Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'شهدای نیروی زمینی'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 16 results

  1. حسن سال 1315 در امامزاده یحیى، نزدیک نازی آباد، به دنیا آمد. چون تولدش چند روز قبل از شهادت امام حسن (ع) بود، مادرش اسمش را گذاشت حسن. سال 1335 بعد از گرفتن دیپلم تصمیم گرفت برود دانشگاه افسرى، اما احتیاج به کسی داشت که ضمانتش را بکند. مادرش گفت می‌رویم نزد عمویم. سرهنگ زنده نام احترام زیادی برای آبشناسان‌ها قائل بود. هر چند هیچ وقت به زبان نمی‌آورد، اما حسن را خیلی دوست داشت. سرهنگ، حسن را نصیحت کرد و گفت حرفی ندارد ضامنش بشود، اما اگر توی ارتش می‌رود باید خودش را فراموش نکند و آدمها و محیط اطرافش تحت تأثیر قرارش ندهد. حسن در سال 1339 با درجه ستوان دومى فارغ التحصیل شد و دوره مقدماتى را در سال 1340 به پایان رساند. پس از فارغ‌التحصیلی، از همان ابتدا در شهرستانهای دور افتاده به خدمت مشغول گشت و برغم همه مشکلات و نابسامانیها، باهمت و جدیت کار می‌کرد. اولین دوره رنجر را که در ایران تشکیل شد، طى کرد و در سال 1356 دوره هاى عالى ستاد فرماندهى را را هم با موفقیت پشت سر گذاشت. بعد از خوزستان در سال پنجاه به استان فارس منتقل شد و حدود ده سال شیراز بود. در این مدت دوره تکمیلی چتربازی و تکاور کوهستان را در داخل کشور و اسکاتلند گذراند و به زبان انگلیسی مسلط شد. ورزیدگی و آمادگی بالای روحی و جسمی او همواره زبانزد بود. او در تمامی لحظات عمرش از اوان جوانی به ورزش و تحرک پایبند بود و در طول خدمت در درجات پایینتر همواره در سمت افسر ورزش یگان انجام وظیفه می‌نمود. شهید آبشناسان، در ورزشهای دوومیدانی، والیبال، بسکتبال، پینگ پنگ، شنا، سوارکاری و جودو صاحب مهارتهای بالایی بود. حسن تا قبل از شروع جنگ درکردستان بود. او در اوایل جنگ تحمیلی، مسوولیت یکی از تیپهای لشکر ‌٢١ حمزه را به عهده داشت، لیکن با تشکیل ستاد جنگهای نامنظم به آن ستاد پیوست و با تعدادی معدود از بسیجیان داوطلب، عملیات چریکی خودرا در منطقه دشت عباس شروع کرد و در مدت کوتاهی، تلفات سنگینی به نیروهای عراقی وارد نمود. در عملیات گشتی و شناسایی، این فرمانده رشید ‌اولین اسرای عراقی را به اسارت درآورد. در اوایل جنگ یک بار مجروح شد،اما به اشتباه خبر شهادت او در منطقه پیچید.مردم دشت عباس، که یاران او در نبرد بودند، با شنیدن خبر شهادت وی به او لقب "شهید صحرا" دادند؛ ولی وقتی او پس از مداوای سطحی به منطقه برگشت و اهالی دشت عباس او را زنده دیدند، لقب "شیر صحرا" برای او باقی ماند. این لقب برای او چنان با مسما بود که رادیوهای دشمن هم با همین عنوان از او نام می بردند. حسن موتورسیکلت سوارهای حرفه‌ای را از کوچه و خیابانهای نازی آباد جمع کرد و به آنها آموزشهای خاصی داد و همه را با عنوان گروه ویژه اسب آهنی به جبهه فرستاد. آن موقع که عراق خیلی شهرها را موشک باران می‌کرد، حسن نامه‌ای به صدام نوشت: «اگر جناب صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می‌داند و نظریه‌پرداز جنگی است، پس به راحتی می‌تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات کند و با هر شیوه‌ای که می‌پسندد، بجنگد؛ نه این‌که با بمب افکنهای اهدایی شوروی محله‌های مسکونی و بی‌دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد.» در جواب نامه حسن، صدام، ژنرال قادر عبدالحمید را با گروه ویژه‌اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحمید به حسن یک جنگ تخصصی را نشان بدهد. سالها قبل در اسکاتلند، حسن، عبدالحمید و گروهش را در مسابقه کوهنوردی ارتشهای منتخب جهان دیده بود. آن‌جا گروه او اول شد و عراقیها هفتم شدند. حالا در میدان جنگ حقیقى، حسن دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانى، لشکرش را شکست داد و خودش را اسیر کرد. یکی از همرزمانش، داستانی از شجاعت سرهنگ را برای دیگران این گونه بازگو می کرد: باور نمی‌کنید اگر بگویم چهل کیلومتر پیشروی کردیم. مطمئن هستم که باور نمی‌کنید. خود ما هم باور نمی‌کردیم، اما سرهنگ بی‌توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آن‌جا جلو رفته بود. طی یک کمین در محور دشت عباس، دو خودروی عراقی را منهدم کردیم و حدود پانزده نفر از آنها را اسیر گرفتیم و برگشتیم عقب. در تمام طول راه، سرهنگ با نقشه راه را کنترل می‌کرد که گم نشویم. وقتی برگشتیم و سرهنگ گزارش کار را ارائه کرد، دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود. این کار با هیچ قاعده‌ای جور در نمی‌آمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رسانده بود؛ بدون دادن حتی یک نفر تلفات. یکی از افسران جلو آمد و با حالتی ناباورانه که عمق حیرت و بهت او را آشکار می‌کرد، پرسید: «جناب سرهنگ، من اصلا متوجه نمی‌شوم. آخر چطور می‌شود که شما چهل کیلومتر وارد خاک دشمن بشوید، بکشید و بگیرید، بدون حتی یک کشته؟» او دستی به ته‌ ریش چند روزة صورتش کشید و لبانش را به خنده باز کرد. صدای مردانه و پر هیبتش در گوشمان پیچید: «من یک افسر نیروی مخصوص هستم. انجام عملیات نفوذی و ضربه‌زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات، جزء وظایف من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام نداده‌ام.» سرهنگ بعد از آن عملیات، تصمیم گرفت چند عملیات دیگر از این دست انجام دهد، اما به دلیل فقدان نیرو، حتی همان حداقل نیرو، میسر نشد؛ یعنی دیگر هیچ افسر و درجه‌داری حاضر نبود با سرهنگ همراه شود. گروهبان میرزایی، از همرزمانش، در توصیف او می گوید: "توان جسمى فوق‌العاده‌اى داشت. او حدود 45 تا بارفیکس مى‌رفت و هر روز تو جبهه ورزش مى‌کرد. تنها فرمانده‌اى بود که چادرش جلوتر از همه نیروها و نزدیکتر به عراقیها بود. تا به حال رنجرى با قدرت و شجاعت او، حتى در فیلمها هم ندیده‌ام." سرهنگ آدم غریبی بود. آرام، کم حرف و همواره در حال تفکر یا مطالعه. مردی کوشا وجدی، با اعتماد به نفس بسیار، شجاع، پرتوان و محکم و پابرجا و افسری عالم و فرماندهی مبتکر بود، کم صحبت می کرد، کم می خورد، کم می خوابید، اما بسیار خوب فکر می کرد و بسیار خوب عمل می کرد، برغم جدیت و قاطعیت، ازخلق و خوی بسیار رئوف و مهربان برخوردار بود، افراد کم کار و ضعیف از او ناراضی بودند و افراد زحمتکش و پر کار او را به عنوان سمبل و الگوی خود پذیرفته بودند، او هیچ‌گاه بیکار نمی‌ماند و هنگامی که در منطقه عملیات بود و یا در مدت کوتاه استراحت، به مطالعه و تفکر مشغول بود. سرتییپ دادبین می گفت: "من آن موقع سروان بودم و او سرهنگ. براى رسیدن به آمادگى فیزیکى هر روز تمرین مى‌کردیم. باورش براى هر چریک زبده‌اى سخت است. مطمئنم که او نیروى فوق‌انسانى داشت که به اعتقادش برمى‌گشت. حداکثر پیاده‌روى یک نظامى چریک در کوهستان از 6ـ5 ساعت تجاوز نمى‌کند، اما آبشناسان حدود 8 ساعت پیاده‌روى مى‌کرد و بعد که همه گروه، خسته به مقر برمى‌گشتند و همان‌طور با پوتین مى‌خوابیدند، او وضو مى‌گرفت، اصلاح مى‌کرد و ادکلن تی رز به خودش مى‌زد و نماز مى‌خواند." او بر سر یک سفره با سربازان و دیگر کارکنان غذا می‌خورد و تاکید داشت بعد از نماز جماعت همه افراد در نمازخانه و سر یک سفره و از یک غذا میل کنند. شهید آبشناسان فرمانده لشکری است که در خط مقدم نبرد به شهادت رسید و این نشانگر جسارت و روحیات تکاوری ایشان بوده است. هیچ گاه از منطقه عملیاتی دور نبود. درست مثل یک نیروی پیاده تک تیر انداز در میدان حاضر بود. همیشه در کنار سربازان بود و از نزدیک یگان خود را هدایت می کرد و در کنار نیروها بر عملیات نظارت می کرد. در فرماندهی جدی و قاطع بود و هیچ فرقی بین پرسنل درجه بالا و درجه پایین نمی گذاشت. اصرار فراوانی برای فرستادن افسران و درجه داران به خط مقدم داشت و مخالف حضور آن ها در پشت جبهه بود و می گفت: تا زمانی که افسر مسئول شخصاً در میدان نبرد نباشد، چگونه می توانیم از سرباز انتظار داشته باشیم در زیر آتش و گلوله مقاومت کند و خوب بجنگد؟ او اعتقاد داشت که بی عدالتی یگان را از بین خواهد برد و اصلاً تبعیض را دوست نداشت و روی مسائل اخلاقی بسیار حساس بود. در عین داشتن آن همه جسارت و جرات و قاطعیت،قلبی رئوف و مهربان و عاشق داشت. به حرفه خود به شدت علاقه داشت و معتقد بود که در جنگهای چریکی نسبت به عملیات منظم، اگر حساب شده و دقیق عمل شود، با امکانات کمتر و تلفات و ضایعات ناچیز می‌توان تلفات و ضایعات زیادی به دشمن وارد ساخت و دشمن را از درون و برون متلاشی نمود. شهید حسن آبشناسان در در تاریخ 8/7/1364، در حالی که فرماندهی لشکر ۲۶ نوهد (نیروی ویژه هوابرد)، فرماندهی قرارگاه حمزه و لشکر 23 نیروهای مخصوص را بر عهده داشت، همزمان با عملیات قادر، که خود طراحی آن را به عهده داشت، در منطقه سرسول بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید. وقتی خبر شهادتش منتشر شد چهار روز بعد از عاشورا بود. این خبر از رادیو عراق با شادی و مارش پیروزی پخش شد. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
  2. برادر شهيد سيد رسول عبادت در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد با بيان اينكه برادرش در اثر تير مستقيم دشمن به شهادت رسيد، اظهار داشت: رسول از معدود فرماندهاني بود كه همراه با نيروهاي خود تا نزديك دشمن پيش مي رفت؛ در صورتي كه فرمانده بايد عقب بماند و نيروهايش را راهنمايي كند. كريم عبادت عنوان كرد: رسول ايمان قوي داشت و به مسائل مذهبي پايبند بود؛ به طور مثال هيچ گاه در مجلسي كه غيبت بود نمي نشست و مخالفت خود را در برابر اين عمل قبيح با بيان و رفتار نشان مي داد و برايش فرقي نمي كرد طرف مقابلش چه كسي است او تذكر خودش را مي داد. وي با بيان اينكه رسول افسري مومن، پركار و جدي بود بيان داشت: اهل پارتي بازي هم نبود و انصاف را رعايت مي كرد. برادر شهيد عبادت با اشاره به اينكه رسول در دوره قبل از انقلاب در دانشكده افسري تحصيل مي كرد، بيان داشت: پس از فارغ التحصيلي براي گذراندن دوره عالي پياده به آمريكا رفت و پس از آن به ايران بازگشت. وي ادامه داد: اوايل انقلاب، منافقان در كردستان شورش كرده بودند. رسول با نيروهايي از ارتش از مركز پياده سنندج به سردشت رفت و براي مدت زيادي در اين مناطق و همچنين در كنگرك مريوان با آنها به نبرد پرداخت. برادر فرمانده گردان 112 لشكر 28 سنندج اضافه كرد: او براي اينكه مريوان را از زير آتش دشمن دربياورد، به ارتفاعات قوچ سلطان در شمال اين شهر، محل استقرار عراقي ها حمله كرد و اين منطقه را از دشمن باز پس گرفت. اما در همان درگيري ها چند سرباز عراقي او را به رگبار مي بندند و زمانيكه با هلي كوپتر به بيمارستان اعزام مي شد در آسمان مريوان در تاريخ شانزدهم خرداد ماه سال 60 براي هميشه آسماني شد. عبادت عنوا ن كرد: رسول اهل ورزش بود؛ قهرمان تنيس روي ميز شيراز و استاد تيراندازي با كُلت بود و در مسابقات تيراندازي ارتش هاي پيمان «سنتو» مقام اول را كسب كرد. برادر فرمانده پادگان مريوان با اشاره به اينكه رسول يك نخبه و مفسر قرآن بود، يادآور شد: گاهي به پيك نيك مي رفتيم و مشغول تفريح مي شديم. اما او هيچ گاه ياد خدا را فراموش نمي كرد و همانجا هم نماز جماعت بر پا مي كرد. صداي زيبايي داشت و آوازهاي دلنشيني مي خواند؛ گاهي نيز بچه هاي اقوام را جمع مي كرد و به آنها درس اخلاق مي داد. عبادت در پايان خاطر نشان كرد: رسول به معناي واقعي سرباز وطن بود؛ شخصيت كم نظيري داشت و احساس تعهد خاص و ويژه اي به خاك كشور داشت تا جايي كه در اين راه به شهادت رسيد. گفتني است سرهنگ دوم شهيد رسول عبادت، فرزند عطاء الله، در روز ششم مهر ماه 1324مصادف با سالروز ميلاد با سعادت حضرت رسول اكرم (ص ) در« شيراز» ديده به جهان گشود. رسول سال 43 در آزمون ورودي دانشكده افسري شركت نمود و پس از قبولي به تحصيل در رشته علوم و فنون نظامي پرداخت. دانشكده افسري در آن سالها شاهد حضور مردان بزرگي بود. شهيد نامجوي، اقارب پرست و كلاهدوز سكان هدايت برنامه هاي مذهبي و مبارزات سياسي عليه رژيم شاهنشاهي را در دست داشتند. رسول هم يكي از چهره هاي شاخص مذهبي در ميان دانشجويان بود و همين ويژگي عامل دوستي و همكاري وي با استاد نامجو شد و بدين ترتيب او نيز به گروه مخفي ارتش( جمعي از افسران مومن، مردمي و مبارز بودند) پيوست. با پايان دوره دانشكده در تير ماه 1346 با درجه ستوان دومي براي گذراندن دوره مقدماتي عازم شيراز شد. در شيراز ضمن فراگيري علوم و فنون نظامي به ورزشهاي مختلف مي پرداخت؛ تيراندازي، تنيس و شمشير بازي رشته هاي مورد علاقه وي بودند، چنانكه قهرماني در رشته تير اندازي در شيراز و تهران باعث اعزام وي به مسابقات ارتش هاي پيمان «سنتو» گرديد كه در آن مسابقات نيز به مقام اول رسيد. پس ازگذراندن دوره مقدماتي در تيپ 55 هوابرد شيراز مشغول به خدمت شد. وي به خوشنامي، شجاعت و مردانگي بين همكاران مشهور بود. ستوان دوم جوان، در سن بيست و پنج سالگي روز بيست و دوم بهمن ماه 1349 ازدواج كرد و در سال 1353 پس از 7 سال خدمت به دانشكده افسري منتقل شد. قهرمان تير اندازي سنتو، خيلي زود مورد توجه فرماندهان دانشكده قرار گرفت و به عنوان فرمانده يگان بورسيه و استاد درسهاي چريكي و رهبري نظامي منصوب شد. او تمام دوره هاي علمي و رزمي ارتش مانند «دانشكده فرماندهي و ستاد» و «پدافند» «رنجري»، «چتربازي»، «مربي پرش» را در طول خدمت سپري نمود. سال 1357 جهت طي دوره عالي به امريكا ايالت جورجينيا رفت. با بازگشت به وطن در باره انقلاب اسلامي گفت:«آمده ام تا سرباز امام زمان( عج ) باشم و در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي به همرزمان خود در دانشكده پيوست. با پيروزي انقلاب اسلامي و پس از ناآرامي هاي كردستان به صورت داوطلبانه در لشكر 28 سنندج، عازم كردستان شد و به مبارزه با ضد انقلاب پرداخت. فرمانده گردان 112 در اولين ماموريت به پاكسازي روستاي «ربط» در اطراف سردشت نمود، سپس به مريوان اعزام شد. مريوان تحت سلطه همه جانبه ضد انقلاب بود و پادگان در محاصره كامل قرار داشت. سرگرد عبادت براي ايجاد امنيت نسبي در منطقه اقدام به فعاليت هايي از جمله تقويت روحيه پرسنل، اعزام گروههاي شناسايي و حمله مقتدرانه به پايگاههاي دشمن كرد. طرح ويژه سرگرد مبني بر عدم بازگشت همه نيروها به پادگان پس از پاكسازي مواضع به دست آمده و حفظ دستاوردها، باعث اقتدار نسبي نيروهاي خودي شد و پس از چند ماه پادگان از محاصره خارج شد. با بهبود شرايط گردان 112 توانست تا ارتفاعات مشرف بر درياچه مريوان پيشروي كند و پايگاه هايي در طول مسير ايجاد نمايد. متعاقب پيشروي هاي اوليه، با اقدامات موثر پرسنل پادگان مريوان و لشكر 28 سنندج، جاده مريوان به سنندج آزاد شد و پاكسازي نهايي آن مناطق ميسر گرديد. با آغاز جنگ تحميلي سرگرد عبادت همچنان در كردستان حضور داشت و با ضد انقلاب درگير بود. ارتفاعات «كنگرك» كه در نقشه هاي نظامي به قوچ سلطان نام گذاري شده است، در شمال غربي مريوان قرار دارد. اين ارتفاعات در نوار مرزي به گونه اي قرار گرفته است كه بر شهرهاي مريوان و پنجوين عراق اشراف كامل دارد. فرماندهان ارتش عراق در اين منطقه به حمايت از ضد انقلاب و مسلح نمودن آنها پرداختند. سرهنگ عبادت و ساير هم رزمان با شناخت كامل از اوضاع منطقه پس از پاكسازي مريوان طرح عملياتي را ريختند كه براي هميشه دست عناصر ضد انقلاب و ارتش عراق را از ارتفاعات بسيار مهم قوچ سلطان كوتاه كنند. سرانجام با قبول طرح عملياتي در كميسيونهاي نظامي در روز پانزدهم خرداد 1360« عمليات فتح كنگرك» آغاز شد. گردان 112 وارد عمليات شد. گردان 118نيز به فرماندهي سرگرد بشيري آماده گرديد و تعدادي از برادران سپاه پاسداران به فرماندهي احمد متوسليان نيز وارد نبرد شدند. طرح عملياتي صحيح، عزم راسخ رزمندگان، هماهنگي هوانيروز و توپخانه و نيروهاي پياده يگان عمل كننده به فرماندهي سرهنگ دوم عبادت منتهي به پيروزي شد و قله قوچ سلطان در ساعت 7 صبح روز شانزدهم خرداد ماه 1360فتح شد. در اين عمليات 120 نفر از نظاميان دشمن اسير، و تعداد زيادي از عناصر خود فروخته ضد انقلاب به هلاكت رسيدند. پس از پيروزي، در حاليكه گردان به كمك مجروحان و جمع آوري اسرا پرداختند كه ناگهان يك سرباز دشمن سرهنگ دوم عبادت را مورد هدف قرار داد و ساعاتي بعد آن فرمانده لايق به شهادت رسيد. سرهنگ در بخشي از وصيت نامه اش مي نويسد: خدايا دراين لحظات درگيري نه مي ترسم ونه نااميدم فقط آرزو دارم كه همه را ببخشي وديگراني را كه ازما زنده مي مانند آگاه سازي تا قدرت پيدا كنند وانتقام مسلمانان واقعي را ازكفار ومشركين ومنافقين بگيرند...
  3. سرلشکر شهید هوشنگ اسدالله‌پور که در دهم خرداد ۴۲ همزمان با آغاز نهضت امام راحل علیه طاغوتیان، بدنیا آمد و در زمره سربازان درگهواره آن رهبر فرزانه بشمار می‌رفت همگام با هم عصران خود درصف مقدم مبارزات مردمی علیه رژیم شاه قرار گرفت و در سایه یکپارچگی و وحدت با دیگر مردم انقلابی، تومار طاغوتیان را درهم پیچیدند و انقلاب را به پیروزی رساندند. این شهید والامقام اوائل دهه ۶۰ وارد دانشکده افسری ارتش جمهوری اسلامی و در رسته توپخانه مشغول فراگیری علوم نظامی شد و برای تکمیل این آموزش‌ها به اصفهان رفت و در ادامه درسمت فرماندهی آتشبار لشکر ۱۶ قزوین مشغول خدمت شد. شهید اسدالله‌پور که درجریان جنگ تحمیلی درجبهه‌های نبرد نیز حضوری فعال داشت، همزمان با حمله منافقین و اشغال شهر «مهران» به این شهر مرزی اعزام شد تا با حملات توپخانه‌ای بر مواضع این کوردلان سنگدل آتش بریزد و آنان را از سرزمین مادری‌اش بیرون نماید. رشادت‌های این شهید والامقام و ضربات سهمگینی که منافقین از ناحیه آتش توپخانه ایشان متحمل شدند، سبب شد تا وقتی این فرمانده رشید ارتش اسلام در ۲۹ خرداد ۱۳۶۷ به درجه رفیع شهادت نائل آمد، کینه منافقین کوردل سر باز کرد و آنان نیز به جبران خسارت‌های خود، جنازه مطهر این شهید را پس از شهادت به دار آویخته و آن را آتش زدند. به گفته «فرحناز منصوری» همسر این شهید والامقام پیکر پاک همسرش پس از ۱۳ روز که شناسایی آن را مشکل کرده بود، تحویل خانواده و در جوار آستان مقدس امامزاده یحیی بن زید (ع) شهر گنبدکاووس به خاک سپرده شد. هوشنگ کریمی گفت: شهید اسدالله‌پور همان‌گونه که در میدان رزم با دشمنان همچون شیری بی‌باک بود، درصحنه ورزش شنا و شیرجه نیز نترس و شجاع بود و بیشتر از سکوی ۱۰ متری که کسی جرات شیرجه نداشت، وی در آب شیرجه می‌زد. وی، عشق و مودت شهید به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) را از دیگر ویژگی‌های اخلاقی ایشان ذکر کرد و افزود: هرگاه وارد اتاق ایشان می‌شدم حدیث یا روایتی از ائمه اطهار(ع)، زینت بخش گوشه‌ای از دیوار اتاقش بود، وقتی برای نخستین بار علت را سوال کردم، پاسخ داد، سخنان امامان معصوم که حجت خدا روی زمین هستند باید همواره ملکه ذهن و الگوی عملی ما در زندگی شود. هم اکنون نام پادگان و سربازخانه نیروی زمینی ارتش در گنبدکاووس مزین به نام این شهید والامقام است.
  4. بیست و هشت سال از شهادت مردی که در برابر گروهک های ضد انقلاب مردانه ایستاد و شهادت را به اسارت ترجیح داد،می گذرد. به همین مناسبت پای صحبت های همسر امیر سرلشکر ابراهیم ثابت فرمانده لشکر 28 کردستان نشستیم تا از زبان او درباره ابراهیمی دیگر از ستاره های آسمان ایثار و شهادت بشنویم . زیارت خانه خدا را نپذیرفت چون ... خانم کیهان جوکار، در گفتگو با خبرنگار نوید شاهد با معرفی همسرش گفت: ابراهیم متولد اسفند 1315 در تنکابن بود. در جوانی وارد دانشکده افسری شد و پس از فارغ التحصیلی به شیراز منتقل شد. دوره عالی نظامی را در شیراز به پایان برد. از همان روزهای اول جنگ به منطقه رفت و تا زمان شهادت(بیش از پنج سال) بی وفقه با دشمن جنگید و فقط گاهی پس از چند ماه، یک هفته به مرخصی می آمد ». او با اشاره به اینکه همیشه دلتنگ نبودن همسرش می شده ، ادامه داد: گاهی به حضور طولانی اش در جبهه معترض می شدم و به او می گفتم:« مگر آنجا نقل و نبات پخش می کنند؟ » که ابراهیم پاسخ می داده :«اگر من که فرمانده ام خلاف کنم، چطور می توانم اشتباهات پرسنلم را به آنان گوشزد کنم ؟ علاوه بر آن ، مملکت و دین در خطر است پس باید برو». به گفته همسر شهید ثابت ، دفاع از کشور آنقدر برایش مهم بود که وقتی شرایط سفر به مکه مکرمه را برایش مهیا شد نپذیرفت؛ با اینکه آرزوی زیارت خانه خدا را داشت؛ گفت: اینجا واجب تر است. 32 بار جابجایی در 23 سال زندگی ! همسر شهید ثابت در بخشی دیگر از این گفت وگو درباره زندگی شخصی شان گفت : «شهرام، آلیس، آزیتا و محمد حاصل 23 سال و چهار ماه زندگی عاشقانه ما بودند که اگر دریاها مرکب شوند و همه درختان کاغذ و قلم، از بیان کامل شرح حال زندگی ام با ابراهیم ناتوانم... در این بیست و سه سال زندگی با ابراهیم، سی و دو بار خانه مان را به دلیل ماموریت هایی که داشت، عوض کردیم. شیراز، اهواز، تهران، شاهرود، منطقه نفت سفید، بیرجند و ... دیگر شده بودیم خانه به دوش. فرمانده ای که می ماند تا سربازانش مرخصی بروند همسر سرلشکر شهید ابراهیم ثابت به بیان خاطره ای دیگر پرداخت و افزود : « نزدیک سال نو بود. تماس گرفت و گفت شب عید نمی توانم به خانه بیایم و در کنار شما باشم. اصرار کردم. گفت : خانم عزیزم اینجا خیلی از سربازها هستند که تازه ازدواج کردند و دل خوشی و امیدشان به این است شب عید کنار نوعروس خود باشند. من و تو چند سال است که با هم زندگی کردیم و می توانیم صبر کنیم. بگذار من به جای سربازان در پادگان بمانم ». به مناسبت های خانوادگی اهمیت زیادی می داد. جبهه و جنگ هم باعث نمی شد این روزها از یادش برود و با فرستادن نامه و هدیه خود را در شادی من و بچه ها شریک و سهیم می کرد. اگر هم امکان فرستادن هدیه برایش فراهم نبود، قول خریدش را در نامه به بچه ها می داد. تافته ای جدا بافته خانم جوکار در ادامه تاکید کرد:« ابراهیم فقط یک همسر نبود، یک دوست و همراه و در یک کلام، تافته ای جدا بافته بود. از خودگذشتگی، تعهد به کار، همسر و فرزند، ادب، وقت شناسی و نظم وانضباط، از او یک معلم اخلاق ساخته بود. اخلاق و ادبش مثال زدنی بود. یادم می آید آنقدر مبادی آداب و ماخوذ به حیا بود که هنگام خداحافظی از پدر و مادرم، عقب عقب از خانه بیرون می رفت و به آنها پشت نمی کرد. عواطف نابی داشت. بسیار دلسوز و مهربان بود. با اینکه چندین سال باهم زندگی کرده بودیم اما همچنان صمیمیت و عشق بین ما، حرف اول را می زد. هنوز هم با گذشت زمان غم از دست دادن او برایم تازه است و این داغ هرگز سرد نمی شود. بچه هایش را هم عاشقانه دوست داشت و نامه هایی سرشار از عشق و محبت برای من و آنها می فرستاد » . زیباترین نامه دنیا همسر فرمانده لشکر 28 کردستان ، یکی از نامه های شهید خطاب به دخترش را به مناسبت فرارسیدن سال نو برایمان می خواند که بدین شرح است : دخترم آزیتا جان! قشنگ نازنین! نازنینم! تو را از صمیم قلب می بوسم. اکنون که سرمای سرد زمستان با تمام زشت و زیباییش خاموش می شود، سرآغاز بازشدن برگ درختان و شکوفا شدن نوعروسان است که تو نیز زیباترین! عمر جوانی را در این گلزار باغ پا می گذاری. صدای قشنگ تو را در این لحظات که پایان گر شب سیه است، با کشیدن قلم روی کاغذ می شنوم. چقدر زیبا صدایت را می شنوم. می گوید پدر- بابا شاد باش، مسرور باش که دخترت با تمام وجود و قوا در سال جدید درس هایش را می خواند و نمره ممتاز را دریافت می کند. من هم حرف های تو را با جان می خرم و با دقت گوش کردم. اگر چنانچه در سر سفره هفت سین ننشسته ام، عکسم را در کنار سفره قرار بده تا شریک خوشی هایت باشم. هدیه ناقابلم را بپذیر و در جشن تولدت خوش باش. در خاتمه تو را به خدا می سپارم. قربان تو پدرت 21/12/60 پاهایی که به بند کشیده می شد خانم جوکار به یاد خاطره ای از مهربانی های بیکران همسرش می افتد و شروع به بازگویی آن می کند: «هوا در اهواز بسیار گرم بود. شب ها پشت بام می خوابیدیم. بند قنداق را برمی داشت و یک سر آن را به پای خود می بست و سر دیگرش را به پای کودک مان که نکند از این پهلو به آن پهلو شود و با غلطیدن از پشت بام بیفتد. صبح هم که می خواست برود پادگان، بند را از پای خود باز می کرد و به پای من می بست » . یادگاران درخشان شهید خانم جوکار ادامه می دهد: « نه تنها آزیتا بلکه هر سه فرزند دیگرم به خواسته پدرشان جامه عمل پوشاندند و با کوشش و تحصیل، هر یک دارای جایگاه مناسبی در عرصه علمی برای خود پیدا کردند. شهرام فرزند ارشدم (متولد سال 42) پس از اخذ مدرک دکترا در رشته دندانپزشکی از دانشگاه شهید بهشتی، در سال 1373 برای تکمیل تخصص خود به آمریکا مهاجرت کرد و هم اکنون در مطبش در ویرجینیا (ایالتی در شمال شرقی آمریکا) مشغول به مداوای بیماران است. آلیس فرزند دیگرم که دو سال بعد به دنیا آمد ، در انگلستان، مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته پزشکی گرفت و در حال حاضر مشغول به تدریس در مراکز عالی آموزشی و علمی کشورمان است. او موسس انجمن زیست شناسی استان فارس، عضو گروه زیست شناسی سازمان آموزش و پرورش این استان و عضو گروه زیست شناسی ناحیه دو شیراز است. دخترم در سال 88 به عنوان نخبه شاهد در استان فارس انتخاب شد و سال گذشته توانست عضو برتر رشته ژنتیک در کشور شود. دختر دیگرم آزیتا (متولد سال 47) تحصیلات خود را در رشته پزشکی در دانشگاه تهران به پایان رساند و آخرین فرزندم محمد که 29 سال دارد، هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی است. سربازانی که یتیم شدند خانم جوکار در ادامه صحبتهایش اضافه می کند: « در مورد شخصیت همسرم هرگز اغراق نمی کنم. وقتی به شهادت رسید، سربازانش گریه می کردند و می گفتند یتیم شدیم. محبوبیت خاصی داشت. مدیریت و فضایل ویژه اخلاقی، از او شخصیتی کم نظیر ساخته بود. کمتر کسی را شبیه به او دیدم و هنوز باور نمی کنم او از میان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگی در شناساندن و معرفی این افراد که از نظر اخلاقی و وطن دوستی نمونه و قهرمان بودند، کوتاهی می کنند. این شهدا می توانند به عنوان الگوهایی مناسب در زندگی جوانان تعریف شوند؛ الگوهایی که در همین نزدیکی هستند ». حرفی که تا پای عمل رسید وقتی صحبت از نحوه شهادت سرلشکر که به میان می آید، خانم جوکار حال دگرگونی پیدا می کند؛ گویی همین چند روز پیش با همسرش برای همیشه وداع کرده است. بغض گلو راه چشمانش را بارانی می کند و می گوید: « آخرین بار شب عروسی دخترم بود که ابراهیم را دیدم . آنقدر متعهد بود که فقط به اندازه گرفتن یک عکس یادگاری به جشن عروسی آمد و بلافاصله هم رفت ». فرمانده لشکر 28 کردستان راهکاری برای سریع تر رسیدن مهمات به رزمندگان اندیشیده بود . می خواست جاده ای به طول دویست متر از منطقه قوچ سلطان به مریوان احداث کند تا مسیر کوتاه تر شود . برای همین دائم سرکشی می کرد تا جاده هر چه سریعتر و به شیوه ای اصولی به بهره برداری برسد. سی و یکم فروردین ماه سال 65 مجددا برای بازدید از جاده عازم منطقه شد . همان موقع یکی از افسرهای پست مهندسی برای گرفتن مرخصی تماس گرفته بود و اصرار داشت سرلشکر موافقت کند. اما ایشان قبول نمی کند و می گوید پس از بازدید جاده موافقت خواهم کرد. بالاخره راهی می شوند. پیچهای جاده را پشت سر می گذارند؛ به پیچ سوم که می رسند، متوجه می شوند سنگ های بزرگی وسط جاده گذاشته شده و ماشین نمی تواند عبور کند. می ایستند و راننده و افسر پست مهندسی پیاده می شوند. ناگهان کومله ها با صورتی پوشیده به آنها نزدیک شده و می گویند تسلیم شوید . آن دو نفر تسلیم می شوند اما همسرم این کار را نمی کند تا حرفی را که همیشه به زیردستانش می زد به پای عمل بکشاند: " نظامی کسی است که تن به اسارت ندهد". پس ازآن دو طرف شروع به تیر اندازی می کنند. ماشین جیپ دیگر شبیه به آبکش شده بود. دیگر تیری در تفنگ نمانده بود اما حاضر نشد دست از مبارزه بکشد و تسلیم شود. پیکرش را که آوردند، گلوله هایی در سمت چپ شقیقه و در دست چپش نشسته بود و چانه اش بوسیله قنداق تفنگ، له شده بود. همسر شهید ثابت کلامش را اینگونه به پایان می رساند : « از آن روزها سالها می گذرد ولی من هنوز رفتنش را باور ندارم». منبع:جام جم آنلاین
  5. سرهنگ شهید ابوالقاسم خداقلي در سال 1324 در یک خانواده متدین در روستای ور علیا به دنیا آمد. در 6 سالگی پا به عرصه علم و دانش نهاد؛ و تا کلاس 6 قدیم را در همان روستا سپری نمود. برای ادامه تحصیل به شهرستان محلات رفت و موفق به اخذ دیپلم گردید . پس از خدمت مقدس سربازی وارد دانشکده افسری شد. در میان 400 نفر رتبه اول را به دست آورد و با درجه استواری وارد ارتش شد و در توپخانه اصفهان مشغول به خدمت شد؛ و پس از اخذ درجه سروانی به تهران آمد. در دوران مبارزات ملت مسلمان ایران؛ یکی از ارتشی های طرفدار امام (ره) و انقلاب بود. در زمان جنگ تحمیلی برای دفاع از میهن انقلاب اسلامی وارد منطقه غرب شد. در سمت دیده بانی بود، که موفق گردید در تنگه حاجیان یکی از هلیکوپترهای دشمن را سرنگون سازد و در همان جا به عنوان فرمانده گروهان منصوب شد و افتخار بعدي اش اين بود كه 350 نفر از افراد دشمن را اسیر کردند. او به خاطر دلاوری ها و رشادت هایش مورد تشویق قرار گرفته و درجه سرگردی را کسب نمود. پس از مدت کمی که در کردستان خدمت نمود، به درجه سرهنگ دومی نائل آمد. سرانجام در تاریخ 1361/8/8 در منطقه غرب با جمعی از دوستانش به اسارت حزب منحله دموکرات در آمد. در این بین دشمن بارها پیشنهاد همکاری را به او داد؛ ولی او با تمام وجود در مقابل دشمن استواری نمود؛ تا اینکه پس از 6 ماه اسارت در سحرگاه روز 1362/15/01 به دست مزدوران دست نشانده آمریکایی، به دار شهادت آویخته گردید و به دیدار حضرت دوست شتافت.
  6. شهيد خسرو ابراهيمي در 1332/13/3 در محله ي بخشعلي اردبيل به دنيا آمد. پدرش حسين ابراهیمی نظامي ارتش بود و به همين خاطر دوران کودکي و نوجواني خسرو در شهرهاي مختلف کشور، به جهت ماموريت هاي پدر، سپري گرديد. خسرو اولين فرزند خانواده اي بود که هفت فرزند داشتند. مادرش دارای سواد سيکل و خانه دار بود. برخلاف پدر که ديپلم داشت. اما باسواد بودن پدر و مادر در کيفيت تحصيل فرزندان از جمله خسرو تاثير مثبت داشت. از لحاظ مالي زندگي آنها در حد متوسطي بود و با حقوق نظامي گري پدر روزگار مي گذراندند.خسرو دوران ابتدايي را در شهر مراغه تحصيل کرد. او در انجام تکاليف و وضعيت تحصيلي بسيار عالي بود. کودکي خوش برخورد بود که به آرامي با دوستانش رابطه ي خوبي برقرار مي کرد. پس از طي تحصیلات ابتدایی . ابراهيمي دوران راهنمايي را در مشگين شهر و دوران دبيرستان را چند سال در مراغه و بقيه را در جهان علوم اردبيل به پايان رساند. در حالي که همواره از دانش آموزان ممتاز محسوب مي شد. در تمامي اين دوران در کنار درس به مسائل مذهبي خود رسيدگي کرده و از مطالعه غفلت نمي ورزيد. او هميشه برای نماز اول وقت اهميت قائل بود. ايشان فردي متواضع بود که با خوشرويي و صبر رضايت خانواده و دوستان و آشنايان را جلب کرده بود. خسرو پس از اخذ مدرک ديپلم با معدل عالي ، به جهت اشتياق و علاقه در سال 1359 در تهران وارد دانشکده افسري شد و پس از چهار سال تحصيل در دانشکده افسري تهران ومرکزآموزش زرهی شيراز، موفق به اخذ مدرک ليسانس گرديد و به عنوان افسری زبده و ممتاز با درجه ي ستوان دومي و در رسته زرهي ،دوره هاي تخصصي و عملي را با موفقيت پشت سر گذاشت. . بعد از دوره مقدماتی به"لشگر 16زرهي قزوين "انتقال يافت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي و سرنگوني رژيم شاه، خسرو که داراي علاقه هاي محکم ديني و شور و اشتياق مذهبي بود، با جان و دل به صفوف مردم پيوست و دوشادوش مبارزان انقلابي، به اداي وظيفه در ارتش پرداخت. پس از پيروزي انقلاب به عنوان جانشين و معاون فرمانده گردان 234 لشکر 16 زرهي قزوين مشغول به خدمت شد.با آغاز جنگ تحميلي در كليه عمليات هاي لشگر شركت داشت. خسرو همواره سربازانش را مثل برادر و فرزند دوست مي داشت. يکي از دوستان ابراهيمي که همرزم ايشان هم بود و تازه به خدمت سربازي رفته بود نقل مي کرد: "ظهر روزي که من براي اولين بار براي فرمانده ناهار مي بردم به چادر فرماندهي که رسيدم دست و پايم را گم کردم. سر و وضعم را مرتب کردم و آرام وارد چادر فرماندهي شدم. ديدم همه سربازان در حال خوردن غذا هستند پرسيدم فرمانده نيامده؟ يکي از آنها گفت: انگار تازه واردي؟ گفتم: بله. گفت: فرمانده آن جا در جمع سربازان مشغول خوردن غذا است. من واقعاً از رفتارشان خوشحال شدم و به جمع آنها پيوستم." خسرو پس از شروع جنگ همواره از پيشتازان اعزام به مناطق جنگي بود، به عنوان فرمانده گردان در مناطق عملياتي غرب و جنوب کشور حاضر گرديد. او چندين بار در راه دفاع از کيان کشور به شدت مجروح گشت و پس از بهبود نسبي، بار ديگر عازم جبهه هاي جنگ شد.خسرو ابراهيمي در طول دوران خدمت خويش همواره به جهت شجاعت و اخلاص زبانزد رزمندگان بوده و در تاريخ 1359/12/29 به خاطر جديت در مديريت صحيح يگان و رشادت در عمليات جنوب کشور با اخذ يک سال ارشديت مورد تشويق قرار گرفت و در تاريخ 1364/7/1 به درجه سرگردي نايل آمد. خسرو ابراهيمي، سرانجام در منطقه ي عملياتي فکه در حين عمليات رزمي و به هنگام پيش روي به سوي دشمن، به وسيله مزدوران متجاوز بعثي به شهادت رسيد و در خون پاک و مطهرخويش فرو غلطيد و پيکر پاک او پس از تشييعي با شکوه در گلزار غريبان اردبيل به خاک سپرده شد. نحوه شهادت: يکي از همرزمان شهيد درباره ي نحوه شهادت سرگرد شهيد خسرو ابراهيمي چنين مي گويد: "صبح بود و هنوز مدتي به طلوع آفتاب باقي مانده بود. نسيم خنک، گونه ي شن هاي صحرا را که تا لحظاتي ديگر زير تابش آفتاب گرم جنوب داغ و سوزان مي شدند نوازش مي داد.سرگرد ابراهيمي تازه نمازش راتمام کرده بود که پيغام مهمي از فرماندهي لشکر به دستش رسيد. فوراً دستور آماده باش به گردان صادر نمود. جانمازش را جمع کرد و زود لباسهايش را پوشيد و از چادر خارج شد. چند بار نفس عميق کشيد. پيغام فرماندهي، ذهنش را به شدت مشغول کرده بود. بايد هر چه زودتر گردان را به طرف خط مقدم حرکت مي داد. خبر رسيده بود که ديشب با تهاجم دشمن بعثي، خط شکسته است و حالا او مامور شده بود تا به اتفاق گردان خود، به خط مقدم رفته، اوضاع و احوال را دقيقاً بررسي نمايد و اقدامات لازم را طبق دستور انجام دهد.حس وحال عجيبي داشت. کم کم همه ي نيروها آماده مي شدند. ساعاتي بعد، گردان به طرف خط مقدم حرکت کرد. به نقطه ي رهايي که رسيدند، فرمانده دستور توقف را صادر کرد و به معاون خويش فرمان داد تا از آن جا به بعد، گردان به دو قسمت تقسيم شود.گردان به دو گروهان تقسيم شد. يک گروهان به فرماندهي معاون گردان، بايد از سمت راست حرکت مي کردو گروهان ديگر نيز به فرماندهي خود فرمانده(خسرو ابراهیمی) از قسمت چپ حرکت مي نمود. دقايق به سرعت سپري مي شد. رزمندگان دو گروهان، با همديگر خداحافظي مي کردند. سرگرد ابراهيمي نيز، معاونش را که از دوستان قديمي او بود در آغوش کشيد و آخرين سفارشها و دستورها را به او ابلاغ نمود. لحظاتي بعد، دو گروهان از هم جدا شده، به طرف خط مقدم که در وضعيت نامعلوم و مبهمي بود، حرکت کردند تا خط مقدم را از نيروهاي قبلي تحويل گرفته و در صورت حضور دشمن در خط، آن ها را از منطقه بيرون برانند.سکوتي ترسناک و عميق بر خط، حاکم بود. ارتباط راديويي با خط مقدم از ديشب قطع شده بود و هيچ گونه اطلاعي از وضع آن جا در دست نبود. به احتمال زياد دشمن خط را تصرف نموده بود.به نزديکي هاي خط رسيده بودند که سرگرد ابراهيمي دستور ايست داد. همه متوقف شدند. سپس به دستور فرمانده، يگان آرايش نظامي گرفت و آماده ي درگيري شد.سرگرد يکي از افسران با سابقه را صدا کرد و گفت: "شما همين جا آماده بمانيد تا من قدري جلوتر بروم و از وضعيت موجود اطلاعاتي به دست آورم." افسر پاسخ داد: "جناب سرگرد! شما نبايد جلو برويد خطرناک است. نيروهاي شناسايي مي روند." سرگرد، درحالي که به طرف جيپ حرکت مي کرد گفت: "نه! شما همين جا منتظر بمانيد، خودم مي روم. اگر اتفاقي افتاد، نيروها را براي درگيري با دشمن آماده کن." سرگرد به راننده ي جيپ فرماندهي و بي سيم چي داخل جيپ دستور داد فوراً پياده شوند. او مي خواست خود به تنهايي به پيشواز خطر برود. اصرار افسران و سربازان براي همراهي با او بي نتيجه بود. انگار سرگرد مي دانست که لحظاتي ديگر چه اتفاق وحشتناکي خواهد افتاد. براي همين مي خواست در لحظه ي حساس شهادت خود تنها باشد. خسرو قبل از اين بارها در لحظات حساس و خطرناک، جانش را به خطر انداخته بود. وي هرگز در چنين مواقعي که احتمال خطر بسيار زياد بود. اجازه نمي داد کسي ديگر از سربازان يا افسرانش خود را به خطر بيندازد. سرگرد ابراهيمي خود هميشه به پيشواز خطر می رفت . فرمانده سوار جيپ شد و پشت فرمان نشست. افسران ، درجه داران و سربازانش با غرور و افتخار از اينکه در کنار چنين فرماندهي مي جنگند با تمام وجود احترام نظامي انجام دادند. فرمانده با تبسمي بر لب و معنايي که در عمق چشمانش برق مي زد و شهادت او را گواهي مي داد، دستي تکان داد و به طرف خط حرکت کرد. دلير مردان با اضطراب و نگراني به جيپ او چشم دوخته بودند که در دل گرد و خاک پيش مي رفت. همه در دل خويش به جسارت و ايثار فرمانده غبطه مي خوردند و چنين از خودگذشتگي و شجاعتي را غيرممکن و دست نيافتني مي دانستند.چند لحظه بيشتر طول نکشيد که ناگهان با اصابت گلوله ي آرپي جي، جيپ فرماندهي آتش گرفت وسرگرد، پروانه سان در آتش عشق به خدا، مردم و دفاع از امنيت سرزمين خويش با عزت و افتخار و سربلندي به شهادت رسيد تا نامش جاودانه و در زمره ي بزرگ مردان تاريخ که حيات و زندگي را در مقابل اعتقاد و باور خويش به بازي مي گيرند به ثبت برساند." پدرش مي گويد: "وقتي به ما خبر دادند رفتيم پادگان ، اول گفتند اسير شده است. سپس گفتند که شهيد شده. تقريباً 20 روز يا 25 روز پيکرش در خاک تحت سلطه ي عراق بود و هر چه عمليات شده بود نتوانسته بودند پيکرش را به عقب انتقال دهند. فرمانده اش مي گفت: براي انتقال پيکرش من خودم نيز رفته بودم. او مي گفت: از عرقگيري (زير پيراهن) که با هم خريده بوديم و همچنين از جاي عينک که به کمرش بسته بود توانستم او را شناسايي کنم وگرنه بدن و صورتش سوخته بود و قابل شناسايي نبود. پدرش می گوید: پيکر پسرم را وقتي به اردبيل آوردند که 10 روز به چهلم شهادت او مانده بود.جنازه ايشان را تحويل دادند و گفتند که رويت شهيد مقدور و ممکن نيست و خانواده را راضي کنيد که او را نبينند. وقتي او را داخل قبر ميگذاشتم تابوت ديگري داخل تابوت بود با همان تابوت دفنش کردیم. آن روز مردم غيور اردبيل در برگزاری مراسم عزا سنگ تمام گذاشتند و در برگزاري مراسم او حضرت آيت الله مروج نماز خواندند. در خيابان هاي مسير تشييع پيکرشهید ، مغازه ها تعطيل شده بود و دسته هاي زنجيرزنی و سينه زني عزاداري مي کردند و به ما تسليت مي گفتند.
  7. شهید علیرضا محمدی شیرازی بود و بسیار علاقمند به نظامی‌گری. به‌جهت ظاهر بسیار متناسب بود و به‌عنوان افسر تشریفات در مراسم‌ سردوشی و فارغ‌التحصیلی انتخاب می‌شد. پس از طی دوره دانشکده افسری برای طی دوره مقدماتی رسته پیاده به شهر خودش شیراز رفت پس از آن به تیپ ۵۵ هوابرد شیراز منتقل شد که البته در جبهه بود در عملیات کربلای ۶ در دی ماه سال ۶۵ در حالی که فرمانده گروهان بود در دیدگاه گروهان در کنار معاون گردانشان به فیض عظیم شهادت رسید. از او دو فرزند دوقلو به یادگار مانده است. جناب آقاي ميلاد محمدي زندگی‌نامه شهید علیرضا محمدی را به شرح زير ارسال فرموده‌اند: شهید علیرضا محمدی در سال 1342 مصادف با 28 صفر روز وفات پیامبر اکرم (ص) در خانواده مذهبی در آبادان دیده به جهان گشود از بدو تولد تا 16 سالگی در آبادان زندگی می‌کرد و دوره ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه بهار و دوره اول متوسطه را در دبیرستان تخت‌جمشید آبادان با معدل و هوش و ذکاوت بسیار بالا گذراند در سال 57 اول انقلاب از آبادان به شیراز منتقل شدند و در دبیرستان حاج قوام شیراز در رشته ریاضی و فیزیک دیپلم گرفت . بعد از گرفتن دیپلم به دلیل تعطیلی دانشگاه به مدت یکسال در بنیاد امور جنگ‌زدگان فارس به عنوان مسئول واحد فرهنگی فعالیت داشت و هم‌زمان در سپاه هم فعالیت می‌کرد. در سال 60 در آزمون دانشکده افسری شرکت نمود و در همان سال وارد دانشکده افسری شد. در حین دانشگاه بارها به جبهه حق علیه باطل اعزام شدند. تا اینکه در سال سوم دانشگاه در فروردین سال 63 هم‌زمان با روز تولد حضرت زهرا (س) ازدواج نمود و پس از پایان دانشکده افسری با گرفتن مدرک لیسانس علوم نظامی و درجه ستوان دومی در جبهه‌های منطقه گیلان‌غرب و اسلام‌آباد و سومار انجام (ماموریت) وظیفه می‌نمود. در اردیبهشت سال 65 صاحب دو فرزند دوقلو به نام‌های میلاد و مولود که خود، این نام‌ها را تعیین کرده بود گذاشت و بچه‌ها هنوز به 9 ماهگی نرسیده بودند که در تاریخ 15 دی ماه 65 به علت مداوای مجروحیت و شیمیایی‌شدن خود به شیراز آمد و هنوز کاملا بهتر نشده بود که دوباره به منطقه برگشت و در تاریخ 24/10/65 و در منطقه سومار در عملیات کربلای 6 با رمز یا زهرا (س) ساعت 8 صبح مصادف با 13 جمادی الثانی شهادت حضرت زهرا (س) با اصابت ترکش توپ 106 از ناحیه پهلو مجروح و به شهادت رسید و در 2 بهمن سال 65 در دارالرحمه شیراز دفن گردید. شمشیر شهید محمدی وصيت‌نامه شهيد عليرضا محمدي بسم الله الرحمن الرحيم، ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا کانهم بنيان مرصوص به‌راستي که خداوند کساني را که در راه او جنگ مي‌کنند به‌طور منظم و دسته‌جمعي و مثل سدي پولادين هستند دوست مي‌دارد. با درود به امام امت و امت امام و با سلام به همگي شهداي اسلام در سرتاسر تاريخ از هابيل تا کربلاي حسين(ع) و از کربلاي حسين(ع) تا کربلاي ايران خصوصا شهداي جنگ تحميلي. و با سلام به پدر و مادر عزيزم و گراميم که مرا در سال‌هاي عمرم تربيت کردند و مرا با رنج و مشقت بزرگ کردند که اميدوارم مرا حلال کرده باشند. آن‌طور که بايد نتوانستم آن‌ها را از خودم راضي نگه‌دارم و با سلام به همسر مهربانم که با صبر و استقامت در برابر ناملايمات به من هم آموزش صبر مي‌داد و سلام به برادران عزيزم حميد و مجيد که با رشد فکري که به‌دست آورده‌اند الحمدلله در راه راست مشغول فعاليت في سبيله هستند. فرزندانم ميلاد و مولود را از دوردست مي‌بوسم خواهر کوچکم را هم از دور مي‌بوسم و اميدوارم زينب‌وار راه شهدا را ادامه دهد. الان که من درجبهه‌هاي نبرد با دشمنان بعثي هستم احساس مي‌کنم که آن صحبت تاريخي امام درذهن من به يقين رسيده است آ‌ن‌جاکه مي‌گويند: «جنگ، جنگ است و عزت و شرف ما نيز در گرو همين جنگ است» بازماندگان را به استقامت و صبر در برابر مصائب و از دست دادنها دعوت مي‌کنم. يا ايها الذين امنوا استعينوا بالصبر و الصلوه ان الله مع الصابرين و الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون خدايا تو شاهد باش که در طول زندگي از هنگامي که خودم را شناختم سعي کردم صادقانه عمل کنم و با ديگران تا آن‌جا که مي‌توانستم ريا و نفاق را که از خصائص شيطاني است ازخود دور کنم. جناب آقای گلفام نقل فرموده‌اند: در اولین سال ورود به دانشکده، من و شهید علیرضا محمدی در یک آسایشگاه و کنار هم بودیم به عبارتی می‌گفتند هم کمد بودیم، در کمترین زمان‌هایی که گیرمان می‌آمد می‌نشستیم و با هم گپ دوستانه می‌زدیم، د رمحیطی قرار گرفته بودیم که جوانان بی نام و نشان برای حفظ نظام اسلامی در شروع جنگ تحمیلی آمده بودند تا آمادگی لازم را برای دفاع مقدس کسب کنند. شهید علیرضا محمدی ویژگی‌های عاطفی خاصی داشت. دانشجویان دانشکده به ترتیب ازدواج می‌کردند و خودشان را از جمع مجردین خارج می‌کردند . یکی از این دوستانی که زود ازدواج کرد حمید بود و سال سوم دانشکده هم خداوند یک فرزند به وی عطا کرد. علیرضا می‌گفت این دوستان خیلی کار خوبی کردند و به حمید می‌گفت شما از همه جلو افتادید و ما جز آخرین‌ها هستیم این زمان گذشت تا آقای محمدی به مناطق عملیاتی عزیمت و پس از ازدواج خداوند به علیرضا یک دو قلو یکی نعمت و دیگری رحمت عطا کرده بود علیرضا آنقدر از این لطف خدای بزرگ خوشحال و هیجانی شده بود که با فاصله چند صد کیلومتری حضور در جبهه که با هم داشتیم پیغام داده بود؛ به حمید بگویید من از ایشان جلو زدم! ما با توجه به روحیه‌ای که از شهید علیرضا محمدی داشتیم بسیار خوشحال شدیم و به حمید که در نزدیکی ما بود می‌گفتیم شما دیگر بزرگ متآهل‌ها نیستی! چون علیرضا از شما جلو زده! و حمید می‌خندید ولی باورمان نشد که علیرضا خیلی زود به پیروی از ارباب خودش حضرت اباعبدالله الحسین با زیباترین حالت همراه غافله شهدا شده و گوی سبقت را از همه ماها گرفت و به دیدار معبود شتافت، او به واقع پیش قراول در محضر خدا شد و ما جا مانده واقعی شدیم. جناب آقاي فلاح‌دوست نوشته‌اند: شهید علیرضا محمدی، در تاریخ 65/10/24 در تپة 402 منطقه سومار در عملیات کربلای 6 به شهادت رسیده‌اند. از ایشان دو فرزند پسر و دختر با نام‌های مولود و میلاد به یادگار مانده است که متولد 1365 می‌باشند منبع: وبسایت وحدت 60
  8. شهید عباس جعفر نیا صومعه سرایی در دوازدهم مرداد ماه 1345 در شهر چالوس در خانواده ای مذهبی متولد شدند و دوران کودکی و نوجوانی و جوانی را در آغوش پر مهر خانواده ای مذهبی سپری کردند. پس از اخذ دیپلم در سال 1362 به عنوان دانشجوی دانشکده افسری وارد دانشکده افسری تهران شدند و دوران دانشجویی را به مدت 4 سال در تهران سپری کردند و دوره های متفاوتی را طی کردند. پس از اتمام دوران آموزش در دانشکده افسری ،جهت خدمت در مناطق جنگی اعزام و در لشکر 16 زرهی قزوین مشغول انجام وظیفه شدند . بهار عمر پر برکت اما کوتاه ایشان در چهارم مرداد ماه 1367 در منطقه بدری عراق به خزان نشست و توسط گلوله مستقیم دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و به لقاءالله پیوستند.
  9. شهید فردین اسدخواه درتاریخ دوم اردیبهشت ماه سال 1343 در شهر رودسر از توابع استان گیلان دیده به جهان گشود . پس از سپری نمودن تحصیلات اولیه در زادگاهش و اخذ مدرک دیپلم در رشته علوم تجربی از طریق شرکت در کنکور ورودی دانشکده افسری در تاریخ 14/09/1362 به استخدام ارتش در آمد . پس از سپری نمودن دوره سه ساله دانشکده در تاریخ 15/01/1366 به درجه ستواندومی نائل و پس از طی موفقیت آمیز دوره 908 مقدماتی رسته مهندسی در مرکز آموزش مهندسی شهر بروجرد در تاریخ 16/05/1367 به لشکر 30 پیاده گرگان اختصاص یافته و بعنوان عامل پرداخت در گردان 430 مهندسی انتصاب یافت ایشان سپس در مشاغلی همچون فرمانده دسته 1 گروهان 1 و افسر اجرائیات گروهان 1 گردان 430 مهندسی لشکر 30 گرگان به خدمت ادامه داد. وی از همان ابتدای ورود به یگان خدمتی از 07/06/1367 به منطقه اعزام گردید و تا زمان شهادت در مناطق عملیاتی حضوری فعال داشت . دوره خنثی سازی بمب را با موفقیت سپری و از سوی یگان آموزش دهنده بعلت کسب رتبه ممتاز و معدل 30/19 مورد قدردانی قرار گرفت . از کودکی فردی ساخته و مستقل بود بطوریکه بعلت فوت پدر سرپرستی مادر و برادرانش را بعهده گرفته بود بطوریکه چه در محل تولدش شهرستان رودسر و چه پس از استخدام در سه راه آذری منزلی را تهیه نموده و آنان را تحت حمایت خود قرار داد . خانم سکینه حکیمی مادر شهید در مورد شهید می گویدخاطره همیشه خاطره است. انقلاب، جنگ، اینها خاطره است. ما مادران خاطرۀ زیادی داریم و اگر بگویم از پسرم استخوانم می سوزد ولی در روز آخر او دلهرۀ عجیبی داشت. همیشه دور و بر خانه می گشت. آرام و قرار نداشت. دل من یک لحظه ریخت روی هم. این لحظه را هرگز فراموش نمی کنم. خیلی طول نکشید که خبر شهادت را آوردند و من همیشه یاد آن روز را در ذهنم داشتم و فراموش نمی کنم. سرنوشت همین است. وی مدت 26 ماه در مناطق عملیاتی جنوب و غرب حضور داشت تا اینکه در تاریخ 69/12/12در منطقه عملیاتی اشنویه براثر اصابت گلوله دشمن بعثی به هلیکوپتر حامل وی به فیض شهادت نائل آمد
  10. زندگینامه شهید سرلشگر كرامت الله فلاحت پیشه ایشان در 19بهمن 1327 در خانواده ای مذهبی در شیراز دیده به جهان گشود. پس از طی دوره دبستان و اول دبیرستان برای ادامه تحصیل به تهران آمدند و در همین اثنا پدر خود را از دست دادند. بعد از گرفتن دیپلم به اصرار خانواده در دانشگاه ملی آن زمان در رشته مهندسی راه و ساختمان قبول شدند. ولی از آنجائیكه روحیه پرشوری داشتند با شركت در آزمون ورودی دانشكده افسری و قبول شدن در آنجا علی رغم میل خانواده، تحصیل در دانشكده افسری را در سال 46 اغاز كردند. ایشان در رشته های شنا و كوهنوردی و اسب سواری و چوگان، تبحر خاصی داشتند و در اوقات فراغت، به آموزش این رشته ها می پرداختند. از اردیبهشت 58، قبل از شروع جنگ تحمیلی به منطقه جنوب اعزام تا رفتار مشكوك عراقیها را زیر نظر بگیرند و حدود دو ماه با یگان مربوطه خود در آنجا بودند و رفتار مشكوك در مرز عراق را گزارش كردند كه اهمیتی به آن داده نشد و به دستور بنی صدر خائن، كلیه نیروها از آن منطقه خارج شدند. در 25 شهریور از طرف یگان خود به جنوب اعزام شدند و حدود 40 روز خانواده از ایشان هیچ خبری نداشتند كه بعداً متوجه حمله دشمن بعثی به خاك میهن و اشغال خرمشهر شدیم. آنطوری كه خودشان تعریف می كردند، روزها و شبها با تمام نیروها اعم از نظامی و مردمی شجاعانه برای جلوگیری از سقوط خرمشهر تلاش كردند و عده ای از جوانان دلیر را در همانجا از دست دادند و گاهی مجبور بودند چند روز در كنار اجساد مطهر هم رزمانشان سپری كنند تا اینكه خود را از دست دشمن به طور معجزه آسایی نجات می دهند. اما شیرینی این موفقیت معجزه آسا با سقوط خرمشهر تلخ شد و روحیه شهید را متأثر کرد. شهید فلاحت پیشه كلّاً درتمام مدت خدمت خود فقط در منطقه جنوب بودند و در اكثر عملیات های بزرگ شركت داشتند. نحوه مجروحیت شهید: در شكست حصر آبادان در مهرماه 60 ایشان مجروح و به شیراز منتقل و مورد عمل جراحی در ناحیه پا قرار گرفتند و قبل از بهبودی كامل در حالیكه هنوز استراحت پزشكی داشتند به میل خود دوباره به منطقه برگشتند. در زمان بستری شدنشان در بیمارستان كه پر از مجروحین نقاط مختلف كشور بود، ایشان اصرار به سركشی و عیادت از خانواده آنها می نمود و حتی بعد از ترخیص، زمانی كه در جبهه بودند از همسرش مصراً می خواست كه برای عیادت مجروحان و پیگیری وضعیت آنها كه اكثراً خانواده هایشان از وجود آنها بی اطلاع بودند بروند و از آنها ادرس و شماره تلفن بگیرند و به خانواده آنها اطلاع دهند. فعالیتهای شهید در زمان مرخصی: در طول مدتی كه ایشان در منطقه بودند به ندرت و گاهی بعد از 45 روز به مرخصی می آمدند و تقریباً این زمان را علاوه بر رتق و فتق امورخانواده، به سركشی و انجام كارهای خانواده ی هم رزمان خود به خصوص آنها كه مجروح یا شهید شده بودند می گذراند. در آخرین مرخصی كه بعد از عملیات بزرگ فتح المبین بود ایشان در حالی كه بعلت از دست دادن عده زیادی از هم رزمانشان روحیه مساعدی نداشتند، فقط یك هفته نزد خانواده ماندندو مجدداً به منطقه بازگشتند. نحوه اسارت و شهادت شهید: بالأخره در 21 اردیبهشت 61 در مرحله دوم عملیات پیروزمند بیت المقدس در حالی كه برای شناسایی منطقه به همراه یكی از برادران سپاه در منطقه كوشك اعزام شده بودند به اسارت دشمن در می آیند. همرزم سپاهی به دلیل مجروح شدنشان به بیمارستان منتقل و همانجا مورد بازدید صلیب سرخ قرار می گیرد ولی ایشان را به همراه عده ای از برادران بسیجی، در محلی محبوس می كنند و بعد از سه روز كه نیروهای قهرمان ایرانی در همان منطقه به پیروزی بزرگی میرسند و عده ای از دشمن بعثی را كشته و اسیر می كنند، ایشان را به جای نامعلومی می برند كه با پیگیریهای مستمر همسرشان و اطلاعاتی از هم رزمان در بندشان، مشخص می شود كه ایشان زنده و در سیاه چالهای صدام در اسارت هستند. در اخرین اطلاع در سال 64 كه عده ای از مجروحان عراقی با مجروحان ایرانی معاوضه شدند به گفته یكی از افسران آزاد شده، ایشان و تعدادی از اسرا در زندان ابوغریب زندانی بودند. ایشان در ارتش از همان ابتدا بعنوان اسیر خوانده میشد ولی بعد از آزادی اسرا در سال 67 چون هنوز مورد بازدید صلیب سرخ قرار نگرفته و شماره اسارت نداشتند به عنوان مفقود در بنیاد شهید ثبت شدند. یادگاران شهید بزرگوار: ایشان در زمان اسارت 33سال داشتند و همسر جوان خود را با یك پسر پنج ساله به نام فرهود و یك دختر 2ساله به نام فرنوش تنها گذاشتند؛كه به لطف خدای متعال علی رغم مشكلات عدیده زندگی در آن دوران و مصائب و مشكلات روحی ناشی از بی خبری از ایشان، همسرشان توانست در تربیت و آموزش فرزندان و هم چنین پیشبرد زندگی در همه ابعاد كوشا و موفق شود. درتاریخ 9 آذر 82، بنیاد شهید كلیه مفقودین را شهید اعلام نمود. بدون اینكه كمترین اثری از ایشان بدست آید. محل خاکسپاری پیکر شهید: البته در یك سری مدارك كه از استخبارات عراق به دست آمده بود اعلام شده بود كه فردی به همین نام در اثر بیماری در عراق فوت نموده و در بصره به خاك سپرده شده است. حتی نام محل دفن هم اعلام شده است ولی از آنجائیكه امكان رفتن به بصره برای افراد عادی ممكن نبود، تلاش های همسر ایشان به جایی نرسید. به هرحال ایشان با خدا معامله كردند و عاشقانه تا لحظه آخر در هر زمان و مكان در راه دفاع از دین و میهنش مقاومت كرد و به درجه رفیع شهادت نائل شد.
  11. شهید محمد جواد کیانی در دوم مرداد ماه 1343 در شهر مقدس مشهد در خانواده ای مذهبی متولد شدند و دوران کودکی و نوجوانی و جوانی را در آغوش پر مهر خانواده ای مذهبی سپری کردند. دوران تحصیل ایشان نیز در مدارس سعدی ،توحید ومیرزا کوچک خان و دبیرستان طالقانی سپری شد. در دوران تحصیل و پس از آن از اعضای فعال بسیج مسجد و محله بودند و در زمان انقلاب نیز فعالیتهای بسیاری داشتند. پس از اخذ دیپلم در سال 1362 به عنوان دانشجوی دانشکده افسری وارد دانشکده افسری تهران شدند و دوران دانشجویی را به مدت 4 سال در تهران سپری کردند و دوره های متفاوتی را طی کردند. در سال 64 که دوران دانشجویی را طی میکردند تشکیل خانواده دادند. پس از اتمام دوران آموزش در دانشکده افسری ،جهت خدمت در مناطق جنگی ازجمله اهواز و سومار و جزایر مجنون اعزام شدند.سپس در تیپ 55 هوابرد مشغول انجام وظیفه شدند که دوره های مختلفی از جمله چتر بازی را در آنجا سپری کردند و موفق شدند رتبه اول این دوره را به خود اختصاص دهند. در بیست و هفتم آذر ماه سال 1368 اولین فرزند ایشان در شهر مشهد متولد شد که به دلیل علاقه خاصی مه ایشان به ائمه اطهار و بخصوص به حضرت علی (ع) داشتند نامش را علی گذاشتند.پس از 4 ماه از تولد علی در فروردین سال 69 به تخت جمشید شیراز رفتند و به مدت 9 ماه در آنجا اقامت داشتند و لی به دلیل اینکه تیپ ایشان در منطقه حضور داشت خانواده به مشهد مراجعه و هود ایشان جهت خدمت به منطقه رفتند. در بیست و سوم اردیبهشت ماه 1370 دومین فرزند ایشان که نامش را بهاره گذاشتند متولد شد و پس از شش ماه که از تولد بهاره میگذشت مجدد به شیراز رفتند و در آنجا سکونت داشتند تا اینکه پس از 7 سال خدمت در تیپ 55 هوابرد شیراز به در خواست یکی ار همکاران ایشان که در تیپ 1 لشکر 77 خراسان خدمت میکردند از ایشان تقاضا کرده بودند که جایشان را با هم عوض کنند که پس از دوند گیهای بسیار همکارشان با انتقال ایشان به تیپ 1 لشکر 77 موافقت شد و ایشان به مشهد بازگشتند.البته بازهم تیپ ایشان در منطقه عملیاتی هورالهویزه بود و ایشان جهت خدمت به آنجا رفتند. بهار عمر پر برکت اما کوتاه ایشان در بیست و سوم اسفند ماه 1375 هنگامی که از ماموریت باز می گشت به خزان تبدیل شد و در سانحه هوایی هواپیمای سی 130 ارتش جمهوری اسلامی ایران که در کوههای بینالود اتفاق افتاد به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و به لقاءالله پیوستند.
  12. شهید ستوانیکم پیاده عبدالحسین عرفانی جهرمی در سال 1339 در شهرستان جهرم متولد شد . پس از طی تحصیلات اولیه و اخذ مدرک دیپلم ، زمانی که آتش جنگ در جبهه های حق علیه باطل شعله ور بود به ندای رهبر کبیر انقلاب امام خمینی لبیک گفت و در تاریخ 1362/07/05 پس از قبول شدن در کنکور ورودی دانشکده افسری به استخدام نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در آمد ، پس از سپری کردن دوره دانشکده افسری و اخذ مدرک کارشناسی علوم در تاریخ 1365/09/05 به درجه ستواندومی نائل آمد و سپس برای گذراندن دوره مقدماتی رسته پیاده به مرکز آموزش پیاده شیراز اعزام و پس از سپری کردن این دوره در تاریخ 1366/08/20 به لشکر 28 پیاده کردستان منتقل شد .پس از سپری کردن دوره دانشکده افسری و اخذ مدرک کارشناسی علوم در تاریخ 1365/09/05 به درجه ستواندومی نائل آمد و سپس برای گذراندن دوره مقدماتی رسته پیاده به مرکز آموزش پیاده شیراز اعزام و پس از سپری کردن این دوره در تاریخ 1366/08/20 به لشکر 28 پیاده کردستان منتقل شد .وی مسئولیتهای فرمانده دسته ادوات و معاون گروهان در گردان 127 را به عهده داشت و در مدت خدمت خود هیچ وقت صلاح خود را به مصالح مملکت و نظام ترجیح نداد و در راه تحقق اهداف جمهوری اسلامی ایران لحظه ای کوتاهی ننمود .شهید عبدالحسین عرفانی جهرمی در مورخه 1367/01/23 در عملیات آفندی بیت المقدس 5 در ارتفاعات قلیجان مریوان در اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی به ناحیه شکم و سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد . فرازی از وصیت نامه شهید به نام خدایی كه در هم كوبنده ی ظالمان و ستمگران است به نام اوییی كه مالك هستی است جان می دهد و جان می ستاند با سلام منجی عالم بشریت و نائب بر حق ایشان.امروز ظلم بر جهان سایه گسترده است.ای مظلومان به پا خیزید و پایه های كاخ ظالمان را فروریزید.من این وصیت نامه را با شتاب نوشتم برای پدر‏، مادر، برادر و خواهرم آرزوی موفقیت می كنم امیدوارم خداوند ما را از یاد نبرد و هیچ وقت خدا را از یاد نبرید.
  13. شهید محمد رادمرد در سال 1342 در شهرستان اصفهان در خانواده ای متدین دیده به جهان گشود . پس از سپری نمودن تحصیلات اولیه و اخذ مدرک دیپلم از طریق شرکت در کنکور ورودی دانشکده افسری در تاریخ 1362/07/01 به استخدام ارتش در آمد . پس از طی دوره سه ساله دانشکده افسری در تاریخ 1365/07/01 در رسته توپخانه به درجه ستواندومی نائل گردید . پس از طی دوره مقدماتی رسته توپخانه در مرکز آموزش توپخانه اصفهان به گروه11 توپخانه اختصاص یافته و مشغول انجام وظیفه گردید . در تاریخ1368/6/13 در منطقه مریوان هنگام جنگ با ضد انقلاب بر اثر اصابت گلوله مستقیم به فیض شهادت نائل آمد . پیکر مطهرش در مزار شهدای زادگاهش آرام گرفت . لازم به ذکر است شهید متاهل بوده و از وی یک فرزند دختر بجای مانده است .
  14. شهید محسن رادژیان در چهارم تیرماه 1342 در تهران در خانوادهای مذهبی و خیر به دنیا آمدپدرش نظامی بود و به همین علت با آگاهی کامل لباس مقدس سربازی را انتخاب نمود. وی از اوان كودكی بسیار آرام و سربه زیر بود و در جلسات مذهبی شركت فراوان داشت. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس اسلامی، غفور و رهنما به پایان رسانید و در طول تحصیلات جزء شاگردان ممتاز به شمار میرفت و پس از اخذ دیپلم ریاضی فیزیک از دبیرستان زهرا شروع به فراگرفتن دروس جامع المقدمات و ادبیات عرب در یكی از مراكزاسلامی نمود و در فكر داشت تمام نیروی خود را به مفهوم واقعی وقف مستضعفین جامعه نماید وی از ایدئولوژی اسلامی واقعی برخوردار بود و در هر موردی در اولین مرحله جزء بهترین افراد محسوب میشد.شهید رادژیان بعد از اتمام دوران تحصیلات در تاریخ 05/07/1362 به استخدام ارتش جمهوری اسلامی ایران درآمد و وارد دانشكده افسری گردید . وی همواره یكی از دانشجویان با روحیه بود كه بعلت جدیت و تلاش فراوان در امور ورزش و مسابقات ارتش چندبار مورد تشویق قرار گرفت وی میگفت: راهی را كه در پیش گرفتهام خود انتخاب كردهام و دوست ندارم كه در رختخواب بمیرم و چه بهتر كه در راه هدفی که آن را مقدس میدانم شهید شوم.وی با اخلاق پسندیده ای که داشت در دل تمام همكاران و همقطارانش جای داشت و علیرغم اینکه در دانشگاه سراسری واحد اوین نیز در رشته زیست شناسی قبول شده بود از ادامه آن خودداری نموده و به خدمت در دانشگاه افسری ادامه داد. وی بسیار کم حرف بود و كم صحبت میكرد ولی از هر كلمه حرفش موضوعاتی مهم روشن میشد و حرفهایش واقعاً پربار بود. اخلاص و پاكی او به صورت باشكوهی در كارهایش میدرخشید، بیاعتنایی به ظواهر مادی، خوش مشربی و زبان شیرینش از وی مصاحبی مغتنم برای دوستان و آشنایان ساخته بود مهربانی و عطوفت او باعث جذب و جلب تمامی دوستانش میگشت. شهید رادژیان با روحیه پهلوان منشی كه داشت قدم به سال دوم دانشكده گذاشت و در همین سال بود كه به همراه دیگر دانشجویان دانشكده افسری برای انجام مأموریت و اجرای برنامه مین گذاری و مین برداری به مناطق عملیاتی جنوب اعزام و در ساعت 7/30 مورخه 63/5/1 به هنگام آموزش مین در اردوگاه آموزشی سد دز بدلیل برخورد پای وی با مین جهنده به فیض عظمای شهادت نائل آمد
  15. شهید حسین الیاسی در سال 1340درخانواده ای متدین و زحمتکش در تهران دیده به جهان گشود.ایشان از دوران نوجوانی به دلیل علاقه به ورزش در رشته پرورش اندام مشغول شد.پس از طی دوره دانشکده افسری و دوره مقدماتی رسته های پیاده به لشکر ۲۳ نیروهای ویژه هوابرد رفت وسرانجام این فرمانده دلاور ارتش اسلام پس از دو سال و اندی فرماندهی در رده گروهان پیاده درتاریخ 67/1/21 عملیات بیت المقدس ۵ در منطقه پنجوین به شهادت رسید. جناب آقای گلفام میگوید: یکی از روزهای تابستان 1365 در بکی از مناطق عملیاتی با خودرو جهت انجام مأموریتی عازم خط مقدم شدم. میدانستم که فرمانده آنجا یکی از مخلصترین، ورزیده ترین و افتاده ترین دوستانم است. در جاده درب و داغون اونجا دیدم یک نفر با وضعیتی کاملا مرتب، با سرقدمهای تند و مستحکم به سمت خط مقدم روان است کنارش ایستادم تا او را سوار کنم و با خودم ببرم، ناگهان دیدم اینکه حسینه! بله اون کسی نبود جز حسین الیاسی، فرمانده منطقه ای که دارم میرم اونجا .خیلی خوشحال شدم که در اون لحظه اونو دیدم پس از سلام و علیک کوتاه بدون تعارف بهش گفتم: حسین بپر بالا با هم بریم به خط شما، ولی حسین با احترام خاص به من گفت شما برو من خودم پیاده میام، من بهش گفتم حسین ماشین که جا داره چرا تعارف میکنی، حسین گفت: من همیشه این راه را پیاده میام و برمیگردم الان هم میخوام همین کارو بکنم، من مجددا اصرار کردم ولی اون گفت این کار چند حسن داره یکی اینکه من فرمانده هستم و هیچ خودروی نداریم و همه بروبچه ها برای کارهای معمول پیاده میرن و برمیگردن وقتی ببینن فرماندهاشون هم مثل خودشونه هیچ گله ای ندارن ضمن اینکه تو این رفت و آمدها من منطقه را بهتر شناسایی میکنم و از نظر جسمانی هم خودم را حفظ می کنم. به هرحال با کمی شرمندگی از خودم که سواره بودم به راهم ادامه دادم و تا رسیدن به خط به ثابت قدمی حسین افتخار میکردم چون اون از دوستهای خوب من بود . حسین 2 سال بعد در اون منطقه با اقتدار به شهادت رسید.
  16. شهيد سرلشگر محمد فراشاهي در روز 28 مهرماه 1316در منطقه فراشاه يزد قدم به عرصه وجود نهاد. دوره ابتدائي را در شهر قم و در سال 1328 و دوره متوسطه را نيز در همان شهر و در سال 1335 به اتمام رساند. ايشان پس از طي موفقيت آميز دوره دانشكده افسري به عنوان استاد نقشه خواني به تربيت دانشجويان دانشگاه افسري همت گمارد. بعد از اين دوره در تاريخ 1358 از مركز آموزش 01 نيروي زميني ارتش در تهران به تيپ 2 لشگر 28 پياده كردستان منتقل و به سمت فرماندهي گردان 107 پياده اختصاص داده شد. در اين مدت، به خاطر خلاقيت ها و شايستگي هايي كه از خود نشان داد بارها مورد تشويق و تقدير فرماندهان وقت قرار گرفت. در مورد خصوصيات و شخصيت اين دلاور جبهه هاي حق عليه باطل مي توان گفت كه آزادي و آزادگي اين شهيد والامقام به حدي بود كه در زمان حكومت نظامي تهران، در قبل از انقلاب، متوجه حساسيت موج انقلاب گشته و با وجود دستورات ارشد خود در آن زمان از رفتن به محل ماموريت خويش جهت اداره امور حكومت نظامي منطقه ايي كه به ايشان محول شده بود امتناع ورزيد و به سربازان تحت امر خود نيز دستورات اكيد صادر كرده بود كه خشاب هاي خود را خالي نگه دارند. وي هميشه به اين نكته معترف بود كه لباس نظامي لباس شهادت او است. در سالهاي دفاع مقدس همواره تاكيد مي كرد كه در اين لحظه حساس تاريخ كشور (جنگ تحميلي) نبايد امام (ره) را تنها بگذارم و من و امثال من بايد شهيد شويم تا ريشه هاي انقلاب نو پايمان استوار گردد و نبايد اجازه دهيم كه حتي يك وجب از خاك كشورمان اشغال گردد. بنا بر گواهي همرزمانش، شهيد فراشاهي مظهر پاكي، شرافت، شجاعت و صداقت بود و هميشه تاكيد داشت حقوقي كه از دولت مي گيرد متعلق به بيت المال است و در ازاي آن بايد به مردم خدمت كند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي داوطلبانه به منطقه كردستان رفت و جزو اولين افسراني بود كه فرمان امام را اجابت نمود و تا پاي جان دربرابر دشمنان قسم خورده نظام اسلامي ايستاد و سرانجام در روز 31 مرداد سال 1358 در درگيري كه بين حزب منحله دمكرات و نيروهاي جان بركف ارتش جمهوري اسلامي ايران در پادگان سقز ايجاد شد، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در نهايت خلوص نيت و ايمان و در حالي كه روزه دار بود در ماه مبارك رمضان با تقديم جان خود به ملت هميشه قهرمان ايران اسلامي به فيض عظيم شهادت نايل شد