Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'آزاده'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 2 results

  1. بخش اول-خاطرات سرتيپ خلبان آزاده محمد يوسف احمد بيگي آخرین دیدار روزپنجشنبه،بیست وششم آذر1359،درقرارگاه فرماندهی پایگاه هوایی سوم شکاری شهید نوژه همدان بودم که تلفن زنگ زد.گوشی رابرداشتم.ازآن طرف صدای همسرم راشنیدم: –الو! -سلام عزیزم. -سلام،چه طوری؟ -خوبم. -مهلقا چطوره؟ -خوبه،خیلی دلش میخواد تو را ببینه. مرتب بهانه ات رامیگیره. -به نظر میاد که ناراحتی! -نه چیزی نیست. -چی شده ،بگو! -یوسف جان! ما میخواهیم بیاییم پایگاه. -نه،نه.صبرکنید!هفتة دیگرخودم میآيم تهران. -من نمیتونم این بچه راقانع کنم. -خانم!این چه حرفیه؟چرانمیتونی قانعش کنی؟ -آخه…توکه نمیدانی.شبها ازخواب بیدارمیشه ومرتب سراغ تو را میگیره. من هم هزار فکر به سرم میزنه، میگم نکنه خدای نکرده برات اتفاقی افتاده! هرکاری کردم تا درآن موقعیت جنگی، همسرم را قانع کنم در تهران بماند، موفق نشدم، به اوگفتم: -ببین عزیزم! حالا که میخواهی بیایی، یا باید فردا بیایی و یا صبر کنی تا هفتة دیگر که خودم بیایم تهران. -باشه،شب که تلفن زدی جواب قطعی را میدم. شب که تلفن زدم،همسرم گفت:«فرداحدود ساعت12 ظهر بیا سه راهی پایگاه مارا ببر.» پرسیدم: -چطوری می آیید؟ -با اتوبوس.صبح،بعدازاینکه با توتماس گرفتم به پایانة مسافربری آزادی رفتم و توانستم برای فردا بلیت بگیرم. درضمن مادرت هم با ما میاد. -باشه.فردا منتظرتون هستم. روزبعد و در ساعت مقرر براي آوردنشان به سه راهي همدان پايگاه رفتم. مادر، همسر و دخترم منتظرم بودند. به آنها که رسیدم پس ازسلام و احوالپرسی، دختر کوچکم )مهلقا( درحالی که کلاه سفیدی برسرگذاشته بود و دورتادور گردنش راباشال سفید پیچانده بود، جلوآمد وگفت: -بابا! کجابودی؟ دلم برات تنگ شده بود! او را درآغوش کشیدم،نوازش شکردم و گفتم: -باباجون!من هم دلم برای شما تنگ شده.شما را دیگه تنها نمیذارم.حالا که آمدید،دیگه نمیذارم برید. سوار خودرو شدیم و به پایگاه برگشتیم. ناهاری را که از قبل برای آنها آماده کرده بودم، با هم خوردیم. هوا بسیار خوب بود!خانواده ام که خستگی راه بر تنشان سنگینی میکرد، به استراحت پرداختند. شام را نیز همسرم تهیه دید.پس ازصرف شام،چون روز بعد پرواز نداشتم و به صورت آماده میبایست در منزل میماندم، تا پاسی از شب درکنارخانواده به گفت وگو نشسته بودم. صبح روز28آذر1359بامادرو همسرم سرسفرة صبحانه نشسته بودیم و دخترم در اتاقش خوابیده بود. ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد.گوشی رابرداشتم: -الو! -جناب سروان احمدبیگی؟ -بله،بفرمایید! -جناب سروان! ساعت11 صبح «بریف»پرواز دارید. شما «لیدر» این دستةپروازی هستید. -چشم همین الآن می آیم. گوشی راگذاشتم.نگاهی به مادر و همسرم کردم. رنگشان پریده بود و به من خیره شده بودند. لبخندی زدم و گفتم: -هان!چیشده؟ همسرم گفت: -پرواز داری؟ -بله،عجیبه؟ اینکارهرروزماست. -چه ساعتی؟ -فکرکنم حدود ساعت یازده و نیم یا دوازده. -کی برمیگردی؟ -انشاءالله دوازده و نیم یا یک بعدازظهر. سکوت فضای اتاق را فرا گرفت.مشغول خوردن صبحانه شدم. پس از چند لحظه سکوت را شکستم و گفتم:«ببین عزیزم!من که گفتم تهران بمونید، هم شما راحت بودید، هم من. اگرتهران بودید شما به کارخودتان سرگرم بودید و من هم شبهاتلفن میزدم و از حال یکدیگر با خبر میشدیم؛ اما حالا تا من برم و برگردم، با هر صدای زنگ تلفن و یا آژیر خطر، دلتون میلرزه. یا اینکه می ایستید جلوِ بالکن ببینید کی هواپیمای من به زمین مینشینه. همسرم حرفهای مرا میشنید، ولی هیچ کلامی به زبان نمیآورد. صبحانه را خوردیم.بلند شدم تا لباس بپوشم و خودم را برای رفتن به قرارگاه فرماندهی آماده کنم. قبل از جنگ هر وقت میخواستم از منزل بیرون بروم، اگر دخترم خواب بود به اتاقش میرفتم، دستی به سر و گوشش میکشیدم و او را میبوسیدم،سپس میرفتم.اما آنروز، مادرم حضور داشت. فکر کردم چنانچه بروم و ازدخترم خداحافظی کنم،ممکن است او ناراحت شود و فکر کند مأموریت خطرناکی در پیش دارم. ازطرفی هم اگر از دخترم خداحافظی نمیکردم، دلم آرام نمیگرفت. پیش خودم گفتم:«حالا که او خوابیده، بهتر این است که مادرم را ناراحت نکنم.» رفتم تا پوتینهایم را بپوشم و از منزل خارج شوم كه ناگهان دخترم با آن لباس خواب زیبایش دوان دوان به طرفم آمد وگفت: -بابا! بابا! گردنبندت. بادیدن پلاک گردنم که در دستش بود، دلم فرو ریخت.گفتم: -باباجون! اینو ازکجا آوردی؟ -توی اسباب بازیهام بود. همسرم باعصبانیت جلو آمد و به دخترم گفت: -نمیخواد!بده به من! گفتم:«نه عزیزم!سرنوشت هر چه مقدّر کرده همان خوب است. الآن دیگرلازم است که این پلاک پیشم نباشد.» و اما ماجرای «پلاک» زمانی که با همسرم ازدواج کردم،از من پرسید: «این فلز چیه که شما به گردنت میاندازی؟» به او گفتم:«نظامیها این پلاک را به گردن میاندازندکه اگر درجنگ ویا عملیاتی کشته شدند و جسدشان از بین رفت،از روی آن بتوانند آنها را شناسایی کنند. این پلاک به ويژه برای ما خلبانها خیلی ضروری است. چرا که اگر سانحه ببینیم،جسد مان متلاشی خواهدشد.» همسرم به خاطر رأفت قلب و روح لطیف زنانه اش از این پلاک بدش می آمد و هر وقت آنرا با من میدید،میگرفت و به گوشه ای پرت میکرد. وقتی جنگ شروع شد،همسرم درتهران بود. من مدت سه ماه تمام هر وقت در منزل فرصتی می یافتم، به جست و جوی پلاک می پرداختم؛ ولی موفق نمیشدم آن را بیابم. تا آن روز که دخترم پلاک را آورد و گفت که در بین اسباب بازیهایش بوده. جاییکه اصلاً فکرش را نمیکردم! پلاک را به گردن انداختم و خواستم از منزل خارج شوم. همین که خم شدم تا دخترم را ببوسم و خداحافظی کنم، او عطسه کرد. با خودم گفتم:« خدایا! به تو پناه میبرم! مثل اینکه سرنوشت دارد کار خودش رامیکند!» همسر و مادرم با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدند. به طوری که من در چهرة آن دو اضطراب و نگرانی را میدیدم. مادرم گفت: -مادر،صبرآمد…اشکال نداره، چهار «قل» رابخوان و به خدا توکل کن. من هم همین کار را کردم و سپس خداحافظی کرده،ازمنزل خارج شدم. ادامه دارد .... 18
  2. خاطره ی اسارت تیمسار یوسف سمندریان به نقل سایت ارتش: 23 امرداد سال 1365 بود. تازه از ماموريت گشت و شناسايي برگشته بودم كه داوطلبانه آماده ماموريت شدم. طبق دستور فرماندهي به من و سرهنگ خلبان "عباس رمضاني" ماموريتي ابلاغ شد تا مخازن سوخت دشمن را كه بسيار حياتي بود، در استان سليمانيه واقع در شمال عراق بمباران نماييم. من به عنوان شماره يك و رمضاني به عنوان شماره دو پرواز انتخاب شديم. كارهاي مقدماتي پرواز را انجام داديم. در اتاق بريفينگ فرمانده عمليات تاكيد كرد: - منطقه مورد نظر شديدا توسط نيروهاي بعثي محافظت مي شود. قرار بر اين شد كه ساعت 6 بعد از ظهر و قبل از غروب افتاب، با رعايت احتياط در قالب دو گروه پروازي پايگاه را ترك نماييم. پروازهاي عصر هنگام به دليل ايجاد سايه هاي شديد، گرد و خاك هوا و همچنين به دليل ديد كم خلبان به خاطر زاويه تابش خورشيد، بسيار مخاطره انگيز بود. در عوض در اين زمان پدافند دشمن ديد كامل داشت. فرمانده عمليات پايگاه مايل بود تا با عمليات در زمان هاي غيرقابل انتظار براي عراقي ها، دشمن را غافلگير كند. تصميم گرفتم ماموريت را كنسل كنم ولي ... پس از پرواز، تا نزديكي مرز ادامه داديم و سپس براي مخفي ماندن از ديد رادارهاي عراقي ارتفاع خود را كم كرده و در فاصله 40پايي از سطح زمين قرار گرفتيم. به محض ورود به خاك عراق عرض ارادتي به آقا اباعبدالله الحسين (ع) و آقا اباالفضل العباس (ع) كرديم. در همين لحظه به ناگاه متوجه سربازي شدم كه با ديدن هواپيماهاي ما به سرعت خود را از ديد ما مخفي كرد. احتمال دادم ديده بان مرزي عراق باشد. تصميم گرفتم به پايگاه برگشته و ماموريت را به ساعتي ديگر موكول كنم. البته بلافاصله از تصميم خود منصرف شدم و آيه "وجعلنا" را زير لب زمزمه كردم. نيروي ديگري در من دميده شد. با تغيير سمت به طرف غرب گردش كرديم و به سوي هدف روانه شديم. دقايقي از ورودمان به خاك دشمن نگذشته بود كه در ديد رادارهاي آنها قرار گرفتيم. حدسم درست بود. ورودمان از طريق ديده بان مرزي اطلاع داده شده بود و دشمن منتظرمان بود. به همين جهت سدي از آتش به سوي ما گشوده شد. چاره اي نبود. هواپيما با سرعتي نزديك به 1000كيلو متر در ساعت به جلو مي رفت. موشك اول به موتور سمت چپ هواپيمايم برخورد كرد 2دقيقه مانده بود به هدف برسيم كه ناگهان موشكي به موتور سمت چپ هواپيماي من اصابت كرد. براي لحظاتي هواپيمايم تعادل خود را از دست داد. سريعا شير بنزين موتورسمت چپ را بستم تا آتش به نقاط ديگر هواپيما سرايت نكند. هواپيماي شماره 2 كه من را مي ديد از راديو اعلام كرد هواپيمايت آتش گرفته. انديشه هاي مختلفي از سرم گذشت. چراغ اعلام آتش سوزي بخش دم و بال هواپيما روشن شده بود. از طرفي هنوز بمب هايم را رها نكرده بودم و هواپيما سنگين بود. با ياري گرفتن از خداي متعال و ائمه اطهار، تصميم گرفتم در يك اقدام تلافي جويانه هواپيما را كه آتش گرفته بود تا بالاي كارخانه اي كه در چند كيلومتري من قرار داشت، هدايت كنم. با تمهيدات مختلف به آن جا رسيدم و كليد رها سازي كليه بمب ها را زده و آن جا را به تلي از آتش و دود مبدل ساختم. بعدها فهميدم كه آن جا مركز مهمات عراق بوده است. موشك دوم و موتور سمت راست با سرعت سمت پروازي خود را تصحيح نمودم تا با چرخشي مناسب به سمت كشور عزيزمان باز گردم ولي ناگهان موتور سمت راست هواپيما نيز مورد اصابت موشك قرار گرفت. شماره 2 كه اوضاع نگران كننده هواپيماي مرا ديده بود با اضطراب خاصي چندين بار از طريق راديو اعلام كرد : - شماره 1،شماره1 هواپيمايت آتش گرفته بپر بيرون، بپر بيرون. هواپيما به كلي از اختيار من خارج شده بود. هر لحظه از بال چپ به بال راست، معلق مي شد تمامي عقربه هاي نشان دهنده ها در كابين بر صفر فرو افتاده بود. با پيام راديويي همكارم مبني بر ترك سريع هواپيما، مترصد فرصتي بودم تا خود را از مهلكه نجات دهم. زمان به سرعت مي گذشت و ممكن بود هر لحظه هواپيما در آسمان منفجر شود. ناگهان هواپيما شيرجه اي زد و با سرعت زياد به طرف زمين رفت. همكارم از طريق راديو فرياد مي زد: - يوسف، بپر بيرون بپر بيرون. درست مي گفت. ماندن در كابين مساوي مرگ بود. آژير وضعيت قرمز با بوق هاي ممتد آخرين هشدارها را مي داد. هر دو موتور چپ و راست در آتش شديد مي سوخت و بوي تند ناشي از سوختن دستگاه ها و سيم ها، در كابين پيچيده بود. در آن شرايط با آن سرعت و ارتفاع كم خطر پريدن با چتر كم تر از مرگ نبود، اما چاره اي جز پرش نداشتم. سرانجام مجبور به پرش شدم پريدن با چتر كم تر از مرگ نبود، اما چاره اي جز پرش نداشتم. همكارم بار ديگر در راديو فرياد زد: - يوسف هواپيما را ترك كن ... هنوز پيامش تمام نشده بود كه بي اختيار دستگيره پرتاب كننده صندلي را فشردم. در يك لحظه هوا با فشار هر چه تمام تر وارد كابين شد. شدت جريان هوا به قدري شديد بود كه احساس كردم چشمانم از حدقه خارج شده است. پس از چند لحظه خود را در آسمان ديدم درحالي كه اهرم چتر نجات را نيز كشيده بودم و اين آغاز راهي بود كه به سرنوشتي نامعلوم پيوند مي خورد. از آن جا كه هواپيما دچار حريق شده بود و تعادل نداشت، هنگام خروج اضطراري كتفم با لبه كابين برخورد كرده و به شدت صدمه ديده بود. درحالي كه به سرعت به زمين مي رسيدم، در جست وجوي هواپيماي همكارم بودم. بي خبري از سرنوشت او به ناراحتي ام مي افزود. هواپيماي گشتي عراقي لحظات قبل از بالاي سرم رد شده بود. نمي دانستم كه آيا موفق شده است به موقع از منطقه دور شود. مكان فرود من پوشيده از درختان جنگلي بود. هنگام فرود تعدادي از سربازان دشمن را مي ديدم كه به سوي محل فرود من در حركت بودند. به آنها چشم دوخته بودم ببينم به سمت من تيراندازي مي كنند يا نه كه ناگهان به زمين خوردم. درد شديدي تمامي ساق پايم را فرا گرفت باد نيز چتر نجاتم را با خود بر روي زمين مي كشيد. درحالي كه براي رهايي از چتر در تلاش بودم، سربازان دشمن سر رسيدند. به سليمانيه و بلافاصله به بغداد منتقل شدم سرم را آهسته و آرام بالا بردم تا جايي كه جلوي صورت خود لوله اسلحه اي را ديدم كه به طرف من نشانه رفته است. نگاهم به آن دوخته شده بود كه صداي داد و فرياد سربازان كه به من دشنام مي دادند مرا متوجه خود كرد. آنها مي گفتند زندگي براي تو تمام شده در اين لحظه چند تن از آنها دستگيره آتش اسلحه خود را كشيدند. بسان آهويي كه در دام صيادي بي رحم اسير شده باشد، نشستم. چشمانم را بستم و شهادتين را ادا كردم و منتظر ماندم. ناگهان چند نفر شانه هايم را محكم گرفتند و مرا بلند كردند. بلافاصله چشمانم را بستند و وسايل پروازي را از من جدا كردند. به دستور آنها به طرف نقطه نامعلومي به راه افتادم. پس از طي مسافتي سوار بر اتومبيل شدم. اتومبيل حركت كرد و سرانجام در شهر سليمانيه مرا تحويل نيروهاي امنيتي دادند و از آن جا نيز بلافاصله به بغداد منتقل شدم. بغداد ابتداي مقاومت هاي من بغداد ابتداي راه بود. مقاومت هاي من در آن جا آغاز شد. بازجوي هاي اوليه تا حدود 10 روز ادامه پيدا كرد. ساعت ها تحقيق و سوالات گوناگون و سپس بازگشت به سلول. سلولي تاريك كه مساحت آن از 2متر در 2متر تجاوز نمي كرد. ماه اول بازجويي ها، مجبور بودم در مقابل نورهاي خيره كننده اي كه بر ديدگانم مي انداختند، سرپا ايستاده و زير مشت و لگد، به سوالاتشان پاسخ بگويم. چهارده ماه در سلول انفرادي بودم. بعد از اين مدت شك و ترديد در رهايي يافتن از اسارت و يا مرگ در اين سلول تاريك، موجي از ياس و اندوه را در دلم جاي داده بود. ناگزير، به مدت سيزده روز، دست به اعتصاب غذا زدم اما تاثيري در دل آهنين بعثي ها نداشت. ولي در نهايت، عراقي ها مجبور شدند مرا به اردوگاهي ديگر، تبعيد نمايند. آن جا بازجويي ها مجددا آغاز شد ولي وقتي فهميدند كه به چه علت من اعتصاب غذا كرده بودم، مرا به سلولي بدتر از اولي انداختند و گفتند: - برو اون تو و از گرسنگي، بمير. اين جا بود كه مجبور شدم اعتصاب غذايم را بشكنم و آنها نيز در نتيجه مرا به اردوگاه اول بازگرداندند. در ليست صليب سرخ هم نبودم هر تلاشي از سوي من براي بهبود اوضاع، بيهوده بود. من از طرف صليب سرخ نام نويسي نشده بودم و در سلول هاي متروكه و به دور از چشم صليب سرخ به صورت مخفيانه نگهداري مي شدم. هر چند كه از طريق بچه هاي بسيج، موضوع من با صليب سرخ، درميان گذاشته شده بود اما آنها در پاسخ به ثبت نام من مي گفتند: - تا عراق نخواهد خلبانان را به ما نشان دهد، ما نمي توانيم كاري بكنيم. سرانجام لحظه وصال فرا رسيد بعد از چند سال شكنجه، به اردوگاه اسيران منتقل شدم. روزگار سختي را با بردباري و تحمل رفتارهاي خشن زندانبانان عراقي، به سر آوردم تا اين كه با پذيرش قطعنامه 598، وضعيت ديگري در اردوگاه حاكم شد و دشمن به واقعيت ها و شرايط جديد تن در داد. من نيز به دنبال آغاز تبادل اسرا و به دليل اين كه خلبان بودم، به همراه آخرين گروه از آزادگان سرافراز كشور عزيزمان كه به خاطر عزت و عظمت ميهن اسلامي، سال ها رنج جدايي از وطن را تحمل كرده و زير سخت ترين شكنجه ها مقاومت نموده بودند، به خاك پاك ديار شهيدان قدم گذاشتم