Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

کیوار

کاربر
  • Content count

    50
  • Joined

  • Last visited

Community Reputation

648 Excellent

About کیوار

  • Rank
    کاربر معمولی

Contact Methods

  • جنسیت مرد
  1. روح هر دو خلبان شهید شاد و نامشان همیشه ماندگار ... شنیدن خبرهایی از این دست همیشه دردآور است. آنهم درباره ی نیروی هوایی که زمانی در رده ی مدرنترین و بهترینهای دنیا بود.
  2. روحشون شاد و یادشون گرامی...
  3. این عکس یک اسکرین شات از روی بازیهای کامپیوتری وبه احتمال زیاد Wings Over Europe است !
  4. این فانتوم پس از انجام عملیات در حالی که باک خارجی آن سوراخ شده بود و با کمبود سوخت مواجه بوده، موفق به برقراری تماس و دریافت سوخت از تانکر نمیشود و بناچار خلبان برای فرود راهی فرودگاه الخرج در عربستان میشود. زمانی که برای فرود آماده میشود بر اثر حادثه ای برق لامپهای باند فرودگاه قطع شده و خلبان بدلیل مه غلیظ قادر به دیدن باند نشده و پس از پنج بار تلاش بی ثمر برای فرود و با اتمام سوخت همراه با کمک خلبان ایجکت میکنند. منبع: http://www.2951clss-gulfwar.com/photo_gallery/index.php/F-4-697571
  5. عکس اول بنظر باقیمانده ی یک میراژ است. کسی اطلاعی بیشتری دارد؟
  6. این هم عکسی از بمب منفجر نشده و فانتوم پرتاب کننده ی بمب که در سمت چپ تصویر و در حال شیرجه زدن مشخص است. در سمت راست تصویر دوم چند بمب با پره های باز شده و قبل از زمین خوردن مشاهده میشود.
  7. این بخشی از مصاحبه با آقای رزمی است که در مورد این حادثه هم صحبت میکند: یا در منطقه‌ی پادگان ابوذر، وقتی که ایران منطقه‌ی بازی‌دراز را گرفته بود که من بعدازظهر آنروز با شیرودی که از کردستان با او آشنا شده بودم، در همان پادگان ابوذر والیبال بازی کردیم و قرار گذاشتیم (چون منطقه‌ی بازی دراز منطقه‌ی صعب‌العبوری بود) صبح فردا به اتفاق با هلیکوپتر ایشان پرواز کنم بروم در آن منطقه. ظاهرا عملیاتی پیش آمده بود و ایشان زودتر از آن موعد مقرر، رفته بودند و هلیکوپتر ایشان مورد اصابت قرار گرفت و زمانی که من منتظر ایشان در باند پادگان بودم، جنازه‌ی شیرودی را آوردند. که می‌شود گفت عکس‌های اختصاصی گرفتم و بعد جنازه ایشان را بردند. دقیقا ده دقیقه بعد همان وسط باند بودم که دو عدد هواپیما آمدند برای بمباران پادگان. فرصتی نبود که من حتی لنزم را عوض کنم. با همان لنز نرمالی که روی دوربینم بسته شده بود، از این هواپیماها که هر دو شروع کردند به ریختن بمب، از بالای سر من رد شدند و من هم عکس گرفتم. خوب شانس هم داشتم که یک بمب هم تقریبا در شش متری من افتاد منتها رفت در باغچه‌ای که خیس و گل بود و به گل نشست و عمل نکرد. چون اگر عمل کرده بود، من و هلیکوپترهای کبری‌ای که دور و بر من بودند و همه هم مسلح بودند، پادگان را کلا زیرورو می‌کرد. و این هم بخشی از شانس خوب من بوده است.
  8. این عکسها توسط آقای جهانگیر رزمی گرفته شده اند وبمباران اطراف پادگان ابوذر را نشان میدهند. بیشتر بمبها بیرون از محوطه پادگان زمین خوردند و حداقل یکی از آنها که در داخل پادگان زمین خورد بود منفجر نشد. به گفته ی ایشان بمبها به اشتباه توسط خلبان فانتوم رها شده. البته شاید خلبان فانتوم برای سبک شدن و آمادگی برای درگیری هوایی اقدام به رها سازی بمبها کرده باشد.هواپیمای دوم هم بنظر من فانتوم باید باشه.میگ 21 چنین دود و دمی راه نمی اندازه :)
  9. مرکز آموزش تکاور لشکرک بودیم و دوره ی کوهستان رو توی توی تپه های اطراف دریاچه لتیان طی میکردیم. پنجشنبه بود و گروهان قرار بود برای استحمام و استراحت به پادگان برگرده و جمعه بعد از ظهر هم دوباره برگرده به محل استقرار چادرها... فرمانده گروهان دو نفر داوطلب خواست که بمونند و از چادرها و وسایل مراقبت کنند. من و یکی از دوستان سریع حساب کتاب کردیم و به این نتیجه رسیدیم که 15 کیلومتر پیاده روی توی تپه ها برای رسیدن به پادگان وگرفتن دوش آب گرم و چرخیدن توی محیط پادگان زیر نظر دژبان و افسرها و ... بعد هم دوباره 15 کیلومتر پیاده روی تا محل استقرار و خستگی و دوباره عرق کردن و خاک آلود شدن عاقلانه نیست و بهتره داوطلب بشیم و برای نگهبانی چادرها بمونیم و خودمون رو در چشمه ای ( با آب تگری )که همون نزدیک بود بشوریم و برای خودمون استراحت کنیم و راحت باشیم ! با این خیال رفتیم پیش فرمانده گروهان و اعلام کردیم که ما داوطلبیم. اونهم قبول کرد و البته یک راننده وظیفه با یک لندکروز هم قرار شد همراه ما باشه که در صورتیکه اتفاقی افتاد ماشین در اختیار داشته باشیم. گروها راه افتاد و رفت و ما سه نفر موندیم تو کمپ و برای خودمون کیف میکردیم و میپلکیدیم. شب هم که شد آتشی درست کردیم و غذایی خوردیم وبعدش هم چای ذغالی و داشتیم گپ میزدیم که این راننده بخت برگشته یهویی بلند شد و ایستاد .من با تعجب پرسیدم کجا میری؟ جواب داد میرم ماشین رو بیارم همین بالای تپه که جلوی چشمام باشه و خیالم هم راحت باشه. محل کمپ روی یک تپه خیلی کوچک با شیب ملایمی بود و فاصله ی ماشین تا جایی که ما نشسته بودیم کمتر از 15 متر بود. هر چی ما بهش گفتیم که بیخیال بشه و بشینه سر جاش و نگران نباشه گوش نکرد. خلاصه این آقای راننده نشست تو ماشین و استارت زد و لندکروز رو آورد بالا ... هنوز کاملا" به بالای تپه نرسیده بود که یهو ماشین خاموش شد و عقب عقب رفت پایین و قبل از اینکه راننده بتونه کاری بکنه از جاده خاکی هم رد شد و بعد از شیب کنار جاده به پهلوافتاد و غلت زنان افتاد توی دره ی عمیق و تاریک. کل این ماجرا در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. من و دوستم اول بهت زده یک نگاهی بهم کردیم و بعد مثل ترقه از جا پریدیم و دویدیم پایین تپه... توی این فاصله هم راننده ی بیچاره دستش رو گذاشته بود روی بوق ماشین و بوق میزد. توی تاریکی و لابلای درختچه ها رفتیم پایین و ماشین رو که با بخت خوب راننده ده متر پایینتر به درختی گیر کرده بود پیدا کردیم و راننده رو کشیدیم بیرون و سر باتری رو هم در آوردیم که آتیش نگیره.راننده آسیبی ندیده بود ولی با گریه میزد توی سر خودش و با زبون محلی اش خودش رو لعنت میکرد. خلاصه ... اون شب تو تاریکی رفیقم مجبور شد چند کیلومتر پیاده بره تا کمپ نزدیکتری و از اونجا با بیسیم افسرنگهبان پادگان رو خبر کنه و کمی بعد افسر نگهبان بهمراه فرمانده گروهان و چند تا درجه دار و سرباز اومدن اونجا و با تلاشی چند ساعته تونستیم لندکروز رو از توی دره بکشیم بالا... حالا ما دو تا رو داشته باشین که به طمع استراحت موندیم اینجا و گرفتار این ماجرا شدیم و تا خود صبح هم نتونستیم حتی یک چرت کوچیک بزنیم!
  10. در مدرسه ای که من درس میخوندم نماز جماعت اجباری بود و غیبت هم با کم شدن نمره انظباط و البته کتک و تنبیه بدنی همراه بود. ابزار مورد استفاده ناظم و مدیرمدرسه ی ما تکه ای شیلنگ پلاستیکی آب و یا کابل برق بود. بهمین جهت و برای تنبیه نشدن هر جوری بود خودمون رو به نماز جماعت میرسوندیم. ظهر یک روز بسیار سرد که دیر رسیده بودم برای رسیدن به نماز جماعت با عجله از لای نرده های مدرسه پریدم داخل حیاط و در حالی که میدویدم یک تکه سنگ کوچک هم از روی زمین برداشتم که بجای مهر نماز استفاده کنم... پریدم توی سالن و زیر نگاه عصبانی ناظم که با شلنگ توی دستش صف های نماز رو میپایید رفتم صف آخر و شروع به نماز خوندن کردم. سجده اول رو رفتم و وقتی برای سجده ی دوم رفتم دیدم از سنگی که بعنوان مهر برداشته بودم خبری نیست!!! فکر کردم نفر کناریم مهر رو از روی شیطنت برداشته... اینجور شیطنتها توی مدرسه ما عادی بود :) خلاصه همینجوری که زیر چشمی نفرات کناری رو داشتم چک میکردم و البته همزمان ناظم رو هم زیر نظر داشتم دیدم که مهر افتاد جلوم !!! تازه متوجه شدم سنگی که بعنوان مهر برداشته بودم یک آدامس خاکی و خشک شده از سرما بوده که تو نمازخونه گرم شده بود و چسبیده بود به پیشونیم :) بعد از نماز هم ناظم مدرسه من و دو نفر کناریم را بخاطر خندیدن سر نماز حسابی تنبیه کرد :)
  11. عکس جالبیه ... یکی از آشنایان چند سال پیش از خاطراتش با دکتر چمران میگفت. از جمله به چندین نمونه از اینجور کارها و طرح ها اشاره کرد و اینکه برای دادن روحیه به رزمنده ها چنین طرح هایی پیاده میشد و به مرور تکمیل تر و بهتر میشد. ایشون زمانی در ستاد جنگهای نامنظم فعالیت داشتند. خاطره ای هم در این رابطه تعریف میکرد که تا آنجایی که بخاطر می آورم بازگو میکنم : دکتر چمران قرار بود برای مدتی به ماموریتی برود و قبل از رفتن کسی را که از تهران بهمراه خود به قرارگاه آورده بود بنام آقای دکتر ... بعنوان سرپرست و جانشین خود معرفی کرد. پس از رفتن شهید چمران ، آقای دکتر ... با حرارت و شوق پیشنهاد داده که در ادامه ی روال سابق موشکی با قدرت انفجاری بسیار بالاتر از موشکهای قبلی ساخته و برای ایجاد رعب و وحشت بسوی خاکریز عراقی ها شلیک کنند. کار ساخت شروع شده و بدنه موشک کم کم آماده میشود ولی برخلاف نظر بقیه آقای دکتر ... عقیده داشت که کلاهک موشک لازم نیست به شکل مخروط و آئرودینامیک باشد و بر اساس محاسبات ایشان با اضافه کردن خرج پرتاب براحتی میتوان موشک را در مسیر دلخواه پرتاب کرد و مشکلی هم پیش نخواهد آمد! اصرار دیگران هم راه بجایی نبرد و دکتر ... گوشش بدهکار نبود. روز موعود آمد و موشک را با زاویه بر روی خاکریز گذاشتند و برای جلوگیری از منحرف شدن با قرار دادن کیسه های شن آنرا مهار کرده و خلاصه همه چیز آماده برای شلیک کردن شد. با فرمان آتش موشک با غرش بسیار گوش خراشی در حالی که زمین به لرزه درآمده بود کیسه های شن و ماسه را به اطراف پرتاب کرده و رو به خط عراقی ها میرود ولی کمی بعد در حالی که هر لحظه ارتفاعش بیشتر میشود مسیر نیم دایره ای را طی کرده و به سوی خاکریز خودی بر میگردد ! با دیدن این صحنه همه بدنبال جایی برای پناه گرفتن میدوند ... در نهایت موشک کذایی تقریبا" یک کیلومتر پشت خاکریززمین خورده و با صدایی مهیب منفجر میشود! پس از انفجار پیرمردی که آشپز گروه بود در حالی که بشدت میلرزیده با عصبانیت و با لهجه ی خوزستانی به دکتر... میگوید : ایرودینامیک نمیخواد ... آیرودینامیک نمیخواد! تو خودت تو شلوارته نگاه بکن ببین حتی اونجات هم آیرودینامیکه ! با عرض معذرت ...
  12. بنظر من بیشتر شبیه سانحه در جریان یک پرواز آموزشی است. ارابه فرود جلویی هواپیما هم اثری ازش نیست :)
  13. ماجرای جرالد بول شاید کمتر در ایران درباره اش دانسته و صحبت شده باشد. وی متولد کانادا بود. پس از مرگ مادرش پدرش او را تنها گذاشت و عمه اش سرپرستی او را بعهده گرفت. وی که دانش آموز ممتازی بود در سن 23 سالگی از دانشگاه تورنتو مدرک دکترا را گرفت. در پروژه ی مشترک بین دولتهای آمریکا و کانادا که به هارپ معروف بود شرکت داشت. این پروژه برای تحقیق در مورد چگونگی پرتاب ماهواره توسط توپخانه بجای راکت تحقیق میکرد که به دلایلی مسکوت ماند و کنار گذاشته شد. وی با استفاده از تجارب و شرکتی که تاسیس کرد به کارتخصصی اش یعنی طراحی و بهینه سازی توپخانه پرداخت.کمک و مشاوره وی به آفریقای جنوبی باعث طراحی هویتزری جدید و همچنین افزایش پنجاه در صدی برد توپخانه ارتش آفریقای جنوبی شد و این یکی از دلایل پیروزی ارتش آفریقای جنوبی در جنگ با آنگولا شد. پس از انتخاب کارتر و عوض شدن سیاستهای خارجی آمریکا وی در کانادا به دلیل شکستن قوانین صدور تسلیحات مجرم شناخته و در سال 1980 به شش ماه زندان محکوم شد. پس از آزادی از زندان جرالد بول با وجهه ای خدشه دار و ورشکستگی مالی از کانادا به بروکسل رفت و در اینجا شروع به همکاری و معامله با دولتهای چین و عراق کرد. عراق توسط وی تعداد زیادی از هویتزرهای ساخت بول را از آفریقای جنوبی و اتریش خریداری و بطور گسترده ای در جنگ با ایران استفاده کرد. در ادامه ی همکاری مشترک بول و دولت صدام وی به عراقیها کمک کرد تا به ارتقا و افزایش برد موشکهای اسکاد دست بزنند و در این راه بخش مهمی از طراحی کلاهک موشک را برای عراق به انجام رساند. وی همچنین دو سیستم توپخانه خود کششی الفاو و مجنون را برای عراقی ها طراحی کرد. توپ الفاو با 48 تن وزن و طول لوله یازده متر قادر به شلیک گلولی 109 کیلویی تا برد 70 کیلومتری میباشد. اوج همکاری بول و دولت صدام در ادامه به پروژه ی بابیلون منتهی میگردد. این پروژه بنام صدام سوپر گان هم مشهور است. اسلحه ای که با استفاده از تجارب پروژه ی مسکوت مانده ی هارپ ساخته میشد و با لوله ای بطول 156 متر قادر بود گلوله ای 600 کیلویی را تا برد هزار کیلومتر شلیک کند. این توپ حتی قادر به پرتاب موشکی 2000 کیلویی به مدار زمین میبود. با شروع پروژه در ابتدا بول اقدام به ساخت مدل کوچکتر و اولیه مینی بابیلون کرد که با طول لوله ی 40 متری بمنظور تست افقی با زاویه ای 45 درجه در دامنه ی کوهی در 170 کیلومتری بغداد ساخته شد. به گفته ی بازرسان سازمان ملل که در سال 1991 از این توپ دیدن بازدید کردند، این توپ برای شلیک مهمات متداول نظامی مناسب نبوده و بنظر میرسد که بمنظور پرتاب مهمات مخصوص اتمی یا بیولوژیکی و شیمیایی کاربرد داشته است. بگفته حسین کامل المجید ژنرال عالی رتبه عراقی این توپ بمنظور انجام حملات دوربرد و همچنین کور کردن ماهواره ها با شلیک گلوله های مخصوص منهدم کننده و یا کور کننده ی ماهواره ها ساخته شد. جرالد بول بمنظور مخفی نگاه داشتن این پروژه از دید دولتهای غربی با استفاده از پوشش شرکتهای عراقی قطعات مورد نیاز را تحت عناوین مختلف از جمله قطعات مورد نیاز در صنعت نفت سفارش میداد. بخشهای مختلف این توپ برای مخفی کاری بیشتر به کمپانیهای مختلف در کشورهایی چون انگلیس، اسپانیا، سوئیس، بلژیک و هلند سفارش داده شدند. گفته میشود که بول برای جلوگیری از مشکلات احتمالی کتبا" سازمانهای مخفی انگلیس و اسراییل را از وجود چنین پروژه ای باخبر کرده بود. موساد با تماسهایی مستقیم و غیرمستقیم سعی در منصرف کردن بول از ادامه دادن پروژه کرد تا از اینراه صدام را از دستیابی به چنین سلاح مهیبی محروم کند ولی جرالد بول تمامی هشدارها را نادیده گرفته و به همکاری خود با دولت صدام ادامه داد. در صبح 22 ماه مارس 1990 جرالد بول هنگام باز کردن درب آپارتمانش با شلیک پنج گلوله به سرش کشته شد. قاتل یا قاتلین هرگز پیدا نشدند و گمانهای زیادی بر سر اینکه قتل وی کار سرویس مخفی کدام کشور بوده وجود دارد. اسراییل ، آمریکا، کانادا و انگلیس ، آفریقای جنوبی، شیلی و حتی ایران مظنون به دست داشتن در این قتل هستند. با کشته شدن بول پروژه ی بابیلون متوقف شد چرا که بخش زیادی از این پروژه در ذهن بول بود و سایر همکارانش و حتی پسرش از آن باخبر نبودند. با مرگ وی دفتر کار او بسته و همکارانش پراکنده شدند. بقایای توپ بابیلون پس از جنگ خلیج فارس اول توسط ناظران سازمان ملل منهدم شد.
  14. در لینک زیر شرحی از حماسه سوباشی بهمراه فایل صوتی کوتاهی از آخرین دقایق اتاق عملیات سایت قبل از هدف قرار گرفتن قرار داده شده. یاد همه ی شهدای پدافند گرامی باد. http://www.aja.ir/portal/Home/ShowPage.aspx?Object=News&CategoryID=9ce0ffff-6667-4cc8-8cc7-7d8be06f03e4&WebPartID=6341690b-b7bb-4b01-be11-a64bd748a77a&ID=bdf000b3-02f5-46a0-b733-34851c214626
  15. معضل مواد مخدر در ایران بسیار پیچیده تر از آن چیزی است که ما میبینیم و عوامل بسیاری در این قضیه دست دارند که ریشه کن کردن این معضل را به آرزویی دست نیافتنی بدل کرده است. خلاصی از این معضل نیاز به اراده ی قوی درون کشور و یک خانه تکانی بزرگ در بسیاری از لایه های اجتماعی،اقتصادی، سیاسی و نظامی دارد. با همه ی تلاشهای گسترده و هزینه های مادی و انسانی که کشورمان برای حل این مشکل میپردازد تا ریشه کن کردن این سرطان مهلک راه درازی باقیست.