Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'خاطرات'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 11 results

  1. خاطره ای واقعی از تکاور دریای حسن سلطانی ساعت سه نیمه شب بود بنده برای یک ماموریتی ازابادان به بوشهر امده بودم تو خونه سازمانی خودم درحال استراحت بودم که زنگ خونه ام بصدا درامد ازخواب بیدارشدم خیلی متعجب بطرف درب رفتم .دیدم دونفر دژبان به اتفاق احمد شعایی(همدوره خودم)به من گفت حسن خیلی سریع بریم اتاق جنگ گفتم باشه لباس بپوشم . لباس پوشیدم باتفاق رفتیم اتاق جنگ. دیدم خیلی ها منتظر من هستند ازجمله..ناخداصمدی ناوبان سیاری.فرمانده پایگاه و........ازجمله پنج نفر ازتهران امده بودند. ف اطلاعات، عقیدتی، حفاظت و..خلاصه اطاق جنگ پربود از رییس روسا . وقتی من وارد شدم همه باتعجب به من نگاه کردن من کمی مشکوک شدم. توی دلم می گفتم خدا به من رحم کنه چه کار اشتباهی کرده ام که باید دادگاهی بشم درگیر خودم بودم که ناگاه ان نفر اطلاعاتی رو کرد به سیاری و گفت.. اون کی می گفتی اینه؟؟!!سیاری درجواب گفت ..فلفل نبین چه ریزه!! حفاظتی گفت سلطانی تویی. گفتم بله.گفت ببین ،به ما گزارش شده یک کشتی یونانی خیلی بزرگ بنام سوپر کشتی.......از منطقه بندر عباس ازدست گاردحفاظتی فرارکرده و ما درمنطقه بوشهر منتظرش بودیم تا دستگیرش کنیم اما ازمنطقه گارد بوشهر هم فرار کرده و اخرین خبری که داریم نزدیکی سکوی فروزان هست ایا می توانی بری کشتی را برگردانی و به بوشهر بیاری؟ جواب دادم بله این کار را انجام میدم درصورتی که به اسکله عربستان نچسپیده باشه ودرغیراینصورت هرکجا باشه قول می دم سالم به بوشهر بیارم . گفت چطوری ..برگشتم گفتم وقتی کشتی را به ایران اوردم انوقت برایت تعریف میکنم.درضمن ایا چه نشانه ایی ازکشتی دارید روی کاغذ نوشته بمن بدهید بقیه بامن. روی یک تکه کاغذی مشخصات کشتی رانوشته به من دادند و هلیکوپتر اماده شد. من ، احمدایزدی، حسن خلیل زاده و جمشید قلیچ خانی (هادی زاده)به هوادریا رفته سوارهلی کوپتر به خلبانی فرمانده هوادریا حرکت کردیم .درضمن سیاری بمن ندا داد که یک لنج بچه ها از چندساعت پیش داخل دریا هستند وبدنبال کشتی اما پیدا نکردند ازجمله ناخدا موسی پور وکوشش پی وتعدادی دیگر. ما حرکت کردیم و به جستجو پرداختیم .هوا بسیار بسیارمه الود بود وبسختی می توانستی کشتی ببینی وهرکدام کشتی را پیدا می کردیم برای شناسایی حتما باید نزدیک می شدیم و شناسایی می کردم با ان نوشته ای که دردستم بود بیش ازبیست تا کشتی پیداکردیم اما کشتی موردنظرم نبود. بین راه حتی لنج ماراهم دیدیم وباهم دست تکانی دادیم . با خلبان خودمون تماس گرفتم که ایابا لنچ ما درتماس هستید گفت اره گفتم وصل کنید به لنج می خواهم صحبت کنم ارتباط وصل شد و با جعفر کوشش پی صحبت کردم که جعفر ما بدنبال کشتی یونانی فراری هستیم به نظرتو کدام مسیر رفته.جعفرگفت حسن وقت نداری سریع بطرف سکوی فروزان برو چون انها به طرف عربستان رفته اند راستی دیوانه نشی اگر موقعیت بدبود برگردید و اگر کشتی روپیدا کردید بمن خبربده وموقعیت ان را بگو. گفتم خیالت راحت باشه جعفر جان من یا با کشتی برمیگردم و یا خداحافظ. تصاویر واقعی و مربوط به همین عملیات میباشد به خلبان گفتم برو بطرف سکوی فروزان خلبان ما انگار مثل ما کله خراب بود و جسور.حرکت بطرف فروزان بین راه کشتی های زیادی دیدیم اما ان کشتی مورد نظرمانبود.نزدیک سکوی فروزان رسیدیم خبری نبود تا اینکه خلبان به من گفت دیگر حدود ابهای ما نیست چکارکنیم گفتم بروجلوتر شاید پیدا کردیم درابهای عربستان بودیم یعنی بین سکوی فروزان و مرجان یهو به یک کشتی برخوردیم گفتم برو جلوتر تا شناسایی کنم وقتی متوجه شدم همان کشتی می باشه ابتدا یک دور ، دور کشتی زدیم وانگار کسی درکشتی نبود تصمیم گرفتم بریم عملیات را انجام دهیم به خلبان گفتم برو رویش هاور کن خلبان بامن بحث کرد اگرشما پیاده شوید من برمیگردم و شما دیگر هیچ امیدی برای برگشت ندارید اینجا خیلی خطرناک است .باقاطعیت تمام گفتم برو رویش هاور کن وخودتان برگردید . هلیکوپتر رفت روی کشتی هاور کرد طناب را ازداخل هلی کوپتر پرت کردم بطرف کشتی وابتدا من بعد بقیه بچه ها پشت سرم حرکت کردیم و بر روی یک کانتینر فرود امدیم .هلی هم دور گرفت و از ما دورشد و رفت . واقعا کشتی خیلی بزرگ بود . از روی کانتینر تا پای کشتی حدودا بیست متربود خیلی سریع دستور دادم بند اسلحه کمربند و هرچیزی که بتوانیم طناب درست کنیم و بریم پایین(طنابی که ازهلیکوپتر پایین امدیم چون یکسرش را داخل هلی بسته بودم هلی طناب بسته شده را باخودش کشید وبرد و من فکرنمی کردم که چنین مانعی برمیخورم)به هرحال باهرکلکی که بود ازکانتینر آمدیم پایین از اینجا ماموریت شروع شد. بچه ها طبق برنامه قبلی واموزش ها و ماموریت هایی که انجام داده بودیم و دیده بودیم هرکس بدنبال پست خودش رفت .یعنی پل فرماندهی، مخابرات ، موتورخونه، اطاق ناخدا وهرکجایی که مهم بود .بچه ها رفتن سرپست شان و من ناخدای کشتی را پیدا کردم و دستور دادم طبق گرای ما کشتی رابرگرداند وبطرف بوشهر حرکت کند در ابتدا همه شوکه شده بودند هیچ گونه حرفی ویا حرکتی انجام نمی داد‌ند .بچه ها زهرچشم گرفته بودن. اولین ضربات راوارد کردیم . ناخدا خلاصه حرف زد و گفت نو نو .قلیچ خانی پس از یک رگبار به طرفش و تا نارنجک را دراورد وپینش را دراورد تا اینکه می خواست بطرف نفراتش بیاندازد ناخدا گفت اوکی اوکی بوشهر بوشهر(تمام پرسنل کشتی را دریک جا جمع کرده بودیم وهادی زاده بطرفشان اسلحه داشت)مخابرات، بیسیم هرگونه ارتباط را درکنترل داشتیم در ضمن من مدت سه ماه باتفاق همین بچه ها دوره ناوبری دربوشهر دیده بودیم یه چیزهایی از کشتی وناوبری می دانستیم.خلاصه کاپیتان مجبور شد کشتی رابرگرداند بطرف بوشهر بچه ها مرتب بمن خبر میدادند حرکت درسته تا اینکه با تمام گرفتاری و موانع عبور کرده و به منطقه بوشهر رسیدیم اما به لنج خودمان برنخوردیم تا اینکه دوتا یدک کش و یک فروند هلیکوپتر بطرف ما امدند ابتدا فکر میکردیم دشمن هستند بچه ها بطرف شان نشانه روی کردند که یک لنج با صدای بلند توسط بلند گو به ما خوش امد گفتند و برای شناسایی کلمه (ژیپاد) راتکرار کردند واینجا بود که نفسی راحت کشیدیم وهلیکوپتر روی کشتی هاور کرد تکاور جعفرکوشش پی امد پیش ما. ما همدیگر را بغل کرده وخنده و گریه ما باهم بود.جعفرکوشش پی باکاپیتان صحبت کردند. سپس کوشش پی به من گفت حسن کاپیتان کشتی می دونی چی می گوید.گفتم بگو..گفت تو با این وحشی ها فرق می کنی من فقط می خواهم بدونم اینا چطوری وارد کشتی ماشدند؟گفتم جعفر جان به کاپیتان بگو دنبالم بیاید اینو بردم انجایی که ما راپل کردیم و از روی دو تا کانتینر امدیم پایین و هنوز طناب ما که از بند اسلحه و کمربند و ....درست کرده بودیم اویزان بود وخیلی تعجب کرد فقط می گفت اوکی اوکی . کشتی توسط یدک کش به اسکله بوشهر چسبید وباور کنید عده زیادی از بچه های تکاور، فرماندهان و همان هایی که ازتهران امده بودند، امدن پیش مان نشستن و از ماتقدیر کردن من انهارا بلند کردم و صورت همدیگر رو بوسیدیم اما یه چیز گفت.نمایندگان اطلاعات.حفاظت عقیدتی فرمانده اتاق جنگ همه وهمه.. من بعنوان یک ایرانی ونظامی به شما تکاوران افتخار میکنم و این کارتان را بعنوان داستان نقل شب در اموزش نظامیان معرفی خواهم کرد.شما میدانید چه چیزی اورده اید.. قطعات یدکی هواپیما های میگ.میراژ.توپولوف.وووووو مهمات پیشرفت ترین سلاح های دنیا را اوردید منبع: کانال تکاوران دریایی گمنام
  2. تمامی مطالب گرفته شده در این پست نقل از کانال تکاوران دریایی گمنام می باشد مقدمه در طول سه دهه که از مقاومت مردمی رزمندگان در خرمشهر مقابل هجوم دشمن می‌گذرد، در این باره، کتاب‌های متعدد و متنوعی نوشته و خاطرات جذابی روایت شده است. از عناصر پررنگ در روزهای مقاومت در این شهر، تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند که با تقدیم حدود سیصد شهید و زخمی، حماسه‌ای ماندنی و خاطره‌انگیز آفریدند. اگرچه در همه خاطرات و کتاب‌هایی که تاکنون درباره جنگ در خرمشهر منتشر شده درباره نقش و جایگاه تکاوران نیروی دریایی ارتش در دفاع از خرمشهر مطالبی آمده، اما عجیب این است که تا امروز یکی از آن تکاوران جسور و شجاع، خاطرات خود را به صورت کتابی مستقل منتشر نکرده است. فرمانده آن تکاوران، ناخدایکم هوشنگ صمدی است که کتاب حاضر، خاطرات شفاهی ایشان از آغاز تا آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه 1361 است. گفتنی است در طول سال‌های جنگ هشت ساله ایران و عراق که در بندر بوشهر زندگی می‌کردم و به خصوص در دو سال آخر آن که خبرنگار بودم، بارها نام ناخدا صمدی را شنیده بودم. ایشان برای مدتی فرمانده منطقه دوم دریایی در خارک و بوشهر بودند. جنگ تمام شد و من از سال 1377 شروع به تدوین خاطرات شفاهی رزمندگان دوران دفاع مقدس کردم. همواره نام ایشان را از رزمندگانی که در خرمشهر جنگیده بودند، می‌شنیدم، اما متعجب بودم چرا تاکنون خاطرات خود را از روزهای تاریخی مقاومت 34 روزه خرمشهر به شکل کتاب مستقلی تألیف و منتشر نکرده است. دلم می‌خواست روزی او را ملاقات کنم و خاطراتش را ضبط و تدوین کنم. آذر 1389 امیردریادار دوم آل احمد، رئیس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای افتتاح موزه دریایی دفاع مقدس سفری به بوشهر داشت. در این سفر با معرفی دوست نویسنده و عکاس و روزنامه‌نگارم آقای عبدالرحمان برزگر با ایشان آشنا دشم و قرار شد خاطرات شفاهی چندتن از پیشکسوتان جنگ هشت ساله نیروی دریایی ارتش را در قالب چند کتاب مستقل تدوین و تألیف کنم. برای این منظور اوایل بهمن ماه 1389 به مدت پانزده روز به تهران رفتم و در پایگاه پشتیبانی کوهک (نداجا) خدمت ناخدا هوشنگ صمدی رسیدم و خاطرات شفاهی ایشان را در 45 ساعت نوار کاست یک ساعته ضبط کردم. نخستین جلسه ما روز ششم بهمن ماه بود. روز تولد جناب ناخدا! این تقارن را به فال نیک گرفتم و شروع به کار کردم. جناب ناخدا با صمیمت در خور توجهی با آن ته لهجه دلنشین آذری خود، از زندگی خود در یکی از روستاهای اردبیل در دوران کودکی به مدرسه رفتن، مهاجرت به تهران، دوران دبیرستان و گرفتن دیپلم، ورود به ارتش، آموزش در دانشکده افسری، خدمت در شیراز و تهران و منجیل، انتقال به نیروی دریایی، سفر به انگلستان برای دوره آموزشی، بازگشت به ایران و انتقال به بوشهر، انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی و ماجراهای شگفت‌آور نقش تکاوران نیروی دریایی در یک سال اول جنگ و ... گفتند. هنگام روایت روزهای خونین خرمشهر، اشک چشمانشان را پر می‌کرد و گاه به زحمت بغض گره شده در گلو را فرو می‌دادند. اوایل اسفندماه کار تدوین این خاطرات را به پایان رساندم و بسیتم همان ماه کتاب را برای ایشان ارسال کردم. ناخدا صمدی در روزهای پایانی و دهه اول فروردین 1390 کتاب خاطرات خود را مطالعه کردند و مطالب زیادی به صورت حاشیه نویسی بر آن افزودند که اغلب آن مطالب در بازنگری نهایی اعمال شد. ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش تا بُن دندان مسلح عراق را هفته‌ها در خرمشهر زمین‌گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند. به عنوان یک مورخ شفاهی جنگ هشت ساله برخود می‌بالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا پس از سی سال از گذشت روزهای پرافتخار مقاومت در خرمشهر، با یکی از فرماندهان این مقاومت صحبت کنم و خاطرات شفاهی‌اش را در قالب یک کتاب منتشر کنم. کتابی که بی‌تردید در آینده یکی از منابع تاریخ جنگ هشت ساله و به خصوص مقاومت تاریخی 34 روزه خرمشهر خواهد بود. در پایان لازم می‌دانم از همکاری‌های صمیمانه دریادار دوم سید مهرداد آل احمد برای مطالعه کتاب و همه هماهنگی‌ها و به خصوص محبت‌هایی ک در خلال مدت ضبط خاطرات و تدوین و انتشار آن به من داشتند؛ همچنین از ناخدا یکم مجید منصوری و ناخدا یکم علی جعفری جبلّی برای مطالعه متن کتاب و ارائه پاره‌ای تذکرات ضروری و همچنین در اختیار قرار دادن اسناد و عکس‌های ارزنده جنگ در خرمشهر، موجود در آرشیو نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران، تشکر و قدردانی کنم و توفیق آنان را از خداوند منان مسئلت دارم.
  3. فصل يكم آغاز مأموريت گردان 144 انتصاب به فرماندهي گردان بر اساس تصميم ستاد مشترك ارتش و دستورات صادره از سوي فرماندهي نيروي زميني، حدود دو ماه قبل از شروع جنگ تحميلي، لشكرهاي يك و دو مركز با هم ادغام و لشكر 21 حمزه را تشكيل دادند . من هم كه تا آن زمان جمعي لشكر يك مركز بودم ، در تابعيت لشكر 21 قرار گرفتم. تعدادي از افسران موجود در لشكر تا آن زمان در مناطق سه و چهار خدمت نكرده بودند . ستاد نيروي زميني اين موضوع را بررسي و محل خدمتي جديدي براي آنان تعيين شد. اسم من هم در فهرست انتقالي ها به لشكر 28 سنندج قرار گرفت. به هر يك از كاركنان براي جابه جايي و معرّفي خود به محل جديد خدمتي، براساس روش، مدت 15 روز فرصت داده ميشود و منظور اين است كه فرد در اين مدت كارهاي خدمتي و خانوادگي اش را انجام داده و به موقع در محل جديد حضور يابد. در راستاي امرية ابلاغي ، مشغول سر و سامان دادن به امور بود . 10 روز از 15 روز تعيين شده سپري گرديده و كارها تقريباً رو به اتمام بود. در ساعت 13:00 روز هفتم مهر ماه 1359 پيامي از طرف فرمانده لشكر وقت، سرهنگ زين العابدين ورشوساز با امضاي سرهنگ هوشنگ مظاهري رئيس ستاد لشكر در منزل به من تحويل شد. متن پيام چنين بود: - براي ملاقات با فرماندهي، به محض رؤيت در ستاد لشكر حضور يابيد تا به دفتر فرماندهي راهنمايي شويد. آن زمان از منازل سازماني لويزان استفاده ميكردم و تا ستاد لشكر در پادگان لويزان مسافت زيادي نبود . بلافاصله به ستاد لشكر رفتم و سرهنگ مظاهري مرا به دفتر فرماندهي لشكر، راهنمايي كرد. پس از اداي احترام، با سرهنگ حسن آبشناسان فرمانده تيپ آشنا شدم. با فرماندهي لشكر، دور يك ميز كوچكي كه در گوشة دفتر فرماندهي قرار داشت نشستيم . فرماندهي با اشاره به من گفت " سرهنگ آبشناسان شما را براي فرماندهي گردان 144 انتخاب نمودند و از من خواستند كه شما به لشكر 28 سنندج منتقل نشويد. من با درخواست فرمانده تيپ موافقم و ميخواهم نظر شما را بدانم" من كه تا آن زمان مدت چهار سال در گردان 144 در مشاغل فرمانده دسته و فرمانده گروهان خدمت كرده بودم و آشنايي خوبي از كاركنان ، وضعيت تجهيزات، انضباط و آموزش گردان داشتم، پاسخ مثبت دادم و آمادگي ام را براي اجراي هر نوع مأموريت اعلام كردم. درجة من آن زمان سرگرد بود و با 18 ماه ارشديتي كه در سال 1358 براي اجراي مأموريتي كه از طريق نيروي زميني داده شده بود، از هم دوره هاي دانشكدة افسري كه هنوز درجة سرواني داشتند، ارشدتر شده بودم. سرهنگ آبشناسان با توجه به وضعيت موجود كه جنگ توسط صدام به كشورمان تحميل شده بود، علاقه داشت در اسرع وقت گردان جمع آوري و سازماندهي گردد تا به منطقه اعزام شود. ايشان پس از خروج از دفتر فرماندهي لشكر و حضور در دفتر مربوطه، دستور دادند گردان 144 در منطقة تجمع صبحگاهي جمع شوند. نيم ساعت بعد به محل تجمع رفتيم و مرا معرّفي كردند. 29 ادامه دارد ....
  4. سرهنگ بازنشسته ناصر اسكندر افشار يكبار در زماني كه من در پدافند صاحب مسئوليت بودم، دو فروند بمب افكن عراقي كه ساخت شوروي سابق بود، براي حمله وارد خاك كشورمان شدند. يك هدف در اصفهان و يك هدف هم در عليآباد قم كه مركز نگهداري مهمات بود، مورد حمله اين دو بمبافكن قرار گرفت. داستان جالبي پيش آمد، هواپيمايي كه براي حمله به اصفهان گسيل شده بود، به دليل ارتفاع پاييني كه داشت، بر اثر برخورد با كابل برق فشار قوي سرنگون شد. اين مسئله از جمله موارد امداد غيبي بود. هواپيمايي هم كه با كم كردن ارتفاع در حال حمله به اهدافي در عليآباد قم بود، هنگام ورود به كشور مورد هدف قرار گرفت و در همان محلي « راپير » رديابي شده بود و با موشك كه قصد حمله به كشور را داشت، ساقط شد!
  5. با سلام : به خاطره یادم اومد که بی ربط نیست ! بین پاوه و نوسود یه پلی روی رودخانه سیروان هست که دوآب میگفتن. اگه پل زده می شد ارتباط کل جبهه در آن منطقه به کل قطع میشد ! بارها هواپیماهای عراق اومده بودن پل رو بزنن نتونسته بودن! بمبارو رو نیروها یا شهر پاوه ریخته و رفته بودن. به علت کوهستانی بودن منطقه هم سایت موشکی کار آیی چندانی نداشت و اول و آخرش ضد هوایی بود انواع دو لول چهار لول و توپ ضد هوایی که مال ژاندارمری بود ! اواخر سپاه اومد و با یک دوش پرتاب با 5-6 نفر رو تپه کوچکی پایگاه زد. به روز ظهر من دیده بان بودم که 2 تا هواپیما اومدن رو پل قفل کنند همه پدافندها با هدف و بی هدف براشون طاق نصرت درست کردند ! یکی از هواپیماها با سرعت وحشتناک خورد مستقیم به کوه روبروی پل و شد به گلوله آتش ! وبا صدای ناجوری منفجر شد ! خداییش نفهمیدیم بچه ها زدن یا خودش رفت تو کوه ! همون موقع پرتاب گرو دیدم که از سنگر اومد بیرون و یه موشک به سمتی نا معلوم یا شایدم به هوای اون یکی که هنوز داشت دور میزد انداخت !؟ ولی شک ندارم در زدن اولی اصلا نقشی نداشت و حتی آماده نبود و بیرون هم نبود ! صداها که خاموش شد و هواپیما رفت ! طبق معمول دور محل سقوط را قرق کردیم و افسرانی از ژاندارمری و رادار منطقه وسپاه آمدن و دور لاشه هواپیما کارای تحقیق و تخصصی خودشون ! با همه ما و بچه های پدافند هم صحبت و سوال و ... ! 3-2 ساعت بعد هم از صدا و سیمای باختران ( کرمانشاه ) آمدن و با بچه های پدافند و سپاه مصاحبه کردند و عکس و فیلم وغیره از لاشه و تکه پاره های خلبان و هواپیمای سرنگون شده گزارش تهیه کردندو رفتند. فرداش دیدیم کلی ماشین و آدم آمده و از شاکار شکار بچه های سپاه تقدیر ! و ما ماندیم چه کنیم ؟!روز روشن اشتباها زدن تو گوش شکار و شکارچی...! البته ژاندارمری دست بردار نشد و خودش جداگانه برای خودش ثبت کرد ! اونها هم به نام خودشون ! لاشه هواپیما را هم چند ماه بعد کامیون دژبان مرکز برد ...!
  6. بخش اول-خاطرات سرتيپ خلبان آزاده محمد يوسف احمد بيگي آخرین دیدار روزپنجشنبه،بیست وششم آذر1359،درقرارگاه فرماندهی پایگاه هوایی سوم شکاری شهید نوژه همدان بودم که تلفن زنگ زد.گوشی رابرداشتم.ازآن طرف صدای همسرم راشنیدم: –الو! -سلام عزیزم. -سلام،چه طوری؟ -خوبم. -مهلقا چطوره؟ -خوبه،خیلی دلش میخواد تو را ببینه. مرتب بهانه ات رامیگیره. -به نظر میاد که ناراحتی! -نه چیزی نیست. -چی شده ،بگو! -یوسف جان! ما میخواهیم بیاییم پایگاه. -نه،نه.صبرکنید!هفتة دیگرخودم میآيم تهران. -من نمیتونم این بچه راقانع کنم. -خانم!این چه حرفیه؟چرانمیتونی قانعش کنی؟ -آخه…توکه نمیدانی.شبها ازخواب بیدارمیشه ومرتب سراغ تو را میگیره. من هم هزار فکر به سرم میزنه، میگم نکنه خدای نکرده برات اتفاقی افتاده! هرکاری کردم تا درآن موقعیت جنگی، همسرم را قانع کنم در تهران بماند، موفق نشدم، به اوگفتم: -ببین عزیزم! حالا که میخواهی بیایی، یا باید فردا بیایی و یا صبر کنی تا هفتة دیگر که خودم بیایم تهران. -باشه،شب که تلفن زدی جواب قطعی را میدم. شب که تلفن زدم،همسرم گفت:«فرداحدود ساعت12 ظهر بیا سه راهی پایگاه مارا ببر.» پرسیدم: -چطوری می آیید؟ -با اتوبوس.صبح،بعدازاینکه با توتماس گرفتم به پایانة مسافربری آزادی رفتم و توانستم برای فردا بلیت بگیرم. درضمن مادرت هم با ما میاد. -باشه.فردا منتظرتون هستم. روزبعد و در ساعت مقرر براي آوردنشان به سه راهي همدان پايگاه رفتم. مادر، همسر و دخترم منتظرم بودند. به آنها که رسیدم پس ازسلام و احوالپرسی، دختر کوچکم )مهلقا( درحالی که کلاه سفیدی برسرگذاشته بود و دورتادور گردنش راباشال سفید پیچانده بود، جلوآمد وگفت: -بابا! کجابودی؟ دلم برات تنگ شده بود! او را درآغوش کشیدم،نوازش شکردم و گفتم: -باباجون!من هم دلم برای شما تنگ شده.شما را دیگه تنها نمیذارم.حالا که آمدید،دیگه نمیذارم برید. سوار خودرو شدیم و به پایگاه برگشتیم. ناهاری را که از قبل برای آنها آماده کرده بودم، با هم خوردیم. هوا بسیار خوب بود!خانواده ام که خستگی راه بر تنشان سنگینی میکرد، به استراحت پرداختند. شام را نیز همسرم تهیه دید.پس ازصرف شام،چون روز بعد پرواز نداشتم و به صورت آماده میبایست در منزل میماندم، تا پاسی از شب درکنارخانواده به گفت وگو نشسته بودم. صبح روز28آذر1359بامادرو همسرم سرسفرة صبحانه نشسته بودیم و دخترم در اتاقش خوابیده بود. ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد.گوشی رابرداشتم: -الو! -جناب سروان احمدبیگی؟ -بله،بفرمایید! -جناب سروان! ساعت11 صبح «بریف»پرواز دارید. شما «لیدر» این دستةپروازی هستید. -چشم همین الآن می آیم. گوشی راگذاشتم.نگاهی به مادر و همسرم کردم. رنگشان پریده بود و به من خیره شده بودند. لبخندی زدم و گفتم: -هان!چیشده؟ همسرم گفت: -پرواز داری؟ -بله،عجیبه؟ اینکارهرروزماست. -چه ساعتی؟ -فکرکنم حدود ساعت یازده و نیم یا دوازده. -کی برمیگردی؟ -انشاءالله دوازده و نیم یا یک بعدازظهر. سکوت فضای اتاق را فرا گرفت.مشغول خوردن صبحانه شدم. پس از چند لحظه سکوت را شکستم و گفتم:«ببین عزیزم!من که گفتم تهران بمونید، هم شما راحت بودید، هم من. اگرتهران بودید شما به کارخودتان سرگرم بودید و من هم شبهاتلفن میزدم و از حال یکدیگر با خبر میشدیم؛ اما حالا تا من برم و برگردم، با هر صدای زنگ تلفن و یا آژیر خطر، دلتون میلرزه. یا اینکه می ایستید جلوِ بالکن ببینید کی هواپیمای من به زمین مینشینه. همسرم حرفهای مرا میشنید، ولی هیچ کلامی به زبان نمیآورد. صبحانه را خوردیم.بلند شدم تا لباس بپوشم و خودم را برای رفتن به قرارگاه فرماندهی آماده کنم. قبل از جنگ هر وقت میخواستم از منزل بیرون بروم، اگر دخترم خواب بود به اتاقش میرفتم، دستی به سر و گوشش میکشیدم و او را میبوسیدم،سپس میرفتم.اما آنروز، مادرم حضور داشت. فکر کردم چنانچه بروم و ازدخترم خداحافظی کنم،ممکن است او ناراحت شود و فکر کند مأموریت خطرناکی در پیش دارم. ازطرفی هم اگر از دخترم خداحافظی نمیکردم، دلم آرام نمیگرفت. پیش خودم گفتم:«حالا که او خوابیده، بهتر این است که مادرم را ناراحت نکنم.» رفتم تا پوتینهایم را بپوشم و از منزل خارج شوم كه ناگهان دخترم با آن لباس خواب زیبایش دوان دوان به طرفم آمد وگفت: -بابا! بابا! گردنبندت. بادیدن پلاک گردنم که در دستش بود، دلم فرو ریخت.گفتم: -باباجون! اینو ازکجا آوردی؟ -توی اسباب بازیهام بود. همسرم باعصبانیت جلو آمد و به دخترم گفت: -نمیخواد!بده به من! گفتم:«نه عزیزم!سرنوشت هر چه مقدّر کرده همان خوب است. الآن دیگرلازم است که این پلاک پیشم نباشد.» و اما ماجرای «پلاک» زمانی که با همسرم ازدواج کردم،از من پرسید: «این فلز چیه که شما به گردنت میاندازی؟» به او گفتم:«نظامیها این پلاک را به گردن میاندازندکه اگر درجنگ ویا عملیاتی کشته شدند و جسدشان از بین رفت،از روی آن بتوانند آنها را شناسایی کنند. این پلاک به ويژه برای ما خلبانها خیلی ضروری است. چرا که اگر سانحه ببینیم،جسد مان متلاشی خواهدشد.» همسرم به خاطر رأفت قلب و روح لطیف زنانه اش از این پلاک بدش می آمد و هر وقت آنرا با من میدید،میگرفت و به گوشه ای پرت میکرد. وقتی جنگ شروع شد،همسرم درتهران بود. من مدت سه ماه تمام هر وقت در منزل فرصتی می یافتم، به جست و جوی پلاک می پرداختم؛ ولی موفق نمیشدم آن را بیابم. تا آن روز که دخترم پلاک را آورد و گفت که در بین اسباب بازیهایش بوده. جاییکه اصلاً فکرش را نمیکردم! پلاک را به گردن انداختم و خواستم از منزل خارج شوم. همین که خم شدم تا دخترم را ببوسم و خداحافظی کنم، او عطسه کرد. با خودم گفتم:« خدایا! به تو پناه میبرم! مثل اینکه سرنوشت دارد کار خودش رامیکند!» همسر و مادرم با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدند. به طوری که من در چهرة آن دو اضطراب و نگرانی را میدیدم. مادرم گفت: -مادر،صبرآمد…اشکال نداره، چهار «قل» رابخوان و به خدا توکل کن. من هم همین کار را کردم و سپس خداحافظی کرده،ازمنزل خارج شدم. ادامه دارد .... 18
  7. خاطرات

    وظیفه شناس سرتیپ منوچهر کهتری وقتی اعزام گردان 153 به جنوب کشور قطعی شد، با توجه به اینکه در بعضی از یگانها عناصري پیدا شده و به بهانه اینکه انقلاب شده و دیگر فرمانده و زیر دست نداریم، با این بهانه از انجام وظایف خود سرباز میزدند. بر خود لازم دانستم که قبل از حرکت به جنوب با پرسنل گردان صحبت و عناصري را که ممکن بود ایجاد مشکل بکنند از جمع پرسنل یگان خود جدا بکنم. به همین خاطر پرسنل را در محوطه گردان جمع و پس از تشریح مأموریت خطیر گردان، خاطره اي را که یکی از دوستان پزشکم تعریف کرده بود براي آنان بازگو کردم: یکی از دوستان نزدیک من دکتري است که بعد از انقلاب ریاست بیمارستان ارتش را عهده دار شد. زمستان پارسال برف شدیدي بارید و این دوست عزیزم در مقام رئیس بیمارستان از سربازان خواست که پشت بامها را پارو کنند. تعدادي از سربازان با مراجعه به دفتر او اعلام کردند که چون انقلاب شده است، او هم باید در پارو کردن برف همکاري کند. رئیس بیمارستان بدون آنکه اعتراضی بکند پارو را برداشت و در کنار سایر سربازان و پرسنل دیگر به پارو کردن برفها پرداخت. پس از پایان کار به اتاق خود مراجعه نمود. دقایقی بعد یکی از سربازان سراسیمه به دفتر او مراجعه نمود و اعلام کرد که یکی از سربازان در وضعیت بسیار وخیمی قرار دارد و باید جراحی بشود. دوست دکتر ما با آرامش تمام به آن سرباز اعلام نمود: - حالا که انقلاب شده یکی از سربازان زحمت جراحی آن سرباز بیمار را به عهده بگیرد. وقتی این بحث در بین سربازان پخش شد، سربازان متوجه اشتباه خود شدند و با مراجعه به ریاست بیمارستان از او عذرخواهی کردند و قول دادند که از این پس وظیفه خودشان را انجام بدهند. رئیس بیمارستان وقتی یقین کرد که سربازان پی به اشتباه خود بردند از سرجاي خود بلند شده و به مداواي آن سرباز مریض که رو به موت بود پرداخت. وقتی صحبت من تمام شد یکی از پرسنل گردان که ممکن بود مسئله ساز باشد بلند شد و گفت: - جناب کهتري العاقل یکفیه الاشاره. ما متوجه مطلب شدیم و قول میدهیم که تا آخرین نفس و آخرین لحظه به وظیفه خودمان عمل کنیم. شما هم قول بدهید در مقام فرماندهی مقتدرانه خود با آرامش و تمرکز ما را هدایت کنید. شما گربه را دم حجله کشتید! گفتم: من افتخار میکنم در جمع افرادي باشم که وظیفه شناس باشند. صلواتی که در آن فضا پیچید به من اطمینان داد که با یک گروه همدل و صمیمی عازم مأموریت هستم.
  8. دارساوين كجاست؟ اين ستاره هاي زميني چه كساني بودند؟ تجمع آنها براي چه بود؟ اهداف شان چه بود؟ آيا به هدف شان رسيدند يا خير؟ در سرزمين عطرآگين ايران، نقاط فراواني وجود دارد كه هر كدام مكمل يكديگرند . در هر جاي اين سرزمين پهناور ويژگي هاي منحصر به فردي را مي توان يافت كه مثال زدني است. شمال غرب ايران يكي از آن نقاط نوراني اين سرزمين ولايت مدار است كه قا بليت ها و توانمندي هايش را در هشت سال دفاع مقدس نشان داد و تعجب همگان را بر انگيخت.   دارساوين در استان آذربايجان غربي قرار دارد . اين استان مظلوم و دردكشيده در همسايگي استان كردستان ايران واقع شده است . شهر سردشت كه جنوبي ترين شهر استان آذربايجان غربي و هم مرز با كشور عراق است ، از دو راه به مركز ايران متصل مي شود. راه پيرانشهر به مركز استان آذربايجان غربي يكي از آن راه هاست. از سوي ديگر راه خاكي ديگري از مسير بانه به سقِز در استان كردستان، اين سرزمين ملكوتي را بر پيكر ة ايران زمين وصل مي كند. مي توان گفت كه منطقه به طور كلي كوهستاني و صعب العبور است. چند ارتفاع مهم بين راه بانه به سردشت قرار دارد كه كوه دارساوين در پانزده كيلومتري شهر سردشت بعد از روستاي كوخان قرار گرفته است.   قهرمانان اين داستان عبارتند از : سرپرست لشكر 28  كردستان  سرهنگ رامتين،  فرمانده سپاه كردستان برادر شهيد كاظمي،  فرمانده سپاه غرب كشور  برادر شهيد بروجردي،  نمايندة فرماندهي نيروي زميني ارتش  سرلشكر شهيد ستاد حسن آبشناسان،  سرتيپ احمد دادبين و سرتيپ  2  عليخاني . برادران بسيجي با فرماندهان سپاهي عمليات را عهده دار بودند و برادران ارتشي كه بيشتر از لشكر  28 كردستان بودند ، بلافاصله بعد از آزادسازي منطقه را تحويل گرفته و نگهداري مي كردند.
  9. خاطرات

    بر اساس خاطرات ناوسروان جانباز سيداحمد علوي *** ** * پیوستن به ارتش داستان پیوستن من به ارتش، بسیار مفصل و دورودراز است. حالا و پس از سالهای بسیاری که از بازنشستگی ام میگذرد، آن را لطف خدا میدانم که مرا به سمت جذب در ارتش – آنهم در نیروی دریایی – راهنمایی کرد. اساسا برای کسی که هنوز نوجوان است و هیچ آشنایی با ویژگیهای ارتش ندارد، شاید حتی درک تفاوتهای میان نیروها چندان آسان نباشد. وقتی کسی زندگی در آب را برمیگزیند، در واقع، به استقبال دشواریهای بسیار رفته است، اما جالب است که اگر این فرد، مدتی با دریا زندگی کند، دیگر جدا شدن از دریا برایش سخت خواهد بود؛ برای من هم همینطور بود. گاه، دریا آنقدر با تو مهربان میشود که فکر میکنی «سنگ صبور » توست. برای همین هم بود که من پس از دوران بازنشستگی، باز هم زندگی در دریا را برگزیدم و برای مدتی ناخدای یک کشتی تجاری شدم که آن مقطع نیز برایم سرشار از خاطره است، اما ماجرای پیوستنم به نیروی دریایی – به اختصار – از این قرار است: روزی، در مسیر عبورم به یک آگهی برخورد کردم که در آن از داوطلبان استخدام در ارتش، دعوت به عمل آمده بود. آگهی متعلق به نیروی دریایی ارتش بود. این آگهی، نخستین سلسله جنبانی بود که مسیر زندگی ام را به سمت «نظامی »شدن تغییر داد؛ حس غریبی به من میگفت که این همان حرف های است که به دنبالش هستم. میدانستم که ممکن است با دریایی از مشکلات مواجه شوم، اما ناگفته نماند که از درون هم این شغل را دوست میداشتم. ای نگونه بود که دنبال آگهی را گرفتم: ابتدا مدارک مورد درخواست را تهیه و ارائه و آنگاه، آزمون استخدام را هم با موفقیت پشت سر گذاشتم. روز 15 آذرماه سال 1352برای من یک روز فراموش ناشدنی است؛ از آن جهت که آغازین روز استخدام من در نیروی دریایی به شمار میرود. برای طی دوران آموزش، ابتدا به «حسنرود » که روستایی پیرامون شهر انزلی است، رفتیم. من اگرچه نوجوان بودم، سختیهای زندگی تجارب ارزنده ای را به من ارزانی داشته بود: هم وفور نعمت را دیده بودم و هم افول آن را؛ هم فراوانی و آسانی را تجربه کرده بودم و هم سختی و پریشانی را. میدانستم که هیچ یک برای همیشه پاینده نیستند. این بود که – در مقایسه با دیگر همدور ه ایها – سازگاری بیشتری با دشواری داشتم که در مرحله آموزش دوباره به من رخ نموده بود. تلاش کردم که این بخش از زندگی را نیز با سازگاری سختیهایی که داشت، پشت سر بگذارم؛ همینطور هم شد. جذب در گروه تکاوران نیروی دریایی جثه تنومندی که داشتم، اولین بار مورد توجه گروهی قرار گرفت که در همان دوران آموزشی، آمده بودند تا تعداد انگشت شماری از دانش آموزان را برای یکان «تکاور » انتخاب کنند. به آنان «کلاه سبز »میگفتند. جلوه و وقار مخصوصی داشتند که بسیار برازند ه شان میکرد. بعدها درباره وظایف این یکان در نیروی دریایی بیشتر سخن خواهم گفت؛ یکانی محدود با وظایفی بسیار متفاوت در نیروی دریایی. گزینش و عبور از آزمایشهای سخت یکان تکاور، آسان نبود. طی چندین آزمون علمی و عملی، در وهله نخست، مخابره کننده این پیام بود که «گر مرد رهی، میان خون باید رفت ». همین بس که از میان گروهی که برای ورود به یکان تکاور نامزد شده بودند، تنها تعداد انگشت شماری پذیرفته شدند. من، یکی از آنان بودم. پذیرفته شدن در این یکان، به منزله یک تغییر دیگر در زندگی من بود. از آن پس، به شهر «منجیل » رفتیم؛ زیر عنوان «دسته یکم تکاوران نیروی دریایی » که باید آموزشهای ویژ ه ای را طی میکرد. آموزشها – انصافاً – ملال آور و مشق تبار بود. 36 هفته در این شرایط زندگی کردن، تنها در صورتی قابل درک است که خود از اساس تجربه شود. هنوز تا فرا رسیدن پیروزی انقلاب، فاصله ای چند ساله باقی بود. مربیان ما بیشتر مستشاران و افسران انگلیسی و یا آمریکایی بودند که در ارتش آن روزگار، به وفور دیده میشدند. هیچ یادم نمیرود که در جریان آموزش، هرگونه تأخیری را نه با دقیقه که با «ثانیه » محاسبه م یکردند. مثلاً به جای گفتن «دو دقیقه ،» صد و بیست ثانیه میگفتند که ناظر بر اهمیت زمان برای ایشان بود. آنان به آسانی فرد را از ادامه دوره باز میداشتند که سببش، میتوانست کوچکترین قصور باشد. شاید بهترین حسن تعلیم این مستشاران، فراگیری زبان بود که آ نهم امری ناگزیر و طبیعی بود. هرچه آموزشها به پایان خود نزدیکتر میشد، ورزیده و ورزیده تر میشدیم؛ طوری که خودمان هم تغییر را کاملاً احساس کرده بودیم. تکاوران دریایی دسته یکم، رفته رفته این زمان – و طبیعتاً آموز شهایش را – پشت سر گذاشتند و سرانجام ما هم مفتخر به دریافت و اطلاق عنوان «کلاه سبز » شدیم. حالا که به آن دوران می اندیشم، از تلخی های دوران آموزش، برایم شیرینی خاطرات باقی مانده است؛ خاطراتی که با آنها زندگی میکنم. من، بعدا یک دوره دیگر عملیاتی را در بندر بوشهر آغاز و به پایان بردم و از آن پس، دوره چتربازی را هم در شیراز سپری کردم. سال 1354 ، باید نشان میدادیم که محصول این همه آموز شها در وجود ما به بار نشسته است. به همین خاطر در چندین رزمایش – که در آن از گلوله های جنگی استفاده میشد – باید از خود دفاع میکردیم و موفق میشدیم جانمان را به کرانه سلامت برسانیم. این دوره یک سال به طول انجامید. در این سال، بر سرِ هم و با طی موفقیت آمیز این دوره ها، نشان «درجه سه » عملیات ویژه را دریافت کردم که موفقیت بسیار چشمگیری بود. من، بعدا دوره دیگر این عملیات را هم طی کردم و نشان «درجه دو » را هم گرفتم. مدتي بعد، مفتخر به دريافت «درجه يك » شدم و اين گواهينامه اي بود كه تأييد ميكرد كه دارنده اش به نقطه قابل توجهي در زمينه آموزشهاي دريايي دست يافته است. ما بعدا – و در ايام جنگ – تعداد ديگري از كاركنان نيرو را تحت دو دوره از آموز شهاي فشرده قرار داديم كه كمبود نيروي انساني را در اين حوزه جبران كرده باشيم كه در نوع خود جالب و قابل توجه بود. ویژگی و تفاوت خدمت در یکان تکاور نیروی دریایی آن است که هیچگاه فرد نمیتواند از شرایط و شاخصهای رزم فاصله بگیرد که این امر، مستلزم تمرینهاي سخت و مداوم است. یک نظامی که در یک یکان تکاور دریایی خدمت میکند، به راحتی و به تنهایی میتواند 30 مایل دریایی پارو بزند و خسته نشود. ما در برنامه کاری خود این تمرینها را به طور مداوم انجام میدادیم. بعدها و در دوران جنگ – که از آن بسیار سخن خواهم گفت - ثمرات ارزنده تربیت چنین یکانی بیشتر به چشم آمد. 23
  10. خاطرات

    خاطرات سرتیپ دوم ناصر آراسته ارتفاع 402 هوا خیلی گرم بود .حدوداً فکر می کنم . گرمای هوا به 40 درجه سانتیگراد می رسید . دو نفر همراهم بودند، آقای سرهنگ فردپور و یک سرباز مسلح که مراقب ما بود. راه افتادیم از کمرکش ارتفاع 402 می رفتیم بالا، به علت شیب زیاد و بارش گلوله های مختلف توپ و خمپاره به روی ارتفاع، بالا رفتن چندان هم ساده نبود. به علت برتری هوایی دشمن هواپیماهایش مرتب ارتفاع را بمباران می کردند. هر کجا که تپه یا حفره ای در زمین بود خودمان را در آنجا . مخفی می کردیم. تا برسیم به بالای 402 تقریباً برای سومین بار این ارتفاع مجدد به دست نیروهای خودی افتاده بود در مدت 48 ساعت این ارتفاع 2 یا 3 بار دست به دست شده بود خیلی از جاها من دقیقاً از روی جنازه سربازان عراقی رد می شدم یا جنازه شهدای خودمون. که بچه ها کشیده بودند کنار کانال یا خاکریز که زیر دست و پا نمانند. از کنار جنازه ها حرکت می کردیم . هنوز فرصت نکرده بودند . شهدا رو تخلیه کنند . در این چند روز فکر کنم دو روز یا 3 روز وقتی که داشتم می رسیدم به بالای ارتفاع 402 از 3 4 تا سرباز پرسیدم که فرمانده تیپ کجاست؟ چون دنبال فرمانده تیپ می گشتم و همه درگیر عملیات بودند هر کسی به ما یک نشونی میداد . از هر یک از پرسنل سئوال می کردم یک جهت را نشان میداد . روی ارتفاع 402 به صورت سینه خیز و گاه ایستاده و در کانال در جهت های مختلف حرکت کردم . تا دیدم یک سرهنگ 2 داره از دور می اید. من او را شناختم. که فرمانده تیپ است. وقتی نزدیک شدم او منو نمی شناخت. البته چهره اش با دود باروت سیاه، سیاه بود . و اگر کسی چشمش را می بست و به این موجود نزدیک می شد، بوی باروت را استشمام میکرد. فرمانده تیپ سرهنگ محمدی فر را دیدم، بعد گفتم جناب سرهنگ محمدی فر من آراسته هستم رئیس بازرسی نیروی زمینی، آمده ام در حین عملیات از کار شما بازدید کنم . بسیار عصبانی و تند و خشن گفت اینجا جای بازرسی نیست، پشت کرد به من و رفت. بسیار دلخور بود از این وضعیت، شرایط هم خیلی سخت بود . شاید حدود یک گروهان تلفات داده بود . بقیه گردانهای تیپ که در خط بودند زیر بمباران شدید دشمن، مشکل تغذیه و مهمات داشتند. به او حق دادم . با خودم فکر کردم . که او فکر می کند من از این بازرسهائی هستم که مدتها در تهران بوده، حالا آمده است بازدید . به این نتیجه رسیدم که او کار خودش را می کند و من هم کار خودم را، در همین حد که خودم را به او نشان دادم کافیست که یک موقع اخلالی در کار پیش نیاد یا فرمانده با خودش بگوید این غریبه کیست؟ من رفتم دنبال کار خودم، داخل سنگرهای سربازها می رفتم و سربازها مشغول جنگیدن بودن . یکجا توقف نمی کردم، بیشتر در حال تغییر مکان بودم به نوک تپه ای رسیدم، دیدم اوضاع بسیار ناجور است، تعداد شهدا و زخمی ها از تعداد کسانی که زنده بودن و در حال جنگیدن بیشتر است. با چشم دیدم که یک گردان نیروهای مخصوص عراقی روی تپه مقابل می باشند که با ما حدود 100 تا 150 متر فاصله دارند . در پناه پشتیبانی آتش تانک ها در حال پیشروی به سمت ما هستند . ولی مقاومتهای روی ارتفاع نمی گذاشت که تانکهای دشمن جلو بیایند. دیدم دارن میان جلو و میرسن به ما .آتش توپخانه هم هست، حس کردم چیزی نمونده که این گردان برسه و همه رو قلع و قمع بکنه. خب دیگه هم جرأت برگشتن نداشتم . چون اومده بودم . داخل یگان که اگه می رفتم خیلی بد می شد . باید وای میستادم تا آخرش، هرچی برای این گردان پیش می اومد . برای من هم باید پیش می اومد . بعد خودم رو رسوندم پشت فرمانده تیپ باز یک خسته نباشید گفتم .برگشت دید منم . دیگه روش نشد چیزی بگه. دید اگه از اون بازرس ها بودم شاید اینجا نباید می اومدم . شایدم پیش خودش گفت : بازرس سمجی است و دیگه نمیشه از دستش رها شد. چشماش پر از اشک بود. بسیار افسر شجاع، پر غرور و با صلابتی است . اونهایی که میشناسنش میدونن . الان پیش ماست و مشاور حضرت آقاست، (بعد از تعویض از فرماندهی) ما در خدمتشون هستیم. گردان عراقی با سرعت می اومد جلو . گلوله های تانک سنگر نمی زدند، نفر می زدند . هر کسی رو می دیدند، می زدند . راحت گلوله رو برای یک نفر هزینه می کردند . شب شد، صدای غرش هلی کوپترها که اومد محمدی فر دیگه فکرکرد همه چیز تمومه . من هم فکر کردم همه چیز تمومه . یعنی هلی کوپترها میان اون دوتا گردانی رو که تقریباً ازش یه گردان مونده روی تپه قلع و قمع می کنند و گردان نیروی مخصوص عراق میاد . جلو بعد هم تیپش میاد و تپه رو می گیره و این دفعه دیگه باید فاتحه این تپه رو بخونیم . البته هلی کوپترها که با امکانات دید در شب پرواز می کردند از روی تپه گذشتند و رفتند پشت سر ما را مواد آتش زا ریختند. بعد برگشتند مجدد به سمت ما. محمدی فر فریاد زد . مثل اینکه دیگه متوجه نبود کسی اطرافش هست، یا من هستم یا سرباز دیگه . فریاد زد به خدا کاش خودش بود و خاطره رو خودش می گفت خدا رو مورد خطاب قرار داد. گفت: ما امام زمان داریم . دور و برش هم 7 8 نفر بیسیم چی، و من و تعدادی بودند. بقیه هم توی سنگرهای دیگه مشغول بودند. و این هم توی سنگر دیگه. گفت: ما امام زمان داریم . پس کجایی؟ اگر هستی که ما می گیم هستی اینا هم سربازای تواند . الان وقتشه و دیگه هم وقت دیگه ای نیست . اگه میخوای مارو کمک کنی امام زمان الان وقتشه و دیگه هم وقت دیگه ای نیست (فریاد میزد ) اگر هم نیستی تکلیف مارو روشن کن . نمی شد توی اون شرایط هم کسی چیزی بگه، که خدای نا کرده کفر نگه .کسی جرأت نمی کرد باهاش حرف بزنه من هم جرأت نمی کردم . مرتب اینو تکرار می کرد . اگه هستی به دادمون برس. نیستی؟ با لهجه فارسی و شیرین آذری با فریاد می گفت، بغضش هم ترکیده بود. خب دونه دونه می دید که جَوونا جلوی پاش میفتن و پرپر میشن . یکبار حس کردیم حدود 6 7 تا هلی کوپتر سنگین عراقی دیگه مثل اینکه می دیدمشون گرچه دیده نمی شدن . تیربارها شروع کردن به شلیک کردن که کار به جایی نبردند چون هلی کوپترها دیده نمی شدند . توی اون شرایط همه برتری هوایی مال عراق بود. تازه هواپیماهای جدید خریده بود. و بچه های پدافند ما هم جدیداً، ابتکارات جدید می زدند . که هواپیماهای دور پرواز رو بزنند . ولی این ها هلی کوپتر بودند که برای اولین بار در شب پرواز می کردند. عملیات روز قبل رو هم دیده بودیم، که تعدادی هواپیما اومدن و زیر هواپیما که باز شد نه بمب بلکه بشکه های مواد آتشزا ریختند رو سر سربازها، که تعداد زیادی، سرباز در اطراف سوختند . بوته و سنگ و انسان همه با هم سوخت. بلافاصله اونهایی که حادثه دیروز رو دیده بودند . و ما که اونجا بودیم، حدس زدیم، که چه پیش خواهد آمد . منتظر این بودیم، بعضی ها چشمها رو می بستن که بشکه مواد آتشزا میفته الان کنارشون . هلی کوپترها اومدن نزدیک شدن . خیلی هم با صبر میومدن و هیچ هراسی نداشتند . مثل اینکه می دونستند که دست ما خالیست و اونها رو نمی بینیم و نمی تونیم آسیب بهشون برسونیم . رسیدند 100 یا 150 متری ما که اون گردان تکاور نیرو مخصوص عراق هم رسیده بود به همون جا. من نمی دونم چه شد که بمبها رو بر روی تپه ای که گردان پیشرو نیرو مخصوص عراق بود رها کردند . بمبهای مواد آتشزا را، همه ما ماتمون برده بود . و برای چند لحظه ای هیچ کس صداش در نمی اومد که این مواد ریخت رو سر گردان عراقی و تمام اون تپه رو که گرماش مارو هم گرفت آتش گرفت . آتشی که اونجا گرفته بود گرماش رو ما هم حس می کردیم . در این فاصله که شاید 150 متر هم بیشتر نبود . تمام تپه روبرو آتش گرفت . تمام تپه ای که یک گردان مسلح نیرو مخصوص بسیار ورزیده عراقی روش بود . و از فاصله 200 220 متری رسیده بود به 100 الی 150 متری ما . تمام گردان سوختند . بعد از چند لحظه اولین نفری که تکبیرش بلند شد محمدی فر بود. تکبیری که هق هق گریه می کرد . و برگشت به ما گفت : امام زمان هست . ما امام زمان داریم . زنده است و می شنوه . ما هم گریه می کردیم و واقعاٌ کار دیگری نمی توانستیم بکنیم. سربازهای مجروح فریاد می زدند از خوشحالی . اونهایی که حادثه رو دیده بودند تقریباً یک چیزی حدود 20 تا 25 دقیقه طول کشید تا شعله های آتش اومد پایین و بعد از 20 25 دقیقه هیچ موجود زنده ای ما روی اون تپه ندیدیم . یعنی کسی که سرپا ایستاده باشه و کسی که فریادی بزنه و کسی که انسان حس کنه موجودی داره حرکت می کنه . بعد هنوز آتش روی تپه بود . که محمدی فر گروهان احتیاط خودش رو صدا کرد و به فرمانده گروهان دستور داد سریع اون تپه ای رو که گردان عراقی روش وجود داشت . با یک گروهان اشغال بکنه. یک گروهان لشکر 88 از تیپ ایشون رفت روی اون تپه مستقر شد. ما تقریباً 4 ساعت اونجا ایستادیم . تمام آتشها روی 402 قطع شد . آتش توپخانه عراقی ، هواپیماهای عراقی هیچ کدوم . اونجا اجراء نشد. سکوت، سکوت. مثل نیمه شبی که هیچ حرکتی در یک آبادی نیست. گروهان اونجا مستقر شد و تمام 402 به این ترتیب تصرف شد و آخرین حمله ای بود که ما کردیم . و آخرین پاتکی بود . که عراق کرد و با این خلوص نیت و این فریادهای امام زمان محمدی فر ، بحث 402 پایان یافت . و فرصت شد شهدا تخلیه بشوند. و جنازه های عراقی هم توی کانالها، پلاکهاشون رو جدا کردن . و در همون کانالها سربازهای لشکر، دفنشون کردند. (ارتفاع 402 در منطقه عمومی سومار و نفت شهر می باشد. این خاطره در سال 1384 در کلاس آموزش دانشگاه افسری امام علی(ع) بیان گردید.)
  11. خب دیدم این بخش هیچ تاپیکی نداره، گفتم خودم اولی کسی باشم که یه تاپیک میزنه. پیش خودم گفتم چه خوب میشه دوستانی که تو شبیه ساز پرواز میکنن چه نظامی و چه غیر نظامی خاطرات تلخ وشیرین خودشونو اینجا بگن. اول از همه خودم شروع مینکن. اوّل شبیه سازی که باهاش پریدم Falcon 4 BMS 4.32 میباشد که بی شک یکی از بهترین شبیهساز های نظامی اف-16 از ابعاد تخصصیش میباشد. از قابلیت هاش کمپین های فول دینامیکی هست. که با این که خودکار میره جلو شما میتونی توش ماموریت هم درست کنید، کنترل های بسیار پیچیده و دقیق اف-16( فقط واسه اف-16 فوق العاده دقیق هست بقیه جنگنده ها نسبتاً دقیق هست) و .... . خب میانه های امشب بود که دیدم حس درس خوندن اصلاً نیست ولی حس پرواز هست. گفتم یکی بپرم شاید حس حالم بهتر شد. قرار بود یه پرواز pre-plan on call CAS انجام بشه و باید با دو فروند اف-16 بلاک 50 اگه اشتباه نکنم میپریدیم و هدف HQ های دشمن بود.( فعلاً به خاط مشکلی نمیتونم آنلاین پرواز کنم) یه جورایی مامویتی که درست کرده بودم SEAD بود بیشتر. چون هدفم زدن سام 13 های 3 گردان فرماندهی بود. و ما یک دسته دو فروندی از اف-16 بودیم و هر کدوم 8 تا ماوریک بی داشتیم. ماوریک بی با اینکه تصاویرش به صورت تی وی هست و حرارتی نیست چون مامویت تو روز انجام میشد این انتخاب کردم. خودم شدم وینگ و کامپیوتر لیدر دسته. ولی عملاً تنها پریدم. حالا بماند که نمیدونم چی شد لیدر خودشو خراب کرد و ایجکت کرد. به منطقه هدف که رسیدم دیدم دالان امن هوایی بر قراره و زیر پاهام هم کلّی ادوات زرهی و پیاده دشمن هستند.من 3 تا استیرپوینت* هدف یا تارگت( جدای از استیر پوینت های push , Ip , Splite و ...) داشتم به استیرپوینت اوّل که رسیدم( استیرپوینت شماره 3) گویا دشمن از اون منطقه عقب نشینی کرده بود و یا جا بجا شده بود که آواکس و جی استار چیزی به من ندادند. به قولی وکتور* به من ندادند. رفتم سراغ استیرپویت دوم. از اونجا که قرار بود با ماوریک مدل بی به لانچر ها حمله کنم و اینا ممکن بود از فضای دوری منو هدف قرار بدن و قدرت نزدیک کردن ماوریک بی کمتر از دی میباشد،بر اساس تجربه روی اف-16 خودم قلاف هدف گزاری اسنایپر ایکس آر* سوار کردم تا به من تصاویر حرارتی و تلویزیونی تا برد دید 20 مایل و بیشتر رو بده. خودم رو با استیرپوینت 4 الاین کردم از 23 مایلی یک سری ردیف قطاری از دشمن رو دیدم. البته از قبل به دیتا کارتریج مختصات دقیق جی پی اس سام 13 ها رو داده بود به طوری که استیرپوینت های من رو سر سام 13 بود. ولی جهت اطمینان و به خاطر وجود نبرد در صحنه با خودم این اسنایپر رو آورده بودم و از قضا هم جای لانچر های سام 13 کمی تغییر کرد. خلاصه رادار رو اول در حالت *GMT و وقتی دیدم صفح خالیه در حالت *GM و زوم DBS2* قرار دادم و اهداف رو پیدا کردم، لاک رو انجام و و نهایتاً با قفل تصویری به ترتیب 1 لانچر سام 13 رو هدف قرار دادم.( باید خاطر نشان کنم قبلاً به مراکز فرماندهی حملاتی صورت گرفته بود و از 3 سام 13 به 1 سام رسیده بودند) و بعد تریم رو چند درجه به چپ تنظیم کردم چون الان یک سمت جنگنده سنگین تر از طرف دیگه اش هست. سریع از این استیر پویت دیپارت کردم رفتم به سراغ استیر پوینت آخر. این مرکز فرماندهی در جایی بود که مستقیماً در حال کنترل عملیات رو سر نیرو های خودی بود. پس مهماتم نگه دشتم واسه این. الا 7 تا ماوریک واسم مونده بود. خب با تکنیکی مشابه قبلی اوّل به شناسایی سام-13 پرداختم. ونابودش کردم. چند تا تانک بودن . سریع دو تا فلر و چف انداختم و یک کم ارتفاع گرفتم با یک چرخش شدید و از دست دادن نیرو تراست( البته از اونجایی که حالت *CATIII فعّال بود سیستم های محدود کننده نمیزاشت از یک حد زاویه حمله و شتاب جی من فراتر بره ولی واسه یک هوایپیمای سنگین خب ....) خودم با تانک ها الاین کردم و خدا رو شکر موقعیتم به صورت دشتبان در اومد و تونستم به بهترین حالت قفل تصویری رو انجام بدم. 5 تا تانک رو یک جا زدم . یه چیزی رو یادم رفت بگم سوختم هم به بینگو فیول رسیده بود حدود 1700 گالون مونده بود واسم البته چون یک ایر استریپ* او نزدیکیای بود( 25 مایلی) نگران نبودم چون با هات پیت ریفیولینگ* برمیگشتم هوم بیس* .حالا در همین گیرو دار بودم این یه دونه ماوریکو چه کنم. انگار کرم به جونم افتاده بود هر جورهست باید خرجش کنم.( ماله مفته نیرو هایی آمریکاست دیگه،ماله بابام که نیست تازه شبیهسازم هست ) که یک هو دیدم چند متری تانکا 2 تا ZSU-57-2 خیلی ملوس وناز و بی آزار پارک کردن. واسم سوال بود تو اونمه انبوه آیتش اینا چرا یک تیرم شلّیک نکردن . گفتم نکنه خودی باشن( فرض محال) خودشونو رسوندن خط مقدّم ( اگر رسونده بودن اونقدر جلو چه میکردن) خلاصه سرتونو درد نیارم یه چک با آواکس کردم دیدم نه اینا بوگی هستند.سوختم نداشتم. دیدم خیلی به هم چسبیدند. حالا سوختم به 1200 گالون رسیده ، یک ماوریک شلّیک کردم همین لحظه صدای AI در اومد sam launch north منم که 20 تا فلیر بشتر واسن نمونده بود فکر کنم 12 تاییشو با یه چرخش تند خالی کردم ولی خدا رو شکر از اونجا که عمل لاک و تنظیم زاویه برابر پارامترها و محدودیت های ماوریک کامل انجام شده بد( در بهترین حالتش) موشک به هدف خورد. یک هو دیدم اونکی که کنارش بود آتیش گرفت ولی نترکید، چون خیلی فاصله شان کم بود اونم آسیب دید. منم که دندان طمعم به اندازه دماغ پی نوکیو بلند شده بود و چشما مثل گرگ ها برق میزد بدون توجّه به تعداد کمه فلرهام و سوخت 1100 گالونی ام شیرجه زدم سمتش ولی نتونستم خودمو خوب الاین کنم و یک ترن اروند* انجام داد و ایندفعه خیلی خرکی دایو کردم ، با این که هدفم نمیدیدم( به خاطر وجود شعله و دود اون یکی که داشت میسوخت) ولی به جای تقریبیش دو تا برس شلّیک کردم که یک هو انفجار مهیبی رخ داد. من که ذوق زده بودم یک هو یک سام دوش پرتاب دیگه سمتم شلّیک شد و خشبختانه به علّت زاویه شلیک بد موشک من 3 تا فلر اننداختم از کنار گوشم رد شد. باز اینو مدیون AI خود هواپیمام بودم. چون من ترک آی آر ندام همه جهات رو بتونم با چرخوندن سرم پوشش بدم و ببینم. حالا با 700 گالون سوخت دارم به سمت ایراستریپ میرم خدا رو شکر فاصله ام کم بود ولی باید از رو سر نیروهای پیاده دشمن رد میشدم. به خاطر سوخت کم نمیتونستم منطقه رو دور بزنم. به ناچار با استفاده کمی افتربرنر* ولی به صورت محدود خودمو با هر بدبختی بود 14000 پایی رسوندم تا کمی از دست من پدها* در امان باشم. به پاگاه اظطراری رسیدم. قسمت بدش اینجاست که وقتی امرجنسی لندیگ رو انجا دادم به خاطر مشکلی گرافیکی سیستم کمی هنگ کرد وقتی از هنگ دراآمد دیدم هواپیما منفجر شد. آخ نمیدونید چه ضد حالی خوردم. البته تنبیه شدم تا دیگه به جای درس خوندن سراغ پرواز نرم. ولی ضد حال بود اساسی ، رتبه death گرفتم الکی. در حالی که اصلاً مقصّر نبودم. ببخشید اگه سرتون دردآوردم استیرپوینت = steer point وکتور = Vector اسنایپر ایکس آر = Lockheed Martin Sniper Advanced Targeting Pod ایر استریپ = Airstrip Ground Moving Target = GMT Ground Map = GM DBS2 = حالتی در GM مود که EXP مود را که خود نوعی زوم میباشد دوباره زوم میکند( آخرین حد ممکن در زوم با جزئیات زیاد) CATIII = تنظیماتی از پیش تعیین شده برای اف-16 که گزینه روبرو کتگوری 3 میباشد. هات پیت ریفیولینگ = Hot pit Refueling هوم بیس = home base ترن اروند = turn around افتربرنر = After burner من پد = Man pad البته میدونم دسوتان با عمده این اصطلاخات آشنا هستند ولی بنده روی روال معمول اینا رو نوشتم. امیدوارم دوستان هم خاطره بزارند. اردتمندتان