Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'تامکت'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 5 results

  1. در این پست تمامی ویدئوهای مربوط به تامکت های غیر ایرانی رو قرار خواهیم داد برای شروع یک ویدئو برای اشنایی اجمالی با قسمت های مختلف این گربه ملوس توسط دو نفر کارشناس و خلبان امریکائی http://www.aparat.com/v/ACfG7
  2. با درود و کسب اجازه از جناب سرهنگ فریدون علی مازندرانی آرزوی تندرستی و بهروزی برای این خلبان و خانواده گرامیشان که متاسفانه مدت زیادی است که در انجمن شخیص رهروان ارتش شرف حضور ندارند. چون هدف و آرمان ما اشاعه و بازتاب جانفشانیها و تخصص و تبحر نظامی ارتشیان سلحشور این مرز و بوم است ؛ برآن شدم که موضوعی را که در کانال محترم گنج جنگ مطرح شده بود را در این وادی نیز منعکس نمایم تا هموطنان بیشتری بتوانند شناخت بهتر و شفافی از پاسداران راستین ایران عزیز پیدا کنند . مطالبی که در این عنوان مطالعه میفرمایید به نقل از گروه شریف گنج جنگ است و بدینوسیله سپاسگزاری صمیمانه از مدیران پرتلاش گنج جنگ را دارم و از حضرت حق برای ایشان پیروزی و کامیابی روزافزون در تمامی مراحل زندگی خواستارم . چگونه خلبان شدم!!! در دانشکده خلبانی نیروی هوائی دانشجویان انتخاب شده پس از طی مراحل مختلف آزمون اولیه و تست هوش و معاینات پزشکی متعدد و عبور از آخرین سد که همان تائیدیه ضد اطلاعات نیروی هوائی بود، به ترتیب و بصورت انفرادی و یا چند نفر چند نفر لباس تحویل گرفته و پس از 48 ساعت باید راس ساعت مقرر که عموما" هم بعد از ظهر بود خود را به دانشکده خلبانی معرفی می نمودند که بنده هم در یک عصر پائیزی سال 1350 و در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان باتفاق یکی دیگر از قبول شدگان بنام "مهدی مافی" قرار بود خود را راس ساعت چهار بعد ازظهر به دانشکده معرفی نمائیم که ما هم با تمام وسائل مربوط و به همراه کلیه وسائل که شامل یک ساک آبی رنگ و لباس پلو خوری امان ( لباس مرخصی) به درب مرکز آموزشهای هوائی نیروی هوائی مراجعه و پس از مراجعه به دژبان درب ورودی ما دو نفر را همانند آدم های جذامی در گوشه ای جدا از بقیه پرسنل نگه داشتند تا نفری از دانشکده خلبانی بیاید و ما را تحویل بگیرد که چشمتان روز بد نبیند یک دانشجوی بی سردوشی با کلی اهن و تولوپ آمد و بعد از برانداز نمودن سر و وضع ما از همان درب ورودی تا ساختمان دانشکده خلبانی که ساختمانی 4 طبقه و در جوار ضلع شرقی پادگان بود با تمام آن وسائل ساک دستی و لباس مرخصی داخل کاور قرار دادشده بصورت کلاغ پر از ما پذیرائی نمود که فکر کردیم خوب بحمدالله رسیدیم و دیگر تمام شد ولی در همان جا وسائل را از ما تحویل گرفتند و گفتند منتظر باشید تا خدایگان دانشکده تشریف بیاورند!!! بعد از مدتی معطلی که به حالت خبر دار ایستاده و منتظر بودیم از دور یکی دونفر بطرف ما آمده و با همان وضع قبلی ما را هفت هشت ده بار بسمت دیوار روبرو فرستادند تا دست بزنیم به دیوار و باز گردیم و در هر دور از رفت و برگشت مقداری به میدان خاکی که سمت شرق ساختمان دانشکده بود و بعداً متوجه شدیم که نام آن میدان شرقی است و باندازه یک زمین فوتبال بزرگ بود نزدیک و نزدیکتر می شدیم، در بخشهائی از همین میدان خاکی آب راکد بصورت یخ زده وجود داشت و هر بار با همان سرعتی که بدو رو میرفتیم باید مواظب بودیم که در روی آن یخها سر نخوریم پس از چندین بار بدو بایست ناگهان صدای رعد آسای "پادگان خبردار" را شنیدیم که همه افراد و این دوسه نفری هم که بالای سر ما بودند به حالت خبر دار ایستادند و دو نفر با لباس فرنج و شلوار به ما نزدیک شدند که بر روی اتیکت نفر اول نام محمود تیره کار نوشته شده بود و فرد دیگری نیز که بفاصله یک متری وی راه میرفت نام او نیز نیک اختر بود و بچه اصفهان. این دو از خدا بی خبر انقدر ما را بدو بایست و حالت شنا دادند و از ما با فریادهای بلندی که حنجره امان را زخم می نمود میخواستند که خودمان را معرفی کنیم که مهدی مافی بیچاره در همین اثنا شروع به خون بالا آوردن کرد که برای مدتی وی را رها نمودند و جهت استراحت روی همان خاک و خل ولو شده بود و حال هر دو نفر بسراغ من آمده و این بار تیره کار سنگی را بدست من داد و پرسید این چیه و با همان فریادهای بلند پاسخ دادم سنگ است جناب سروان!! که هر بار با شنیدن پاسخ من تیره کار به نیک اختر نگاه می کرد و می پرسید شما چیزی شنیدید؟ که آن بی وجدان هم میگفت خیر قربان من چیزی نشنیدم!! سپس بعد از چندین بار سئوال جواب و عربده کشیدن من، بالاخره پاسخ مورد قبول ایشان قرار گرفت ولی فرمودند این هواپیماست سنگ نیست دانشجو!! بنده هم عرض نمودم بله قربان هواپیماست!! چشمتان روز بد نبیند، با این پاسخ من گردن شکسته، فرمودند خوب پس روشنش کن و پرواز کن!! بنده هم درست مثل استارت زدن به ماشین مجبور بودم این تیکه سنگ را نه! ببخشید هواپیما را روشن کنم و بعد هم بیش از چند دور با حالتی زار و در آن سرمای بعد از غروب آفتاب دور میدان شرقی بدوم و همزمان صدای هواپیمای روشن را هم از حنجره ام خارج کنم که ایشان و بادی گاردشان آقای نیک اختر هم ایستاده بودند و نگاه میکردند و پس از چند دور پرواز این هواپیما به محض اینکه به نزدیک ایشان رسیدم دستور لندینگ هواپیما را دادند که من از همه جا بی خبر هم خوشحال... بلافاصله ایستادم با این فکر که این مرحله هم تمام شد!! در همین اثنا صدای رعد آسای تیره کار بلند شد که تو شهر شما هواپیما اینجوری می نشیند و بلافاصله می ایسته، که یکی از اون بی سردوشیها را فراخواند و نشستن هواپیما را برای بنده حقیر سیمولیت کرد، دوباره هواپیما را روشن کردم و هر دوری که میزدیم به نزدیک ایشان که می رسیدم دستور نشستن هواپیما را میداد که من هم بایستی با سینه خود را بر روی زمین پرت نموده و در روی خاک و سنگ و کلوخ خود را میکشیدم که تمام آرنج و کف دست ها و زانو هایم از زیر لباس کار خون آلود شده بود و این کار هم تا حدود ساعت ده شب بطول انجامید و بالاخره ما دو نفر را مانند دو زندانی محکوم به مرگ بداخل ساختمان دانشکده طبقه سوم هدایت نمودند. بالاخره ما دو نفر را مانند دو زندانی محکوم به مرگ بداخل ساختمان دانشکده طبقه سوم هدایت نمودند آنهم نه به حالت معمول! بلکه با کلاغ پر از پله ها بالا رفتیم و نهایتاً ما را به کوپه جناب تیره کار منتقل نمودند که هر کوپه شامل اطاقی بود در حدود سه متر در پنج متر و دارای سه تا تخت دو طبقه و کاملاً انکادر شده در طرفین آن و در کنار هر تخت یک کمد فلزی که مربوط به وسائل شخصی نفرات بود و یک روشوئی هم در کنار درب ورودی که برای پیش غذا و افطار آنشب ما که عبارت بود از سبزی پلوئی یخ کرده که برنج آن مانند جو خیس نخورده سفت و محکم بود! ابتدا هر یک پاها را در روشوئی مورد نظر قرار داده و حدود دویست سیصد بار حالت شنا رفتیم و بعد هم بنا بدستور مشغول نوشیدن شراب دانشکده شدیم!!! بدین شکل که کلاه خود را روی زمین قرار داده و با گذاردن انگشت دست در وسط کلاه باید بسرعت بدور خود می چرخیدیم و در یک لحظه دستور چرخش بر عکس صادر می شد . که بعد از آنهم نوبت به خوردن افطار رسید که این افطار هم همراه با دادن سه شماره پشت سر هم بود. و خلاصه مانور شب اول با این نحوه پذیرائی تا حدود ساعت دو بامداد بطول انجامید و بعد که هر یک از ما را به یکی از کوپه های موجود در طبقه سوم که بی سردوشی ها در آن قرار داشتند فرستادند. من نه قادر به تکان دادن دست و پای خود بودم و نه قادر به بالا رفتن از تخت مورد نظر جهت استراحت که یادش بخیر ارشد آن کوپه دانشجوئی بود بنام فرامرز دهش که اهل یزد بود و زرتشتی، دارای هیکلی بسیار قوی و قیافه ای ترسناک ولی فوق العاده رئوف و مهربون که بعد از تحویل گرفتن من از ارشد دانشکده، به من کمک کرد تا در روی تخت قرار بگیرم و با مهربانی بسیار شروع به مداوای زخمهای دست و پایم نمود و ساک شخصی ام را برایم باز کرد تا لباس زیر خون آلودم را تعویض کنم که ناگهان چشمش به ردیف سیگارهائی 101 کینگ سایزی افتاد که در زیر لباسها و وسائل داخل ساکم قرار داده بودم ... ناگهان چشمش به ردیف سیگارهائی 101 کینگ سایزی افتاد که در زیر لباسها و وسائل داخل ساکم قرار داده بودم ...گفت مگر به هاروارد میخواستی بروی؟!؟! اینو گفت و تذکر داد که اگر اینها را ببینند تیکه بزرگه تو گوشت خواهد بود!! خلاصه با التماس من سیگارها را در بین وسائل خودش جاسازی نمود و پس از فراغت از این مسائل وسیله ای را از سوراخ داخل دیوار که در پشت تختش تعبیه نموده بود خارج کرد و به آرامی شروع به داغ کردن آب در داخل یک پارچ پلاستیکی نمود تا چای درست کند و خلاصه بعد از این همه مانور و دردسر در شب اول حدود ساعت سه بامداد اولین چای آماده شده توسط هیتر دست ساز دانشکده خلبانی را که از دو تیغه چاقو و یک تیکه سیم ساخته شده بود بصورت قاچاقی نوش جان کردم و همانطور نشسته و با دست و پای خون آلود در بالای تخت بخوابی عمیق فرو رفتم. البته با توجه به مانورهای انجام شده شب ورود و مقاومت زیاد من علیرغم دوستم جناب مهدی مافی و بدلیل آشنائی کاملم با مسائل نظام جمع و اسلحه غیره، از روز بعد بنده بعنوان ارشد دسته انتخاب و تا حدود سی و چند نفر ی که به مرور بعد از من به دانشکده وارد شدند در دسته من قرار گرفتند که مرحوم شهید اردستانی ، مرحوم شهید ذبیحی نیز جزء این افراد بودند و آخرین نفرات این دسته جناب غلامرضا نظام آبادی و داریوش تابان بودند که از بر و بچه های اهل استان مازندران و حوالی گرگان و مناطق اطراف آن بودند، و در دوران بی سردوشی ما حدود چهار دسته دیگر هنوز بی سر دوشی در دانشکده حضور داشتند که هر دسته حدوداً شامل سی نفر می گردید و علیرغم اینکه دسته ها می بایست بترتیب برای سردوشی گرفتن آماده میشدند، دسته ما یا همان دسته چهارم بلافاصله بعد از سر دوشی گرفتن دسته اول که قدیمی ترین بی سر دوشیهای موجود دانشکده بودن و ارشد آنان مرحوم شهید فراز حاتمی بود و اغلب افراد این دسته از بر و بچه های کرمانشاه بودند امثال جناب مسعود علی مددی و مرحوم اسکندر شهبنده و مسعود خدیو و سایر عزیزان، بهمراه دسته دوم که ارشد آن سیامک طاهری بود همزمان سر دوشی گرفته و حتی نماینده سر دوشی بگیر نیز از دسته ما انتخاب گردید و از همین جا کورس رقابتی جدیدی بین دانشجویان خلبانی در دانشکده خلبانی نیروی هوائی به راه افتاد.
  3. خاطره ای از آقای خلیل صراف درباره شهید بابایی من به دلیل اینکه در زمان جنگ رابط سازمان حفاظت اطلاعات ارتش بودم، بنا به نیاز شغلی می بایست همراه شهید بابایی در جلسات هماهنگی برای عملیات های مختلف حضور پیدا می کردم. روزی برای هماهنگی عملیاتی به اتفاق شهید بابایی به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) رفتیم. چون جلسات هماهنگی بسیار مهم بودند، گاهی برای به نتیجه رسیدن و انجام شدن امور ساعت ها این جلسات طول می کشید. حتی گاهی از شب تا صبح نیز به طول می انجامید.آن شب، مسئولین قرارگاه برای افرادی که در جلسه بودند شام تهیه کرده بودند. هنگامی که سفره آماده شد، همه برای خوردن به پیش رفتند. من نیز به تبعیت بقیه پیش رفتم. وقتی شروع به خوردن کردم، دیدم شهید بابایی علاوه بر اینکه خودشان جلو نیامدند و غذا نخوردند، با ناراحتی و حالتی ناراحت به من نگاه می کند. پیش خود گفتم حتما مشکلی پیش آمده که ایشان اینطور مرا می نگرد. به هر حال، وقتی خوردن من تمام شد دلیل این نوع نگاه را پرسیدم. گفت: (( از شما توقع نداشتم که اینطور به فکر خود باشی و برای خوردن غذا عجله کنی )). این درصورتی بود که من مدت ۳ ماه بود که جبهه بودم و به تهران و دیدن خانواده نرفته بودم و به نوعی به این نوع غذا و … نیاز داشتم. به دنبال این حرف، سایر افراد حاضر نیز شروع به پرسیدن این سوال که: چرا شما بر سر سفره نیامدی و غذا نخوردی؟ کردند. ایشان جواب داد: (( آیا به کسانی که فردا می خواهند در این عملیات شرکت کنند و شهید شوند، هم همین غذا می رسد؟ و اگر این غذا به آنها برسد آیا آنها می خورند؟ انسان نباید همیشه در فکر شکم و شکم پرستی باشد )).
  4. در بیستمین روز از مرداد ماه سال 1363 قرار بود مطابق روال ماههای گذشته، عملیات اسکورت کاروان کشتیهای تجاری انجام شود. طبق برنامه، 16 کشتی حامل کالاهای وارداتی ایران که از چند روز قبل در لنگرگاه بوشهر گرد آمده بودند، می بایست برای تخلیه بار خود به بندرامام خمینی (ره) اسکورت می شدند و 8 کشتی که قبلا اسکورت و در بندرامام تخلیه شده بودند، به بوشهر بازگردانده می شدند. البته برنامه اصلی برای روز هفدهم مرداد طراحی شده بود اما در آن روز رادارهای ایستگاه نهنگ2 و نوروز، وجود ناوچه های اوزای عراق را در حوالی سکوی العمیه تشخیص دادند. لذا عملیات اسکورت لغو و بالگردهای هوادریا برای انهدام ناوچه به پرواز درآمدند. اما ناوچه عراقی خود را در پناه تاسیسات سکو العمیه مخفی کرد و شبانه از آنجا گریخت. عراقی ها که هر روز مترصد حمله به کاروان کشتیها بودند، از صبح زود هواپیماهای خود را برای شناسایی و درگیری به پرواز درآورده بودند. سوپراتانداردها و سوپرفرلونهای فرانسوی شان برای شلیک اگزوسه ها به انتظار گشت می زدند و پرسنل سایتهای موشکی ساحل به دریا نیز برای شلیک موشکهای چینی شان لحظه شماری می کردند. اصلی ترین تهدید برای کشتیها همین موشکهای چینی کرم ابریشم بود که عراقی ها آنها را در نزدیکترین محل به ورودی خورموسی یعنی منطقه فاو و راس البیشه مستقر کرده بودند. کرم ابریشم با سرجنگی قوی خود، در انتهای مسیر اسکورت کشتیهای تجاری را شکار کرده و آتش سوزی های مهیبی ایجاد می کرد. حداقل خسارت، از دست دادن بخشی از محموله ارزشمند کشتی و حداکثر آن غرق شدن کشتی بود که حتی می توانست مسیر تردد به بندرامام را مسدود کند. {یک فروند از موشکهای کرم ابریشم عراقی - موزه ای در فرانسه} در طرف مقابل، نیروی دریایی ایران بعنوان طراح و هدایت کننده اصلی عملیات اسکورت و نیروی هوایی در نقش برقرارکننده پشتیبانی و پوشش هوایی، برای دفع تهدیدات عراق خود را آماده می کردند. اولویت اول آنها دفع حملات موشکی عراق بود که برای آن روشهای مختلف سخت و نرم پیش بینی شده بود: 1- انهدام موشکها در لحظه آخر توسط پدافند نقطه ای : در سرتاسر مسیر اسکورت، ناوچه ها و سکوهای پدافندی نیروی دریایی مستقر شده بودند تا با آتش توپها و تیربارهای خود بلکه بتوانند موشکها را منهدم کنند. اگرچه در برخی موارد موفقیت های خیره کننده ای بدست آمده بود اما این روش چندان موثر بنظر نمی رسید. (در 19 اسفند 61 یک فروند موشک کرم ابریشم با آتش تیربار ژ3 منهدم شده بود!!!) 2- به کارگیری اهداف کاذب : در طول جنگ همواره در اطراف بنادر، لنگرگاهها و مسیرهایی که اغلب مورد تهاجم عراقی ها قرار می گرفت، کشتی های صدمه دیده در کاروانهای قبلی و رفلکتورهای راداری ساخته شده توسط نیروی دریایی بعنوان هدفهای فریبنده مستقر می شدند و عراقی ها را در شناسایی اهداف حقیقی دچار مشکل می نمودند. بکارگیری این تاکتیک در کل موفقیت چشم گیری در پی داشت که شرح آن نیازمند مقاله ای دیگر است اما این روش نیز در عملیاتهای اسکورت آنچنان موثر نبود؛ چراکه اهداف کاذب ثابت براحتی از اهداف حقیقی متحرک قابل شناسایی بودند. 3- انهدام موشکها در لحظات اولیه پرتاب : از آنجاکه موشکهای کرم ابریشم از منطقه فاو عراق شلیک شده و لحظاتی بعد از روی خاک ایران عبور می کردند؛ نیروی هوایی تصمیم گرفته بود آنها را در همان بدو شلیک با موشکهای راپیر یا توپهای ضدهوایی اورلیکن منهدم کند. بدین منظور پروژه ای با نام نوح1 در نهاجا پیگیری می شد و تغییراتی نیز بر روی موشکهای راپیر صورت گرفته بود. اما این پروژه ی ابتکاری نیز در آن روز در مراحل اولیه قرار داشت و نتوانست موفقیتی کسب کند. 4- رهگیری و انهدام موشکها توسط تامکت ها : یکی از ابتکارهای دیگر نیروی هوایی رهگیری و انهدام کرم ابریشم ها با زوج طلایی تامکت و فینیکس بود. سابقا این کار آزمایش و حتی بر روی موشک قفل راداری انجام شده بود اما تا آن روز هیچ کرم ابریشمی شکار نشده بود. 5- گلوله باران مواضع موشکی عراق توسط توپخانه : گلوله باران مواضع و پایگاههای عراق، همیشه پای ثابت عملیاتهای اسکورت کاروان بود. گروه های توپخانه نیروی زمینی با استقرار در جزیره آبادان ، از ابتدا تا انتهای عملیات اسکورت، عراقی ها را زیر آتش توپها و راکتهای خود قرار می دادند تا مانع از فعالیت آنها شوند. این ترفند اغلب مفید می بود، آزادی عمل را از دشمن سلب کرده و سبب کاهش فعالیتش می شد. {اثرات اصابت موشک کرم ابریشم عراقی به یک نفتکش حامل نفت ایران} ماجرا عملیات اسکورت صبح زود آغاز شد و از همان ابتدا تامکتهای نیروی هوایی در آسمان منطقه به گشتزنی مشغول بودند. سایتهای رادار فعالیت جنگنده های عراقی را که لحظه به لحظه بیشتر می شد مرتبا گزارش می کردند. در همان دقایق اولیه و پیش از آنکه کاروان به منطقه خطر وارد شود، ناگهان خبر اتفاق ناگواری مخابره شد. یک فروند اف14خودی مورد اصابت دشمن قرار گرفته و سقوط کرده است! {سند مربوط به مکالمات ثبت شده در پست فرماندهی مربوط به آغاز عملیات} درحالیکه برنامه اسکورت طبق برنامه ادامه داشت، عملیات تجسس و نجات خلبانها سریعاً آغاز شد. بالگردهای هوادریا که در حال اسکورت بودند فوراً به دنبال محل حادثه گشتند و تعدادی نیز برای کمک به پرواز درآمدند. در همین حین، عراق موشکباران خود را شروع کرد و اولین کرم ابریشم به کشتی تجاری ایران جواد که حامل برنج بود، برخورد کرد. بلافاصله گروهی از یدک کشها و بالگردها برای کمک به ایران جواد شتافتند تا آتش سوزی را مهار و آن را نجات دهند. دقایقی بعد دومین موشک عراق شلیک شد و این بار هدف های کاذب از آن پذیرایی کردند و موشک به کشتی صدمه دیده ایران حجت برخورد کرد. اما دیری نگذشت که سومین موشک کشتی ایران مدرس را هدف قرار داد. ایران مدرس حامل گندم بود و خوشبختانه آتش سوزی آن خودبخود خاموش شد و به محموله آن آسیبی نرسید. {یدک کش آتشخوار در تلاش برای مهار آتش سوزی کشتی تجاری موشک خورده} دقایقی بعد موقعیت کمک خلبان تامکت، ستواندوم محمد رستم پور، که با چتر به بیرون پریده بود شناسایی شد و بالگرد سی کینگ برای نجاتش به آنجا رفت. در این موقع یکی از کشتی ها به نام ERNE به گل زد و از کاروان جا ماند. لذا گروهی دیگر مشغول از گل در آوردن آن شدند. چهار گروه همزمان مشغول عملیات نجات سوانح بوجود آمده بودند که چهارمین موشک نیز شلیک شد اما تحت تاثیر چف های پرتاب شده از بالگرد هوادریا به آب افتاد. عملیات اسکورت به پایان خود نزدیک می شد که پنجمین و آخرین کرم ابریشم را عراقی ها پرتاب کردند. موشک با عکس العمل بموقع و هوشیارانه خدمه ناوچه 65پایی مورد اصابت قرار گرفت و در آب منفجر شد. در همین زمان بالگرد سی کینگ اعلام کرد که کمک خلبان را از آب گرفته است اما همچنان از خلبان و هواپیما اثری نیست. دقایقی بعد کشتی به گل خورده سرانجام از گل خارج شد و به مسیرش ادامه داد و ساعتی بعد نیز آخرین کشتی کاروان به سلامت از منطقه خطر گذشت. لذا در ظهر آن روز ختم عملیات اسکورت اعلام شد اما همچنان جستجو برای نجات خلبان تامکت و مهار آتش کشتی ایران جواد ادامه داشت. عملیات جستجو و نجات تا عصر روز 22ام مرداد مستمراً ادامه داشت و در این مدت مساحتی بالغ بر 4250 مایل مربع با انجام 31 سورتی معادل 94 ساعت پرواز توسط بالگردها گشت زده شد اما اثری از خلبان بدست نیامد. در صبح روز 23ام قسمتی از بالچه دم هواپیما که از آب خارج و در گل فرورفته بود یافت شد. در روز 24 ام عملیات یافتن قطعات اصلی هواپیما با کمک کشتیهای توردار شیلات، تعدادی از لنج های عملیات ویژه نیروی دریایی و یک فروند ناو دلوار کلاس آغاز شد اما به جز قطعاتی از هواپیما، چیز دیگری بدست نیامد. در ادامه ناوچه های بیشتری برای کمک حاضر شدند و سواحل منطقه توسط ژاندارمری جستجو شد. حتی از هواپیمای گشت P3F نیز کمک گرفته شد. اما سرانجام اثری از شهید مفقودالاثر محمد هاشم آل آقا، خلبان اف14، پیدا نشد. درباره علت و نحوه مورد اصابت قرار گرفتن تامکت شهید آل آقا نقلهای متفاوتی بیان شده است اما با توجه به اسناد موجود و پیامهای ردوبدل شده بین سایتهای رادار و پست فرماندهی بوشهر، روایت تام کوپر صحیح تر بنظر می آید. تام كوپر و فرزاد بيشاپ، درگيري هوايي را كه به شهادت شهيد آل آقا منجر شد چنين روايت كرده اند: «درتاريخ ۹ اوت ۱۹۸۴ قرار بر اين بود كه يك كاروان از كشتي هاي حامل سلاح و مهمات مورد نياز ايران از مبدأ سوريه با گذشت از تنگه هرمز به مقصد بوشهر و بندر امام خميني (ره) حمل گردد . عراقي ها كه قصد حمله به اين كاروان را داشتند تصميم به استفاده از هواپيماهاي سوپراتندارد خود را گرفتند ولي از اين كار خود منصرف شدند، زيرا با وجود تامكت هاي ايراني و گشتزني مداوم آنها بر فراز خليج فارس اين طرح غير ممكن بود . صبح روز ۱۱ آگوست ۲فروند MIG - 23 ML كه مجهز به موشك هاي هوا به هواي R 24 R وR - 60 MK بودند جهت حمله به چند فروند كشتي ايراني در نزديكي جزيره خارك به پرواز در آمدند . اين دو هواپيما با پرواز در ارتفاع خيلي پائين به يك دسته اف ـ ۱۴ ايراني نزديك شدند. در اين زمان مركز كنترل زميني عراق دستور افزايش ارتفاع پرواز تا سقف ۴۰۰۰ متر را صادر كرد. خلبانان ميگ ها كه فاصله اي ۱۵۰ كيلومتري با مركز داشتند فرمان را دير دريافت كردند . در اين اثناء فرمانده دسته عراقي ناگهان خود را در مقابل تامكت هاي ايراني ديد و هواپيماي همراه او به خلباني ستواندوم خلبان عامر به فاصله ۶۰۰ متر از او و در پشت يك فروند اف ـ ۱۴ ايراني پرواز مي كرد. فاصله كم ميگ ـ ۲۳ عراقي تا تامكت ايراني ، امكان شليك موشك هوا به هوا را غيرممكن مي ساخت و او به مسافت بيشتري نياز داشت . تنها كاري كه از عهده فرمانده دسته عراقي برآمد اين بود كه با مانور چرخش فاصله خود را افزايش دهد . همزمان هواپيماي ستواندوم عمار موفق شد تا با استفاده از اوضاع نامساعد جوي كماكان بطور ناشناخته به تعقيب تامكت ديگر بپردازد. درهمين موقع خلبان عمار در صفحه رادار خود علامت مثبت جهت شليك موشك هاي خودرا دريافت كرده و در نتيجه يك فروند موشك R - 60 MK بطرف تامكت ايراني پرتاب كرد.» کمک خلبان نجات یافته، محمد رستم پور نیز حادثه را این چنین روایت کرده است: «هاشم از هواپيماي همراه ما (Wingman)درخواست كرد كه با تغيير موقعيت خود اطراف ما را جستجو كرده و مطمئن شود كه هواپيمايي در پشت ما نيست . سپس ما گردشي به سمت چپ انجام داديم . پس از اين گردش هاشم احساس عجيبي داشت و مجدداً از هواپيماي همراه درخواست كرد كه دوباره از وضعيت پشت سر ما اطمينان حاصل كند . در اين لحظه تنها چيزي كه هواپيماي همراه ما ديد ، دود حاصل از موشك شليك شده عراقي بطرف ما بود . اين موشك به موتور سمت راست ما برخورد كرد و در نتيجه اين برخورد و انفجار ناشي از آن من به حالت بيهوشي دچار شدم. زماني كه من بهوش آمدم آلات دقيق پروازي هنوز كار مي كرد اما هواپيما در آتش مي سوخت و با سرعت به سمت آب پيش ميرفت. من با استفاده از چتر نجات به بيرون پريدم و لحظاتي بعد خود را در آب يافتم . هوا مه آلود بود و چند دقيقه اي طول كشيد تا من قايق نجات خود را باز كردم . در اين موقع چندين بار صداي هاشم را شنيدم و من هم در جواب اوفرياد كشيدم اما هيچگاه موفق به ديدار مجدد او نشدم.» شهید محمد هاشم آل آقا که بود؟ به نقل از وبگاه نیروی هوایی ارتش نام: محمد هاشم نشان: آل آقا تاريخ تولد: 27 آبان 1324 تاريخ ورود به نيروي هوايي: 1344 تاريخ تكميل دوره عالي پرواز در آمريكا: 1349 شروع به خدمت به عنوان خلبان فانتوم: 1349 اعزام به امريكا جهت طي دوره خلباني هواپيماي تامكت: 1356 برخي از مسئوليتهاي مهم : 1ـ افسر خلبان كابين جلو گروه يكم گردان 12 پايگاه يكم شكاري تهران 2ـ معاونت عمليات پايگاه هشتم شكاري اصفهان 3ـ معاونت عمليات پايگاه هفتم شكاري شيراز 4ـ جانشين فرمانده پايگاه هشتم شكاري اصفهان 6ـ طراح جنگي دفتر مخصوص نيروي هوايي 7ـ مسئول پست فرماندهي معاونت عمليات نيروي هوايي تاريخ شهادت: 20 مرداد 1363 محل شهادت: خليج فارس شادی روح شهدای جنگ تحمیلی بویژه شهدای عملیاتهای اسکورت؛ صلوات منبع
  5. حسن هرندی در هجدهم اردیبهشت 1331 در شهر ری تهران به دنیا آمد ، پدرش شغل آزاد داشت و از وضعیت اقتصادی مناسبی برخوردار بود. او دوران ابتدای را در دبستان‌های ثریا و مشتاق در میدان گرگان تهران سپری کرد و بعد به دبیرستان محمد رضا شاه رفت و در سال 1350 از این دبیرستان دیپلم طبیعی گرفت . در دوران دبیرستان با علاقه‌ شدید به ورزش والیبال ، پاسور ثابت تیم دبیرستان بود . هرندی که سال‌ها به خلبان شدن فکر می کرد ، کمی بعد از گرفتن دیپلم برای استخدام در شرکت هواپیمایی هما اقدام کرد اما به دلیل ضعف در زبان انگلیسی پذیرفته نشد ، از این رو شانس خود را در نیروی هوایی آزمود . پس از موفقیت در آزمایش‌های جسمی و کسب نمره قبولی از آزمون‌های هوش و معلومات عمومی و زبان ، بالاخره اول مهرماه 1350 با پوشیدن لباس دانشجوی خلبانی وارد این دانشکده شد. با خواندن دروس علمی و زبان ، مدتی بعد آماده پرواز با هواپیمای پایپر ملخ‌دار در فرودگاه قلعه مرغی شد. استادش خلبان کردبچه ، او را تا پایان مرحله آموزش همراهی کرد. اول بهمن ماه 1351 برای ادامه دوره خلبانی عازم ایالت تگزاس آمریکا شد . بعد از طی دوره زبان تخصصی و اخذ دیپلم مربوطه ، به پایگاه ریس در شهر لاباک تگزاس رفت و پرواز با هواپیمای ملخ‌دار تی 41 ، جت مادون صوت تی 37 و جت مافوق صوت تی 38 را در کنار دانشجویان آمریکایی با موفقیت به پایان رسانید. حسن هرندی برای خلبانی هواپیمای شکاری F-5A انتخاب شد و این دوره را در نیمه تیرماه 1353 در دزفول با استاد ثابتش ، روانشاد غلامرضا ارباب شروع کرد. بعد از اتمام دوره به پایگاه بوشهر منتقل شد. دو ماه بعد برای آموزش رزمی شکاری مدرن F5-E به پایگاه وحدتی دزفول بازگشت. دوره که تمام شد دوباره به پایگاه بوشهر منتقل شد و تا اول آذر 1356 در این پایگاه ماند. سپس به پایگاه دوم تبریز منتقل شد و چند ماهی در آنجا خدمت کرد. با ورود شکاری فوق مدرن اف 14 به نیروی هوایی ، برای خلبانی این هواپیما انتخاب شد. دوره آن را نیز با موفقیت با اساتید خلبانش مجتبی زنگنه ، عباس حزین ، یدالله خلیلی و شهید هاشم آل‌آقا در پایگاه هشتم شکاری اصفهان به انتها رساند. او طی خدمت دوره‌های نجات خدمه از مرگ ( آب ، صحرا و جنگل ) ، رزم مشترک ( عملیات مشترک نیروهای سه گانه هوایی ، زمینی و دریایی ) ، عالی رسته‌ای و معلم خلبانی اف 14 تامکت را سپری کرد و در سال تحصیلی 1371 دوره فرماندهی و ستاد را به عنوان دانشجوی میهمان در مجموعه سپاه پاسداران گذراند. حسن هرندی در سال 1356 با خانم سلیمه نوروززاد ، کارشناس پرستاری ازدواج کرد و ثمره این سنت الهی سه فرزند به اسامی حامد ، هانیه و هانا بود که هر سه دارای تحصیلات عالیه هستند. او که از سال 1362 پروازهای طاقت فرسای آزمایشی را نیز انجام داده و در سال 1364 دوره معلمی را به اتمام رسانده بود ،‌حین خدمت علاوه بر شغل خلبانی با قریب به 4000 ساعت پرواز جنگی شب و روز ، مسئولیت مدیریت عملیات یگان ، فرماندهی گردان رزمی اف 14 ، و جانشینی فرمانده تیپ شکاری منطقه هوایی شهید بابایی اصفهان را بر عهده داشت و در سال 1369 به انتقال به تهران فرماندهی مرکز عملیات مشترک و نجات خدمه را نیز عهده دار بوده است. او اول مهرماه 1380 پس از سی سال خدمت جدی و دلسوزانه با درجه سرهنگ تمامی !!!! به افتخار بازنشستگی نایل آمد و از آن زمان تا کنون پرواز را در خطوط هواپیمایی تجاری ( کاسپین ، تابان و ...) ادامه داده که برای ایشان و خانواده شان آرزوی سلامتی و بهروزی را داریم. به گفته جناب هرندی ، جنگ پر است از خاطرات اما بیشتر آنها متاسفانه تلخ هستند . یکی از این خاطرات تلخ که برای وی رخ داد مربوط به زمانی است که قدرت‌های شرق و غرب متوجه برتری نیروهای رزمنده ایران به ویژه در بعد هوایی شدند . آنها به رغم تمام معاهدات بین‌المللی و عرف جنگ‌های گذشته ، نسبت به تجهیز نیروهای نظامی عراق در خلال جنگ اقدام کردند . تجهیزات پیچیده و به‌روزی را تحویل این کشور دادند ، که از آن جمله هواپیماهای شکاری بمب افکن میراژ با موشک‌های سوپر ماترا و ماژیک بود. با حضور این سلاح نوظهور و کمک‌های بدون شک اطلاعاتی آمریکا ، چند هواپیمای رهگیر اف 14 مورد اصابت قرار گرفت . اما خلبانان ورزیده و طراحان زبده عملیات‌های هوایی خیلی زود شیوه و تاکتیک ها جدید آن ها را خنثی نمودند و چندین هواپیمای میراژ سرنگون ساختن و بار دیگر برتری نیروی هوایی خودی را به اثبات رساندند. جناب هرندی نیز یکی از طعمه‌های میراژ فرانسوی در اولین روزهای حضورشان بود. 24 تیرماه 1361 به دو فروند هواپیمای اف 14 به خلبانی ابولفضل مهرگان‌فر و کابین عقبش ابراهیم انصارین به عنوان لیدر و سروان حسن هرندی به همراه ستوان یکم احمد روستایی کابین عقبش در موقعیت شماره دو ، مسئولیت پوشش هوایی چهار فروند بمب افکن فانتوم را در حمله به استحکامات شمال شرق شهر بصره از ارتفاع بالا را ابلاغ کردند ، جناب هرندی می‌گوید: در ارتفاع بالاتر از چهل هزار پا ، با مهرگان فر سمت راست و من سمت چپ چهار فروند اف 4 بودیم. خیلی نزدیک به آنها پرواز می‌کردیم تا از پوشش سامانه‌ةای ضد الکترونیکی یک‌دیگر برای انحراف موشک‌های سام 2 بهره‌مند شویم. هجدهم ماه مبارک رمضان بود و من روزه بودم ، حدود 25 مایلی مرز ، شش فروند میراژ در سه دسته دو فروندی به ما حمله کردند . از زمین هم موشک‌های مختلفی از جمله سام 2 به سوی ما شلیک می‌شد. دو فروند از میراژ‌های از روبه‌رو نزدیک شدند . ظاهرا فهمیده‌بودند چطور به ما نزدیک شوند که آسیب نبینندو دو فروند دیگر نیز به صورت زیگزاگ پیش می آمدند ، به طوری که من آنها را در رادار داشتم ، اما شرایط شلیک موشک فونیکس فراهم نمی شد. مهرگان‌فر به رغم خطر اصابت موشک‌های سام 2 عراق از گروه جدا شد و به سمت دو فروند از مهاجمین رفت و موفق شد یکی از آن‌ها را سرنگون کند . چهار فروند دیگر از این موقعیت استفاده کرده و از دو طرف به سوی گروه پروازی اوج‌گیری کردند. چهار موشک سوپر ماترا به سمت گروه شلیک شد . من بلافاصله به سمت راست گروه رفتم تا از مهرگان فر در مقابل حمله میراژ‌ها حمایت کنم ، غافل از اینکه موشک‌ها در حال نزدیک شدن به گروه پروازی هستند. وقتی دیدم اوضاع شماره یک خوب است ، گردش کردم تا به محل اولیه برگردم. هم‌زمان با گردش صدای مهیب و تکان شدید هواپیما به ما فهماند که مورد اصابت قرار گرفته‌ایم. موشک بال چپ را پاره کرد . خیلی سریع کنترل هواپیما را به دست گرفتم و شروع به کم کردن ارتفاع نمودم . بنزین از شکاف ایجاد شده در بال در حال ریزش بود . همه چراغ‌های خطر و اخطار روشن شده بود و صدای بوق ممتد وضعیت را بحرانی نشان می‌داد. از افسر کنترل شکاری رادار خواستم تا مرا از کوتاه‌ترین مسیر به سمت پایگاه امیدیه هدایت کند . هرندی با همه تلاشی که کرد ، چون میزان بنزین قبل از ورود به منطقه خودی به صفر رسید ، با کابین عقب مجبور به ترک هواپیما شد. از آنجا که شانس‌با آنها یار بود ، با نسبتا شدیدی از غرب به شرق می‌وزید و آنها با مهارت در هدایت چتر نجات با استفاده از باد موجود توانستند خود را به حاشیه شرقی اروند رود برسانند. با توجه به سرعت باد فرود هرندی با مشکل مواجه شد و هر دو پایش تا زانو از شدت ضربه کبود شدند. همچنین صورتش که در اثر خون ناشی از پاره شدن چانه خون‌آلود شده بود با برخورد به زمین به خاک آغشته و قیافه خاصی پیدا کرده بود. یکی از بسیجی ها با موتور سیکلت نزد او آمد و پرسید کیست ؟ هرندی جواب داد خلبان ایرانی است. بسیجی او را ترک موتور نشاند و به محل استقرار بالگرد‌ها رساند . یکی از بالگرد‌ها او را به بیمارستان اهواز برد و کمک های اولیه انجام شد. روستایی هم از راه رسید . سپس با یک هواپیمای سی 130 به اصفهان انتقال داده شدو بعد از معاینات دقیق‌تر و درمان به منزل رفت . مهرگان فر هم رزم او در آن پرواز مِی گوید : ساعت حدود سه نیمه شب بود که آنها به اصفهان رسیدند . همه بیدار بودیم تا آنها را ببینیم . وضعشان خیلی وخیم بود . سوخته بودند و موهای سرشان کنده شده بود و خیلی صدمه دیده بودند. گفتم : حسن جان تو را با بیل خاموش کرده‌اند؟ خندید ،‌گفتم دیکه چرا می‌خندی ؟ گفت : به خدا به خودم نمی خندم ، به این دهاتیه می خندم ( منظورش روستایی بود ) و در همان حال گفت : موقعی که بیرون پریدم باد شدید بود و کلاهم را برد که با کشیده شدن بر روی زمین باعث صدمه بیشتر شد ، این دهاتی فکر کرد این کار برنامه‌ای از طرف من بوده‌است ، او هم کلاهش را در آورد و پرت کرد پایین! هرندی می‌گوید : خیلی زود عباس بابایی به دیدنم آمد و به من دلداری داد ، روز بعد هم نامه‌ای برایم امضا کرد با این مضمون که : ( شما شهید زنده هستید) این حادثه یکی از همان خاطرات تلخی است که در ذهن این خلبان جسور حک شده‌است. خاطره دیگر این شهید خلبان زنده از زبان خوش به این شرح است: چنانچه می دانید جنگ به درازا کشیده بود و کشور ما در تحریم بود . از این رو بایستی در مصرف مهمات به ویژه موشک‌های گران‌قیمت فونیکس با حساب و کتاب عمل می کردیم. من واقعا نمی‌دانستم چند تیر موشک در انبارها موجود است . ولی این را حس کرده بودم که اگر جنگ طولانی شود. باید بتوانیم در آینده هم آن را به خوبی آن را اداره کنیم . به همین دلیل سعی داشتم تا آنجا که ممکن است ماموریت هواپیماهای مهاجم عراقی را بدون استفاده از این موشک‌ها یا حتی به کارگیری مهمات دیگر خنثی کنم. ما به ابتکار شهید بابایی همراه تعدای هواپیما و خلبان از پایگاه هوایی اصفهان که پایگاه مادر و اصلی تامکت است ، به پایگاه هوایی بوشهر گسترش یافتیم . این جابجایی برای پاسخ‌گویی سریع‌تر به هواپیماهایی بود که برای زدن تاسیسات نفتی یا کشتی‌های تجاری و نفتکش‌ها حمله خود را از جنوب عراق و از کناره مرزهای کویت و عربستان برنامه‌ریزی می کردند . یک شب در آلرت بودم که ساعت دو بامداد آژیر اسکرامبل به صدا درآمد . با سرعت هرچه تمام‌تر همراه کابین عقب بلند شده و د راختیار افسر کنترل رادار درآمدیم. شبی بی مهتاب و تاریک بود . برای اینکه هدف را بهتر رهگیری کنیم با سرعت 500 نات و در ارتفاع صد پایی پرواز می‌کردم که خیلی توام با خطر بود ، هر لحظه از روبرو به هواپیمای مهاجم نزدیک می شدیم. ظاهرا او با خیال راحت می آمد . نمی أانم اطلاعات ما را نداشت یا مطمئن شده بود که کاری از ما برنمی‌آید! ناوهای مستقر آمریکایی در منطقه در حالی که برای کمک به شکاری عراقی ، روی رادیو با دادن موقعیت دقیق ، خطاب به ما می گفتند: هواپیمای جنگنده ایرانی ، به حریم ما نزدیک نشوید ! اما من انگار که صدای آن‌ها را نشنیده‌باشم به کارم ادامه دادم . حدود شصت مایل از ساحل بوشهر دور شده‌بودیم و با مهاجم پنج مایل فاصله داشتیم او حالا در موقعیتی بود که می توانست یکی از کشتی های سوپر تانکر ما را بزند. دیگر فرصت نداشتم . چون دلم نمی خواست موشک بزنم ، به فکرم رسید اول از منور یا فلیر استفاده کنم! یک فلیر شلیک کردم ، منطقه زیر خودمان مثل روز روشن شد . هواپیمای دشمن در این لحظه متوجه ما شد و احساس کرد به زودی مورد هدف موشک من قرار خواهد گرفت . به همین دلیل با شدت هرچه تمام‌تر گردش کرد و از منطقه دور شد . واقعا خوشحال شدم که آن فلیر ارزان قیمت سبب ناکامی ماموریتی شده بود که برای آن کلی برنامه ریزی کرده‌بودند. منبع : ستاره های نبرد هوایی ، احمد مهرنیا مردان آسمان ، محسن شیر محمد