Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

M60

کاربر
  • Content count

    822
  • Joined

  • Last visited

Community Reputation

4995 Excellent

1 Follower

About M60

  • Rank
    کاربر حرفه ای

Contact Methods

  • جنسیت مرد

Profile Information

  • شهر گلپایگان

Recent Profile Visitors

2,064 profile views
  1. talayedaran_honar_iran استاد #نصرت_الله_وحدت خیلی مظلوم بود. خیلی مهربون بود. خیلی انسان بود و خیلی با گذشت بود. همیشه در تمامی مراسم ها شرکت می کرد و هیچ وقت از کسی یا چیزی گله نمی کرد. یادمه در مراسم خاکسپاری #جلیل_شهناز من و استاد #حسین_علیزاده و استاد وحدت پشت تریبونی که قرار بود استاد #محمدرضا_شجریان راجع به جلیل شهناز صحبت کنه یه گوشه ایستاده بودیم. استاد وحدت خیلی دوست داشت تا راجع به شهناز که همشهریشون بود صحبت کنن من فوری رفتم به مجری که آقای عباس سجادی بودن گفتم که استاد وحدت هم در جمع حضور دارن صداشون کنید تا راجع به استاد شهناز صحبت کنن. ایشون هم قبول کردن اما وقتی که صحبت های استاد شجریان تموم شد فوری مراسم و جمع کردن انگار نه انگار که من چیزی بهشون گفته بودم اونجا بود که دیدم استاد وحدت چقد ناراحت شدن اما باز هیچی نگفتن. چون خون خیلی ها رنگین تر از استاد بود. و براشون نفعی نداشت تا وحدت بزرگ سینما در تالار وحدت صحبت کنن. منم با ناراحتی استاد و تا منزل همراهی کردم. هیچ وقت اون چهره ی ناراحت استاد از ذهنم بیرون نمیره. این عکس هم از آخرین دیدار من با استاد وحدت هست که ازشون گرفتم. هیچ وقت فکرش و نمی کردم دیگه نبینمشون. چون منزلشون همیشه پایگاهی بود برای ما و هنرمندان اما این کرونا لعنتی بینمون فاصله انداخت وحدت تا همیشه زنده س بخاطر تمام یادگاری هایی که برای ما به جا گذاشته
  2. ایران درودی، نقاش ایرانی در پیام ویدیویی در واکنش به فوت محمدرضا شجریان، استاد آواز ایران گفت: آوای برخاسته از گلوگاه گرم تو، قلب یکایک هموطنان گرم کرد، تو نمرده‌ای، صدای تو در قلب ما جاودانه حک شده است، من مرثیه تو را نخواهم گریست،تعالی تو را خواهم سرود
  3. صدای خسرو آواز ایران هرگز خاموش نمی شود سیاوش زندگی خود را وقف موسیقی ایران کرد و تا وقتی این موسیقی هست شجریان هم هست نفس هنرمندانی که چهره در نقاب خاک کشیده اند در موسیقی اصیل ایران متجلی است.
  4. نچیروان بارزانی، رئیس اقلیم کردستان عراق به زبان #پارسی درگذشت محمدرضا شجریان را تسلیت گفت. او در توییتر خود نوشت : "تنها صداست که می ماند ... ‏بانهایت اندوه درگذشت خسرو آواز ایران زمین و اسطوره تکرار ناشدنی موسیقی را به خانواده محترم شجریان، جامعه هنری و دوستداران ایشان تسلیت گفت. Verified حسین علیزاده، آهنگساز و نوازنده صاحب‌نام ایرانی در متنی در پی درگذشت محمدرضا شجریان نوشت: «مهر با تو آمد، مهر با تو رفت. اما تو نمی‌روی ‌و مهر با نام تو می‌ماند... تو تا ابد خواهی ماند... تو تا ابد خواهی خواند.»
  5. mohamadreza_zarenezhad دلنوشته ای تقدیم به همسرم امیر سرتیپ خلبان محمدرضا زارع نژاد شکارچی فاکسبت به مناسبت سالروز شکار میگ بیست و پنج عراقی. جلوه بخت تو دل میبرد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی همسر عزیز و با وفایم اکنون که چهل و یک سال از پیوندمان میگذرد و من و تو دیگر سالهاست که ما شدیم و در تلاطم روزگار یار و یاور هم بوده ایم به نیکی میدانم که شخصیت والایت هرگز نیاز به تعریف و تمجید نداشته و هیچگاه جز راه صداقت و درستی را طی نکرده ای؛ حال آنکه هرگز داعیه بهتری و برتری نداشتی و قلب بزرگت همچون دریایی آرام و بخشنده نویدبخش مهربانی ها و نیکی ها بوده و هست. گفتن از مردی که مردانگی، شیره وجودش و شرافت و غیرت در رگهایش جاریست شاید برای آنانی که شناختی از تو ندارند کار راحتی نباشد؛ ولی بر خود وظیفه میدانم به عنوان یک همراه و همپا در طول سالیانی که برای این آب و خاک جنگیدی و زحمت کشیدی و انجام وظیفه کردی بنویسم، هر چند زبان قاصر و قلم ناتوان از گفتن بسیاری از حقایق و رویدادهاست فقط به این حد اکتفا می کنم که همواره به وجود نازنینت افتخار کردم چه آن زمانی که در جدال نابرابر رویارویی هواپیمای اف پنجت با میگ بیست و پنج عراقی(فاکسبت) غیرت و شجاعتت را به رخ کشیدی و به مصاف دشمن متجاوز رفتی و تا پای جان جنگیدی تا دشمن را به زانو درآوردی، آنچنان حماسه ای آفریدی که در تاریخ نبردهای هوایی جهان بی نظیر و بی همتاست؛ وه که چه دلیرانه و مردانه جنگیدی و در نهایت هم با بزرگواری و جوانمردی خاص خودت به دشمن پیام دادی که جان خود را نجات دهد،چرا که هدف تو همواره دفاع از آسمان و آب و خاک و ناموس و جان میهن در برابر متجاوزان بود و نه چیز دیگر؛ و چه آن زمانی که در دوران پس از جنگ در راه آموزش و تربیت خلبانان جوان همت گماردی و چه بگویم از غیرت و تعصبت نسبت به جان و وجود آنان،همان هایی که همچون فرزندان خود می پنداشتی شان و چون پدری دلسوز و نگران همواره در برابر بی انضباطی ها و خطرات گوشزد میدادی چرا که ارزش جان آنان را بالاتر از هر چیزی میدانستی و تاریخ گواه است که چقدر پای اعتقادت ایستادی و چقدر آینده نگر بودی. میدانم که دریا دلی و هرگز نیازی به بیان این مسائل نداری چرا که خود را سرباز وطن میدانی و شرکت در عملیات های مختلف را جزئی از وظیفه ات اما به عنوان شریک زندگیت بر خود وظیفه میدانم همواره یادآور رشادت و مهارت ستودنی ات در شکار فاکسبت عراقی باشم که کاری بود کارستان و بی مانند و به پاس سالها خدمت صادقانه و شرافتمندانه ای که هرگز آلوده به تباهی و فساد و آدم فروشی نکردی
  6. نقل از صفجه شخصی آقای بهداد بساک: نقش پايگاه هوائي الحرية (كركوك) در نخستین حمله هوائي به پایگاه هوائی شاهرخی ایران روز ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ راوی: سرتیپ خلبان علوان حسون العبوسی مترجم: دوست عزیزم Mehdi Eydizadeh توجه: در ترجمه، رعایت امانت، شده و کلمات عیناً درج شده‌اند. لذا نظر شخصی مترجم و نگارنده نیست. امروز ۳۴ سال از نقش نيروي هوائي كشورمان عراق در پاسخ گسترده به اشغال سرزمين هايمان توسط ايران و نيز تهديد آن كشور به ساقط كردن نظام سياسي كشورمان عراق پس از روي كار آمدن رژيم جمهوري اسلامي ايران در سال ۱۳۵۷ مي‌گذرد. از اين روي و بدون مقدمه ياد مي كنم از نقش مهم يكي از پايگاه هاي هوائي كشورمان كه با انواع هواپيماهاي خود در اين حمله وسيع شركت نمود. در ساعت ۱۸:۰۰ روز ۲۹ شهريور ماه سال ۱۳۵۹ سرتيپ خلبان أحمد خيري كه فرماندهي عمليات نيرو هوائي عراق را بر عهده داشت در پايگاه ما حاضر شد و با عجله بسته بزرگ سفيد رنگي را كه قفل محكمي بر آن بود و ما از محتويات ان اطلاعي نداشتيم به فرمانده پايگاه تحويل داد و به سرعت به سمت پايگاه هاي ديگر پرواز نمود. بعداً برايمان شرح داده شد كه اين بسته حاوي نقشه حملات هوائي از پايگاه ما به سمت برخي از اهداف نظامي حياتي ايران بوده است. بنا به دستور سرتیپ محمد جسام الجبوري فرمانده پايگاه ، كليه آمادگي هاي لازم جهت اجراي نقشه مذكور و بويژه تجهيز هواپيماهاي گردان سوخوي ۲۲ و گردان ميگ ۲۱ به بمب هاي قوي مخصوص انهدام باندها و آشيانه هاي هواپيماها اجراء گرديد. بدليل حجم بالاي تمريناتي كه از قبل انجام شده بود ، به نظر مي رسيد اين بار نيز انجام تمرين يا رزمايش مورد نظر باشد اما واقعيت اين بود كه در حال كسب آمادگي براي انجام حمله گسترده هوائي به ايران بوديم و نكته مهم در اين ميان رعايت اصول حفاظتي به شكل كامل بود تا بتوانيم نيرو هوائي ايران را غافلگير نمائيم و توان واكنش آن را تحت تاثير قرار دهيم. نخستين حمله هوائي گسترده: در جلسه بررسي ماموريت محوله به پايگاه ما كه با حضور فرمانده پايگاه و در اجراي نقشه فرماندهي كل نيرو هوائي صورت گرفت ، متوجه وجود اشتباه در محاسبات مربوط به حمل سوخت بمب افكن هاي سوخوي ۲۲ شديم. بلافاصله براي درك صحيح موضوع، فرماندهي پايگاه تصميم گرفت كه شخصاً با يك فروند سوخوي ۲۲ به بغداد پرواز و فرماندهي كل نيرو هوائي عراق را در جريان امر قرار دهد و ايراد را بر طرف نمايد. در صبح روز ۳۰ شهريور ماه ۱۳۵۹ بود كه اشتباه پيش آمده، برطرف و در نتيجه مهمات قابل حمل بمب‌افكن هاي سوخوي ۲۲ از ۲ تن به يك تن كاهش و متقابلاً مقدار سوخت قابل حمل افزايش يافت چرا كه اهداف در فاصله تقريباً دوري قرار داشتند. با تركيب جديد محموله هواپيماها (شامل ۲ بمب ۵۰۰ كيلوگرمي + ۴ مخزن سوخت خارجي) امكان رفت و برگشت امن هواپيماها تضمين شد چرا كه احتمال وقوع حمله اي متقابل از سوي ايران وجود داشت و ممكن بود بناچار در پايگاه هوائي ديگري فرود بياييم. در ساعت ۱۸:۰۰ روز ۳۰ شهريور ماه سال ۱۳۵۹ ملاقاتي با فرمانده پايگاه در دفترش داشتم و او آخرين جزئيات حملات هوائي كه مي بايست از پايگاه ما به سمت اهدافمان در ايران كه عبارت بودند از : پايگاه هوائي شاهرخي، پايگاه هوائي همدان، پايگاه هوائي سنندج، پايگاه كرمانشاه و فرودگاز سقز را به من ابلاغ نمود. سپس اسامي فرماندهان هر دسته پروازي و جانشينان آنها را ثبت و مقرر گرديد كه همه آنها كاملا تحت امر من عمليات را انجام دهند چرا كه اين يك عمليات گسترده بود و مي بايست با نظارت مستقيم من صورت مي‌گرفت ضمن آنكه لازم بود تا فرمانده بالاي سر نيروهايش باشد تا هم توان و اعتماد به نفس و روحيه آنها را تقويت نمايد و هم به آنها نشان دهد كه فرمانده شان برتر از ايشان نبوده و فردي است مثل خودشان مگر آنكه مهارت و درجه اش بالاتر از آنها است. واقعيت اين است كه از ديرباز روياي من رهبري چنين عملياتي بوده و مهمترين دليل من هم بكار گرفتن اصول و درس هائي بود كه از جنگ سال ۱۹۷۳ (اعراب و اسرائيل) آموخته بوديم و هم اينكه چگونگي اجراي همكاري و هماهنگي با يگان هاي زميني و دريائي را عملاً اجرا كنيم و از همه مهمتر اثبات گفته من به خلبانان بود كه قبلا بارها به آنها گفته بودم در صورت بروز جنگ ، در ماموريت ها همواره پيشگام شما خواهم بود چرا كه هيچ شرافتي بالاتر از آن نيست و اين امر ماحصل دوران طولاني آموزش و تجربه اي است كه از ماموريتهاي گذشته بدست آمده بود. اين طبيعت بشر است كه مي خواهد گفته هايش را جامه عمل بپوشاند و به نتايج خوبي دست يابد كه ما را در ماموريت هايمان ياري كند و اشتباهات و كاستي ها و در نتيجه خسارت هايمان را تقليل دهد و اين همان چيزي بود كه ما در پايگاه همان آن را در طول مدتي كه در آنجا مامور بوديم كاملاً لمس كرديم. اينها درس هاي عملي مهمي بودند كه خلبان آنها را به خوبي مي آموخت و با حداكثر فهم و دقت اجراء مي نمود. خوب است در اين مورد بگويم كه گردان پنجم بمب افكن هاي سوخوي ۲۲ تحت امر سرگرد م، ح، ط از پايگاه ما به پايگاه هوائي موصل منتقل شد تا از آنجا حمله به اهداف مستقر در شمال كشور ايران يعني پايگاه تبريز و رضائيه و ساده تر صورت گيرد ضمن آنكه هواپيماهاي سوخوي ۲۲ گردان چهل و چهارم تحت امر خلبان شهيد نوبار عبد الحميد كه هواپيمايش در حين انجام ماموريت شناسائي در مناطق مياني مرز با ايران مورد اصابت قرار گرفته و ساقط شد، با خلبانانش به گردان يكم مستقر در پايگاه ما پيوست. در ظهر روز ۳۰ شهريور ماه ۱۳۵۹ با فرمانده‌هان گردانهاي پروازي ، سرگرد م ، سرگرد محمود رشيد ، سروان ن ، سروان طلال جمیل العبیدی و سايرين جلسه‌اي داشتم و آنان را در جريان نقشه تعيين شده از سوي فرمانده كل نيروي هوائي براي پايگاه مان قرار دادم و برايشان به صورت كلي شيوه حملات هوائي را كه قبلاً با فرمانده پايگاه هماهنگ كرده بودم همچنين زمان پروازها را توضيح دادم تا آنان نيز فردا صبح به صورت كاملاً سري يگان‌هايشان را توجيه نموده تا از درز هرگونه اطلاعات به بيرون جلوگيري شود و برايشان تاكيد كردم كه انجام اين ماموريت ها به منزل تكميل كردن سلسله تمريناتي است كه ما در همان ماه انجام داده بوديم. زمان دقيق پرواز در ساعت ۱۱:۴۰ دقيقه روز ۳۱ شهريور ۱۳۵۹ ابلاغ شد كه بموجب ان مي‌بايست راس ساعت ۱۲:۰۰ (روز بعد) از مرز ايران و عراق عبور مي كرديم. سپس قرار شد كه فردا (همان روز حمله) در اتاق توجيه گردان يكم جمع شويم. اتاق توجيه گردان يكم به لحاظ تاريخي ويژگي خاصي داشت چرا كه در اين اتاق جلسات مهمي برگزار شده بود كه از آن جمله مي توان به جلسه قبل از پرواز به سمت سوريه در جنگ سال ۱۹۷۳ اعراب و اسرائيل اشاره نمود. هنگام برگزاري اين جلسه به زمان دقيق تعيين شده از قبل توجه خاص داشتيم و آن را بخشي از پرواز در نظر گرفتيم به همين دليل اگر كسي يك دقيقه ديرتر از موعد قصد ورود به جلسه را داشت به او اجازه ورود نمي داديم. با اين توجيه كه بحث بر سر پرواز است و يك دقيقه براي يك خلبان جنگي زمان بسيار زيادي است و خلبان جنگي بايد احترام زمان را داشته باشد وگرنه بخش زيادي از مسئوليت خود را از دست مي دهد. زمان همچون شمشير است كه اگر قطعش نكني تو را قطع مي كند. اجراي عمليات در ۳۱ شهريور ماه ۱۳۵۹: پايگاه ما صبح روز ۳۱ شهريور ماه را آغاز نمود در حاليكه آن روز، روز پاسخ عراق و روزي متمايز در تاريخ عراق بزرگ بود اما ما نمي‌دانستيم چه خواهد شد ، آيا جنگ با ايران طولاني خواهد بود و يا اينكه به ياري خدا پس از چند روز خاتمه خواهد يافت؟ و خدا مي‌داند كه تمام اين افكار در ذهن همه ما دور مي زد بنابراين لازم بود تا اولين ضربات هوائي را با موفقيت وارد سازيم چرا كه ارزش آن بسيار زياد بود و با از كار انداختن نيروي هوائي دشمن ، يگان هاي زميني ما مي توانستند اهداف مورد نظر خود را به تصرف درآورند. هواپيماها با بارگيري مهمات از پيش تعيين شده براي انجام دور اول حملات هوائي گسترده، آماده شده بودند. از اول روشنائي صبح تعدادي از هواپيماها مشغول انجام ماموريت هاي معمول خود بوده و وضعيت عادي مي نمود. هوا زيبا و ديد تا ۱۰ كيلومتر وجود داشت ولي هواپيماهاي عمل كننده هنوز در آشيانه هاي پراكنده در پايگاه بودند. كارگران هم مشغول احداث پناهگاه براي افراد بودند تا در صورت وقوع حمله هوائي دشمن به آنجا پناه ببرند. طبق معمول و بر حسب وظيفه به عنوان فرمانده عمليات ، قبل از انجام كار روزانه اقدام به سركشي از تاسيسات و يگان هاي مربوط به عمليات در پايگاه مثل باندهاي فرود و برخاست ، هواپيماها ، تجهيزات ، تجهيزات امنيت پرواز و هواشناسي نموده و پس از تشكر از پرسنل و تاكيد بر انجام وظايفشان به اتاق توجيه رفته و و راس ساعت ۶ صبح و حتي قبل از آن (بسته به نوع ماموريت) با فرماندهان گردانهاي پروازي و خلبانان ملاقات نمودم اما روز با ساير روزها تفاوت داشت و دقيقا راس ساعت مقرر ملاقات صورت گرفت. روحيه افراد عالي و همه با شوق و قدرت به كار خود مي‌پرداختند. خودروها و تجهيزات پروازي به رنگ استتار درآمده و همگي چشم به خلبانان دوخته بودند چراكه خلبان در نيروي هوائي اصلي‌ترين جنگجو به شمار مي رود و اگر او را به صورت درست و حساب شده به كار گرفت داراي نيرويي خارق العاده است و از زمان تاسيس نيرو هوائي عراق سابقه نداشته كه مردمش را نااميد سازد. ضمن آنكه حوادث جنگ هاي اعراب و اسرائيل در سال هاي ۴۱ ، ۴۸ ، ۶۷ ، ۷۳ در ذهن همگان وجود داشت و همه با شعار خلبان عراقي در ساختن اينده وطن و امت عربي‌اش آشنا بودند. در ساعت ۱۰:۳۰ دقيقه روز ۳۱ شهريور ماه سال ۱۳۵۹ در اجراي دستور فرمانده كل نيروي هوائي ، خلبانان به اطاق توجيه اعزام شدند. چون ساعت صفر نزديك مي شد لازم بود تا به سرعت خلبانان را در مورد آنچه كه طبق نقشه از ايشان انتظار مي رود توجيه نماييم. طبق قرار قبلي فرمانده پايگاه با فرماندهان گردانها ، تمام افراد در ساعت تعيين شده در اطاق توجيه حضور به هم رسانده و در چهره همه لبخندي نقش بسته بود. لازم است حقيقت مهمي را متذكر شوم كه بخش عمده اي از خلبانان سابقه شركت در نبردهاي واقعي را نداشتند از اين روي برخي از ايشان دچار هيجان شده بودند كه البته اين امري طبيعي بود بنابراين فرمانده هر دسته پروازي و جانشينان آنها را از خلبانان با تجربه جنگ ديده انتخاب كرديم كه روحيه بالاي خود را به ساير خلبانان زير دست خود نيز انتقال دهند. امروز لازم بود كه خلبانان جنگنده مسوليت خود رابه شكل عالي انجام بپذيرند زيرا تصميمات سياسي جاي خود را به آتشي داده بود كه نظام دشمن را بسوزاند و درسي فراموش نشدني به او بدهد. در حالي خوشحال بودم و لبخندي بر لب داشتم داخل اتاق توجيه شدم و در آستانه در اطاق فرمانده گردان ميگ ۲۱ ، سرگرد (م) را ملاقات كردم. دستم را روي شانه اش گذاشتم و به او گفتم ان‌شاءا... ماموريت شما برتر از ماموريت هجوم به اهداف زميني خواهد بود. ماموريت اصلي جنگنده هاي ميگ ۲۱ رهگيري است و ماموريت ثانويه آنها حمله به اهداف زميني مي باشد. به گردان ميگ ۲۱ فرمان داده شده بود تا پايگاه هوائي سنندج را با ۸ فروند و فرودگاه سقز را با ۴ فروند مورد حمله قرار دهند. او در نهايت احترام به من گفت ان‌شاءا.. اخبار ما را خواهيد شنيد و عملكرد ما را خواهيد ديد و به ياري خدا به ما افتخار خواهيد نمود. مجدداً به دستم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم و به او گفتم من از اين بابت اطمينان دارم و آفرين بر شما. اين برخورد مثبت در جلوي چشم ديگران صورت گرفت. سپس عمليات توجيه فرماندهان گردان هاي پروازي آغاز گرديد. در ابتدا به ايشان سلام كردم و تمام آنها جواب سلام مرا دادند. آنگاه عمليات حمله به پايگاه هاي هوائي مورد نظر آغاز شد. فرميشن‌هاي پرواز ، روش هاي ناوبري در حين پرواز ، ماهيت پرواز در مناطق كوهستاني و بياباني، چگونگي نزديكي به هدف و انهدام آن و چگونگي پرواز در مسير بازگشت تا زمان فرود در پايگاه مادر توضيح داده شد. از جمله كارهائي كه بر روي آن تاكيد كردم ، سكوت راديويي تا زمان رسيدن به هدف بود چرا كه احتمال ميرفت حمله ما لو رفته و دسته هاي پروازي ما مورد هجوم سامانه هاي پدافندي دشمن قرار گرفته و متحمل خسارت شويم. جلسه توجيه‌اي در ساعت ۱۱ به پايان رسيد و اتاق توجيه را به سمت اتاق دريافت تجهيزات پرواز ترك كرديم تا لباس‌ها و تجهيزات را پوشيده و بدون تاخير به سمت هواپيماهايمان برويم. تمام نقشه پرواز بر حسب ثانيه محاسبه شده بود و امكان نداشت مشغول به كاري شويم كه آن را قبلاً محاسبه نكرده باشيم چرا كه تمام نيروي هوائي در ساعت مشخصي مي‌بايست عمليات را آغاز مي‌كرد. در اتاق لباس، مشغول پوشيدن لباس فشار و دريافت تجهيزات و سلاح كمري بودم و قبلاً به خلبانان گفته بودم كه در زير لباس پرواز لباس شخصي بپوشند (ولي اجبارشان نكرده بودم) و در حاليكه در ذهنم به جز انجام ماموريت و چگونگي و لزوم موفقيت ۱۰۰% فكر ديگري نبود ، صداي گريه اي را از پشت انبار لباس ها شنيدم و خود را به آنجا رساندم و خلباني را ديدم در حاليكه سرش را در انبار لباس ها مخفي كرده و در حال گريه بود. به او نزديكتر شدم و او سعي مي كرد اشك چشم هايش را نشان ندهد با صدائي لرزان به من گفت سرورم من هم مي خواهم با شما پرواز كنم ، خواهش ميكنم ، چرا من را خلبان ذخيره گذاشتيد؟ در واقع مقرر شده بود كه ابتدا خلبانان قديمي و باتجربه رزمي و در اولويت بعدي خلبانان با تجربه كمتر براي پرواز انتخاب شوند تا اطمينان بيشتري از موفقيت در پرواز داشته باشيم اما اگر عمليات را با خلبانان كم تجربه تر آغاز مي كرديم احتمال مي رفت كه هواپيمايشان به دليل كمي مهارت در ماموريت سقوط كند و در نتيجه خسارتمان بالاتر رود. از اين روي ماموريت را به خلباناني با تجربه‌تر واگذار نموديم. تلفاتي را شاهد بودم كه هواپيما بدليل شرايط سخت پروازي و ناتواني خلبان در هدايت هواپيما سقوط كرده بود و نه آتش پدافند هوائي دشمن . از اين روي حالت ستوان سعد (در اينجا نام خلبان ذكر شده) برايم غير عادي نبود و خاطرات جنگ سال ۱۹۷۳ برايم زنده شد كه خلبانان چگونه براي انجام ماموريت هاي جنگي با يکديگر رقابت مي‌كردند تا بتوانند براي وطن‌شان كاري انجام دهند اما بدليل كمبود زمان دستم را روي شانه‌اش گذاشتم و از احساس‌اش كه سرشار از عشق به وطنش بود قدرداني كردم و به او قول دادم كه در پروازهاي بعدي به ياري خدا به او ماموريتي را واگذار خواهم كرد و با او بيشتر صحبت خواهم نمود. ستوان سعد ر: آيا به من قول مي دهي سرورم؟ سرهنگ ع: بله و آفرين بر تو به خاطر شجاعتت ستوان سعد ر: خدا يار و نگهدارتان باشد سرورم. سرهنگ ع: متشكرم جالب است بدانيد هنگامي كه پس از ۲۰ سال از اين واقعه مجدداً به پايگاه سفري داشتم ، آن ستوان كه اكنون درجه سرتيپي و فرماندهي پايگاه را بر عهده داشت را دیدم و پس از آنكه خاطره آن روز را براي گفتم چهره اش از شرم و تواضع سرخ شد. او هنوز يك عقاب خلبان عراقي بود و داراي اخلاقي نيكو و روحيه اي عالي و داراي مسئوليت بالائي بود. اجراي عمليات: ساعت ۱۱:۱۵ دقيقه شده بود و مي بايست كمي سريعتر مي بوديم و در غير اينصورت از زمان تعيين شده براي عبور از مرز ايران در ساعت ۱۲ تاخير مي كرديم هنوز برخي هواپيماها پراكنده بودند و اين احتمال وجود داشت كه برخي خلبانان بدليل نقص فني مجبور شوند هواپيمايشان را عوض كنند و از اينگونه مسائل خيلي زياد پيش مي آمد و مي بايست ايراد هواپيما هم بر طرف مي گرديد و گرنه توان نيروي هوائي براي وارد آوردن ضربه به كاهش مي يافت و ما در انجام ماموريتمان كوتاهي كرده بوديم. به هر حال اكنون ساعت ۱۱:۲۵ دقيقه و تمام خلبانان درون هواپيماهايشان جاي گرفته بودند. هواپيماها شامل ۲۴ جنگنده سوخوي ۲۲ و ۱۲ جنگنده ميگ ۲۱ نيز آماده استارت بودند. هر دسته پروازي هم نام مخصوصي داشت كه در آسمان بوسيله آن نام شناخته مي شدند. اسم دسته ما هم با حرف (ح) مخفف نام پايگاه (الحريه) شروع شد و نام حميد را براي آن انتخاب كرديم. پدافند خودي هم با زبان عربي و با حداقل كلمات مي‌بايست مكالمه مي كرديم: • (به) برج مراقبت پايگاه الحريه از فرمانده دسته حميد ، صدايم را ميشنوي؟ • (به) فرمانده دسته حميد از برج مراقبت الحريه بفرمائيد ، صدايتان را واضح ميشنوم. • (به) برج مراقبت پايگاه الحريه ، اجازه استارت مي خواهم. • (به) فرمانده دسته حميد با نشان دادن علامت سبز اجازه استارت به شما داده مي‌شود. مرسوم بود هنگاميكه دسته هاي پروازي بزرگ بوده و در سطحي وسيع در فرودگاه پراكنده بودند ، برج مراقبت اقدام به پرتاب منور سبز مي نمود كه براي همه قابل رويت بوده و با آن هواپيماها را روشن نمايند. همانگونه كه از قبل هم انتظارش را داشتم هنگام شروع استارت، دو هواپيما از دسته هاي پروازي موتورهايشان به نقص در سيستم سوخت رساني دچار گرديد كه بلافاصله دستور تعويض هواپيماها صادر يكي از هواپيماها تعويض و ديگري به سرعت توسط خدمه زميني رفع نقص گرديد. (ما از قبل براي دسته هاي پروازيمان دو هواپيماي ذخيره را با همان مهمات در نظر گرفته بوديم تا در صورت لزوم و براي جلوگيري از تاخير در زمان اجراي ماموريت فوراً آنها را با هواپيماهاي داراي نقص فني جايگزين كنيم). اكنون ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه بود و تمام هواپيماها آماده حركت و برخاستن بودند. * (به) برج مراقبت الحريه از فرمانده دسته حميد ، اجازه ورود به باند پرواز را ميخواهم. * دسته حميد به شما اجازه استفاده از باند شماره ۳۳۰ داده مي شود. باد ملايم ، ديد ۱۰ كيلومتر ، فشار هوا ۷۳۰ ميليمتر هواپيماها در خزشراه ها به شكل منظم ۴ فروندي و با فواصل زماني مشخص كمتر از يك دقيقه به سمت باند اصلي فرودگاه حركت كردند. (هر دقيقه در آسمان يعني ۱۵ كيلومتر) * (به) برج مراقبت از فرمانده دسته حميد يك اجازه ورود به باند جهت برخاست را ميخواهم. * (به) فرمانده دسته حميد اجازه پرواز داده مي شود با تاكيد بر استفاده از دستگاه شناخت دوست از دشمن (IFF) * برج مراقبت ، دستگاه IFF روشن است (باهمكاري برج مراقبت به تمام خلبانان اهميت روشن كردن دستگاه مذكور گوشزد گرديد). دسته پروازي حميد يك آماده پرواز شد و اقدام به چك كردن موتورهايش قبل از پرواز نمود. همه چيز مناسب بود و همه هواپيماهاي اين دسته با در نظر گرفتن زمان دقيق ، يكي پس ديگري بر روي باند پرواز قرار گرفتند. لازم بود تا با دقت زمان پرواز را رعايت كنيم چرا كه طبق نقشه پرواز مي بايست ساعت ۱۲ بر روي نوار مرزي و ۱۲:۳۰ دقيقه بر روي هدف قرار مي گرفتيم. بدين‌سان از لحظه حركت هواپيماها بر روي باند پايگاه ، جنگ آغاز گرديد. طبيعتاً فرميشن پرواز به صورت ۴ فروندي ويژه پرواز بر روي مناطق كوهستاني بود. دسته هاي پروازي به سمت نقطه اول بر روي خط مرزي (روستاهاي بياره و طويله) در شرق استان سليمانيه و به فاصله زماني يك دقيقه بين هر دسته پروازي سمت گرفتند و پس از اين نقطه دسته ها به سمت نقطه بعدي و بعدي و به همين منوال تا رسيدن به هدف پرواز مي كردند. اين شيوه پرواز ويژه استفاده در هواپيماهائي است كه تجهيزات ناوبري پيشرفته اي ندارند و از اين طريق رسيدن به هدف براي خلبان ساده مي شود بشرط آنكه خلبان در خواندن نقشه خبره بوده و زمان بندي تعيين شده و مسير پرواز را به صورت دقيقه به دقيقه رعايت نمايد. در غير اينصورت اصلاح اشتباهات براي او دشوار خواهد بود. سكوت كامل راديوئي را طبق آنچه كه قبلاً توافق كرده بوديم رعايت كرديم چرا كه هرگونه تماس سبب هوشياري دشمن و از دست رفتن فرصت غافلگيري مي شد. هواپيماهاي گشت‌زني ميگ ۲۱ جمعي گردان ۴۷ ، طبق معمول در محل هاي مقرر مشغول گشتزني روزانه بودند و اين هم بخشي از نقشه ما براي گمراه كردن دشمن بود. اين پروازها ظاهرا عادي بوده و ما نيز در حال انجام پروازهاي آموزشي بوديم. قبلاً هم از اين نوع تمرينات را زياد انجام مي داديم. دوستان و بستگان زيادي از ما مي پرسيدند هنگامي كه يك خلبان با هواپيمايش به سوي هدفش مي رود ، آيا به به خانواده و دوستانش هم فكر مي كند؟ من هميشه اين پاسخ را مي‌دادم: ما هميشه در حال آموزش هستيم. فرمانده هر روز قبل از پرواز خلبانانش را در اتاق توجيه پرواز ملاقات مي كند و از سلامتي كامل خلبانان از هر جهت مطمئن مي شود. خلبانان مي بايست خواب كافي، غذاي مناسب و وضعيت روحي مناسبي داشته باشند و وضعيت سلامتي شان از سوي پزشك گردان نيز مورد تائيد قرار مي گيرد. با اين حال اگر خلباني تمايلي به پرواز نداشت به او اجازه پرواز در آن روز نخواهيم داد چون خلبان چه از لحاظ جسمي و چه روحي و چه فيزيولوژي حتما بايد در سلامت كامل باشد. يك خلبان بايد در كابين كوچك و تنگي بنشيند كه به جز چرخاندن سرش به چپ و راست و و نيز حركات محدود دست و پا آنهم در حد چند سانتيمتر نمي تواند حركتي داشته باشد گوئي وجودش بخشي از هواپيمايش است. در سلامت كامل باشد. يك خلبان بايد در كابين كوچك و تنگي بنشيند كه به جز چرخاندن سرش به چپ و راست و و نيز حركات محدود دست و پا آنهم در حد چند سانتيمتر نمي تواند حركتي داشته باشد گوئي وجودش بخشي از هواپيمايش است. در اين حالت او ديگر نمي تواند به خانواده و دوستان يا چيز ديگري فكر كند . تنها دو چيز براي خلبان در كابين باقي مي ماند. اول: ياد خداست كه به او صبر و فكر قوي عطا فرمايد تا بتواند به همراه دوستانش به هدف هجوم برده و آن را نابود سازند. دوم: وطنش ، كه او را تربيت كرده و براي انجام ماموريت در چنين روزي آماده ساخته است. در اين حالت بر خلبان واجب است كه تمام توان خود را بكار گيرد تا ماموريت را به خوبي و با دقت انجام دهد. پس خلبان نبايد به چيزي بجز ماموريتش فكر كند. به هر حال اكنون درياچه استان سليمانيه در جلوي ما قرار داشت و براي عبور از خطوط مرزي ايران عراق تنها چند دقيقه باقيمانده بود. الان دقيقاً ساعت ۱۲ بود و ما بر روي موقعيت صحيح قرار داشتيم و در حال عبور از مرزهاي ايران و عراق در نزديكي روستاهاي بياره و طويله بوديم. اين ساعت دقيقاً زماني بود كه يگان هاي زميني ما مي بايست پيشروي خود را به سمت اهداف از پيش تعيين شده آغاز مي كردند. بعبارت ديگر همان ساعت صفر بود كه عراق به شدت آن را مخفي نگه داشته بود. طبق توجيهات قبلي و دقيقا در همين نقطه بود كه دسته هاي پروازي به سوي هدفشان (پايگاه‌هاي هوائي ، شاهرخي ، همدان ، سنندج و سقز) سمت مي گرفتند. در دسته اول به همراه من سروان سلام النعيمي و ستوان يكم شهيد عادل دعدوش و ستوان يكم س پرواز مي كردند . دسته دوم به فرماندهي سرگرد م و دسته سوم نيز به فرماندهي سرگرد شهيد محمود رشيد در حال پرواز بودند و هدف هم پايگاه هوائي شاهرخي بود. در مقابلمان در مسير پرواز رشته كوه هاي زاگرس قد برافراشته بودند و همين امر گريز از ديد رادارهاي دور برد دشمن را برايمان دشوار مي نمود اما با اين وجود توانستيم از اين مانع هم بگذريم. اكنون شهر سنندج در سمت چپ دسته پرواز قابل مشاهده بود. زمان به آهستگي مي گذشت و سرعت ما نيز ۸۰۰ كيلومتر بر ساعت وارتفاع ما نيز حدود ۳۰۰۰ متر بالاتر از سطح دريا بود اما در حقيقت در ارتفاع كمي بر فراز كوه هاي زاگرس در حال پرواز بوديم. در همين حال متوجه امواج رادارهاي ايران شدم كه هواپيماهاي ما را در ديد خود داشت اما قبل از بازگشت اين امواج به ايستگاه هايشان لازم بود تا سريعا در زير ديد رادارها مخفي شويم. تنها راه حل پرواز در ميان كوه ها و مخفي شدن در زير ارتفاع سلسله كوه ها بود تا آنجا كه گاهي تصور مي كرديم به سطح كوه برخورد خواهيم كرد و براي خروج از هواپيما هم اماده شديم . براي بار دوم به همين روش رشته كوه هاي دوم و همينطور تا آخرين رشته كوه هاي لعنتي را طي كرديم. در تاريخ خوانده بوديم كه برخي اقوام كوتي در سال ۲۱۲۰ قبل از ميلاد از اين كوه هاي عبور كرده و بر سرزمين عراق مسلط شدند اما اوتوحيكال رهبر سومري ايشان را براي هميشه به عقب راند و اين اولين نبرد آزادي خواهي عراقيان بود! پس از اين مرحله ، صحراي لوط در مقابلمان آشكار شد و در خطر كشف رادارهاي دشمن قرار داشتيم اما اكنون اين امكان را داشتيم تا ارتفاع خود را در پائين ترين سطح نگهداريم و دسته پروازي را به فرميشن پرواز در شرايط بياباني درآوريم تا انجام مانورها ساده تر و ارتباط ميان افراد دسته بهتر صورت گيرد. قبلاً در آموزش‌هايمان پرواز را كمترين سطح ممكن (۱۵-۵۰ متر) و با حداكثر سرعت تمرين كرده بوديم و اكنون ارتفاع ما كمتر از ۵۰ متر از سطح زمين و سرعت ما حدود ۸۰۰ كيلومتر بر ساعت و ارتفاع از سطح دريا نيز حدود ۱۲۰۰ متر بود. بياباني كه بر فراز آن پرواز مي كرديم بخش عمده اي از خاك ايران را در بر مي گرفت. تا اينجا پرواز ما مطمئن و بدون اشكالاتي همچون نقص فني صورت مي گرفت و فاصله ما تا هدف تنها ۵ دقيقه بود. پس از سكوت راديوئي طولاني و طبق قرار قبلي تنها يكبار ديگران را صدا زدم ، سرعت را زياد كنيد ، و سرعتمان به ۹۰۰ كيلومتر بر ساعت تا رسيدن به هدف افزايش يافت. از دور آشيانه هواپيماها و سپس برج مراقبت با ارتفاع ۱۵ الي ۲۰ متري سطح زمين پديدار شد. قبلاً هم هماهنگ كرده بوديم كه هنگام حمله فرياد ا... اكبر را با صداي بلند سر دهيم. ذكر نام خدا در جريان پرواز روحيه اي عالي به خلبان مي دهد و همه چيز را از يادش ميبرد و او را شراره اي از آتش و قطعه اي از هواپيمايش همچون آذرخش مي سازد كه چشم هاي دشمن را با نورش خيره ساخته و آتش خشم را در قلب مجاهدين در راه خدا و در راه كشورشان پس از انهدام هدف شعله ور مي سازد و دشمنان را حتي از فكر حمله به نيروهايمان و سرزمين پاكمان ، سرزمين نبوت و رسالت منع مي‌سازد. دسته پروازي به پايگاه شاهرخي نزديك مي شد و اكنون فاصله ما با انجا كمتر از يك دقيقه بود و ما دقيقا در موقعيت درست قرار داشتيم. كم كم در مقابلمان آتش سنگين ضدهوائي هاي مستقر در اطراف پايگاه و موشكهاي راپير گشوده شد اما هنوز ما از تيررس آتش دشمن فاصله داشتيم و اين آتش آسيبي به ما نمي رساند. اين يكي از اصول پدافند هوائي است تا به اين وسيله مانع از اجراي حمله شوند. اكنون ديگر سه باند متقاطع پايگاه شاهرخي خزشراه ها و آشيانه هواپيماها كاملاً مشاهده مي شد و آنچه كه مي‌ديديم با آنچه كه در نقشه به ما گفته شده بود تفاوت داشت (نقشه هاي زيادي در حاشيه نقشه اصلي عمليات برايمان ارسال شده بود و گفته بودند كه دشمن اقدام به گسترش پايگاه نموده تا در مقابل حملات دشمن از پايگاه و هواپيماها و تجهيزاتش محافظت نمايد). من هم هيچگونه تحركي را از سوي دشمن در پايگاه مشاهده نكردم و اين يعني دشمن خود را براي انجام حمله بر ضد پايگاهها و مراكز حياتي كشورمان آماده كرده بود و اگر دوربيني و همت رهبري ما براي حمله پيش دستانه به دشمن نبود ، احتمال داشت تا دشمن اقدام به اين حمله نموده و هواپيماهايمان را روي زمين نابود سازد. مخصوصاً آنكه نيروي هوائي دشمن بيش از ضعف نيروي هوائي كشورمان توان داشت (اين امر در آغاز جنگ بود و در ميانه جنگ تعادل نسبي و در پايان جنگ ما به مراتب از نيروي هوائي ايران برتر بوديم). به هر حال حمله مان را با هجوم به باند ها و خزشراه ها به صورت زوج آغاز كرديم و پس از ما نيز دسته بعدي به همين شكل .... تمام هواپيماها با صداي بلند غريو ا... اكبر سر مي‌دادند و به درون گلوله آتشي كه در پايگاه ايجاد شده بود شيرجه مي رفتند . بمب هاي هواپيماي من به يك سوم اول و وسط باند اصلي اصابت كرد و حفره‌هاي بزرگ و عميقي ايجاد نمود. هواپيماي شماره ۲ دسته من هم به همين شكل. خلبان اين هواپيما ستوان س بود. سروان سلام النعيمي فرمانده دسته دوم هم با گفتن جمله دستت درد نكنه (عاشت ايدك سيدي) بابت بمب‌ها از من تشكر كرد. به همين ترتيب دسته دوم و سوم عمليات تا آخر ادامه يافت. سپس همگي به سلامت منطقه را ترك كرديم و من از اين بابت احساس رضايت كامل داشتم. ارتفاع ما در بازگشت ۲۰ الي ۳۰ متر و سرعتمان هم تا حدود ۵۰ كيلومتري بيرون از هدف حدود ۱۰۰۰ كيلومتر بر ساعت بود. پس از آنكه از هدف دور شديم مجدداً فرميشن قبلي را اجرا كرديم و دستور كاهش سرعت تا ۸۰۰ كيلومتر بر ساعت را دادم تا آنكه به مرزهاي بين المللي رسيديم. در اينجا مورد استقبال هواپيماهاي گشتزني خودمان در اطراف سليمانيه قرار گرفتيم . سروان ع يكي از خلبانان گردان ۴۷ مرا مورد خطاب قرار داده و گفت: خدا را شكر كه سالم هستيد قربان (حمداًلله على السلامة سيدي) و من هم جواب دادم: خدانگهدار تو باشد (الله يسلمك). در اين حال پايگاه هوائي كركوك از دور نمايان شد. در حاليكه خود را در اختيار برج مراقبت فرودگاه قرار مي داديم فرمانده پايگاه از برج مراقبت به من گفت : آفرين بر شما و خدا را شكر كه سالم هستيد (بارك الله فيكم والحمدلله على السلامة). من هم متقابلاً از او تشكر كردم . هواپيماهاي گرداني كه قبل از ما ماموريتي را بر فراز سنندج انجام داده بود هم در اين پايگاه فرود آمده بودند و متوجه شدم كه يكي از هواپيماهاي خودي جمعي گردان فوق در اثر شدت اتش پدافند هوائي منطقه سقوط كرده و ستوان خلبان آن نيز به اسارت درآمده است. اين خلبان در سال ۱۳۶۹ از اسارت بازگشت. از سوي فرمانده پايگاه ، مهندسين و افسران مورد استقبال قرار گرفتيم و آنها هم ما را تشويق مي كردند. من قادر نيستم آن لحظات را برايتان توصيف كنم. آن لحظات مملو از صداقت و محبتي است كه در هنگام پيروزي بر دشمنان، خاص عراقي ها است. اين نخستين حمله هوائي گسترده بود كه بخشي از جزئياتش را برايتان بازگو كردم كه حاوي آموزه هاي فراواني است و تا زماني كه زنده هستم هرگز آن را فراموش نخواهم نمود. ما توانستيم با همكاري فرماندهان ، يگان ها و گردان هاي پروازي ، اين ماموريت را به بهترين شكل و بدون هيچ مشكلي انجام دهيم گوئي اين يك حمله برغم دشواري هايش يك ماموريت آموزشي برايمان بوده است. در همان روز ما در سه نوبت حملات را تكرار كرديم اما اين با تعداد هواپيماهايمان كمتر و بين ۴ الي ۶ فروند بود. در حمله سوم ستوان خلبان س ر (كه قبلاً شرح عدم شركت‌اش در ماموريت را نوشتيم) در ماموريت حضور داشت و با اعتماد به نفس كامل وظيفه محوله را تحت امر سروان م به انجام رسانيد و پس از بازگشت با خوشحالي به نزد من آمد و ضمن تشكر گفت كه حمله موفقي را انجام داده است. من از سروان فرمانده دسته او در اين مورد پرسيدم و او نيز گفت كه ستوان س ر در نهايت دقت و امانت ماموريت را بانجام رسانيد. آفرين به خلبانان پشتيباني نزديك و دست اندر كاراني كه اصالت وطني خود را به اثبات رساندند و نشان دادند كه به چيزي به جز دقت در انجام ماموريت افتخار نمي كنند. سرتيپ خلبان عدنان خير ا... ضمن تبريك در جريان جزئيات حملات هوائي پايگاه ما در روز ۳۱ شهريور سال ۱۳۵۹ قرار گرفت. او در ساعت ۲۰:۳۰ دقيقه از طريق تلفن با فرمانده پايگاه تماس گرفت و ضمن تبريك و رضايت از سلامت دسته هاي پروازي شركت كننده در عمليات از چگونگي انجام ماموريت ها از ايشان پرس و جو نمود. فرمانده كه در جريان جزئيات ريز عمليات نبود به عدنان خير ا... گفت : قربان اگر اجازه بدهيد گوشي را به سرهنگ ع بدهم تا ماهيت اين حملات را برايتان بازگو نمايد. (عرض مي كنم ديگر الان قطعي شد كه گوينده خاطرات سرتیپ خلبان علوان العبوسي از خلبانان بسيار قديمي سوخو ۲۲ نيروي هوائي عراق است). احوال ايشان را پرسيدم و گفت خدا را شكر بخاطر سلامتي‌تان و خدا شما را حفظ نمايد، در ستاد كل نيروهاي مسلح چگونه بر تو گذشت؟ من هم به ايشان عرض كردم: قربان اولاً از بزرگواري شما در موافقت با حضور اينجانب در ستاد كل سپاسگزارم. ثانياً ستاد كل با حضور شما وظايفش را به خوبي انجام مي دهد اما در حال حاضر اوضاع به طور كلي مهمتر از آن است كه من در ستاد كل حضور داشته باشم. اكنون به همراه افسرانم پرواز مي كنم و به ايشان چگونگي پرواز در چنين وضعيت هائي را آموزش داده ام تا ماموريت هايشان را با دقت به انجام برسانند. البته اكثر اين افسران قبلاً چنين ماموريتهائي را انجام نداده بودند. ان‌شاءا... دائما خبرهاي خوبي را از ما خواهيد شنيد. ايشان نيز به من آفرين گفت و اضافه كرد كه اين امر از شما غريب (و غير ممكن ) نبود چرا كه شما خلبانان به دقت و توانائي و انضباط عالي معروف هستيد. سپس جزئيات ماموريت را از من پرسيد كه من شرح كامل و دقيق ماموريت ها را براي ايشان به همراه نقش كليه خلبانان در اجراي عالي ماموريت شرح دادم. او مجدداً از من تشكر كرد و خواست تا كارها را با تلاش به انجام برسانم و به من ماموريت داد تا سلام ايشان را به كليه خلبانان ابلاغ نمايم. لازم است در مورد گفتگو با جناب وزير دفاع نكاتي را مطرح سازم: ۱- پس از موافقت جناب وزير دفاع، به ستاد كل نيروها پيوستم اما هنوز يك هفته نگذشته بود كه جنگ ايران و عراق در گرفت و من دوره ستاد را رها كرده و به پايگاه خودم بازگشتم تا وضعيت خلبانان را بهبود بخشم . اما در سال ۱۳۶۱ مجدداً به ستاد كل پيوستم. ۲- در همان هنگام تمام پايگاه هاي هوائي كشورمان با بكارگيري حدود ۲۰۰ جنگنده در نخستين حمله گسترده به ايران مشاركت نموده و اهدافي را كه تمامي پايگاه‌هاي هوائي ايران را در بر مي گرفت مورد حمله قرار دادند تا ايران نتواند از هواپيماهايش بر عليه اهداف حياتي كشورمان استفاده نمايد. والسلام
  7. سلام یک عنوان در انجمن بود که تحلیل نیروی هوایی عراق بود. اسم عنوان لطفا بفرمایید. ی گزارش گیرم افتاده میخوام قید کنم
  8. برگرفته از خاطرات پرواز سرگرد خلبان یدالله شریفی راد ساعت ده صبح روز سه شنبه بیست و پنجم آذر سال 59، فرمانده پایگاه مرا به دفترش فراخواند و ماموریتی را ابلاغ کرد که زمانش بستگی به وضع جوی داشت. همراهانم را، سروان حبیب بقائی، ستوان شفیع حسین پور و ستوان مصطفی اردستانی معرفی کرد و سفارشات موکد برای مخفی ماندن ماموریت تا آخرین لحظه را نمود. به اتاق بریفینگ رفتم، هوا مناسب نبود. ابرهای سیاهی که آسمان آن روز را پوشانده بودند، نشان میداد که ماموریت آن روز نمیتواند انجام شود اما طبق دستور باید منتظر هوای مساعد میشدم. ساعت چهارده همان روز محل کار را ترک و به منزل رفتم. نقشه را باز کردم و شروع کردم طراحی. چندین مسیر را در نظر گرفتم و بارها خطوط رسم شده بر نقشه را پاک میکردم و مسیر بهتری را میکشیدم. به نظرم آمد دارم نقشه مرگم را میکشم. انگار به دلم برات شده بود که از آن ماموریت باز نخواهم گشت. در یک آن بچه هایم را یتیم دیدم. بارها دیدم فکر کردن به ماموریت جنگی به مراتب سخت تر از انجام خود ماموریت است. به هر ترتیب همه چیز را آماده کردم و تنها یک بریفینگ پروازی مانده بود صبح روز جمعه بیست و هشتم آذر 59 تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم سرهنگ خلبان محمد دانشپور بود. گفت بیا بالا، کار داریم. به سرعت لباس پوشیدم، اصلاح کردم، پوتین ها را واکس زدم و قبل از این که ربع ساعت وقت را بیشتر از دست داده باشم، آماده رفتن به اتاق جنگ شدم. به پست فرماندهی رسیدم و بی درنگ خلبانان همراهم را به اتاق بریفینگ احضار کردم. ستوان حسین پور مریض شده بود. بنا بر این سروان خسرو عباسیان جانشین او شده بود. نقشه ها و طرح هایم را دادم که اعضای تیم از روی آن برای خودشان کپی بردارند و سپس بریفینگ پروازی را در یک ساعت به پایان رساندیم و 9:45 دقیقه صبح جمعه جهت پرواز آماده شدیم. محل ماموریت تاسیسات برق دبیس در شمال کرکوک بود. همگی مغرور و مصمم و با لبخندهائی بر چهره، وسائل پروازی را برداشته و سوار مینی بوس شدیم و به طرف محل شیلتر هواپیماها رفتیم. هوا صاف و آفتابی بود. بدون یک لکه ابر. به همراهانم گفتم ای کاش امروز ما را به این ماموریت نمی فرستادند. دشمن در روز آفتابی منتظرتر است. دو نفرشان به لبخندی قناعت کردند و سومی حرفم را تائید کرد اما همه ما آرزومند که ایشالله به خیر خواهد گذشت. هر کس سوار مرکب خود شد. با برج تماس گرفتیم و به سوی باند پروازی حرکت کردیم که شماره 2 سروان حبیب بقائی به علت نقص فنی از ماموریت بازماند. به این جهت گروه سه نفری سر ساعت 10:30 دقیقه از زمین کنده شد. برای من که لیدر گروه بودم و متجاوز از چهل پرواز به خاک دشمن نفوذ کرده بودم، همه چیز آشنا و حتی عادی بود. آرایش پروازی مان مثلثی بود همه چیز بر طبق بریفینگ پیش میرفت تا رسیدیم به 15 مایلی هدف و اوضاع فرق کرد. بک ابر سفید به مساحت ده، پانزده مایل در ارتفاع هزار پائی روی منطقه تاسیسات برق دبیس گسترده شده بود. هر چه پیشتر رفتیم، از یافتن هدف ناامیدتر شدیم. ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم که ناچار بودم همه اینها را به یارانم بگویم. ابر سفید روی هدف سبب یک سلسله مکالمات و مشورت های رادیوئی شد، یعنی کاری که در منطقه دشمن باید در حداقل انجام داد و چه بسا همین مکالمات را دشمن شنود کرده باشد. به عنوان لیدر دسته دلم نمی خواست ناموفق از پرواز بازگردم. وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون آنکه هدف دیده شود، در ارتفاع مخصوص حمله قرار گرفتیم. سروان عباسیان گفت جناب سروان من چیزی نمیبینم. گفتم شما بمب هایتان را روی هدف بریزید من یک دور دیگر می زنم. خلبانان همراه بمب هایشان را روی هدف رها کردند و به سمت کشور بازگشتند. من روی هدف دوری زدم، شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را مشاهده کردم و بمب هایم را روی هدفی که دیدم فروریختم. سمت حمله شمال به جنوب بود. ناچار بودم تغییر مسیر بدهم. میانه تغییر مسیر بدخلقی ضدهوائی های دشمن شروع شد. دورم را کامل کردم و به سمت ایران تغییر جهت دادم آسمان تیرباران بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود به چشم دیدم. اولین کاری که کردم تماس با همراهانم بود. آنان گزارش دادند. 7 مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعتم را افزودم. میخواستم در بازگشت نیز آرایش زیبای سه نفری مان را داشته باشیم. ضمنا از هر طرف مواظب هواپیمای دشمن بودم. 4 دقیقه گذشته بود که 2 فروند هواپیما در جلوی خودم دیدم. فاصله مان از 5 مایل بیشتر بود و آن دو ارتفاع شان کمی بالاتر از ارتفاع من بود. به سرعتم افزودم چون میخواستم هر چه زودتر به یاران نزدیک شوم. اما نتیجه عکس بود و فاصله ام از آنان بیشتر شد. با تعجب دوباره موقعیت همراهانم را از رادیو پرسیدم. گزارش آنان منطبق بود با آن چه دیده بودم. در همین ضمن اردستانی اضافه کرد 2 فروند میگ از بالای سر من رد شد. ابتدا صدای مصطفی را تشخیص ندادم و فکر کردم خلبان دیگری است که آن گزارش را میدهد. به همین تصور گفتم جوک نگو احتمال میدهم یک شوخی هم من کرده باشم، یادم نیست. 27 مایل با مرز فاصله داشتم اما یارانم مرتب دورتر از من میشدند تا جائی که دیگر ندیدمشان. ناچار به حدس و گمان دنبالشان در پرواز بودم و ضمن این که بی اراده ارتفاعم را افزوده بودم اطراف را هم می پائیدم. یک بار هم به همراهانم گفتم که پشت سر آنان هستم و بزودی به آنان ملحق میشوم. هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سمت من شلیک شد. قبل از این که موفق به عکس العملی شوم، از دو طرف محاصره بودم. به چپ و راستم نگاه کردم و 2 فروند میگ عراقی را دیدم، در رادیو گفتم بچه ها دو تا میگ دنبال من هستند. اگر میتوانید برگردید. یکی از بچه ها گفت قربان، موقعیت شما کجاست؟ گفتم درست پشت سر شما. در لحظه تقاضای کمک، میپنداشتم دو هواپیمای دور شونده ای که دیده بودم مصطفی و خسرو هستند و خواهند توانست به زودی به کمکم بیایند. به این جهت به علایم بین المللی هواپیمای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم همراه خود فرود آورند، توجه کردم و به سمت تقریبی پایگاه هوائی کرکوک واقع در شمال عراق تغییر جهت دادم. حدود 2 دقیقه بین اسکورت دو دشمن به سمت دلخواه آنان رفتم. وقتی خبری از یارانم نشد بی جهت دلخور هم شدم. در آن لحظه اصلا در فکر کمبود بنزین برای یک درگیری هوائی نبودم و این تنها مشکل همراهانم نیز بود. بعد از آن لحظات بود که دیدم چه کار معقولی کرده اند یارانم که وقتی امکان نجات مرا نداشتند، خود به سلامت بازگشته اند و به این جهت از واقع بینی آنها حتی ممنون هم شدم سکوت مطلق همه جا را گرفته بود. چند بار خیال کردم گوش هایم کر شده و دیگر قدرت حرف زدن هم ندارم. در همین افکار ناگهان 2 فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همان هائی بودند که من به جای یاران خود گرفته بودم شان، سر رسیدند و در آنی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند. امید نجات را در محاصره دو فروند دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند! نه میتوانستم تسلیم و اسارت را بپذیرم و تن به حقارت بدهم، و نه در آن شرایط امکان فراری را میتوانستم تصور کنم. تنها راه چاره، مرگ و شهادت بود. راه سوم را برگزیدم، میدانستم مرگ در هواپیما کوتاه ترین مرگ است. هیچگاه از مرگ نترسیده ام چه رسد به مرگ آنی در هواپیما. حدود 2 دقیقه به سمت کرکوک پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم. در یک لحظه و آن، تصمیم مرگ گرفتم و اقدام کردم. یعنی در لحظه ای که یکی از هواپیماها در سمت راست و دیگری در کمی بالاتر و عقب در پرواز بودند دسته قدرت موتور هواپیمایم را به عقب کشیدم و سرعت شکن را پائین دادم. این عمل سبب شد هواپیمائی که در سمت راستم پرواز می کرد، از من جلو زد. در همین لحظه احساس کردم هواپیمای پشت سر، به من نزدیک تر میشود و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام، لذا دست به عملی زدم که از فاصله موشک خارج شوم و دست کم از برخورد با هواپیما جلوگیری کنم. به این جهت هر دو موتور را خاموش کردم .در همین راستا به تعقیب هواپیمای جلوئی خود پرداختم. هواپیمای حریف از حداکثر قدرت موتورش استفاده کرد و حرارتی که از موتورش خارج میشد هواپیمای مرا چندین بار به چپ و راست گرداند به طوری که فرصت نشانه گیری را از من گرفت و من مجبور شدم مجددا هواپیما را روشن کنم اما قبل از آن که من اقدامی دیگر کنم، هواپیمای جلوئی عراقی مورد اصابت موشکی قرار گرفت که پشت سری به سمت من فرستاده بود و چون موتورهای من خاموش بود موشکش سهم حریف جلوئی شد و به جای من، در جا در هوا منفجر شد. قادر نیستم احساسم را آن طور که در آن لحظه داشتم بیان کنم ولی همین قدر هست که میتوانم بگویم هیچگاه به آن اندازه مملو و سرشار از خدا و احساس خدا نبودم. احساس داشتم که هواپیما را دیگری هدایت میکند نه من. هواپیمائی که موشکش را رها و یارش را سرنگون کرده بود، قبل از این که یک ورشدنم را اصلاح کنم، از من جلو افتاد و هدف تیرهائی قرار گرفت که برای هواپیمای ساقط شده آماده کرده بودم و درحالی که عاجزانه چپ و راست می شد، مورد اصابت گلوله های من واقع شد و سقوط کرد درحالی که دستگاه ناوبری هواپیمایم از کار افتاده بود، پایین تر از حد معمول به سمت کشورم میگریختم و برای آنکه از روی پادگان های نیروی زمینی عراق عبور نکنم، مسیر را به طرف چپ تغییر دادم. چند لحظه بیشتر از منطقه درگیری دور نشده بودم که ناگهان دو هواپیمای دیگر دشمن به من هجوم آوردند و درگیری تازه ای را به من تحفه دادند. با چند حرکت تاکتیکی یکی از آنان را جلو انداختم و بلافاصله برایش موشک انداختم. متاسفانه موشک درست عمل نکرد. موشک سمت چپ که باید رها میشد عمل نکرد. موشک سمت راست پس از طی مسیر کوتاهی به چپ منحرف و منفجر شد. ناچار فاصله ام را با هواپیمای جلوئی نزدیک تر کردم و در یک موقعیت بسیار عالی با مسلسل هدفش ساختم. هنوز حاصل کارم را ندیده بودم که مورد اصابت موشک هواپیمای عقبی قرار گرفتم و هواپیمایم در هوا منفجر شد. ضربه موشک چنان بود که هواپیما را مقداری به جلو پرتاب کرد و در یک آن فرامین از کار افتاد و بلافاصله دست هایم متوجه دسته صندلی پران شد. چگونه آن را کشیدم و چگونه به بیرون پرتاب شدم، نه به خاطر دارم و نه قادر هستم بیان کنم. ناظران صحنه نبرد، بعدها برایم گفتند هنگام هدف شدنم، هواپیمایم در ارتفاع 2 تا 10 متری زمین در پرواز بود. وقتی صندلی از هواپیما جدا شده، آنان پنداشته بودند یک قطعه از هواپیمای منفجر شده من است. همگی متفق القول بودند که چتر نجاتم فرصت باز شدن کامل نیافته بود و من با سر به زمین خوردم و بیهوش افتاده بودم. زخم ها و شکستگی های دست و صورتم گفته آنان را تائید میکند. برایم گفتند هواپیمائی که در جلویم پرواز کرده، 600 الی 800 متری محل سقوط من به تپه ای اصابت کرده و خلبانش نیز کشته شده. من سقوط آن را ندیده بودم، تنها چیزی که به خاطر دارم، برق جرقه هائی است که از برخورد گلوله های مسلسلم با هواپیمایش در یاد دارم. پس از چند ماه که توسط کردها نگهداری میشدم توسط آنها به نیروهای خودی تحویل داده شدم ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد. پیاده شدیم، مرد میانسالی به نماز قامت ایستاده بود. پوتین های گل آلود را در آورده نشستیم. نمازگزار السلام علیکش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوش گرفت. چند دقیقه بعد تعدادی ارتشی وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. یکی از آنها درجه سرگردی داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان، فرماندار و شخصیت های اداری شهر آمدند. آخر از همه و ساعت یک و نیم، نماینده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از ناهار، تلفنی با همسرم حرف زدم و سپس با فرمانده پایگاهم، ‌که نبود. معاون فرمانده قول داد هلی کوپتری را برای حمل من به آن جا اعزام کنند. که البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هلی کوپتر خشک شده بود. شب را در همان اتاق با تعدادی از پاسداران و نماینده امام صبح کردیم. آن روز هم به دلیل بدی هوا نمی توانستیم در انتظار هلی کوپتر باشیم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به دیدارم آمدند. همگی یک پارچه شور و شوق و با چشمانی سرشار از اشک شوق، مرا میبوسیدند. روز سوم یکسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه دیگری میدانستند و تعداد زیادی عکس یادگاری گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت که در ارتفاع پائین از روی سر ما گذشتند، همه را وحشت زده کرد. ضد هوائی ها به کار افتادند. از دو نفر که در محوطه بودند ماجرا را پرسیدم، گفتند 2 فروند میگ بود که یکی شان مورد اصابت قرار گرفت و پشت کوه سقوط کرد. مطمئن هستید که میگ بود؟ صد درصد. به کنجکاوی یکی شکل هواپیمائی که دیده بود را روی خاک رسم کرد. گفتم اگر این بود، اف 5 های خودمان است. تردید کردند. ناچار تلفنی با معاون عملیاتی پایگاه تماس گرفتم و احوال را جویا شدم. معلوم شد 2 فروند اف 5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادی از فاصله کم پریده اند و سلام کرده اند. گفتم میگویند یکی شان را اشتباها زده اند. گفت نخیر. درست نیست. هم اکنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشید نیم ساعتی گذشته بود که دو فروند هلی کوپتر کبری و دو فروند 214، روی پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهی از مامورین درحال تعویض، به سمت هلی کوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقیقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتیم و منتظر هلی کوپتر بعدی شدیم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای هلی کوپتر بار دیگر شنیده شد. ما آماده و حاضر بودیم. من به همراه یکی از پیشمرگان هم همچون بقیه مسافران به سمت هلی کوپترها رفتیم. به فشار مسافران ما هم داخل هلی کوپتر شدیم. مسافران نشسته بودند و ساک هایشان را مرتب میکردند که کمک خلبان از ورود مسافران جلوگیری کرد و آنهائی را که داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بی اعتنائی ما روبه رو شد، با ضربه محکمی به بازوی راستم و با عصبانیت گفت برو بیرون. ما مسافر نمی بریم. ما ماموریت داریم یک خلبان مجروح را به تبریز ببریم ناراحت از آن ضربه، گفتم من همان خلبانم، برادر که شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با یک فشار دست دیگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهی به من خوش امد گفت و خلبان را صدا کرد و به من معرفی نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامی ارومیه به زمین نشست از هلی کوپتر 214 پیاده شدیم. فرمانده ژاندارمری غرب به استقبالم آمده بود. پس از خوشامد گوئی، من و همراهم را سوار ماشین کرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفیدی شدیم. اولین کاری که کردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جای حرف زدن،‌ گریستم. خبر دادم که ایشالله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل که قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به ارومیه را به وی گفتم. از شنیدن صدایم سخت به هیجان آمده بود. با صدائی هیجان زده میگفت شریفی،‌ خیلی خوشحالم، از برادر بیشتر دوستت دارم. همیشه صادق بودی و خداوند کمکت کرد و نجات یافتی. فردا صبح در ارومیه ملاقاتت خوهم کرد. چند لحظه ای ‌گوشی به دست، صدای گریه شوق آمیزش را میشنیدم. فرمانده ژاندارمری در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت آقای شریفی منتظر باش، چند دقیقه دیگر من میام آن جا که به فرودگاه برویم. در ساعت 8:25 دقیقه فرمانده ژاندارمری طبق قولی که داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه ارومیه براه افتادیم. پس از یک ربع الی بیست دقیقه، به فرودگاه ارومیه رسیدیم. وقتی به درون سالن فرودگاه وارد شدیم، دو ردیف از افسران نیروی زمینی به طور خبردار در سمت راست ایستاده بودند و تعدادی غیر نظامی در سمت چپ به انتظار بسر می بردند. همسر و پسر بزرگم را با حلقه هائی از گل میخک جلوتر از همه مشاهده کردم. پسرم با دیدن من به سرعت به طرفم آمد و حلقه گل را به گردنم آویخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از این که موفق بشود گل را به من بدهد، به زمین افتاد و از حال رفت! همه به گریه افتادند. من هم گریستم. پسرم گفت بابا چرا سبیل گذاشتی؟! لباس پروازت کو؟ چرا این جوری شدی؟ سپس فرمانده ام درحالی که نظاره گر تمام این صحنه ها بود، پیش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبریک گفت. بعدا جناب سرهنگی که فرماندهی افسران مستقر در آن جا را عهده دار بود، با اهداء یک جلد کلام الله مجید و یک دسته گل زیبا ورودم را به میهن تبریک گفت. از مستقبلین تشکر کردم و به وسیله هلی کوپتر به سمت پایگاه هوائی تبریز به پرواز درآمدیم. 20 دقیقه بیشتر طول نکشید که به پایگاه هوائی تبریز رسیدیم. جمعیت زیادی در اطراف رمپ ایستاده بودند و قبل از باز ایستادن ملخ و پیش از آنکه از هلی کوپتر پیاده شوم، خود را در بالای سر مستقبلین یافتم. اصلا دردهایم را حس نمی کردم. پس از این مراسم فیلمبرداران همچنان مشغول فیلمبرداری بودند. بعد از چند روز استراحت به پایگاه برگشتم و پروازهایم را از سر گرفتم
  9. #تا_ابد_مدیون_رزمندگان_ارتش_هستیم @kohnesrbazaniran ما با کمترین حقوق و بی منت برای دفاع از ایران عزیز جنگیدیم و امروز فراموش شدیم عده ای دیگر جنگ را در انحصار خود گرفته اند. ما پارتی نداریم تا در شهرداری و مترو و فرمانداری استخدام شویم ما عزیز کرده شهردار تهران هم نیستیم ما خاک پای مردم ایران هستیم تا ابد. تقدیم به سربازان شهید لشگر ۷۷ خراسان لشگر ۹۲ تیپ ۳۷ زرهی تیپ ۵۵ هوابرد که در عملیات فتح المبین با سلاح تجهیزات شب عملیات ۳۷ کیلومتر دویدن دشمن رو منهدم کردن و دنیا را متحیر. سلام به دلاورمردان لشگر 81 و 84 که 8 جانانه در کوهستانهای سربفلک کشیده ی کردستان و کرمانشاهان و ایلام جانانه جنگیدن..... تقدیم به اون توپچی گروه ۳۳ توپخانه که از بس آتش تهیه ریخت با داغی لوله توپش سیگار روشن کردن سلام به اون خلبان اف چهارده که در آسمان خارگ با یک شلیک سه فروند میگ دشمن رو سرنگون کرد. سلام به دلاوران نیروی دریایی و شهدای ناوچه پیکان که در آغازین روزهای جنگ ، نیروی دریایی دشمن را تا آخر جنگ فلج و غیر عملیاتی کردند. سلام به سیمرغ های هوانیروز که دمار تانک ها و ادوات زرهی دشمن را آوردند. سلام به خلبان بمب افکن که از هر سد پدافندي دشمن عبور می کردند ودر بازگشت توسط پدافند برخی از نیروهای ناشی خودی هدف قرار می گرفتند ، همانهایی که به اچ سه حمله کردند و تنها در نبرد آزادی خرمشهر هشت هزار تُن بمب روی مواضع دشمن ریختند . سلام به پدافند هوایی که تنها در عملیات فاو ۸۲ فروند از هواپیماهای دشمن را سرنگون کردند. سلام به اون سربازی که من وقتی جسدش در چنانه فکه تفحص کردم هنوز سر تفنگش سمت عراق بود‌. تقدیم به اون استوار لشگر ۱۶ زرهی که با موشک مالیوتکا ۱۶۰ تانک و نفربر عراقی منهدم کرد. سلام به سرباز گردان ۴۲۹ مهندس لشگر ۹۲ که در فاصله چهل متری دشمن با لودر خاکریز میزد با موشک یه میگ عراقی تکه تکه شد . سلام به بچه های سوخته در تانک های عملیات هویزه سلام به خدمه های تانک لشگر ۱۶ که در نبرد تانک های هویزه و بستان کولاک کردن و توی مهیب شعله های آتش داخل تانک ها سوختن هیشکی صداشون نشنید. ⚘سلام به تیپ ۵۵ هوابرد که از بس شهید داد سه بار بطور کامل نوسازی شد میدونی نوسازی یعنی چه؟ یعنی هیچکی زنده نموند‌. دوباره شکل میگرفت سلام به... حالا کدامتان اسم یک نفر از اینها را می دانید؟ کی باید از این حماسه ها قلم زد!؟ لطفا بخاطر عزت و احترام به شهدا..جانبازان..و ایثارگران و همه ارتشیان دلاور..به اشتراک گذاشته شود... راستی گاهی پیامهایی از نهادها و برخی مدیران به ما رزمندگان که اکنون همگی بازنشسته هستیم می رسد ، که شروع جنگ تحمیلی و تجاوز دشمن را *تبریک* می گویند ، کدام تبریک ، !؟ بجای گرامیداشت یاد و خاطر دلاوری ها و ایثارها ، اندکی ادبیات بیاموزیم و به معنی لغات توجه کنیم .
  10. تنها خلبان ایرانی که از روی ناو هواپیمابر به پرواز درآمد خاطره‌ای از قهرمان جنگ، جناب تیمسار خلبان مصطفی روستایی ( خلبان فانتوم و تامکت ) بعضی اتفاقات فقط یکبار در زندگی روی میدهند اما اثر آن ها برای همیشه در ذهن و روان انسان باقی میماند. اوایل سال ۱۳۵۴ با پایان دوره کابین جلو هواپیمای فانتوم و شادمان و مغرور از اینکه بالاخره منهم یک خلبان واقعی شکاری شده‌ام به گردان خودم، گردان ۶۱ شکاری تاکتیکی پایگاه بوشهر برگشتم. دو سه هفته‌ای گذشت یک روز در باشگاه گردان که محل نشستن خلبانها در زمان های بیکاری بود نشسته بودم که سرباز وظیفه گردان آمد و گفت: جناب سرگرد با شما کار فوری دارد! فرمانده گردانمان جناب سرگرد علی پرتوی یک جنتلمن واقعی بود، از آن تیپ آدمها که ذاتا برای لیدری و فرماندهی خلق شده‌اند، بسیار باسواد و در پرواز هم عالی بود. در عین حال یک دوست دلسوز برای نفراتش که به فکر همه بود. واقعا بی نقص بود. (ایشان در حال حاضر در بخش تجاری خلبان ایرباس میباشند) وقتی به ملاقاتش رفتم، در جواب احترامم گفت: یک ماموریت بندرعباس باید بری! ده بیست روز هم طول میکشد. مغزم تیر کشید. دو سال منتظر رفتن کابین جلو بودم و حالا باید بیست روز برم ماموریت. گفتم: ولی من تازه از تهران برگشتم. میخواهید منو دک کنید؟ از جواب بد من ناراحت نشد و گفت انشاالله وقتی برگشتی جبران میشه. باید کسی به این ماموریت بره که انگلیسیش خیلی خوب باشه و فقط به تو میخوره. تو قراره از طرف نیروی هوایی ایران بری روی ناو هواپیمابر یواس‌اس میدوی USS Midway، زنده یاد کریم افروز هم برای ناو ایرانی "فرامرز" انتخاب شده بود. چاره‌ای نبود، باید میرفتم، خبرها خیلی زود پخش شد. عجیب اینجا بود که از فردا صبح تمام بچه‌ها، حتی از گردان عملیات همه میآمدند و با مقداری دلار و یک لیست خرید به من میدادند. ظاهرا من از همه بی خبرتر بودم. میگفتند ناوهای آمریکایی هر کدام سه چهار فروشگاه بزرگ و عالی دارند. خلاصه کنم ، موقع رفتن من بیشتر از هشت هزار دلار پول داشتم درحالی که کسی به بنده خدا کریم حتی یه "سنت" ناقابل هم نداده بود، در بندرعباس معلوم شد که ما برای مانور "میدلینگ" با شرکت نیروهای آمریکا ، انگلیس ، ترکیه ، پاکستان و البته ایران روی ناوها میرویم. یک جناب سرگرد پدافندی هم بنام سرگرد غلامی (بعدها فرمانده پدافند شد) همراه من به یواس‌اس میدوی میاد. روز رفتن یک بالگرد شینوک نیروی دریایی آمریکا منتظر ما بود. یک مخزن سوخت بزرگ هم داخلش بود، خلبان گفت موقع برگشتن باید با همین بالگرد برگردید، بار زیادی هم، ممنوع است. معنی حرفش را تا بیست و پنج روز بعد نفهمیدم! پرواز نزدیک چهار ساعت طول کشید تا به ناو هواپیمابر یواس‌اس میدوی که در آبهای هندوستان بود رسیدیم. استقبال عالی از ما انجام شد که بعد فهمیدم حضور یک خلبان اف چهار ایرانی که در آمریکا دوره دیده برای آن ها جالب است. درجه روی دوش من دوتا ستاره بود ، مشابه درجه ژنرالی آنها ! هرچند من توضیح دادم اما تعجب آنها ادامه داشت. من را به اسکادران VF-141 که اف چهار میپریدند منتسب کردند و غلامی را به پست فرماندهی فرستادند که تا روز آخر هم معلوم نشد کار او چیست! اما من قرار بود در کلیه قسمتهای کشتی حضور داشته باشم ، من هم یک دوربین فیلمبرداری سوپر هشت خریدم (در آن دوران هنوز ویدئو اختراع نشده بود) و از همه جا فیلم گرفتم. ناو دارای ۸۵ هواپیما بود که ۶۰ تا شکاری F-4 فانتوم و بقیه سوخترسان A-6 اینترودر و آواکس E-2C هاوک.آی و چند نوع بالگرد بود. یک روز صبح، بعد از بریفینگ فرمانده گردان گفت: دوست داری پرواز کنی؟ با خودم گفتم: پرواز از روی ناو!؟ ممکنه!؟ البته بلافاصله گفت البته کابین عقب چون فرصت آموزش نداریم. باز هم عالی بود. میشدم تنها خلبان ایرانی که از روی ناو پرواز کرده. گفت بسیار خوب. ما یک تلکس میزنیم تهران و سابقه پروازیت را میگیریم. تلکس یک ساعت بعد زده شد اما دریغ از جواب. در پنج روز آنها یازده تلکس زدند تهران که سابقه پروازی من را بگیرند اما فقط جواب میآمد که نامبرده افسر خلبان نیروی هوایی ایران است. مشکل را با زدن تلکس به اوکیناوا ژاپن (پایگاه ناو میدوی ) حل کردن و یک و نیم ساعت بعد کلیه سوابق و گرید شیت های من در پایگاه لافلین تگزاس روی میز فرمانده اسکادران بود! فردا صبح به آموزش روی آب گذشت. چون در سوابق من آموزش روی آب نبود. اولا کلیه لباسها را به من دادند (بعد هم پس نگرفتند!) سپس با بالگرد در کنار ناو مرا به دریا انداخته و سپس از آب گرفتند و بعد هم گواهینامه‌ای به نام من صادر شد. روز بعد دل تو دلم نبود. خدایا نکنه کنسل بشه! کابین جلو ناخدا دوم خلبان دیوید مک کلوی، فرمانده اسکادران VF-141 ناو یواس‌اس میدوی و کابین عقب ستوان یکم خلبان مصطفی روستایی جمعی اسکادران 61SQ پایگاه ششم شکاری بوشهر ایران بود و برنامه پرواز رهگیری هوایی در غرب منطقه گوا هندوستان بود. واقعا بعد از این همه سال هنوز هم نمیدانم چطور از روی ناو بلند شدیم! خودشان خیلی روی زمین تمرین کرده و سپس به روی ناو میروند، اولا تاکسی کردن در آن محیط بسیار محدود مثل معجزه به نظرم آمد. سطح ناو حدود دوازده متر از سطح آب بالاتر است و درست از لبه ناو حرکت میکنند. وقتی در محل مخصوص میایستد و پس از انجام چکهای قبل از بلند شدن به نفر روی عرشه علامت میدهد و از اینجا به بعد همه چیز به عهده نفر عرشه و یا اتوماتیک است. هواپیما با زنجیر به کف عرشه بسته شده و چرخ دماغ نیز با قفل خاصی به یک منجنیق بسیار قوی که با بخار کار میکند و زیر عرشه قرار دارد به نام "کاتاپولت" وصل شده، موتورها را خلبان در فول پس سوز میگذارد و سپس با زدن دکمه توسط نفر عرشه همه چیز با هم آزاد میشود و تو در یک ونیم ثانیه نود مایل و نیم ثانیه بعد صد و سی مایل سرعت داری و بلافاصله در پرواز هستی. چیزی به اسم لغو برخاست وجود ندارد، یا میپری و یا اجکت میکنی! همین. واقعا به نظرم رسید قفسه سینه‌ام شکست و کمی بعد ارتفاع را دیدم که دویست را نشان میداد. بقیه ماموریت را بارها در منطقه چارلی ۱۶ و سایر مناطق پروازی تمرین کرده بودم، چند هواپیمای در مانور و دو سه مسافربری را رهگیری کردیم. سپس از یک A-6 تانکر سوخت گرفتیم با بسکت که بعدها در خلبان تامکت شدم آنرا دیدم. مجموعا یک ساعت و چهل وپنج دقیقه پریدیم و سپس برای نشستن به محل ناو برگشتیم. نشستن را قبل از آن بصورت هوک لندینگ در شیراز و بوشهر تجربه کرده بودم و برایم عادی بود اما قسمت آخر ضلع نشستن (فاینال) هر لحظه فکر میکردم الان می افتیم تو آب! نکته جالب این است که خلبانانی که عادت کردن با VASI یا (چراغهای راهنمای ارتفاع و شیب مناسب فرود) بشینند برای نشستن روی ناو هیچ مشکی ندارند. یک قسمت هم کنار عرشه نشستن هست به اسم LSO یا افسر مسوول سامانه‌های فرود که درست کار اتاقک کاروان در پایگاههای ما را انجام میداد. روزهای بعد به خرید کردن و گشتن توی ناو گذشت. چهار تا فروشگاه بزرگ داشت که من همه رو خالی کردم و باعث تعجب همه شدم. کفش فرم، عینک ری‌بن، کاپشن پرواز، ریش تراش شارژی (چهل سال پیش) ساک و چمدان. هرچی هم نداشتن سفارش دادن با کشتی تدارکاتی که هر هفته برای سوخت و غذا با ناو ملاقات داشت از اوکیناوای ژاپن میآوردن. آخر کار کل پولم را خرید کرده بودم طوریکه یه روز فرمانده گفت به فروشگاه مراجعه کنم. اولش ترسیدم ! ولی وقتی رفتم مسوولش گفت بخاطر این همه خرید مقدار زیادی تخفیف شامل شما شده و به علاوه فرمانده ناو هم مقداری کادو به شما داده و نصف پول رو بهم پس داد که منم بلافاصله آنرا دوباره خرید کردم. اینبار برای خودم و دوستان نزدیکم. روز برگشتن رسید. وقتی خلبان هلیکوپتر کارتنها، چمدانها، ساکها و بسته‌های مرا دید یک لحظه داشت سکته میکرد! با لکنت زبان گفت: مگه من نگفتم همین هلیکوپتر است! من تازه معنی اون حرفش رو فهمیدم ! حیران شده بودم! کنار عرشه ایستادم و یک دفعه فرمانده گردان که از پرواز داشت بر میگشت ما را دید. وقتی علت را فهمید چشمکی به من زد و گفت: یک دقیقه صبر کن و رفت. یک ساعت بعدش ما داشتیم نهار میخوردیم تا یک هیکوپتر بزرگتر سیکورسکی مارو به بندرعباس ببره، همچنین بارهای من را. تو بندرعباس هم نماینده ضد اطلاعات ازم هشتاد و پنج هزار تومن گمرکی طلب کرد، من هم که اون همه بار رو حدود هشت هزار دلار یا پنجاه و شش هزار تومن خریده بودم فاکتورها را بهش نشان دادم ولی او حرف خودش رو میزد. خدمه بالگرد که استراحت کرده و داشتند بطرف پارکینگ میرفتند که برگردن بطرف یواس‌اس میدوی، ما رو دیدن و علت توقف رو پرسیدن. وقتی بهشون گفتم، خلبان بالگرد گفت متاسفم که چنین مشکلی پیش آمده! من میتونم کمکی بهت بکنم؟ تشکر کردم و گفتم اگه میتونستم برم بوشهر ، چون پایگاه خودمه مشکلی ندارم. گفت از اینجا تا بوشهر چقدر راه هست. گفتم دو سه ساعت. نگاه به ساعتش کرد و به نفراتش گفت: خیلی خوب. مشکلی نیست. میریم بوشهر. فقط امشب ما میافتیم گردنت! وقتی رسیدیم بوشهر رفتم دفتر جناب سرگرد پرتوی و بهش گفتم ، من یک ساعت و خورده ای روی ناو پرواز کردم ، اولش ساکت نگاهم کرد و بعد گفت: آخه چی بهت بگم! تو مجاز نیستی از اینجا بری تو گردان بغلی و پرواز کنی، اونوقت رفتی تو ناو آمریکایی پرواز کردی!؟ میخوای منم به ستاد گزارش کنم؟ اون پرواز هر چند خیلی لذت بخش بود ولی هیچ کجا به اسم من ثبت نشد که نشد. حیف. منبع: https://www.instagram.com/sh.omid.59/
  11. دوستان و بزرگواران عزیز لطفا اگر راهکاری برای ملاقات حضوری با رئیس ستاد مشترک ارتش یا ارسال نامه به ایشان در اختیار دارید لطفا مرحمت فرمایید. کار خیلی اضطراری و مهم داریم
  12. به ویکی پدیا مراجعه کنید
  13. نمی دونم شاعر دلسوخته این شعر چه بزرگی است که با آوای حنجره طلایی استاد اکبر گلپایگانی مزین شده است: ای وطن ای ریشۀ من دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست ای وطن ای ریشۀ من ! عشق من اندیشۀ من ! گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من ! بگو از اونا که رفتند ، تو رو بی صدا شکستند بگو از اونا که موندند ، دلتو اینجا شکستند با همه عذاب دیروز دل به فردای تو بستند توی این روزای خوب هم می بینی که با تو هستند اما من نه اهل سودام ، نه به فکر ترک اینجام اهل تو از ریشه تو ، خاک تو خون تو رگهام ای وطن ای ریشۀ من ! عشق من اندیشۀ من ! گور من گهوارۀ من ! قلب پاره پارۀ من ! دلم از تنهایی تو حتی یک نفس جدا نیست گله سر کن که می دونم گله هات یکی دو تا نیست