Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

peyman-phantom

کاربر
  • Content count

    32
  • Joined

  • Last visited

Community Reputation

311 Excellent

About peyman-phantom

  • Rank
    کاربر جدید

Contact Methods

  • جنسیت مرد

Profile Information

  • شهر مشهد

Recent Profile Visitors

99 profile views
  1. آقا اصل جمله را ننوشتی: چون می گذرد غمی نیست
  2. با سلام، از تلویریون عراق یادم میاد که یک دفعه آزادگان ما را سوار کامیون های نظامی کرده بودند و در خیابانهای بغداد گردش میدادند، همه دست بسته بودند و در هر کامیون 10 نفر با 4 سرباز مسلح، بر خلاف اسرای عراقی که دخیل الخمینی و اینها میگفتند، از آزادگان ایرانی هیچ کس نه تکانی میخورد و نه به جمعیت نگاه میکرد، شعار جمعیت هم مرگ بر ... بود ، (به فارسی هم میگفتند) تلویزیون آنجا یک برنامه روزانه به فارسی هم داشت که یک قسمتش این بود که یک اسیر را میآوردند که اسم آدرس و اینها را میگفت که به خانواده اش خبر بدهند و بعدش هم در باره نظام حرف میزد.
  3. سلام و تشکر بسیار از IRIAF گرامی، در مورد حملات به نیروگاه اتمی در مقاله نوشته اید که نوبت اول ولی دیگر ادامه ندادید، به هر حال از آنجاییکه سال 1366 ما در بوشهر ساکن بودیم (پایگاه هوایی) یادم میآید که حمله دیگری هم بود که تاسیسات نظامی دیگری را زدند، حالا با این حمله بود یا نه یادم نیست ولی همان وقتها بود، بعدها که از طرف دانشگاه برای بازدید ازنیروگاه رفتیم (سال 70، هنوز تعطیل بود و روسها نیامده بودند)، مهندسین خسارات را تعمیر کرده بودند، گنبد هیچ آسیبی ندیده بود و به گفته مهندس نیروگاه، گنبد برای سقوط یک 747 روی آن مقاومت دارد، البته گنبد در حمله مورد اصابت قرار گرفته بود و محل اصابت بمب (یا موشک) مشهود بود، خساراتی که وارد شده مربوط به تاسیسات جبنی ساختمانهای انتقال نیرو بود، مثل ترانسفورماتور و اینها، که بازسازی هم شده بود، ساخنمان اصلی توربین سالم بود و از آن بازدید کردیم اما وارد گنبد رآکتور نشدیم، گنبد رآکتور دوم هم که آن موقع شاید 10 یا 20 درصد پیشرفت داشت که فکر نکنم تا حالا هم فرقی کرده باشد. دوست و همکلاسی داشتم در دبیرستان که پدرش نیروی دریایی بود و خانه شان در کمپ نیروگاه،ایشان آن روز بیمارستان نیروگاه بود (کسی طرح کاد یادشه؟؟-باید 1 روز هفته بیرون مدرسه کار میکردیم) و جسد مهندس آلمانی را دیده بود و البته زخمی ها و اجساد دیگر را با تشکر
  4. آقا حبیب، یک یا دو صفحه از قلم افتاده، بیزحمت اپلودش کن، تو کفیم
  5. با تشکر از آقای ابراهیمی در سایت مربوط عضو شدم، ولی لینکها کار نمیکنه، خیلی قدیمی از دوستان دیگر کسی سراغ نداره؟
  6. سلام میخواستم بدونم ازدوستان برای تهیه شبیه سازهای سری strike fighters 2 کمک بگیرم؟ کسی میتواند لینک دانلود قرار دهد یا برای تهیه آنها کمک کند؟
  7. جناب تلخک با تشکر از شما که تجربه های خود را از جنگ با ما در میان میگذارید اصولاً سیستم بازرسی و قضایی نیروهای مسلح دارای اشکالات ساختاری است ! شما را در سن 22 سالگی جلو قاضی بردند و تهدید به اعدام کردند،برای جرمی که معلوم نبود شاهد و گزارش کننده آن کیست؟ و خودشان هم نمیدانستند در کجا واقع شده!!! هیچ گونه مشاوره قضایی هم به شما ندادند! حالا وکیل مدافع طلبشان!!! شمایی که مرگ (در راه وطن) را به چشم خود بارها و بارها در جبهه دیده بودید، از قول بازنشستگان ارتش بارها شنیده ام که شانس آوردیم سالم از آن سیستم خارج شدیم.
  8. ای کاش یک نفر از پیشکسوتان و قهرمانان زرهی در انجمن حضور داشت و نظرات خود را راجع به این تانک و مسائل مربوط به زرهی بیان میکرد. در دنیای مجازی هر قدر در مورد هوافضا کارشناس هست، در مورد توپخانه و زرهی کمبود داریم
  9. سلام نه اینجورها هم نبوده،مسیر حرکت پر ماجرایی داشتن، کل اروپا رو دور زدن، موشکها هم روی مدیترانه شلیک شده http://www.mashreghnews.ir/fa/news/498821/%D8%AE%D8%B7-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A8%E2%80%8C%D8%A7%D9%81%DA%A9%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%B9%DA%A9%D8%B3
  10. با سلام و تشکر از مدیریت انجمن و جناب تلخک، باید بگویم که نام این خیابان حتی به نام شهید فرامرز عباسی نیست و تنها به نام فرامرز عباسی شناخته میشود، در صورتیکه اگر از نیروی دیگری بود حتماً به عنوان سردار سرلشکر ... شهید (X) شناخته میشد
  11. سلام خدمت همه دوستان دوستان اگر اهل مشهد باشید و یا آشنایی با شهر داشته باشید می دانید که خیابانی در این شهر هست به نام فرامرز عباسی، برای من که سالهای کودکی و نوجوانیم خارج از مشهد زندگی کرده ام، این نام برایم جدید بود که این شخص کیست ؟؟؟ تا اینکه اتفاقی نقاشی دیواری از این شهید بزرگوار دیدم و فهمیدم که از شهدای ارتش هستند.از آنجایی که درجه ایشان را سزلشکر نوشته بودند نفهمیدم که ایا واقعاً فرمانده لشکر 77 بوده اند یا نه در اینترنت هم مطلب از ایشان خیلی کم هست و ظاهراً خانواده ایشان چندان علاقه ای به حضور رسانه ای ندارند.یک مطلب از ایشان که در نت پیدا کرده ام میگذارم، امیدوارم که باقی دوستان بخصوص جنلب تلخک در این زمینه کمک کنند. خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1390/02/22 شماره انتشار 17833 نويسنده: گروه فرهنگي هنري هنوز تازه ۷ ماه از شروع جنگ گذشته بود و ۳ ماه بود که ما فرامرز را نديده بوديم. آخرين ديدارمان برمي گشت به مرخصي او در بهمن سال ۵۹، هر روز چشم انتظارش بودم. آن زمان خانه ما در سه راهي آب وبرق مشهد بود. در يکي از روزهاي پاياني ارديبهشت سال ۶۰ آقاي درجه داري از لشکر ۷۷ به در خانه ما آمد، اما وقتي متوجه شد که من تنها هستم، نکته خاصي نگفت و پس از گرفتن آدرس شوهرخواهرم، رفت. بعد از آن برادران فرامرز يکي يکي از تهران آمدند خانه ما. اوضاع عجيبي شده بود، گويا همه نکته اي را مي دانستند که من از آن آگاه نبودم بعد از مدتي به من گفتند که فرامرز زخمي شده است و در حال بازگرداندن او به مشهد هستند. شوکه و بهت زده شده بودم. هيچ کس حاضر نبود خبر اصلي را به من اعلام کند. تا نزديک غروب طول کشيد که در نهايت خبر را به من گفتند؛ « فرامرز عباسي شهيد شد». «هما يزديان» همسر امير شهيد فرامرز عباسي است که اين گونه ساعات شنيدن خبر شهادت همسرش را روايت مي کند. اوکه ۱۱ سال قبل از شهادت اين فرمانده سرافراز لشکر ۷۷ پيروز ثامن الائمه به عقد او درآمده است هنوز هم با گذشت ۲۹ سال از شهادت امير «فرامرز عباسي» حضور او را احساس مي کند و مي گويد: «بعد از گذشت اين همه سال هنوز هم فکر مي کنم فرامرز همين گوشه و کنارها حضور دارد؛ احساسش مي کنم». مي گويد: با همسر شهيدش درد دل مي کند. با اين که به خاطر تحصيلات ۲ فرزند پزشکش راهي پايتخت شده است، هنوز هم دل در گرو يارش که در صحن «نو» آقا آرام گرفته است، دارد. وظيفه شناس، خوب و مهربان بود «يزديان» پس از سال ها همراهي اش با فرامرز عباسي، چنين ياد مي کند: از آن زماني که به عقد او درآمدم تا وقتي که شهيد شد ۱۱ سال طول کشيد. در تمام اين مدت با توجه به اين که افسر وظيفه شناسي بود هميشه در ماموريت و مانور و اين گونه برنامه ها حضور داشت. ما صاحب ۲ بچه شده بوديم. اما زياد همسرم را نمي ديدم. او انساني بسيار وظيفه شناس، خوب و مهربان بود و همه خانواده هنوز هم از خوبي هايش ياد مي کنند. من هم با وجود اين که خاطراتم از او کوتاه است و محدود مي شود به هرچند ماه يک باري که از ماموريت ها و برنامه هاي کاري فارغ مي شد، اما فقط از خوبي ها و انسانيت اش به ياد دارم. همه به نيکي از او ياد مي کنند همسر شهيد فرامرز عباسي درباره آن چه دوستان اين شهيد هم از او مي گويند، حرف هايي دارد. سخنانش چنين است: نه اين که من به عنوان همسر شهيد بگويم، همه به نيکي از او ياد مي کنند. همه نزديکانش او را به وظيفه شناسي و خوبي مي شناسند. آخرين ديدار روايت «يزديان» از آخرين ديدارش با شهيد فرامرز عباسي هم جالب توجه است. ديداري که هيچ گاه تکرار نشد. همسر شهيد چنين مي گويد: «شوهرم در همان اولين ماه هاي شروع جنگ و در آبان سال ۵۹ عازم جبهه ها شد. ۳ ماه طول کشيد تا به مرخصي آمد. بهمن همان سال بود که چند روزي پيش ما آمد و در اولين روزهاي اسفند دوباره راهي خط مقدم جنگ شد. آن زمان وقتي به مرخصي آمد من و همه خانواده با در دست داشتن دسته هاي گل به استقبالش رفتيم. وقتي هم که رفت با او خداحافظي کردم و به خدا سپردمش. اما هيچ وقت بازنگشت تا اين که ۳ ماه بعد در بيستمين روز ارديبهشت سال ۶۰ منطقه آبادان و عمليات ذوالفقار به سکوي پروازش تبديل شد و.. در بزرگداشت یاد شهدا؛ فرامرز عباسی، تنها نام یک خیابان نیست! آسیه اکبری: وقتی به موقع سراغ خانواده شهید نیایید همین است که پس از 33 سال همه خاطرات از ذهن انسان پاک می شود. «هما یزدیان» همسر شهید «فرامرز عباسی» است. شهیدی که نامدار است اما از زندگیش چندان اثری در کتابها و سایت ها نیست . از شهید یک دختر و یک پسر به یادگار مانده است خانم یزدیان می گوید: وقتی به موقع سراغ خانواده شهید نیایید همین است که پس از 33 سال همه خاطرات از ذهن انسان پاک می شود. خیلی کلنجار می روم تا همسر شهید «فرامرز عباسی» خاطراتی را بیان کند اما ایشان به جزخاطره ای کوتاه از آخرین دیدار با شهید و خبر شهادت ایشان هیچ خاطره ای بیان نمی کند. پس از خانم یزدیان می خواهم که گفتگو را با پرسش و پاسخ ادامه دهیم و او هم استقبال می کند. همسر شهید در پاسخ خبرنگار ما که درباره شیوه آشنایی اش با فرامرز عباسی می پرسد می گوید: خانواده ما اهل مشهد هستند. آقای فرامرز در مشهد خدمت می کردند و سه سالی با مادرشان مستاءجر خاله مادرم بودند و در همان جا بود که مرا دیدند و مادرشان به خواستگاری ام آمد. آقای عباسی ارتشی بودند پدرم ایشان را دیدند و صحبت کردند و چون مدتی هم بود که با خانواده شان آشنایی داشتیم او را تایید کردند و من هم دیدم ایشان فرد با شخصیتی است قبول کردم.وی درباره روزهای زندگی در کنار شهید می گوید:وقتی ازدواج کردیم همسرم سروان بود. یک سال پس از ازدواج به تهران منتقل شدیم. سه سال تهران بودیم و بچه ها هر دو در تهران به دنیا آمدند سپس به شیراز و سنندج رفتیم و همزمان با انقلاب اسلامی به مشهد برگشتیم.بچه ها 6 و 8 ساله بودند که مهرسال 59 جنگ علنی شد. آبان سال 59 همسرم با لشگر 77 به جبهه رفت. اسفند 59 یک مرخصی آمد و 12 روز پیش ما ماند و آخرهای اسفند 59 دوباره به جبهه رفت و اردیبهشت 60 هم شهید شد. روی هم رفته 6 ماه در جبهه بود. خبرنگار ما از خانم یزدیان از زمان انقلاب و فعالیت های شهید می پرسد؛ او بی ریا و صادقانه در جواب می گوید: فرامرز ارتشی بود و در ستاد ارتش خدمت می کرد او رئیس رکن 3 و زیر ذره بین بود و نمی توانست در فعالیت ها شرکت کند و فرصت هم نداشت که دنبال فعالیت های دیگر برود. و این موضوع هم بود که همه عوامل یک جور فکر نمی کنند که در یک جهت باشند. همان طور که گفتم شهید همسو با وظیفه خود عمل می کرد وقتی هم جنگ شد بدون درنگ به جبهه رفت و فرصتی برای فعالیت های دیگر نشد از آنجا که بسیار وظیفه شناس بود و برای قسمی که در ارتش خورده بود پای بندی داشت با شروع جنگ به جبهه رفت. خانم یزدیان در باره خصوصیت اخلاقی شهید می گوید: خیلی عادی بودند. در محل کار، افسری وظیفه شناس بود و به خوبی ارگانش را سر پرستی می کرد. در خانه هم معمولی و با محبت و خانواده دوست بود. ما یک زندگی معمولی داشتیم من خیلی خاطره به یادم نمانده است تازه دوست هم ندارم خاطراتم را مرور کنم چون برایم خوشایند نیست. وی از آخرین دیدارش با شهید چنین می گوید: وقتی می خواستند به جبهه بروند من خیلی ناراحت بودم حتی بار دوم که می خواست برود گفتم نمی شود شما نروید! از حرف من ناراحت شد و گفت تو چرا این حرف را می زنی من قسم خوردم و این لباس را پوشیدم. من نروم و از این مملکت دفاع نکنم چه کسی برود! خانم یزدیان با افتخار از فرزندان شهید نیز می گوید:دخترم دندانپزشک است و ازدواج کرده و پسرم هم پزشک است و مجرد و اکنون با من زندگی می کند. هنگامی خبرنگار ما از خانم یزدیان عکسی از شهید می خواهد، او در واکنش می گوید: من نه کامپیوترو نه ایمیل بلدم. بهتر است عکس را از روابط عمومی ارتش بگیرید پارسال چندین بنر چاپ کرده بودند. خانم یزدیان پاسخ بقیه پرسش ها را به همرزمان شهید می سپارد.و ما پس از پرس و جوهای بسیار، به کمک روابط عمومی لشگر 77 دو نفر از همرزمان شهید را پیدا می کنیم. گردان 104 سرتیپ دوم باز نشسته امیر «روح ا... سروری» از همرزمان شهید است. او درباره «فرامرز عباسی» می گوید: من و «فرامرز» در رکن دوم ارتش خدمت می کردیم و او بدون اغراق از ورزیده ترین و مثبت ترین افسرانی بود که در آن زمان در ستاد لشگر داشتیم. با حرکت لشگر 77 به جنوب برای پاکسازی شرق کارون به دلایلی ایشان از رکن 3 منفک شد وسرپرست گردان 104 شد. این واحد در حساسترین منطقه یعنی فیاضیه مستقر و مشغول هدایت یگان خود در خط بود. تا دو ماه هر چند روزی یک بار ما برای بازدید از مناطق خدمت ایشان هم می رفتیم، و در این دیدارها دقت و وظیفه شناسی شهید قابل توجه بود. وی در ادامه می گوید: من سه روز قبل از شهادتش او را دیدم به یاد دارم برای یک مرخصی چند روزه می خواستم به مشهد بیایم، به فرامرز گفتم اگر در مشهد کاری داری انجام دهم ایشان یک نامه دادند که برای خانواده شان در مشهد ببرم. به مشهد که رسیدم با خانمم به خانه ایشان رفتیم و نامه را تحویل دادیم وقتی می خواستیم خداحافظی کنیم دختر کوچولویش ما را ول نمی کرد و از ما می پرسید که بابام کی می آید و ... من گفتم که من می روم و ایشان می آید. وقتی به منطقه برگشتم قرار شد که ایشان پس از 48 ساعت با هواپیما به مشهد برود. زمانی که 8 صبح من در خدمت فرمانده لشگر به منطقه رفتیم به اولین پاسگاه که رسیدیم متوجه شدیم ایشان لحظاتی قبل با شلیک خمپاره دشمن در منطقه فیاضیه هنگام رتق و فتق امور در خط به شهادت رسیده است و این خاطره برای من بسیار غم انگیز است. امیر سروری که خود از فرماندهان به نام لشگر 77 است، در ادامه از خصوصیات اخلاقی شهید می گوید: شهید فرامرز عباسی انسان بسیار والایی بود. او برابر منطق ارتش با سربازان و افسران برخورد می کرد در ظاهر محکم و در عین حال به شدت انسان و علاقمند به سربازان بود. هر ماموریتی که به ایشان ابلاغ می شد مشکلی را مطرح نمی کرد و در هر شرایطی فرمان فرمانده اش را اطاعت می کرد. فرامرز عباسی از قهرمانان تیراندازی ارتش بود که در مسابقات بین المللی ارتش های جهان شرکت می کرد. و این یک افتخار برای ارتش ایران بود. شهید افسر شجاعی بود و از نظر من مصداق کامل شعری بود که می گوید: صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را - تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید. تا جنگ با هم بودیم سرتیپ دوم امیر «علی صدیق زاده» یکی دیگر از همرزمان شهید در یک گفتگوی تلفنی می گوید: من ایشان را از سال 43 می شناسم فرامرز اهل کرج بود زمانی که من فارغ التحصیل شدم و به مشهد آمدم اتفاقی با او در یک واحد بودیم در سال 44 با هم در زاهدان بودیم. فرامرز فرزند آخر خانواده اش بود و همیشه همراه مادرش بود. او مادرش را تقدیس می کرد خیلی به او رسیدگی می کرد حتی پس از ازدواج، مادرش با او زندگی می کرد. سال 46 با هم به پادگان مزدوران منتقل شدیم، من فرمانده گروهان بودم و در صف خدمت می کردم و ایشان در رکن 3 گردان خدمت می کرد. امیر «صدیق زاده» روزهای خوبی را در کنار دوست و همرزمش شهید «فرامرز عباسی» گذرانده است. او می گوید: وقتی ماموریت ما در زاهدان تمام شد ما چند تا افسر بودیم که سابقه خدمت خوبی داشتیم برای همین ما را به لشگر مشهد برگرداندند اخلاق خوبی داشت با همه دوست بود ایشان از نظر ادبی، طنز گفتار بود. امیر صدیق زاده که تا زمان جنگ با شهید عباسی بوده است، از آخرین دیدارش با شهید می گوید: اردیبهشت ماه سال 60بود که من می خواستم به مرخصی بیایم ایشان در گردان 104 در فیاضیه بودند من از ماهشهر به ایشان زنگ زدم که آقا فرامرز! اگر به مرخصی می آیی برگ مرخصی از لشگر بفرستم تا با هم برویم. گفت: من الان نمی آیم هفته دیگر می آیم. من به مشهد رفتم روز پس از آمدنم. به مشهد، امیر سروری به من زنگ زد که آقا یک خبر ناخوشایند دارم و بی مقدمه خبر شهادت فرامرز را به من داد، من با تاثر فراوان به لشگر آمدم تا برای مراسم دستورات لازم را بدهم. در دفترم نشسته بودم که خانم فرامرز به پادگان و به دفتر من آمد بی خبر از اتفاقی که افتاده بود، احوالپرسی کردیم و ایشان گفتند؛ ماشینم بنزین ندارد، آن زمان تهیه بنزین سخت بود، به سرباز رکن سوم گفتم سوئیچ را بگیرد و باک را از پمپ لشگر پر کند. سرباز که رفت خانم عباسی پرسید که چرا فرامرز نیامد. کما بیش داستان را گفتم اما چون من مامور ابلاغ خبر شهادت نبودم حرفی نزدم فکر کردم چرا من ایشان را رنجیده خاطر کنم . سرانجام خبر شهادت ابلاغ شد و تشییع و مراسم انجام گرفت و چون هنوز روزهای اول جنگ بود و شاید فرامرز دومین افسری بود که در لشگر به شهادت رسیده بود شهید را در حرم به خاک سپردند. امیر «صدیق زاده» از صمیمیت و لطف و صداقت شهید خاطرات فراوانی دارد و خاطره ای از سخاوتمندی شهید بیان می کند و می گوید: یادم هست ما یک استواری داشتیم به نام «سید کاظم حسینی» که با فرامرز دوست خانوادگی بودند فرامرز یک روز می رود به خانه حسینی می بیند خانم ایشان در حیاط نشسته و با دست لباس می شوید، وقتی این صحنه را می بیند بدون درنگ خداحافظی می کند. خانم حسینی می پرسد پس چرا می روید. می گوید کاری دارم به آقای حسینی بگو الان بر می گردم. فرامرز می رود و یک ماشین لباسشویی می خرد و با وانت به خانه حسینی می برد و یک نصاب هم با خود می آورد تا ماشین را نصب کند. فرامرز چنین شخصیتی بود. امیر می گوید:من هیچوقت حسن سلوک او را فراموش نمی کنم. فرامرز کسانی را که از نظر مالی در استضعاف بودند حمایت می کرد و بخشی از حقوقش را به سربازهای بی بضاعت می داد.او هم در صف و هم در ستاد افسری شایسته بود اهل منطق بود و علاوه بر وظایف نظامی اش، به علت درستکاری که داشت فروشگاه های داخل ارتش به دست ایشان اداره می شد و از نظر مالی بسیار صداقت داشت؛ او یک انسان تمام عیار بود *** امیر فرامرز عباسی در تاریخ 21/2/60 در حالی که در منطقه عملیاتی آبادان، فرماندهی گردان 104 پیاده لشکر 77 پیروز ثامن الائمه (ع) را بر عهده داشت، بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی به شهادت رسید. qudsonline.ir/detail/News/48159 و asheghanekhamosh.blogfa.com
  12. ارسالی امروز, ۱۱:۱۶ یعنی مردم سوییس تصمیم می گرفتن چه جنگنده ای برای کشور به خدمت گرفته بشه؟!!!!! بله ، حتی برای خرید F-18 نیز همه پرسی برگزار کردند.
  13. با سلام اسم قدیم درگز نیز ابیورد بوده است. مگر اینکه دره گز!! شهر دیگری باشد.
  14. شاید به این دلیل بوده که چون درجه دارهای ارتش از اول از بازو استفاده میکرده اند، بقیه نیروهای نظامی هم باید مثل انها باشند و یک وحدت رویه وجود داشته باشند، به هر حال باید از حقوق بین الملل در این مورد (اظهار نظر پلیس بین الملل در باره درجات نیروی انتظامی) مطلع بود که من در این مورد تخصصی ندارم
  15. تلخک در تاریخ 06 Aug 2015 - 9:37 عصر گفته است اگر دوستان یادشان باشد، حدود 10 سال پیش درجه دارهای نیروی انتظامی و سپاه از درجات خود را روی شانه نصب میکردند و بعد این قضیه عوض شد الان مثل همه دنبا درجه دارهای این دو نیرو از بازو برای نصب درجه استفاده میکنند، این برای من سوال بود تا اینکه با یکی از سرهنگ های نیروی انتظامی صحبت میکردم دلیل این تغییر را جویا شدم و ایشان در پاسخ گفت: گه به دلیل اشکالی است که پلیس بین الملل گرفته بود این تغییر انجام شده، پس میبینیم که استانداردی برای اینکار وجود دارد، من خدمت سربازی با هر دو کادر ارتش و سپاه همکار بودم و به جرئت میگویم که دو نفر از برادران را ندیدم که مثل هم لباس بپوشند و هیچ گونه استانداردی در این زمینه رعایت نمیکردند.