Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'نیروی زمینی'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 9 results

  1. در این پست به بررسی وضعیت نیروی زمینی ارتش و کارهای انجام شده در یک ماه اول جنگ می پردازیم 31 شهریور ماه 1359 تا 31 شهریور 1360
  2. برادر شهيد سيد رسول عبادت در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد با بيان اينكه برادرش در اثر تير مستقيم دشمن به شهادت رسيد، اظهار داشت: رسول از معدود فرماندهاني بود كه همراه با نيروهاي خود تا نزديك دشمن پيش مي رفت؛ در صورتي كه فرمانده بايد عقب بماند و نيروهايش را راهنمايي كند. كريم عبادت عنوان كرد: رسول ايمان قوي داشت و به مسائل مذهبي پايبند بود؛ به طور مثال هيچ گاه در مجلسي كه غيبت بود نمي نشست و مخالفت خود را در برابر اين عمل قبيح با بيان و رفتار نشان مي داد و برايش فرقي نمي كرد طرف مقابلش چه كسي است او تذكر خودش را مي داد. وي با بيان اينكه رسول افسري مومن، پركار و جدي بود بيان داشت: اهل پارتي بازي هم نبود و انصاف را رعايت مي كرد. برادر شهيد عبادت با اشاره به اينكه رسول در دوره قبل از انقلاب در دانشكده افسري تحصيل مي كرد، بيان داشت: پس از فارغ التحصيلي براي گذراندن دوره عالي پياده به آمريكا رفت و پس از آن به ايران بازگشت. وي ادامه داد: اوايل انقلاب، منافقان در كردستان شورش كرده بودند. رسول با نيروهايي از ارتش از مركز پياده سنندج به سردشت رفت و براي مدت زيادي در اين مناطق و همچنين در كنگرك مريوان با آنها به نبرد پرداخت. برادر فرمانده گردان 112 لشكر 28 سنندج اضافه كرد: او براي اينكه مريوان را از زير آتش دشمن دربياورد، به ارتفاعات قوچ سلطان در شمال اين شهر، محل استقرار عراقي ها حمله كرد و اين منطقه را از دشمن باز پس گرفت. اما در همان درگيري ها چند سرباز عراقي او را به رگبار مي بندند و زمانيكه با هلي كوپتر به بيمارستان اعزام مي شد در آسمان مريوان در تاريخ شانزدهم خرداد ماه سال 60 براي هميشه آسماني شد. عبادت عنوا ن كرد: رسول اهل ورزش بود؛ قهرمان تنيس روي ميز شيراز و استاد تيراندازي با كُلت بود و در مسابقات تيراندازي ارتش هاي پيمان «سنتو» مقام اول را كسب كرد. برادر فرمانده پادگان مريوان با اشاره به اينكه رسول يك نخبه و مفسر قرآن بود، يادآور شد: گاهي به پيك نيك مي رفتيم و مشغول تفريح مي شديم. اما او هيچ گاه ياد خدا را فراموش نمي كرد و همانجا هم نماز جماعت بر پا مي كرد. صداي زيبايي داشت و آوازهاي دلنشيني مي خواند؛ گاهي نيز بچه هاي اقوام را جمع مي كرد و به آنها درس اخلاق مي داد. عبادت در پايان خاطر نشان كرد: رسول به معناي واقعي سرباز وطن بود؛ شخصيت كم نظيري داشت و احساس تعهد خاص و ويژه اي به خاك كشور داشت تا جايي كه در اين راه به شهادت رسيد. گفتني است سرهنگ دوم شهيد رسول عبادت، فرزند عطاء الله، در روز ششم مهر ماه 1324مصادف با سالروز ميلاد با سعادت حضرت رسول اكرم (ص ) در« شيراز» ديده به جهان گشود. رسول سال 43 در آزمون ورودي دانشكده افسري شركت نمود و پس از قبولي به تحصيل در رشته علوم و فنون نظامي پرداخت. دانشكده افسري در آن سالها شاهد حضور مردان بزرگي بود. شهيد نامجوي، اقارب پرست و كلاهدوز سكان هدايت برنامه هاي مذهبي و مبارزات سياسي عليه رژيم شاهنشاهي را در دست داشتند. رسول هم يكي از چهره هاي شاخص مذهبي در ميان دانشجويان بود و همين ويژگي عامل دوستي و همكاري وي با استاد نامجو شد و بدين ترتيب او نيز به گروه مخفي ارتش( جمعي از افسران مومن، مردمي و مبارز بودند) پيوست. با پايان دوره دانشكده در تير ماه 1346 با درجه ستوان دومي براي گذراندن دوره مقدماتي عازم شيراز شد. در شيراز ضمن فراگيري علوم و فنون نظامي به ورزشهاي مختلف مي پرداخت؛ تيراندازي، تنيس و شمشير بازي رشته هاي مورد علاقه وي بودند، چنانكه قهرماني در رشته تير اندازي در شيراز و تهران باعث اعزام وي به مسابقات ارتش هاي پيمان «سنتو» گرديد كه در آن مسابقات نيز به مقام اول رسيد. پس ازگذراندن دوره مقدماتي در تيپ 55 هوابرد شيراز مشغول به خدمت شد. وي به خوشنامي، شجاعت و مردانگي بين همكاران مشهور بود. ستوان دوم جوان، در سن بيست و پنج سالگي روز بيست و دوم بهمن ماه 1349 ازدواج كرد و در سال 1353 پس از 7 سال خدمت به دانشكده افسري منتقل شد. قهرمان تير اندازي سنتو، خيلي زود مورد توجه فرماندهان دانشكده قرار گرفت و به عنوان فرمانده يگان بورسيه و استاد درسهاي چريكي و رهبري نظامي منصوب شد. او تمام دوره هاي علمي و رزمي ارتش مانند «دانشكده فرماندهي و ستاد» و «پدافند» «رنجري»، «چتربازي»، «مربي پرش» را در طول خدمت سپري نمود. سال 1357 جهت طي دوره عالي به امريكا ايالت جورجينيا رفت. با بازگشت به وطن در باره انقلاب اسلامي گفت:«آمده ام تا سرباز امام زمان( عج ) باشم و در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي به همرزمان خود در دانشكده پيوست. با پيروزي انقلاب اسلامي و پس از ناآرامي هاي كردستان به صورت داوطلبانه در لشكر 28 سنندج، عازم كردستان شد و به مبارزه با ضد انقلاب پرداخت. فرمانده گردان 112 در اولين ماموريت به پاكسازي روستاي «ربط» در اطراف سردشت نمود، سپس به مريوان اعزام شد. مريوان تحت سلطه همه جانبه ضد انقلاب بود و پادگان در محاصره كامل قرار داشت. سرگرد عبادت براي ايجاد امنيت نسبي در منطقه اقدام به فعاليت هايي از جمله تقويت روحيه پرسنل، اعزام گروههاي شناسايي و حمله مقتدرانه به پايگاههاي دشمن كرد. طرح ويژه سرگرد مبني بر عدم بازگشت همه نيروها به پادگان پس از پاكسازي مواضع به دست آمده و حفظ دستاوردها، باعث اقتدار نسبي نيروهاي خودي شد و پس از چند ماه پادگان از محاصره خارج شد. با بهبود شرايط گردان 112 توانست تا ارتفاعات مشرف بر درياچه مريوان پيشروي كند و پايگاه هايي در طول مسير ايجاد نمايد. متعاقب پيشروي هاي اوليه، با اقدامات موثر پرسنل پادگان مريوان و لشكر 28 سنندج، جاده مريوان به سنندج آزاد شد و پاكسازي نهايي آن مناطق ميسر گرديد. با آغاز جنگ تحميلي سرگرد عبادت همچنان در كردستان حضور داشت و با ضد انقلاب درگير بود. ارتفاعات «كنگرك» كه در نقشه هاي نظامي به قوچ سلطان نام گذاري شده است، در شمال غربي مريوان قرار دارد. اين ارتفاعات در نوار مرزي به گونه اي قرار گرفته است كه بر شهرهاي مريوان و پنجوين عراق اشراف كامل دارد. فرماندهان ارتش عراق در اين منطقه به حمايت از ضد انقلاب و مسلح نمودن آنها پرداختند. سرهنگ عبادت و ساير هم رزمان با شناخت كامل از اوضاع منطقه پس از پاكسازي مريوان طرح عملياتي را ريختند كه براي هميشه دست عناصر ضد انقلاب و ارتش عراق را از ارتفاعات بسيار مهم قوچ سلطان كوتاه كنند. سرانجام با قبول طرح عملياتي در كميسيونهاي نظامي در روز پانزدهم خرداد 1360« عمليات فتح كنگرك» آغاز شد. گردان 112 وارد عمليات شد. گردان 118نيز به فرماندهي سرگرد بشيري آماده گرديد و تعدادي از برادران سپاه پاسداران به فرماندهي احمد متوسليان نيز وارد نبرد شدند. طرح عملياتي صحيح، عزم راسخ رزمندگان، هماهنگي هوانيروز و توپخانه و نيروهاي پياده يگان عمل كننده به فرماندهي سرهنگ دوم عبادت منتهي به پيروزي شد و قله قوچ سلطان در ساعت 7 صبح روز شانزدهم خرداد ماه 1360فتح شد. در اين عمليات 120 نفر از نظاميان دشمن اسير، و تعداد زيادي از عناصر خود فروخته ضد انقلاب به هلاكت رسيدند. پس از پيروزي، در حاليكه گردان به كمك مجروحان و جمع آوري اسرا پرداختند كه ناگهان يك سرباز دشمن سرهنگ دوم عبادت را مورد هدف قرار داد و ساعاتي بعد آن فرمانده لايق به شهادت رسيد. سرهنگ در بخشي از وصيت نامه اش مي نويسد: خدايا دراين لحظات درگيري نه مي ترسم ونه نااميدم فقط آرزو دارم كه همه را ببخشي وديگراني را كه ازما زنده مي مانند آگاه سازي تا قدرت پيدا كنند وانتقام مسلمانان واقعي را ازكفار ومشركين ومنافقين بگيرند...
  3. روزهای زیادی از شروع جنگ تحمیلی میگذشت و رزمندگان سرفراز با عملیاتهای کوچک و بزرگشان مرحله تثبیت دشمن را پشت سر گذاشته اکنون مراحل تأدیب و تعقیب دشمن تا مرزهای بین المللی را در نظز داشتند و کمتر روزی بود که خبری از آغاز عملیاتی جدید توسط رزمندگان به گوش نرسد. پیش از این ماهها در سپاه پاسداران و در نواحی مختلف جنگی از ارتفاعات سربه فلک کشیده "کدو" در حاج عمران تا رملهای تفدیده جنوب سابقه منطقه عملیاتی داشتم و عملیاتهای بسیار خطرناک و بی سابقه برون مرزی و چریکی بویژه در کردستان عراق انجام داده بودیم. لشگر58 تکاور ذوالفقار با سازمان و استعداد تیپ در سال 1358 بعنوان گارد ریاست جمهوری در تهران سازماندهی و تشکیل شد. در ابتدا با یک گردان نیروی پایور مسئولیت حراست از کاخها و مقامهای کشوری بویژه ریاست جمهوری را بعهده داشت. بعدها از لحاظ سرزمینی به سمنان منتقل و با توجه به آغاز جنگ تحمیلی و توانائیهای این تیپ با جذب نیروهای وظیفه بصورت لشگری عملیاتی در مرزهای کشورمان حضور پیدا کرد . همانند سایر لشگرهای صف شکن با برخورداری از زبده ترین افراد در فکر نابود کردن دشمن بعثی بود. این لشگر که از سوابق عملیاتهای مختلف جنگی برخوردار بود و حتی در جنگ لبنان و اسرائیل بعنوان نیروهای پاسدار صلح کشورهای اسلامی حضور داشت همواره مورد توجه صاحبنظران جنگ و فرماندهان بود زیرا نیروهایی با قابلیت تحرک و آموزشهای پیشرفته و سخت جنگی بوجود آورده بود و بی شک سهم قابل توجهی در بیشتر حمله های ایران به عراق داشته و بعنوان یگانهای صف شکن خط مقدم جبهه به شمار می آمدند. خدا را شاکر بودم که آموزشهای بسیار پیچیده و سخت مانند دوره تکاور کوهستان, جنگ در کوهستان, عملیات چریک و ضدچریک, اطلاعات رزمی و ضداطلاعات را در آموزشگاههای مختلف رزمی ارتش پشت سر گذاشته بودم و این رنجها و سختیها موجب خدمات سودمندی به یگان سازمانی ام بود. در آنزمان من بعنوان مسئول واحد اطلاعات و عملیات یگان و بنا به دستور قرارگاه عملیاتی غرب مسئولیت طرح ریزی و عملیاتی نفوذی مجدد به عمق خاک دشمن برای بر هم زدن آرایش نظامی خط دفاعی دشمن در منطقه نفت شهر را بعهده داشتم بر همین اساس حدود 20روز متوالی با استفاده از متخصصان امور اطلاعاتی مانند مفسر عکسهای هوایی, مترجمان عربی, متخصص ترتیب و ترکیب نیرو, دیده بان توپخانه, رابط هوایی و همچنین با تلاش مضاعف گروههای زبده گشتی شناسایی و گشتی رزمی را در اتاق جنگ که محل شبیه سازی منطقه عملیات بود پیاده میکردیم اینکار باعث میشد طرح ریزی حمله آتی و توجیه فرماندهان یگانهای مختلف رزمی روشن و قابل درک شود. اینکار یکی از روشهای بسیار مناسب و حیاتی برای یگان رزمی بود و همواره مورد تأکید نظریه پردازهای جنگ ما بوده است . برای انجام مأموریت شناسایی شبها با همت و قدرت تکاوران بطرف نیروهای دشمن میرفتیم. در آن لحظات حیاتی که حساس ترین لحظه ها بود یک رزمنده شجاع با کسب آموزشهای سخت تکاوری و با حرکات موزون و سنجیده بسیار آهسته به دشمن مسلح و در کمین نشسته نزدیک میشد. هیچ جنبنده ای از دید تکاوران تیزبین دور نمی ماند چرا که کار گشتی رزمی درگیری آنی, بکاو و بکش و تصرف هدف بود. نیاز به تذکر و تأکید زیاد نبود تکاوران همانند یک مجموعه کامل و به نحو شایسته کار خود را انجام میدادند زیرا در غیر اینصورت با کوچکترین سهل انگاری و کوتاهی موجب کشته شدن خود و یا تمامی گروه میشدند. دقت و احتیاط شرط پیروزی بود. با الهام از دین مقدس اسلام و تکیه بر عقیده و ایمان راسخ عملیاتها را بخوبی انجام میدادند. مسئولیت هدایت و پایش اطلاعات و عملیات رزمی یکی از یگانهای مهم و زبده تکاور هم بامن بود. شدت جنگ به گونه ای بود که یک منطقه چندین بار دست به دست میشد. نیروهای ایرانی هرچند که دشمن را به عقب رانده بودند اما مناطق "شرهانی" و "زبیدات" هنوز در دست نیروهای ایرانی بود. به دلیل حساسیت و موقعیت جغرافیایی و نیز تلاش عراقیها برای بازپس گیری این مناطق حساس از ایرانیها, وجود نیروهای کارکشته برای نگهداری این سرزمین بسیار اهمیت داشت بنابراین مسئولیت پدافند سرزمینی به لشگر ما محول شد. این منطقه دارای آب و هوایی بسیار سوزان, خاک رملی تفتیده و بدون عارضه بود و بجز مار و عقرب و رتیل حیوانی یافت نمیشد. وجود جسدهای باقیمانده از عملیاتهای پی در پی و عدم تخلیه اجساد باعث شده بود بوی تعفن همه جا را فرا بگیرد. آب و غذا به دلیل مسطح بودن زمین و نبود خاکریز هر 48ساعت یکبار تأمین میشد. هیچ خودرویی به خط مقدم تردد نداشت چون با تیر مستقیم دشمن از بین میرفت. تدارکات فقط در تاریکی مطلق شب و بوسیله نفربرهای شنی دار و با سختی فراوان صورت میگرفت . هیچ جاده ای وجود نداشت . زمین رملی بود و در چنین زمینی هیچ خودرویی قادر به حرکت نبود زیرا در شنزار فرو میرفت برای مقابله با این پدیده کفپوشهای فلزی بهم بافته میشد تا تردد خودروهای شنی دار امکان پذیر شود. هنگام رسیدن تدارکات که شامل چند دبه آب و جیره جنگی بود با آتش سنگین عراقیها مواجه میشدیم که مارا با مشکل مواجه میساخت و مواقعی پیش می آمد که ساعتها طول میکشید تا چندصد متر راه پیموده شود. شکل فیزیکی زمین هم به گونه ای بود که اجازه هرگونه تحرک یا ایجاد جانپناه و سنگر و استحکامات را نمیداد. این منطقه خطرناکترین جبهه زمینی ایران و عراق بود و فاصله ما با عراقیها کمتر از 70متر بود. این موضوع باعث شده بود تا نیروهای ما و عراقیها بسیار بهم نزدیک باشند. این موضوع به دلیل تحکام نشدن خط پدافندی ما و عراقیها بود چون هرشب عملیات بود و این منطقه حساس دست به دست میشد. گاه عراقیها موفق بودند و گاه نیروهای ما که البته موفقیت نیروهای ما بسیار بیشتر بود. روزها بغیر از نگهبانان و دیده بانان کسی از سنگر بیرون نمی آمد چون هدف قناسه های تک تیرانداز عراقی قرار میگرفت. بیشتر شهدای ما در این منطقه از ناحیه پیشانی مورد هدف قرار گرفته بودند. این موضوع برای عراقیها هم صدق میکرد. نگهبانان روز و تک تیراندازان تک ور با تفنگهای دقیق و دوربین دارشان هراز چندگاه پیشانی یکی از عراقیها هدف قرار میدادند. در این منطقه سنگری وجود نداشت و ما در داخل زمان حفره هایی به عمق یک متر ایجاد کرده بودیم که حکم جانپناه را داشتند. هرگز نمیتوانستیم از داخل آنها بلند شویم و بصورت درازکش وارد و خارج میشدیم. بدلیل فاصله کم ما با دشمن ماهها خبری از چای و غذای گرم نبود. هنگام تاریکی شب همگی تا صبح در سنگرهای پدافندی برای غافلگیر نشدن از دشمن بیدار بودیم. بریده شدن گلوها امری عادی بود و شیوه نبرد در این منطقه به حساب می آمد. صدها تن از اجساد در فاصله چند متری بین نیروهای ما و عراقیها درحال فساد بودند و طعمه جانوران موذی میشدند. دیده شدن مساوی بود با مرگ . هیچگونه آرامشی وجود نداشت. شب و روز و لحظه به لحظه انتظار یورش از سوی هرکدام از نیروهای ما و دشمن متصور بود. اسلحه و مهمات لحظه ای از ما دور نمیشد. گاه در یکهفته چند عملیات صورت میگرفت و خارج ساختن مجروحین از صحنه کارزار کاری غیرممکن بود. به دلیل نبود کانالهای ارتباطی تعداد تلفات و مجروحین بسیار زیاد بود. درهر دقیقه ده ها خمپاره, آرپی جی و مینی کاتیوشا بر سر ما باریدن میگرفت و به دلیل خمپاره های منور, وجود شب احساس نمیشد. دشمن از ترس هر چند ثانیه اقدام به شلیک گلوله های منور و خوشه ای میکرد تا آسمان منطقه روشن باشد و نیروهای ایرانی نتوانند پیشروی کنند. این شیوه برای نیروهای عراقی هم صدق میکرد. آنها هم شب و روز از ترس شبیخون ما آرام و قرار نداشتند. نزدیکی ما و دشمن به حدی رسیده بود که بسوی یکدیگر نارنجک دستی پرتاب میکردیم و شرایط به گونه ای بود که اگر هریک از ما یا دشمن قصد پیشروی داشتیم نیروی مقابل فرصت عرض اندام و آرایش نداشت. منطقه پر شده بود از خودروهای سبک و سنگین و انواع خودروهای راه سازی که در وسط میدان بین نیروهای عراقی و نیروهای ما جا مانده بود و امکان جابجا کردن آنها برای عراقیها وجود نداشت. زمین مملو از سلاح و مهمات و اجساد عراقیها بود که دربین آنها تعداد کمی از شهدای ما هم وجود داشت. عملیات بطور معمول از نیمه شب به بعد و یا سحرگاهان انجام میشد. گاه تا چشم باز میکردیم با فریادهای گوش خراش و عربده های عراقیها مواجه میشدیم که وارد کانالهای نیمه کاره ما شده بودند و جنگ تن به تن آغاز میشد از طرفی نیروهای ما هم آنها را به رگبار میبستند و پیکرهای بی جانشان پی در پی بر زمین می افتاد. برای گوشمالی دادن دشمن و بالا بردن توان و روحیه نیروهایمان گشتیهای رزمی را سازماندهی کردیم و در دسته های 20نفری به سمت مواضع دشمن سرازیر میشدیم. عراقیها از بیم حمله ایرانیها در هر نقطه ای از جبهه اقدام به حصرکشی و ایجاد موانع فیزیکی میکردند ولی دشمن دراین منطقه فرصت هرکاری را از دست داده بود. در نیمه های شب با استفاده از استتار و اختفا خودمان را بالای سر عراقیها میرساندیم آنان از ترس هرکدام در گوشه ای پناه گرفته و به حالت نیمه آماده چرت میزدند فرصت کاوش وجود نداشت و برتری در گشودن آتش بود. در حد امکان هرشب این آزار و اذیت صورت میگرفت تا یگانهای دشمن فرصت کشیدن نقشه را نداشته باشد. این منطقه یادآور از دست دادن رزمندگان بسیار زیادی بود که همگی بوسیله تیر مستقیم و یا ترکش خمپاره ها به شهادت رسیده بودند. تیپ55 هوابرد شیراز در این منطقه تلاش بسیار زیادی کرده و توانسته بود دشمن را زمینگیر کند. 6ماه در آن منطقه مشغول انجام وظیفه بودیم با این حال خط پدافندی ثابتی نداشتیم چون هرچند روز خطوط پدافندی ما یا عراقیها در حین عقب نشینی و یا پیشروی جابجا میشد. در یگان ما سرباز بلند قامت و قوی هیکلی بود که آرپی جی زن بود او هرازگاهی در نگهبانی سستی میکرد و هربار که از او توضیح میخواستیم میگفت: - در آینده وظیفه بزرگی دارمبه دلیل اینکه خدمتش رو به پایان بود همه به شوخی به او میگفتند: - پس کی این کار مهم و بزرگ رو از تو میبینیم؟ - نگران نباشید روزی به بودنم افتخار خواهید کرد و در آینده از اینکه نمیگذارید سر نگهبانی چرت بزنم ناراحت خواهید شد. ماهم با خنده حرفهایش را سرپوش گذاشتن بر اهمال کاری اش در نگهبانی قلمداد میکردیم و بهمین دلیل هرازگاهی اضافه خدمت جانانه ای برایش در نظر میگرفتیم. در این ایام بود که عراقیها دست به عملیات معروف زبیدات و شرهانی برای بازپس گیری منطقه و پل چمسزی ردند. نبردی خونین صورت گرفت و یورش عراقیها از هر سو آغاز شد. از آنجائیکه خاکریز مشخصی وجود نداشت هدایت افراد بسیار مشکل و گاه غیر ممکن میشد. هریک از سربازان در سنگر خود با استفاده از مهماتی که از قبل زیر زمین پنهان کرده بود پدافند میکرد. نیروهای احتیاط هم نمیتوانستند خیلی سریع در زیر آتش تهیه دشمن به ما ملحق شوند با این اوضاع دفاع جانانه ای صورت گرفت و هرکس هرآنچه آموخته و تجربه کرده بود بکار میبست تا پیشروی دشمن را به تأخیر بیندازد. ناگهان بالگردهای عراقی در آسمان ظاهر شدند و بعضی از سنگرهای مارا هدف قرار دادند و تعدادی از سربازان شجاع ما به شهادت رسیدند. کم کم داشتیم ناامید میشدیم و احساس میکردیم لحظات پایانی فرا رسیده و دشمن برما چیره خواهد شد. از گوشه سنگرم سرم را به سمت چپ کانال برگرداندم و دیدم سربازی که ادعا داشت به وجودش افتخار خواهیم کرد با آرپی جی اش درحال تیراندازی به سمت ادوات و افراد دشمن است. درگیری همچنان ادامه داشت در این احوال صدای مهیبی به آسمان برخاست که متفاوت از انفجارهای معمول بود. به سمت صدا نگاه کردم و دیدم که آن سرباز شجاع بالگرد عراقی را هدف قرار داده و بالگرد همچون آهن پاره ای عظیم با صدای مهیبی منفجر شده است. صدای تکبیر و الله اکبر نیروهای ما به آسمان برخاست و رزمندگان با روحیه ای مضاعف عراقیها را هدف قرار دادند. نیروهای عراقی با دیدن این صحنه ناامید بطرف مواضع خودشان فرار کردند و کمی بعد نیروهای احتیاط ما وارد صحنه شده و عراقیهارا تعقیب کردند. همانجا بود که این سرباز شجاع با اقدام بموقع خود ضمن نجات رزمندگان موجب فرار عراقیها نیز شد او که کمی از ناحیه دست و زانو زخمی شده بود خودش را به من رساند و با غرور و لبخند گفت: - دیدی روزی رو که کار بزرگی انجام داده ام؟!! حالا شما بنشین و برام اضافه خدمت رد کن منهم ضمن قدردانی و تشکر به او گفتم : - خدمت تو همین الان تمام شد اضافه خدمتهایت هم بخشیده شد چنین هم شد. او مورد لطف فرماندهان قرار گرفته و ضمن دریافت نشان شجاعت از خدمت مقدس سربازی ترخیص شد و خاطره ای افتخار آمیز برای همرزمان و یگانش باقی گذاشت. در یکی از روزها خبر حمله منافقین خلق به شهر مهران رسید. آنان به یاری دشمن شتافته تا عراقیها را که در باتلاق جنگ فرو رفته بودند نجات دهند. دشمن برای بالا بردن روحیه نیروهایش دست به حمله های مقطعی و سراسری زد که به حمله سراسری صدام معروف شد و در تمام جبهه های جنگ از کردستان تا جنوب ادامه داشت. در بامداد یکی از روزها یورش عراقیها بسوی مواضع ما آغاز شد. نیروهای استراق سمع ما که در فاصله ای جلوتر از ما برای غافلگیر نشدن مستقر بودند اعلام کردند که دشمن درحال پیشروی است . با توجه به درگیریهای متعدد در آن نقطه اولویت ما وارد کردن تلفات به دشمن و سرکوب آنها بود و درصورت پیشروی دشمن عقب نشینی تاکتیکی و پاتک نیروهای احتیاط ما و محاصرا عراقیها مدنظر بود. نیروهای عراقی بسیار زیاد و دارای تحرک عالی بودند که نشان از تازه نفس بودن دشمن داشت. افراد ما خیلی سریع در مواضع از پیش تعیین شده مستقر شدند و تا حد امکان مهمات تهیه کردند و بوسیله بیسیم موقعیت نیروها را به یگان بالاتر برای اتخاذ تصمیم و آمادگی لازم برای بکارگیری نیروهای احتیاط گزارش دادیم درهمین زمان عده ای از عراقیها از حد لبه جلویی منطقه نبرد عبور کردند که با شلیک تیربارها آغاز درگیری اعلام شد. پس از مدتی کوتاه آسمان منطقه پوشیده از دود و خاک و آتش شد. افراد نمیتوانستند همدیگر را ببینند و به دلیل شرایط بسیار بد جوی هرکس برای خود میجنگید. افراد مستقر در خطوط پدافندی سردرگم شده بودند و نمیشد از آرایشهای رزمی استفاده کرد ولی با اینحال تلفات دشمن بسیار زیاد بود. آنان با حالتی خواب آلود همچنان به پیش می آمدند و تعدادشان زیاد بود غرش مسلسلها لحظه ای خاموش نمیشد. درخواست پشتیبانی آتش دادیم. ارتش در پشت مواضع ما اقدام به ایجاد مواضع توپخانه صحرایی از نوع 203 خودکششی کرده بود که وجود این جنگ افزار باعث دلگرمی رزمندگان بود. خوشبختانه نیروهای عراقی فاقد این سلاح بودند و شلیک این جنگ افزار باعث تداعی زمین لرزه میشد. درهنگام درگیریها بهترین و امن ترین محل همان خط مقدم است چون دشمن به دلیل پیشروی نیروهای خودش بر روی این منطقه اجرای آتش نمیکند و بیشتر عقبه نیروهای ما را میکوبید تا خطوط تدارکات و نیروهای کمکی را قطع کند. درگیری سلاحهای کالیبر کوچک آغاز شده و همچنان ادامه داشت. بوی دود و خاک فضا را پوشانده بود. هرکدام از نیروهای ما که مجروح میشد امکان امدادرسانی نبود. شکل جغرافیایی محل به گونه ای بود که عقب نشینی نیروهای ما مساوی با کشته شدن بود چون هیچ عارضه ای در منطقه نبود و در صورت برگشت مورد اصابت گلوله های سرگردان قرار میگرفتیم. لحظات به سرعت سپری میشد و هرآنچه امکان داشت از دشمن تلفات گرفتیم. دیگر امکان مقاومت بیشتر نبود چرا که نیروهای دشمن به مراتب بسیار بیشتر از ما بود. قسمتهایی از یگان که به داخل مواضع عراقیها رفته بودند در محاصره کامل عراقیها قرار داشتند از طرفی زرهپوشهای عراق در پشتیبانی از عملیات یگان پیاده نظام خود وارد معرکه شده بودند. وجب به وجب زمین بوسیله گلوله های کالیبر بزرگ کوبیده میشد. تعداد مجروحین ما بسیار زیاد بود و تعدادی از افراد هم به شهادت رسیده بودند. باید تا آخرین گلوله میجنگیدیم زیرا راه برگشت وجود نداشت و عراقیها هم قصد کشتار مارا داشتند. وضعیت به رده های بالا گزارش شد و فرماندهی نیز مارا زیر نظر داشتند در همین زمان با دستور افسر عملیات غرش آتش توپخانه خودی آغاز شد. شدت آتش این توپخانه به حدی بود که قبل از شلیک به نیروها اعلام میشد به داخل سنگرها بروند چون تخریب و ترکش آنها بسیار زیاد بود. در جواب آتش عراقیها اگر دو توپ شلیک میشد زمین به حدی میلرزید که عراقیها تا چندین ساعت خاموش میشدند. لحظه استفاده از آتش تهیه رسیده بود و توپخانه شروع به شلیک کرد. زمین و زمان میلرزید و پی در پی مواضع عراقیها درهم کوبیده میشد. تلفات دشمن بسیار زیاد بود ولی همچنان به عملیات ادامه میدادند. سلاحهای ما همگی سبک و نیمه سنگین بودند. فرمانده تیپ دستور عقب نشینی داد تا مواضع ماهم که دشمن وارد آن میشد بوسیله توپخانه کوبیده شود. اینکار یک شگرد نظامیست که دشمن را به دام می اندازد. خیلی سریع دسته های مقاومت به عقب کشیده شدند و دشمن وارد سنگرهای ما شد که ناگهان آتش کاتیوشاها و توپخانه شروع به باریدن کردند و وجب به وجب منطقه را شخم زدند و هرآنچه در آنجا بود را منهدم کردند شدت آتش پشتیبانی ما بحدی بود که به دشمن اجازه پیشروی نداد. ساعت 07:00 صبح شده بود که بالگردهای توپدار عراقی وارد کارزار شده و مواضع مار ا هدف قرار دادند. موشکهای آنان بسیار خطرناک بودند و تعدادی از نیروهایمان شهید و مجروح شدند. در این کارزار نقش سربازی که با شلیک آرپی جی7 یکی از بالگردها عراقی را سرنگون کرد بسیار اثرگذار بود. درگیری شدیدی ایجاد شد. عدم تدارک نیروهای عراقی و قطع شدن عقبه آنها باعث شد از مواضع ما خارج شده و پا به فرار بگذارند که با هدف قرار دادن آنان تعداد بسیار اندکی جان سالم به در بردند و نیروهای ما اقدام به تحکیم مواضع خود کردند. در راستای عملیاتهای فریبنده و بازدارنده لشگر58تکاور ذوالفقار بنا به دستور باید در مناطق مختلف عملیات میکردیم. بعد از شکست مذبوحانه دشمن و ایجاد آرامش نسبی مواضع فوق به لشگر 77خراسان واگذار و بنا به دستور برای انجام عملیات آبی-خاکی در جزایر مجنون آماده شدیم
  4. این روزها شاهد اکران فیلم سینمایی "چ" به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا از فیلمسازان مطرح عرصه دفاع مقدس هستیم. متاسفانه آقای حاتمی کیا در این فیلم که قصد معرفی شهید چمران داشته اند با کار خود صدای خانواده شهدای ارتش را در آورده اند. از آنجایی که یادآوری ایثارگری ها و از خودگذشتگی های شهدا و کارکنان ارتش هدف اصلی انجمن می باشد بعد از دیدن چندین اظهار نظر از افراد به ظاهر شاخص کشوری و لشکری بر خود لازم دیدم تا این پست را باز کنیم تا بعد از بحث و بررسی راهکاری بیاندیشیم تا ضمن گرفتن حق شهدا و ایثارگرانی که در جبهه کردستان و علی الخصوص پاوه حضور داشتند از تکرار چنین فجایعی جلوگیری کنیم. قدمی برداریم هرچند کوچک و ندایی بزنیم هرچند آرام اما خارج از گلو **** اظهار نظر اول : برادر شهید چمران مهدی چمران عضو شورای شهر تهران با اشاره به برخی از سوالات مطرح شده درباره وقایع و شخصیت‌های فیلم «چ» که از طرف خبرنگاران و دیگر شخصیت‌ها مطرح شده است، درباره نقش نیروی زمینی ارتش در واقعه‌ پاوه اظهار کرد: پاوه یک شهر مرزی است و در این شهرها نمی‌توان ارتش مستقر کرد. در قبل از جنگ هم که حادثه‌ای در این شهرها رخ نمی‌داد، ارتش در آنجا مستقر نبود و تنها یک پاسگاه وجود داشت، بنابراین واقعیت این است که در آن زمان ارتشی وجود نداشته است که از این شهر دفاع کند. البته بعد از فرمان امام (ره)، ارتش و نیروهای زمینی به این شهر آمدند و در اینجا سوالی مطرح کردند که شهدای بزرگی چون شهید کشوری و شیرودی در فیلم نیستند! واقعیت این است که باید آنها در آن واقعه تاریخی حضور می‌داشتند تا در فیلم هم نشان داده شوند اما وقتی در واقعیت آنها در آن زمان آنجا نبودند، دلیلی ندارد در این‌باره تاریخ‌سازی شود. او در عین حال گفت: البته شهید چمران در یکی از کتاب‌هایش از خلبانان بسیار تقدیر کرده است و از نقش آنها سخن گفته است اما در 72 ساعت محاصره پاوه، این عزیزان حضور نداشتند این عضو شورای شهر همچنین گفت: سوال کردند که چرا سرلشگر فلاحی بدون آجدان به شهر رفته و چرا تا پایان واقعه آنجا نمانده است؟ در این رابطه باید بگویم که اولا اینکه سرلشگر فلاحی و شهید چمران با هم صمیمیت خاصی داشتند. واقعیت این است که سرلشگر فلاحی به عنوان فرمانده نیروی زمینی ارتش همراه شهید چمران به پاوه رفتند و آنجا ماندند ولی وقتی دکتر چمران دید که وضعیت به چه شکل است و ممکن است با ماندنش شهید شود، به زور او را از شهر خارج کردند، چون ماندنش فایده‌ای نداشت. در آنجا فقط چند پاسدار کرد حضور داشت که فرمانده آنها شهید اصغر وصالی بود. بنابراین قرار شده بود سرلشگر فلاحی به کرمانشاه برود و هر دو ساعت، یک هلی‌کوپتر به شهر بفرستد و آذوقه، مهمات ببرد به همین دلیل او در پاوه نماند. منبع سوال اول: جناب آقای مهندس چمران اگر ارتش در آنجا حضور نداشته پس حضور فرمانده نیروی زمینی ارتش در آنجا به چه معنی است؟ سوال دوم: جناب آقای مهندس چمران در یکجا فرمودید ارتش در 72 ساعت محاصره پاوه حضور نداشته اما بعدا می فرمایید هر دو ساعت یک هلیکوپتر فرستاده. اگر در زمان محاصره ارتش حضور نداشته رساندن آذوقه هر دو ساعت چه معنی می دهد؟ اگر هم حضور داشته پس چرا فرمودید نبوده؟ تکلیف خودتان را خون شهدا معلوم کنید سوال سوم: حضور فرمانده نیروی زمینی که دوره های مختلف نظامی را دیده بی فایده بوده؟ لطفا کلمه بی فایده را برای ما معنی کنید. حضور یک فرد با معلومات بالای نظامی بی فایده بود اما چند پاسدار دوره ندیده ....؟؟!!! سوال چهارم: فرمانده نیروی زمینی را به زور بیرون کردند!! با چه وسیله ای؟؟ شهر که محاصره بود؟ در تمام بیانات شما تضاد و اهانت های زیادی وجود دارد از ادامه آنها خودداری می کنم. اظهار نظر دوم : علی کشوری فرزند شهید کشوری کشوری افزود: کارگردان فیلم می‌گوید فیلم درباره شهید چمران است؛ اما من می‌گویم این فیلم حتی درباره شهید چمران نیز نیست. وقتی این حرف را به حاتمی کیا گفتم؛ وی گفت من چمران خودم را روایت کردم درحالیکه شهید چمران یک شخصیت واقعی و مشخص است و کسی نمی‌تواند آن را به نفع خودش روایت کند. وی با اشاره به نادیده گرفتن نقش ارتش در این فیلم گفت: تیمسار فلاحی در این فیلم یک فرد منفعل نشان داده می‌شود درحالیکه وقتی ما می‌خواهیم فیلم تاریحی بسازیم باید براساس اتفاقات تاریخی اثر را طراحی کنیم و اگر این کار را نکنیم حق مطلب را ادا نکرده‌ایم و خیانت کرده‌ایم. وی تصریح کرد: واقعیت پاوه این است که شهید کشوری و شهید شیرودی قبل از آنکه چمران و یارانش نجات پیدا کنند، با کمک دوستان خود در هوانیروز به پاوه رفتند و به غائله‌ی پاوه خاتمه دادند. با این سخنان بعدا کار داریم اظهار نظر سوم: ابراهیم حاتمی کیا روایت تاریخ معاصر در عرصه سینما کار آسانی نیست چون خیلی مدعی دارد و بارها شد که سر صحنه فیلم‌برداری پشیمان می‌شدم و دعا می‌کردم که این فیلم ساخته نشود. حاتمی‌کیا با بیان اینکه اگر همراهی مهندس چمران نبود ساخت این فیلم امکان نداشت، خاطرنشان کرد: به واقع ساختن داستانهای تخیلی مدعیان کمتری دارد چه آنکه می گفتند شما بهتر است حاج کاظم خودتان را بسازید. وی در ادامه با اشاره به نقشوی با بیان اینکه در بیان تاریخ از من نه غلو بخواهید و نه قلب، اظهار کرد: همیشه گفته‌ام که تصویری از دفاع مقدس نباید ارائه شود که شخصیت‌های آن ابرمردهایی باشند که در میان مردم جای نگیرند و هم‌نفس با آنها نباشد و ان‌شاءالله فیلم «چ» بابی از گفتن درباره شهدا را باز کند. حاتمی‌کیا افزود: باید نهیبی هم به همکاران‌مان بزنیم که درباره شهدا و جنگ ساده‌انگاری نکنیم؛ من ادعای تاریخی ندارم اما تحقیق مفصلی کردم و بعد خودم را رها کردم تا قصه و درام شکل بگیرد.ارتش در فیلم «چ»‌ تأکید کرد: با تمام قوا تلاش کردم حضور آنها را مثبت و قوی نشان دهم و حتی در مراحل اولیه کار که بودم می‌گفتند بهتر است فلاحی را حذف کنید اما جواب من این بود که مگر می‌شود تاریخ را قلب کرد. منبع حرف اول : ای کاش این فیلم ساخته نشده بود سوال اول: فرمودید که ساختن فیلمهای تخیلی مدعیان کمتری دارد اما به فرزند شهید کشوری فرمودید که چمران خودتان را ساخته اید یعنی یک چمران تخیلی. کدام حرفتان را قبول کنیم؟ سوال دوم: کسی از شما غلو نخواست اما شما کل تاریخ پاوه را قلب کردید. اگر این کار را نکردید پس چرا صدای خانواده شهدای ارتش را درآورده اید؟ چرا به انتقادات واضح پاسخ نمی دهید و در یک گفتگوی رو در رو شرکت نمی کنید؟ سوال سوم: از کجا تحقیق مفصلی کردید که اینقدر همه چیز دگرگون شده؟ شاید در مورد پاوه دیگری یا جنگ دیگری تحقیق کرده اید؟ ای کاش خودتان را رها نکرده بودید تا اینطور به تاریخ دست نبرده باشید. سوال چهارم: در کدام ثانیه های فیلم به حضور مثبت و قوی ارتش پرداخته اید؟ نکند ما فیلم را سانسور شده دیده ایم؟ حرف دوم: شاید آن بزرگواری که فرمودند شهید فلاحی را حذف کنید بخاطر حفظ شان این بزرگوار بوده نه بخاطر اسم نبردن از ایشان در این فیلم. شاید امروز روح این شهید بزرگوار و سایر خانواده شهدا از شما راضی نباشد. امیدوارم که به ساختن فیلم های تخیلی خود مانند حاج کاظم ادامه بدهید و بخاطر رضایت خاطر عده ای خاص روی خون سایر شهدا نایستید و روح آنها را از خود ناراضی نکنید اظهار نظر چهارم: سردار احمدی مقدم سردار احمدی مقدم در مورد وقایع به نمایش درآمده در فیلم چ گفت: من از ابتدای سال 58 در همین منطقه حضور داشتم. محور دفاع از پاوه خودِ مردم پاوه بودند و کمتر نیروهای کمی به کمک شان رفتند و بعد از آن هم مردم پاوه دفاع از پاوه و مرز و مناطق دیگر را به عهده گرفتند و انصافا مردم انقلابی و هوشیاری هستند. اغلب کسانی هم که در حمله به پاوه حضور داشتند، افرادی بودند که از نقاط دیگری بسیج شده و به انجا امده بودند. **سردار از خواب بیدار شو کاروان رفت
  5. درود به همه عزیزان بعد از حادثه سقوط فانتوم در شیراز ، این ایده به ذهن بنده رسید تا ارتش رو مورد تجزیه و تحلیل قرار بدهیم. در ابتدا از نیروی زمینی شروع می کنیم. نیروی زمینی رو در سه زمان متفاوت بررسی می کنیم. ابتدا تجهیز و آموزش نیروی زمینی که به چه جنگ افزارهایی مجهز بود و این تجهیزات چقدر به روز بودند و سطح آموزش نیروها در چه سطحی بود ضمن اینکه پشتیبانی از تجهیزات چگونه صورت میگرفت . در داخل و یا خارج از کشور در مرحله دوم به دوران جنگ می پردازیم که در ابتدای جنگ تجهیزات و آموزش چطور بودند و میزان تلفات انسانی (منظور افراد با سواد و با تجربه) و تجهیزاتی چقدر بوده و آیا قابل جایگزینی بوده اند و یا خیر در مرحله آخر نیز به وضعیت پس از جنگ می پردازیم و اینکه از تجربیات دوران جنگ در هر دو بعد نرم افزاری و سخت افزاری استفاده شده است یا خیر، اگر بله چطور و چگونه و اگر نه چرا . و اینکه در حال حاضر در مقایسه با دیگر کشورها در چه مرحله ای قرار گرفته ایم. * به هوانیروز در قالب نیروی زمینی خواهیم پرداخت ** پس از نیروی زمینی به سراغ سایر نیروها خواهیم رفت --------- از دوستان آگاه و مطلع خواهش میکنیم از آغاز تجهیز ارتش نوین ایران و نوع تجهیزات و میزان سفارشات شروع کنند
  6. بیست و هشت سال از شهادت مردی که در برابر گروهک های ضد انقلاب مردانه ایستاد و شهادت را به اسارت ترجیح داد،می گذرد. به همین مناسبت پای صحبت های همسر امیر سرلشکر ابراهیم ثابت فرمانده لشکر 28 کردستان نشستیم تا از زبان او درباره ابراهیمی دیگر از ستاره های آسمان ایثار و شهادت بشنویم . زیارت خانه خدا را نپذیرفت چون ... خانم کیهان جوکار، در گفتگو با خبرنگار نوید شاهد با معرفی همسرش گفت: ابراهیم متولد اسفند 1315 در تنکابن بود. در جوانی وارد دانشکده افسری شد و پس از فارغ التحصیلی به شیراز منتقل شد. دوره عالی نظامی را در شیراز به پایان برد. از همان روزهای اول جنگ به منطقه رفت و تا زمان شهادت(بیش از پنج سال) بی وفقه با دشمن جنگید و فقط گاهی پس از چند ماه، یک هفته به مرخصی می آمد ». او با اشاره به اینکه همیشه دلتنگ نبودن همسرش می شده ، ادامه داد: گاهی به حضور طولانی اش در جبهه معترض می شدم و به او می گفتم:« مگر آنجا نقل و نبات پخش می کنند؟ » که ابراهیم پاسخ می داده :«اگر من که فرمانده ام خلاف کنم، چطور می توانم اشتباهات پرسنلم را به آنان گوشزد کنم ؟ علاوه بر آن ، مملکت و دین در خطر است پس باید برو». به گفته همسر شهید ثابت ، دفاع از کشور آنقدر برایش مهم بود که وقتی شرایط سفر به مکه مکرمه را برایش مهیا شد نپذیرفت؛ با اینکه آرزوی زیارت خانه خدا را داشت؛ گفت: اینجا واجب تر است. 32 بار جابجایی در 23 سال زندگی ! همسر شهید ثابت در بخشی دیگر از این گفت وگو درباره زندگی شخصی شان گفت : «شهرام، آلیس، آزیتا و محمد حاصل 23 سال و چهار ماه زندگی عاشقانه ما بودند که اگر دریاها مرکب شوند و همه درختان کاغذ و قلم، از بیان کامل شرح حال زندگی ام با ابراهیم ناتوانم... در این بیست و سه سال زندگی با ابراهیم، سی و دو بار خانه مان را به دلیل ماموریت هایی که داشت، عوض کردیم. شیراز، اهواز، تهران، شاهرود، منطقه نفت سفید، بیرجند و ... دیگر شده بودیم خانه به دوش. فرمانده ای که می ماند تا سربازانش مرخصی بروند همسر سرلشکر شهید ابراهیم ثابت به بیان خاطره ای دیگر پرداخت و افزود : « نزدیک سال نو بود. تماس گرفت و گفت شب عید نمی توانم به خانه بیایم و در کنار شما باشم. اصرار کردم. گفت : خانم عزیزم اینجا خیلی از سربازها هستند که تازه ازدواج کردند و دل خوشی و امیدشان به این است شب عید کنار نوعروس خود باشند. من و تو چند سال است که با هم زندگی کردیم و می توانیم صبر کنیم. بگذار من به جای سربازان در پادگان بمانم ». به مناسبت های خانوادگی اهمیت زیادی می داد. جبهه و جنگ هم باعث نمی شد این روزها از یادش برود و با فرستادن نامه و هدیه خود را در شادی من و بچه ها شریک و سهیم می کرد. اگر هم امکان فرستادن هدیه برایش فراهم نبود، قول خریدش را در نامه به بچه ها می داد. تافته ای جدا بافته خانم جوکار در ادامه تاکید کرد:« ابراهیم فقط یک همسر نبود، یک دوست و همراه و در یک کلام، تافته ای جدا بافته بود. از خودگذشتگی، تعهد به کار، همسر و فرزند، ادب، وقت شناسی و نظم وانضباط، از او یک معلم اخلاق ساخته بود. اخلاق و ادبش مثال زدنی بود. یادم می آید آنقدر مبادی آداب و ماخوذ به حیا بود که هنگام خداحافظی از پدر و مادرم، عقب عقب از خانه بیرون می رفت و به آنها پشت نمی کرد. عواطف نابی داشت. بسیار دلسوز و مهربان بود. با اینکه چندین سال باهم زندگی کرده بودیم اما همچنان صمیمیت و عشق بین ما، حرف اول را می زد. هنوز هم با گذشت زمان غم از دست دادن او برایم تازه است و این داغ هرگز سرد نمی شود. بچه هایش را هم عاشقانه دوست داشت و نامه هایی سرشار از عشق و محبت برای من و آنها می فرستاد » . زیباترین نامه دنیا همسر فرمانده لشکر 28 کردستان ، یکی از نامه های شهید خطاب به دخترش را به مناسبت فرارسیدن سال نو برایمان می خواند که بدین شرح است : دخترم آزیتا جان! قشنگ نازنین! نازنینم! تو را از صمیم قلب می بوسم. اکنون که سرمای سرد زمستان با تمام زشت و زیباییش خاموش می شود، سرآغاز بازشدن برگ درختان و شکوفا شدن نوعروسان است که تو نیز زیباترین! عمر جوانی را در این گلزار باغ پا می گذاری. صدای قشنگ تو را در این لحظات که پایان گر شب سیه است، با کشیدن قلم روی کاغذ می شنوم. چقدر زیبا صدایت را می شنوم. می گوید پدر- بابا شاد باش، مسرور باش که دخترت با تمام وجود و قوا در سال جدید درس هایش را می خواند و نمره ممتاز را دریافت می کند. من هم حرف های تو را با جان می خرم و با دقت گوش کردم. اگر چنانچه در سر سفره هفت سین ننشسته ام، عکسم را در کنار سفره قرار بده تا شریک خوشی هایت باشم. هدیه ناقابلم را بپذیر و در جشن تولدت خوش باش. در خاتمه تو را به خدا می سپارم. قربان تو پدرت 21/12/60 پاهایی که به بند کشیده می شد خانم جوکار به یاد خاطره ای از مهربانی های بیکران همسرش می افتد و شروع به بازگویی آن می کند: «هوا در اهواز بسیار گرم بود. شب ها پشت بام می خوابیدیم. بند قنداق را برمی داشت و یک سر آن را به پای خود می بست و سر دیگرش را به پای کودک مان که نکند از این پهلو به آن پهلو شود و با غلطیدن از پشت بام بیفتد. صبح هم که می خواست برود پادگان، بند را از پای خود باز می کرد و به پای من می بست » . یادگاران درخشان شهید خانم جوکار ادامه می دهد: « نه تنها آزیتا بلکه هر سه فرزند دیگرم به خواسته پدرشان جامه عمل پوشاندند و با کوشش و تحصیل، هر یک دارای جایگاه مناسبی در عرصه علمی برای خود پیدا کردند. شهرام فرزند ارشدم (متولد سال 42) پس از اخذ مدرک دکترا در رشته دندانپزشکی از دانشگاه شهید بهشتی، در سال 1373 برای تکمیل تخصص خود به آمریکا مهاجرت کرد و هم اکنون در مطبش در ویرجینیا (ایالتی در شمال شرقی آمریکا) مشغول به مداوای بیماران است. آلیس فرزند دیگرم که دو سال بعد به دنیا آمد ، در انگلستان، مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته پزشکی گرفت و در حال حاضر مشغول به تدریس در مراکز عالی آموزشی و علمی کشورمان است. او موسس انجمن زیست شناسی استان فارس، عضو گروه زیست شناسی سازمان آموزش و پرورش این استان و عضو گروه زیست شناسی ناحیه دو شیراز است. دخترم در سال 88 به عنوان نخبه شاهد در استان فارس انتخاب شد و سال گذشته توانست عضو برتر رشته ژنتیک در کشور شود. دختر دیگرم آزیتا (متولد سال 47) تحصیلات خود را در رشته پزشکی در دانشگاه تهران به پایان رساند و آخرین فرزندم محمد که 29 سال دارد، هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی است. سربازانی که یتیم شدند خانم جوکار در ادامه صحبتهایش اضافه می کند: « در مورد شخصیت همسرم هرگز اغراق نمی کنم. وقتی به شهادت رسید، سربازانش گریه می کردند و می گفتند یتیم شدیم. محبوبیت خاصی داشت. مدیریت و فضایل ویژه اخلاقی، از او شخصیتی کم نظیر ساخته بود. کمتر کسی را شبیه به او دیدم و هنوز باور نمی کنم او از میان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگی در شناساندن و معرفی این افراد که از نظر اخلاقی و وطن دوستی نمونه و قهرمان بودند، کوتاهی می کنند. این شهدا می توانند به عنوان الگوهایی مناسب در زندگی جوانان تعریف شوند؛ الگوهایی که در همین نزدیکی هستند ». حرفی که تا پای عمل رسید وقتی صحبت از نحوه شهادت سرلشکر که به میان می آید، خانم جوکار حال دگرگونی پیدا می کند؛ گویی همین چند روز پیش با همسرش برای همیشه وداع کرده است. بغض گلو راه چشمانش را بارانی می کند و می گوید: « آخرین بار شب عروسی دخترم بود که ابراهیم را دیدم . آنقدر متعهد بود که فقط به اندازه گرفتن یک عکس یادگاری به جشن عروسی آمد و بلافاصله هم رفت ». فرمانده لشکر 28 کردستان راهکاری برای سریع تر رسیدن مهمات به رزمندگان اندیشیده بود . می خواست جاده ای به طول دویست متر از منطقه قوچ سلطان به مریوان احداث کند تا مسیر کوتاه تر شود . برای همین دائم سرکشی می کرد تا جاده هر چه سریعتر و به شیوه ای اصولی به بهره برداری برسد. سی و یکم فروردین ماه سال 65 مجددا برای بازدید از جاده عازم منطقه شد . همان موقع یکی از افسرهای پست مهندسی برای گرفتن مرخصی تماس گرفته بود و اصرار داشت سرلشکر موافقت کند. اما ایشان قبول نمی کند و می گوید پس از بازدید جاده موافقت خواهم کرد. بالاخره راهی می شوند. پیچهای جاده را پشت سر می گذارند؛ به پیچ سوم که می رسند، متوجه می شوند سنگ های بزرگی وسط جاده گذاشته شده و ماشین نمی تواند عبور کند. می ایستند و راننده و افسر پست مهندسی پیاده می شوند. ناگهان کومله ها با صورتی پوشیده به آنها نزدیک شده و می گویند تسلیم شوید . آن دو نفر تسلیم می شوند اما همسرم این کار را نمی کند تا حرفی را که همیشه به زیردستانش می زد به پای عمل بکشاند: " نظامی کسی است که تن به اسارت ندهد". پس ازآن دو طرف شروع به تیر اندازی می کنند. ماشین جیپ دیگر شبیه به آبکش شده بود. دیگر تیری در تفنگ نمانده بود اما حاضر نشد دست از مبارزه بکشد و تسلیم شود. پیکرش را که آوردند، گلوله هایی در سمت چپ شقیقه و در دست چپش نشسته بود و چانه اش بوسیله قنداق تفنگ، له شده بود. همسر شهید ثابت کلامش را اینگونه به پایان می رساند : « از آن روزها سالها می گذرد ولی من هنوز رفتنش را باور ندارم». منبع:جام جم آنلاین
  7. شهید حسین الیاسی در سال 1340درخانواده ای متدین و زحمتکش در تهران دیده به جهان گشود.ایشان از دوران نوجوانی به دلیل علاقه به ورزش در رشته پرورش اندام مشغول شد.پس از طی دوره دانشکده افسری و دوره مقدماتی رسته های پیاده به لشکر ۲۳ نیروهای ویژه هوابرد رفت وسرانجام این فرمانده دلاور ارتش اسلام پس از دو سال و اندی فرماندهی در رده گروهان پیاده درتاریخ 67/1/21 عملیات بیت المقدس ۵ در منطقه پنجوین به شهادت رسید. جناب آقای گلفام میگوید: یکی از روزهای تابستان 1365 در بکی از مناطق عملیاتی با خودرو جهت انجام مأموریتی عازم خط مقدم شدم. میدانستم که فرمانده آنجا یکی از مخلصترین، ورزیده ترین و افتاده ترین دوستانم است. در جاده درب و داغون اونجا دیدم یک نفر با وضعیتی کاملا مرتب، با سرقدمهای تند و مستحکم به سمت خط مقدم روان است کنارش ایستادم تا او را سوار کنم و با خودم ببرم، ناگهان دیدم اینکه حسینه! بله اون کسی نبود جز حسین الیاسی، فرمانده منطقه ای که دارم میرم اونجا .خیلی خوشحال شدم که در اون لحظه اونو دیدم پس از سلام و علیک کوتاه بدون تعارف بهش گفتم: حسین بپر بالا با هم بریم به خط شما، ولی حسین با احترام خاص به من گفت شما برو من خودم پیاده میام، من بهش گفتم حسین ماشین که جا داره چرا تعارف میکنی، حسین گفت: من همیشه این راه را پیاده میام و برمیگردم الان هم میخوام همین کارو بکنم، من مجددا اصرار کردم ولی اون گفت این کار چند حسن داره یکی اینکه من فرمانده هستم و هیچ خودروی نداریم و همه بروبچه ها برای کارهای معمول پیاده میرن و برمیگردن وقتی ببینن فرماندهاشون هم مثل خودشونه هیچ گله ای ندارن ضمن اینکه تو این رفت و آمدها من منطقه را بهتر شناسایی میکنم و از نظر جسمانی هم خودم را حفظ می کنم. به هرحال با کمی شرمندگی از خودم که سواره بودم به راهم ادامه دادم و تا رسیدن به خط به ثابت قدمی حسین افتخار میکردم چون اون از دوستهای خوب من بود . حسین 2 سال بعد در اون منطقه با اقتدار به شهادت رسید.
  8. شهيد سرلشگر محمد فراشاهي در روز 28 مهرماه 1316در منطقه فراشاه يزد قدم به عرصه وجود نهاد. دوره ابتدائي را در شهر قم و در سال 1328 و دوره متوسطه را نيز در همان شهر و در سال 1335 به اتمام رساند. ايشان پس از طي موفقيت آميز دوره دانشكده افسري به عنوان استاد نقشه خواني به تربيت دانشجويان دانشگاه افسري همت گمارد. بعد از اين دوره در تاريخ 1358 از مركز آموزش 01 نيروي زميني ارتش در تهران به تيپ 2 لشگر 28 پياده كردستان منتقل و به سمت فرماندهي گردان 107 پياده اختصاص داده شد. در اين مدت، به خاطر خلاقيت ها و شايستگي هايي كه از خود نشان داد بارها مورد تشويق و تقدير فرماندهان وقت قرار گرفت. در مورد خصوصيات و شخصيت اين دلاور جبهه هاي حق عليه باطل مي توان گفت كه آزادي و آزادگي اين شهيد والامقام به حدي بود كه در زمان حكومت نظامي تهران، در قبل از انقلاب، متوجه حساسيت موج انقلاب گشته و با وجود دستورات ارشد خود در آن زمان از رفتن به محل ماموريت خويش جهت اداره امور حكومت نظامي منطقه ايي كه به ايشان محول شده بود امتناع ورزيد و به سربازان تحت امر خود نيز دستورات اكيد صادر كرده بود كه خشاب هاي خود را خالي نگه دارند. وي هميشه به اين نكته معترف بود كه لباس نظامي لباس شهادت او است. در سالهاي دفاع مقدس همواره تاكيد مي كرد كه در اين لحظه حساس تاريخ كشور (جنگ تحميلي) نبايد امام (ره) را تنها بگذارم و من و امثال من بايد شهيد شويم تا ريشه هاي انقلاب نو پايمان استوار گردد و نبايد اجازه دهيم كه حتي يك وجب از خاك كشورمان اشغال گردد. بنا بر گواهي همرزمانش، شهيد فراشاهي مظهر پاكي، شرافت، شجاعت و صداقت بود و هميشه تاكيد داشت حقوقي كه از دولت مي گيرد متعلق به بيت المال است و در ازاي آن بايد به مردم خدمت كند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي داوطلبانه به منطقه كردستان رفت و جزو اولين افسراني بود كه فرمان امام را اجابت نمود و تا پاي جان دربرابر دشمنان قسم خورده نظام اسلامي ايستاد و سرانجام در روز 31 مرداد سال 1358 در درگيري كه بين حزب منحله دمكرات و نيروهاي جان بركف ارتش جمهوري اسلامي ايران در پادگان سقز ايجاد شد، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در نهايت خلوص نيت و ايمان و در حالي كه روزه دار بود در ماه مبارك رمضان با تقديم جان خود به ملت هميشه قهرمان ايران اسلامي به فيض عظيم شهادت نايل شد
  9. شهید ابراهیم ذوالفقاری در سال ۱۳۳۰ در روستای نوبندگان شهرستان فسا متولد گردید. او پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و راهنمایی وارد آموزشگاه درجه داری ارتش گردید. از آنجا که روح پرتلاش او تحمل سکون نداشت همزمان با خدمت در تیپ ۳۷زرهی شیراز موفق به اخذ دیپلم و بلافاصله وارد دانشکده افسری ارتش شد. پس از گذراندن ۴سال تحصیل و گذراندن دوره های تخصصی (تکاوری، رنجری و ...) موفق به اخذ لیسانس علوم نظامی گردید. در سال ورود او به دوره جدید نظامی بود که انقلاب اسلامی ایران مراحل حساس خود را می گذراند. او در این مدت در اکثر تظاهرات مردمی ضد رژیم شاهنشاهی شرکت می کرد و از محدود افسرانی بود که برای کمک به گروه های مسلحانه ضدشاهنشاهی به مرحوم آیت الله طالقانی اسلحه می رساند. پس از مدتی توسط ساواک دستگیر و بازداشت شد. با پیروزی انقلاب اسلامی و هجوم مردم به زندانها، از زندان آزاد شد. با تحریکات ارتش بعث عراق در مرزهای کشور، در تیر ماه سال ۵۹ به منطقه مرزی فکه اعزام گردید. در اواخر شهریور ۵۹ که تجاوز همه جانبه رژیم بعث عراق شروع شد، ابراهیم در سخت ترین شرایط مبارزه با نیروها و مهماتی بسیار اندک در برابر صدامیان دلاورانه مبارزه کرد و با وجودی که در این مدت اکثر نیروهایش شهید شده بودند ولی حدود دو ماه تمام با رشادت و شجاعت کامل مقاومت نمود که بر اثر ترکش خمپاره به شدت مجروح و به بیمارستان منتقل گردید. پس از ۱۵ روز بستری شدن مجددا بصورت داوطلبانه به جبهه آبادان-ماهشهر و از آنجا برای آزاد سازی سوسنگرد شتافت و در این پیروزی چنان لیاقت و شجاعتی از خود نشان داد که مورد تشویق حضرت امام (ره) قرار گرفت. ابراهیم تمام مبلغ تشویقی خود را به حساب جنگ زدگان واریز نمود. وی بلافاصله در عملیات آزاد سازی ارتفاعات غرب کشور که در دست گروهک های ضدانقلاب و منافقین بود حضور یافت. به لحاظ رشادت و دلاورمردی که از خود نشان داد یکی از ارتفاعات غرب کشور بیاد آن شهید بزرگوار نامگذاری شده است. سرانجام پس از ۴ماه مبارزه جانانه، در تاریخ ۲۰ مردادماه ۱۳۶۰ در ارتفاعات غرب کشور به دست منافقین کوردل به شهادت رسید.