیار هنوز کنه بسیاری از مسائل غامض باقی مانده و بسیاری از حقایق بیان نشده است. برای همین انتظار می رود باز هم کتاب ها درباره عراق نوشته شوند و قصه های عجیب و غریب بی شماری از آن شنیده شود. کتاب "عراق از جنگ تا جنگ/صدام از این جا عبور کرد" از جمله کتاب هایی است که تلاش دارد از چهار زاویه بر بخش هایی از دوران تاریک رژیم بعث و پس از آن نوری بتاباند و حقایقی را بر ملا کند. این کتاب که توسط غسان الشربل، روزنامه نگار مشهور لبنانی و سردبیر روزنامه الحیات نوشته شده در حقیقت مصاحبه با چهار مقام سابق عالی رتبه عراقی است که هر کدام از دیدگاه خود به توصیف تاریخ عراق در دوران مسئولیتشان پرداخته اند. دیپلماسی ایرانی در چارچوب سلسله مصاحبه ها و مطالبی که هر هفته منتشر می کند، این بار به سراغ این کتاب رفته است که در این جا چهل و ششمین بخش آن را می خوانید: شیوه عجیب صدام در اعدام اعضای حزی بعث این همه کینه صدام به السامرائی برای چه بود؟ اگر از بدترین دشمنان بعثی ها درباره وجهه عبدالخالق السامرائی بپرسی از او تعریف و تمجید می کنند. انسان بی گناه و خالص و مخلص و پاک و زاهد در همه چیز بود. صدام او را کشت برای این که در رفتارش نمونه ای مخالف او را مطرح می کرد. او از اعضای رهبری قومی و قُطری در شورای رهبری انقلاب بود و مسئول دفتر فرهنگ ملی حزب بود. نمونه ای خلاف نمونه صدام که غرق در قدرت و ظاهرسازی و زیاده روی و زوال سنت ها و رسوم به تمام معنا بود. صدام افزایش محبوبیت السامرائی را در داخل و خارج حزب زیر نظر گرفت. طوری که وجودش منبع فشار او شد. وقتی که دستور تعیین اعضای رهبری قطری حزب برای تصدی وزارت خانه ها صادر شد به او وزارت کار و امور اجتماعی رسید. او این سمت را رد کرد و در مواضع خود پافشاری کرد به این اعتبار که بهتر است به خدمت به حزب و مردم ادامه دهد، درهای دفترش همیشه به روی همه باز بود. بهانه ای که برای حذف او استفاده شده به این ترتیب بود: وقتی که توطئه ناظم کزاز، مدیر سازمان امنیت کل در سال 1973 کشف شد و شکست خورد، کزاز از طریق دستگاه اطلاع رسانی پیشنهاد داد که دیداری در منزل عبدالخالق السامرائی انجام شود تا مساله را روشن کند. کزاز خانه السامرائی را انتخاب کرد برای این که در این قضیه در هیچ طرفی نبود. صدام از عمد مساله را این گونه تفسیر کرد که این دلیلی است بر این که السامرائی با کزاز هم دست است. او را به زندان انداخت و علیه او حکم اعدام صادر کرد. حکومت او را مجبور کرد که به دلیل وجود فشارهای داخلی و خارجی از اجرای حکم خودداری کند. او را در زندان نگه داشت تا این که متعهد شد او را بکشد. صدام در خلال کشف توطئه رفقا گریه کرد؟ بله گفت که ناراحت است و در چشمانش اشک حلقه زد تا احساسات حاضران را برانگیزد. او بازیگری واقعا ماهر بود. کشتاری استثنائی بود. غانم عبدالجلیل مدیر دفتر صدام، و عدنان الحمدانی به مثابه نخست وزیر، محمد محجوب، وزیر آموزش عالی، محمد عایش، وزیر صنایع، محی الدین المشهدی، مدیر کل شورای رهبری انقلاب، همه را اعدام کرد بدون این که خم به ابرو بیاورد. آیا داستان تعمد مشارکت هم حزبی ها در اعدام آنها را تایید می کنی؟ این مساله بسیار خطرناکی بود. این شیوه ای بود که در آن بزرگترین تعداد مردم را درگیر آن کرد. صدام رهبران حزب را در استان ها احضار کرد و آنها را به گروه هایی تقسیم کرد. و هر مجموعه را مکلف کرد که یکی از اعضای رهبری را اعدام کند. روشن بود هر کس شلیک نکند به خودش شلیک می شود. رهبران حزب را مجبور کرد که در کشتن توطئه گران مشارکت کنند. تصور کن چنین اتفاقی چه بازتاب سلبی ای در داخل حزب داشت، و چقدر روابط میان مردم پیچیده شد. تصور کن احساس یک عضو حرب را که مجبور به اعدام عضوی از رهبری شود بدون این که قانع شده باشد او گناهکار است. بعدا صدام سفرای عراقی را هم فرا خواند و آنها را اعدام کرد یا به زندان انداخت. محمد صبری الحدیثی، معاون وزیر امور خارجه و مرتضی الحدیثی که سفیر عراق در اتحاد جماهیر شوروی بود، اعدام شدند و ده ها افسر و پرسنل نظامی به زندان افتادند و زیر شکنجه هایی قرار گرفتند که اصلا برای انسان قابل تصور نیستند. روایتی هست که می گوید صدام خودش در شکنجه ها مشارکت داشت؟ من حقیقتا دلیل یا سندی در این زمینه ندارم. می گویم که صدام کارهای بسیاری کرد و خمیرمایه بسیاری از کارها بود. باید در بازگوی حوادث امانت دار باشیم. واقعیتش این است که من فکر نمی کنم حالا این مساله چندان هم مهم باشد. حتی اگر او شخصا در شکنجه ها مشارکت نداشته باشد مسئولیت وقوع چنین کاری به گردن او است چرا که او تصمیم اصلی و نهایی را در سازمان امنیت می گرفت. ...ادامه دارد...
  8. با سلام. هیچی دیگه ... با این حساب فکر کنم بزودی از دست جاسوی های مدرن تو دستشویی خونمون هم از امنیت کافی برخوردار نباشیم !
  9. با سلام و تشکر از استاد ابراهیمی عزیز به خاطر این مطالب بسیار جالب. سابقه استفاده از حیوانات برای انجام عملیات جاسوسی و حتی انتحاری به جنگ جهانی اول و دوم میرسد برای مثال سگها را نوعی تربیت کرده بودند که از بچگی برای پیدا کردن و گرفتن غذا میبایست با اشاره مربی به محلهایی مشخص در ادوات زرهی بروند مانند شنی تانک یا زیر زره پوش محلهایی بودند که سگها همیشه در آن محلها غذای خود را میافتند. در عملیات جهت ضربه زدن به دشمن در هنگام نیاز پس از گرسنگی دادن به سگها مواد منفجره را به آنها بسته و شب هنگام آنها را گروهی یا تک تک به سمت تانکها و دیگر خودروهای زرهی دشمن که به صورت پارک موتوری یا جداگانه در خطوط درگیری توقف کرده بودند هدایت کرده و به سوی هدف فرستاده میشدند و هنگامی که حیوان بیچاره در حال بو کشیدن برای یافتن غذا بودند بمبها منفجر میشدند حالا یا توسط نصب تایمر برای بمبهای زمانی یا کنترل از راه دور . ولی در ارتباط با پرندگان و حیواناتی که برای جاسوسی برای اسراییل بکار گرفته میشوند حتما میدانید بخاطر مخفی ماندن سازمان و کشور جاسوسی کننده و لو نرفتن سازمانهای جاسوسی حتی روی بهپادهای جاسوسی که به آسمان کشوری ثالث ارسال میشوند هیچگونه علامت یا نشانی از محل ارسال شدن این بهپادها در ظاهر آنها نمبینیم و فقط شماره سریالهایی نمادین که بیشتر برای گمراه کردن نوشته میشوند در بدنه آنها چاپ شده که در صورت سرنگونی یا گم شدن و رفتن به کشوری ثالث اثبات اصالت آن کمی مشکلتر شوند که البته با باز کردن و کنترل آن توسط اشخاص متخصص میشود یقین پیدا کرد که این بهپاد جاسوسی ساخت یا متعلق به کدام یک از همسایگان یا نیروهای دیگر خارجی است و چرا ارسال شده ؟ وحتی هیچ غیلمی را درون خود نگهداری نمیکنند و تمامی تصاویر بصورت آنلاین با کدهایی مشخص شده و در لحظه به مرکز کنترل ارسال شده تا اگر این بهپاد در خاک بیگانه به هر علتی فرود آید یا سرنگون شود مشخص نشود که از چه نقاطی عبور کرده و جاسوسی کرده. بعید میدانم که سازمانی مثل موساد بر روی آنها علامت یا نشانی از سازمان جاسوسی اسرائیل بگذارد و به احتمال زیاد اینگونه کارها از سوی دانشجویان دانشگاهها و افراد خاص و صهیونیستهای تند رو و بصورت خود جوش و خود سرانه انجام میپذیرد تا هم پیامی باشد از سمت دانشجویان اسراییلی به اعراب و هم نوعی مانور و تمرین برای آزمایش دستگاههایی که ساخته اند . ولی در هنگام عملیات غیر جاسوسی و آشکار و هنگام حمله و پرتاب موشک یا گلوله باران منقطه ای خاص که قبلا توسط بهپادهای جاسوس فیلمبرداری یا عکاسی و شناسای گردیده دیده ایم حتی پرچم کشور و نام نیروی هوایی یا دریایی آمریکا یا اسراییل یا ایران یا هر کشور دیگر بر روی بهپادهای مهاجم بخوبی نمایان است . همینطور بهپادهایی که برای گشت هوایی و کنترل نقاط حساس به پرواز درمیآیند و امواج تصویر برداری شده را برای شناسایی به صورت آنلاین برای اپراتورهایی که در مراکز کنترل و هدایت نشسته اند ارسال میکنند به صورتی که قبلا هم گفته شد در تکنولژی امروزه درون بهپا جاسوسی و دوربین داخلی آن هیچگونه فیلم یا نواری و هاردی وجود ندار که تصاویر را حفظ کند. با اینهمه پیشترفت در امور نظامی و جاسوسی مشخص نیست که در چند سال آینده چه خواهد شد ؟ آیا دیگر فصل استفاده از هواپیماهای جاسوسی و عکاس مانند فانتوم RF و یا جنگنده های جاسوسی رادارگریز و بسیار پیشترفته تر از آن به سر آمده ؟ آیا در بیست سال یا حتی کمتر دیگر نیازی به خلبانان برای هدایت جنگنده ها خواهد بود ؟ یااصلا با پیشترفت بسیار سریع تکنولژی نظامی و غیر نظامی که روزانه و حتی ساعتی انجام میگیرد کشورهای جلو دار این صنعت شاید اصلا دیگر نیازی به داشتن و استفاده از جنگنده گرانقیمت و خلبانان تحصیل کرده خواهند داشت ؟ و با ساختن بهپادهای فوق سریع و پیشترفته که قادر به حمل انواع بمب و موشک و مسلسل هستند وارد میدان جنگ خواهند شد ؟ البته امروز هم بسیار جلو تر از آنی هستند که ما میدانیم ولی علاقه مند هستند که در یک میدان نبرد واقعی اینها راتست کنند و به همین خاطر بدشان نمیآید که در یک جنگ با یک ارتش واقعی و مجهز درگیر شوند تا بتوانند اینها را تست کنند !!
  10. در مستندی که با سردار سلیمانی در ارتباط با عملیان کربلای 5 صحبت میشد او از عدنان خیرالله به عنوان مقتدرترین و بهترین فرمانده عراقی یاد کرد که شخصا در میدان نبرد به هدایت نیروهایش مشغول میشد . کلا صدام اجازه نمیداد که یک شخص در ارتش از محبوبیت در بین افراد زیر دستش برخوردار باشد و از ترس کودتا در ارتش آنها را با کشتن یا محدود کردن اختیارات از راه برمیداشت.
  11. شما لطف دارید دوست عزیز من نیز فقط اینجا درد و دل کردم ومیدانم شما هم دچار مشکلاتی مشابه هستید . من در این راه یکبار که برای گرفتن نامه شرح حادثه به سمت پاوه میرفتم در کمربندی شهر کنگاور به علت حادثه ای ماشینم چپ شد و به شکر خدا هیچ آسیبی به من وارد نشد ولی ماشین از بین رفت . چه میشد اگر این نامه نگاری ها بصورت الکترونیکی انجام میشد تا برای گرفتن یک نامه چندین ماه معطل نشویم و یا از ترس گم شدنش و یا نبود وقت برای اینکار مجبور شویم خودمان اینهمه راه را تا پاوه یا شهرهای دور و نزدیک برویم و چنین اتفاقاتی بیفتد اگر در آن حادثه اتفاقی برای من میافتاد باور دارم که هیچ کمکی به من نمیشد چرا باید خودمان شخصا به یگان محل خدمت مراجعه کنیم ؟ در بین دهها هزار نفری که برای انجام این کار به شهرهای مختلف رفت و آمد داشتند حتما از این اتفاقات زیاد افتاده . کمترین توقع یک نفر که بنا به وظیفه اش 25 ماه در منطقه جنگی خدمت کرده این است که لااقل بخشی را در این ارگان بزرگ و پر تشکیلات فقط برای انجام کارهای امثال من مشخص کنند تا پیگیری کارمان باشند آیا این توقع زیادی است ؟ البته نباید از انصاف گذشت که افسران و درجه داران دلسوزی هم کم نیستند که با امثال من بسیار خوب برخورد کردند و انصافا کمک زیادی هم کردند تا دوباره به آنجا نروم و همان تاییدیه قبلی را قبول کردند تا پرونده تشکیل شود و یا سری قبل که مجبور شدم شخصا به یگام محل خدمت خود برم در مرز پاوه (نوسود و نودشه ) دیدم که چطور در نوک کوههای بلند همانند زمان جنگ بدون کمترین امکانات درون سنگرهایی که شب با فانوس روشن میشد به نگهبانی از مرزهای مشغول بودند و یک شب هم مهمانشان بودم. ویا در همین ستاد تهران سرهنگی بود بسیار مهربان که شخصا پرونده مرا گرفت و طبقه به طبقه رفت ودر اتاقهای مختلف مهر و امضا گرفت و آمد تحویلم داد اما مقررات را پرسنل محترم نیروی انتظامی مشخص نمیکنند و خودشان هم تابعیت کنند. مشکل مقررات دست و پاگیر اداری است و فراموش شدن تدریجی من و امثال من مشکل فقط اینجاست که مشکلات امثال من فقط باصدور یک کارت حل میشود که نمیشود ! من تنها نیستم هزاران هزار سرباز و افسر و درجه داری که در ژاندارمری خدمت کردند هم با مشکلات مشابه زیادی در گیر هستند . چاره ای هم جز صبر و اطاعت نداریم.
  12. با سلام. متاسفانه درست میفرمایید. خیلی مشکل است که در نهادی خدمت کرده باشید که دیگر وجود ندارد و نیروی انتظامی هم اگر مانند نیروی زمینی ارتش کمی به رزمندگان ژاندارمری که اینک با کمیته و شهربانی ادغام شده ارزش میگذاشتند فقط یک کارت ساده صادر میکرد خیلی خوب میشد کار خودشان هم راحتتر میشد . کارت جانبازی را هم که برای تمدید تحویل دادم گفتند با پست برایتان میفرستیم درب منزل اما پس از چند ماه انتظار و کلی دوندگی که در پلیس بعلاوه ده و پستخانه متوجه شدم یگان صادر کننده اصلا کارت را ارسال نکرده و مجددا بین ستاد نیروی انسانی و رسیدگی به امور جانبازان و بنیاد جانبازان و نیروی انتظامی و اداره مرزبانی نامه نگاری شد تا کارت مفقودی پیدا شود و در نهایت متوجه شدم که فقط به درصدهای بالا تاییدیه برای صدور کارت به بنیاد شهید میدهند مثل قطع عضو و قطع نخاع ( یعنی زمین گیر ) کارت صادر میشود و برای امثال من برگه ای میدهند که در صورت نیاز خاص به مرزبانی نیروی انتظامی مراجعه کنم تا پس از تایید دوباره به ستاد امور پرسنل برگردم و برای آن مورد برگه بدهند. اعتراض کردم که من هم طحالم را از دست دادم و ترکش نارنجک هنوز در بدنم آزارم میدهد قرار شده که کمسیون پزشکی مجددا تشکیل شود و باید دوباره به بیمارستان پاوه و کرمانشاه بروم تا شرح حادثه بگیرم و مجددا ... خلاصه شاید قیدش را زدم . خیالی ها از سربازان مجروح در جنگ به خاطر نداشتن مدرک یا کافی نبودن مدارک دنبال کارشان را نگرفتند و در عوض کسانی را میشناسم که پایشان به جبهه نرسیده دارای کارتهایی هستند که مزایای فراوانی دارد. خلاصه خیلی در حق نیروهای ژاندارمری کم لطفی میشود.
  13. وقتی که صدام قویترین معترض جنگ با ایران را کشت عدنان خیرالله گفت: هیچ چیز از جنگ نمی داند و هیچ مهارتی برای اداره آن ندارد. بر تصمیم گیری ها مسلط شده و همه کارشناسان متخصص امور نظامی را کنار زده است. در کوچک و بزرگ هر چیزی و در ترسیم طراحی ها دخالت می کند، او ما را در معرض شکست ها و بدبختی ها و فجایع در تمامی جبهه ها قرار خواهد داد. به صراحت و با تلخی صحبت کرد. خاورمیانه یکی از پیچیده ترین و بغرنج ترین مناطق جهان از لحاظ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی محسوب می شود. در این میان عراق، کشوری که در سال 1921 تاسیس شد، یکی از پیچیده ترین و در عین حال حساس ترین کشورهای این منطقه بوده است. کشوری که گذرش از پادشاهی به جمهوریت توام با سیری از تحولات بوده و تا رسیدنش به ثبات نسبی در دوران حکومت رژیم بعث نیز سرشار از اتفاقات بی نظیر بوده است. دوران حزب بعث را می توان از تلخ ترین و خون بارترین وقایع دوران تاریخ عراق توصیف کرد. دوره ای که سراسر در جنگ گذشت و خشونت بی اندازه هیئت حاکمه تاریخی بی نظیر را برای خاورمیانه رقم زد. اما این دوره به اندازه ای در خود رمز و راز دارد که با وجود کتاب های بسیار هنوز کنه بسیاری از مسائل غامض باقی مانده و بسیاری از حقایق بیان نشده است. برای همین انتظار می رود باز هم کتاب ها درباره عراق نوشته شوند و قصه های عجیب و غریب بی شماری از آن شنیده شود. کتاب "عراق از جنگ تا جنگ/صدام از این جا عبور کرد" از جمله کتاب هایی است که تلاش دارد از چهار زاویه بر بخش هایی از دوران تاریک رژیم بعث و پس از آن نوری بتاباند و حقایقی را بر ملا کند. این کتاب که توسط غسان الشربل، روزنامه نگار مشهور لبنانی و سردبیر روزنامه الحیات نوشته شده در حقیقت مصاحبه با چهار مقام سابق عالی رتبه عراقی است که هر کدام از دیدگاه خود به توصیف تاریخ عراق در دوران مسئولیتشان پرداخته اند. دیپلماسی ایرانی در چارچوب سلسله مصاحبه ها و مطالبی که هر هفته منتشر می کند، این بار به سراغ این کتاب رفته است که در این جا چهل و نهمین بخش آن را می خوانید: موضع عدنان خیرالله* (بر سر آغاز جنگ با ایران) چه بود؟ چیزی به تو می گویم که نشان می دهد چرا عدنان خیرالله بعدا به دست صدام کشته شد. آیا واقعا فکر می کنی صدام او را کشت؟ ابدا شک ندارم. عدنان خیرالله مخالف جنگ و سیاست های صدام و شیوه او در اداره کشور بود. برگردیم به سراغ دیدارت، کجا انجام شد؟ در همان کاخ جمهوری. برای من ناگهانی بود که بشنوم عدنان به شدت به صدام حمله می کند و درباره او با خشونت صحبت می کند. چه گفت؟ چیزی به این معنا گفت که صدام فردی است که هیچ ارتباطی با ارتش و علوم نظامی ندارد. هیچ چیز از جنگ نمی داند و هیچ مهارتی برای اداره آن ندارد. بر تصمیم گیری ها مسلط شده و همه کارشناسان متخصص امور نظامی را کنار زده است. در کوچک و بزرگ هر چیزی و در ترسیم طراحی ها دخالت می کند، او ما را در معرض شکست ها و بدبختی ها و فجایع در تمامی جبهه ها قرار خواهد داد. به صراحت و با تلخی صحبت کرد. چگونه جرات کرد این گونه صحبت کند؟ من عدنان خیرالله را از مدت های طولانی می شناختم، او از اعضای حزبی قدیم بود و می دانست که من عضویت او را امضا نکردم. فرد نظامی حرفه ای و صاحب نظر در ارتش بود. شکست ها او را به درد آورده بودند و اصرار صدام بر تصمیم هایش باعث شد که ارتش عراق به سمت شکست هدایت شود. به او گفتم اگر ادامه جنگ به همین منوال ادامه یابد ایرانی ها وارد بغداد خواهند شد. با قلبی پردرد با حرف های من موافقت کرد و با من درباره بعضی چیزها صحبت کرد. گفت افسرهای بی تجربه ای را در ارتش به کار گرفته و کارهای مهم را به آنها سپرده است. با درد صحبت از جوان های عراقی ای کرد که وارد درگیرهای سختی می شوند و به شهادت می رسند در حالی که رسانه ها قربانی شدن آنها را فراموش می کنند و تنها درباره صدام صحبت می کنند، او خودش طرح می ریزد و بر اجرای آنها نظارت می کند و خود را سازنده هر پیروزی می داند. از اذهان رسانه های عراقی تصاویر شهدا و بیوه ها را حذف کرده اند و هیچ چیز جز شخص صدام حسین باقی نمانده است. حرف های عدنان خیرالله مرا بیشتر قانع کرد. در ماه جولای که به نیویورک برگشتم نامه استعفایم را فرستادم. واکنش صدام چه بود؟ دامادش، حسین کامل را نزد من فرستاد. مرا در نیویورک دید و از همه راه ها تلاش کرد که مرا قانع کند که از استعفایم منصرف شوم. به من گفت که کشور در جنگ به سر می برد و تو شخصیت معروفی هستی و تاریخی در حزب داری و ایرانی ها از استعفای تو علیه ما بهره برداری خواهند کرد. خواهش می کنم بگذار بر سر راه حلی با هم صحبت کنیم. آماده ایم هر کاری که بخواهی انجام دهیم. پیشنهادهای مالی و کاری داد. برگردیم به سراغ موضوع کشته شدن عدنان خیرالله؟ صدام و خانواده اش و عدنان و افرادی دیگر به عنوان یک سفر خانوادگی به شمال عراق رفتند. در خلال بازگشت عدنان هواپیمای هلی کوپتر او منفجر شد. تفسیر رسمی ای که او ]صدام[ داد این بود که هلی کوپتر در پی یک طوفان سقوط کرد. اما افراد فنی گفتند که این روایت قانع کننده نیست و هلی کوپتر بمب گذاری شده بود. آیا واقعا فکر می کنی صدام او را کشت؟ بله، و بسیاری از عراقی ها نیز کاملا باور دارند که صدام این کار را کرد. عدنان خیرالله صاحب نظر بود و توجه بسیاری به او در ارتش می شد. و همین کافی است تا صدام تصمیم به حذف او بگیرد. در عین حال هیچ تحقیق جدی ای درباره این حادثه صورت نگرفت. در سال 1968 به قدرت رسیدید، آیا صدام در آن روزها هم فکر می کرد که کویت بخشی از عراق است؟ نه. می توانم تاکید کنم که نه صدام و نه دیگران به هیچ وجه چنین اعتقادی نداشتند. اصلا چنین موضوعی مطرح نشده بود و حتی یک بار هم درباره آن صحبت نشده بود. عموما همگی تسلیم این موضوع بودند که مساله کویت تمام شده و کشوری مستقل شده و باید با آن بر اساس واقعیت جدید برخورد کرد. بالاترین انگیزه ای که نزد بعضی ها بود این بود که باید با کشورهایی که مرز مشترک داریم روابط استثنائی داشته باشیم و اصولا کویت در این چارچوب شاید بتواند مساله ای عراقی باشد و نه بیشتر. چرا صدام حسین کویت را اشغال کرد؟ صدام بعد از جنگ با ایران با واقعیت جدیدی روبه رو شد. نیروهای ارتش در طول 8 سال جنگ به یک میلیون نفر رسید و در بسیاری از موارد متمایل به طیف های مختلف شدند. صدام متوجه شد که در برابرش بدهی های سنگینی هست که عراق نمی تواند آنها را پرداخت کند. البته صدام خشنود بود و آن را «پیروزی» برای خود قلمداد می کرد و ماشین تبلیغاتی اش را در این سمت به حرکت انداخته بود. اما هم زمان باید خودش را در برابر واقعیت و وضعیت اقتصادی کشور نیز می داد و می بایست برای مشکلات اقتصادی بدون این که به دنبال دلایل آن باشد، راه حلی می یافت، همچنین عوامل دیگری نیز بودند که می توانستند منجر به سقوط حکومت او شوند. صدام راه حل دیگری بهتر از این که وارد کویت شود و به روی ثروت های نفتی آن دست بیندازد، ندید، شاید از این راه بتواند درباره بدهی ها و نقش آینده خود مذاکره کند. البته این تفسیری سریع و گذرا است اما معتقدم که سنگینی بدهی ها محرک اول او بودند. صدام قبل از این که طرح خود را اجرا کند نبض طرف های متعددی را گرفت بدون این که نیت خود را کشف کند. در همین چارچوب دیدار با آپریل گلاسبی، سفیر امریکا صورت گرفت. از این دیدار و اتفاقات دیگر صدام این گونه برداشت کرد که ورودش به کویت باعث واکنش غیرعادی از سوی غرب نخواهد شد. در مقابل صدام نیت کرده بود که منافع بزرگی در اختیار غرب قرار دهد از جمله کاهش قیمت نفت و باز کردن بازارهای کویت و علاوه بر آن ایفای نقش به عنوان هم پیمانی برای غرب و پلیس در منطقه. شاید از بد شانسی صدام حسین بود که وضعیت بین المللی با محاسبات او هم خوانی نداشت و اتحاد جماهیر شوروی نیز دچار تزلزل شده بود. * ارتشبد عدنان خیرالله طلفاح (۱۹۳۹ – ۱۹۸۹) پسر خیرالله طلفاح، برادر ساجده خیرالله (اولین همسر قانونی صدام حسین)، پسردایی صدام حسین و همچنین وزیر دفاع حکومت او و امیر ارتش عراق بود. وی یکی از اعضای بلندپایه و اصلی رژیم بعث عراق و وزیر جنگ عراق در زمان جنگ ایران و عراق بوده است. او یک بار از سوءقصدی که توسط صدام حسین به وسیله بمبگذاری در هلیکوپتر حامل وی انجام شده بوده جان سالم بدر برد. اما در نهایت در سال ۱۹۸۹ هلیکوپتر حامل وی سقوط کرد و کشته شد. گرچه مقامات وقت رژیم بعث علت سانحه را طوفان شن اعلام کردند اما شواهدی دال بر عمدی بودن این سقوط وجود دارد. پس از این حادثه صدام یکی از میادین شهر بغداد را به نام او نام گذاری کرد.
  14. با سلام. حاج آقا مدیر مگه قرار نبود که عکس بدون نام و موضوع نگذاریم ؟ لا اقل اسم این عزیزان رو تا جایی که میشه بنویس تا بشناسیمشون. ممنون.
  15. با سلام. ایثار گران به کسانی میگوییند که مدتی در جبهه بودند حتی اگر کوچکترین آسیبی ندیده باشند به آنها ایثار گر میگویند و بنیاد شهید و امور جانبازان هیچ مسئوایتی در قبال اینها ندارد و فقط یک نهادی ایجاد شد که یک عده دور هم جمع شوند و حقوق بگیرند.. نیروی زمینی به سربارانی که در زمان جنگ در مناطق جنگی یا عملیاتی و یا امنیتی خدمت کرده باشند کارت ایثار صادر کرده و تحویل میدهد. اما نهادهایی مثل ژاندارمری که دیگر وجود ندارد این کار را نمیکند و نیروی انتظامی برگه صادر میکند اما هیچ گونه حقوق و مزایا یا امکانات و تسهیلاتی برایشان در نظر گرفته نشده و یک خرج تراشی عمیقی بود که برای این عزیزان در نظر گرفته شد ! هزاران نفر که در زمان سربازی به در جبهه بودند برای دریافت کارت به یگان اعزام کننده رفتند . برای مثال یکی که اهل بوشهر یا تهران یا رشت بود و در لشگر خراسان خدمت کرده بود باید به محل فعلی این یگان ( بیرجند یا بجنورد ) میرفت و یکی دو روز میماند تا پرونده اش را ببینند و نامه تایید بدهند و نامه را به امور وظیفه میبرد و با دادن آن نامه و مدارک شناسایی و عکس و فیش بانکی یک کارت ایثار دریافت میکرد و پس کلی هزینه رفت و برگشت و هتل و خورد و خوراک و خوشحال از اینکه ایثارگر شناخته شده به شهر خود برمیگشت و کپی رنگی و بزرگ شده کارت را میزد به دیوار اتاقش و در رویایهایش خوش بود که مثلا وقتی بچه اش بزرگ شد و خواست به دانشگاه برود کلی سهمیه دارد و قرار است به ایثار گران حقوق هم بدهند و از اینکه سالم از جنگ برگشته و یک مدرک معتبر هم دارد عشق میکرد . سالها از این ماجراها میگذرد ... و اما مزایای ایثارگر بودن و داشتن کارت ایثارگری برای ایثار گران : هیچ !