Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'بغداد'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 2 results

  1. سی و دومین سالگرد شهید دوران برگزار می گردد. همایش یاد آسمان به مناسبت سی و دومین سالگرد سرلشکر خلبان شهید عباس دوران با حضور امیر منصور کاظمیان کابین دوم خلبان عباس دوران در تالار حافظ شیراز برگزار می گردد. به گزارش سایت رسمی شهید عباس دوران، در این همایش ضمن رونمایی از انیمیشن “عباس” با حضور رضا میرکریمی کارگردان این فیلم، از تصنیف ویژه “یاد آسمان” با اجرای نوید نیک کار رونمایی می گردد. همچنین ویژه برنامه این همایش گفتگوی صمیمانه با خانواده سرلشکر شهید عباس دوران می باشد. در حاشیه این مراسم که روزسه شنبه ۳۱ تیرماه ۹۳ساعت ۱۶:۳۰ برگزارمی شود، نمایشگاه هواپیمایی مدل، رونمایی از بازی پرواز دوران، کارگاه بازی های اکشن، کارگاه نقاشی کودکان و نمایشگاه کتاب برگزار می گردد.
  2. بخش اول-خاطرات سرتيپ خلبان آزاده محمد يوسف احمد بيگي آخرین دیدار روزپنجشنبه،بیست وششم آذر1359،درقرارگاه فرماندهی پایگاه هوایی سوم شکاری شهید نوژه همدان بودم که تلفن زنگ زد.گوشی رابرداشتم.ازآن طرف صدای همسرم راشنیدم: –الو! -سلام عزیزم. -سلام،چه طوری؟ -خوبم. -مهلقا چطوره؟ -خوبه،خیلی دلش میخواد تو را ببینه. مرتب بهانه ات رامیگیره. -به نظر میاد که ناراحتی! -نه چیزی نیست. -چی شده ،بگو! -یوسف جان! ما میخواهیم بیاییم پایگاه. -نه،نه.صبرکنید!هفتة دیگرخودم میآيم تهران. -من نمیتونم این بچه راقانع کنم. -خانم!این چه حرفیه؟چرانمیتونی قانعش کنی؟ -آخه…توکه نمیدانی.شبها ازخواب بیدارمیشه ومرتب سراغ تو را میگیره. من هم هزار فکر به سرم میزنه، میگم نکنه خدای نکرده برات اتفاقی افتاده! هرکاری کردم تا درآن موقعیت جنگی، همسرم را قانع کنم در تهران بماند، موفق نشدم، به اوگفتم: -ببین عزیزم! حالا که میخواهی بیایی، یا باید فردا بیایی و یا صبر کنی تا هفتة دیگر که خودم بیایم تهران. -باشه،شب که تلفن زدی جواب قطعی را میدم. شب که تلفن زدم،همسرم گفت:«فرداحدود ساعت12 ظهر بیا سه راهی پایگاه مارا ببر.» پرسیدم: -چطوری می آیید؟ -با اتوبوس.صبح،بعدازاینکه با توتماس گرفتم به پایانة مسافربری آزادی رفتم و توانستم برای فردا بلیت بگیرم. درضمن مادرت هم با ما میاد. -باشه.فردا منتظرتون هستم. روزبعد و در ساعت مقرر براي آوردنشان به سه راهي همدان پايگاه رفتم. مادر، همسر و دخترم منتظرم بودند. به آنها که رسیدم پس ازسلام و احوالپرسی، دختر کوچکم )مهلقا( درحالی که کلاه سفیدی برسرگذاشته بود و دورتادور گردنش راباشال سفید پیچانده بود، جلوآمد وگفت: -بابا! کجابودی؟ دلم برات تنگ شده بود! او را درآغوش کشیدم،نوازش شکردم و گفتم: -باباجون!من هم دلم برای شما تنگ شده.شما را دیگه تنها نمیذارم.حالا که آمدید،دیگه نمیذارم برید. سوار خودرو شدیم و به پایگاه برگشتیم. ناهاری را که از قبل برای آنها آماده کرده بودم، با هم خوردیم. هوا بسیار خوب بود!خانواده ام که خستگی راه بر تنشان سنگینی میکرد، به استراحت پرداختند. شام را نیز همسرم تهیه دید.پس ازصرف شام،چون روز بعد پرواز نداشتم و به صورت آماده میبایست در منزل میماندم، تا پاسی از شب درکنارخانواده به گفت وگو نشسته بودم. صبح روز28آذر1359بامادرو همسرم سرسفرة صبحانه نشسته بودیم و دخترم در اتاقش خوابیده بود. ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد.گوشی رابرداشتم: -الو! -جناب سروان احمدبیگی؟ -بله،بفرمایید! -جناب سروان! ساعت11 صبح «بریف»پرواز دارید. شما «لیدر» این دستةپروازی هستید. -چشم همین الآن می آیم. گوشی راگذاشتم.نگاهی به مادر و همسرم کردم. رنگشان پریده بود و به من خیره شده بودند. لبخندی زدم و گفتم: -هان!چیشده؟ همسرم گفت: -پرواز داری؟ -بله،عجیبه؟ اینکارهرروزماست. -چه ساعتی؟ -فکرکنم حدود ساعت یازده و نیم یا دوازده. -کی برمیگردی؟ -انشاءالله دوازده و نیم یا یک بعدازظهر. سکوت فضای اتاق را فرا گرفت.مشغول خوردن صبحانه شدم. پس از چند لحظه سکوت را شکستم و گفتم:«ببین عزیزم!من که گفتم تهران بمونید، هم شما راحت بودید، هم من. اگرتهران بودید شما به کارخودتان سرگرم بودید و من هم شبهاتلفن میزدم و از حال یکدیگر با خبر میشدیم؛ اما حالا تا من برم و برگردم، با هر صدای زنگ تلفن و یا آژیر خطر، دلتون میلرزه. یا اینکه می ایستید جلوِ بالکن ببینید کی هواپیمای من به زمین مینشینه. همسرم حرفهای مرا میشنید، ولی هیچ کلامی به زبان نمیآورد. صبحانه را خوردیم.بلند شدم تا لباس بپوشم و خودم را برای رفتن به قرارگاه فرماندهی آماده کنم. قبل از جنگ هر وقت میخواستم از منزل بیرون بروم، اگر دخترم خواب بود به اتاقش میرفتم، دستی به سر و گوشش میکشیدم و او را میبوسیدم،سپس میرفتم.اما آنروز، مادرم حضور داشت. فکر کردم چنانچه بروم و ازدخترم خداحافظی کنم،ممکن است او ناراحت شود و فکر کند مأموریت خطرناکی در پیش دارم. ازطرفی هم اگر از دخترم خداحافظی نمیکردم، دلم آرام نمیگرفت. پیش خودم گفتم:«حالا که او خوابیده، بهتر این است که مادرم را ناراحت نکنم.» رفتم تا پوتینهایم را بپوشم و از منزل خارج شوم كه ناگهان دخترم با آن لباس خواب زیبایش دوان دوان به طرفم آمد وگفت: -بابا! بابا! گردنبندت. بادیدن پلاک گردنم که در دستش بود، دلم فرو ریخت.گفتم: -باباجون! اینو ازکجا آوردی؟ -توی اسباب بازیهام بود. همسرم باعصبانیت جلو آمد و به دخترم گفت: -نمیخواد!بده به من! گفتم:«نه عزیزم!سرنوشت هر چه مقدّر کرده همان خوب است. الآن دیگرلازم است که این پلاک پیشم نباشد.» و اما ماجرای «پلاک» زمانی که با همسرم ازدواج کردم،از من پرسید: «این فلز چیه که شما به گردنت میاندازی؟» به او گفتم:«نظامیها این پلاک را به گردن میاندازندکه اگر درجنگ ویا عملیاتی کشته شدند و جسدشان از بین رفت،از روی آن بتوانند آنها را شناسایی کنند. این پلاک به ويژه برای ما خلبانها خیلی ضروری است. چرا که اگر سانحه ببینیم،جسد مان متلاشی خواهدشد.» همسرم به خاطر رأفت قلب و روح لطیف زنانه اش از این پلاک بدش می آمد و هر وقت آنرا با من میدید،میگرفت و به گوشه ای پرت میکرد. وقتی جنگ شروع شد،همسرم درتهران بود. من مدت سه ماه تمام هر وقت در منزل فرصتی می یافتم، به جست و جوی پلاک می پرداختم؛ ولی موفق نمیشدم آن را بیابم. تا آن روز که دخترم پلاک را آورد و گفت که در بین اسباب بازیهایش بوده. جاییکه اصلاً فکرش را نمیکردم! پلاک را به گردن انداختم و خواستم از منزل خارج شوم. همین که خم شدم تا دخترم را ببوسم و خداحافظی کنم، او عطسه کرد. با خودم گفتم:« خدایا! به تو پناه میبرم! مثل اینکه سرنوشت دارد کار خودش رامیکند!» همسر و مادرم با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدند. به طوری که من در چهرة آن دو اضطراب و نگرانی را میدیدم. مادرم گفت: -مادر،صبرآمد…اشکال نداره، چهار «قل» رابخوان و به خدا توکل کن. من هم همین کار را کردم و سپس خداحافظی کرده،ازمنزل خارج شدم. ادامه دارد .... 18