Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'خلبان'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 14 results

  1. خاطره ای از آقای خلیل صراف درباره شهید بابایی من به دلیل اینکه در زمان جنگ رابط سازمان حفاظت اطلاعات ارتش بودم، بنا به نیاز شغلی می بایست همراه شهید بابایی در جلسات هماهنگی برای عملیات های مختلف حضور پیدا می کردم. روزی برای هماهنگی عملیاتی به اتفاق شهید بابایی به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) رفتیم. چون جلسات هماهنگی بسیار مهم بودند، گاهی برای به نتیجه رسیدن و انجام شدن امور ساعت ها این جلسات طول می کشید. حتی گاهی از شب تا صبح نیز به طول می انجامید.آن شب، مسئولین قرارگاه برای افرادی که در جلسه بودند شام تهیه کرده بودند. هنگامی که سفره آماده شد، همه برای خوردن به پیش رفتند. من نیز به تبعیت بقیه پیش رفتم. وقتی شروع به خوردن کردم، دیدم شهید بابایی علاوه بر اینکه خودشان جلو نیامدند و غذا نخوردند، با ناراحتی و حالتی ناراحت به من نگاه می کند. پیش خود گفتم حتما مشکلی پیش آمده که ایشان اینطور مرا می نگرد. به هر حال، وقتی خوردن من تمام شد دلیل این نوع نگاه را پرسیدم. گفت: (( از شما توقع نداشتم که اینطور به فکر خود باشی و برای خوردن غذا عجله کنی )). این درصورتی بود که من مدت ۳ ماه بود که جبهه بودم و به تهران و دیدن خانواده نرفته بودم و به نوعی به این نوع غذا و … نیاز داشتم. به دنبال این حرف، سایر افراد حاضر نیز شروع به پرسیدن این سوال که: چرا شما بر سر سفره نیامدی و غذا نخوردی؟ کردند. ایشان جواب داد: (( آیا به کسانی که فردا می خواهند در این عملیات شرکت کنند و شهید شوند، هم همین غذا می رسد؟ و اگر این غذا به آنها برسد آیا آنها می خورند؟ انسان نباید همیشه در فکر شکم و شکم پرستی باشد )).
  2. به نام خدا با سلام خدمت دوستان گرامی در این تاپیک قصد داریم در مورد پیشکسوتان هوانیروز قهرمان ارتش ، اخبار و اطلاعیه های مربوط به گردهمایی های این عزیزان سرافراز و مطالب مرتبط ، اطلاع رسانی نماییم. ضمن اینکه امکان پیگیری و دنبال نمودن این موضوع از طریق وبلاگ : iriaa.rozblog.com ، نیز فراهم می باشد. برای شروع کار ، گزارش تصویری از همایش اخیر که به مناسبت سالروز عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر ، در روز سه شنبه 1394/03/05 ساعت 2000 در سالن آمفی تئاتر پایگاه پشتیبانی برگزار گردید ، ارائه خواهد شد. با سپاس از همراهیتان
  3. عباس سرخابی از دلاوران و رزمندگان تیزپرواز هلیکوپتر شینوک هوانیروز افسری با معرفت و بی ادعا
  4. ویدئو مستند بسیار دیدنی از شرایط و روال استخدام و گزینش در نیروی هوایی شاهنشاهی ایران و همچنین روایتی از نحوه و شرایط ورود به مراکز علمی نیرو هوایی و خلاصه ای از شرایط تدریس به علوم نظامی بنقل از جناب سرهنگ ناصر نیکروان. فایل ویدئو: https://www.aparat.com/v/xMi6Q برگهای از خاطرات سالهای دور خاطره ‌ای از جناب سرهنگ ناصر نیکروان برای استخدام در نیروی هوای قبل از انقلاب شما باید به خیابان دماوند نزدیک میدان فوزیه بود دو ایستگاه بالاتر در خیابان دماوند یک خیابان فرعی بود به نام حجت وارد حجت که می‌شدی روبرو تابلوی بزرگی سردر یک درب ورودی بزرگ دیده می شد که نوشته بود. فرماندهی اموزشهای هوایی, در مجاورت درب ورودی پیکره یک جت اف-۸۶ از رده خارج شده خودنمایی میکرد و پشت همین جت هم استخر بزرگی قرار داشت که الان مسجد و محل فرهنگی شده در سمت راست آن درب بزرگ, درب کوچکی بود که سر در آن نوشته بود دایره استخدام نیروی هوایی. به علت استقبال جوانان برای ورود, میله‌های کنار دیوار برای هدایت صف قرار داشت بعد از عبور از میان میله‌ها وارد ساختمان بزرگی میشدی که در ابتدا شرایط استخدام را با مدارک لازمه را روی بردی نصب کرده بودند, چهار نوع استخدام نصب بود. ابتدا دانشکده خلبانی بود, با شرایط داشتن دیپلم متوسطه و موفقیت در معاینات پزشکی مانند چشم ده/ده, دندانهای سالم و ... میباشد, آمورشگاه افسری شامل افسر فنی, مرمیات, و تخصص‌های مشترک آموزشگاه همافری مثل آمورشگاه افسری داشتن دیپلم متوسطه و قبولی در معاینات پزشکی مربوطه بود, فرق این دو آموزشگاه در این بود که مقدار حقوق همافری را بیشتر از افسری نوشته بود و دوره تحصیلی همافری را در داخل و خارج ذکر کرده بود, آمورشگاه درجه داری با کلاس نهم همان سیکل بود, بیشتر جوانان داوطلب همافری بودند و حتی خانمها هم در این رسته استخدام داشتند. پوشه‌های استخدام افسری آبی و همافری سبز بود, اکثرا پوشه سبز به دست بودند, بعد از مراحل معاینات و پر کردن فرم‌های اداره اطلاعات و ضد اطلاعات در عرض یک هفته به شما لباس و وسایل شخصی میدادند و تاریخی را برای ورود اعلام میکردند, شما میرفتی و لباس‌ها را سایز و در تاریخ ذکر شده مراجعه میکردی. سپس توسط قدیمی‌های همان رسته به نام سرگروهبان گروهان بندی و شما را به آسایشگاه مربوطه میآورد, البته در مورد استخدام آن چهار گروه استخدامی هم همینطور بود آموزشهای نظامی اولیه که اصطلاحا "بی‌ام‌تی" گفته میشد به مدت حداکثر چهار ماه با تمرینات رژه با تفنگ برنوی بلند با سرنیزه و کلاسهای اولیه نظامی به نام "سی‌ام‌تی" مشکلات و سختیهای فراوان که دوستان در جریان آن هستند بعد از موفقیت در تمام این مراحل جشن سردوشی و گرفتن سردوشی آغاز و توسط سپهبد فقید اکبر کمپانی تبریزی, زنده یاد سپهبد نادر جهانبانی و مسولان آموزشهای نظامی مرحوم سرهنگ چنگیز بیات ماکویی و سرهنگ شاهپوری انجام و دانشگده خلبانی و آموزشگاهای افسری و همافری سردوشی سال یکمی و آموزشگاه درجه داری هم فقط یک سردوشی نایل می شدند. بعد از این مرحله کلاسهای زبان برای تمام چهار رسته استخدامی شروع می شد، لازم به یادآوری است محل دانشکده خلبانی در شمال شرقی مرکز و کلا آنها تمام کارهایشان مستقل و حتی کلاسهای زبانشان هم مستقل و بهترین امکانات از نظر آسایشگاه و ناهارخوری و بهترین فرماندهان از جمله سرهنگ تاجور و سروان مرندی هم در آن دانشکده بود. دانشجویان خلبانی بعد از اتمام زبان سال دوم میشدند, مراحل ابتدایی آمورشهای خلبانی سبک نظیر "پی‌پی‌ال" را فرا میگرفتند و برای تکمیل دوره خلبانی سال سوم میشدند و به آمریکا اعزام و پس از سلو شدن جت مافوق صوت و گرفتن وینگ به درجه ستوان دومی مفتخر و در بازگشت به ایران دوره رزمی و گانری را در ایران روی هواپیمای جنگی گذرانده و در پایگاه‌های در نظر گرفته شده خدمت خود را شروع می کردند. محصلین آموزشگاه درجه‌داری در قسمت انتهای شمال شرق اسکان داشتد و محصلین آموزشگاه افسری که به آنها دانشجو و آموزشگاه همافری که به آنها هنرجو می‌گفتند در قسمت جنوب غربی در چهار طبقه‌ها و پنج طبقه اسکان داده بودند و عده‌ای هم در چهار طبقه‌های قسمت شرقی پادگان بودند. کلاس زبان شامل هشت کتاب بود که شما حداکثر باید در نه ماه پاس میکردی نمره از صد بود و قبولی هفتاد چانچه شما یک بار تجدید میشدی که به آن "واش‌بک" میگفتند یک بار دیگر همان کتاب را برای شما کلاس میگذاشتند, تجدید بار دوم را "واش‌اوت" میگفتند که کمسیونی میشدی جهت شانس دوباره و یا اخراج که "دیس‌میس" میگفتند. کتابها به ترتیب ۱۱۰۰، ۱۲۰۰،‌ ۱۳۰۰، ۱۴۰۰، ۲۱۰۰، ۲۲۰۰، ۲۳۰۰ و ۲۴۰۰ نام داشتند و بعد از موفقیت در آخرین کتاب یک امتحان اصلی یا "بیگ‌تست" از شما بعمل می‌آوردند و بر اساس نمره لیگ تست برای شما تخصص تعیین میکردند و در این میان جهت اعزام به آمریکا بیگ‌تست‌های جداگانه هم میگرفتند. بعد از این مرحله ورود به فراگیری تخصص شما سال دوم میشدی، تخصص‌های افسری و همافری البته در بعد فنی به دو قسمت الکترونیک و نگهداری تقسیم میشد با پایان یک سال افسران تخصص‌های مشترک به درجه ستوان سومی نایل میشدند, در قسمت فنی نگهداری‌ها جهت طی دوره به پادگان شماره سه که الان دانشگاه هوایی است اعزام و تخصص‌های الکترونیک در همان فرماندهی آموزشهای هوایی میماندند, افسران فنی بعد از هشت ماه البته حداقل به درجه ستوان سومی و همافری‌ها هم یکسال بعد باز حداقل به درجه همافرسومی مفتخر می شدند لازم به یادآوری است تخصص موشک هاوک برای همافری ها تا سه سال هم طول میکشید. بعد از دریافت درجه به پایگاه‌ها منتقل و کارهای عملیاتی را در آنجا طی میکردند، کسانی هم که در بیگ‌تست اعزام به خارج رفته بودند در آنجا تخصص خود را به پایان میرساندند در اینجا لازم است از کسانی که در این پروسه زحمت می‌کشیدند و اکثرا در قید حیات نیستند نام ببرم نامشان و یادشان گرامی. سپهبد اکبر کمپانی تبریزی که در سال ۲۰۰۲ در جورجیای آمریکا درگذشت و به حاج اکبر آقا معروف بود. سپهبد نادر جهانبانی که به تیمسار چشم آبی یا تیمسار خوشکل معروف بود. سرتیپ سلخانیان سرتیپ مرحوم چنگیز بیات ماکویی سرهنگ شاهپوری که به لوطی محل معروف بود. سرهنگ تاجور که بین بچه‌ها معروف به سرهنگ خروس بود. سرهنگ اخروی فرمانده مهربان آموزش خلبانی که به بابااوخی معروف بود. سروان مصطفی عرب کاپیتان تیم ملی فوتبال, که آن موقع استاد زبان بود و کتاب ۱۴۰۰ را درس میداد سروان پورنظری (بین بچه‌ها بدلیل شباهت به یکی از هنرپیشه‌های آنزمان به "چیچو" معروف بود) سرگرد غفاری که بخاطر صورت سرخش به لبو معروف بود. سروان مرندی سروان انصاری ستوان احمد تقدسی که چون سوتی بگیر ماهری بود به احمد مارگیر معروف بود. ستوان خزایی که چون ابهت زیاد داشت به تیمسار خزایی معروف بود. ستوانیکم پورمحمدیان یک‌سروان پیرمردی هم بود بنام قره‌قریبی فرمانده گردان آموزشی بود همه به او می گفتند پدر بزرگ, واقعا در حق ورودیهای جدید پدری میکرد ایشان مرحوم شده کل پرسنل نیروی هوایی دوره‌های ما او را می‌شناسند و به او احترام و علاقه خاصی داشتند. سروان برازنده ستوانها ثابت‌قدم، نوشین‌فر, مالکی, بلندی, پولادوند, بختیاری, محمدزاده, از گروهان دانشجویان و خیلی‌ها که الان یادم نیست. بهرحال ریشه بسیاری از موفقیتهای نیروی هوایی و امر آموزش به نیروهای جایگزین در جنگ هشت ساله از همین مرکز آموزشهای هوایی بود. اما خاطره بسیار زیبایی از سپهبد شهید نادر جهانبانی در خاطر دارم که خواندنش خالی از لطف نیست : سال ۱۳۵۵ دانشجوی سال اول در مرکز فرماندهی آموزشهای هوایی بودم, آن موقع سپهبد نادر جهانبانی جانشین مرکز آموزش بود قرار بود روز ۲۱ آذر روز رهایی آذربایجان از لوث روسیه مراسم رژه از مقابل شاه در اتوبان کرج روبروی پارک خرم انجام شود یگان رژه نیروی هوایی از مرکز آموزش به فرماندهی جهانبانی تعیین شده بود دو ماه مانده به مراسم هر روز ما را برای تمرین میبردند, یک روز هنگام تمرین که خود تیمسار نظارت داشت ناگهان گروهان ما را توقف داد آمد بالای سر گروهان با صدای بلند گفت: یک نفر وسط گروهان کلاهش لق لق میزد کی بود؟ خودش بیاد بیرون! کسی جرأت بیرون آمدن نداشت, فکر میکردیم هرکس بوده یا زندان میرود یا شاید هم اخراج شود, البته اینکار را نمیکردند اما چون بچه سال بودیم این طور فکر میکردیم, باز برای بار دوم با صدای بلند اعلام کرد به طوری که سرهنگ بیات ماکویی و سرهنگ شاهپوری مثل بید می‌لرزیدند که چرا قبلا نظارت به این موضوع نداشتن. ناگهان یک نفر از صف بیرون آمد مستقیم رفت جلو تیمسار احترام نظامی گذاشت گفت: من بودم قربان. زنده‌یاد تیمسار جهانبانی کلاه او را روی سرش بازدید کرد و مطمین شد که خودش است سپس رو کرد به سرهنگ بیات ماکویی گفت کلاهش را سایز بدهید! حالا همه گروهان منتظر تصمیم تیمسار هستند, که با فرد خاطی چه خواهد کرد, آیا کل گروهان را پنج‌شنبه جمعه بازداشت خواهد کرد؟ نفس ها در سینه‌ها حبس شده بود, تیمسار جهانبانی با صدای بلند فریاد زد ای عزیزان من! نیروی هوایی قبل از "پرسنل" نیاز به "مرد" مثل این نفر را دارد! سپس با صدای رسا گفت: بیات ماکویی! بعد از مراسم به این مرد یک هفته مرخص تشویقی بده و این گروهان را هم بخاطر این نفر از چهارشنبه بفرس مرخصی! بله دوستان, نمونه‌ای از مردانگی زنده‌یاد جهانبانی که خودم تجربه کردم و در طول سی سال خدمت در نیروی هوایی دیگر چنین گذشت هایی را تجربه نکردم. فقط میتوانم بگویم روحش شاد یادشان زنده و گرامی باد
  5. عجیبه تاپیکی در مورد شادروان کریم رفاهی نداریم در انجمن جدیدا چیزی منتشر شده در فضای نت مربوط به مکالمه رادیویی بین استاد کریم رفاهی و افسر کنترل شکاری که مرتبط هست با اولین شکار میراژ توسط فانتوم خواستم اینجا هم قرار اش بدم http://www.aparat.com/v/coGvA اولین منبعی که فایل رو منتشر کرد
  6. راوی : جناب سرهنگ تورخانی ، خلبان شنوک همهءخلبانان شنوک با اسم غلام خدادادگان اشنایی کامل دارند و بخوبی او را میشناسند. بچه خوزستان بود /خونگرم و با مرام /شیک پوش و مرتب /همیشه لباسهای اتو کرده میپوشید /ریشش را می تراشید وسبیلهاش را مثل فروهر اصلاح می کرد. در اکثر ماموریتها شرکت کرده بود وابایی از پرواز و جبهه و مسائل دیگر نداشت . آخرین پروازش تو عملیات خیبر بود که بر اثر اثابت موشک سانحه دادند و هلیکوپترشون صد در صد از بین رفت. مدتی دنبال معالجه و کارهای اداری بود تا اینکه یک سونامی گردان شنوک را فرا گرفت /درسال 1364یک فروند شنوک به خلبانی مهدی بابایی و سعید قندچی وحسین شهریاری از منطقه غرب فرار کرده وبه عراق رفتند وسپس از آنجا به آمریکا رفتند(یک خیانت نابخشودنی) تو این جمع سه نفری حسین شهریاری دوست صمیمی غلام بود واین امر واقعا باعث تاسف همه مخصوصا غلام شده بود .حسین شهریاری یک آدم سنتی بود سه سال بعد از کردهء خود پشیمان شده وبا صمیمی ترین دوستش غلام تماس بر قرار کرده و از او میخواهد مقدمات بازگشتش را فراهم کند .غلام نزد روحانی با نفوذ منطقه اصفهان طاوسی رفته وموضوع را با وی در میان میگذارد /او از این کار استقبال کرده وهماهنگیهای لازم را برای بازگشت شهریاری تدارک میبیند /سازمان حفاظت پایگاه از این موضوع با خبر وغلام را احضار میکند ومی خواهد که این موضوع از طریق آنها پی گیری شود /اما طاوسی که رئیس عقیدتی منطقه بود تمایل داشت کار را خود پیگیری کند/هر کدام بنحوی می خواستند این افتخار نصیب آنها شود و این وسط غلام حکم توپ فوتبال را پیدا کرده واز هر دو طرف تحت فشار قرار میگیرد تا آنجایی که برای آتو گیری به منزل وی یورش برده ومقداری مشروب و چند مجلهء طاغوتی قدیمی از انبار خانهء وی پیدا کرده و مجوز پرواز وی نیز چند روز بعد به همین دلیل لغو کردند .حسین شهریاری به همت غلام به ایران و بعد از مدتی بگیر وببند به زندگی عادی خود بازگشت ولی خیلی زود بار سفر آخرت را بست و بدیار باقی شتافت/سال 1368 بود غلام بسیار افسرده و بی انگیزه شده بود .در این ایام مرا بخاطر مسائلی به گردان خدمات فرستاده بودند وبه عنوان فرمانده خدمات از گردان شنوک عملا دور بودم .غلام را پیش خود آوردم و به عنوان یکی از معاونین دستش را تا حدودی بند کردم اما باز هم راحتش نمیگذاشتند.هر وقت در گروهان حضور نداشت از بازرسی بدنبال وی میآمدند تا برای آزمایش عدم اعتیاد او را همراه خود ببرند/وهر وقت او حضور داشت وبا آنها تماس میگرفت مبنی بر اینکه من حاضرم تا آزمایش بدهم /آنها میگفتند باشد برای وقتی دیگر/این مسئله مدتها ادامه داشت وبیشتر موجب دلسردی و افسردگی وی را فراهم میکرد تا جاییکه من تصمیم گرفتم پیش تیمسار انصاری فرمانده وقت هوانیروز بروم تا مشکل پروازی وی و منصور ذوالفقاری را که بخاطر بی احتیاطی پروازی مدتها پروازش قطع بود را در میان گذاشته و چاره جویی کنم.از انجا که رابطهء خوبی بین من و تیمسار وجود داشت با در خواستم موافقت نمود و از تیمسار فرزین خواست تا نامهء بازگشت ذوالفقاری به خط پرواز را بنویسد اما در مورد غلام اظهار تاسف کرد وگفت که حفاظت مانع پرواز اوست وکاری از دست ما ساخته نیست .ذوالفقاری به خط پرواز بازگشت ولی خیلی زود از بین ما پرکشید و به ابدیت پرواز کرد.روحش شاد..غلام که آینده خود وخانواده اش را سرابی بیش نمیدید لاجرم با 19 سال سابقه کار و پرواز ترک خدمت کرد وبه توصیه یکی از دوستانش به خوزستان رفت و زن وبچه را در شاهین شهر اصفهان رها کرد تا شاید آینده بهتری برای آنها رقم بزند ...حدود ده سال ازش بی خبر بودم تصورم این بود که وضعش خوب شده ومرا فراموش کرده./ من دنبال بازنشستگی بودم چون دیگر تحمل خیلی چیزها را نداشتم /خانه ام را به تهران منتقل کردم وقید خدمت و پرواز را زدم /هر چند پرواز همهء زندگیم بود ولی این پروازها ارضا م نمی کرد نه هیجان داشت نه اضطراب /ونه صداقت جبهه ها را/ البته پروسه استعفا ده سال وقت مرا گرفت /اواسط سال 1379 طی تماسی متوجه حضور غلام در تهران شدم و همان روز پیداش کردم /سر و وضعش مثل سابق مرتب بود بردمش خونه وچند روزی پیش من بود /برام گفت که چگونه نارفیقی بهش نارو زده و آس وپاس رهاش کرده /حالا قصد داشت دفتری اجاره وشرکتی را به ثبت برساند تا با کمک یکی از بستگانش اقدام بکاری خدماتی و بعد مقداری زیادی شکر از خارج وارد کند /از منم خواست تاکمکش کنم و تو این راه همراهش باشم .قرار بودسرمایه شرکت چیزی حدود ده میلیون دلار توسط فامیل غلام تامین شود که البته بستگی به گرفتن مجوزهای لازم داشت/دفتری اجاره شد و تشکیلات لازم برای یک شرکت را فراهم کردیم سپس برای دریافت مجوز واردات شکر با صرف هزینه ای زیاد پیش وزیر اقتصاد وقت آقای ش ............. رفتیم /و او در نهایت گفت انحصار واردات شکر در اختیار ا.........................و من قادر به صدور چنین مجوزی نیستم.وضع مالی غلام خیلی بد بود وحتی پول سیگار نداشت /شبها را اکثرا در بیداری سپری میکرد و با کشیدن سیگار اشنو سعی داشت تا هزینه کمتری بر دیگران تحمیل کند./شش ماه از این ماجری گذشت ودر این مدت غلام پیش ما زندگی میکرد وفقط یکبار بتوصیه و همراهی من نزد خانواده اش رفت/از اینکه دستش خالی بود شرمندهء خانواده اش بود بعضی از روئسای هوانیروز که بوی پول شنیده بودند سعی در جذب او داشتند ولی تا متوجه میشدند خبر خاصی نیست بدنبال کار خود میرفتند.دیگه بحث صادرات تمام شده و با کار خدماتی نیز موافقت نشد لذا بستن شرکت امری مسجل بود / خیلی سر خورده شده بود /از خونه ما برای مدتی به خونهء برادر همسرش نقل مکان کرد /اماچند روز بعد برادر خانمش زنگ زد و گفت غلام تو خواب سکته کرده و......دیگه چیزی نمی شنیدم /باورم نمیشد /این چه سرنوشتی بود /غلام اوایل سال 1380 دنیا را ترک کرد اما یک خانواده 4نفری با یک دختر بچه عقب افتاده با کلی بدهی و خانه ای اجاره ای از خود باقی گذاشت .هر چی دنبال کار خدمتیش رفتیم تا شاید به نحوی باز خریدش ویا با کمک سایر فرماندهان که ادعای دوستی داشتند با 20 سال خدمت باز نشتسه شود تا کمکی باشد برای بازماندگانش/اما نشد که نشد .روزگار بد جوری با غلام تا کرد من که هنوز باورم نمیشد. این بود عاقبت خلبانی که 17سال پرواز کرد وتا مرز شهادت پیش رفت ویک فراری را به ایران باز گرداند...
  7. بخش اول-خاطرات سرتيپ خلبان آزاده محمد يوسف احمد بيگي آخرین دیدار روزپنجشنبه،بیست وششم آذر1359،درقرارگاه فرماندهی پایگاه هوایی سوم شکاری شهید نوژه همدان بودم که تلفن زنگ زد.گوشی رابرداشتم.ازآن طرف صدای همسرم راشنیدم: –الو! -سلام عزیزم. -سلام،چه طوری؟ -خوبم. -مهلقا چطوره؟ -خوبه،خیلی دلش میخواد تو را ببینه. مرتب بهانه ات رامیگیره. -به نظر میاد که ناراحتی! -نه چیزی نیست. -چی شده ،بگو! -یوسف جان! ما میخواهیم بیاییم پایگاه. -نه،نه.صبرکنید!هفتة دیگرخودم میآيم تهران. -من نمیتونم این بچه راقانع کنم. -خانم!این چه حرفیه؟چرانمیتونی قانعش کنی؟ -آخه…توکه نمیدانی.شبها ازخواب بیدارمیشه ومرتب سراغ تو را میگیره. من هم هزار فکر به سرم میزنه، میگم نکنه خدای نکرده برات اتفاقی افتاده! هرکاری کردم تا درآن موقعیت جنگی، همسرم را قانع کنم در تهران بماند، موفق نشدم، به اوگفتم: -ببین عزیزم! حالا که میخواهی بیایی، یا باید فردا بیایی و یا صبر کنی تا هفتة دیگر که خودم بیایم تهران. -باشه،شب که تلفن زدی جواب قطعی را میدم. شب که تلفن زدم،همسرم گفت:«فرداحدود ساعت12 ظهر بیا سه راهی پایگاه مارا ببر.» پرسیدم: -چطوری می آیید؟ -با اتوبوس.صبح،بعدازاینکه با توتماس گرفتم به پایانة مسافربری آزادی رفتم و توانستم برای فردا بلیت بگیرم. درضمن مادرت هم با ما میاد. -باشه.فردا منتظرتون هستم. روزبعد و در ساعت مقرر براي آوردنشان به سه راهي همدان پايگاه رفتم. مادر، همسر و دخترم منتظرم بودند. به آنها که رسیدم پس ازسلام و احوالپرسی، دختر کوچکم )مهلقا( درحالی که کلاه سفیدی برسرگذاشته بود و دورتادور گردنش راباشال سفید پیچانده بود، جلوآمد وگفت: -بابا! کجابودی؟ دلم برات تنگ شده بود! او را درآغوش کشیدم،نوازش شکردم و گفتم: -باباجون!من هم دلم برای شما تنگ شده.شما را دیگه تنها نمیذارم.حالا که آمدید،دیگه نمیذارم برید. سوار خودرو شدیم و به پایگاه برگشتیم. ناهاری را که از قبل برای آنها آماده کرده بودم، با هم خوردیم. هوا بسیار خوب بود!خانواده ام که خستگی راه بر تنشان سنگینی میکرد، به استراحت پرداختند. شام را نیز همسرم تهیه دید.پس ازصرف شام،چون روز بعد پرواز نداشتم و به صورت آماده میبایست در منزل میماندم، تا پاسی از شب درکنارخانواده به گفت وگو نشسته بودم. صبح روز28آذر1359بامادرو همسرم سرسفرة صبحانه نشسته بودیم و دخترم در اتاقش خوابیده بود. ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد.گوشی رابرداشتم: -الو! -جناب سروان احمدبیگی؟ -بله،بفرمایید! -جناب سروان! ساعت11 صبح «بریف»پرواز دارید. شما «لیدر» این دستةپروازی هستید. -چشم همین الآن می آیم. گوشی راگذاشتم.نگاهی به مادر و همسرم کردم. رنگشان پریده بود و به من خیره شده بودند. لبخندی زدم و گفتم: -هان!چیشده؟ همسرم گفت: -پرواز داری؟ -بله،عجیبه؟ اینکارهرروزماست. -چه ساعتی؟ -فکرکنم حدود ساعت یازده و نیم یا دوازده. -کی برمیگردی؟ -انشاءالله دوازده و نیم یا یک بعدازظهر. سکوت فضای اتاق را فرا گرفت.مشغول خوردن صبحانه شدم. پس از چند لحظه سکوت را شکستم و گفتم:«ببین عزیزم!من که گفتم تهران بمونید، هم شما راحت بودید، هم من. اگرتهران بودید شما به کارخودتان سرگرم بودید و من هم شبهاتلفن میزدم و از حال یکدیگر با خبر میشدیم؛ اما حالا تا من برم و برگردم، با هر صدای زنگ تلفن و یا آژیر خطر، دلتون میلرزه. یا اینکه می ایستید جلوِ بالکن ببینید کی هواپیمای من به زمین مینشینه. همسرم حرفهای مرا میشنید، ولی هیچ کلامی به زبان نمیآورد. صبحانه را خوردیم.بلند شدم تا لباس بپوشم و خودم را برای رفتن به قرارگاه فرماندهی آماده کنم. قبل از جنگ هر وقت میخواستم از منزل بیرون بروم، اگر دخترم خواب بود به اتاقش میرفتم، دستی به سر و گوشش میکشیدم و او را میبوسیدم،سپس میرفتم.اما آنروز، مادرم حضور داشت. فکر کردم چنانچه بروم و ازدخترم خداحافظی کنم،ممکن است او ناراحت شود و فکر کند مأموریت خطرناکی در پیش دارم. ازطرفی هم اگر از دخترم خداحافظی نمیکردم، دلم آرام نمیگرفت. پیش خودم گفتم:«حالا که او خوابیده، بهتر این است که مادرم را ناراحت نکنم.» رفتم تا پوتینهایم را بپوشم و از منزل خارج شوم كه ناگهان دخترم با آن لباس خواب زیبایش دوان دوان به طرفم آمد وگفت: -بابا! بابا! گردنبندت. بادیدن پلاک گردنم که در دستش بود، دلم فرو ریخت.گفتم: -باباجون! اینو ازکجا آوردی؟ -توی اسباب بازیهام بود. همسرم باعصبانیت جلو آمد و به دخترم گفت: -نمیخواد!بده به من! گفتم:«نه عزیزم!سرنوشت هر چه مقدّر کرده همان خوب است. الآن دیگرلازم است که این پلاک پیشم نباشد.» و اما ماجرای «پلاک» زمانی که با همسرم ازدواج کردم،از من پرسید: «این فلز چیه که شما به گردنت میاندازی؟» به او گفتم:«نظامیها این پلاک را به گردن میاندازندکه اگر درجنگ ویا عملیاتی کشته شدند و جسدشان از بین رفت،از روی آن بتوانند آنها را شناسایی کنند. این پلاک به ويژه برای ما خلبانها خیلی ضروری است. چرا که اگر سانحه ببینیم،جسد مان متلاشی خواهدشد.» همسرم به خاطر رأفت قلب و روح لطیف زنانه اش از این پلاک بدش می آمد و هر وقت آنرا با من میدید،میگرفت و به گوشه ای پرت میکرد. وقتی جنگ شروع شد،همسرم درتهران بود. من مدت سه ماه تمام هر وقت در منزل فرصتی می یافتم، به جست و جوی پلاک می پرداختم؛ ولی موفق نمیشدم آن را بیابم. تا آن روز که دخترم پلاک را آورد و گفت که در بین اسباب بازیهایش بوده. جاییکه اصلاً فکرش را نمیکردم! پلاک را به گردن انداختم و خواستم از منزل خارج شوم. همین که خم شدم تا دخترم را ببوسم و خداحافظی کنم، او عطسه کرد. با خودم گفتم:« خدایا! به تو پناه میبرم! مثل اینکه سرنوشت دارد کار خودش رامیکند!» همسر و مادرم با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدند. به طوری که من در چهرة آن دو اضطراب و نگرانی را میدیدم. مادرم گفت: -مادر،صبرآمد…اشکال نداره، چهار «قل» رابخوان و به خدا توکل کن. من هم همین کار را کردم و سپس خداحافظی کرده،ازمنزل خارج شدم. ادامه دارد .... 18
  8. با درود و کسب اجازه از جناب سرهنگ فریدون علی مازندرانی آرزوی تندرستی و بهروزی برای این خلبان و خانواده گرامیشان که متاسفانه مدت زیادی است که در انجمن شخیص رهروان ارتش شرف حضور ندارند. چون هدف و آرمان ما اشاعه و بازتاب جانفشانیها و تخصص و تبحر نظامی ارتشیان سلحشور این مرز و بوم است ؛ برآن شدم که موضوعی را که در کانال محترم گنج جنگ مطرح شده بود را در این وادی نیز منعکس نمایم تا هموطنان بیشتری بتوانند شناخت بهتر و شفافی از پاسداران راستین ایران عزیز پیدا کنند . مطالبی که در این عنوان مطالعه میفرمایید به نقل از گروه شریف گنج جنگ است و بدینوسیله سپاسگزاری صمیمانه از مدیران پرتلاش گنج جنگ را دارم و از حضرت حق برای ایشان پیروزی و کامیابی روزافزون در تمامی مراحل زندگی خواستارم . چگونه خلبان شدم!!! در دانشکده خلبانی نیروی هوائی دانشجویان انتخاب شده پس از طی مراحل مختلف آزمون اولیه و تست هوش و معاینات پزشکی متعدد و عبور از آخرین سد که همان تائیدیه ضد اطلاعات نیروی هوائی بود، به ترتیب و بصورت انفرادی و یا چند نفر چند نفر لباس تحویل گرفته و پس از 48 ساعت باید راس ساعت مقرر که عموما" هم بعد از ظهر بود خود را به دانشکده خلبانی معرفی می نمودند که بنده هم در یک عصر پائیزی سال 1350 و در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان باتفاق یکی دیگر از قبول شدگان بنام "مهدی مافی" قرار بود خود را راس ساعت چهار بعد ازظهر به دانشکده معرفی نمائیم که ما هم با تمام وسائل مربوط و به همراه کلیه وسائل که شامل یک ساک آبی رنگ و لباس پلو خوری امان ( لباس مرخصی) به درب مرکز آموزشهای هوائی نیروی هوائی مراجعه و پس از مراجعه به دژبان درب ورودی ما دو نفر را همانند آدم های جذامی در گوشه ای جدا از بقیه پرسنل نگه داشتند تا نفری از دانشکده خلبانی بیاید و ما را تحویل بگیرد که چشمتان روز بد نبیند یک دانشجوی بی سردوشی با کلی اهن و تولوپ آمد و بعد از برانداز نمودن سر و وضع ما از همان درب ورودی تا ساختمان دانشکده خلبانی که ساختمانی 4 طبقه و در جوار ضلع شرقی پادگان بود با تمام آن وسائل ساک دستی و لباس مرخصی داخل کاور قرار دادشده بصورت کلاغ پر از ما پذیرائی نمود که فکر کردیم خوب بحمدالله رسیدیم و دیگر تمام شد ولی در همان جا وسائل را از ما تحویل گرفتند و گفتند منتظر باشید تا خدایگان دانشکده تشریف بیاورند!!! بعد از مدتی معطلی که به حالت خبر دار ایستاده و منتظر بودیم از دور یکی دونفر بطرف ما آمده و با همان وضع قبلی ما را هفت هشت ده بار بسمت دیوار روبرو فرستادند تا دست بزنیم به دیوار و باز گردیم و در هر دور از رفت و برگشت مقداری به میدان خاکی که سمت شرق ساختمان دانشکده بود و بعداً متوجه شدیم که نام آن میدان شرقی است و باندازه یک زمین فوتبال بزرگ بود نزدیک و نزدیکتر می شدیم، در بخشهائی از همین میدان خاکی آب راکد بصورت یخ زده وجود داشت و هر بار با همان سرعتی که بدو رو میرفتیم باید مواظب بودیم که در روی آن یخها سر نخوریم پس از چندین بار بدو بایست ناگهان صدای رعد آسای "پادگان خبردار" را شنیدیم که همه افراد و این دوسه نفری هم که بالای سر ما بودند به حالت خبر دار ایستادند و دو نفر با لباس فرنج و شلوار به ما نزدیک شدند که بر روی اتیکت نفر اول نام محمود تیره کار نوشته شده بود و فرد دیگری نیز که بفاصله یک متری وی راه میرفت نام او نیز نیک اختر بود و بچه اصفهان. این دو از خدا بی خبر انقدر ما را بدو بایست و حالت شنا دادند و از ما با فریادهای بلندی که حنجره امان را زخم می نمود میخواستند که خودمان را معرفی کنیم که مهدی مافی بیچاره در همین اثنا شروع به خون بالا آوردن کرد که برای مدتی وی را رها نمودند و جهت استراحت روی همان خاک و خل ولو شده بود و حال هر دو نفر بسراغ من آمده و این بار تیره کار سنگی را بدست من داد و پرسید این چیه و با همان فریادهای بلند پاسخ دادم سنگ است جناب سروان!! که هر بار با شنیدن پاسخ من تیره کار به نیک اختر نگاه می کرد و می پرسید شما چیزی شنیدید؟ که آن بی وجدان هم میگفت خیر قربان من چیزی نشنیدم!! سپس بعد از چندین بار سئوال جواب و عربده کشیدن من، بالاخره پاسخ مورد قبول ایشان قرار گرفت ولی فرمودند این هواپیماست سنگ نیست دانشجو!! بنده هم عرض نمودم بله قربان هواپیماست!! چشمتان روز بد نبیند، با این پاسخ من گردن شکسته، فرمودند خوب پس روشنش کن و پرواز کن!! بنده هم درست مثل استارت زدن به ماشین مجبور بودم این تیکه سنگ را نه! ببخشید هواپیما را روشن کنم و بعد هم بیش از چند دور با حالتی زار و در آن سرمای بعد از غروب آفتاب دور میدان شرقی بدوم و همزمان صدای هواپیمای روشن را هم از حنجره ام خارج کنم که ایشان و بادی گاردشان آقای نیک اختر هم ایستاده بودند و نگاه میکردند و پس از چند دور پرواز این هواپیما به محض اینکه به نزدیک ایشان رسیدم دستور لندینگ هواپیما را دادند که من از همه جا بی خبر هم خوشحال... بلافاصله ایستادم با این فکر که این مرحله هم تمام شد!! در همین اثنا صدای رعد آسای تیره کار بلند شد که تو شهر شما هواپیما اینجوری می نشیند و بلافاصله می ایسته، که یکی از اون بی سردوشیها را فراخواند و نشستن هواپیما را برای بنده حقیر سیمولیت کرد، دوباره هواپیما را روشن کردم و هر دوری که میزدیم به نزدیک ایشان که می رسیدم دستور نشستن هواپیما را میداد که من هم بایستی با سینه خود را بر روی زمین پرت نموده و در روی خاک و سنگ و کلوخ خود را میکشیدم که تمام آرنج و کف دست ها و زانو هایم از زیر لباس کار خون آلود شده بود و این کار هم تا حدود ساعت ده شب بطول انجامید و بالاخره ما دو نفر را مانند دو زندانی محکوم به مرگ بداخل ساختمان دانشکده طبقه سوم هدایت نمودند. بالاخره ما دو نفر را مانند دو زندانی محکوم به مرگ بداخل ساختمان دانشکده طبقه سوم هدایت نمودند آنهم نه به حالت معمول! بلکه با کلاغ پر از پله ها بالا رفتیم و نهایتاً ما را به کوپه جناب تیره کار منتقل نمودند که هر کوپه شامل اطاقی بود در حدود سه متر در پنج متر و دارای سه تا تخت دو طبقه و کاملاً انکادر شده در طرفین آن و در کنار هر تخت یک کمد فلزی که مربوط به وسائل شخصی نفرات بود و یک روشوئی هم در کنار درب ورودی که برای پیش غذا و افطار آنشب ما که عبارت بود از سبزی پلوئی یخ کرده که برنج آن مانند جو خیس نخورده سفت و محکم بود! ابتدا هر یک پاها را در روشوئی مورد نظر قرار داده و حدود دویست سیصد بار حالت شنا رفتیم و بعد هم بنا بدستور مشغول نوشیدن شراب دانشکده شدیم!!! بدین شکل که کلاه خود را روی زمین قرار داده و با گذاردن انگشت دست در وسط کلاه باید بسرعت بدور خود می چرخیدیم و در یک لحظه دستور چرخش بر عکس صادر می شد . که بعد از آنهم نوبت به خوردن افطار رسید که این افطار هم همراه با دادن سه شماره پشت سر هم بود. و خلاصه مانور شب اول با این نحوه پذیرائی تا حدود ساعت دو بامداد بطول انجامید و بعد که هر یک از ما را به یکی از کوپه های موجود در طبقه سوم که بی سردوشی ها در آن قرار داشتند فرستادند. من نه قادر به تکان دادن دست و پای خود بودم و نه قادر به بالا رفتن از تخت مورد نظر جهت استراحت که یادش بخیر ارشد آن کوپه دانشجوئی بود بنام فرامرز دهش که اهل یزد بود و زرتشتی، دارای هیکلی بسیار قوی و قیافه ای ترسناک ولی فوق العاده رئوف و مهربون که بعد از تحویل گرفتن من از ارشد دانشکده، به من کمک کرد تا در روی تخت قرار بگیرم و با مهربانی بسیار شروع به مداوای زخمهای دست و پایم نمود و ساک شخصی ام را برایم باز کرد تا لباس زیر خون آلودم را تعویض کنم که ناگهان چشمش به ردیف سیگارهائی 101 کینگ سایزی افتاد که در زیر لباسها و وسائل داخل ساکم قرار داده بودم ... ناگهان چشمش به ردیف سیگارهائی 101 کینگ سایزی افتاد که در زیر لباسها و وسائل داخل ساکم قرار داده بودم ...گفت مگر به هاروارد میخواستی بروی؟!؟! اینو گفت و تذکر داد که اگر اینها را ببینند تیکه بزرگه تو گوشت خواهد بود!! خلاصه با التماس من سیگارها را در بین وسائل خودش جاسازی نمود و پس از فراغت از این مسائل وسیله ای را از سوراخ داخل دیوار که در پشت تختش تعبیه نموده بود خارج کرد و به آرامی شروع به داغ کردن آب در داخل یک پارچ پلاستیکی نمود تا چای درست کند و خلاصه بعد از این همه مانور و دردسر در شب اول حدود ساعت سه بامداد اولین چای آماده شده توسط هیتر دست ساز دانشکده خلبانی را که از دو تیغه چاقو و یک تیکه سیم ساخته شده بود بصورت قاچاقی نوش جان کردم و همانطور نشسته و با دست و پای خون آلود در بالای تخت بخوابی عمیق فرو رفتم. البته با توجه به مانورهای انجام شده شب ورود و مقاومت زیاد من علیرغم دوستم جناب مهدی مافی و بدلیل آشنائی کاملم با مسائل نظام جمع و اسلحه غیره، از روز بعد بنده بعنوان ارشد دسته انتخاب و تا حدود سی و چند نفر ی که به مرور بعد از من به دانشکده وارد شدند در دسته من قرار گرفتند که مرحوم شهید اردستانی ، مرحوم شهید ذبیحی نیز جزء این افراد بودند و آخرین نفرات این دسته جناب غلامرضا نظام آبادی و داریوش تابان بودند که از بر و بچه های اهل استان مازندران و حوالی گرگان و مناطق اطراف آن بودند، و در دوران بی سردوشی ما حدود چهار دسته دیگر هنوز بی سر دوشی در دانشکده حضور داشتند که هر دسته حدوداً شامل سی نفر می گردید و علیرغم اینکه دسته ها می بایست بترتیب برای سردوشی گرفتن آماده میشدند، دسته ما یا همان دسته چهارم بلافاصله بعد از سر دوشی گرفتن دسته اول که قدیمی ترین بی سر دوشیهای موجود دانشکده بودن و ارشد آنان مرحوم شهید فراز حاتمی بود و اغلب افراد این دسته از بر و بچه های کرمانشاه بودند امثال جناب مسعود علی مددی و مرحوم اسکندر شهبنده و مسعود خدیو و سایر عزیزان، بهمراه دسته دوم که ارشد آن سیامک طاهری بود همزمان سر دوشی گرفته و حتی نماینده سر دوشی بگیر نیز از دسته ما انتخاب گردید و از همین جا کورس رقابتی جدیدی بین دانشجویان خلبانی در دانشکده خلبانی نیروی هوائی به راه افتاد.
  9. خاطرات

    وظیفه شناس سرتیپ منوچهر کهتری وقتی اعزام گردان 153 به جنوب کشور قطعی شد، با توجه به اینکه در بعضی از یگانها عناصري پیدا شده و به بهانه اینکه انقلاب شده و دیگر فرمانده و زیر دست نداریم، با این بهانه از انجام وظایف خود سرباز میزدند. بر خود لازم دانستم که قبل از حرکت به جنوب با پرسنل گردان صحبت و عناصري را که ممکن بود ایجاد مشکل بکنند از جمع پرسنل یگان خود جدا بکنم. به همین خاطر پرسنل را در محوطه گردان جمع و پس از تشریح مأموریت خطیر گردان، خاطره اي را که یکی از دوستان پزشکم تعریف کرده بود براي آنان بازگو کردم: یکی از دوستان نزدیک من دکتري است که بعد از انقلاب ریاست بیمارستان ارتش را عهده دار شد. زمستان پارسال برف شدیدي بارید و این دوست عزیزم در مقام رئیس بیمارستان از سربازان خواست که پشت بامها را پارو کنند. تعدادي از سربازان با مراجعه به دفتر او اعلام کردند که چون انقلاب شده است، او هم باید در پارو کردن برف همکاري کند. رئیس بیمارستان بدون آنکه اعتراضی بکند پارو را برداشت و در کنار سایر سربازان و پرسنل دیگر به پارو کردن برفها پرداخت. پس از پایان کار به اتاق خود مراجعه نمود. دقایقی بعد یکی از سربازان سراسیمه به دفتر او مراجعه نمود و اعلام کرد که یکی از سربازان در وضعیت بسیار وخیمی قرار دارد و باید جراحی بشود. دوست دکتر ما با آرامش تمام به آن سرباز اعلام نمود: - حالا که انقلاب شده یکی از سربازان زحمت جراحی آن سرباز بیمار را به عهده بگیرد. وقتی این بحث در بین سربازان پخش شد، سربازان متوجه اشتباه خود شدند و با مراجعه به ریاست بیمارستان از او عذرخواهی کردند و قول دادند که از این پس وظیفه خودشان را انجام بدهند. رئیس بیمارستان وقتی یقین کرد که سربازان پی به اشتباه خود بردند از سرجاي خود بلند شده و به مداواي آن سرباز مریض که رو به موت بود پرداخت. وقتی صحبت من تمام شد یکی از پرسنل گردان که ممکن بود مسئله ساز باشد بلند شد و گفت: - جناب کهتري العاقل یکفیه الاشاره. ما متوجه مطلب شدیم و قول میدهیم که تا آخرین نفس و آخرین لحظه به وظیفه خودمان عمل کنیم. شما هم قول بدهید در مقام فرماندهی مقتدرانه خود با آرامش و تمرکز ما را هدایت کنید. شما گربه را دم حجله کشتید! گفتم: من افتخار میکنم در جمع افرادي باشم که وظیفه شناس باشند. صلواتی که در آن فضا پیچید به من اطمینان داد که با یک گروه همدل و صمیمی عازم مأموریت هستم.
  10. امروز در اون شبکه اجتماعی شیطان بزرگ متاسفانه با این تصویر هولناک روبرو شدم. البته تصویر توضیحی نداشت اما اگر اینطور که ظاهر قضیه نشون میده درست باشه که وای بر ما وقتی با قهرمانانی که جانشان را کف دستشان گرفتند تا این کشور به دست اجنبی نیافتد و امروز باید نهایت اسباب رفاه و آسودگی خاطرشان را آماده کنیم اینگونه برخورد می شود، فردای روزگار با ما چه خواهند کرد ؟ ظاهرا توی کشور ما اخلاق و مردانگی مرده و ایران و ایرانی ارزشی نداره دیروز امروز
  11. اولین قسمت از مجموعه تلوزیونی گردان 61 که قولش داده بود و فکر میکنم در شبکه بوشهر تهیه شده اگر حسش بود بعد از این میرم سراغ مجموعه مستند تامکت اگر هم حسش نبود که دانلود قسمت اول با حجم در حدود 19 مگابایت
  12. اموزش پرواز با جنگنده CF-18 نیروی هوایی سلطنتی کانادا توسط سروان خلبان اریک اوکانر. قابل توجه اقای کلافه و سایر دوستان علاقمند که بصورت مجازی قصد یادگیری پرواز با جنگنده ها را داشتند. حتما تمامی اقایان دانشجوی پرواز هم به لابراتوار انگلیسی بعد از معاینات پزشکی مراجعه نموده اند. این هم ویدئو: http://www.aparat.com/v/SfzKX http://host3.aparat.com//public/user_data/flv_video_new/333/410c565665283dae11a07ec8fbd1daa7997989.mp4
  13. باسمه تعالی اولین یادواره 128 خلبان شهید استان اصفهان مورخ 04/03/1391 با همت بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ، پایگاه چهارم رزمی پشتیبانی عمومی هوانیروز ، پایگاه مرکز آموزش شهید وطنپور هوانیروز ، پایگاه شهید بابایی (هشتم شکاری) نیروی هوایی ارتش ، دانشکده پرواز سپاه صاحب الزمان (عج) ، با همکاری اداره پست و صدا وسیمای مرکز اصفهان و به میزبانی پایگاه چهارم رزمی پشتیبانی عمومی اصفهان و در تالار همایش های این پایگاه و با حضور خانواده های معزز و معظم شهدای خلبان استان و مقامات کشوری و لشگری برگزار گردید. در این مراسم که با حضور فرمانده نیروی زمینی ارتش "امیر سرتیپ ستاد احمدرضا پوردستان" و همچنین فرمانده هوانیروز ارتش "امیر سرتیپ 2 ستاد خلبان هوشنگ یاری" و فرمانده وقت پایگاه شهید بابایی نیروی هوایی ارتش "امیر سرتیپ ستاد خلبان علیرضا برخور" و فرمانده پایگاه چهارم رزمی پشتیبانی عمومی اصفهان "امیر سرتیپ 2 ستاد خلبان نوربخش باقری" و فرمانده پایگاه مرکز آموزش شهید وطنپور اصفهان "امیر سرتیپ 2 ستاد خلبان جمشید اسماعیلی" و فرمانده دانشکده پرواز سپاه صاحب الزمان (عج) "سرهنگ پاسدار باقر حسین زاده" و ارشد نظامی ارتش در منطقه اصفهان ، یزد و چهارمحال و بختیاری "امیر سرتیپ 2 ستاد امیرنظام اکبری" و نماینده محترم مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی "دکتر حسن کامران دستجردی" و نماینده حضرت آیت ا... طباطبایی نژاد (نماینده ولی فقیه در استان) و فرمانده وقت انتظامی استان "سردار سرتیپ 2 پاسدار حسن کرمی" و جمعی از پرسنل و مسئولین ارگان های فوق برگزار گردید ، از مقام شامخ شهیدان خلبان استان اعم از پرسنل نیروی هوایی و هوانیروز ارتش و نیروی هوایی سپاه و هواناجا تجلیل شد و یاد و نامشان گرامی داشته ، سپس از خانواده های معظم این بزرگواران با تقدیم لوحه سپاس و تمبر یادبود شهیدشان ، تقدیر بعمل آمد. در ادامه تصاویر مربوط به این مراسم تقدیم حضور می گردد : ادامه دارد ...