Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

تلخک

یادگار دفاع مقدس
  • Content count

    837
  • Joined

  • Last visited

Everything posted by تلخک

  1. در طول مدتی که در ارتش این سازمان مظلوم و فراموش شده اما پشتیبان واقعی ایران و ایرانی بودم بارها شاهد چنین حوادثی بودم . البته آنزمان به چنین اقدامی خودزنی میگفتند . امروزه نمیدانم چه نامی بر این عمل گذاشته اند . اکثر کسانی که خودزنی میکردند سرباز بودند . به ندرت در میانشان درجه دار بود . خودزنی به چند دلیل انجام میشد . مثل ناراحتی اعصاب یا فشار روانی یا بحث با مافوق و یا به واسطۀ ترس از حضور در برابر دشمن که دلیل اصلی خودزنی ها بود . بگذریم . شاه بیت مطلب اینکه چنین حوادثی رخ میدهد ولی نه توسط یک سردار یا امیر . سرداری که فرماندۀ یک قرارگاه با چندهزار پرسنل است . البته نمیدانم برای رسیدن به درجۀ سرداری چه دوره هایی طی میشود یا اصلا دوره ای طی میشود یا نه . ولی میدانم برای درجۀ سرگردی به بالا باید دورۀ دافوس طی می شد . وقتی اقدامات امنیتی و احتیاطی خیلی پیش پا افتاده برای تنظیف یا تعمیر سلاح انفرادی از سوی یک امیر رعایت نشود چگونه دروس دوره هایی چون دافوس را پاس میکنند ؟ تعمیر و نگهداری یکی از دروسی بود که از ابتدای ورود به خدمت با تمام ریزه کاری هایش آموزش داده میشود . نمیدانم واقعا نمیدانم برای چنین مصیبت هایی چه روضه ای باید خواند .
  2. با سلام و ادب میخواستم از جناب کلافه ، مدیریت محترم بپرسم که آیا در خصوص اوضاع پیش آمده فعلی (اعتراضات و اعتصابات) پیرامون وضعیت نابسامان اقتصادی در انجمن رخصت میدهند تا دوستان گپ و گفتی داشته باشند یا اینکه ما رو جیز میکنید ؟ اگر رخصت دادید لطف کنید و چهارچوب و خط قرمزها رو هم تعیین کنید . آخه قرار شده هر کسی که در زمینۀ اقتصاد مفسد فی الارض شناخته بشه فورا بکشنش بالا . دست این بنده خداها که به اصلی کاریها نمی رسه یعنی نمیذارن برسه در واقع نباید برسه . آخه تا الان هر موقع سیاسیون ، دلسوزان و دلواپسان محترم در بن بست پاسخگویی گرفتار شدند ، چند نفر رو گیر میارن و تمام کاسه کوزه ها رو سر اونا میشکنن . فلذا نمیخوام انجمن و دوستان مصداق آش نخورده و دهن سوخته باشیم . حکم آنچه تو فرمایی کلافه جان ارادتمند : تلخک
  3. سرتیپ قدرت الله منصوری (سردار سپاه ) حین بررسی و تنظیف !!!! اسلحه درگذشت . امروز خبری در رسانه های اجتماعی منتشر شد که حکایت از کشته شدن یک سردار داشت . سرداری که در حین نظافت اسلحه تیری به سرش اصابت و کشته شده است . جالب است و البته غیرقابل قبول است که یک سردار ابتدایی ترین وظایفی را که هر سربازی بخوبی میداند را رعایت نکرده است . دوستان میدانند که قبل از اقدام به تمیز کردن اسلحه چند مورد پیش پا افتاده باید رعایت شود . فرقی هم ندارد که سرباز صفر باشی و یا سردار و امیر . اولین کار باید خشاب اسلحه از سلاح جدا شود . سپس با کشیدن گلنگدن داخل لوله را هم با چشم بازدید کنیم و هم انگشت کوچک را داخل لوله برده و نبود فشنگ اطمینان حاصل کنیم . بهرحال هرچه بود این اتفاق از آن دسته اتفاق های نادری است که رخ میدهد . البته وقتی که تمام هم و غم را روی موشک و سلاح های آنچنانی بگذارند بدیهی است که کار با سلاح های انفرادی بخواهی نخواهی فراموش میشود . https://shomanews.com/fa/news/882267/دلیل-فوت-سردار-قدرت-الله-منصوری
  4. اقدام علیه امنیت بیسکوئیت {( ساقه طلایی )} چندی است که بعضی از افراد و تولیدکنندگان فرصت طلب ، از اوضاع نابسامان و پریشان کشور و سوء مدیریت مسئولین برای سودجویی خود سوءاستفاده میکنند . هر کس هرطور دلش میخواهد تولید میکند ، قیمت گذاری میکند و . . . بعنوان نمونه در شبکه های اجتماعی عکس هایی از بیسکوئیت ساقه طلایی وابسته به گروه صنعتی مینو منتشر شده است که مبنی بر کم شدن حجم بسته و بالا رفتن قیمت این بیسکوئیت است . حال مدیرعامل این گروه صنعتی بیسکوئیت ساقه طلایی را برند ملی !!!! دانسته و کاربران شبکه های مجازی را به سیاه نمایی متهم و آنان را تهدید به شکایت کرده است . اینجاست که مثل معروف از زمین به آسمان می بارد مصداق پیدا میکند . با هم تعدادی از برندهای ملی سایر کشورها را مرور کنیم . سامسونگ یا هیوندا برند ملی کره جنوبی سونی برند ملی ژاپن بنز برند ملی آلمان لامبورگینی برند ملی ایتالیا و اما ساقه طلائی برند ملی ایران کاربران مراقب باشند که به اتهام تهدید علیه امنیت بیسکوئیت ساقه طلایی جلب و محاکمه نشوند . http://www.minoogroup.com/fa/news/detail/دکتر-عباسیانفر-در-گفت-و-گو-با-اکونیوز-با-کسانی-که-سیاه-نمایی-می-کنند-برخورد-می-کنیم
  5. تفکر یک دانش آموزی که شاید کمتر از ده سال سن دارد را ببینیم . در جنگ هشت ساله شایع بود که پسربچه های 13 و 14 ساله مانند یک مرد سی ساله در برابر دشمن می ایستاد . میگویند که نارنجک به کمر بسته و زیر تانک رفته بود . الان دقیقا ما باید قسم حضرت عباس را باور کنیم و یا این دُم خروسی که اینگونه آشکار است ؟ این فرزند ایران نوشته اگر دشمن به کشور هجوم آورد باید فرار کند و پشت سرش را هم نگاه نکند . چه شد که آن نسل دلاور به چنین نسل خودخواهی تبدیل شده است ؟ بنده که حیران تدریس میهن پرستی ام . آیا مسئولین هنوزم به اقتدار و صلابت خود غرّه هستند ؟
  6. تغاری بشکند ماستی بریزد ، جهان گردد به کام کاسه لیسان هنوز که نه به داره و نه به باره . نمیدانم اظهارنظرهایی همچون بابک میرزا خان را مسئولین میشنوند یا می خوانند . حالا سخنانی از این دست از سوی بابک جان شوخی و مزاح است . شخصا تا الان اسم این گوگولی مگولی را هم نشنیده بودم . اما بیان چنین سخنانی را نه مردم و نه مسئولین نباید شوخی محض تلقی کنند . از قدیم گفتند شوخی شوخی جدی میشود .
  7. سربازی از بچه های روستاهای اطراف تربت حیدریه داشتم . این دلاور حدود 30تا 35ساله بود . با پدر و مادرش که تحت تکلفش بودند خانواده ای 7یا8 نفره را سرپرستی میکرد . روزی با او صحبت میکردم میگفت از تمام دنیا چندرأس گوسفند دارد و تمام منبع درآمدش همان گوسفندان است . آن روزها هم که دولت تا این حد ثروتمند نبود که یارانه بدهد . با آن عزیز زیاد صحبت میکردم و در میان صحبت هایش سخنانی میگفت که در همان سالها که کمتر از 26-27 سال سن داشتم و چیز زیادی نمی دانستم انصافا غصه میخوردم . یادمه یکبار میخواست برود مرخصی این پا و آن پا میکرد . فهمیدم پول برای رفتن ندارد . حقوق یک سرباز اشتباه نکنم 133تومان بود . با کمک دیگران چیزی حدود هفتصد هشتصد تومان جمع آوری شد و برایش فرستادیم تا برود . کلافه جان قصدم از اینکه گفتم زنده ها را دریابیم کابوس زرهی و سرباز حقیقت نبود و نیست . بسیار دوست دارم انگشت تجلیل و قدردانی به سوی چنین سربازانی نشانه برود . کلافه جان شما و من و تمام افرادی که در انجمن هستند آیا برای سربازی از تربت حیدریه با مشخصاتی که گفتم میتوانیم نامی در شأن و مقامش بیابیم ؟
  8. با درود و احترام از نظر بنده موضوع جالبی را جناب ابراهیمی سعید مطرح نموده اند . قدردانی و زنده نگه داشتن یاد شهدای سربلند ارتش وظیفۀ تک تک آحاد و اقشار است . شهیدانی که در دنیایی از کمبودها با اراده ای راسخ بر بلندای قله های افتخار ایستادند و نام ارتش را یکبار دیگر در فضای ایران به چلچراغ تابناکی بدل نمودند . درود به روان پاک شهدای جنگ بویژه شهیدان ارتش (آجا) جسارت میکنم و در محضر دوستان چند نکته را برای یادآور شدن به خود مطرح میکنم . مهمترین نکته تذکری است که مدیرمحترم در بالا تذکر دادند و آن اینکه اسیر مرده پرستی نشویم . اگر تمام مردم جهان و امکانات دنیا را روی هم بگذارند و برای پاسداشت یاد و خاطرۀ شهیدان هزینه کنند ، قطره ای از الطاف بیکران خداوند شهیدان نمیشود . خداوندی که خود فرموده است شهید عند ربهم یرزقون است . معرفی و شناساندن شهیدان کاری بس پسندیده و به جایی است ولی این را هم بدانیم که شهیدانی که نامشان در هفت آسمان الهی و در عرش کبریایی می درخشد نیازی به تجلیل ما زمینی های درمانده ندارند . البته باید از پاره ای از اقدامات و عملکردهای شهیدان برای عبرت آموزی خود و دیگران را بگوییم . ولی تجلیل از شهیدان را بگذاریم بر عهدۀ کسانی که نان این اقدامات را میخورند . همانانی که چهل سال است در بزنگاههای خطیر ، سالی یک روز با یک خانوادۀ شهید ملاقات میکنند . افرادی که در سال یک روز چند خانۀ جانباز را نشانه میگیرند و در نمایشی تهوع آور از روی ریا و نفاق بر پیشانی جانباز بوسه میزنند و به محض بیرون آمدن از خانۀ جانباز لب خود را با دستمال تمیز میکنند تا مبادا مرضی از جانباز از نفس افتاده به وجودشان سرایت کند . نظرم این است که شهیدان را در عشق بازی با خدایشان آسوده بگذاریم و بپردازیم به شهیدان زنده ای که از جنگ به یادگار مانده اند . بنده شخصا به لحاظ وضعیت جسمانی (معلولیت ) و به واسطۀ عدم تمکن مالی قادر نیستم به جانبازان گرانقدر سر بزنم وگرنه لااقل هفته ای یکی دوبار با این عزیزان ملاقات خواهم کرد . از خاطرات و ناگفته هایشان که برایم بگویند برای شما عزیزان و سایر هموطنان خواهم گفت . سروران بزرگوارم : پیشنهاد میدهم که بر خلاف رویۀ معمول و مرسوم روی گمنام ترین عزیزانی که در جنگ بوده اند هم مانور دهیم . چه اشکالی دارد به جای امیران دلاوری که شهید شده اند نام چند سرباز را بعنوان بخشی از دلاورانی که در جنگ بوده اند را هم برده و از آنها قدرشناسی کنیم . میدانید که تا سرباز و درجه دار و افسران جزء نباشند فرمانده ای نیست تا بعنوان شاخص معرفی شود . بارها گفته ام که باید همچون آمریکاییان و سایر کشورهای غربی عمل کنیم . آنان هیچ تبعیضی بین نیروهایی که برای کشورشان جنگیده اند قائل نبوده و نیستند . نام تک تک شرکت کنندگان و مدافعان کشورشان را میدانند و از آنها در مراسم گوناگون تجلیل میشود . مانند ایران نیستند که فقط هشت سال جنگ را و هشت سال حماسه را و هشت سال مقاومت را و هشت سال . . . . را نشخوار کنند ولی بعد از گذشت بیش از سی سال عرضۀ ارائۀ یک آمار دقیق از تعداد حاضران در همان هشت سال جنگ را نداشته باشند . عدالت و مساوات را میان سرباز و سرجوخه و ژنرال چهارستارۀ خود به خوبی رعایت کرده و میکنند . سخن به درازا کشید و بنده عذرخواه هستم .
  9. شاهکاری بی بدیل در هشتاد (80) سال قبل تونل کندوان تونلی است در جاده چالوس (جاده ۵۹) که شهرستان کرج را به شهرستان چالوس وصل می‌کند. این تونل در ارتفاعات ۲۷۰۰ متری کندوان و در فاصله ۹۰ کیلومتری جنوب چالوس، به طول ۱۸۸۳٫۸ متر و ۵/۵ متر عرض و ۶ متر ارتفاع حفر شده ‌است . ساخت تونل کندوان در سال ۱۳۱۴ شمسی آغاز شد و پس از گذشت سه سال در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۱۷ (هفدهم مه ۱۹۳۸) به بهره‌برداری رسید . این تونل در ۲۷ اردیبهشت ۱۳۱۷ از سوی رضا شاه و در دوران وزارت مجید آهی وزیر راه وقت گشایش یافت . پیش از ساخت این تونل ، راه میان کرج و چالوس پنج ماه از سال غیرقابل تردد بود . کار ساخت این تونل با ادوات و ابزار آن سالها ، تنها سه سال به درازا کشید . ساخت تونل کندوان با امکانات و تجهیزات محدود آن زمان و سردی هوا و کم بودن زمان کاری در آن ناحیه سردسیر کار سخت و دشواری بوده‌است . مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر در گزارش خود پیرامون ساخت این جاده آورده‌است : {( با همه اینها واقعاً انجام این کار با امکانات آن زمان و سردی هوا و کم بودن زمان کاری این ناحیه سردسیر کاری بس بزرگ به دست کارگران ایرانی انجام شده‌است آن هم در زمان محدود چهار سال )} حال شما این را مقایسه کنید با حدود یک دهه زمان جهت دو بانده کردن همین تونل کنده شده در سالهای اخیر آن هم با امکانات دوره حاضر . با این همه جاده‌ای که برای رفت و آمد ، هشتاد سال پیش طراحی و ساخته شده هنوز در سن پیری خود جوابگوی میلیون‌ها خودرو در سال است و میلیاردها ساعت زمان خلق‌الله در ترافیک این جاده دود می‌شود و به هوا می‌رود تا کی اتوبان شمال به سرانجامی برسد ؟ . سنگ ، سیمان و ابزار آلات به مدت سه سال به وسیله کامیون و چهارپایان تا محل کار آورده می‌شد .تشویق می‌شدند ، که در آن زمان ارزشمند بود ، سکه پنج ریالی عملیات حفاری را ادامه دادند . گفته می‌شود که کارگران برای کندن کوه که با تجهیزات محدود آن زمان بسیار دشوار بوده با یک تیشه وکلنگدر خصوص چگونگی ساخت تونل کندوان می‌گوید : {( در تاریخ بیستم اردیبهشت ۱۳۱۴ اولین دینامیت ، برای حفر قسمت ابتدایی تونل به کار گرفته شد و پس از آن کارگران با ابوالقاسم مظفری رئیس انجمن تونل ایران در مصاحبه با اقتصادآنلاین تونل کندوان همان زمان به خاطر اهالی روستای کندوان که در همان حوالی ساکن بودند و مایحتاج خوراکی کارگران را تأمین می‌کردند تونل کندوان نام گرفت . با توجه به اینکه محل احداث تونل بسیار سخت‌گذر بوده و در ارتفاع بالایی از کوهستان وجود داشت و آن زمان تجهیزات امروزی برای کندن صخره موجود نبود ، باید تونل با تجهیزات نخستین کنده می‌شد . به علت تبحر اهالی روستایی در نزدیکی شهرستان اسکو به نام کندوان در کندن سنگ و کوه از کارگرانی از ان روستا جهت کندن تونل استفاده شده‌است و نهایتاً به پاس زحمات مردم آن روستا به پیشنهاد مهندس سعید رمضانی سازنده تونل این تونل کندوان نام گرفت . گفتنی است که عملیات تعریضی که از سال ۱۳۷۴ بر روی تونل آغاز شد ، با وجود امکانات و ماشین آلات مدرن امروز بیش از هفت سال به طول انجامید ؛ و هزینه‌ای هفت برابر رقم پیش‌بینی شده و دستمایه طنزپردازان سیاسی نیز گردید مردان آهنین و سازندگان تونل کندوان تصویر بالا احتمالا بازدید رضاشاه از پیشرفت کار ساخت تونل می باشد . لحظۀ شکوهمند افتتاح تونل کندوان
  10. با سلام و ادب گاهی که به تاریخ و جغرافیای ایران دقت می کنیم در کهن ترین سرزمین آثاری را مشاهده می کنیم که با خواندن تاریخچۀ این آثار انسان مبهوت اراده های آهنین همنوعان خود میشود . بد ندیدم در این مورد مبحثی را گشوده و از بزرگواران انجمن درخواست کنم چنانچه در دیار خود چنین آثاری را دارا می باشند مابقی را هم مطلع نمایند . شایسته است با یادآوری و ارج نهادن به زحمات گذشتگان خود به نحوی از انحا از آن مردان و زنان آهنین اراده تجلیل و قدردانی شود . بنده بعنوان شروع مطلبی در خصوص تونل کندوان یافتم که تقدیم میکنم .
  11. همیشه خاور میانه دنیا را شگفت زده کرده و میکند . بهرحال افکار منسوخ و رو به زوال سران و حکام کشورهای به اصطلاح اسلامی که در حقیقت خود بزرگترین دشمن اسلام بوده و هستند هرازگاهی از یک گروه ضداسلامی و ضدبشری رونمایی میکند . خدا اسلام و مسلمانان را از تفکرات خرافه پرستی و تعصب جاهلانه و حاکمان سفاک و بی لیاقت حفظ فرماید .
  12. دستاوردی دیگر
  13. اما بشنوید از کرامات عدیده و بیشمار حسن خداوکیلی با سخنان و اقدامات حسن کلی حال میکنم . پُرواضح است که حسن نخورده مست و پاتیل شده . بعد از اینکه سیف رئیس سابق بانک مرکزی بر اثر فشارهای مردمی کنار رفت حسن برای بدست آوردن دل سیف او را بعنوان مشاورش در امور پولی و بانکی خود منصوب کرد . همان موقع فهمیدم که ارکان دولت بر پایۀ رضایت مردم بنا نشده است . حال بین حسن و سیف چه ناگفته هایی بوده است که حسن عرضۀ کنارگذاشتن سیف را نداشته بماند . رئیس جمهوری که ذره ای بینش و شعور سیاسی ندارد تا در ظاهر هم که شده دل طرفداران متفرق شده اش را بدست بیاورد فقط برای لای جرز دیوار خوب است . مگر حسن نشنید که مردم بی پروا فریاد مرگ بر سیف را سر میدادند ؟ با چه تفکری او را مشاور پولی و بانکی خود کرد ؟ سیف اگر عرضه میداشت که در همان سمت ریاست بانک مرکزی به حسن و دولت بی کفایتش کمک میکرد . این چه دهن کجی بزرگی بود و چه حماقتی بود که حسن مرتکب شد ؟ امروز دیوان محاسبات حکم انفصال سیف را صادر کرد و دیگر سیف نمیتواند به مسئولین و دولت خدمات پولی و ارزی ارائه کند . گرچه نه پولی مانده و نه ارزی ولی همین که بار دیگر یک سند رسوایی برای دولت بی تدبیر و ناامید کننده رقم خورد بدک نیست . https://www.mashreghnews.ir/news/917269/تایید-حکم-انفصال-از-خدمت-رئیس-پیشین-بانک-مرکزی-سیف-نمی-تواند
  14. در خصوص درخواست جناب کرونوس 2000 در مورد یکی از هموطنان بسیجی که سبب شد گردان 163 بسیاری از نیروهایش را از دست بدهد این مطلب را تقدیم میکنم . ناگفته نماند که در خصوص تاریخ های یاد شده ممکن است چند روزی را پس و پیش بیان کنم . بهرحال 33 سال از آن ماجرا گذشته است . تابستان 1364 بود که تیپ1لشکر77 را از منطقۀ جنوب به شمالی ترین منطقۀ نبرد اعزام و در اوایل آبان ماه به منطقۀ جنوب برگرداندند . دقیق بیاد ندارم که در منطقۀ هویزه یا فکه مستقر بودیم . صحبت از عملیات شد . دوباره غذاهای چرب و خوشگوار میدادند . وقتی کیفیت غذا عوض میشد حتی سربازان هم می فهمیدند برای نیروها خواب دیده و عملیاتی پیش رو است . بعد از انقلاب در مأموریت های محوله همواره موفق عمل کرده بود تا حدودی همیشه نام این گردان در صدر مأموریت ها قرار میگرفت . . . . بودند مواجه بود . یگان هایی که باید در عملیات والفجر8 شرکت کنند مشخص و تیپ1 لشکر77 هم در لیست بود . از آنجا که گردان 163 یگان های ارتش دارای کسری سازمان گسترده ای بود . یک دستۀ پیاده که طبق سازمان می باید دارای بیش از پنجاه نیرو باشد با حدود بیست و پنج تا سی نیرو که یک سوم آنها همواره در مرخصی و نهست و بهداری و همانگونه که عرض کردم سازمان یگانها کسری نیرو داشت . تعدادی از هموطنان آذربایجانی را در غالب نیروهای مردمی به یگانهای تابعۀ تیپ واگذار کردند . سهم دستۀ 2 که مسئولیتش بر عهدۀ بنده بود حدود 13تا 17 نفر از این هموطنانم بود . باور بفرمایید دوستانی که به گروهان واگذار شدند دارای چنان جثه های کوچکی بودند که تعجب همگان را برانگیخته بود . وقتی آن اتفاقات را بیاد می آورم به خود میگویم که شجاعت به قد و قواره نیست . باور کنید که همینطور است . یکی از آن هموطنان وقتی تفنگ ژ-3 را بدست میگرفت قدش حدودا با اسلحه اش یکی بود . نوجوانانی که نمیدانم با کدام برداشت آنان را به جنگ آورده بودند . مأموریت گردان بدین شرح بود : ورود به داخل سوله ای که به سولۀ یزدی معروف بود . خروج گروهی از دستۀ خط شکن برای منهدم کردن سنگرهای استراق سمعی که روی دژ احداث شده بود . و در نهایت تصرف خط پدافندی دشمن توسط سایر یگان ها گروهان2 (گروهانی که بنده در آن بودم ) خط شکن و دو گروهان یکم و سوم بعنوان پشتیبان و احتیاط اما وظائف دسته های گروهان دوم بدین قرار ابلاغ شد . فرماندۀ گروهان ستوان شهید سیدعلی سیدجوادی از هموطنان گیلانی بودند . جلسه ای داخل سنگر فرماندهی تشکیل دادند تا رئوس وظایف را ابلاغ کنند . دستۀ2 به مسئولیت بنده موظف شد تا با استفاده از اصل غافلگیری سنگرهای استراق سمع روی دژ را منهدم تا دو دستۀ یکم و سوم بتوانند خود را به خط پدافندی دشمن رسانده و تحکیم هدف کنند تا دو گروهان دیگر به آنان ملحق شوند . شهید سیدجوادی به من گفت با انهدام سنگرهای استراق سمع مأموریت گروهی که سنگرهای استراق سمع را میزند تمام شده است و می توانند به عقب برگردند . درجه دار وظیفه ای داشتم بنام شهید محمود دهقان که سمت معاونت مرا داشت . بعد از اینکه از به سنگرم برگشتم او را صدا کردم و مأموریت محوله را برایش شرح دادم . به شهید دهقان گفتم انتخاب را برعهدۀ خودت میگذارم . دوست داری با گروه نوک برو من با بقیه پشت سرت می آیم و اگر میخواهی من با گروه میروم و تو با بقیه باش . قرار شد خبرش را بدهد . بعد چند ساعت آمد و گفت من با بقیه می آیم . این شد که یک گروه چند نفره را از میان سربازان انتخاب کردم . هوا ابری بارانی و زمین خیس بود . قبل عملیات هیچ شناسایی صورت نگرفت لااقل من از منطقه شناسایی نداشتم . روز موعود فرا رسید . اشتباه نکنم 20بهمن ماه بود . ما را به نزدیکترین محل منطقه عملیات بردند . بیاد دارم آنشب بچه ها میزدند و میخواندند . سربازی داشتیم بنام اصغر پیشقدم که خیلی شلوغ بازی در می آورد . شب دوم بود و ساعت نزدیک به هشت یا نه شب که براه افتادیم . سر یک سه راهی از ماشین پیاده شدیم . قاعدتاً بر اساس طرح عملیاتی به ستون یک براه افتادیم در کمال سکوت . مسافتی که رفتیم وارد کانالی شدیم . نفر دوم یا سوم بودم . هوا تاریک و ظلمات همه جا را فرا گرفته بود . تا زانو داخل گل و لای بودیم و راه رفتن مشکل بود . دستانمان را باید روی لبۀ کانال میگذاشتیم تا بتوانیم تعادل خود را حفظ کنیم . شاید حدود سیصد متر داخل کانال رفتیم . در بین راه دستم به جسم نرمی خورد . سرم را بردم جلو صورت شهیدی بود که او را لبۀ کانال گذاشته بودند . به ورودی سوله رسیدیم . گروه من جلو بودند و بقیه دسته و گروهان و گردان پشت سر ما می آمدند . وارد سوله که شدیم سمت راست تعدادی اتاق تعبیه شده بود برای استراحت . طول سوله را نمیدانم ولی گمانم بیشتر از صدمتر بود . انتهای سوله سوراخی تعبیه شده بود برای خروج گروهی که همراه من بود . سی چهل متر مانده به انتهای سوله یک خروجی قرار داشت . نقشه این بود که وقتی گروه ما سنگرهای استراق سمع را زد مابقی دستۀ2 از همان سوراخ خود را بیرون بکشد و روی دژ پیشروی کند تا خود را به خط برسانند . مابقی گروهان هم از خروجی سمت چپ خارج و همراه با فرماندۀ گروهان به سمت اهداف تعیین شده بروند . عرض سوله حدود یک متر بیشتر بود و ارتفاعش هم نسبتا خوب بود ولی باز باید کمی دولا میشدیم . آخرین هماهنگی ها را با شهید دهقان و شهید سیدجوادی داشتیم . براه افتادم . بدون هیچ مشکلی به انتهای سوله رسیدیم . گمانم یکی از سربازان را فرستادم بیرون و بعد خودم از سوله خارج شدم . سرمای خوش آیندی بود . روی دژ دراز کشیدیم و بعد از بررسی اوضاع به بقیه گفتم ارام خارج شوند . چراغ های بصره بخوبی دیده میشد . بلواری بود . اطراف منفذی که خارج شده بودیم شهدای زیادی روی زمین افتاده بودند . ظاهرا نیروهای دیشب و شب های قبل بودند . اینکه چرا آنها را تخلیه نکرده بودند جای تعجب داشت . وجود آن نازنین ها بخوای نخواهی در روحیۀ افرادم تأثیر بدی داشت . خود من دقایقی به این فکر بودم که چند دقیقه دیگر جنازۀ منم اینگونه غریبانه اینجا خواهد ماند . نیمی از بچه ها بیرون آمدند . چندتا آرپی جی زن ماهر . کمی از خروجی خود را به جلو کشیدم تا هم جا برای بقیه باز شود و هم بتوانم بهتر اوضاع را زیر نظر داشته باشم . هنوز دنبال سنگرهای استراق سمع بودم . گفته بودند حدود سی چهل متر جلوتر است . نمیدانم انتظار چه چیز را میکشیدم . منتظر دستور حمله بودم یا اینکه همه از سوله خارج شوند . ناگهان منورهای زیادی بالای سرما و در منطقه روشن شد . شب ظلمانی به روز روشن تبدیل شد . صدای انواع اسلحه ها هم بگوش رسید . خمپاره ها شلیک و منفجر می شدند . در چند ثانیه اوضاع آرامی که داشتیم بهم خورد . دقایقی صبر کردم تا ببینم چه میشود . کاملا مشخص بود زیر آن نورهای منور کمترین تحرکی نمی توانستیم داشته باشیم . دستور دادم بچه ها برگردند داخل سوله چرا که امنیت بیشتری داشتیم . خروجی را هم مثل قبل استتار کردیم . هیچ خبری به ما ندادند که بدانیم چه خبر است . این را بگویم که وقتی هنوز روی دژ بودیم صدای داد و بیداد و ناله های بچه ها را به وضوح می شنیدم . گفتم برگردید عقب . خودم جزو اخرین نفراتی بودم که به سمت عقب رفتم . دیدم سربازان ایستاده و نمی روند . از لابلای سربازان خودم را جلو کشیدم . از آن خروجی که گفتم سمت چپ ما بود و در برگشت سمت راست قرار داشت نمی توانستیم عبور کنیم . یک چهارلول فقط به سمت همین خروجی شلیک میکرد . به سربازان گفتم هرطور شده باید خود را به آن طرف برسانیم . یکی دوتا از سربازان ابتدا اسلحۀ خود را به آن سو پرتاب و بعد با یک خیز خودشان را به آن سمت خروجی پرت کردند . به هر مصیبتی بود همه رد شدیم . خود را به اولین اتاق استراحت که جانشین فرمانده گردان در آن بود رساندم . هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی افتاده است . از بچه های دستۀ2 و گروهان هم خبری نبود . چند ساعت انتظار کُشنده ای را از سر گذراندیم . ترس ما این بود که اگر دوتا عراقی وارد سوله شوند میتوانند تمام افرادی که در طول سوله بودند را به رگبار ببندند . هوا گرگ و میش شده بود که دستور برگشت و عقب نشینی کلی دادند . ولی مگر میشد از داخل سوله خارج شویم . دقیقا بالای ورودی به سوله دشمن مدام گلوله های زمانی میزد . خیلی از بچه ها موقع برگشت در خروجی از سوله اقتادند . عاقبت خود را از سوله خارج و از محل درگیری دور کردیم . اما ماجرا چه بود و چرا آن اتفاق شوم برای گردان163 رخ داد . طبق نقشه قرار بود مابقی پرسنل دستۀ2 پشت سر ما بیایند . در میان بسیجیانی که به دستۀ2 واگذار شده بود یک نفر از آنها فاصله اش با نفر جلویی زیاد میشود و زمانی که به خروجی سمت چپ میرسد اشتباهی از خروجی سمت چپ خارج و بقیه را دنبال خود میکشد . و اینگونه خیلی از نیروها را در معرض تیر دشمن قرار میدهد . فرمانده گروهان و خیلی ها شهید شدند . تا چند روز بچه ها می رفتند و شب ها جنازه می آوردند . واگذاری تعدادی نوجوان که کمترین آموزش را دیده بودند سبب شد تا تمام رشته ها پنبه شود . ناگفته نماند که عملیات ارتش عملیات ایذایی بود و هدف اصلی فاو بوده است . این ماجرای آن دلاور بسیجی است .
  15. جناب کرونوس نازنین به دیدۀ منت تا شب تقدیم میکنم .
  16. به میمنت و مبارکی قدم نو رسیده مبارک باشه . ایکاش اسپانسر این گوگولی رو هم معرفی میکردید استاد ابراهیمی سعید
  17. سلام نمیدونم تحت چه عنوانی ماجرا را نوشته بودم . همین قدر بگویم در ارتباط با عملیات والفجر8 سال 64 بود .
  18. جناب سروان ابراهیمی نازنین با درود پیرو سئوال جنابعالی به چند نکته اشاره و در محضرتان درس پس میدهم . در طول مدت زمانی که افتخار حضور در برابر عربهای متجاوز وحشی را داشتم به دفعات شاهد رشادت سربازان - درجه داران و افسران جزء بوده ام که اعتراف میکنم شخصا در برابر آنها و اقدامات بعضا متهورانۀ آن دلاوران حرفی برای گفتن نداشته ندارم . ترس جزئی از وجود آدمی است . بخصوص ترس از مردن ولُو در راه دفاع از میهن باشد . بنده بارها و جنابتان بیش از بارها مرگ را در یک قدمی خودمان دیده ایم . مدت بیش از سیزده ماه فرماندۀ گردان مرا به دستۀ شناسایی ویژه تبعید و به گمان خود میخواست مرا تنبیه کند . معاون دستۀ شناسایی ویژه بودم . یک شب بخواب با تعدادی از پرسنل جهت شناسایی مناطق مابین خطوط مقدم خودی و دشمن اعزام میشدیم . درگیری هم جزو برنامه و ماموریت ما بود . هر زمان که میخواستم لوحۀ گشتی را ببندم سربازان خودشان داوطلب آمدن بودند . نمی توانم به تمام رشادت های سربازان و همقطارانم یک به یک اشاره کنم . ولی من رشادت و شجاعت را به چشم می دیدم . رشادت و شجاعت ها بر اساس آموزه های دوران آموزشی بود . تکنیک و تاکتیک . هرازگاهی میدیدم که جای خیز پنج ثانیه نیست و سرباز برای دفاع از خود و همرزمانش در میان تیر و ترکش مجبور است مسافتی را راست راست بدود . امّا در خصوص پاره ای سخنان بنده هم مانند شما در طول مدت زمانی که در جنگ بودم ندیدم . اینکه روی سیم خاردار خود را انداخته تا دیگران عبور کنند و یا با بستن نارنجک به خود زیر تانک بروند ، این گزافه گویی ها را در راستای تحریک احساسات سایر نیروها و کاستن از اعتراضات و مخالفت های نیروها و مردم برای پایان دادن به جنگ میدانم . آنچه من از نیروهای کم سن و سال مردمی دیدم این بود که تمام رشته ها را پنبه میکردند . بعنوان مثال در عملیات والفجرهشت یکی از همین بسیجیان کم سن و سال به تنهایی یک گردان را به نابودی کشاند . خیلی از دوستان و همرزمان من در آن عملیات شهید شدند . اگر از هر ده گافی که نیروها میدادند یکی را می نوشتند ، میگفتند شاید میتوانستیم باور کنیم که افرادی بوده اند که روی سیم خاردار دراز می کشیدند و یا خود را زیر تانک می انداخته اند . آری استاد تمام این سخنان زائیدۀ ذهن های افراد فرصت طلبی است که وظیفۀ غارت سرمایه و ثروت های ایران را داشته و دارند . و اینکه عکس و مطلب فوق را گذاشتم شاید میخواستم به دزدان و غارتگران و اختلاس کننده ها بگویم که پاره ای از اراجیفی که در خصوص جنگ گفته اند را کسانی که خود در جنگ بوده اند باور میکنند ولی چگونه است که مسئولین و مدیران و سران خود باورشان نمیشود ؟ بنده بابت ارائۀ نوشتۀ زیر عکس بالا از جنابعالی و اعضای محترم انجمن عذرخواهم .
  19. یک نفر باید داوطلب می‌شد که روی سیم خاردار دراز بکشید تا بقیه از روی آن رد شوند یک جوان فورا با شکم روی سیم خاردار خوابید ، همه رد شدند جز یک پیرمرد به او گفتند بیا گفت : نه ! شما بروید ! من باید بدن پسرم رو ببرم برای مادرش ! مادرش منتظره چسبیدن به سیم خاردار کجا و چسبیدن به میز ریاست کجا
  20. از عمده ترین دلایلی که فرماندهان و مسئولین حق و حقوق ابواب جمعی خود را پیگیری نمی کنند شاید این است که : تمام این فرماندهان اگر انقلاب نمی شد تکیه بر مسندهای فرماندهی رده های بالای ارتش را در خواب هم نمی دیدند . در ارتش شاهنشاهی برای جلوس بر اریکۀ فرماندهی رده ای بالا نیاز به طی چند دورۀ عالی آنهم در کشورهای صاحب نام و علوم پیشرفته بودند . از درجۀ سرتیپ به بالا دوره های کارآمدی را باید طی میکردند . بعد از انقلاب دوره های خارج که تعطیل شد بماند دوره های داخل هم جای خود را به چند شاخص داد . از جملۀ آن شاخص ها یکی این بود که فرمانده ها باید یک دورۀ فشردۀ احکام را بگذرانند . چنانچه فرماندهی از تکنیک و تاکتیک رزم نداند مهم نیست ولی اینکه به انواع غسل های واجب و مستحب بی اعتنا باشد چنین فرماندهی لیاقت ندارد بر تیپ و لشکر و نیرو و. . . فرماندهی کند . قبلا خاطره ای را برایتان عرض کرده بودم . آن روزهای جنگ یک تیپ جنگی از سه گردان و هر گردان از چهار گروهان تشکیل میشد . سه گروهان هر گردان رزمی بود و یک گروهان هم بنام گروهان ارکان بود . بیاد دارم که در پشت خط مستقر بودیم . به کادری ها ابلاغ شد که فلان روز صبحگاه عمومی تیپ با حضور فرماندۀ تیپ امیر بوق برگزار میشود . فاصلۀ گردان ما تا محل صبحگاه که در یکی از گردان های تابعۀ تیپ بود بیش از پنج کیلومتر میشد . دوستان میدانند که ساعت سین در غرب کشور با ساعت سین در شرق کشور زیاد است . مثلا ساعت هفت و نیم اگر در مشهد صبحگاه اجرا میشود حتما خورشید بالا آمده است ولی در غرب کشور هنوز هوا گرگ و میش است . خلاصه از نیمه شب بیدار باش زدند و ساعت هفت خود را به محل رساندیم . امیر آمد . بعد از اجرای مراسم مرسوم امیر فرماندۀ تیپ پشت تریبون رفتند تا صدها نفر را از بیانات گهربار خویش بهره مند کند . حدود چهل و پنج دقیقه امیر در بحبوحۀ جنگ صحبت کرد دریغ از یک جمله در ارتباط با رموز جنگ و . . . کل سخنرانی امیر به احکام و مسائل شرعی اختصاص یافت و ناسزایی بود که پرسنل نثار فرماندۀ تیپ میکردند . آن زمان امیران بازماندۀ ارتش قدرقدرت شاهنشاهی بودند . از امیران امروزی دیگر خبر ندارم .
  21. هنوز هم میتوان شرافت ، قناعت و نوع دوستی را در میان مردم ایران دید . از این پیرمرد نازنین پرسیدند چرا در کفۀ ترازو پاکت گذاشته ای ؟ جواب داد من به شما چای میفروشم نه پاکت . . . . دزدان و اختلاس کننده های بی شرف و بی وجدان باید از این رفتارها عبرت بگیرند .
  22. حکایت همچنان باقیست !!!!!!!!!!!!!!! گویی استقامت و مقاومت در برابر تجاوز خارجی و بی عدالتی های گستردۀ داخلی با خون مردم خوزستان عجین شده است . استقامت و ایستادگی کارگران و زحمتکشان محروم شده از حق و حقوق خوزستان را ارج می نهیم .
  23. من یک هفت تپه ای هستم بیشتر از بیست روز است که کارگران زحمتکش و غیرتمند کارخانۀ نیشکر هفت تپۀ خوزستان و کارگران گروه ملی فولاد اهواز برای احقاق حق و حقوق پایمال شدۀ خود دست به اعتصاب و اعتراض مسالمت آمیز زده اند . قبل از ادامۀ هر سخنی بعنوان یک ایرانی با این کارگران هموطن خود اعلام همبستگی و از اعتصاب و اعتراض آنها حمایت مینمایم . چرا بعد از قریب به چهل سال به چنین جایگاه خفیف و خواری رسیدیم . انقلاب ایران دیگر آن کودک و نوجوان و جوان دیروز نیست . چرا که از یک کودک ، نوجوان و جوان نمیتوان انتظار درایت داشت . گرچه اگر نوجوان و جوانی کم سن براساس اصول و قوانین انسانی بزرگ شده باشد در حد سن و سال خود دارای فراست و درایت درخور توجهی میباشد . ولی از یک انسانی که نزدیک به چهل سال ادعا میکند سختی و مصائب و مشکلات زیادی را پشت سر گذاشته توقع میرود که امروزش بهتر از دیروز و فردایش بهتر از امروزش باشد . انقلاب اکنون به مرز چهل سالگی نزدیک میشود . افسوس که این انقلاب چهل سالۀ مثلا سرد و گرم چشیدۀ دوران فعلی تبدیل به یک کودک لوس و ننر شده است . چرا انقلابی که ماحصل خون تعداد زیادی از هموطنان بوده و برای بقایش صدها هزار هموطن جان و سلامتی شان را دادند امروزه اینچنین ناکارآمد و بی خاصیت شده است ؟ امیدوارم مسئولین هرچه زودتر اقداماتی را اجرایی کنند تا کارگران سراسر ایران اینگونه شرمسار زن و فرزند نباشند . گرچه چنین درایت و بصیرتی را در مسئولین سراغ ندارم . و از اساتید و اعضای محترم انجمن تقاضا دارد در راستای حمایت کارگران زحمتکش ایران در خصوص ابراز حمایت از کارگران عزیز این پست را تا احقاق حق و حقوق کارگران نادیده نگرفته و پیرامون این پست اظهار نظر و همدردی نمایند .
  24. ایکاش هنگام رو نمایی از هر دستاوردی هیچ مسئولی در کنار آن نباشد . دیدن قیافه های داغون بعضی مسئولین و اُمرا که یا از عرض در کادر نمی گنجن و یا با آن ریش و پشم ظاهر میشوند شیرینی دستاوردها را تلخ میکند . در عکس بالا فقط وزیر دفاع را میتوان در هیبت یک نظامی تحمل کرد . اگر مجاز به ارائۀ عکس امرای ارتش در قبل انقلاب بودم آنوقت . . . .