Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'حمله'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 2 results

  1. عراق اولین بمب شیمیایی خود را در بهار ساله ۱۳۶۲ در منطقهٔ حاج عمران به زمین انداخت و من خود شاهد آن بودم. ساعت حدود ۵ صبح بود و باید جای خود و پس از یک پاس ۱۲ ساعته به نفر بعد میدادم. نفر بعد که آمد پس از دست و دیده بوسی سنگر فرماندهی را ترک کردم به به قصد سنگر خواب حرکت کردم. هوا گرگ و میش بود و تازه . فقط صدای ۱۳۰ میلی‌متر‌های عراقی می‌آمد که بی‌ هدف مشغول هدف قرار دادن کوه و دشت بودند. در بین راه رمضانپور را دیدم. چند ماه از من جدیدتر بود و اهل شمال. بچه بسیار مهربان و پرکاری بود یعنی‌ هر وقت که اوضاع تنگ میشد میتوانستی رویش حساب کنی‌. سلام و احوال‌پرسی کردیم و از هم گذشتیم. به دم سنگر خواب که رسیدم صدای هواپیمایی به گوشم رسید که انگار جت نبود سرم را بالا کردم و لکّهٔ سیاهی به روی آسمان دیدم، خیالی نبود. پوتین‌هایم را کندم و به آرامی داخل سنگر شدم. بقیه بچه‌ها به آرامی در کیسه خواب‌های خود خواب بودند. من هم به آرامی به درون کیسه خواب خود خزیدم. در همین حال صدای افتادن بمبی به گوش رسید و متعاقب آن انفجاری صورت نگرفت. با خود گفتم لعنت به جدّ و ابادتان که هنوز پس از این همه سال یک بمب انداختن را یاد نگرفتید حیف نان ها. درون کیسه خواب رفتم ولی‌ بویی مثل بوی چمن می‌آمد اما خیلی‌ کم. ناگهان در سنگر باز شد و رمضانپور نفس نفس زنان و با صورتی‌ وحشت زده به داخل سنگر آمد و فریاد زد شیمیایی، شیمیایی.... به ناگه همه از جا جستیم و دست به ماسک ضّد گاز بردیم. هر که ماسک خودش را زد و یک ماسک هم به صورت ماه رمضانپور زدیم و نشستیم. ترس در دلم موج میزد چون بعد از ۱۸ ماه در خط این اولین باری بود که این اتفاق میفتاد و هیچ کس تجربه‌ای نداشت. رمضانپور صورتش را میان دستهایش گرفته بود و به عقب و جلو خمّ میشد و سکوت و ترس تمام فضای سنگر را پر کرده بود. در ماسک‌هایی‌ که به ما داده بودند میبایستی آمپول آتروپین هم میبود که نبود. لحظه‌ها به کندی می‌گذشت و هیچ کس نبود که بداند بعد چه باید کرد. رمضانپور هم کماکان تکان میخورد ولی‌ آرام تر. پس از چند وقتی‌ یکی‌ از بچه‌های دیگر به سنگر آمد و گفت تمام شد میتوانید ماسک‌هایتان را بردارید و ما هم همین کار را کردیم و اول رفتیم به سراغ رمضانپور تا ماسک او را نیز برداریم. اول من جلو رفتم و دیدم که او تقریبا بی‌ حرکت است، قدری ترسیدام ولی‌ به روی خودم نیاوردم. سعی‌ کردم ماسک را از روی صورتش بردارم ولی‌ انگار که از لبه‌ها به پوست چسبییده بود. به آرامی ماسک را از صورت سوا کردم و بعد از شل کردن کش‌ها آنرا برداشتم. به جرأت وحشتناک‌ترین و درد آور‌ترین صحنه‌ زندگی‌ خود را دیدم. صورت رمضان پور به بزرگی یک بادکنک شده بود و از آن دو چشم بزرگ سیه به جز دو خط بر جا نمانده بود که از کنار آن دو خط نیز خونابه به پایین می‌آمد. نمیتوانام دردی که در آن لحظه داشتم را توصیف کنم چون می‌دانستم برای رسیدن به سنگر، رمضانپور مجبور شده بود از وسط توده گاز که هنوز به صورت مایع بوده عبور کند تا خود را به سنگر برساند و جان همقطارهایش را نجات دهد. او به عوض فرار و نجات خود، خودش را قربانی کرده بود تا ۷ نفر دیگر نجات پیدا کنند و به همین دلیل مجبور شده بود از میان گاز در حال تبخیر با صورت باز رد شود تا خود را به سنگر برساند و ما را آگاه کند. آن‌روز رمضانپور رفت و برای همیشه ولی‌ من و امثال من ماندیم تا بازگو کنیم آنچه به شهید رمضانپور و رمضانپور‌ها گذشت. مندیم تا بگوییم چه کسانی‌ ایستاندند و مردانگی کردند تا هم دشمن را شکست دهیم و هم جان دیگران را نجات دهیم. یاد شهید رمضان پور بخیر که اگر به لطف مردانگی مطلق او نبود نه ما بودیم و نه ایرانی‌ که کسی‌ بخواهد در موردش نظر دهد. بیایید هیچ وقت یادمان نرود که چه کسانی‌ رفتند تا ایران بماند
  2. خاطرات

    وظیفه شناس سرتیپ منوچهر کهتری وقتی اعزام گردان 153 به جنوب کشور قطعی شد، با توجه به اینکه در بعضی از یگانها عناصري پیدا شده و به بهانه اینکه انقلاب شده و دیگر فرمانده و زیر دست نداریم، با این بهانه از انجام وظایف خود سرباز میزدند. بر خود لازم دانستم که قبل از حرکت به جنوب با پرسنل گردان صحبت و عناصري را که ممکن بود ایجاد مشکل بکنند از جمع پرسنل یگان خود جدا بکنم. به همین خاطر پرسنل را در محوطه گردان جمع و پس از تشریح مأموریت خطیر گردان، خاطره اي را که یکی از دوستان پزشکم تعریف کرده بود براي آنان بازگو کردم: یکی از دوستان نزدیک من دکتري است که بعد از انقلاب ریاست بیمارستان ارتش را عهده دار شد. زمستان پارسال برف شدیدي بارید و این دوست عزیزم در مقام رئیس بیمارستان از سربازان خواست که پشت بامها را پارو کنند. تعدادي از سربازان با مراجعه به دفتر او اعلام کردند که چون انقلاب شده است، او هم باید در پارو کردن برف همکاري کند. رئیس بیمارستان بدون آنکه اعتراضی بکند پارو را برداشت و در کنار سایر سربازان و پرسنل دیگر به پارو کردن برفها پرداخت. پس از پایان کار به اتاق خود مراجعه نمود. دقایقی بعد یکی از سربازان سراسیمه به دفتر او مراجعه نمود و اعلام کرد که یکی از سربازان در وضعیت بسیار وخیمی قرار دارد و باید جراحی بشود. دوست دکتر ما با آرامش تمام به آن سرباز اعلام نمود: - حالا که انقلاب شده یکی از سربازان زحمت جراحی آن سرباز بیمار را به عهده بگیرد. وقتی این بحث در بین سربازان پخش شد، سربازان متوجه اشتباه خود شدند و با مراجعه به ریاست بیمارستان از او عذرخواهی کردند و قول دادند که از این پس وظیفه خودشان را انجام بدهند. رئیس بیمارستان وقتی یقین کرد که سربازان پی به اشتباه خود بردند از سرجاي خود بلند شده و به مداواي آن سرباز مریض که رو به موت بود پرداخت. وقتی صحبت من تمام شد یکی از پرسنل گردان که ممکن بود مسئله ساز باشد بلند شد و گفت: - جناب کهتري العاقل یکفیه الاشاره. ما متوجه مطلب شدیم و قول میدهیم که تا آخرین نفس و آخرین لحظه به وظیفه خودمان عمل کنیم. شما هم قول بدهید در مقام فرماندهی مقتدرانه خود با آرامش و تمرکز ما را هدایت کنید. شما گربه را دم حجله کشتید! گفتم: من افتخار میکنم در جمع افرادي باشم که وظیفه شناس باشند. صلواتی که در آن فضا پیچید به من اطمینان داد که با یک گروه همدل و صمیمی عازم مأموریت هستم.