Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'افسر'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 1 result

  1. با درود و کسب اجازه از جناب سرهنگ فریدون علی مازندرانی آرزوی تندرستی و بهروزی برای این خلبان و خانواده گرامیشان که متاسفانه مدت زیادی است که در انجمن شخیص رهروان ارتش شرف حضور ندارند. چون هدف و آرمان ما اشاعه و بازتاب جانفشانیها و تخصص و تبحر نظامی ارتشیان سلحشور این مرز و بوم است ؛ برآن شدم که موضوعی را که در کانال محترم گنج جنگ مطرح شده بود را در این وادی نیز منعکس نمایم تا هموطنان بیشتری بتوانند شناخت بهتر و شفافی از پاسداران راستین ایران عزیز پیدا کنند . مطالبی که در این عنوان مطالعه میفرمایید به نقل از گروه شریف گنج جنگ است و بدینوسیله سپاسگزاری صمیمانه از مدیران پرتلاش گنج جنگ را دارم و از حضرت حق برای ایشان پیروزی و کامیابی روزافزون در تمامی مراحل زندگی خواستارم . چگونه خلبان شدم!!! در دانشکده خلبانی نیروی هوائی دانشجویان انتخاب شده پس از طی مراحل مختلف آزمون اولیه و تست هوش و معاینات پزشکی متعدد و عبور از آخرین سد که همان تائیدیه ضد اطلاعات نیروی هوائی بود، به ترتیب و بصورت انفرادی و یا چند نفر چند نفر لباس تحویل گرفته و پس از 48 ساعت باید راس ساعت مقرر که عموما" هم بعد از ظهر بود خود را به دانشکده خلبانی معرفی می نمودند که بنده هم در یک عصر پائیزی سال 1350 و در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان باتفاق یکی دیگر از قبول شدگان بنام "مهدی مافی" قرار بود خود را راس ساعت چهار بعد ازظهر به دانشکده معرفی نمائیم که ما هم با تمام وسائل مربوط و به همراه کلیه وسائل که شامل یک ساک آبی رنگ و لباس پلو خوری امان ( لباس مرخصی) به درب مرکز آموزشهای هوائی نیروی هوائی مراجعه و پس از مراجعه به دژبان درب ورودی ما دو نفر را همانند آدم های جذامی در گوشه ای جدا از بقیه پرسنل نگه داشتند تا نفری از دانشکده خلبانی بیاید و ما را تحویل بگیرد که چشمتان روز بد نبیند یک دانشجوی بی سردوشی با کلی اهن و تولوپ آمد و بعد از برانداز نمودن سر و وضع ما از همان درب ورودی تا ساختمان دانشکده خلبانی که ساختمانی 4 طبقه و در جوار ضلع شرقی پادگان بود با تمام آن وسائل ساک دستی و لباس مرخصی داخل کاور قرار دادشده بصورت کلاغ پر از ما پذیرائی نمود که فکر کردیم خوب بحمدالله رسیدیم و دیگر تمام شد ولی در همان جا وسائل را از ما تحویل گرفتند و گفتند منتظر باشید تا خدایگان دانشکده تشریف بیاورند!!! بعد از مدتی معطلی که به حالت خبر دار ایستاده و منتظر بودیم از دور یکی دونفر بطرف ما آمده و با همان وضع قبلی ما را هفت هشت ده بار بسمت دیوار روبرو فرستادند تا دست بزنیم به دیوار و باز گردیم و در هر دور از رفت و برگشت مقداری به میدان خاکی که سمت شرق ساختمان دانشکده بود و بعداً متوجه شدیم که نام آن میدان شرقی است و باندازه یک زمین فوتبال بزرگ بود نزدیک و نزدیکتر می شدیم، در بخشهائی از همین میدان خاکی آب راکد بصورت یخ زده وجود داشت و هر بار با همان سرعتی که بدو رو میرفتیم باید مواظب بودیم که در روی آن یخها سر نخوریم پس از چندین بار بدو بایست ناگهان صدای رعد آسای "پادگان خبردار" را شنیدیم که همه افراد و این دوسه نفری هم که بالای سر ما بودند به حالت خبر دار ایستادند و دو نفر با لباس فرنج و شلوار به ما نزدیک شدند که بر روی اتیکت نفر اول نام محمود تیره کار نوشته شده بود و فرد دیگری نیز که بفاصله یک متری وی راه میرفت نام او نیز نیک اختر بود و بچه اصفهان. این دو از خدا بی خبر انقدر ما را بدو بایست و حالت شنا دادند و از ما با فریادهای بلندی که حنجره امان را زخم می نمود میخواستند که خودمان را معرفی کنیم که مهدی مافی بیچاره در همین اثنا شروع به خون بالا آوردن کرد که برای مدتی وی را رها نمودند و جهت استراحت روی همان خاک و خل ولو شده بود و حال هر دو نفر بسراغ من آمده و این بار تیره کار سنگی را بدست من داد و پرسید این چیه و با همان فریادهای بلند پاسخ دادم سنگ است جناب سروان!! که هر بار با شنیدن پاسخ من تیره کار به نیک اختر نگاه می کرد و می پرسید شما چیزی شنیدید؟ که آن بی وجدان هم میگفت خیر قربان من چیزی نشنیدم!! سپس بعد از چندین بار سئوال جواب و عربده کشیدن من، بالاخره پاسخ مورد قبول ایشان قرار گرفت ولی فرمودند این هواپیماست سنگ نیست دانشجو!! بنده هم عرض نمودم بله قربان هواپیماست!! چشمتان روز بد نبیند، با این پاسخ من گردن شکسته، فرمودند خوب پس روشنش کن و پرواز کن!! بنده هم درست مثل استارت زدن به ماشین مجبور بودم این تیکه سنگ را نه! ببخشید هواپیما را روشن کنم و بعد هم بیش از چند دور با حالتی زار و در آن سرمای بعد از غروب آفتاب دور میدان شرقی بدوم و همزمان صدای هواپیمای روشن را هم از حنجره ام خارج کنم که ایشان و بادی گاردشان آقای نیک اختر هم ایستاده بودند و نگاه میکردند و پس از چند دور پرواز این هواپیما به محض اینکه به نزدیک ایشان رسیدم دستور لندینگ هواپیما را دادند که من از همه جا بی خبر هم خوشحال... بلافاصله ایستادم با این فکر که این مرحله هم تمام شد!! در همین اثنا صدای رعد آسای تیره کار بلند شد که تو شهر شما هواپیما اینجوری می نشیند و بلافاصله می ایسته، که یکی از اون بی سردوشیها را فراخواند و نشستن هواپیما را برای بنده حقیر سیمولیت کرد، دوباره هواپیما را روشن کردم و هر دوری که میزدیم به نزدیک ایشان که می رسیدم دستور نشستن هواپیما را میداد که من هم بایستی با سینه خود را بر روی زمین پرت نموده و در روی خاک و سنگ و کلوخ خود را میکشیدم که تمام آرنج و کف دست ها و زانو هایم از زیر لباس کار خون آلود شده بود و این کار هم تا حدود ساعت ده شب بطول انجامید و بالاخره ما دو نفر را مانند دو زندانی محکوم به مرگ بداخل ساختمان دانشکده طبقه سوم هدایت نمودند. بالاخره ما دو نفر را مانند دو زندانی محکوم به مرگ بداخل ساختمان دانشکده طبقه سوم هدایت نمودند آنهم نه به حالت معمول! بلکه با کلاغ پر از پله ها بالا رفتیم و نهایتاً ما را به کوپه جناب تیره کار منتقل نمودند که هر کوپه شامل اطاقی بود در حدود سه متر در پنج متر و دارای سه تا تخت دو طبقه و کاملاً انکادر شده در طرفین آن و در کنار هر تخت یک کمد فلزی که مربوط به وسائل شخصی نفرات بود و یک روشوئی هم در کنار درب ورودی که برای پیش غذا و افطار آنشب ما که عبارت بود از سبزی پلوئی یخ کرده که برنج آن مانند جو خیس نخورده سفت و محکم بود! ابتدا هر یک پاها را در روشوئی مورد نظر قرار داده و حدود دویست سیصد بار حالت شنا رفتیم و بعد هم بنا بدستور مشغول نوشیدن شراب دانشکده شدیم!!! بدین شکل که کلاه خود را روی زمین قرار داده و با گذاردن انگشت دست در وسط کلاه باید بسرعت بدور خود می چرخیدیم و در یک لحظه دستور چرخش بر عکس صادر می شد . که بعد از آنهم نوبت به خوردن افطار رسید که این افطار هم همراه با دادن سه شماره پشت سر هم بود. و خلاصه مانور شب اول با این نحوه پذیرائی تا حدود ساعت دو بامداد بطول انجامید و بعد که هر یک از ما را به یکی از کوپه های موجود در طبقه سوم که بی سردوشی ها در آن قرار داشتند فرستادند. من نه قادر به تکان دادن دست و پای خود بودم و نه قادر به بالا رفتن از تخت مورد نظر جهت استراحت که یادش بخیر ارشد آن کوپه دانشجوئی بود بنام فرامرز دهش که اهل یزد بود و زرتشتی، دارای هیکلی بسیار قوی و قیافه ای ترسناک ولی فوق العاده رئوف و مهربون که بعد از تحویل گرفتن من از ارشد دانشکده، به من کمک کرد تا در روی تخت قرار بگیرم و با مهربانی بسیار شروع به مداوای زخمهای دست و پایم نمود و ساک شخصی ام را برایم باز کرد تا لباس زیر خون آلودم را تعویض کنم که ناگهان چشمش به ردیف سیگارهائی 101 کینگ سایزی افتاد که در زیر لباسها و وسائل داخل ساکم قرار داده بودم ... ناگهان چشمش به ردیف سیگارهائی 101 کینگ سایزی افتاد که در زیر لباسها و وسائل داخل ساکم قرار داده بودم ...گفت مگر به هاروارد میخواستی بروی؟!؟! اینو گفت و تذکر داد که اگر اینها را ببینند تیکه بزرگه تو گوشت خواهد بود!! خلاصه با التماس من سیگارها را در بین وسائل خودش جاسازی نمود و پس از فراغت از این مسائل وسیله ای را از سوراخ داخل دیوار که در پشت تختش تعبیه نموده بود خارج کرد و به آرامی شروع به داغ کردن آب در داخل یک پارچ پلاستیکی نمود تا چای درست کند و خلاصه بعد از این همه مانور و دردسر در شب اول حدود ساعت سه بامداد اولین چای آماده شده توسط هیتر دست ساز دانشکده خلبانی را که از دو تیغه چاقو و یک تیکه سیم ساخته شده بود بصورت قاچاقی نوش جان کردم و همانطور نشسته و با دست و پای خون آلود در بالای تخت بخوابی عمیق فرو رفتم. البته با توجه به مانورهای انجام شده شب ورود و مقاومت زیاد من علیرغم دوستم جناب مهدی مافی و بدلیل آشنائی کاملم با مسائل نظام جمع و اسلحه غیره، از روز بعد بنده بعنوان ارشد دسته انتخاب و تا حدود سی و چند نفر ی که به مرور بعد از من به دانشکده وارد شدند در دسته من قرار گرفتند که مرحوم شهید اردستانی ، مرحوم شهید ذبیحی نیز جزء این افراد بودند و آخرین نفرات این دسته جناب غلامرضا نظام آبادی و داریوش تابان بودند که از بر و بچه های اهل استان مازندران و حوالی گرگان و مناطق اطراف آن بودند، و در دوران بی سردوشی ما حدود چهار دسته دیگر هنوز بی سر دوشی در دانشکده حضور داشتند که هر دسته حدوداً شامل سی نفر می گردید و علیرغم اینکه دسته ها می بایست بترتیب برای سردوشی گرفتن آماده میشدند، دسته ما یا همان دسته چهارم بلافاصله بعد از سر دوشی گرفتن دسته اول که قدیمی ترین بی سر دوشیهای موجود دانشکده بودن و ارشد آنان مرحوم شهید فراز حاتمی بود و اغلب افراد این دسته از بر و بچه های کرمانشاه بودند امثال جناب مسعود علی مددی و مرحوم اسکندر شهبنده و مسعود خدیو و سایر عزیزان، بهمراه دسته دوم که ارشد آن سیامک طاهری بود همزمان سر دوشی گرفته و حتی نماینده سر دوشی بگیر نیز از دسته ما انتخاب گردید و از همین جا کورس رقابتی جدیدی بین دانشجویان خلبانی در دانشکده خلبانی نیروی هوائی به راه افتاد.