Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'نزاجا'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 23 results

  1. حسن سال 1315 در امامزاده یحیى، نزدیک نازی آباد، به دنیا آمد. چون تولدش چند روز قبل از شهادت امام حسن (ع) بود، مادرش اسمش را گذاشت حسن. سال 1335 بعد از گرفتن دیپلم تصمیم گرفت برود دانشگاه افسرى، اما احتیاج به کسی داشت که ضمانتش را بکند. مادرش گفت می‌رویم نزد عمویم. سرهنگ زنده نام احترام زیادی برای آبشناسان‌ها قائل بود. هر چند هیچ وقت به زبان نمی‌آورد، اما حسن را خیلی دوست داشت. سرهنگ، حسن را نصیحت کرد و گفت حرفی ندارد ضامنش بشود، اما اگر توی ارتش می‌رود باید خودش را فراموش نکند و آدمها و محیط اطرافش تحت تأثیر قرارش ندهد. حسن در سال 1339 با درجه ستوان دومى فارغ التحصیل شد و دوره مقدماتى را در سال 1340 به پایان رساند. پس از فارغ‌التحصیلی، از همان ابتدا در شهرستانهای دور افتاده به خدمت مشغول گشت و برغم همه مشکلات و نابسامانیها، باهمت و جدیت کار می‌کرد. اولین دوره رنجر را که در ایران تشکیل شد، طى کرد و در سال 1356 دوره هاى عالى ستاد فرماندهى را را هم با موفقیت پشت سر گذاشت. بعد از خوزستان در سال پنجاه به استان فارس منتقل شد و حدود ده سال شیراز بود. در این مدت دوره تکمیلی چتربازی و تکاور کوهستان را در داخل کشور و اسکاتلند گذراند و به زبان انگلیسی مسلط شد. ورزیدگی و آمادگی بالای روحی و جسمی او همواره زبانزد بود. او در تمامی لحظات عمرش از اوان جوانی به ورزش و تحرک پایبند بود و در طول خدمت در درجات پایینتر همواره در سمت افسر ورزش یگان انجام وظیفه می‌نمود. شهید آبشناسان، در ورزشهای دوومیدانی، والیبال، بسکتبال، پینگ پنگ، شنا، سوارکاری و جودو صاحب مهارتهای بالایی بود. حسن تا قبل از شروع جنگ درکردستان بود. او در اوایل جنگ تحمیلی، مسوولیت یکی از تیپهای لشکر ‌٢١ حمزه را به عهده داشت، لیکن با تشکیل ستاد جنگهای نامنظم به آن ستاد پیوست و با تعدادی معدود از بسیجیان داوطلب، عملیات چریکی خودرا در منطقه دشت عباس شروع کرد و در مدت کوتاهی، تلفات سنگینی به نیروهای عراقی وارد نمود. در عملیات گشتی و شناسایی، این فرمانده رشید ‌اولین اسرای عراقی را به اسارت درآورد. در اوایل جنگ یک بار مجروح شد،اما به اشتباه خبر شهادت او در منطقه پیچید.مردم دشت عباس، که یاران او در نبرد بودند، با شنیدن خبر شهادت وی به او لقب "شهید صحرا" دادند؛ ولی وقتی او پس از مداوای سطحی به منطقه برگشت و اهالی دشت عباس او را زنده دیدند، لقب "شیر صحرا" برای او باقی ماند. این لقب برای او چنان با مسما بود که رادیوهای دشمن هم با همین عنوان از او نام می بردند. حسن موتورسیکلت سوارهای حرفه‌ای را از کوچه و خیابانهای نازی آباد جمع کرد و به آنها آموزشهای خاصی داد و همه را با عنوان گروه ویژه اسب آهنی به جبهه فرستاد. آن موقع که عراق خیلی شهرها را موشک باران می‌کرد، حسن نامه‌ای به صدام نوشت: «اگر جناب صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می‌داند و نظریه‌پرداز جنگی است، پس به راحتی می‌تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات کند و با هر شیوه‌ای که می‌پسندد، بجنگد؛ نه این‌که با بمب افکنهای اهدایی شوروی محله‌های مسکونی و بی‌دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد.» در جواب نامه حسن، صدام، ژنرال قادر عبدالحمید را با گروه ویژه‌اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحمید به حسن یک جنگ تخصصی را نشان بدهد. سالها قبل در اسکاتلند، حسن، عبدالحمید و گروهش را در مسابقه کوهنوردی ارتشهای منتخب جهان دیده بود. آن‌جا گروه او اول شد و عراقیها هفتم شدند. حالا در میدان جنگ حقیقى، حسن دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانى، لشکرش را شکست داد و خودش را اسیر کرد. یکی از همرزمانش، داستانی از شجاعت سرهنگ را برای دیگران این گونه بازگو می کرد: باور نمی‌کنید اگر بگویم چهل کیلومتر پیشروی کردیم. مطمئن هستم که باور نمی‌کنید. خود ما هم باور نمی‌کردیم، اما سرهنگ بی‌توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آن‌جا جلو رفته بود. طی یک کمین در محور دشت عباس، دو خودروی عراقی را منهدم کردیم و حدود پانزده نفر از آنها را اسیر گرفتیم و برگشتیم عقب. در تمام طول راه، سرهنگ با نقشه راه را کنترل می‌کرد که گم نشویم. وقتی برگشتیم و سرهنگ گزارش کار را ارائه کرد، دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود. این کار با هیچ قاعده‌ای جور در نمی‌آمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رسانده بود؛ بدون دادن حتی یک نفر تلفات. یکی از افسران جلو آمد و با حالتی ناباورانه که عمق حیرت و بهت او را آشکار می‌کرد، پرسید: «جناب سرهنگ، من اصلا متوجه نمی‌شوم. آخر چطور می‌شود که شما چهل کیلومتر وارد خاک دشمن بشوید، بکشید و بگیرید، بدون حتی یک کشته؟» او دستی به ته‌ ریش چند روزة صورتش کشید و لبانش را به خنده باز کرد. صدای مردانه و پر هیبتش در گوشمان پیچید: «من یک افسر نیروی مخصوص هستم. انجام عملیات نفوذی و ضربه‌زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات، جزء وظایف من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام نداده‌ام.» سرهنگ بعد از آن عملیات، تصمیم گرفت چند عملیات دیگر از این دست انجام دهد، اما به دلیل فقدان نیرو، حتی همان حداقل نیرو، میسر نشد؛ یعنی دیگر هیچ افسر و درجه‌داری حاضر نبود با سرهنگ همراه شود. گروهبان میرزایی، از همرزمانش، در توصیف او می گوید: "توان جسمى فوق‌العاده‌اى داشت. او حدود 45 تا بارفیکس مى‌رفت و هر روز تو جبهه ورزش مى‌کرد. تنها فرمانده‌اى بود که چادرش جلوتر از همه نیروها و نزدیکتر به عراقیها بود. تا به حال رنجرى با قدرت و شجاعت او، حتى در فیلمها هم ندیده‌ام." سرهنگ آدم غریبی بود. آرام، کم حرف و همواره در حال تفکر یا مطالعه. مردی کوشا وجدی، با اعتماد به نفس بسیار، شجاع، پرتوان و محکم و پابرجا و افسری عالم و فرماندهی مبتکر بود، کم صحبت می کرد، کم می خورد، کم می خوابید، اما بسیار خوب فکر می کرد و بسیار خوب عمل می کرد، برغم جدیت و قاطعیت، ازخلق و خوی بسیار رئوف و مهربان برخوردار بود، افراد کم کار و ضعیف از او ناراضی بودند و افراد زحمتکش و پر کار او را به عنوان سمبل و الگوی خود پذیرفته بودند، او هیچ‌گاه بیکار نمی‌ماند و هنگامی که در منطقه عملیات بود و یا در مدت کوتاه استراحت، به مطالعه و تفکر مشغول بود. سرتییپ دادبین می گفت: "من آن موقع سروان بودم و او سرهنگ. براى رسیدن به آمادگى فیزیکى هر روز تمرین مى‌کردیم. باورش براى هر چریک زبده‌اى سخت است. مطمئنم که او نیروى فوق‌انسانى داشت که به اعتقادش برمى‌گشت. حداکثر پیاده‌روى یک نظامى چریک در کوهستان از 6ـ5 ساعت تجاوز نمى‌کند، اما آبشناسان حدود 8 ساعت پیاده‌روى مى‌کرد و بعد که همه گروه، خسته به مقر برمى‌گشتند و همان‌طور با پوتین مى‌خوابیدند، او وضو مى‌گرفت، اصلاح مى‌کرد و ادکلن تی رز به خودش مى‌زد و نماز مى‌خواند." او بر سر یک سفره با سربازان و دیگر کارکنان غذا می‌خورد و تاکید داشت بعد از نماز جماعت همه افراد در نمازخانه و سر یک سفره و از یک غذا میل کنند. شهید آبشناسان فرمانده لشکری است که در خط مقدم نبرد به شهادت رسید و این نشانگر جسارت و روحیات تکاوری ایشان بوده است. هیچ گاه از منطقه عملیاتی دور نبود. درست مثل یک نیروی پیاده تک تیر انداز در میدان حاضر بود. همیشه در کنار سربازان بود و از نزدیک یگان خود را هدایت می کرد و در کنار نیروها بر عملیات نظارت می کرد. در فرماندهی جدی و قاطع بود و هیچ فرقی بین پرسنل درجه بالا و درجه پایین نمی گذاشت. اصرار فراوانی برای فرستادن افسران و درجه داران به خط مقدم داشت و مخالف حضور آن ها در پشت جبهه بود و می گفت: تا زمانی که افسر مسئول شخصاً در میدان نبرد نباشد، چگونه می توانیم از سرباز انتظار داشته باشیم در زیر آتش و گلوله مقاومت کند و خوب بجنگد؟ او اعتقاد داشت که بی عدالتی یگان را از بین خواهد برد و اصلاً تبعیض را دوست نداشت و روی مسائل اخلاقی بسیار حساس بود. در عین داشتن آن همه جسارت و جرات و قاطعیت،قلبی رئوف و مهربان و عاشق داشت. به حرفه خود به شدت علاقه داشت و معتقد بود که در جنگهای چریکی نسبت به عملیات منظم، اگر حساب شده و دقیق عمل شود، با امکانات کمتر و تلفات و ضایعات ناچیز می‌توان تلفات و ضایعات زیادی به دشمن وارد ساخت و دشمن را از درون و برون متلاشی نمود. شهید حسن آبشناسان در در تاریخ 8/7/1364، در حالی که فرماندهی لشکر ۲۶ نوهد (نیروی ویژه هوابرد)، فرماندهی قرارگاه حمزه و لشکر 23 نیروهای مخصوص را بر عهده داشت، همزمان با عملیات قادر، که خود طراحی آن را به عهده داشت، در منطقه سرسول بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید. وقتی خبر شهادتش منتشر شد چهار روز بعد از عاشورا بود. این خبر از رادیو عراق با شادی و مارش پیروزی پخش شد. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
  2. دانشگاه افسری یا نام قدیمی مدرسه صاحب منصبی از قدیمی‌ترین مراکز آموزشی در سطح کشور است که توسط رضا شاه پهلوی و در اجرای بند ج ماده ۵ حکم قشونی ۱۴ آذر ماه سال ۱۳۰۰ ایشان با الگو برداری از مدرسه نظامی سن سیر فرانسه و با ادغام تجهیزات آموزشی موجود درمدرسه صاحب منصبی قزاق خانه، مدرسه صاحب منصبان ژاندارمری و مدرسه نظام مشیرالدوله ابتدا در خیابان اکباتان فعلی و در ساحتمان اهدایی سردار سپه تاسیس گردید. بعدها این مرکز آموزشی به عمارت کامرانیه واقع در خیابان سپه نقل مکان کرد و با خرید زمینهای اطراف توسعه پیدا نمود بطوریکه این مرکز آموزشی اکنون یکصد و چهل هزار متر مربع وسعت دارد. مدرسه صاحب منصبی از سال ۱۳۱۴ به دانشکده افسری تغییر نام داد و با بهره گیری از استادان ایرانی و خارجی به آموزش کلاسیک و نوین افسران نیروهای سه گانه و نوپای ارتش شاهنشاهی با محوریت نیروی زمینی در رسته‌های پیاده، سواره، توپخانه و بعدها مهندسی و اردونانس پرداخت. این روند تا پیروزی انقلاب اسلامی ایران ادامه داشت و در سال 1358 تغییرات اساسی در اهداف آموزشی دانشگاه صورت گرفت و تا سال 1367 طول دوره آموزش به سه سال به مدت هفت ترم تحصیلی می انجامید و از این تاریخ به بعد طول دوره به چهار سال و در هشت ترم تحصیلی در رشته های مختلف صورت می گرفت. سرانجام در سال 1375 نام دانشگاه افسری به دانشگاه افسری امام علی (ع) تغییر یافت و از سال 1358 تاكنون نیز كلیه دانشجویان در رشته مدیریت دفاعی با 17 گرایش مختلف مشغول به تحصیل می باشند. این دانشگاه از میان داوطلبان دیپلمه و پس از موفقیت در آزمونهای علمی، ورزشی و عقیدتی در مقطع کارشناسی دانشجو می‌پذیرد. لباس کار دانشجویان این دانشگاه شامل کلاه، پیراهن و شلوار پلنگی شکل با ترکیب رنگ های خاکی، کرم، قهوای است و همچنین لباس رسمی و فرم نیروی زمینی ارتش به همراه واکسیل به رنگ قرمز رنگ بر روی بازوی چپ برای مراسم ها، تردد و برنامه صبحگاه و شامگاه عمومی دانشگاه مورد استفاده قرار می گیرد. سنوات خدمت و تحصیل هر دانشجو را می‌توان از روی درجه آکادمیک وی فهمید. دانشجویان دانشگاه افسری در حال حاضر به سه گروه سال یک، سال دو و سال سه تقسیم میشوند و روی سردوشی آنان هر خط نماینده یک سال میباشد بنابراین دانشجویان تازه وارد پس از اخذ سردوشی دارای یک خط روی هر کدام از شانه‌ها و در کنار آرم دانشگاه افسری که روی سردوشی آنهاست خواهند بود. دانشجویان این دانشگاه بدلیل تمرینات و آمادگی بدنی مناسب معمولا در مسابقات ورزشی مقام‌های برتر را در بین دانشگاه‌های نظامی و غیر نظامی کسب می نمایند. دانشجویان این دانشگاه پس از دانش‌آموختگی به درجه ستوان دومی نائل شده و به یگانهای رزمی یا ستادی جهت ادامه خدمت معرفی می‌شوند. همچنین امکان ادامه تحصیل برای دانش آموختگان این دانشگاه در صورت موافقت یگان خدمتی در کلیه دانشگاه‌های کشور میسر می باشد. مأموریت دانشگاه افسری امام علی (ع): تعلیم و تربیت افسران مومن، لایق، شجاع، كارآمد و مبتكر جهت تصدی مشاغل مختلف نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و همچنین سایر نیروها و سازمان ها در زمینه رسته های مشترك می باشد . فعالیت های آموزشی: كلیه دانشجویان دانشگاه های افسری آجا پس از قبولی در آزمون ورودی و گزینش به مدت 8 هفته جهت طی دوره ی رزم مقدماتی به یكی از مراكز آموزشی نزاجا اعزام و پس از آن دانشجویان دانشگاه افسری امام (ع) در طول 6 ترم تحصیلی تعداد حدود 132 واحد دروس عمومی، نظامی، پایه، اصلی و گرایشی را در یكی از 16 رسته ی رشته های مدیریت دفاعی گذرانده و پس از فارغ التحصیلی جهت گذراندن حدود 28 واحد دروس تخصصی رسته ای در ترم 7 به یكی از مراكز مقدماتی نزاجا اعزام می گردد. در ضمن به منظور تقویت اعتماد به نفس، روحیه ی تعاون و گذشت و زندگی در شرایط سخت، دانشجویان پس از پایان ترم های 2، 3، 4 و 6 به ترتیب به اردوگاه های تابستانی اول (یك ماه)، زمستانی (10 روز)، و تابستانی دوم (یك ماه) و دوره های رزم در كوهستان و تكاور و رزم در شرایط ویژه (به مدت 8 هفته) و نیز به دوره چتربازی اعزام می شوند. علاوه بر رشته مدیریت دفاعی دانشجویان در یكی از 3 رشته های هوانوردی و خلبانی، نگهداری بالگرد، عقیدتی سیاسی به تحصیل در دانشگاه مشغول می باشند. علاوه بر آموزش های علمی در ساعات صبح،آموزش های فوق برنامه نظیر زبان انگلیسی، رایانه، ورزش های رزمی، خطاطی، حفظ و قرائت قرآن، اینترنت، بازدید از مراكز فرهنگی و ... در ساعات بعدازظهر اجرا می گردد. امكانات آموزشی: 1) تعداد 10 سایت آموزش رایانه مجهز به 30 دستگاه رایانه در هر سایت 2) تعداد 7 لابراتور رایانه ای مجهز زبان انگلیسی 3) سالن های پخش فیلم و سالن های همایش 4) تجهیز كلیه دانش پایه ها به ویدئو پروژكتور 5) آزمایشگاه های مهندسی برق، الكترونیك، شیمی، مهندسی خودرو و جنگ افزار و ... اقدامات پژوهشی: دانشجویان از بدو ورود در شروع ترم تحصیلی و یك فرآیند پژوهشی مورد استعداد سنجی قرار گرفته و به نفرات گزینش شده و مستعد و خلاق تحت نظر اساتید و مشاورین راهنما در موضوعات و پروژه های پژوهشی مشاركت داده می شود. امكانات پژوهشی: 1) سایت اینترنت با 70 دستگاه رایانه 2) كتابخانه مركزی 3) مركز نرم افزاری در موضوعات مختلف آموزشی و فرهنگی و پژوهشی 4) مركز نشریات و فصلنامه های تخصصی در حوزه های مختلف 5) اندیشكده جهت برگزاری جلسات هم اندیشی دانشجویان خلاق 6) كتابخانه ی تخصصی در هر دانشكده كلاس های مهارت هفتگانه: دانشجویان در طول مدت تحصیل در دانشگاه در هفت مهارت به طور عملی تجربه كسب می كنند كه عبارتند از : 1) روان خوانی قرآن 2) احكام 3) شنا 4) تیراندازی 5) آمادگی جسمانی 6) فن بیان و نوشتاری 7) رایانه امكانات ورزشی : 1) زمین فوتبال چمن شده 2) زمین های ورزشی فوتبال ، فوتسال 3) استخر شنای سرپوشیده 4) سالن بدن سازی و گود زورخانه 5) كلاس های آموزشی هنرهای رزمی 6) سالن های تیراندازی سرپوشیده 7)سالن های ورزشی تخصصی (كشتی،شمشیربازی،رزمی،وزنه برداری) 8) اعزام به پیست سواركاری 9)ارائه آموزش اسكی امتیازات تحصیل در دانشگاه افسری امام علی (ع): 1)افتخار سربازی حضرت مهدی (ع) ارواحنا فداه 2) امكان ادامه تحصیل در مقاطع كارشناسی ارشد در دانشگاه دفاع ملی ستاد كل نیروهای مسلح 3) برخورداری از امتیاز منازل مسكونی در طول خدمت 4) برخورداری از حقوق و مزایا در طول دوران خدمت دانشجویی 5) در طول مدت خدمت دانشجویی كلیه امكانات تغذیه و استراحت و تحصیل و وسایل كمك تحصیلی و خدمات درمانی و بهداشتی رایگان خواهد . 6) برخورداری از خدمات دفترچه اتكا و اخذ دریافت بهره نقدی از اقلام یارانه ای و خرید اقساطی لوازم خانگی و غیره 7) تحت پوشش قرارگرفتن در طرح حكمت بنیاد تعاون ارتش جهت واگذاری زمین و مسكن 8) برخورداری از بیمه تأمین خدمات درمانی برای كلیه افراد تحت پوشش و تكفل 9) استفاده از امكانات رفاهی و تفریحی مانند پلاژهای شمال كشور و مهمانسراهای ارتش در مشهد مقدس برای كلیه ی اعضای خانواده در طول خدمت 10) بهره مندی از تسهیلات مالی ، نظیر وام و ودیعه مسكن و... در طول خدمت 11) امكان اعزام به زیارت خانه خدا و عتبات عالیات بدون نوبت در طول خدمت 12) امكان خدمت در نزدیكی محل تولد و سكونت به لحاظ فراوانی پایگاه ها و پادگان های موجود در ارتش به خصوص نیروی زمینی
  3. برادر شهيد سيد رسول عبادت در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد با بيان اينكه برادرش در اثر تير مستقيم دشمن به شهادت رسيد، اظهار داشت: رسول از معدود فرماندهاني بود كه همراه با نيروهاي خود تا نزديك دشمن پيش مي رفت؛ در صورتي كه فرمانده بايد عقب بماند و نيروهايش را راهنمايي كند. كريم عبادت عنوان كرد: رسول ايمان قوي داشت و به مسائل مذهبي پايبند بود؛ به طور مثال هيچ گاه در مجلسي كه غيبت بود نمي نشست و مخالفت خود را در برابر اين عمل قبيح با بيان و رفتار نشان مي داد و برايش فرقي نمي كرد طرف مقابلش چه كسي است او تذكر خودش را مي داد. وي با بيان اينكه رسول افسري مومن، پركار و جدي بود بيان داشت: اهل پارتي بازي هم نبود و انصاف را رعايت مي كرد. برادر شهيد عبادت با اشاره به اينكه رسول در دوره قبل از انقلاب در دانشكده افسري تحصيل مي كرد، بيان داشت: پس از فارغ التحصيلي براي گذراندن دوره عالي پياده به آمريكا رفت و پس از آن به ايران بازگشت. وي ادامه داد: اوايل انقلاب، منافقان در كردستان شورش كرده بودند. رسول با نيروهايي از ارتش از مركز پياده سنندج به سردشت رفت و براي مدت زيادي در اين مناطق و همچنين در كنگرك مريوان با آنها به نبرد پرداخت. برادر فرمانده گردان 112 لشكر 28 سنندج اضافه كرد: او براي اينكه مريوان را از زير آتش دشمن دربياورد، به ارتفاعات قوچ سلطان در شمال اين شهر، محل استقرار عراقي ها حمله كرد و اين منطقه را از دشمن باز پس گرفت. اما در همان درگيري ها چند سرباز عراقي او را به رگبار مي بندند و زمانيكه با هلي كوپتر به بيمارستان اعزام مي شد در آسمان مريوان در تاريخ شانزدهم خرداد ماه سال 60 براي هميشه آسماني شد. عبادت عنوا ن كرد: رسول اهل ورزش بود؛ قهرمان تنيس روي ميز شيراز و استاد تيراندازي با كُلت بود و در مسابقات تيراندازي ارتش هاي پيمان «سنتو» مقام اول را كسب كرد. برادر فرمانده پادگان مريوان با اشاره به اينكه رسول يك نخبه و مفسر قرآن بود، يادآور شد: گاهي به پيك نيك مي رفتيم و مشغول تفريح مي شديم. اما او هيچ گاه ياد خدا را فراموش نمي كرد و همانجا هم نماز جماعت بر پا مي كرد. صداي زيبايي داشت و آوازهاي دلنشيني مي خواند؛ گاهي نيز بچه هاي اقوام را جمع مي كرد و به آنها درس اخلاق مي داد. عبادت در پايان خاطر نشان كرد: رسول به معناي واقعي سرباز وطن بود؛ شخصيت كم نظيري داشت و احساس تعهد خاص و ويژه اي به خاك كشور داشت تا جايي كه در اين راه به شهادت رسيد. گفتني است سرهنگ دوم شهيد رسول عبادت، فرزند عطاء الله، در روز ششم مهر ماه 1324مصادف با سالروز ميلاد با سعادت حضرت رسول اكرم (ص ) در« شيراز» ديده به جهان گشود. رسول سال 43 در آزمون ورودي دانشكده افسري شركت نمود و پس از قبولي به تحصيل در رشته علوم و فنون نظامي پرداخت. دانشكده افسري در آن سالها شاهد حضور مردان بزرگي بود. شهيد نامجوي، اقارب پرست و كلاهدوز سكان هدايت برنامه هاي مذهبي و مبارزات سياسي عليه رژيم شاهنشاهي را در دست داشتند. رسول هم يكي از چهره هاي شاخص مذهبي در ميان دانشجويان بود و همين ويژگي عامل دوستي و همكاري وي با استاد نامجو شد و بدين ترتيب او نيز به گروه مخفي ارتش( جمعي از افسران مومن، مردمي و مبارز بودند) پيوست. با پايان دوره دانشكده در تير ماه 1346 با درجه ستوان دومي براي گذراندن دوره مقدماتي عازم شيراز شد. در شيراز ضمن فراگيري علوم و فنون نظامي به ورزشهاي مختلف مي پرداخت؛ تيراندازي، تنيس و شمشير بازي رشته هاي مورد علاقه وي بودند، چنانكه قهرماني در رشته تير اندازي در شيراز و تهران باعث اعزام وي به مسابقات ارتش هاي پيمان «سنتو» گرديد كه در آن مسابقات نيز به مقام اول رسيد. پس ازگذراندن دوره مقدماتي در تيپ 55 هوابرد شيراز مشغول به خدمت شد. وي به خوشنامي، شجاعت و مردانگي بين همكاران مشهور بود. ستوان دوم جوان، در سن بيست و پنج سالگي روز بيست و دوم بهمن ماه 1349 ازدواج كرد و در سال 1353 پس از 7 سال خدمت به دانشكده افسري منتقل شد. قهرمان تير اندازي سنتو، خيلي زود مورد توجه فرماندهان دانشكده قرار گرفت و به عنوان فرمانده يگان بورسيه و استاد درسهاي چريكي و رهبري نظامي منصوب شد. او تمام دوره هاي علمي و رزمي ارتش مانند «دانشكده فرماندهي و ستاد» و «پدافند» «رنجري»، «چتربازي»، «مربي پرش» را در طول خدمت سپري نمود. سال 1357 جهت طي دوره عالي به امريكا ايالت جورجينيا رفت. با بازگشت به وطن در باره انقلاب اسلامي گفت:«آمده ام تا سرباز امام زمان( عج ) باشم و در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي به همرزمان خود در دانشكده پيوست. با پيروزي انقلاب اسلامي و پس از ناآرامي هاي كردستان به صورت داوطلبانه در لشكر 28 سنندج، عازم كردستان شد و به مبارزه با ضد انقلاب پرداخت. فرمانده گردان 112 در اولين ماموريت به پاكسازي روستاي «ربط» در اطراف سردشت نمود، سپس به مريوان اعزام شد. مريوان تحت سلطه همه جانبه ضد انقلاب بود و پادگان در محاصره كامل قرار داشت. سرگرد عبادت براي ايجاد امنيت نسبي در منطقه اقدام به فعاليت هايي از جمله تقويت روحيه پرسنل، اعزام گروههاي شناسايي و حمله مقتدرانه به پايگاههاي دشمن كرد. طرح ويژه سرگرد مبني بر عدم بازگشت همه نيروها به پادگان پس از پاكسازي مواضع به دست آمده و حفظ دستاوردها، باعث اقتدار نسبي نيروهاي خودي شد و پس از چند ماه پادگان از محاصره خارج شد. با بهبود شرايط گردان 112 توانست تا ارتفاعات مشرف بر درياچه مريوان پيشروي كند و پايگاه هايي در طول مسير ايجاد نمايد. متعاقب پيشروي هاي اوليه، با اقدامات موثر پرسنل پادگان مريوان و لشكر 28 سنندج، جاده مريوان به سنندج آزاد شد و پاكسازي نهايي آن مناطق ميسر گرديد. با آغاز جنگ تحميلي سرگرد عبادت همچنان در كردستان حضور داشت و با ضد انقلاب درگير بود. ارتفاعات «كنگرك» كه در نقشه هاي نظامي به قوچ سلطان نام گذاري شده است، در شمال غربي مريوان قرار دارد. اين ارتفاعات در نوار مرزي به گونه اي قرار گرفته است كه بر شهرهاي مريوان و پنجوين عراق اشراف كامل دارد. فرماندهان ارتش عراق در اين منطقه به حمايت از ضد انقلاب و مسلح نمودن آنها پرداختند. سرهنگ عبادت و ساير هم رزمان با شناخت كامل از اوضاع منطقه پس از پاكسازي مريوان طرح عملياتي را ريختند كه براي هميشه دست عناصر ضد انقلاب و ارتش عراق را از ارتفاعات بسيار مهم قوچ سلطان كوتاه كنند. سرانجام با قبول طرح عملياتي در كميسيونهاي نظامي در روز پانزدهم خرداد 1360« عمليات فتح كنگرك» آغاز شد. گردان 112 وارد عمليات شد. گردان 118نيز به فرماندهي سرگرد بشيري آماده گرديد و تعدادي از برادران سپاه پاسداران به فرماندهي احمد متوسليان نيز وارد نبرد شدند. طرح عملياتي صحيح، عزم راسخ رزمندگان، هماهنگي هوانيروز و توپخانه و نيروهاي پياده يگان عمل كننده به فرماندهي سرهنگ دوم عبادت منتهي به پيروزي شد و قله قوچ سلطان در ساعت 7 صبح روز شانزدهم خرداد ماه 1360فتح شد. در اين عمليات 120 نفر از نظاميان دشمن اسير، و تعداد زيادي از عناصر خود فروخته ضد انقلاب به هلاكت رسيدند. پس از پيروزي، در حاليكه گردان به كمك مجروحان و جمع آوري اسرا پرداختند كه ناگهان يك سرباز دشمن سرهنگ دوم عبادت را مورد هدف قرار داد و ساعاتي بعد آن فرمانده لايق به شهادت رسيد. سرهنگ در بخشي از وصيت نامه اش مي نويسد: خدايا دراين لحظات درگيري نه مي ترسم ونه نااميدم فقط آرزو دارم كه همه را ببخشي وديگراني را كه ازما زنده مي مانند آگاه سازي تا قدرت پيدا كنند وانتقام مسلمانان واقعي را ازكفار ومشركين ومنافقين بگيرند...
  4. نفری که زیر بغلش رو گرفتن تیمسار احمد دادبین هستند در دوران بازنشستگی ....
  5. روزهای زیادی از شروع جنگ تحمیلی میگذشت و رزمندگان سرفراز با عملیاتهای کوچک و بزرگشان مرحله تثبیت دشمن را پشت سر گذاشته اکنون مراحل تأدیب و تعقیب دشمن تا مرزهای بین المللی را در نظز داشتند و کمتر روزی بود که خبری از آغاز عملیاتی جدید توسط رزمندگان به گوش نرسد. پیش از این ماهها در سپاه پاسداران و در نواحی مختلف جنگی از ارتفاعات سربه فلک کشیده "کدو" در حاج عمران تا رملهای تفدیده جنوب سابقه منطقه عملیاتی داشتم و عملیاتهای بسیار خطرناک و بی سابقه برون مرزی و چریکی بویژه در کردستان عراق انجام داده بودیم. لشگر58 تکاور ذوالفقار با سازمان و استعداد تیپ در سال 1358 بعنوان گارد ریاست جمهوری در تهران سازماندهی و تشکیل شد. در ابتدا با یک گردان نیروی پایور مسئولیت حراست از کاخها و مقامهای کشوری بویژه ریاست جمهوری را بعهده داشت. بعدها از لحاظ سرزمینی به سمنان منتقل و با توجه به آغاز جنگ تحمیلی و توانائیهای این تیپ با جذب نیروهای وظیفه بصورت لشگری عملیاتی در مرزهای کشورمان حضور پیدا کرد . همانند سایر لشگرهای صف شکن با برخورداری از زبده ترین افراد در فکر نابود کردن دشمن بعثی بود. این لشگر که از سوابق عملیاتهای مختلف جنگی برخوردار بود و حتی در جنگ لبنان و اسرائیل بعنوان نیروهای پاسدار صلح کشورهای اسلامی حضور داشت همواره مورد توجه صاحبنظران جنگ و فرماندهان بود زیرا نیروهایی با قابلیت تحرک و آموزشهای پیشرفته و سخت جنگی بوجود آورده بود و بی شک سهم قابل توجهی در بیشتر حمله های ایران به عراق داشته و بعنوان یگانهای صف شکن خط مقدم جبهه به شمار می آمدند. خدا را شاکر بودم که آموزشهای بسیار پیچیده و سخت مانند دوره تکاور کوهستان, جنگ در کوهستان, عملیات چریک و ضدچریک, اطلاعات رزمی و ضداطلاعات را در آموزشگاههای مختلف رزمی ارتش پشت سر گذاشته بودم و این رنجها و سختیها موجب خدمات سودمندی به یگان سازمانی ام بود. در آنزمان من بعنوان مسئول واحد اطلاعات و عملیات یگان و بنا به دستور قرارگاه عملیاتی غرب مسئولیت طرح ریزی و عملیاتی نفوذی مجدد به عمق خاک دشمن برای بر هم زدن آرایش نظامی خط دفاعی دشمن در منطقه نفت شهر را بعهده داشتم بر همین اساس حدود 20روز متوالی با استفاده از متخصصان امور اطلاعاتی مانند مفسر عکسهای هوایی, مترجمان عربی, متخصص ترتیب و ترکیب نیرو, دیده بان توپخانه, رابط هوایی و همچنین با تلاش مضاعف گروههای زبده گشتی شناسایی و گشتی رزمی را در اتاق جنگ که محل شبیه سازی منطقه عملیات بود پیاده میکردیم اینکار باعث میشد طرح ریزی حمله آتی و توجیه فرماندهان یگانهای مختلف رزمی روشن و قابل درک شود. اینکار یکی از روشهای بسیار مناسب و حیاتی برای یگان رزمی بود و همواره مورد تأکید نظریه پردازهای جنگ ما بوده است . برای انجام مأموریت شناسایی شبها با همت و قدرت تکاوران بطرف نیروهای دشمن میرفتیم. در آن لحظات حیاتی که حساس ترین لحظه ها بود یک رزمنده شجاع با کسب آموزشهای سخت تکاوری و با حرکات موزون و سنجیده بسیار آهسته به دشمن مسلح و در کمین نشسته نزدیک میشد. هیچ جنبنده ای از دید تکاوران تیزبین دور نمی ماند چرا که کار گشتی رزمی درگیری آنی, بکاو و بکش و تصرف هدف بود. نیاز به تذکر و تأکید زیاد نبود تکاوران همانند یک مجموعه کامل و به نحو شایسته کار خود را انجام میدادند زیرا در غیر اینصورت با کوچکترین سهل انگاری و کوتاهی موجب کشته شدن خود و یا تمامی گروه میشدند. دقت و احتیاط شرط پیروزی بود. با الهام از دین مقدس اسلام و تکیه بر عقیده و ایمان راسخ عملیاتها را بخوبی انجام میدادند. مسئولیت هدایت و پایش اطلاعات و عملیات رزمی یکی از یگانهای مهم و زبده تکاور هم بامن بود. شدت جنگ به گونه ای بود که یک منطقه چندین بار دست به دست میشد. نیروهای ایرانی هرچند که دشمن را به عقب رانده بودند اما مناطق "شرهانی" و "زبیدات" هنوز در دست نیروهای ایرانی بود. به دلیل حساسیت و موقعیت جغرافیایی و نیز تلاش عراقیها برای بازپس گیری این مناطق حساس از ایرانیها, وجود نیروهای کارکشته برای نگهداری این سرزمین بسیار اهمیت داشت بنابراین مسئولیت پدافند سرزمینی به لشگر ما محول شد. این منطقه دارای آب و هوایی بسیار سوزان, خاک رملی تفتیده و بدون عارضه بود و بجز مار و عقرب و رتیل حیوانی یافت نمیشد. وجود جسدهای باقیمانده از عملیاتهای پی در پی و عدم تخلیه اجساد باعث شده بود بوی تعفن همه جا را فرا بگیرد. آب و غذا به دلیل مسطح بودن زمین و نبود خاکریز هر 48ساعت یکبار تأمین میشد. هیچ خودرویی به خط مقدم تردد نداشت چون با تیر مستقیم دشمن از بین میرفت. تدارکات فقط در تاریکی مطلق شب و بوسیله نفربرهای شنی دار و با سختی فراوان صورت میگرفت . هیچ جاده ای وجود نداشت . زمین رملی بود و در چنین زمینی هیچ خودرویی قادر به حرکت نبود زیرا در شنزار فرو میرفت برای مقابله با این پدیده کفپوشهای فلزی بهم بافته میشد تا تردد خودروهای شنی دار امکان پذیر شود. هنگام رسیدن تدارکات که شامل چند دبه آب و جیره جنگی بود با آتش سنگین عراقیها مواجه میشدیم که مارا با مشکل مواجه میساخت و مواقعی پیش می آمد که ساعتها طول میکشید تا چندصد متر راه پیموده شود. شکل فیزیکی زمین هم به گونه ای بود که اجازه هرگونه تحرک یا ایجاد جانپناه و سنگر و استحکامات را نمیداد. این منطقه خطرناکترین جبهه زمینی ایران و عراق بود و فاصله ما با عراقیها کمتر از 70متر بود. این موضوع باعث شده بود تا نیروهای ما و عراقیها بسیار بهم نزدیک باشند. این موضوع به دلیل تحکام نشدن خط پدافندی ما و عراقیها بود چون هرشب عملیات بود و این منطقه حساس دست به دست میشد. گاه عراقیها موفق بودند و گاه نیروهای ما که البته موفقیت نیروهای ما بسیار بیشتر بود. روزها بغیر از نگهبانان و دیده بانان کسی از سنگر بیرون نمی آمد چون هدف قناسه های تک تیرانداز عراقی قرار میگرفت. بیشتر شهدای ما در این منطقه از ناحیه پیشانی مورد هدف قرار گرفته بودند. این موضوع برای عراقیها هم صدق میکرد. نگهبانان روز و تک تیراندازان تک ور با تفنگهای دقیق و دوربین دارشان هراز چندگاه پیشانی یکی از عراقیها هدف قرار میدادند. در این منطقه سنگری وجود نداشت و ما در داخل زمان حفره هایی به عمق یک متر ایجاد کرده بودیم که حکم جانپناه را داشتند. هرگز نمیتوانستیم از داخل آنها بلند شویم و بصورت درازکش وارد و خارج میشدیم. بدلیل فاصله کم ما با دشمن ماهها خبری از چای و غذای گرم نبود. هنگام تاریکی شب همگی تا صبح در سنگرهای پدافندی برای غافلگیر نشدن از دشمن بیدار بودیم. بریده شدن گلوها امری عادی بود و شیوه نبرد در این منطقه به حساب می آمد. صدها تن از اجساد در فاصله چند متری بین نیروهای ما و عراقیها درحال فساد بودند و طعمه جانوران موذی میشدند. دیده شدن مساوی بود با مرگ . هیچگونه آرامشی وجود نداشت. شب و روز و لحظه به لحظه انتظار یورش از سوی هرکدام از نیروهای ما و دشمن متصور بود. اسلحه و مهمات لحظه ای از ما دور نمیشد. گاه در یکهفته چند عملیات صورت میگرفت و خارج ساختن مجروحین از صحنه کارزار کاری غیرممکن بود. به دلیل نبود کانالهای ارتباطی تعداد تلفات و مجروحین بسیار زیاد بود. درهر دقیقه ده ها خمپاره, آرپی جی و مینی کاتیوشا بر سر ما باریدن میگرفت و به دلیل خمپاره های منور, وجود شب احساس نمیشد. دشمن از ترس هر چند ثانیه اقدام به شلیک گلوله های منور و خوشه ای میکرد تا آسمان منطقه روشن باشد و نیروهای ایرانی نتوانند پیشروی کنند. این شیوه برای نیروهای عراقی هم صدق میکرد. آنها هم شب و روز از ترس شبیخون ما آرام و قرار نداشتند. نزدیکی ما و دشمن به حدی رسیده بود که بسوی یکدیگر نارنجک دستی پرتاب میکردیم و شرایط به گونه ای بود که اگر هریک از ما یا دشمن قصد پیشروی داشتیم نیروی مقابل فرصت عرض اندام و آرایش نداشت. منطقه پر شده بود از خودروهای سبک و سنگین و انواع خودروهای راه سازی که در وسط میدان بین نیروهای عراقی و نیروهای ما جا مانده بود و امکان جابجا کردن آنها برای عراقیها وجود نداشت. زمین مملو از سلاح و مهمات و اجساد عراقیها بود که دربین آنها تعداد کمی از شهدای ما هم وجود داشت. عملیات بطور معمول از نیمه شب به بعد و یا سحرگاهان انجام میشد. گاه تا چشم باز میکردیم با فریادهای گوش خراش و عربده های عراقیها مواجه میشدیم که وارد کانالهای نیمه کاره ما شده بودند و جنگ تن به تن آغاز میشد از طرفی نیروهای ما هم آنها را به رگبار میبستند و پیکرهای بی جانشان پی در پی بر زمین می افتاد. برای گوشمالی دادن دشمن و بالا بردن توان و روحیه نیروهایمان گشتیهای رزمی را سازماندهی کردیم و در دسته های 20نفری به سمت مواضع دشمن سرازیر میشدیم. عراقیها از بیم حمله ایرانیها در هر نقطه ای از جبهه اقدام به حصرکشی و ایجاد موانع فیزیکی میکردند ولی دشمن دراین منطقه فرصت هرکاری را از دست داده بود. در نیمه های شب با استفاده از استتار و اختفا خودمان را بالای سر عراقیها میرساندیم آنان از ترس هرکدام در گوشه ای پناه گرفته و به حالت نیمه آماده چرت میزدند فرصت کاوش وجود نداشت و برتری در گشودن آتش بود. در حد امکان هرشب این آزار و اذیت صورت میگرفت تا یگانهای دشمن فرصت کشیدن نقشه را نداشته باشد. این منطقه یادآور از دست دادن رزمندگان بسیار زیادی بود که همگی بوسیله تیر مستقیم و یا ترکش خمپاره ها به شهادت رسیده بودند. تیپ55 هوابرد شیراز در این منطقه تلاش بسیار زیادی کرده و توانسته بود دشمن را زمینگیر کند. 6ماه در آن منطقه مشغول انجام وظیفه بودیم با این حال خط پدافندی ثابتی نداشتیم چون هرچند روز خطوط پدافندی ما یا عراقیها در حین عقب نشینی و یا پیشروی جابجا میشد. در یگان ما سرباز بلند قامت و قوی هیکلی بود که آرپی جی زن بود او هرازگاهی در نگهبانی سستی میکرد و هربار که از او توضیح میخواستیم میگفت: - در آینده وظیفه بزرگی دارمبه دلیل اینکه خدمتش رو به پایان بود همه به شوخی به او میگفتند: - پس کی این کار مهم و بزرگ رو از تو میبینیم؟ - نگران نباشید روزی به بودنم افتخار خواهید کرد و در آینده از اینکه نمیگذارید سر نگهبانی چرت بزنم ناراحت خواهید شد. ماهم با خنده حرفهایش را سرپوش گذاشتن بر اهمال کاری اش در نگهبانی قلمداد میکردیم و بهمین دلیل هرازگاهی اضافه خدمت جانانه ای برایش در نظر میگرفتیم. در این ایام بود که عراقیها دست به عملیات معروف زبیدات و شرهانی برای بازپس گیری منطقه و پل چمسزی ردند. نبردی خونین صورت گرفت و یورش عراقیها از هر سو آغاز شد. از آنجائیکه خاکریز مشخصی وجود نداشت هدایت افراد بسیار مشکل و گاه غیر ممکن میشد. هریک از سربازان در سنگر خود با استفاده از مهماتی که از قبل زیر زمین پنهان کرده بود پدافند میکرد. نیروهای احتیاط هم نمیتوانستند خیلی سریع در زیر آتش تهیه دشمن به ما ملحق شوند با این اوضاع دفاع جانانه ای صورت گرفت و هرکس هرآنچه آموخته و تجربه کرده بود بکار میبست تا پیشروی دشمن را به تأخیر بیندازد. ناگهان بالگردهای عراقی در آسمان ظاهر شدند و بعضی از سنگرهای مارا هدف قرار دادند و تعدادی از سربازان شجاع ما به شهادت رسیدند. کم کم داشتیم ناامید میشدیم و احساس میکردیم لحظات پایانی فرا رسیده و دشمن برما چیره خواهد شد. از گوشه سنگرم سرم را به سمت چپ کانال برگرداندم و دیدم سربازی که ادعا داشت به وجودش افتخار خواهیم کرد با آرپی جی اش درحال تیراندازی به سمت ادوات و افراد دشمن است. درگیری همچنان ادامه داشت در این احوال صدای مهیبی به آسمان برخاست که متفاوت از انفجارهای معمول بود. به سمت صدا نگاه کردم و دیدم که آن سرباز شجاع بالگرد عراقی را هدف قرار داده و بالگرد همچون آهن پاره ای عظیم با صدای مهیبی منفجر شده است. صدای تکبیر و الله اکبر نیروهای ما به آسمان برخاست و رزمندگان با روحیه ای مضاعف عراقیها را هدف قرار دادند. نیروهای عراقی با دیدن این صحنه ناامید بطرف مواضع خودشان فرار کردند و کمی بعد نیروهای احتیاط ما وارد صحنه شده و عراقیهارا تعقیب کردند. همانجا بود که این سرباز شجاع با اقدام بموقع خود ضمن نجات رزمندگان موجب فرار عراقیها نیز شد او که کمی از ناحیه دست و زانو زخمی شده بود خودش را به من رساند و با غرور و لبخند گفت: - دیدی روزی رو که کار بزرگی انجام داده ام؟!! حالا شما بنشین و برام اضافه خدمت رد کن منهم ضمن قدردانی و تشکر به او گفتم : - خدمت تو همین الان تمام شد اضافه خدمتهایت هم بخشیده شد چنین هم شد. او مورد لطف فرماندهان قرار گرفته و ضمن دریافت نشان شجاعت از خدمت مقدس سربازی ترخیص شد و خاطره ای افتخار آمیز برای همرزمان و یگانش باقی گذاشت. در یکی از روزها خبر حمله منافقین خلق به شهر مهران رسید. آنان به یاری دشمن شتافته تا عراقیها را که در باتلاق جنگ فرو رفته بودند نجات دهند. دشمن برای بالا بردن روحیه نیروهایش دست به حمله های مقطعی و سراسری زد که به حمله سراسری صدام معروف شد و در تمام جبهه های جنگ از کردستان تا جنوب ادامه داشت. در بامداد یکی از روزها یورش عراقیها بسوی مواضع ما آغاز شد. نیروهای استراق سمع ما که در فاصله ای جلوتر از ما برای غافلگیر نشدن مستقر بودند اعلام کردند که دشمن درحال پیشروی است . با توجه به درگیریهای متعدد در آن نقطه اولویت ما وارد کردن تلفات به دشمن و سرکوب آنها بود و درصورت پیشروی دشمن عقب نشینی تاکتیکی و پاتک نیروهای احتیاط ما و محاصرا عراقیها مدنظر بود. نیروهای عراقی بسیار زیاد و دارای تحرک عالی بودند که نشان از تازه نفس بودن دشمن داشت. افراد ما خیلی سریع در مواضع از پیش تعیین شده مستقر شدند و تا حد امکان مهمات تهیه کردند و بوسیله بیسیم موقعیت نیروها را به یگان بالاتر برای اتخاذ تصمیم و آمادگی لازم برای بکارگیری نیروهای احتیاط گزارش دادیم درهمین زمان عده ای از عراقیها از حد لبه جلویی منطقه نبرد عبور کردند که با شلیک تیربارها آغاز درگیری اعلام شد. پس از مدتی کوتاه آسمان منطقه پوشیده از دود و خاک و آتش شد. افراد نمیتوانستند همدیگر را ببینند و به دلیل شرایط بسیار بد جوی هرکس برای خود میجنگید. افراد مستقر در خطوط پدافندی سردرگم شده بودند و نمیشد از آرایشهای رزمی استفاده کرد ولی با اینحال تلفات دشمن بسیار زیاد بود. آنان با حالتی خواب آلود همچنان به پیش می آمدند و تعدادشان زیاد بود غرش مسلسلها لحظه ای خاموش نمیشد. درخواست پشتیبانی آتش دادیم. ارتش در پشت مواضع ما اقدام به ایجاد مواضع توپخانه صحرایی از نوع 203 خودکششی کرده بود که وجود این جنگ افزار باعث دلگرمی رزمندگان بود. خوشبختانه نیروهای عراقی فاقد این سلاح بودند و شلیک این جنگ افزار باعث تداعی زمین لرزه میشد. درهنگام درگیریها بهترین و امن ترین محل همان خط مقدم است چون دشمن به دلیل پیشروی نیروهای خودش بر روی این منطقه اجرای آتش نمیکند و بیشتر عقبه نیروهای ما را میکوبید تا خطوط تدارکات و نیروهای کمکی را قطع کند. درگیری سلاحهای کالیبر کوچک آغاز شده و همچنان ادامه داشت. بوی دود و خاک فضا را پوشانده بود. هرکدام از نیروهای ما که مجروح میشد امکان امدادرسانی نبود. شکل جغرافیایی محل به گونه ای بود که عقب نشینی نیروهای ما مساوی با کشته شدن بود چون هیچ عارضه ای در منطقه نبود و در صورت برگشت مورد اصابت گلوله های سرگردان قرار میگرفتیم. لحظات به سرعت سپری میشد و هرآنچه امکان داشت از دشمن تلفات گرفتیم. دیگر امکان مقاومت بیشتر نبود چرا که نیروهای دشمن به مراتب بسیار بیشتر از ما بود. قسمتهایی از یگان که به داخل مواضع عراقیها رفته بودند در محاصره کامل عراقیها قرار داشتند از طرفی زرهپوشهای عراق در پشتیبانی از عملیات یگان پیاده نظام خود وارد معرکه شده بودند. وجب به وجب زمین بوسیله گلوله های کالیبر بزرگ کوبیده میشد. تعداد مجروحین ما بسیار زیاد بود و تعدادی از افراد هم به شهادت رسیده بودند. باید تا آخرین گلوله میجنگیدیم زیرا راه برگشت وجود نداشت و عراقیها هم قصد کشتار مارا داشتند. وضعیت به رده های بالا گزارش شد و فرماندهی نیز مارا زیر نظر داشتند در همین زمان با دستور افسر عملیات غرش آتش توپخانه خودی آغاز شد. شدت آتش این توپخانه به حدی بود که قبل از شلیک به نیروها اعلام میشد به داخل سنگرها بروند چون تخریب و ترکش آنها بسیار زیاد بود. در جواب آتش عراقیها اگر دو توپ شلیک میشد زمین به حدی میلرزید که عراقیها تا چندین ساعت خاموش میشدند. لحظه استفاده از آتش تهیه رسیده بود و توپخانه شروع به شلیک کرد. زمین و زمان میلرزید و پی در پی مواضع عراقیها درهم کوبیده میشد. تلفات دشمن بسیار زیاد بود ولی همچنان به عملیات ادامه میدادند. سلاحهای ما همگی سبک و نیمه سنگین بودند. فرمانده تیپ دستور عقب نشینی داد تا مواضع ماهم که دشمن وارد آن میشد بوسیله توپخانه کوبیده شود. اینکار یک شگرد نظامیست که دشمن را به دام می اندازد. خیلی سریع دسته های مقاومت به عقب کشیده شدند و دشمن وارد سنگرهای ما شد که ناگهان آتش کاتیوشاها و توپخانه شروع به باریدن کردند و وجب به وجب منطقه را شخم زدند و هرآنچه در آنجا بود را منهدم کردند شدت آتش پشتیبانی ما بحدی بود که به دشمن اجازه پیشروی نداد. ساعت 07:00 صبح شده بود که بالگردهای توپدار عراقی وارد کارزار شده و مواضع مار ا هدف قرار دادند. موشکهای آنان بسیار خطرناک بودند و تعدادی از نیروهایمان شهید و مجروح شدند. در این کارزار نقش سربازی که با شلیک آرپی جی7 یکی از بالگردها عراقی را سرنگون کرد بسیار اثرگذار بود. درگیری شدیدی ایجاد شد. عدم تدارک نیروهای عراقی و قطع شدن عقبه آنها باعث شد از مواضع ما خارج شده و پا به فرار بگذارند که با هدف قرار دادن آنان تعداد بسیار اندکی جان سالم به در بردند و نیروهای ما اقدام به تحکیم مواضع خود کردند. در راستای عملیاتهای فریبنده و بازدارنده لشگر58تکاور ذوالفقار بنا به دستور باید در مناطق مختلف عملیات میکردیم. بعد از شکست مذبوحانه دشمن و ایجاد آرامش نسبی مواضع فوق به لشگر 77خراسان واگذار و بنا به دستور برای انجام عملیات آبی-خاکی در جزایر مجنون آماده شدیم
  6. دارساوين كجاست؟ اين ستاره هاي زميني چه كساني بودند؟ تجمع آنها براي چه بود؟ اهداف شان چه بود؟ آيا به هدف شان رسيدند يا خير؟ در سرزمين عطرآگين ايران، نقاط فراواني وجود دارد كه هر كدام مكمل يكديگرند . در هر جاي اين سرزمين پهناور ويژگي هاي منحصر به فردي را مي توان يافت كه مثال زدني است. شمال غرب ايران يكي از آن نقاط نوراني اين سرزمين ولايت مدار است كه قا بليت ها و توانمندي هايش را در هشت سال دفاع مقدس نشان داد و تعجب همگان را بر انگيخت.   دارساوين در استان آذربايجان غربي قرار دارد . اين استان مظلوم و دردكشيده در همسايگي استان كردستان ايران واقع شده است . شهر سردشت كه جنوبي ترين شهر استان آذربايجان غربي و هم مرز با كشور عراق است ، از دو راه به مركز ايران متصل مي شود. راه پيرانشهر به مركز استان آذربايجان غربي يكي از آن راه هاست. از سوي ديگر راه خاكي ديگري از مسير بانه به سقِز در استان كردستان، اين سرزمين ملكوتي را بر پيكر ة ايران زمين وصل مي كند. مي توان گفت كه منطقه به طور كلي كوهستاني و صعب العبور است. چند ارتفاع مهم بين راه بانه به سردشت قرار دارد كه كوه دارساوين در پانزده كيلومتري شهر سردشت بعد از روستاي كوخان قرار گرفته است.   قهرمانان اين داستان عبارتند از : سرپرست لشكر 28  كردستان  سرهنگ رامتين،  فرمانده سپاه كردستان برادر شهيد كاظمي،  فرمانده سپاه غرب كشور  برادر شهيد بروجردي،  نمايندة فرماندهي نيروي زميني ارتش  سرلشكر شهيد ستاد حسن آبشناسان،  سرتيپ احمد دادبين و سرتيپ  2  عليخاني . برادران بسيجي با فرماندهان سپاهي عمليات را عهده دار بودند و برادران ارتشي كه بيشتر از لشكر  28 كردستان بودند ، بلافاصله بعد از آزادسازي منطقه را تحويل گرفته و نگهداري مي كردند.
  7. خاطرات

    خاطرات سرتیپ دوم ناصر آراسته ارتفاع 402 هوا خیلی گرم بود .حدوداً فکر می کنم . گرمای هوا به 40 درجه سانتیگراد می رسید . دو نفر همراهم بودند، آقای سرهنگ فردپور و یک سرباز مسلح که مراقب ما بود. راه افتادیم از کمرکش ارتفاع 402 می رفتیم بالا، به علت شیب زیاد و بارش گلوله های مختلف توپ و خمپاره به روی ارتفاع، بالا رفتن چندان هم ساده نبود. به علت برتری هوایی دشمن هواپیماهایش مرتب ارتفاع را بمباران می کردند. هر کجا که تپه یا حفره ای در زمین بود خودمان را در آنجا . مخفی می کردیم. تا برسیم به بالای 402 تقریباً برای سومین بار این ارتفاع مجدد به دست نیروهای خودی افتاده بود در مدت 48 ساعت این ارتفاع 2 یا 3 بار دست به دست شده بود خیلی از جاها من دقیقاً از روی جنازه سربازان عراقی رد می شدم یا جنازه شهدای خودمون. که بچه ها کشیده بودند کنار کانال یا خاکریز که زیر دست و پا نمانند. از کنار جنازه ها حرکت می کردیم . هنوز فرصت نکرده بودند . شهدا رو تخلیه کنند . در این چند روز فکر کنم دو روز یا 3 روز وقتی که داشتم می رسیدم به بالای ارتفاع 402 از 3 4 تا سرباز پرسیدم که فرمانده تیپ کجاست؟ چون دنبال فرمانده تیپ می گشتم و همه درگیر عملیات بودند هر کسی به ما یک نشونی میداد . از هر یک از پرسنل سئوال می کردم یک جهت را نشان میداد . روی ارتفاع 402 به صورت سینه خیز و گاه ایستاده و در کانال در جهت های مختلف حرکت کردم . تا دیدم یک سرهنگ 2 داره از دور می اید. من او را شناختم. که فرمانده تیپ است. وقتی نزدیک شدم او منو نمی شناخت. البته چهره اش با دود باروت سیاه، سیاه بود . و اگر کسی چشمش را می بست و به این موجود نزدیک می شد، بوی باروت را استشمام میکرد. فرمانده تیپ سرهنگ محمدی فر را دیدم، بعد گفتم جناب سرهنگ محمدی فر من آراسته هستم رئیس بازرسی نیروی زمینی، آمده ام در حین عملیات از کار شما بازدید کنم . بسیار عصبانی و تند و خشن گفت اینجا جای بازرسی نیست، پشت کرد به من و رفت. بسیار دلخور بود از این وضعیت، شرایط هم خیلی سخت بود . شاید حدود یک گروهان تلفات داده بود . بقیه گردانهای تیپ که در خط بودند زیر بمباران شدید دشمن، مشکل تغذیه و مهمات داشتند. به او حق دادم . با خودم فکر کردم . که او فکر می کند من از این بازرسهائی هستم که مدتها در تهران بوده، حالا آمده است بازدید . به این نتیجه رسیدم که او کار خودش را می کند و من هم کار خودم را، در همین حد که خودم را به او نشان دادم کافیست که یک موقع اخلالی در کار پیش نیاد یا فرمانده با خودش بگوید این غریبه کیست؟ من رفتم دنبال کار خودم، داخل سنگرهای سربازها می رفتم و سربازها مشغول جنگیدن بودن . یکجا توقف نمی کردم، بیشتر در حال تغییر مکان بودم به نوک تپه ای رسیدم، دیدم اوضاع بسیار ناجور است، تعداد شهدا و زخمی ها از تعداد کسانی که زنده بودن و در حال جنگیدن بیشتر است. با چشم دیدم که یک گردان نیروهای مخصوص عراقی روی تپه مقابل می باشند که با ما حدود 100 تا 150 متر فاصله دارند . در پناه پشتیبانی آتش تانک ها در حال پیشروی به سمت ما هستند . ولی مقاومتهای روی ارتفاع نمی گذاشت که تانکهای دشمن جلو بیایند. دیدم دارن میان جلو و میرسن به ما .آتش توپخانه هم هست، حس کردم چیزی نمونده که این گردان برسه و همه رو قلع و قمع بکنه. خب دیگه هم جرأت برگشتن نداشتم . چون اومده بودم . داخل یگان که اگه می رفتم خیلی بد می شد . باید وای میستادم تا آخرش، هرچی برای این گردان پیش می اومد . برای من هم باید پیش می اومد . بعد خودم رو رسوندم پشت فرمانده تیپ باز یک خسته نباشید گفتم .برگشت دید منم . دیگه روش نشد چیزی بگه. دید اگه از اون بازرس ها بودم شاید اینجا نباید می اومدم . شایدم پیش خودش گفت : بازرس سمجی است و دیگه نمیشه از دستش رها شد. چشماش پر از اشک بود. بسیار افسر شجاع، پر غرور و با صلابتی است . اونهایی که میشناسنش میدونن . الان پیش ماست و مشاور حضرت آقاست، (بعد از تعویض از فرماندهی) ما در خدمتشون هستیم. گردان عراقی با سرعت می اومد جلو . گلوله های تانک سنگر نمی زدند، نفر می زدند . هر کسی رو می دیدند، می زدند . راحت گلوله رو برای یک نفر هزینه می کردند . شب شد، صدای غرش هلی کوپترها که اومد محمدی فر دیگه فکرکرد همه چیز تمومه . من هم فکر کردم همه چیز تمومه . یعنی هلی کوپترها میان اون دوتا گردانی رو که تقریباً ازش یه گردان مونده روی تپه قلع و قمع می کنند و گردان نیروی مخصوص عراق میاد . جلو بعد هم تیپش میاد و تپه رو می گیره و این دفعه دیگه باید فاتحه این تپه رو بخونیم . البته هلی کوپترها که با امکانات دید در شب پرواز می کردند از روی تپه گذشتند و رفتند پشت سر ما را مواد آتش زا ریختند. بعد برگشتند مجدد به سمت ما. محمدی فر فریاد زد . مثل اینکه دیگه متوجه نبود کسی اطرافش هست، یا من هستم یا سرباز دیگه . فریاد زد به خدا کاش خودش بود و خاطره رو خودش می گفت خدا رو مورد خطاب قرار داد. گفت: ما امام زمان داریم . دور و برش هم 7 8 نفر بیسیم چی، و من و تعدادی بودند. بقیه هم توی سنگرهای دیگه مشغول بودند. و این هم توی سنگر دیگه. گفت: ما امام زمان داریم . پس کجایی؟ اگر هستی که ما می گیم هستی اینا هم سربازای تواند . الان وقتشه و دیگه هم وقت دیگه ای نیست . اگه میخوای مارو کمک کنی امام زمان الان وقتشه و دیگه هم وقت دیگه ای نیست (فریاد میزد ) اگر هم نیستی تکلیف مارو روشن کن . نمی شد توی اون شرایط هم کسی چیزی بگه، که خدای نا کرده کفر نگه .کسی جرأت نمی کرد باهاش حرف بزنه من هم جرأت نمی کردم . مرتب اینو تکرار می کرد . اگه هستی به دادمون برس. نیستی؟ با لهجه فارسی و شیرین آذری با فریاد می گفت، بغضش هم ترکیده بود. خب دونه دونه می دید که جَوونا جلوی پاش میفتن و پرپر میشن . یکبار حس کردیم حدود 6 7 تا هلی کوپتر سنگین عراقی دیگه مثل اینکه می دیدمشون گرچه دیده نمی شدن . تیربارها شروع کردن به شلیک کردن که کار به جایی نبردند چون هلی کوپترها دیده نمی شدند . توی اون شرایط همه برتری هوایی مال عراق بود. تازه هواپیماهای جدید خریده بود. و بچه های پدافند ما هم جدیداً، ابتکارات جدید می زدند . که هواپیماهای دور پرواز رو بزنند . ولی این ها هلی کوپتر بودند که برای اولین بار در شب پرواز می کردند. عملیات روز قبل رو هم دیده بودیم، که تعدادی هواپیما اومدن و زیر هواپیما که باز شد نه بمب بلکه بشکه های مواد آتشزا ریختند رو سر سربازها، که تعداد زیادی، سرباز در اطراف سوختند . بوته و سنگ و انسان همه با هم سوخت. بلافاصله اونهایی که حادثه دیروز رو دیده بودند . و ما که اونجا بودیم، حدس زدیم، که چه پیش خواهد آمد . منتظر این بودیم، بعضی ها چشمها رو می بستن که بشکه مواد آتشزا میفته الان کنارشون . هلی کوپترها اومدن نزدیک شدن . خیلی هم با صبر میومدن و هیچ هراسی نداشتند . مثل اینکه می دونستند که دست ما خالیست و اونها رو نمی بینیم و نمی تونیم آسیب بهشون برسونیم . رسیدند 100 یا 150 متری ما که اون گردان تکاور نیرو مخصوص عراق هم رسیده بود به همون جا. من نمی دونم چه شد که بمبها رو بر روی تپه ای که گردان پیشرو نیرو مخصوص عراق بود رها کردند . بمبهای مواد آتشزا را، همه ما ماتمون برده بود . و برای چند لحظه ای هیچ کس صداش در نمی اومد که این مواد ریخت رو سر گردان عراقی و تمام اون تپه رو که گرماش مارو هم گرفت آتش گرفت . آتشی که اونجا گرفته بود گرماش رو ما هم حس می کردیم . در این فاصله که شاید 150 متر هم بیشتر نبود . تمام تپه روبرو آتش گرفت . تمام تپه ای که یک گردان مسلح نیرو مخصوص بسیار ورزیده عراقی روش بود . و از فاصله 200 220 متری رسیده بود به 100 الی 150 متری ما . تمام گردان سوختند . بعد از چند لحظه اولین نفری که تکبیرش بلند شد محمدی فر بود. تکبیری که هق هق گریه می کرد . و برگشت به ما گفت : امام زمان هست . ما امام زمان داریم . زنده است و می شنوه . ما هم گریه می کردیم و واقعاٌ کار دیگری نمی توانستیم بکنیم. سربازهای مجروح فریاد می زدند از خوشحالی . اونهایی که حادثه رو دیده بودند تقریباً یک چیزی حدود 20 تا 25 دقیقه طول کشید تا شعله های آتش اومد پایین و بعد از 20 25 دقیقه هیچ موجود زنده ای ما روی اون تپه ندیدیم . یعنی کسی که سرپا ایستاده باشه و کسی که فریادی بزنه و کسی که انسان حس کنه موجودی داره حرکت می کنه . بعد هنوز آتش روی تپه بود . که محمدی فر گروهان احتیاط خودش رو صدا کرد و به فرمانده گروهان دستور داد سریع اون تپه ای رو که گردان عراقی روش وجود داشت . با یک گروهان اشغال بکنه. یک گروهان لشکر 88 از تیپ ایشون رفت روی اون تپه مستقر شد. ما تقریباً 4 ساعت اونجا ایستادیم . تمام آتشها روی 402 قطع شد . آتش توپخانه عراقی ، هواپیماهای عراقی هیچ کدوم . اونجا اجراء نشد. سکوت، سکوت. مثل نیمه شبی که هیچ حرکتی در یک آبادی نیست. گروهان اونجا مستقر شد و تمام 402 به این ترتیب تصرف شد و آخرین حمله ای بود که ما کردیم . و آخرین پاتکی بود . که عراق کرد و با این خلوص نیت و این فریادهای امام زمان محمدی فر ، بحث 402 پایان یافت . و فرصت شد شهدا تخلیه بشوند. و جنازه های عراقی هم توی کانالها، پلاکهاشون رو جدا کردن . و در همون کانالها سربازهای لشکر، دفنشون کردند. (ارتفاع 402 در منطقه عمومی سومار و نفت شهر می باشد. این خاطره در سال 1384 در کلاس آموزش دانشگاه افسری امام علی(ع) بیان گردید.)
  8. نام خانوادگی : فوقانی نام: علی اصغر نام پدر :علی تاریخ تولد:1341 محل تولد: چلسابان فوقان شماره شناسنامه: 1393 محل شهادت:سومار تاریخ شهادت : 13/4/61 منطقه عملیاتی :غرب علت شهادت : بمباران هوائی دشمن مسئولیت : نویسنده آتشبار شهید سرجوخه علی اصغر فوقانی متولد چلسبان فوقان از توابع ساوه است که در سال 1341 به دنیا آمد این شهید گرانقدر پس از اعزام به خدمت در 15/1/60 و اختصاص یافتن به گردان 311 از گروه 44 توپخانه اصفهان پس از مدتی برای انجام مأموریت عملیات به منطقه عملیاتی غرب اعزام گردید و در منطقه سومار مشغول به خدمت شد این شهید بزرگوار پس از رشادتهای فراوان و پس از 15 ماه خدمت در تاریخ 13/4/61 به همراه چند تن دیگر از همرزمانش به شهادت نائل شد. قسمتی از وصیت نامه: صحبتی با شما خانواده عزیز دارم خداوند همه را تک تک مورد آزمایش قرار می دهد گاهی با سختی گاهی با خوشی در حوادث زمانه وقت دست از جهل الله بر نداریدو از اسلام ناب محمدی که در این زمانه تجلی یافته دور نشوید و منحرف نگردید. منبع
  9. سرلشکر شهید هوشنگ اسدالله‌پور که در دهم خرداد ۴۲ همزمان با آغاز نهضت امام راحل علیه طاغوتیان، بدنیا آمد و در زمره سربازان درگهواره آن رهبر فرزانه بشمار می‌رفت همگام با هم عصران خود درصف مقدم مبارزات مردمی علیه رژیم شاه قرار گرفت و در سایه یکپارچگی و وحدت با دیگر مردم انقلابی، تومار طاغوتیان را درهم پیچیدند و انقلاب را به پیروزی رساندند. این شهید والامقام اوائل دهه ۶۰ وارد دانشکده افسری ارتش جمهوری اسلامی و در رسته توپخانه مشغول فراگیری علوم نظامی شد و برای تکمیل این آموزش‌ها به اصفهان رفت و در ادامه درسمت فرماندهی آتشبار لشکر ۱۶ قزوین مشغول خدمت شد. شهید اسدالله‌پور که درجریان جنگ تحمیلی درجبهه‌های نبرد نیز حضوری فعال داشت، همزمان با حمله منافقین و اشغال شهر «مهران» به این شهر مرزی اعزام شد تا با حملات توپخانه‌ای بر مواضع این کوردلان سنگدل آتش بریزد و آنان را از سرزمین مادری‌اش بیرون نماید. رشادت‌های این شهید والامقام و ضربات سهمگینی که منافقین از ناحیه آتش توپخانه ایشان متحمل شدند، سبب شد تا وقتی این فرمانده رشید ارتش اسلام در ۲۹ خرداد ۱۳۶۷ به درجه رفیع شهادت نائل آمد، کینه منافقین کوردل سر باز کرد و آنان نیز به جبران خسارت‌های خود، جنازه مطهر این شهید را پس از شهادت به دار آویخته و آن را آتش زدند. به گفته «فرحناز منصوری» همسر این شهید والامقام پیکر پاک همسرش پس از ۱۳ روز که شناسایی آن را مشکل کرده بود، تحویل خانواده و در جوار آستان مقدس امامزاده یحیی بن زید (ع) شهر گنبدکاووس به خاک سپرده شد. هوشنگ کریمی گفت: شهید اسدالله‌پور همان‌گونه که در میدان رزم با دشمنان همچون شیری بی‌باک بود، درصحنه ورزش شنا و شیرجه نیز نترس و شجاع بود و بیشتر از سکوی ۱۰ متری که کسی جرات شیرجه نداشت، وی در آب شیرجه می‌زد. وی، عشق و مودت شهید به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) را از دیگر ویژگی‌های اخلاقی ایشان ذکر کرد و افزود: هرگاه وارد اتاق ایشان می‌شدم حدیث یا روایتی از ائمه اطهار(ع)، زینت بخش گوشه‌ای از دیوار اتاقش بود، وقتی برای نخستین بار علت را سوال کردم، پاسخ داد، سخنان امامان معصوم که حجت خدا روی زمین هستند باید همواره ملکه ذهن و الگوی عملی ما در زندگی شود. هم اکنون نام پادگان و سربازخانه نیروی زمینی ارتش در گنبدکاووس مزین به نام این شهید والامقام است.
  10. بیست و هشت سال از شهادت مردی که در برابر گروهک های ضد انقلاب مردانه ایستاد و شهادت را به اسارت ترجیح داد،می گذرد. به همین مناسبت پای صحبت های همسر امیر سرلشکر ابراهیم ثابت فرمانده لشکر 28 کردستان نشستیم تا از زبان او درباره ابراهیمی دیگر از ستاره های آسمان ایثار و شهادت بشنویم . زیارت خانه خدا را نپذیرفت چون ... خانم کیهان جوکار، در گفتگو با خبرنگار نوید شاهد با معرفی همسرش گفت: ابراهیم متولد اسفند 1315 در تنکابن بود. در جوانی وارد دانشکده افسری شد و پس از فارغ التحصیلی به شیراز منتقل شد. دوره عالی نظامی را در شیراز به پایان برد. از همان روزهای اول جنگ به منطقه رفت و تا زمان شهادت(بیش از پنج سال) بی وفقه با دشمن جنگید و فقط گاهی پس از چند ماه، یک هفته به مرخصی می آمد ». او با اشاره به اینکه همیشه دلتنگ نبودن همسرش می شده ، ادامه داد: گاهی به حضور طولانی اش در جبهه معترض می شدم و به او می گفتم:« مگر آنجا نقل و نبات پخش می کنند؟ » که ابراهیم پاسخ می داده :«اگر من که فرمانده ام خلاف کنم، چطور می توانم اشتباهات پرسنلم را به آنان گوشزد کنم ؟ علاوه بر آن ، مملکت و دین در خطر است پس باید برو». به گفته همسر شهید ثابت ، دفاع از کشور آنقدر برایش مهم بود که وقتی شرایط سفر به مکه مکرمه را برایش مهیا شد نپذیرفت؛ با اینکه آرزوی زیارت خانه خدا را داشت؛ گفت: اینجا واجب تر است. 32 بار جابجایی در 23 سال زندگی ! همسر شهید ثابت در بخشی دیگر از این گفت وگو درباره زندگی شخصی شان گفت : «شهرام، آلیس، آزیتا و محمد حاصل 23 سال و چهار ماه زندگی عاشقانه ما بودند که اگر دریاها مرکب شوند و همه درختان کاغذ و قلم، از بیان کامل شرح حال زندگی ام با ابراهیم ناتوانم... در این بیست و سه سال زندگی با ابراهیم، سی و دو بار خانه مان را به دلیل ماموریت هایی که داشت، عوض کردیم. شیراز، اهواز، تهران، شاهرود، منطقه نفت سفید، بیرجند و ... دیگر شده بودیم خانه به دوش. فرمانده ای که می ماند تا سربازانش مرخصی بروند همسر سرلشکر شهید ابراهیم ثابت به بیان خاطره ای دیگر پرداخت و افزود : « نزدیک سال نو بود. تماس گرفت و گفت شب عید نمی توانم به خانه بیایم و در کنار شما باشم. اصرار کردم. گفت : خانم عزیزم اینجا خیلی از سربازها هستند که تازه ازدواج کردند و دل خوشی و امیدشان به این است شب عید کنار نوعروس خود باشند. من و تو چند سال است که با هم زندگی کردیم و می توانیم صبر کنیم. بگذار من به جای سربازان در پادگان بمانم ». به مناسبت های خانوادگی اهمیت زیادی می داد. جبهه و جنگ هم باعث نمی شد این روزها از یادش برود و با فرستادن نامه و هدیه خود را در شادی من و بچه ها شریک و سهیم می کرد. اگر هم امکان فرستادن هدیه برایش فراهم نبود، قول خریدش را در نامه به بچه ها می داد. تافته ای جدا بافته خانم جوکار در ادامه تاکید کرد:« ابراهیم فقط یک همسر نبود، یک دوست و همراه و در یک کلام، تافته ای جدا بافته بود. از خودگذشتگی، تعهد به کار، همسر و فرزند، ادب، وقت شناسی و نظم وانضباط، از او یک معلم اخلاق ساخته بود. اخلاق و ادبش مثال زدنی بود. یادم می آید آنقدر مبادی آداب و ماخوذ به حیا بود که هنگام خداحافظی از پدر و مادرم، عقب عقب از خانه بیرون می رفت و به آنها پشت نمی کرد. عواطف نابی داشت. بسیار دلسوز و مهربان بود. با اینکه چندین سال باهم زندگی کرده بودیم اما همچنان صمیمیت و عشق بین ما، حرف اول را می زد. هنوز هم با گذشت زمان غم از دست دادن او برایم تازه است و این داغ هرگز سرد نمی شود. بچه هایش را هم عاشقانه دوست داشت و نامه هایی سرشار از عشق و محبت برای من و آنها می فرستاد » . زیباترین نامه دنیا همسر فرمانده لشکر 28 کردستان ، یکی از نامه های شهید خطاب به دخترش را به مناسبت فرارسیدن سال نو برایمان می خواند که بدین شرح است : دخترم آزیتا جان! قشنگ نازنین! نازنینم! تو را از صمیم قلب می بوسم. اکنون که سرمای سرد زمستان با تمام زشت و زیباییش خاموش می شود، سرآغاز بازشدن برگ درختان و شکوفا شدن نوعروسان است که تو نیز زیباترین! عمر جوانی را در این گلزار باغ پا می گذاری. صدای قشنگ تو را در این لحظات که پایان گر شب سیه است، با کشیدن قلم روی کاغذ می شنوم. چقدر زیبا صدایت را می شنوم. می گوید پدر- بابا شاد باش، مسرور باش که دخترت با تمام وجود و قوا در سال جدید درس هایش را می خواند و نمره ممتاز را دریافت می کند. من هم حرف های تو را با جان می خرم و با دقت گوش کردم. اگر چنانچه در سر سفره هفت سین ننشسته ام، عکسم را در کنار سفره قرار بده تا شریک خوشی هایت باشم. هدیه ناقابلم را بپذیر و در جشن تولدت خوش باش. در خاتمه تو را به خدا می سپارم. قربان تو پدرت 21/12/60 پاهایی که به بند کشیده می شد خانم جوکار به یاد خاطره ای از مهربانی های بیکران همسرش می افتد و شروع به بازگویی آن می کند: «هوا در اهواز بسیار گرم بود. شب ها پشت بام می خوابیدیم. بند قنداق را برمی داشت و یک سر آن را به پای خود می بست و سر دیگرش را به پای کودک مان که نکند از این پهلو به آن پهلو شود و با غلطیدن از پشت بام بیفتد. صبح هم که می خواست برود پادگان، بند را از پای خود باز می کرد و به پای من می بست » . یادگاران درخشان شهید خانم جوکار ادامه می دهد: « نه تنها آزیتا بلکه هر سه فرزند دیگرم به خواسته پدرشان جامه عمل پوشاندند و با کوشش و تحصیل، هر یک دارای جایگاه مناسبی در عرصه علمی برای خود پیدا کردند. شهرام فرزند ارشدم (متولد سال 42) پس از اخذ مدرک دکترا در رشته دندانپزشکی از دانشگاه شهید بهشتی، در سال 1373 برای تکمیل تخصص خود به آمریکا مهاجرت کرد و هم اکنون در مطبش در ویرجینیا (ایالتی در شمال شرقی آمریکا) مشغول به مداوای بیماران است. آلیس فرزند دیگرم که دو سال بعد به دنیا آمد ، در انگلستان، مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته پزشکی گرفت و در حال حاضر مشغول به تدریس در مراکز عالی آموزشی و علمی کشورمان است. او موسس انجمن زیست شناسی استان فارس، عضو گروه زیست شناسی سازمان آموزش و پرورش این استان و عضو گروه زیست شناسی ناحیه دو شیراز است. دخترم در سال 88 به عنوان نخبه شاهد در استان فارس انتخاب شد و سال گذشته توانست عضو برتر رشته ژنتیک در کشور شود. دختر دیگرم آزیتا (متولد سال 47) تحصیلات خود را در رشته پزشکی در دانشگاه تهران به پایان رساند و آخرین فرزندم محمد که 29 سال دارد، هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی است. سربازانی که یتیم شدند خانم جوکار در ادامه صحبتهایش اضافه می کند: « در مورد شخصیت همسرم هرگز اغراق نمی کنم. وقتی به شهادت رسید، سربازانش گریه می کردند و می گفتند یتیم شدیم. محبوبیت خاصی داشت. مدیریت و فضایل ویژه اخلاقی، از او شخصیتی کم نظیر ساخته بود. کمتر کسی را شبیه به او دیدم و هنوز باور نمی کنم او از میان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگی در شناساندن و معرفی این افراد که از نظر اخلاقی و وطن دوستی نمونه و قهرمان بودند، کوتاهی می کنند. این شهدا می توانند به عنوان الگوهایی مناسب در زندگی جوانان تعریف شوند؛ الگوهایی که در همین نزدیکی هستند ». حرفی که تا پای عمل رسید وقتی صحبت از نحوه شهادت سرلشکر که به میان می آید، خانم جوکار حال دگرگونی پیدا می کند؛ گویی همین چند روز پیش با همسرش برای همیشه وداع کرده است. بغض گلو راه چشمانش را بارانی می کند و می گوید: « آخرین بار شب عروسی دخترم بود که ابراهیم را دیدم . آنقدر متعهد بود که فقط به اندازه گرفتن یک عکس یادگاری به جشن عروسی آمد و بلافاصله هم رفت ». فرمانده لشکر 28 کردستان راهکاری برای سریع تر رسیدن مهمات به رزمندگان اندیشیده بود . می خواست جاده ای به طول دویست متر از منطقه قوچ سلطان به مریوان احداث کند تا مسیر کوتاه تر شود . برای همین دائم سرکشی می کرد تا جاده هر چه سریعتر و به شیوه ای اصولی به بهره برداری برسد. سی و یکم فروردین ماه سال 65 مجددا برای بازدید از جاده عازم منطقه شد . همان موقع یکی از افسرهای پست مهندسی برای گرفتن مرخصی تماس گرفته بود و اصرار داشت سرلشکر موافقت کند. اما ایشان قبول نمی کند و می گوید پس از بازدید جاده موافقت خواهم کرد. بالاخره راهی می شوند. پیچهای جاده را پشت سر می گذارند؛ به پیچ سوم که می رسند، متوجه می شوند سنگ های بزرگی وسط جاده گذاشته شده و ماشین نمی تواند عبور کند. می ایستند و راننده و افسر پست مهندسی پیاده می شوند. ناگهان کومله ها با صورتی پوشیده به آنها نزدیک شده و می گویند تسلیم شوید . آن دو نفر تسلیم می شوند اما همسرم این کار را نمی کند تا حرفی را که همیشه به زیردستانش می زد به پای عمل بکشاند: " نظامی کسی است که تن به اسارت ندهد". پس ازآن دو طرف شروع به تیر اندازی می کنند. ماشین جیپ دیگر شبیه به آبکش شده بود. دیگر تیری در تفنگ نمانده بود اما حاضر نشد دست از مبارزه بکشد و تسلیم شود. پیکرش را که آوردند، گلوله هایی در سمت چپ شقیقه و در دست چپش نشسته بود و چانه اش بوسیله قنداق تفنگ، له شده بود. همسر شهید ثابت کلامش را اینگونه به پایان می رساند : « از آن روزها سالها می گذرد ولی من هنوز رفتنش را باور ندارم». منبع:جام جم آنلاین
  11. سرهنگ شهید ابوالقاسم خداقلي در سال 1324 در یک خانواده متدین در روستای ور علیا به دنیا آمد. در 6 سالگی پا به عرصه علم و دانش نهاد؛ و تا کلاس 6 قدیم را در همان روستا سپری نمود. برای ادامه تحصیل به شهرستان محلات رفت و موفق به اخذ دیپلم گردید . پس از خدمت مقدس سربازی وارد دانشکده افسری شد. در میان 400 نفر رتبه اول را به دست آورد و با درجه استواری وارد ارتش شد و در توپخانه اصفهان مشغول به خدمت شد؛ و پس از اخذ درجه سروانی به تهران آمد. در دوران مبارزات ملت مسلمان ایران؛ یکی از ارتشی های طرفدار امام (ره) و انقلاب بود. در زمان جنگ تحمیلی برای دفاع از میهن انقلاب اسلامی وارد منطقه غرب شد. در سمت دیده بانی بود، که موفق گردید در تنگه حاجیان یکی از هلیکوپترهای دشمن را سرنگون سازد و در همان جا به عنوان فرمانده گروهان منصوب شد و افتخار بعدي اش اين بود كه 350 نفر از افراد دشمن را اسیر کردند. او به خاطر دلاوری ها و رشادت هایش مورد تشویق قرار گرفته و درجه سرگردی را کسب نمود. پس از مدت کمی که در کردستان خدمت نمود، به درجه سرهنگ دومی نائل آمد. سرانجام در تاریخ 1361/8/8 در منطقه غرب با جمعی از دوستانش به اسارت حزب منحله دموکرات در آمد. در این بین دشمن بارها پیشنهاد همکاری را به او داد؛ ولی او با تمام وجود در مقابل دشمن استواری نمود؛ تا اینکه پس از 6 ماه اسارت در سحرگاه روز 1362/15/01 به دست مزدوران دست نشانده آمریکایی، به دار شهادت آویخته گردید و به دیدار حضرت دوست شتافت.
  12. ستون نيروهاي خودي ازسربالائي كه حركت خودروها را بسيار كند مي كرد به بال مي رفت ساعت اينك 23 شب بود آسمان بسيار تاريك شده بود كه حتي تا چند قدمي ما نيز ديده نمي شد طول ستون بسيار زياد بود بطوريكه سر ستون بالاي تپه بزرگي رسيده بود عقب ستون گردنه يك كوه رارد نكرده بودند در اين حالت نصف ستون نمايان و نيمي ديگر در پشت ارتفاعات دبده نمي شدند. موقعيت جاده طوري بود طرفي از جاده خاكي باريك بسمت زمينهاي باز و سمت ديگر به دره هاي عميق كه عمق آن به 150 متر هم مي رسيد منتهي مي گرديد. دشمن فرصت طلب با ادامه در گيري ما در خط مقدم نيروهاي خودرا از سومار به پشت سر ما يعني مكان فعلي انتقال داده بود و در زمان كوتاه بهترين محل را براي كمين ستون ما انتخاب كرده و اجازه داده بودند ستون هرچه مي توانست به نوك تپه برسد و آنها از ارتفاعات سركوب ستون ماراتارومار سازند ودرمحلهاي مناسب سنگر گيري و مخفي شوند آنها منتظر پذيرائي ازما به تلافي تلفات چشمگير عراقي ها در خط مقدم بودند. سر ستون كه مي خواست به بالاي ارتفاع با سرعت قدم انساني برسد در يك لحظه نور افكن هاي زره پوش هاي عراقي آسمان منطقه را نورباران كرد و هم زمان شليك تيربارها و ضد هوائي ها برروي ستون پياده آغاز شد به خودروها و نفرات تيراندازي مي كردند گلوله هاي آرپي جي ضدنفر به بالاي سر ما شليك مي كردند آنها با خمپاره وموشك به ادوات شليك نمي كردند شايد دوست داشتند همه تجهيزات را سالم به غنيمت بگيرند. در اثر تير اندازي عراقي ها خودرا از روي خودروها به پائين انداختيم و در كو چكترين شيار هاي زمين و جاده زمين گير شديم ما هم در پاسخ به عراقي ها و كاستن از حجم آتش آنها اقدام به تيراندازي با هر نوع سلاح را كرديم . موضع آنها سركوب تر و آمادگي كامل را داشتند و از داخل زره پوش ها مارا هدف گرفته بودند نفرات جلوئي ستون به شهادت رسيدند. يك نفر در تاريكي فرياد كشيد نور افكن ها بزنيد آنگاه به آن سمت تيراندازي شد و نورافكن ها از كار افتاد و فرصت خوبي براي جابجا شدن و موضع گرفتن بوجود آمد ماندن در آن شرايط مرگ حتمي بود سمت راست كه زميني باز بود فرار از محل ديده مي شد لذا با چند نفر كه در اطراف من پراكنده زمين گير شده بودند تصميم گرفتيم از سمت دره فرار كنيم اين مسير بسيار خطرناك بود ولي عوارض موجود مي توانست عده ازمارا فراري دهد از خودروها به آن سمت جاده غلط خورديم واز كنار دره به طرف عقب ستون و پيچ موجود كه امكان ديد وتير نبود فرار كرديم دشمن داخل شياررا با تيربارهاي خود به آتش كشيده بود من شخصاً به عقب نگاه نمي كردم فقط مي دويدم گلوله ها به هرسوي من اصابت مي كرد و يا از بالاي سرم رد مي شدند دقيقاً نمي دانستم از نفرات پشت سرم چند نفر شهيد شده وبه ته دره ها پرت شدند .به پشت تپه كه رسيدم چند نفر از فرماندهان دسته را ديدم و گفتم جلو ستون بسته شده و امكان خروج نيست بايد از دره ها و شيار ها عبور كنيم ولي اول بايستي تمام تجهيزات را به دره بريزيم آنگاه با كمك همديگر هرچه مي توانستيم از لودر و دستگاه هاي شنود و تله تايپ و خوردوهاي نو و توپ ها و موشك اندازهاي كششي را به پائين دره ريختيم تا دشمن نتواند از امكانات ما استفاده كند.همانجا از دوستان و افرادي كه همديگر را مي شناختيم دور هم جمع شديم آنها گفتند شما كه مسئول اطلاعات و عمليات هستيد حتما" به جاي جاي منطقه آشنائي داريد پس با همديگر از پشت ستون از داخل شيارها حركت كنيم تا خودمان را به قرارگاه لشگر كه در نزديكي گيلانغرب برسانيم آنگاه به اتفاق ساير نيروها از پشت به عراقي ها حمله كنيمو راهي جز اين هم نداشتيم نيروها هركدام به سوئي حركت مي كردند درآن تاريكي امكان پيدا كردن همديگر بسيار سخت بود خالي از اسلحه و مهمات در زمين پخش شده بود.و يگان ها انسجام خود را از دست داده بودند باران گلوله از آسمان مي باريد. من و تعداد سه نفر از كادري ها و 9 نفراز سرباز ان زبده كه ما را بخوبي مي شناختند بصورت خيزو خزيده و دولا و دوان دوان از آن محل دور شديديم من ديگر از سرنوشت ستون خبري نداشتم كه بعدها از دهان هم رزمان خاطراتي شنيدم كه باز گو خواهم كرد. ديگر آرامش قبل را نداشتيم هر لحظه انتظار ظاهر شدن كمين هاي عراقي را داشتيم بسيار احتياط مي كرديم و اكنون كه به داخل دره هاي گمنام و شيارها رفته بوديم در صورت كشته شدن سالها اجساد مار ا هم نمي توانستند پيدا كنند و طعمه درندگان مي شديم عمق دره ها به 200 يا 300متر هم مي رسيد سعي داشتيم كوچكترين صدائي نكنيم وبسيار مراقب حركات همديگر و همچنين اطراف بوديم. حدود ساعت 30/2 بامداد بود كه متوجه صداي چند نفر در داخل دره شديم همه ما بحالت خزيده منتظر نزديك شدن آنها شديم و هر كس سعي داشت جان پناهي براي ديدن و ديده نشدن پيدا كند صداها بيشتر و نزديك تر مي شد همه ماشه اسلحه هارا لمس مي كرديم تا قبل از عمل تازه وارد ها از خود دفاع كنيم ما فكر مي كرديم عراقي ها جهت گشتي و كاوش منطقه در حال حركت هستند تا اينكه نفرات ديده شدند يكي از افراد كه جلو تر قرار داشت با صداي نيمه بلند گفت تيراندازي نكنيد خودي هستند . آنها بسيار ترسيده بودند فكر مي كردند ما عراقي هستيم آنها وضعيت خوبي نداشتند چند سرباز و چند كادري بودند كه بعلت پيشروي دشمن در منطقه سلمان كشته و ارتفاعات 402 در اثر درگيري شديد وفشار دشمن به عقب آمده بودند و يگانهاي خودراهم گم كرده بودند و ندانسته بسوي نيروهاي عراقي حركت مي كردند . دو نفر از آنها هم مجروح شده بود آب و غذا نداشتند وتعدادي مجبور شده بودند ادرار خود را بخورند، با قمقمه هاي خود آنهارا سيراب كرديم و مانع حركت اين گروه به سوي دشمن شديم و موقعيت خودمان را باز گو كرديم و آنها هم ديده ها و وضعيت يگانهاي خود را تشريح كردند. آنگاه تصميم گرفتيم تا رسيدن به يك منطقه بهتر و خروج از محاصره دشمن با هم ديگر حركت كنيم مشروط براينكه هدايت افراد با گروه ما خواهد بود چون همه گروه ما جندين ماه در اين مناطق ماموريت داشتيم و بهتر مي توانستم از منطقه آلوده خارج شويم.تعداد ما به 36 نفر رسيده بود كه 13 نفر از افراد جمعي تيپ 40 سراب بودند كه به ما ملحق شدند.با توجه به اينكه دشمن به يگانهاي آنها حمله كرده بو دداراي روحيه پائين و بسيار خسته بودند. با قطب نما جهت را بررسي كرديم بسمت جاده خاكي گيلانغرب حركت كرديم تا نزديكي هاي صبح در حال حركت بوديم و همگي ضمن راه رفتن چرت مي زديم ولي بايد ادامه راه ميداديم چون هرچه فرصت را از دست مي داديم دشمن بيشتر ما را به حلقه محاصره خود مي انداخت و امكان رهائي تقريبا" غير ممكن مي شد. ساعت تقريباً 6 صبح بود كه به قرار گاه لشگر به اميد ملحق شدن به ساير هم رزمانمان و كسب تكليف از فرماندهي لشكر رسيديم خوشحال بوديم آهنگ حركت راتندتر نمو ديم فكر مي كرديم ديگر رنج آواره گي تمام شده و اينك خواهيم توانست با سازماندهي مجدد هويت خودرا پيدا كنيم دو نفر از سربازان كه پيشرو براي غافلگير نشدن در جلو حركت مي كردند و فاصله 50 متري ما بودند خيلي سريع از تپه بالا رفتند كه ستاد فرماندهي لشگر بود چند ثانيه نكشيد صداي رگبار اسلحه ها از هر سو بگوش رسيد و سفير گلوله ها خواب را چشمان ما ربود مات و مبهوت مانده بوديم چي شد .نا گهان متوجه شديم عراقي ها مانند مور و ملخ از تمام تپه ها سرازير مي شوند آري قرارگاه لشگر نيز علارغم تصور ما بدست واحد هاي هلي برد عراق افتاده بود و عراقي ها آنجارا مركز فرماندهي خود قرار داده بودند سرو صداي عراقي ها كه فرياد مي زدند و عربي حرف مي زدند بگوش مي رسيد ما سريعا" در داخل شيار ها پخش شديم و اقدام به تيراندازي متقابل كرديم عراقي ها با خمپاره هاي هجومي خود داخل شيار ها را به گلوله بستند سه نفراز سربازان ما فجيعانه مجروح شدند بطوريكه شكم يكي از آنها به بيرون ريخت ولي هنوز نمرده بود و مي گفت جيب مرا خالي كنيد يكي از افراد جيب اورا خالي كرد كه عبارت بود از چند نامه و آدرس او مي خواست بعد از شهادتش جسد وي مفقود الاثر نشود و مشخصات او به دست خانواده اش برسد ما براي كاهش تلفات به بالاي تپه ها رفتيم و به سوي عراقي ها تيراندازي كرديم و عراقي ها ديگر نتوانستند مارا دنبال كنند .در روي تپه تقريباً ما مسلط شديم ولي انسجام خودرا از دست داده بوديم و كنترل كافي بر همديگر نداشتيم در حال تيراندازي از عراقي ها دور شديم و چند نفراز عراقي ها هم در اثر درگيري تلفات داشت. مقداري كه از آن نقطه دور شديم نگران و خشمگين اين مسئله براي ما مشخص شد كه عراقي ها بيشتر از تصورما پيشروي داشتند و از سقوط قرارگاه لشگر بسيار ناراحت و مايوس شديم و دانستيم كه راه دشوار و خطر ناكي در پيش داريم لذا تصميم گرفتيم آن گروهي كه به گروه ما پيوسته بودند از هم ديگر جدا شويم زيرا هم تلفات كمتر مي شد و هم تند تر حركت مي كرديم و در درگيري ها كنترل بهتر مي گردد. آن گروه هم قبول كردند و گفتند ما هم همين خيال را داشتيم زيرا مي خواهيم از شيار هاي اطراف راه گيلانغرب را طي كنيم . در صورتي كه ما به علت اشغال گيلان غرب توسط عراقي ها تصميم گرفتيم راه خود را به سمت جاده ي اصلي و آسفالته ي سومار به ايوان تغير دهيم و تلاش خودرا جهت خروج از محاصره بيشتر كنيم. بعد از خداحافظي كوتاه با گروه تيپ 40 سراب و استراحت كوتاه در محل از همديگر جدا شديم وهر گروه به مسير خود ادامه داد . هوا ديگر كاملاً روشن شده بود و احتمال كشف ما توسط هلي كوپتر هاي عراقي زياد بود به هر سو كه نگاه مي كرديم وسائل و تجهيزات نظامي پخش شده بود و تعدادبيشماري از خودروهاي خودي كه همگي توسط رزمند گان تار ومار شده بود تا سالم بدست دشمن نيافتد ما مقداري مهمات جمع آوري كرديم و در هرگوشه ي نيز پيكر شهيدي افتاده بود به راه خود ادامه داديم. منبع
  13. شهيد خسرو ابراهيمي در 1332/13/3 در محله ي بخشعلي اردبيل به دنيا آمد. پدرش حسين ابراهیمی نظامي ارتش بود و به همين خاطر دوران کودکي و نوجواني خسرو در شهرهاي مختلف کشور، به جهت ماموريت هاي پدر، سپري گرديد. خسرو اولين فرزند خانواده اي بود که هفت فرزند داشتند. مادرش دارای سواد سيکل و خانه دار بود. برخلاف پدر که ديپلم داشت. اما باسواد بودن پدر و مادر در کيفيت تحصيل فرزندان از جمله خسرو تاثير مثبت داشت. از لحاظ مالي زندگي آنها در حد متوسطي بود و با حقوق نظامي گري پدر روزگار مي گذراندند.خسرو دوران ابتدايي را در شهر مراغه تحصيل کرد. او در انجام تکاليف و وضعيت تحصيلي بسيار عالي بود. کودکي خوش برخورد بود که به آرامي با دوستانش رابطه ي خوبي برقرار مي کرد. پس از طي تحصیلات ابتدایی . ابراهيمي دوران راهنمايي را در مشگين شهر و دوران دبيرستان را چند سال در مراغه و بقيه را در جهان علوم اردبيل به پايان رساند. در حالي که همواره از دانش آموزان ممتاز محسوب مي شد. در تمامي اين دوران در کنار درس به مسائل مذهبي خود رسيدگي کرده و از مطالعه غفلت نمي ورزيد. او هميشه برای نماز اول وقت اهميت قائل بود. ايشان فردي متواضع بود که با خوشرويي و صبر رضايت خانواده و دوستان و آشنايان را جلب کرده بود. خسرو پس از اخذ مدرک ديپلم با معدل عالي ، به جهت اشتياق و علاقه در سال 1359 در تهران وارد دانشکده افسري شد و پس از چهار سال تحصيل در دانشکده افسري تهران ومرکزآموزش زرهی شيراز، موفق به اخذ مدرک ليسانس گرديد و به عنوان افسری زبده و ممتاز با درجه ي ستوان دومي و در رسته زرهي ،دوره هاي تخصصي و عملي را با موفقيت پشت سر گذاشت. . بعد از دوره مقدماتی به"لشگر 16زرهي قزوين "انتقال يافت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي و سرنگوني رژيم شاه، خسرو که داراي علاقه هاي محکم ديني و شور و اشتياق مذهبي بود، با جان و دل به صفوف مردم پيوست و دوشادوش مبارزان انقلابي، به اداي وظيفه در ارتش پرداخت. پس از پيروزي انقلاب به عنوان جانشين و معاون فرمانده گردان 234 لشکر 16 زرهي قزوين مشغول به خدمت شد.با آغاز جنگ تحميلي در كليه عمليات هاي لشگر شركت داشت. خسرو همواره سربازانش را مثل برادر و فرزند دوست مي داشت. يکي از دوستان ابراهيمي که همرزم ايشان هم بود و تازه به خدمت سربازي رفته بود نقل مي کرد: "ظهر روزي که من براي اولين بار براي فرمانده ناهار مي بردم به چادر فرماندهي که رسيدم دست و پايم را گم کردم. سر و وضعم را مرتب کردم و آرام وارد چادر فرماندهي شدم. ديدم همه سربازان در حال خوردن غذا هستند پرسيدم فرمانده نيامده؟ يکي از آنها گفت: انگار تازه واردي؟ گفتم: بله. گفت: فرمانده آن جا در جمع سربازان مشغول خوردن غذا است. من واقعاً از رفتارشان خوشحال شدم و به جمع آنها پيوستم." خسرو پس از شروع جنگ همواره از پيشتازان اعزام به مناطق جنگي بود، به عنوان فرمانده گردان در مناطق عملياتي غرب و جنوب کشور حاضر گرديد. او چندين بار در راه دفاع از کيان کشور به شدت مجروح گشت و پس از بهبود نسبي، بار ديگر عازم جبهه هاي جنگ شد.خسرو ابراهيمي در طول دوران خدمت خويش همواره به جهت شجاعت و اخلاص زبانزد رزمندگان بوده و در تاريخ 1359/12/29 به خاطر جديت در مديريت صحيح يگان و رشادت در عمليات جنوب کشور با اخذ يک سال ارشديت مورد تشويق قرار گرفت و در تاريخ 1364/7/1 به درجه سرگردي نايل آمد. خسرو ابراهيمي، سرانجام در منطقه ي عملياتي فکه در حين عمليات رزمي و به هنگام پيش روي به سوي دشمن، به وسيله مزدوران متجاوز بعثي به شهادت رسيد و در خون پاک و مطهرخويش فرو غلطيد و پيکر پاک او پس از تشييعي با شکوه در گلزار غريبان اردبيل به خاک سپرده شد. نحوه شهادت: يکي از همرزمان شهيد درباره ي نحوه شهادت سرگرد شهيد خسرو ابراهيمي چنين مي گويد: "صبح بود و هنوز مدتي به طلوع آفتاب باقي مانده بود. نسيم خنک، گونه ي شن هاي صحرا را که تا لحظاتي ديگر زير تابش آفتاب گرم جنوب داغ و سوزان مي شدند نوازش مي داد.سرگرد ابراهيمي تازه نمازش راتمام کرده بود که پيغام مهمي از فرماندهي لشکر به دستش رسيد. فوراً دستور آماده باش به گردان صادر نمود. جانمازش را جمع کرد و زود لباسهايش را پوشيد و از چادر خارج شد. چند بار نفس عميق کشيد. پيغام فرماندهي، ذهنش را به شدت مشغول کرده بود. بايد هر چه زودتر گردان را به طرف خط مقدم حرکت مي داد. خبر رسيده بود که ديشب با تهاجم دشمن بعثي، خط شکسته است و حالا او مامور شده بود تا به اتفاق گردان خود، به خط مقدم رفته، اوضاع و احوال را دقيقاً بررسي نمايد و اقدامات لازم را طبق دستور انجام دهد.حس وحال عجيبي داشت. کم کم همه ي نيروها آماده مي شدند. ساعاتي بعد، گردان به طرف خط مقدم حرکت کرد. به نقطه ي رهايي که رسيدند، فرمانده دستور توقف را صادر کرد و به معاون خويش فرمان داد تا از آن جا به بعد، گردان به دو قسمت تقسيم شود.گردان به دو گروهان تقسيم شد. يک گروهان به فرماندهي معاون گردان، بايد از سمت راست حرکت مي کردو گروهان ديگر نيز به فرماندهي خود فرمانده(خسرو ابراهیمی) از قسمت چپ حرکت مي نمود. دقايق به سرعت سپري مي شد. رزمندگان دو گروهان، با همديگر خداحافظي مي کردند. سرگرد ابراهيمي نيز، معاونش را که از دوستان قديمي او بود در آغوش کشيد و آخرين سفارشها و دستورها را به او ابلاغ نمود. لحظاتي بعد، دو گروهان از هم جدا شده، به طرف خط مقدم که در وضعيت نامعلوم و مبهمي بود، حرکت کردند تا خط مقدم را از نيروهاي قبلي تحويل گرفته و در صورت حضور دشمن در خط، آن ها را از منطقه بيرون برانند.سکوتي ترسناک و عميق بر خط، حاکم بود. ارتباط راديويي با خط مقدم از ديشب قطع شده بود و هيچ گونه اطلاعي از وضع آن جا در دست نبود. به احتمال زياد دشمن خط را تصرف نموده بود.به نزديکي هاي خط رسيده بودند که سرگرد ابراهيمي دستور ايست داد. همه متوقف شدند. سپس به دستور فرمانده، يگان آرايش نظامي گرفت و آماده ي درگيري شد.سرگرد يکي از افسران با سابقه را صدا کرد و گفت: "شما همين جا آماده بمانيد تا من قدري جلوتر بروم و از وضعيت موجود اطلاعاتي به دست آورم." افسر پاسخ داد: "جناب سرگرد! شما نبايد جلو برويد خطرناک است. نيروهاي شناسايي مي روند." سرگرد، درحالي که به طرف جيپ حرکت مي کرد گفت: "نه! شما همين جا منتظر بمانيد، خودم مي روم. اگر اتفاقي افتاد، نيروها را براي درگيري با دشمن آماده کن." سرگرد به راننده ي جيپ فرماندهي و بي سيم چي داخل جيپ دستور داد فوراً پياده شوند. او مي خواست خود به تنهايي به پيشواز خطر برود. اصرار افسران و سربازان براي همراهي با او بي نتيجه بود. انگار سرگرد مي دانست که لحظاتي ديگر چه اتفاق وحشتناکي خواهد افتاد. براي همين مي خواست در لحظه ي حساس شهادت خود تنها باشد. خسرو قبل از اين بارها در لحظات حساس و خطرناک، جانش را به خطر انداخته بود. وي هرگز در چنين مواقعي که احتمال خطر بسيار زياد بود. اجازه نمي داد کسي ديگر از سربازان يا افسرانش خود را به خطر بيندازد. سرگرد ابراهيمي خود هميشه به پيشواز خطر می رفت . فرمانده سوار جيپ شد و پشت فرمان نشست. افسران ، درجه داران و سربازانش با غرور و افتخار از اينکه در کنار چنين فرماندهي مي جنگند با تمام وجود احترام نظامي انجام دادند. فرمانده با تبسمي بر لب و معنايي که در عمق چشمانش برق مي زد و شهادت او را گواهي مي داد، دستي تکان داد و به طرف خط حرکت کرد. دلير مردان با اضطراب و نگراني به جيپ او چشم دوخته بودند که در دل گرد و خاک پيش مي رفت. همه در دل خويش به جسارت و ايثار فرمانده غبطه مي خوردند و چنين از خودگذشتگي و شجاعتي را غيرممکن و دست نيافتني مي دانستند.چند لحظه بيشتر طول نکشيد که ناگهان با اصابت گلوله ي آرپي جي، جيپ فرماندهي آتش گرفت وسرگرد، پروانه سان در آتش عشق به خدا، مردم و دفاع از امنيت سرزمين خويش با عزت و افتخار و سربلندي به شهادت رسيد تا نامش جاودانه و در زمره ي بزرگ مردان تاريخ که حيات و زندگي را در مقابل اعتقاد و باور خويش به بازي مي گيرند به ثبت برساند." پدرش مي گويد: "وقتي به ما خبر دادند رفتيم پادگان ، اول گفتند اسير شده است. سپس گفتند که شهيد شده. تقريباً 20 روز يا 25 روز پيکرش در خاک تحت سلطه ي عراق بود و هر چه عمليات شده بود نتوانسته بودند پيکرش را به عقب انتقال دهند. فرمانده اش مي گفت: براي انتقال پيکرش من خودم نيز رفته بودم. او مي گفت: از عرقگيري (زير پيراهن) که با هم خريده بوديم و همچنين از جاي عينک که به کمرش بسته بود توانستم او را شناسايي کنم وگرنه بدن و صورتش سوخته بود و قابل شناسايي نبود. پدرش می گوید: پيکر پسرم را وقتي به اردبيل آوردند که 10 روز به چهلم شهادت او مانده بود.جنازه ايشان را تحويل دادند و گفتند که رويت شهيد مقدور و ممکن نيست و خانواده را راضي کنيد که او را نبينند. وقتي او را داخل قبر ميگذاشتم تابوت ديگري داخل تابوت بود با همان تابوت دفنش کردیم. آن روز مردم غيور اردبيل در برگزاری مراسم عزا سنگ تمام گذاشتند و در برگزاري مراسم او حضرت آيت الله مروج نماز خواندند. در خيابان هاي مسير تشييع پيکرشهید ، مغازه ها تعطيل شده بود و دسته هاي زنجيرزنی و سينه زني عزاداري مي کردند و به ما تسليت مي گفتند.
  14. بخش بسیار مهمی از تاريخ معاصر ايران که در ۲۰ سال قبل اتفاق افتاد دوران دفاع مقدس می باشد که در طول تاریخ سه‌هزارساله‌ی ایران از مهم‌ترین جنگ‌های ما می‌باشد که آثار آن حداقل تا چندين ده سال ديگر در جامعه‌ي ما، منطقه و جهان در ابعاد نظامی، اقتصادی، سياسی و فرهنگی باقی خواهد ماند. ما با استفاده از نمايش قدرتمان در این جنگ هم‌اکنون در دنيا قدرت‌نمايی می‌کنيم و خود را بازيگر مهم منطقه و جهان می‌دانيم. ما در طول تاريخ خود جنگ‌های زيادی را تجربه کرده‌ايم. برای نمونه ما هفتصد سال با رومي‌ها و چهارصد سال با عثماني‌ها جنگيده‌ايم. نادرشاه هند را در فاصله‌ي سه هزار کيلومتری از ایران فتح کرد. ولی جنگ ما با عراق ويژگی‌های بسيار خاصی داشت که آن را از سایر جنگ‌ها متمایز می‌کند .سه ويژگی مهم این جنگ عبارت بودند از: * ويژگی‌های حرفه‌ای، فنی و تخصصی کارکنان و تجهیزات ارتش که علی‌رغم مشکلات بسیار، ماهرانه و با رشادت در صحنه‌ي رزم به کار گرفته شدند. * ايثار، اخلاص، ایمان و غيرت ملت ايران که در پشتیبانی از ارتش وارد عمل شدند. این ويژگی‌ها در تمامی اقشار جامعه نمود داشت. سرلشگر ظهيرنژاد، که فرمانده‌ي وقت نيروی زمينی بودند، با احساس خاصی معتقد بود که عراق گذشته از تهاجم نظامی با تجاوز خود به ایران به تاريخ و ­تمدن ما توهين کرده است و باید به شدت تاوان این توهین را بدهد. ما بايد با تاريخ راستين جنگ و اثری که در جامعه و جهان ايجاد کرده است و تبعات آن فعلاً ادامه دارد و انشاءالله اثرات مثبت آن در تاريخ جهان باقی خواهد ماند آشنا شويم. ظاهر و يک قسمت واقع اين است که ما هزار ميليارد دلار خسارت جنگ را متحمل شديم؛ يعنی چندين سال درآمد نفتي‌مان هزينه‌ي جنگ شد، ولی آيا اين همه‌ی خلاصه‌ي دفاع مقدس است؟ ارتش در سال اول جنگ به علت مسائل متعددی قدرت بازدارندگی خود را در میزان بالایی از دست داده بود. از شش لشگر موجود در آن زمان تقریباً چهار لشگر در غرب کشور با ضد انقلاب درگير بود و فقط سه لشگر تقریباً آزاد داشتيم که يکی لشگر ۷۷ پياده بود که در شمال شرق و دومی و سومی لشگرهای ۸۱ و ۹۲ زرهی در غرب و جنوب غرب کشور مستقر بودند. اين در حالی بود که عراق دوازده لشگر خود را وارد خاک ايران کرده بود. دو سال آموزش نظامی در ارتش به علل گوناگون متوقف شده بود، انضباط نظامی در سطح پایین قرار گرفته و امر مهم تعمیر و نگهداری هم دستخوش اشکالات عدیده بود و سلسله مراتب فرماندهی ارتش از هم پاشیده شده و علی‌رغم تلاش فراوان برای ترمیم آن هنوز کامل نشده بود. سپاه نيز هنوز دوران طفوليت و تشکيل را می‌گذراند و بسيج هم تازه‌تشکيل بود و سازمان منسجم و آموزش ديده‌ای به حساب نمی‌آمد. عراق اهداف گوناگونی را در حمله به ايران دنبال می‌کرد. يکی از اين اهداف برنتافتن اسقرار نظام جمهوری اسلامی در ايران بود. با توجه به اینکه حوزه‌های بزرگ و باسابقه‌ي علميه‌ي دينی و همچنين مقابر مقدس ائمه مورد علاقه‌ي شيعيان در اين کشور قرار دارد و رژيم بعثی حاکم بر عراق که حکومت ديکتاتوری و مستبدانه‌ي يک اقليت کوچک بود بر اکثريت مردم عراق که ۶۶ درصد از جمعيت آن شيعيان عراق بودند رژيم بعثی حاکم بر عراق به سختی از استقرار نظام جمهوری اسلامی در ايران و احتمال سرايت و نفوذ آن در شيعيان عراق و برانگيخته شدن مردم مسلمان عراق بر عليه اين حکومت ديکتاتوری در وحشت به سر مي‌برد و نمي‌توانست آن را تحمل کند. اين امر تنها اختصاص به عراق نداشت و با شدت کمتری در ساير رژيم‌های حوزه‌ي خليج فارس و عربستان و حتی کشورهای مسلمان شمال آفريقا هم وجود داشت. دسترسی به منطقه‌ي سرزمينی و نفت خوزستان و يا حداقل بخش شمالی اروند رود، نفرت نژادپرستانه‌ي صدام حسين از ايرانيان، ادعاهای بی‌اساس ارضی عراق در طول مرزهای مشترک و تحریک عراق توسط استکبار جهانی علیه انقلاب اسلامی از دیگر انگیزه‌های عراق در این تجاوز بود. عراق برآورد می‌کرد که از ارتش ايران چيزی باقی نمانده است و آنچه مانده به دليل عدم پشتيبانی غرب و شرق در تأمين ملزومات، قطعات و نيازها هيچ کارايی ندارد. با آغاز تهاجم عراق نيروهای مردمی ما با اينکه سازماندهی مشخصی نداشتند با شور شهادت و عشق دینی و علاقه نسبت به ميهن خود وارد صحنه‌ي جنگ شدند و در قالب سپاه و بسیج علی‌رغم نداشتن آموزش و آمادگی کافی و ساختار سازمانی و عملیاتی به کمک ارتش شتافتند و ارتش هم علی‌رغم افت قدرت دفاعی خود ناشی از دگرگونی انقلابی در جامعه‌ي ايران، نیروهای مسلح و جهاد سازندگی، مردانه و با انگيزه‌ي دفاع از ميهن اسلامی و عشق به شهادت دليرانه به مقاومت در مقابل متجاوز تا پای جان ایستاد و در این کار موفق بود. در طول هشت سال دفاع مقدس، يک ميليون و نهصد و هفتاد هزار نفر بسيجی در جنگ شرکت داشتند. متوسط حضور بسيجيان عزيز در جبهه که هيچ وظيفه‌ي نظامی برای يک لحظه هم نداشتند یازده ماه بوده است. از ارتش نيز علاوه بر۲۷۰ هزار نفر کارکنان پايور، دو ميليون و پانصد هزار نفر پرسنل وظیفه (افسر، درجه‌دار، سرباز) در هشت سال جنگ حضور يافتند که متوسط حضورآنان در جبهه ۲۱ ماه می‌باشد. از ارتش ۱۴۳۶ درجه‌دار وظيفه و ۲۴۶ افسر وظيفه و قريب به ۳۳ هزار سرباز وظيفه و بيش از ۱۰ هزار نفر پايور به شهادت رسيده‌اند. ظرف چند ماه اولیه‌ي جنگ نيروی زمينی سريعاً خود را بازسازی کرد و نيروی هوايی هم در روز اول با پرواز ۱۴۰ فروند هواپيما بر فراز عراق ضربه‌ي سنگينی به آن کشور زد که به صدام شوک شدیدی وارد کرد و ناگزير شد بپذيرد که ارتش اسلامی ايران باقی و قدرتمند است. تا پايان سال دوم جنگ برتری هوايی تا حدودی متعلق به جمهوری اسلامی ايران بود. نيروی هوايی با شهامت و ايثار بسياری وارد عرصه‌های نبرد شد، طوری که در ۱۷ روز اول جنگ ۳۰ خلبان به شهادت رسيدند. در واقع نیروی هوایی جسورانه و مخلصانه برای متوقف کردن پیشروی دشمن و ياری نمودن نيروی زمينی مظلوم وارد عمل شد و با کمک آتش توپخانه و هوانيروز به نيروی زمينی کمک شايان و سرنوشت‌سازی نمود. نيروی دريايی ارتش ایران ظرف ۶۷ روز اول جنگ و به کمک نيروی هوايی نيروی دريايی عراق را به طور کامل از کار انداخت و آن را از صحنه‌ي دریایی خليج فارس خارج کرد که اين برتری تا به امروز هم ادامه دارد. نتیجه اينکه عراق بدون نيروی دريايی شد و این امر باعث شد که ما توانستيم در طول جنگ نفت خود را صادر کنيم که ۹۵ درصد بودجه‌ي کشور در آن زمان از درآمد فروش نفت به دست می‌آمد و اگر این تلاش نیروی دریایی نبود واردات و صادرات کشور ما دچار مشکلات بسیار شدیدی می‌شد. از طرفی دیگر صدور نفت و واردات و صادرات عراق را از مبدأ و يا خلیج فارس به مقصد بنادر عراق مسدود نمودیم. بخشی از نيروهای متخصص فنی مردمی وارد بخش جهاد سازندگی شدند و خدمات ارزشمند و ماندگاری کردند. در طول جنگ در حدود ۲۱۸۰ نفر از جهاد گران جهاد سازندگی که حدود ۳۵۰ نفر از آنان مهندس بودند در جبهه ها شهید شدند. در سال اول جنگ ما دشمن را زمین‌گیر و متوقف نمودیم و شناسایی‌ها در خصوص دشمن را با رزم و عملیات مختلف معمول داشتیم و از طرفی خود را بازسازی کرديم و در حالت پويا بوديم. در پايان سال اول جنگ سپاه نيز به کمک ارتش آمد و اعلام کرد که برای عمليات شکستن حصر آبادان می‌تواند حدود ۲۲۵۰ نفر بسيجی و سپاهی را، در قالب سازمان گردان‌های پیاده، به کمک ارتش بفرستد. لازم به ذکر است که هر گردان ارتش هفتصد تا هشتصد نفر نيرو به همراه تجهيزات و آتش سنگين سازمانی خود دارد. سپاه افراد خود را در گردان‌های ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفره‌ي پياده‌ي سبک سازمان داد و به کمک ارتش فرستاد. اولين عمليات بزرگ آفندی ارتش و سپاه عمليات برای شکستن حصر آبادان بود. در اين عمليات، که در شمال آبادان انجام شد، لشگر ۳ زرهی عراق تارومار شد، ۲۰۰۰ نفر اسير شدند و ۹۰ تانک به غنيمت گرفته شد. همچنین منطقه‌ای به وسعت ۱۵۰ کيلومتر مربع از حدود ۱۰ هزار کيلومتر مربعی که عراق در خوزستان اشغال کرده بود در اين عمليات آزاد شد. دو روز بعد از عملیات ثامن‌الائمه هواپيمای ترابری حامل فرماندهان عالی‌رتبه‌ي ارتش، که برای گزارش عمليات به محضر امام راحل(ره) عازم تهران بود، سقوط کرد و ارتش و سپاه تعدادی از فرماندهان خود را از دست دادند. به دنبال آن سرهنگ علی صياد شيرازی به عنوان فرمانده‌ي نيروی زمينی انتخاب گرديد و راهبرد جدیدی را اعلام کرد که از این به بعد عملیات آفندی بزرگ را با مشارکت کامل سپاه و بسیج انجام خواهیم داد. لذا در اين راستا به آموزش سپاه و واگذاری امکانات لازم به سپاه در حد مقدور عمل نمود. عمليات بعدی طريق‌القدس بود که با اجرای آن حدود ۶۰۰ کيلومتر مربع از مناطق اشغالی ميانی خوزستان در غرب سوسنگرد آزاد شد. ارتش در اين عمليات با ۵ تيپ از نيروی زمینی، نيروی هوایی، پدافند، هوانیروز و توپخانه و سپاه نيز در قالب ۳ تيپ پياده وارد عمل گرديد. در سومين عمليات، سپاه نیروهای مردمی خود را در قالب لشگر سازمان داد و به کمک ارتش وارد عمل کرد. ارتش نيز با ۴ لشگر که چيزی حدود ۶۰ هزار نفر نيرو بود وارد عمل گردید. اين عمليات با نام فتح‌المبين در منطقه‌ي شمال خوزستان انجام شد و ۲۴۰۰ کيلومتر مربع از اراضی اشغالی غرب انديمشک و دزفول آزاد گردید. تا اين زمان اکثر عمليات حدود دو، سه یا چهار ماه با يکديگر فاصله‌ي زمانی داشتند. دليل اصلی هم این بود که خط توليد کارخانجات مهمات‌سازی با محدوديت روبه‌رو بود. تولید و تهيه‌ي مهمات و بسیج مردمی و جابه‌جايی نیز زمان می‌برد. نکته‌ي ديگر اينکه اکثر غنایم جنگی نيز به علت کمبودهای تجهيزات سپاه به آن‌ها واگذار مي‌شد. در عمليات بعدی، که بيت‌المقدس نام داشت و منجر به فتح خرمشهر گرديد، توانستیم ۵۴۰۰ کيلومتر مربع را آزاد کنيم و بيشترين تعداد نفرات شرکت‌کننده در اين عمليات بودند. روز سوم خرداد سال ۱۳۶۱ خرمشهر بعد از ۵۲۰ روز اشغال آزاد شد. در اينجا بود که عراق پیشنهاد آتش‌بس کرد. تا زمان آزادسازی خرمشهر شورای ملل متحد فقط يک قطعنامه صادر کرده بود و در آن به واژه‌ي جنگ اشاره نکرده بود و از واژه‌ی «وضعیت موجود» استفاده کرده و در آن ذکر شده بود که برای رفع اختلافات خود طرفين بهتر است با یکدیگر مذاکره کنند! چون اگر واژه‌ي جنگ را به کار می برد، بايد برای متوقف کردن آن اقدام می‌کرد. لازم به ذکر است که علاوه بر اينکه عراق اهداف خود را در جنگ دنبال می‌کرد، سلطه‌ي جهانی هم از اين جنگ بهره‌برداری می‌کرد و به دنبال مطامع خود بود. علاوه بر اين، در آن زمان جهان دوقطبی بود و ايران تنها کشوری بود که شعار «نه شرقی و نه غربی» را می داد. بنابراين هر دو بلوک شرق و غرب با هم بر ضد ايران متحد شده بودند تا کشورهای اقماری آن‌ها از دایره‌ي نفوذ آن‌ها خارج نشوند. شوروی سابق ۹۸ درصد تسليحات عراق را تا آخر جنگ تأمين نمود و به ما اخطار می‌داد که اگر به جنگ خاتمه ندهيد و از اشغال ما در افغانستان حمایت نکنید، به عراق کمک بیشتری خواهیم کرد. در واقع، شوروی با ايران ناسازگار بود. آمريکا نيز به دلايل گوناگون دشمن سخت ايران بود و به عراق کمک‌های اطلاعاتی و سياسی می‌کرد و اروپا و دیگر کشورها هم با فروش سلاح، مهمات شیمیایی و حمایت سیاسی از عراق پشتیبانی می‌کردند. بعد از فتح خرمشهر، چون هنوز بخش‌هایی از ایران در اشغال عراق باقی مانده بودند، ايران آتش‌بس را نپذيرفت. عراق برای رهايی از شکست قطعی و يافتن فرصت برای کسب آمادگی مجدد حیله‌ای تازه طرح کرد و گفت که دو کشور مسلمان به جای جنگ با هم بهتر است که با اسرائيل بجنگند! امام هم در يک اقدام استراتژيک و هوشمندانه نظر دادند که راه قدس از کربلا می‌گذرد؛ يعنی این جنگ توطئه‌ی صیهونیست‌ها و استکبار است و تا کار ما با عراق تمام نشود طرح حمله به اسرائيل يک فريب است. بنا بر گفته‌های حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی، سؤالی پيش آمده بود که آيا جنگ را متوقف کنيم يا متوقف نکنيم؟ اين سؤال در شورای عالی دفاع و در حضور حضرت امام (ره) مطرح شد. امام فرمودند که جنگ را با عراق تا حصول اهدافمان ادامه دهيد، اما وارد عراق نشويد. در جلسه‌ي ديگری که در حضور امام (ره) برگزار شد به ايشان گفته شد که اجازه بدهيد ما وارد عراق شويم و يک منطقه را تصرف کنيم تا عراق از سایر مناطق اشغالی باقی‌مانده خارج شود و در سر ميز مذاکره برگ برنده‌ای داشته باشيم تا عراق تسليم خواسته‌های مشروع و قانونی ما در دفاع بشود و ورود به داخل عراق در راستای راهبرد پيروزی و تصرف يک منطقه‌ي حساس از خاک عراق به منظور تنبیه متجاوز و دریافت خسارت ضروری است. امام موافقت کردند، اما فرمودند که نبايد در نقاط پرجمعيت عراق وارد شويد و صدمه به مردم عراق وارد نکنيد. لذا عملياتی برای تصرف منطقه‌ي حساس شرق بصره، که کم‌جمعيت هم بود، به نام عمليات رمضان طرح‌ريزی شد که در واقع اولین عبور نيروهای ما از مرز برای تنبيه متجاوز و احقاق حق خودی (دريافت خسارت و بيرون رفتن دشمن از ساير مناطق اشغالی و استقرار قرارداد ۱۹۷۵) بود. منبع: سایت معارف جنگ
  15. شهید علیرضا محمدی شیرازی بود و بسیار علاقمند به نظامی‌گری. به‌جهت ظاهر بسیار متناسب بود و به‌عنوان افسر تشریفات در مراسم‌ سردوشی و فارغ‌التحصیلی انتخاب می‌شد. پس از طی دوره دانشکده افسری برای طی دوره مقدماتی رسته پیاده به شهر خودش شیراز رفت پس از آن به تیپ ۵۵ هوابرد شیراز منتقل شد که البته در جبهه بود در عملیات کربلای ۶ در دی ماه سال ۶۵ در حالی که فرمانده گروهان بود در دیدگاه گروهان در کنار معاون گردانشان به فیض عظیم شهادت رسید. از او دو فرزند دوقلو به یادگار مانده است. جناب آقاي ميلاد محمدي زندگی‌نامه شهید علیرضا محمدی را به شرح زير ارسال فرموده‌اند: شهید علیرضا محمدی در سال 1342 مصادف با 28 صفر روز وفات پیامبر اکرم (ص) در خانواده مذهبی در آبادان دیده به جهان گشود از بدو تولد تا 16 سالگی در آبادان زندگی می‌کرد و دوره ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه بهار و دوره اول متوسطه را در دبیرستان تخت‌جمشید آبادان با معدل و هوش و ذکاوت بسیار بالا گذراند در سال 57 اول انقلاب از آبادان به شیراز منتقل شدند و در دبیرستان حاج قوام شیراز در رشته ریاضی و فیزیک دیپلم گرفت . بعد از گرفتن دیپلم به دلیل تعطیلی دانشگاه به مدت یکسال در بنیاد امور جنگ‌زدگان فارس به عنوان مسئول واحد فرهنگی فعالیت داشت و هم‌زمان در سپاه هم فعالیت می‌کرد. در سال 60 در آزمون دانشکده افسری شرکت نمود و در همان سال وارد دانشکده افسری شد. در حین دانشگاه بارها به جبهه حق علیه باطل اعزام شدند. تا اینکه در سال سوم دانشگاه در فروردین سال 63 هم‌زمان با روز تولد حضرت زهرا (س) ازدواج نمود و پس از پایان دانشکده افسری با گرفتن مدرک لیسانس علوم نظامی و درجه ستوان دومی در جبهه‌های منطقه گیلان‌غرب و اسلام‌آباد و سومار انجام (ماموریت) وظیفه می‌نمود. در اردیبهشت سال 65 صاحب دو فرزند دوقلو به نام‌های میلاد و مولود که خود، این نام‌ها را تعیین کرده بود گذاشت و بچه‌ها هنوز به 9 ماهگی نرسیده بودند که در تاریخ 15 دی ماه 65 به علت مداوای مجروحیت و شیمیایی‌شدن خود به شیراز آمد و هنوز کاملا بهتر نشده بود که دوباره به منطقه برگشت و در تاریخ 24/10/65 و در منطقه سومار در عملیات کربلای 6 با رمز یا زهرا (س) ساعت 8 صبح مصادف با 13 جمادی الثانی شهادت حضرت زهرا (س) با اصابت ترکش توپ 106 از ناحیه پهلو مجروح و به شهادت رسید و در 2 بهمن سال 65 در دارالرحمه شیراز دفن گردید. شمشیر شهید محمدی وصيت‌نامه شهيد عليرضا محمدي بسم الله الرحمن الرحيم، ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا کانهم بنيان مرصوص به‌راستي که خداوند کساني را که در راه او جنگ مي‌کنند به‌طور منظم و دسته‌جمعي و مثل سدي پولادين هستند دوست مي‌دارد. با درود به امام امت و امت امام و با سلام به همگي شهداي اسلام در سرتاسر تاريخ از هابيل تا کربلاي حسين(ع) و از کربلاي حسين(ع) تا کربلاي ايران خصوصا شهداي جنگ تحميلي. و با سلام به پدر و مادر عزيزم و گراميم که مرا در سال‌هاي عمرم تربيت کردند و مرا با رنج و مشقت بزرگ کردند که اميدوارم مرا حلال کرده باشند. آن‌طور که بايد نتوانستم آن‌ها را از خودم راضي نگه‌دارم و با سلام به همسر مهربانم که با صبر و استقامت در برابر ناملايمات به من هم آموزش صبر مي‌داد و سلام به برادران عزيزم حميد و مجيد که با رشد فکري که به‌دست آورده‌اند الحمدلله در راه راست مشغول فعاليت في سبيله هستند. فرزندانم ميلاد و مولود را از دوردست مي‌بوسم خواهر کوچکم را هم از دور مي‌بوسم و اميدوارم زينب‌وار راه شهدا را ادامه دهد. الان که من درجبهه‌هاي نبرد با دشمنان بعثي هستم احساس مي‌کنم که آن صحبت تاريخي امام درذهن من به يقين رسيده است آ‌ن‌جاکه مي‌گويند: «جنگ، جنگ است و عزت و شرف ما نيز در گرو همين جنگ است» بازماندگان را به استقامت و صبر در برابر مصائب و از دست دادنها دعوت مي‌کنم. يا ايها الذين امنوا استعينوا بالصبر و الصلوه ان الله مع الصابرين و الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون خدايا تو شاهد باش که در طول زندگي از هنگامي که خودم را شناختم سعي کردم صادقانه عمل کنم و با ديگران تا آن‌جا که مي‌توانستم ريا و نفاق را که از خصائص شيطاني است ازخود دور کنم. جناب آقای گلفام نقل فرموده‌اند: در اولین سال ورود به دانشکده، من و شهید علیرضا محمدی در یک آسایشگاه و کنار هم بودیم به عبارتی می‌گفتند هم کمد بودیم، در کمترین زمان‌هایی که گیرمان می‌آمد می‌نشستیم و با هم گپ دوستانه می‌زدیم، د رمحیطی قرار گرفته بودیم که جوانان بی نام و نشان برای حفظ نظام اسلامی در شروع جنگ تحمیلی آمده بودند تا آمادگی لازم را برای دفاع مقدس کسب کنند. شهید علیرضا محمدی ویژگی‌های عاطفی خاصی داشت. دانشجویان دانشکده به ترتیب ازدواج می‌کردند و خودشان را از جمع مجردین خارج می‌کردند . یکی از این دوستانی که زود ازدواج کرد حمید بود و سال سوم دانشکده هم خداوند یک فرزند به وی عطا کرد. علیرضا می‌گفت این دوستان خیلی کار خوبی کردند و به حمید می‌گفت شما از همه جلو افتادید و ما جز آخرین‌ها هستیم این زمان گذشت تا آقای محمدی به مناطق عملیاتی عزیمت و پس از ازدواج خداوند به علیرضا یک دو قلو یکی نعمت و دیگری رحمت عطا کرده بود علیرضا آنقدر از این لطف خدای بزرگ خوشحال و هیجانی شده بود که با فاصله چند صد کیلومتری حضور در جبهه که با هم داشتیم پیغام داده بود؛ به حمید بگویید من از ایشان جلو زدم! ما با توجه به روحیه‌ای که از شهید علیرضا محمدی داشتیم بسیار خوشحال شدیم و به حمید که در نزدیکی ما بود می‌گفتیم شما دیگر بزرگ متآهل‌ها نیستی! چون علیرضا از شما جلو زده! و حمید می‌خندید ولی باورمان نشد که علیرضا خیلی زود به پیروی از ارباب خودش حضرت اباعبدالله الحسین با زیباترین حالت همراه غافله شهدا شده و گوی سبقت را از همه ماها گرفت و به دیدار معبود شتافت، او به واقع پیش قراول در محضر خدا شد و ما جا مانده واقعی شدیم. جناب آقاي فلاح‌دوست نوشته‌اند: شهید علیرضا محمدی، در تاریخ 65/10/24 در تپة 402 منطقه سومار در عملیات کربلای 6 به شهادت رسیده‌اند. از ایشان دو فرزند پسر و دختر با نام‌های مولود و میلاد به یادگار مانده است که متولد 1365 می‌باشند منبع: وبسایت وحدت 60
  16. شهید عباس جعفر نیا صومعه سرایی در دوازدهم مرداد ماه 1345 در شهر چالوس در خانواده ای مذهبی متولد شدند و دوران کودکی و نوجوانی و جوانی را در آغوش پر مهر خانواده ای مذهبی سپری کردند. پس از اخذ دیپلم در سال 1362 به عنوان دانشجوی دانشکده افسری وارد دانشکده افسری تهران شدند و دوران دانشجویی را به مدت 4 سال در تهران سپری کردند و دوره های متفاوتی را طی کردند. پس از اتمام دوران آموزش در دانشکده افسری ،جهت خدمت در مناطق جنگی اعزام و در لشکر 16 زرهی قزوین مشغول انجام وظیفه شدند . بهار عمر پر برکت اما کوتاه ایشان در چهارم مرداد ماه 1367 در منطقه بدری عراق به خزان نشست و توسط گلوله مستقیم دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و به لقاءالله پیوستند.
  17. شهید فردین اسدخواه درتاریخ دوم اردیبهشت ماه سال 1343 در شهر رودسر از توابع استان گیلان دیده به جهان گشود . پس از سپری نمودن تحصیلات اولیه در زادگاهش و اخذ مدرک دیپلم در رشته علوم تجربی از طریق شرکت در کنکور ورودی دانشکده افسری در تاریخ 14/09/1362 به استخدام ارتش در آمد . پس از سپری نمودن دوره سه ساله دانشکده در تاریخ 15/01/1366 به درجه ستواندومی نائل و پس از طی موفقیت آمیز دوره 908 مقدماتی رسته مهندسی در مرکز آموزش مهندسی شهر بروجرد در تاریخ 16/05/1367 به لشکر 30 پیاده گرگان اختصاص یافته و بعنوان عامل پرداخت در گردان 430 مهندسی انتصاب یافت ایشان سپس در مشاغلی همچون فرمانده دسته 1 گروهان 1 و افسر اجرائیات گروهان 1 گردان 430 مهندسی لشکر 30 گرگان به خدمت ادامه داد. وی از همان ابتدای ورود به یگان خدمتی از 07/06/1367 به منطقه اعزام گردید و تا زمان شهادت در مناطق عملیاتی حضوری فعال داشت . دوره خنثی سازی بمب را با موفقیت سپری و از سوی یگان آموزش دهنده بعلت کسب رتبه ممتاز و معدل 30/19 مورد قدردانی قرار گرفت . از کودکی فردی ساخته و مستقل بود بطوریکه بعلت فوت پدر سرپرستی مادر و برادرانش را بعهده گرفته بود بطوریکه چه در محل تولدش شهرستان رودسر و چه پس از استخدام در سه راه آذری منزلی را تهیه نموده و آنان را تحت حمایت خود قرار داد . خانم سکینه حکیمی مادر شهید در مورد شهید می گویدخاطره همیشه خاطره است. انقلاب، جنگ، اینها خاطره است. ما مادران خاطرۀ زیادی داریم و اگر بگویم از پسرم استخوانم می سوزد ولی در روز آخر او دلهرۀ عجیبی داشت. همیشه دور و بر خانه می گشت. آرام و قرار نداشت. دل من یک لحظه ریخت روی هم. این لحظه را هرگز فراموش نمی کنم. خیلی طول نکشید که خبر شهادت را آوردند و من همیشه یاد آن روز را در ذهنم داشتم و فراموش نمی کنم. سرنوشت همین است. وی مدت 26 ماه در مناطق عملیاتی جنوب و غرب حضور داشت تا اینکه در تاریخ 69/12/12در منطقه عملیاتی اشنویه براثر اصابت گلوله دشمن بعثی به هلیکوپتر حامل وی به فیض شهادت نائل آمد
  18. شهید محمد جواد کیانی در دوم مرداد ماه 1343 در شهر مقدس مشهد در خانواده ای مذهبی متولد شدند و دوران کودکی و نوجوانی و جوانی را در آغوش پر مهر خانواده ای مذهبی سپری کردند. دوران تحصیل ایشان نیز در مدارس سعدی ،توحید ومیرزا کوچک خان و دبیرستان طالقانی سپری شد. در دوران تحصیل و پس از آن از اعضای فعال بسیج مسجد و محله بودند و در زمان انقلاب نیز فعالیتهای بسیاری داشتند. پس از اخذ دیپلم در سال 1362 به عنوان دانشجوی دانشکده افسری وارد دانشکده افسری تهران شدند و دوران دانشجویی را به مدت 4 سال در تهران سپری کردند و دوره های متفاوتی را طی کردند. در سال 64 که دوران دانشجویی را طی میکردند تشکیل خانواده دادند. پس از اتمام دوران آموزش در دانشکده افسری ،جهت خدمت در مناطق جنگی ازجمله اهواز و سومار و جزایر مجنون اعزام شدند.سپس در تیپ 55 هوابرد مشغول انجام وظیفه شدند که دوره های مختلفی از جمله چتر بازی را در آنجا سپری کردند و موفق شدند رتبه اول این دوره را به خود اختصاص دهند. در بیست و هفتم آذر ماه سال 1368 اولین فرزند ایشان در شهر مشهد متولد شد که به دلیل علاقه خاصی مه ایشان به ائمه اطهار و بخصوص به حضرت علی (ع) داشتند نامش را علی گذاشتند.پس از 4 ماه از تولد علی در فروردین سال 69 به تخت جمشید شیراز رفتند و به مدت 9 ماه در آنجا اقامت داشتند و لی به دلیل اینکه تیپ ایشان در منطقه حضور داشت خانواده به مشهد مراجعه و هود ایشان جهت خدمت به منطقه رفتند. در بیست و سوم اردیبهشت ماه 1370 دومین فرزند ایشان که نامش را بهاره گذاشتند متولد شد و پس از شش ماه که از تولد بهاره میگذشت مجدد به شیراز رفتند و در آنجا سکونت داشتند تا اینکه پس از 7 سال خدمت در تیپ 55 هوابرد شیراز به در خواست یکی ار همکاران ایشان که در تیپ 1 لشکر 77 خراسان خدمت میکردند از ایشان تقاضا کرده بودند که جایشان را با هم عوض کنند که پس از دوند گیهای بسیار همکارشان با انتقال ایشان به تیپ 1 لشکر 77 موافقت شد و ایشان به مشهد بازگشتند.البته بازهم تیپ ایشان در منطقه عملیاتی هورالهویزه بود و ایشان جهت خدمت به آنجا رفتند. بهار عمر پر برکت اما کوتاه ایشان در بیست و سوم اسفند ماه 1375 هنگامی که از ماموریت باز می گشت به خزان تبدیل شد و در سانحه هوایی هواپیمای سی 130 ارتش جمهوری اسلامی ایران که در کوههای بینالود اتفاق افتاد به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و به لقاءالله پیوستند.
  19. شهید ستوانیکم پیاده عبدالحسین عرفانی جهرمی در سال 1339 در شهرستان جهرم متولد شد . پس از طی تحصیلات اولیه و اخذ مدرک دیپلم ، زمانی که آتش جنگ در جبهه های حق علیه باطل شعله ور بود به ندای رهبر کبیر انقلاب امام خمینی لبیک گفت و در تاریخ 1362/07/05 پس از قبول شدن در کنکور ورودی دانشکده افسری به استخدام نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در آمد ، پس از سپری کردن دوره دانشکده افسری و اخذ مدرک کارشناسی علوم در تاریخ 1365/09/05 به درجه ستواندومی نائل آمد و سپس برای گذراندن دوره مقدماتی رسته پیاده به مرکز آموزش پیاده شیراز اعزام و پس از سپری کردن این دوره در تاریخ 1366/08/20 به لشکر 28 پیاده کردستان منتقل شد .پس از سپری کردن دوره دانشکده افسری و اخذ مدرک کارشناسی علوم در تاریخ 1365/09/05 به درجه ستواندومی نائل آمد و سپس برای گذراندن دوره مقدماتی رسته پیاده به مرکز آموزش پیاده شیراز اعزام و پس از سپری کردن این دوره در تاریخ 1366/08/20 به لشکر 28 پیاده کردستان منتقل شد .وی مسئولیتهای فرمانده دسته ادوات و معاون گروهان در گردان 127 را به عهده داشت و در مدت خدمت خود هیچ وقت صلاح خود را به مصالح مملکت و نظام ترجیح نداد و در راه تحقق اهداف جمهوری اسلامی ایران لحظه ای کوتاهی ننمود .شهید عبدالحسین عرفانی جهرمی در مورخه 1367/01/23 در عملیات آفندی بیت المقدس 5 در ارتفاعات قلیجان مریوان در اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی به ناحیه شکم و سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد . فرازی از وصیت نامه شهید به نام خدایی كه در هم كوبنده ی ظالمان و ستمگران است به نام اوییی كه مالك هستی است جان می دهد و جان می ستاند با سلام منجی عالم بشریت و نائب بر حق ایشان.امروز ظلم بر جهان سایه گسترده است.ای مظلومان به پا خیزید و پایه های كاخ ظالمان را فروریزید.من این وصیت نامه را با شتاب نوشتم برای پدر‏، مادر، برادر و خواهرم آرزوی موفقیت می كنم امیدوارم خداوند ما را از یاد نبرد و هیچ وقت خدا را از یاد نبرید.
  20. شهید محمد رادمرد در سال 1342 در شهرستان اصفهان در خانواده ای متدین دیده به جهان گشود . پس از سپری نمودن تحصیلات اولیه و اخذ مدرک دیپلم از طریق شرکت در کنکور ورودی دانشکده افسری در تاریخ 1362/07/01 به استخدام ارتش در آمد . پس از طی دوره سه ساله دانشکده افسری در تاریخ 1365/07/01 در رسته توپخانه به درجه ستواندومی نائل گردید . پس از طی دوره مقدماتی رسته توپخانه در مرکز آموزش توپخانه اصفهان به گروه11 توپخانه اختصاص یافته و مشغول انجام وظیفه گردید . در تاریخ1368/6/13 در منطقه مریوان هنگام جنگ با ضد انقلاب بر اثر اصابت گلوله مستقیم به فیض شهادت نائل آمد . پیکر مطهرش در مزار شهدای زادگاهش آرام گرفت . لازم به ذکر است شهید متاهل بوده و از وی یک فرزند دختر بجای مانده است .
  21. شهید محسن رادژیان در چهارم تیرماه 1342 در تهران در خانوادهای مذهبی و خیر به دنیا آمدپدرش نظامی بود و به همین علت با آگاهی کامل لباس مقدس سربازی را انتخاب نمود. وی از اوان كودكی بسیار آرام و سربه زیر بود و در جلسات مذهبی شركت فراوان داشت. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس اسلامی، غفور و رهنما به پایان رسانید و در طول تحصیلات جزء شاگردان ممتاز به شمار میرفت و پس از اخذ دیپلم ریاضی فیزیک از دبیرستان زهرا شروع به فراگرفتن دروس جامع المقدمات و ادبیات عرب در یكی از مراكزاسلامی نمود و در فكر داشت تمام نیروی خود را به مفهوم واقعی وقف مستضعفین جامعه نماید وی از ایدئولوژی اسلامی واقعی برخوردار بود و در هر موردی در اولین مرحله جزء بهترین افراد محسوب میشد.شهید رادژیان بعد از اتمام دوران تحصیلات در تاریخ 05/07/1362 به استخدام ارتش جمهوری اسلامی ایران درآمد و وارد دانشكده افسری گردید . وی همواره یكی از دانشجویان با روحیه بود كه بعلت جدیت و تلاش فراوان در امور ورزش و مسابقات ارتش چندبار مورد تشویق قرار گرفت وی میگفت: راهی را كه در پیش گرفتهام خود انتخاب كردهام و دوست ندارم كه در رختخواب بمیرم و چه بهتر كه در راه هدفی که آن را مقدس میدانم شهید شوم.وی با اخلاق پسندیده ای که داشت در دل تمام همكاران و همقطارانش جای داشت و علیرغم اینکه در دانشگاه سراسری واحد اوین نیز در رشته زیست شناسی قبول شده بود از ادامه آن خودداری نموده و به خدمت در دانشگاه افسری ادامه داد. وی بسیار کم حرف بود و كم صحبت میكرد ولی از هر كلمه حرفش موضوعاتی مهم روشن میشد و حرفهایش واقعاً پربار بود. اخلاص و پاكی او به صورت باشكوهی در كارهایش میدرخشید، بیاعتنایی به ظواهر مادی، خوش مشربی و زبان شیرینش از وی مصاحبی مغتنم برای دوستان و آشنایان ساخته بود مهربانی و عطوفت او باعث جذب و جلب تمامی دوستانش میگشت. شهید رادژیان با روحیه پهلوان منشی كه داشت قدم به سال دوم دانشكده گذاشت و در همین سال بود كه به همراه دیگر دانشجویان دانشكده افسری برای انجام مأموریت و اجرای برنامه مین گذاری و مین برداری به مناطق عملیاتی جنوب اعزام و در ساعت 7/30 مورخه 63/5/1 به هنگام آموزش مین در اردوگاه آموزشی سد دز بدلیل برخورد پای وی با مین جهنده به فیض عظمای شهادت نائل آمد
  22. شهید حسین الیاسی در سال 1340درخانواده ای متدین و زحمتکش در تهران دیده به جهان گشود.ایشان از دوران نوجوانی به دلیل علاقه به ورزش در رشته پرورش اندام مشغول شد.پس از طی دوره دانشکده افسری و دوره مقدماتی رسته های پیاده به لشکر ۲۳ نیروهای ویژه هوابرد رفت وسرانجام این فرمانده دلاور ارتش اسلام پس از دو سال و اندی فرماندهی در رده گروهان پیاده درتاریخ 67/1/21 عملیات بیت المقدس ۵ در منطقه پنجوین به شهادت رسید. جناب آقای گلفام میگوید: یکی از روزهای تابستان 1365 در بکی از مناطق عملیاتی با خودرو جهت انجام مأموریتی عازم خط مقدم شدم. میدانستم که فرمانده آنجا یکی از مخلصترین، ورزیده ترین و افتاده ترین دوستانم است. در جاده درب و داغون اونجا دیدم یک نفر با وضعیتی کاملا مرتب، با سرقدمهای تند و مستحکم به سمت خط مقدم روان است کنارش ایستادم تا او را سوار کنم و با خودم ببرم، ناگهان دیدم اینکه حسینه! بله اون کسی نبود جز حسین الیاسی، فرمانده منطقه ای که دارم میرم اونجا .خیلی خوشحال شدم که در اون لحظه اونو دیدم پس از سلام و علیک کوتاه بدون تعارف بهش گفتم: حسین بپر بالا با هم بریم به خط شما، ولی حسین با احترام خاص به من گفت شما برو من خودم پیاده میام، من بهش گفتم حسین ماشین که جا داره چرا تعارف میکنی، حسین گفت: من همیشه این راه را پیاده میام و برمیگردم الان هم میخوام همین کارو بکنم، من مجددا اصرار کردم ولی اون گفت این کار چند حسن داره یکی اینکه من فرمانده هستم و هیچ خودروی نداریم و همه بروبچه ها برای کارهای معمول پیاده میرن و برمیگردن وقتی ببینن فرماندهاشون هم مثل خودشونه هیچ گله ای ندارن ضمن اینکه تو این رفت و آمدها من منطقه را بهتر شناسایی میکنم و از نظر جسمانی هم خودم را حفظ می کنم. به هرحال با کمی شرمندگی از خودم که سواره بودم به راهم ادامه دادم و تا رسیدن به خط به ثابت قدمی حسین افتخار میکردم چون اون از دوستهای خوب من بود . حسین 2 سال بعد در اون منطقه با اقتدار به شهادت رسید.
  23. شهيد سرلشگر محمد فراشاهي در روز 28 مهرماه 1316در منطقه فراشاه يزد قدم به عرصه وجود نهاد. دوره ابتدائي را در شهر قم و در سال 1328 و دوره متوسطه را نيز در همان شهر و در سال 1335 به اتمام رساند. ايشان پس از طي موفقيت آميز دوره دانشكده افسري به عنوان استاد نقشه خواني به تربيت دانشجويان دانشگاه افسري همت گمارد. بعد از اين دوره در تاريخ 1358 از مركز آموزش 01 نيروي زميني ارتش در تهران به تيپ 2 لشگر 28 پياده كردستان منتقل و به سمت فرماندهي گردان 107 پياده اختصاص داده شد. در اين مدت، به خاطر خلاقيت ها و شايستگي هايي كه از خود نشان داد بارها مورد تشويق و تقدير فرماندهان وقت قرار گرفت. در مورد خصوصيات و شخصيت اين دلاور جبهه هاي حق عليه باطل مي توان گفت كه آزادي و آزادگي اين شهيد والامقام به حدي بود كه در زمان حكومت نظامي تهران، در قبل از انقلاب، متوجه حساسيت موج انقلاب گشته و با وجود دستورات ارشد خود در آن زمان از رفتن به محل ماموريت خويش جهت اداره امور حكومت نظامي منطقه ايي كه به ايشان محول شده بود امتناع ورزيد و به سربازان تحت امر خود نيز دستورات اكيد صادر كرده بود كه خشاب هاي خود را خالي نگه دارند. وي هميشه به اين نكته معترف بود كه لباس نظامي لباس شهادت او است. در سالهاي دفاع مقدس همواره تاكيد مي كرد كه در اين لحظه حساس تاريخ كشور (جنگ تحميلي) نبايد امام (ره) را تنها بگذارم و من و امثال من بايد شهيد شويم تا ريشه هاي انقلاب نو پايمان استوار گردد و نبايد اجازه دهيم كه حتي يك وجب از خاك كشورمان اشغال گردد. بنا بر گواهي همرزمانش، شهيد فراشاهي مظهر پاكي، شرافت، شجاعت و صداقت بود و هميشه تاكيد داشت حقوقي كه از دولت مي گيرد متعلق به بيت المال است و در ازاي آن بايد به مردم خدمت كند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي داوطلبانه به منطقه كردستان رفت و جزو اولين افسراني بود كه فرمان امام را اجابت نمود و تا پاي جان دربرابر دشمنان قسم خورده نظام اسلامي ايستاد و سرانجام در روز 31 مرداد سال 1358 در درگيري كه بين حزب منحله دمكرات و نيروهاي جان بركف ارتش جمهوري اسلامي ايران در پادگان سقز ايجاد شد، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در نهايت خلوص نيت و ايمان و در حالي كه روزه دار بود در ماه مبارك رمضان با تقديم جان خود به ملت هميشه قهرمان ايران اسلامي به فيض عظيم شهادت نايل شد