Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'نوهد'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 2 results

  1. حسن سال 1315 در امامزاده یحیى، نزدیک نازی آباد، به دنیا آمد. چون تولدش چند روز قبل از شهادت امام حسن (ع) بود، مادرش اسمش را گذاشت حسن. سال 1335 بعد از گرفتن دیپلم تصمیم گرفت برود دانشگاه افسرى، اما احتیاج به کسی داشت که ضمانتش را بکند. مادرش گفت می‌رویم نزد عمویم. سرهنگ زنده نام احترام زیادی برای آبشناسان‌ها قائل بود. هر چند هیچ وقت به زبان نمی‌آورد، اما حسن را خیلی دوست داشت. سرهنگ، حسن را نصیحت کرد و گفت حرفی ندارد ضامنش بشود، اما اگر توی ارتش می‌رود باید خودش را فراموش نکند و آدمها و محیط اطرافش تحت تأثیر قرارش ندهد. حسن در سال 1339 با درجه ستوان دومى فارغ التحصیل شد و دوره مقدماتى را در سال 1340 به پایان رساند. پس از فارغ‌التحصیلی، از همان ابتدا در شهرستانهای دور افتاده به خدمت مشغول گشت و برغم همه مشکلات و نابسامانیها، باهمت و جدیت کار می‌کرد. اولین دوره رنجر را که در ایران تشکیل شد، طى کرد و در سال 1356 دوره هاى عالى ستاد فرماندهى را را هم با موفقیت پشت سر گذاشت. بعد از خوزستان در سال پنجاه به استان فارس منتقل شد و حدود ده سال شیراز بود. در این مدت دوره تکمیلی چتربازی و تکاور کوهستان را در داخل کشور و اسکاتلند گذراند و به زبان انگلیسی مسلط شد. ورزیدگی و آمادگی بالای روحی و جسمی او همواره زبانزد بود. او در تمامی لحظات عمرش از اوان جوانی به ورزش و تحرک پایبند بود و در طول خدمت در درجات پایینتر همواره در سمت افسر ورزش یگان انجام وظیفه می‌نمود. شهید آبشناسان، در ورزشهای دوومیدانی، والیبال، بسکتبال، پینگ پنگ، شنا، سوارکاری و جودو صاحب مهارتهای بالایی بود. حسن تا قبل از شروع جنگ درکردستان بود. او در اوایل جنگ تحمیلی، مسوولیت یکی از تیپهای لشکر ‌٢١ حمزه را به عهده داشت، لیکن با تشکیل ستاد جنگهای نامنظم به آن ستاد پیوست و با تعدادی معدود از بسیجیان داوطلب، عملیات چریکی خودرا در منطقه دشت عباس شروع کرد و در مدت کوتاهی، تلفات سنگینی به نیروهای عراقی وارد نمود. در عملیات گشتی و شناسایی، این فرمانده رشید ‌اولین اسرای عراقی را به اسارت درآورد. در اوایل جنگ یک بار مجروح شد،اما به اشتباه خبر شهادت او در منطقه پیچید.مردم دشت عباس، که یاران او در نبرد بودند، با شنیدن خبر شهادت وی به او لقب "شهید صحرا" دادند؛ ولی وقتی او پس از مداوای سطحی به منطقه برگشت و اهالی دشت عباس او را زنده دیدند، لقب "شیر صحرا" برای او باقی ماند. این لقب برای او چنان با مسما بود که رادیوهای دشمن هم با همین عنوان از او نام می بردند. حسن موتورسیکلت سوارهای حرفه‌ای را از کوچه و خیابانهای نازی آباد جمع کرد و به آنها آموزشهای خاصی داد و همه را با عنوان گروه ویژه اسب آهنی به جبهه فرستاد. آن موقع که عراق خیلی شهرها را موشک باران می‌کرد، حسن نامه‌ای به صدام نوشت: «اگر جناب صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می‌داند و نظریه‌پرداز جنگی است، پس به راحتی می‌تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات کند و با هر شیوه‌ای که می‌پسندد، بجنگد؛ نه این‌که با بمب افکنهای اهدایی شوروی محله‌های مسکونی و بی‌دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد.» در جواب نامه حسن، صدام، ژنرال قادر عبدالحمید را با گروه ویژه‌اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحمید به حسن یک جنگ تخصصی را نشان بدهد. سالها قبل در اسکاتلند، حسن، عبدالحمید و گروهش را در مسابقه کوهنوردی ارتشهای منتخب جهان دیده بود. آن‌جا گروه او اول شد و عراقیها هفتم شدند. حالا در میدان جنگ حقیقى، حسن دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانى، لشکرش را شکست داد و خودش را اسیر کرد. یکی از همرزمانش، داستانی از شجاعت سرهنگ را برای دیگران این گونه بازگو می کرد: باور نمی‌کنید اگر بگویم چهل کیلومتر پیشروی کردیم. مطمئن هستم که باور نمی‌کنید. خود ما هم باور نمی‌کردیم، اما سرهنگ بی‌توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آن‌جا جلو رفته بود. طی یک کمین در محور دشت عباس، دو خودروی عراقی را منهدم کردیم و حدود پانزده نفر از آنها را اسیر گرفتیم و برگشتیم عقب. در تمام طول راه، سرهنگ با نقشه راه را کنترل می‌کرد که گم نشویم. وقتی برگشتیم و سرهنگ گزارش کار را ارائه کرد، دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود. این کار با هیچ قاعده‌ای جور در نمی‌آمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رسانده بود؛ بدون دادن حتی یک نفر تلفات. یکی از افسران جلو آمد و با حالتی ناباورانه که عمق حیرت و بهت او را آشکار می‌کرد، پرسید: «جناب سرهنگ، من اصلا متوجه نمی‌شوم. آخر چطور می‌شود که شما چهل کیلومتر وارد خاک دشمن بشوید، بکشید و بگیرید، بدون حتی یک کشته؟» او دستی به ته‌ ریش چند روزة صورتش کشید و لبانش را به خنده باز کرد. صدای مردانه و پر هیبتش در گوشمان پیچید: «من یک افسر نیروی مخصوص هستم. انجام عملیات نفوذی و ضربه‌زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات، جزء وظایف من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام نداده‌ام.» سرهنگ بعد از آن عملیات، تصمیم گرفت چند عملیات دیگر از این دست انجام دهد، اما به دلیل فقدان نیرو، حتی همان حداقل نیرو، میسر نشد؛ یعنی دیگر هیچ افسر و درجه‌داری حاضر نبود با سرهنگ همراه شود. گروهبان میرزایی، از همرزمانش، در توصیف او می گوید: "توان جسمى فوق‌العاده‌اى داشت. او حدود 45 تا بارفیکس مى‌رفت و هر روز تو جبهه ورزش مى‌کرد. تنها فرمانده‌اى بود که چادرش جلوتر از همه نیروها و نزدیکتر به عراقیها بود. تا به حال رنجرى با قدرت و شجاعت او، حتى در فیلمها هم ندیده‌ام." سرهنگ آدم غریبی بود. آرام، کم حرف و همواره در حال تفکر یا مطالعه. مردی کوشا وجدی، با اعتماد به نفس بسیار، شجاع، پرتوان و محکم و پابرجا و افسری عالم و فرماندهی مبتکر بود، کم صحبت می کرد، کم می خورد، کم می خوابید، اما بسیار خوب فکر می کرد و بسیار خوب عمل می کرد، برغم جدیت و قاطعیت، ازخلق و خوی بسیار رئوف و مهربان برخوردار بود، افراد کم کار و ضعیف از او ناراضی بودند و افراد زحمتکش و پر کار او را به عنوان سمبل و الگوی خود پذیرفته بودند، او هیچ‌گاه بیکار نمی‌ماند و هنگامی که در منطقه عملیات بود و یا در مدت کوتاه استراحت، به مطالعه و تفکر مشغول بود. سرتییپ دادبین می گفت: "من آن موقع سروان بودم و او سرهنگ. براى رسیدن به آمادگى فیزیکى هر روز تمرین مى‌کردیم. باورش براى هر چریک زبده‌اى سخت است. مطمئنم که او نیروى فوق‌انسانى داشت که به اعتقادش برمى‌گشت. حداکثر پیاده‌روى یک نظامى چریک در کوهستان از 6ـ5 ساعت تجاوز نمى‌کند، اما آبشناسان حدود 8 ساعت پیاده‌روى مى‌کرد و بعد که همه گروه، خسته به مقر برمى‌گشتند و همان‌طور با پوتین مى‌خوابیدند، او وضو مى‌گرفت، اصلاح مى‌کرد و ادکلن تی رز به خودش مى‌زد و نماز مى‌خواند." او بر سر یک سفره با سربازان و دیگر کارکنان غذا می‌خورد و تاکید داشت بعد از نماز جماعت همه افراد در نمازخانه و سر یک سفره و از یک غذا میل کنند. شهید آبشناسان فرمانده لشکری است که در خط مقدم نبرد به شهادت رسید و این نشانگر جسارت و روحیات تکاوری ایشان بوده است. هیچ گاه از منطقه عملیاتی دور نبود. درست مثل یک نیروی پیاده تک تیر انداز در میدان حاضر بود. همیشه در کنار سربازان بود و از نزدیک یگان خود را هدایت می کرد و در کنار نیروها بر عملیات نظارت می کرد. در فرماندهی جدی و قاطع بود و هیچ فرقی بین پرسنل درجه بالا و درجه پایین نمی گذاشت. اصرار فراوانی برای فرستادن افسران و درجه داران به خط مقدم داشت و مخالف حضور آن ها در پشت جبهه بود و می گفت: تا زمانی که افسر مسئول شخصاً در میدان نبرد نباشد، چگونه می توانیم از سرباز انتظار داشته باشیم در زیر آتش و گلوله مقاومت کند و خوب بجنگد؟ او اعتقاد داشت که بی عدالتی یگان را از بین خواهد برد و اصلاً تبعیض را دوست نداشت و روی مسائل اخلاقی بسیار حساس بود. در عین داشتن آن همه جسارت و جرات و قاطعیت،قلبی رئوف و مهربان و عاشق داشت. به حرفه خود به شدت علاقه داشت و معتقد بود که در جنگهای چریکی نسبت به عملیات منظم، اگر حساب شده و دقیق عمل شود، با امکانات کمتر و تلفات و ضایعات ناچیز می‌توان تلفات و ضایعات زیادی به دشمن وارد ساخت و دشمن را از درون و برون متلاشی نمود. شهید حسن آبشناسان در در تاریخ 8/7/1364، در حالی که فرماندهی لشکر ۲۶ نوهد (نیروی ویژه هوابرد)، فرماندهی قرارگاه حمزه و لشکر 23 نیروهای مخصوص را بر عهده داشت، همزمان با عملیات قادر، که خود طراحی آن را به عهده داشت، در منطقه سرسول بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید. وقتی خبر شهادتش منتشر شد چهار روز بعد از عاشورا بود. این خبر از رادیو عراق با شادی و مارش پیروزی پخش شد. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
  2. خاطرات سرلشکر غلامرضا خلیلی که شاید بهتر باشد ایشان را شهید خطاب کنیم. البته ظاهرا خاطرات ایشان دستخوش سا...ور های زیادی شده است که در صورت دسترسی به آنها حتما در اینجا قرار خواهم داد. *** به ایران كه برگشتم زمزمه دوره‌ای بسیار مهم و اساسی میان كل نیروهای نظامی پیچیده بود. شنیده می‌شد حتی برای معرفی به امتحان باید شرایط بسیار ویژه‌ای داشت. تازه شروع كردم به پرس‌وجو در مورد كم و كیف دوره كه فهمیدم اسمم را برای امتحان قبلاً‌ رد كرد‌ه‌اند. ناخواسته میان نیروها معروف شده بودم. حتی مسئولین هم روی من انگشت می‌گذاشتند. البته بی علت نبود. زحمت زیادی كشیدم. مداوماً به ورزش می‌پرداختم و مرتب دانسته‌های دوره‌های پیشین را مرور می‌كردم این بود كه همواره آماده بودم. كم‌كم فهمیدم دوره واقعاً همان‌طوری كه می‌گفتند ممتاز است. قرار بود از میان كل نیروهای مسلح 33 نفر را انتخاب كنند و برای یك دوره تروریستی و ضدتروریستی به اسرائیل بفرستند. این تقریباً عالی‌ترین دوره‌ای بود كه در آن زمان در كل دنیا در این زمینه برگزار می‌شد. چون اسرائیلی‌ها به خصوص پس از ماجرای فرودگاه «انتبه» برتریشان را در این مورد ثابت كرده بودند. در ماجرای «انتبه» رزمندگان فلسطینی یك هواپیمای اسرائیلی را می‌ربایند و در «موگادیشو» پایتخت «اوگاندا» به زمین می‌نشانند و افراد آن را گروگان می‌گیرند. نیروهای «موساد» از فضای چهار كشور مختلف عبور می‌كنند، وارد فرودگاه می‌شوند. فلسطینیان را می‌كشند و همه گروگاهان را سالم آزاد می‌كنند. گستردگی عملیات و میزان تلفات كم اسرائیلی‌ها (فقط یك كشته) باعث شد عملیات انتبه در آن زمان خیلی سروصدا كند. آن طور كه شنیده بودیم رئیس عملیات «انتبه» (میچ ساكا) یكی از اساتید دوره خواهد بود. این بود كه اشتیاق برای شركت در این دوره بسیار زیاد بود. برای من هم شركت در دوره و یادگیری فنون پیشرفته اهمیت فراوانی داشت. حتی اگر آموزش دهنده آن بدترین دشمنان اسلام باشد. این را هم باید بگویم عملیات نظامی با عملیات سیاسی تفاوت دارد. مثلاً در عملیات سیاسی، هر كشور به دشمنان خود تروریست می‌گوید و خود را ضدتروریست می‌خواند. اما در عملیات نظامی به ارزش‌ها توجه نمی‌شود. یعنی هر كس كه یك عملیات - اعم از ربودن هواپیما، ترور.. - را با هر نیتی انجام دهد، تروریست است و هر كه با آن مقابله كند ضدتروریست. حال با هر مسلك و یا مرامی كه می‌خواهد باشد. این گروه‌ها در هر كشور اسم به خصوصی دارند. در آمریكا «دلتافورس»، آلمان (G.S.G.I) در انگلیس (S.A.S) و... در اسرائیل «موساد». كم‌كم به زمان امتحان نزدیك می‌شدیم. حدود 2000 نفر از زبده‌ترین افراد نظامی كشور برای امتحان معرفی شده بودند. از شهربانی، ژاندارمری، ساواك، حراست مهرآباد و... امتحان بسیار سخت و مشكلی بود. تنها مواد بدنی و ورزشی نبود. به هوش، حافظه و سرعت انتقال هم خیلی بها می‌دادند. بالاخره با هر مرارتی كه بود امتحان تمام شد و 33 نفر انتخاب شدند كه البته یكی از آن‌ها من بودم. از تیپ نوهد 17 نفر اما از جاهای دیگر بسیار كم پذیرفته شدند. مثلاً از ژاندارمری دو نفر، از شهربانی دو نفر و از جاه‌های دیگر هم همین تعداد. دوره ضد تروریستی سه ماه طول كشید. در آن‌جا من به عنوان یكی از شاگردان ممتاز شناخته شدم و جایزه ویژه‌ای هم گرفتم. از گذشته و كنار می‌شنیدیم كه می‌گفتند حالا این افراد نورچشمی‌های شاه هستند. واقعاً هم برایمان خیلی خرج كرده بودند. تا به آن روز دوره‌های متعددی دیده بودم. دوره مخابرات الكترونیك (تله تایپ و مرس)، دوره پیاده، دوره چتربازی، دوره نیروی مخصوص، دوره تكاور و رنجر، دوره غواصی، دوره ضد گریلا، دوره چریكی و ضد چریكی، خنثی‌سازی بمب (در كمیته ضد خرابكاری)، دوره نجات غریق و دوره تكواندو. اما این دوره من را تا مرحله استادی پیش برد. و در همین زمان اتفاق مهم زندگی‌ام رخ داد. آشنایی با شخصیت و نهضت امام خمینی (ره). قبلاً گفتم كه خانواده ما به طور سنتی مذهبی بودند. منتهی فقط در حیطه مسائل شرعی، یعنی روزه، نماز... اما به سیاست كاری نداشتیم. اما به واسطه همین زیرساخت مذهبی به مساجد و تكایا رفت و آمد داشتیم. در یكی از همین مساجد بود كه برای اولین بار حرفی از امام (ره) شنیدم و اعلامیه‌ای از ایشان دیدم. البته ویژگی‌های شخصیتی خودم هم كمك كرد تا به این سمت كشیده شوم. مثلا از همان اوایل حتی در ذهنم نمی‌توانستم پذیرای ظلم چه در حق خود و یا دیگران باشم. از خودم می‌پرسیدم كه آیا همیشه یك عده باید یك عده دستور دهند و یك عده همیشه اجرا كنند؟ اما این دقیقا چیز بود كه در ارتش اجرا می‌شد. برای همین سعی می‌كردم حداقل در حوزه شخصی خودم از شدت این روند بكاهم. مثلا رفتارم با افراد زیر دستم به گونه‌ای بود كه آن‌ها خیلی هم سریع جواب داد. و آن ها با محبتی ساده (كه در ارتش آن موقع چیز كمیابی بود) به طرفم كشیده می‌شدند و احساسی دوستی می‌كردند. و این بعدها در جذب آنها به نهضت نقش زیادی داشت. حتی در كارهای نظامی هم دوستی و محبت كار ساز بود. چون آنها هر دستوری را با طیب خاطر قبول می‌كردند البته من هم سعی می‌كردم از لحاظ نظامی برای زیر دستانم الگو باشم. دوره‌های خوبی دیده بودم و ظاهر یك نظامی را هم همیشه در حد نهایت رعایت می‌كردم. لباس، پوتین، مقررات رفت و آمد و ... خاطرم هست، سال 5 در پادگان حر "باغ شاه سابق " بودیم. مراسم سان و رژه بود. 3 هزار نفر در صبحگاه بودند. فرمانده وقت نیروی زمینی، "اویسی " معدوم بود. اعلام كردند كه یك نفر بیاید طریق صحیح پش فنگ پافنگ را نشان دهد. از 3 هزار نیرو صدا و از هیچ كس در نیامد. تا من اعلام آمادگی كردم و رفتم بالا. و اگر اغراق نباشد بی عیب و نقص آن كار را انجام دادم، طوری كه اویسی و یك سكه طلا به من جایزه داد. سعی می‌كردم به افراد كم درآمد‌تر كمك كنم. چون مسئول بودم و توانایی این كار را داشتم. همیشه حدود 300 -400 تومان را حقوقم را به بچه‌هایی كه می‌دانستم نیاز دارند، می‌بخشیدم. همین روحیه و منش باعت شد كه وقتی سخن حق و شیرین حضرت امام (ره) و نهضتش به گوشم رسید راحت در جانم نشست. خیلی زود جذب نهضت شدم و شروع به تهیه و پخش اعلامیه كردم. مانند تمام طول زندگی‌ام در این جا هم همسرم شانه به شانه و یا شاید جلوتر از من حركت می‌كرد. شب‌ها همراه هم اعلامیه‌ها را كه در طول روز تكثیر كرده بودیم در خانه تا می‌كردیم. او همواره خود به هیات‌ها و مجالس زنانه و من هم به قلب ارتش شاه می‌بردم. هر روز صبح چند تا از آنها را همراه خودم به داخل پادگان می‌بردم. و سعی می‌كردم در هر اتاقی یك دو تا بیندازم كم كم چند تا از بچه‌ها مثل شهید محمد نصر اللهی و محسن افشار هم با من همراه شدند. برای این كه محفوظ‌تر بمانند، در كارهای كم اهمیت‌تر شركتشان می‌دادم ولی به هر حال بچه‌های زحمت كش و خوبی بودند كه در آن شرایط و در قلب سلسله اعصاب حكومت شاه یعنی ارتش كارهای انقلابی می‌كردند. یك تكنیك ویژه هم برای رد گم كردن داشتم. هر روز صبح می‌رفتم به ضد اطلاعات تیپ و چند تا از اعلامیه‌ها را به آنها می‌دادم و می‌گفتم دیشب آنها را به خانه‌مان انداخته‌اند، آنها هم حسابی تشویقم می‌كردند و می‌گفتند: "اگر باز هم انداختند، بیاورید "این كار را می‌كردم كه اگر یك بار با اعلامیه‌ها گیر افتادم بگویم داشم آنها را به ضد اطلاعات می‌بردم تا آنها هم سابقه ذهنی داشته باشند. ظاهرا آن قدر نقشم را خوب بازی كرده بودم كه در روز پیروزی انقلاب وقتی بعضی‌ از آنها دستگیر شده بودند از انقلابی بودن من كلی اظهار تعجب می‌كردند. به طور مثال سروان تمه چی كه بعدها تیمسار شد و در نهایت بازنشسته به من گفت: "حسابی ما را گول زدی! همه آن اعلامیه‌ها خط و خطوط خودت بود. " دیگر كم كم فعالیت را گسترش داده بودیم یعنی خودم به قم می‌رفتم و اعلامیه‌های اصلی را از آنجا به تهران می‌آوردم. یك بار همراه افشار و دوستی به نام قاسم كه بچه یافت آباد بود و رابطه مان را در قم می‌شناخت، به قم رفتیم. صندوق عقب را با حدود 1000 تا اعلامیه پر كردیم. و به سمت تهران حركت كردیم. جلو عوارضی نیروهای شهربانی جلو همه‌ی ماشین‌ها را متوقف می‌كردند و سپس به بازرس كردن آنها می‌پرداختند. ما را هم كنار كشیدند. هیچ مدرك نظامی همراهم نبود با خودم گفتم: دیگر گیر افتادیم. بچه‌ها هم حسابی ترسیده بودند. افسری جلوی ماشین آمد. - بیاید پایین و در صندوق عقب باز كنید. رنگ بچه‌ها پریده بود. البته خودم هم خیلی بهتر از آن‌ها نبودم. اما با خودم مدام تكرار می‌كردم. این را از سر می‌گذارنیم... رو كردم به بچه‌ها و گفتم: حواستان باشد می‌خواهم بلوف بزنم ". حالت چهره‌ام را عوض كردم و خیلی مصمم و عبوس پایین آمدم. سعی می‌كردم رفتار و گفتارم كاملا نظام و خشن باشد. افسر گفت: در صندوق عقب را باز كن! آرام و مرموز نزدیكش شدم. گفتم: "ما همكار هستیم جناب سروان " سرم را آوردم كنار گوشش - كسی متوجه نشود. از كمیته ضد خرابكاری هستیم. حالا نوبت آنها بود كه رنگ عوض كنند. همین كه اسم ساواك آمد فورا سلام نظامی داد و گفت: "ببخشید قربان! بفرمایید. " - نه اشكالی ندارد. شما وظیفه‌تان را انجام می‌دهید. آرام و مطمئن سوار ماشین شدم و گاز را تا انتها فشردم از خطر جسته بودیم. چهارمین ماه از دوره‌های گروگان (ضد تروریستی) گذشته بود كه خبر آمد یك دوره تكمیلی در ایران زیر نظر استادان انگلیسی برگزار می‌شود. در این دوره كه دوره خوبی بود علاوه بر ما گروه‌های نظامی دیگری هم بودند. دوره سه ماه و نیم طول كشید كه طی آن عضو بهترین نفرات بودم. روزهای آخر دوره همزمان شده بود با اوایل سال 56 و شروع تظاهرات علنی مردم. البته نه به ضورت گستردگی سال 57. یكی از همین روزها همراه چند مربی انگلیسی سوار یك استیشن بودیم. در ماشین یك سلاح MP5 یك قبضه سلاح یوزی و یك سلاح كمری اسمیت در ماشین داشتیم. حدود 5.6 هزار گلوله یوزی هم همراهمان بود. محل آموزش جاده قم بود. بعد از ظهر هنگام برگشتن از میدان شوش كه می‌گذشتیم متوجه‌ی ازدحام مردم شدیم... مردم تجمع كرده بودند و جسته و گریخته شعار می‌دادند. دو مربی انگلیسی هم همراهم بودند. یك لحظه فكر كردم آنها را میان مردم رها كنم تا خود مردم حسابشان را برسند اما چون هم ماشین نظامی بود و هم خودم لباس فرم تنم بود، ممكن بود از خجالت خودم هم در آیند. این بود كه از این فكر گذشتم. وقتی مربی ها را در پادگان پیاده كردم به بهانه این كه برای ادامه‌ی آموزش بیرون كار دارم و باید وسایلی بیاورم، از پادگان خارج شدم در حالی كه گلوله‌ها و اسلحه‌ همچنان بار ماشین بود. به مررو دو نفر دیگر از درجه داران كادر عباس سلیم و مسعود خوش پسند هم به ما پیوستند. به گوشم رسیده بود كه حضرت امام (ره) فرمان خروج نظامیان را از ارتش شاه داده‌اند. سعی كردم با رهبران رده بالای انقلاب در داخل كشور رابطه برقرار كنم تا هم آنها را با توانایی خودمان آشنا كنم و هم این كه فعالیت‌یمان روال منطقی و سازمان یافته پیدا كند. رفتم با یكی از دوستان مساله را در میان گذاشتم. او گفت: "البته همه رهبران و شخصیت‌های انقلابی قابل احترامند اما تو بهتر است با كسی كار كنی كه به دلت بنشیند. " تحقیق را شروع كردم و با خیلی‌ها مشورت كردم و دفعه بعد با دو تا از بچه‌ها، از یكی از دوستانم خواستم كه ما را پیش حضرت آیت الله مهدی كنی " ببرد. صبر كرد شب كه شد ما را برد بیت ایشان برد. با آیت الله كنی مفصل صحبت كردم. به ایشان گفتم چه دوره‌هایی دیدم و چه كارهایی از ما ساخته است و این كه می‌خواهیم به فرمان حضرت امام (ره) ارتش را ترك كنیم آیت الله هم تاكید كرد: حالا كه می‌خواهید فرار كنید حتما به فكر خانواده‌هایتان باشید كار خطرناكی است، آنها حتما سراغ به آنها می‌آیند. " از آیت الله اجازه یك سری عملیات نظامی را گرفتم با اكراه قبول كرد و گفت: در این مورد حتما مسائل ایمنی را رعایت كنید و حتما دقت نظر داشته باشید كه آدم بی گناه آسیب نبیند. " از خانه آیت الله كه بیرون آمدیم قضایا را طور دیگری می‌دیدم. حالا رسما به جرگه انقلابیون پیوسته بودم. از طرف دیگر از این كه می‌دیدم یك روحانی چه قدر خوب همه جوانب یك مساله را می‌شكافد لذت می‌ّردم. اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود. فردای همان روز من و چهار نفر دیگر از ارتش فرار كردیم و تا پیروزی انقلاب هرگز بازنگشتیم. آن طور كه فهمیدم من جزو اولین و معددو نظامی‌هایی بودم كه از ارتش شاه فرار كرده بود و البته تنها كسی كه با داشتن زن و بچه این كار را كرد. همسرم همیشه در جریان كارهای من بود. آن روز هم با وجود یك بچه دو ساله و مقداری وسیله به جای دیگری رفتیم، و تا پیروزی انقلاب به خانه خودمان هم برنگشتیم. هر چند شب، یكبار خانه یكی از دوستان و فامیل می‌ماندیم. تا این كه یك روز در یكی از راهپیمایی‌ها جلوی بیمارستان امام خمینی (ره) یكی از دوستان قدیمی "حاج داوود قربانی " را دیدم. در دبیرستان با هم همكلاس بودیم اما مدت‌ا بود از حال و روز هم خبر نداشتیم. - خوب چه خبرها؟ پس از كمی گپ و گفت و گو خبر اصلی را به او دادم. - از ارتش فرار كردم. تا فهمید دیگر در ارتش شاه نیستم گل از گلش شكفت. خودش در انقلاب بسیار فعال بود. من و همسرم را به خانه‌اش دعوت كرد در آنجا اتفاق جالبی افتاد. همسرم با همسر حاج داوود دوستان قدیمی از آب درآمدند. خیلی‌ با هم گرم گرفتیم همین آشنایی و محبت‌های حاج داوود باعث شد چند ماه باقی مانده را با همسرم و كودكمان در خانه آنها ماندنی شویم. دیگر خیالم از بابت خانواده راحت شده بود. خیلی زود فهمیدم همان شبی كه ما پهلوی آیت الله كنی بوده‌ایم بلافاصله پس از رفتن ما آیت الله را دستگیر كرده‌اند. نگران شدم چون با كس دیگری ارتباط نداشتم و می‌ترسیدم كه ارتباطم با رهبران انقلابی قطع شود. اما این نگرانی بی مورد بود چرا كه دوستم اصغر نوری هم رزم و هم گردانید پسر برادر حجت الاسلام والمسلمین علی اكبر ناطق نوری بود. اصغر من را برد پیش حاج آقا ناطق. مفصل با ایشان آشنا شدم و از سوابقم گفتم. او هم من را به برادر شهیدشان عباس ناطق نوری معرفی كرد. از اینجا بود كه دوره جدیدی از زندگی نظامی من آغاز شد. چیزی كه در ابتدای ورودم به ارتش هرگز فكرش را نمی‌كردم كه روزی یك مربی آموزشی خوب از كار در بیایم. من دوره‌های زیادی دیده‌ام. دوره پیاده، الكترونیك مخابرات تكلس، تله تایپ،‌مورس ، رنجر، دانشكده افسری مقدماتی و عالی، دافوس، رهایی گروگان، سه مرحله دوره تروریستی و ضد ترورستی (اسرائیل، انگلیس، آلمان و... ) همه اینها باعث شد خلاء آموزشی بیش نیروهای انقلابی را درك كنم و همه همتم را برای برطرف كردن آن به كار بندم. حالا برای خودم گرانب‌بهاترین چیز سابقه‌ای آموزش 24 ساله در ارگان های مردمی مانند بسیج، كمیته، سپاه و ... است. قولی معروف است كه می‌گویند استاد بیشترین درسش را از شاگردانش فرا می‌گیرد. تا به حال طی دوره‌های مختلف 35 هزار شاگرد تربیت كرده‌ام. پس از فرار از ارتش شاه به شدت خود را مدیون مردم می‌دانستیم. برای این كه به این جا برسیم برایم هزینه زیادی خرج شده بود. همانطور كه گفتم تنها در دوره اسراییل خرج هر كدام از ما یك میلیون و پنجاه هزار دلار شده بود. آن هم در سال 56. این پول مگر از جیب چه كسی داده شده است؟ تك تك مردم ایران. چطور می‌توانستم به خودم بقبولانم مالیات آن پیرزن رختشوی سیستان و بلوچستان خرج من شود و من دینم را ادا نكنم؟ به همین دلیل بود كه با خودم عهد بستم هرچه را كه تا به حال آموخته‌ام باید در اختیار نیروهای انقلابی بگذارم. اول با جمعی از برادران هیئت‌های اعتلافی و فداییان اسلام شروع كردم و بعد از آن با بیت مرحوم طالقانی و حاج آقا سعیدی و پوراستاد و اصغر خدیر و دیگر دوستان مثل حاج صفا و.. بیشتر این آموزشها در خانه‌ها داده می‌شد. 30، 40 یا 50 نفر جمع می شدند و كلاس برگزار می‌شد. بعدها به این هم اكتفا نكردم در هر مسجدی كه امكانش بود بچه انقلابی ها را جمع می‌كردم و آموزش می دادم. در منطقه‌های یافت آباد، باغ فیض، دربند، خیابان ایران. روز به روز هم بیشتر می شدند. البته هدف آموزش‌های طولانی نبود. چون هم وقت این كار نبود و هم در آن زمان نیاز ما این نبود. دوره‌ها نهایتا 20 روز طول می‌كشید. ولی تا جایی كه امكان داشت همه چیز را یاد می‌دادم. چون تقریبا هر نوع سلاحی كه لازم بود داشتم. مقداری سلاح كه از پادگان آورده بودم بقیه را هم در جریان انقلاب از مراكز نظامی به دست می‌آوردم. در طول این حمله‌ها به مسائلی برمی‌خوردیم كه زنگ خطر گروه‌های معاند را به گوش می‌رساند. گروه‌هایی كه بعدها به ضدانقلابیون معروف شدند. از حركات و رفتارشان مشخص بود كه چیزهایی فراتر در سر دارند مثلا در حمله‌ها هیچ وقت جلو حركت نمی‌كردند. می‌گذاشتند بچه حزب اللهی ها حمله كنند بعد كه همه چیز آرام می‌شد م آمدند داخل و تا جایی كه می توانستند اسلحه جمعه می‌كردند و با خودشان می بردند. یك مورد را كاملا به یاد می‌آورم. آن روز قرار بود به كلانتری 10 در نزدیكی میدان شهدا حمله كنیم. مسئول عملیات من بودم. روی هم رفته هفت، هشت نفر بیشتر نبودیم. همه از شاگردهای خودم كه جنگ شهری را كاملا آموزش دیده بودند. قبل از حمله گفته بودم به هر كس كه مقاومت نكرد كاری نداشته باشند. ساعت 10 صبح حمله را آغاز كردیم. با شروع حمله متوجه شدیم از پشت سرمان گلوله شلیك می‌شود. برگشتم عقب دیدم حدود پانزده، بیست نفر صورتشان را مثل سرخپوستها رنگی كرده‌اند و دارند شلیك می‌كنند. چند گلوله ای هم به سمت ما شلیك كردند. بلافاصله به بچه ها گفتم بعد از گرفتن كلانتری مواظب اسلحه‌ها باشند. حمله كه شروع شد مقاومت زیادی صورت نگرفت. بعضی از پلیسها از ترش خودشان را از پشت بام می انداختندپایین وسط خیابان اما بیشترشان وقتی برخورد خوب ما را می دیدند تسلیم می‌شدند. لباس‌های فرمشان را پاره می‌كردند و می‌رفتند میان مردم البته عده‌ای هم مقاومت كردند كه از پسشان برآمدیم. از ما تنها شهید نصراللهی زخمی شد. آن هم نه با گلوله بلكه موقع حمله كتفش به در گرفت و پاره شد. یكی از پلیسها هم با قنداق ژ-3 زده بود تو صورت افشار كه نصف صورتش كبود شده بود و از سرش خون می آمد. تقریبا عملیات تمام شده بود كه صورت رنگی‌ها ریختند تو كلانتری. «حاج علی موحد» از من پرسید اینها كی هستند؟ - از ما نیستند؟ در تمام طول انقلاب كارشان همین بود پشت سرما می آمدند، عملیات كه تمام می شد می ریختند و اسلحه‌ها را می بردند ما هم موضوع را جدی تر گرفته بودیم. در حمله به رادیو و تلویزیون مواظب بودیم. آنجا هم بچه‌های حزب الهی جلو بودند كه عده‌ای از چریك‌های فداییان خلق خودشان را قاطی كردند. اما این بار دقت كردیم و آنها نتوانستند در هیچ مرحله‌ای اسلحه بردارند. قضیه پادگان حر یا باغ شاه سابق فرق داشت. آنجا یك پادگان بزرگ بود و مواظبت از همه جای آن كار مشكلی بود. آدم‌های كم عقلی هم بودند كه كار را خراب‌تر می‌كردند. مثل «ابراهیم میرزایی» كه آن موقع سروان بود و بعدها ادعای استادی تن و روان كرد و كلی برای خودش دبدبه و كبكبه راه انداخت. چندی بعد مدعی ریاست جمهوری هم شد. این آدم با تانك دیوار پادگان را خراب كرد و وارد پادگان شد. میرزایی از لحاظ روانی احتیاج داشت خودش را مطرح كند و قهرمان بازی در بیاورد. بعدها هم به سیاست كشیده شد كه اصلا برای این كار مناسب نبود و همه دیدیم كه عاقبت او چه شد. كم عقلی همین آدم باعث شد پادگان حفاظتش را از دست دهد. این پادگانی بود كه من سالها در آن زندگی كرده بودم و به جای جای آن وارد بودم. اما به هر حال یكی دو انبار اسلحه آن را خالی كردند و بردند. خاطره جالبی در این باره برای من اتفاق افتاد كه حالا هم وقتی به یاد آن می افتم افتخار می كنم. بعد از اینكه پادگان فتح شد آن هم پادگان نیروی مخصوص و ستون فقرات ارتش شاه، عده‌ای شاید هم از روی حسن نیت، تابلویی درست كردند و رویش نوشتند «پادگان لاهوتی» و زدند به سر در پادگان. من تا تابلو را دیدم رفتم بالا و آن را آوردم پایین. البته كینه شخصی با «حجت الاسلام لاهوتی» نداشتم. به هر حال او جزو معدود روحانیونی بود كه در فتح پادگان حضور داشت. پیام امام (ره) را هم او از رادیو خوانده بود. اما حرف من این بود كه تا بزرگانی مانند حضرت امام و آیت الله مطهری و بهشتی هستند كه هنوز هیچ جا به نام آنان نشده صلاح نیست اسم شخص دیگری روی محلی بیاید. بلافاصله رفتم تابلوی بزرگی پیدا كردم و خودم رویش نوشتم «پادگان حر» توكل به خدا كردم رفتم بالا و زدم به سردر پادگان. برای میدان هم همین كار را كردم. برای كارم دلیل داشتم درست بود تیپ نوهد ستون فقرات ارتش شاه بود اما در میان آنها افراد مخلص و بزرگی كه در ادامه به آنها اشاره خواهم كرد هم بودند. كسانی كه بعدها شهید شدند با این كار می‌خواستم به آنها بفهمانم ممكن است شما در مرحله‌ای از انقلاب رو به روی امام (ره) و مردم ایستاده باشید اما حالا می‌توانید مثل حر به انقلاب بپیوندید و دیدیم كه چگونه برای بسیاریاز انها همین اتفاق افتاد. ریشه این مسئله به اتفاق جالب دیگری كه برایم در مأموریت عمان افتاده بود برمی گشت. از آنجا عادت كرده بودم كه همواره یك چفیه بیندازم گردنم. یعنی تقریبا از سال 54، چه در آموزشها و چه در مأموریتها یك چفیه دور گردنم بود. همین قضیه باعث شده بود كه در جریان انقلاب و آموزشها همه گمان كنند كه من فلسطینی یا لبنانی هستم. من هم به خاطر مسائل امنیتی هیچ وقت آنها را از اشتباه در نمی آوردم. گذاشتم این نظریه بین همه جا بیفتد. حتی در تظاهرات و متینگها هم چفیه را از گردنم باز نمی‌كردم. ارتباطم از طریق حاج علی اكبر ناطق نوری و برادرشان شهید بزرگوار عباس ناطق نوری تنظیم می‌شد. تا همین امروز هم خدا را شكر می كنم كه ورود من به جریان انقلاب از طریق روحانیت درست كردار و پاكدامن بود. معلوم نبود اگر همراه گروه‌های دیگر كه برخی حتی چهره اسلامی هم داشتند می شدم عاقبتم به كجا می‌كشید. هم عاقبت دنیوی و هم اخروی. روحانیون بلندمرتبه‌ای مانندحضرت آیت الله طالقانی، آیت الله مهدوی كنی و بعدها استاد شهید مطهری و شهید دكتر بهشتی. به خاطر حشر و نشر با همین بزرگان بود كه به من این احساس دست داده بود كه توانایی‌هایم چند برابر شده. من دوره‌های زیادی دیده بودم دوره‌هایی كه برخی از آنها واقعا پیشرفته و نادر بود. اما همه آنهایی كه در كار نظام و ارتش هستند می‌دانند كه تمام این توانایی‌های فیزیكی زمانی بهترین كارایی را دارند كه در بستر یك روحیه مناسب قرار گیرند. یعنی همان اتفاقی كه برای من در آن سالها افتاد. به همین علت با اینكه دیگر دیگر از ارتش حقوق نمی‌گرفتم اما راحت زندگی می‌كردم. تنها كمكی كه به من و دونفری كه با من فرار كردند می‌شد مبالغی بود كه حاج آقا سعیدی می‌دادند كه تا روز پیروزی انقلاب حدود 11 هزار تومان شد. البته آن دور نفر مجرد بودند. من از روزی كه از ارتش فرار كردم، مسلح بودم. حتی در خیابان. در آموزشها هم از همان اسلحه‌هایی كه از پادگان آورده بودم استفاده می‌كردم. مجبور بودم همیشه مسلح باشم چون حكم تیرم دست ساواك، شهربانی و ارتش بود. یعنی اگر هركدام از این سه نیرو من را دستگیر می‌كردند قانونا می‌توانستند همان جا اعدامم كنند. یك روز در خیابان «باباییان» جلو «باغ گلستان» در حال گذر بودم كه ناگهان به یك گروه گشتی ارتش برخوردم. لباس شخصی تنم بود. خواستم خیلی آرام از كنارشان رد شوم اما من را شناختند. بچه‌های ارتش بودند و به هر حال همدیگر را در یگان‌های مختلف دیده بودیم. یكی دونفرشان هم می‌دانستند فرار كرده‌ام و حكم تیرم را هم داده‌اند. اسلحه‌شان را مسلح كردند و آمدند جلو. - ایست! تكان نخور. حالا دیگر با زندگی در بحران عادت كرده بودم و می‌دانستم مهمترین مسئله در این مواقع حفظ كردن روحیه است. آرام گفتم:‌ چی شده؟ همچنان اسلحه به سمتم بود. گفتم: چه خبره بابا؟ من مسلح نیستم. یك نفر امد جلو و من را گشت. اسلحه را طوری زیرشكم پنهان كرده بودم كه مطمئن بودم پیدا نمی‌كند. كامل من را گشت. - مسلح نیست. - ببرینش داخل ماشین. یك «ریو» آنجا بود. من را بردند توی آن. چند نفری را هم مراقبم گذاشتند كه همه‌شان را می‌شناختم. آنها هم همینطور. یكی‌شان سرصحبت را باز كرد. - چه كار می‌كنی خلیلی؟ - هیچی. افتادیم در خط امام و انقلاب. یكی دیگر پرسید: «امام كیست، دیگر؟!» آنها واقعا نمی‌دانستند حضرت امام (ره) كیستند و انقلاب از كجا ریشه می‌گیرد. - حضرت امام (ره) خمینی را نمی‌شناسی؟ مرجع بزرگ شیعه را؟ رهبرمان؟ آیت‌الله خمینی؟! با تعجب نگاهم كردند. فرصت را غنیمت شمردم و یك كلاس پانزده دقیقه‌ای توجیهی در عقب ماشین گذاشتم. از خرداد 42 گفتم و از خیانت‌های شاه و دخالت‌های آمریكا، اسراییل و انگلیس در امور كشور خلاصه به گوشه‌ای از هر مسئله اشاره كردم. بعد از تمام شدن صحبت‌هایم به وضوح برخوردشان عوض شده بود. هرچند از همان ابتدا هم خیلی بد برخورد نمی‌كردند. از نگاهشان می شد فهمید كه نگران سرنوشتم هستند ولی می بایست احتیاط را رعایت می‌كردم. - خلیلی تا فرصت هست فرار كن. اما احتیاط واجب بود. گفتم: نكند وقتی دارم فرار می‌كنم از پشت بزنید؟ نامردی نكنید؟! - چرا تو را بزنیم. تو كه اسلحه نداری؟ - مطمئنی؟ - خودمان گشتیم. - پس مطمئنید؟ ناگهان اسلحه را كشیدم و گرفتم سمتشان. یك اسلحه اسمیت بود با 14 گلوله. آنها 12 نفر بودند. سه چهار نفرشان واقعا نگرانم بودند. - خلیلی معطل نكن. اگر فرمانده بیاید كارت تمام است. می دانیم كه حكم تیرت را داده‌اند. - مطمئن باشم؟ - معطل نكن -در آغوششان گرفتم و رویشان را بوسیدم. سریع خودم را از ماشین پایین انداختم. رفتم سمت خیابان باباییان و از سمت پارك به سرعت دور شدم. این اولین حادثه خطرناكی بود كه بعد از فرار از ارتش پیش آمد. خیلی امیدوار شدم. متوجه شدم انقلاب ارتش را در خواهد نوردید. زیرا زمینه‌هایش كاملا آماده است. تنها عده قلیلی بودند كه تا انتها در كنار شاه ماندند. عده‌ای بی‌اطلاع بودند و برخی هم می‌ترسیدند. اصلا همین اتفاق باعث شد فعالیتم را بین بچه‌های ارتش بیشتر گسترش دهم. در این مورد تحلیلی داشتم. می‌گفتم اگر كسی صددرصد تفكرات مذهبی داشته باشد هنگام ورود به ارتش 50 درصد آن از بین می‌رود. واقعا اوضاع ارتش به همین صورت بود. به علت نوع رفتار با نظامیان، شیوه گذراندن اوقات فراغت و تبلیغاتی كه روی آن‌ها می‌شد. در هنگام خدمت هم نصف دیگرش از بین می‌رفت. و فقط 25 درصد ظاهر و باطن از مذهب شخصی ارتشی باقی می‌ماند. تصمیم ما این بود كه همین 25 درصد را حفظ كنیم و در صورت امكان آن را افزایش دهیم. به همین علت با آنهائی كه آماده‌تر بودند جلسات مخفیانه می‌گذاشتم و نقص اصلی‌شان را برطرف می‌كردم. یعنی تحلیلی از اوضاع مملكت و جریان انقلاب در اختیارشان قرار می‌دادیم. كم كم این حركت نظم بهتری پیدا كرد. در سطح كل كشور انقلاب از طریق ارتشیان انقلابی روند مناسب و پرشتابی گرفت. در راستای همین روند بود كه یكی از بركت‌خیزترین دوستی‌ها برای من به وجود آمد. دوستی‌ای همدلانه و عطرآگین. دوستی‌ای كه در تمام لحظات چه در لحظات خطر و چند قدمی مرگ و چه در هنگام پیروزی و شادی برامی فراهم شد. و آن آشنایی با امیر سرافراز ارتش اسلام شهید سپهبد صیاد شیرازی بود. در سال‌ 56 در رابطه با گسترش نفوذ تفكر انقلابی در ارتش ماموریتی به اصفهان داشتم. در آن جا آقای «روح‌الامین» و «تیمسار رضا». آن‌ها تلفنی با صیاد تماس گرفتند و قرار را در یكی از همین جلسات آموزش گذاشتند. در خانه یكی از آشنایان دور هم جمع شدیم. بعد از پذیرایی مختصر تیمسار رضا من را معرفی كرد و بعد به سمت او اشاره كرد و گفت: «ایشان هم مهندس صیاد شیرازی هستند.» برایم جالب بود كه از تجربیات او در اصفهان خبردار شوم. توضیحاتی داد. من هم گفتم چه تخصص‌هایی دارم از شنیدن آن‌ها خیلی خوشحال شد. هر دو كارهای مهمی داشتیم كه باید به آن‌ها می‌رسیدیم. اما انگار هر دو در همان برخورد اول به هم علاقه‌مند شده بودیم. صیاد گفت: «من یك ماه دیگر به تهران می‌آیم.» آدرس خانه را به او دادم. شاید می‌خواست تحقیق كند. خانه‌مان آن زمان در خیابان سپه غربی «امام خمینی‌(ره)» بود. ماموریتم در اصفهان تمام شد و به تهران برگشتم. حدود یك ماه بعد خبردار شدم كه صیاد به تهران آمده است. هماهنگی‌ها را مرحوم مظاهری انجام داد كه اصفهانی بود. حدود 5 بعدازظهر بود كه صیاد به خانه تلفن زد كه من دارم می‌آیم. وقت نماز مغرب به خانه‌مان رسید. بعد از این كه وضو گرفتیم خیلی اصرار كرد من جلو بایستم. قبول نكردم بالاخره با اصرار زیاد به او اقتدا كردم. بعد از نماز یكی دو ساعتی صحبت كردیم. صحبت بیشتر درباره ارتش نوین و سازماندهی مناسب آن برای شرایط پس از پیروزی بود. صیاد برای هر مرحله طرحی داشت. مثلا برای مقابله با شاه، كودتا یا انقلاب. نكته جالب این بود كه هرچه در مسائل كلی و مفاهیم تئوری به هم نزدیك بودیم، از لحاظ تخصصی تفاوت داشتیم. صیاد یك توپچی متخصص و یك متخصص كاردان بود كه بیشتر درباره سازماندهی و چارت‌بندی فكر می‌كرد و من به موارد تروریستی و ضد تروریستی و مقابله با اغتشاشات، كنترل شورش و ضد شورش توجه داشتم. صیاد البته از من خواست اگر فرصت شد او را هم آموزش دهم. تا پیروزی انقلاب 4 جلسه آموزش اختصاصی هم به صیاد دادم. در همان فرصت كوتاهی كه همدیگر را می‌دیدیم. انصافا آموزش‌ها را خیلی سریع یاد می‌گرفت. از ضریب هوشی بالایی برخوردار بود. ملاقات‌های ما تا چند ما پس از انقلاب محدود شد به همین جلسات كوتاه و مكاتبات. چند بار چند جزوه خواست كه برایش فرستادم. از آن پس دوستی ما شكل دیگری گرفت كه درباره آن بعداً خواهم گفت. همین روزها كه طرح ترور تیمسار «خسروداد» فرمانده وقت تیپ نوهد را ریختم. تمام برنامه‌ها مرتب بود و وسایلی كه می‌خواستم آماده كرده بودم. برای كسب اجازه شرعی خدمت آقایان رفتم. آیت‌الله كنی تاكید كردند در این مسیر حتی قطره‌ای خون بی‌گناه ریخته نشود. گفتند:‌ «اگر این طور شود شما قبل از این كه به ما یا مردم جواب دهید باید پیش خدا جوابگو باشید.» صبح لباس كامل نظامی‌ام را پوشیدم. یك ساك دستی همراهم بود كه در آن یك اسلحه، دو گاز اشك‌آور و سه دودانگیز، از آنهایی كه هنگام چتربازی به خودمان می‌بستیم، جاسازی كردم. یك برگه احضار جعلی درست كردم مبنی بر احضار من توسط تیمسار خسرو داد. خب این ملعون را خوب می‌شناختم. چون فرمانده خودمان بود و از عمق فساد و وابستگی‌اش به نظام شاه مطلح بودم. با همان شكل و شمایل و همراه با ساك دستی به در پادگان حر فعلی رفتم. محل كار خسروداد چسبیده به پادگان بود. با تحكم رفتم جلو دژبانی. - خلیلی هستم، با تیمسار خسروداد قرار ملاقات دارم. دژبان‌ها به شدت احترام گذاشتند. مسئولشان یكی از سربازها را همراهم كرد. الا كمی خیالم راحت شده بود. می‌دانستم تا اتاق خسروداد مشكلی پیش نمی‌آید. تنها نگران این بودم كه آشنایان قدیمی من را نبینند. سرباز من را به اتاق انتظار رساند. برگه جعلی را به آجودان خسروداد نشان داد و خودش رفت. گوشه‌ای آرام نشستم. اوضاع را بررسی كردم. در اتاق چند افسر نشسته بودند و داشتند با هم صحبت می‌كردند. سعی كردم توجه‌شان را جلب نكنم. باید هرچه زودتر كارم را شروع می‌كردم. یكی دو نفر برای ابراز آشنایی طرفم سر تكان دادند، اما انگار نمی‌دانستند از ارتش فرار كرده‌ام و حكم تیرم را داده‌اند. از طرفی حرف‌های آیت‌الله مهدوی كنی خاطرم بود كه گفته بود قطره‌ای خون بی‌گناه نریزد. مدتی صبر كردم. اما انگار قصد خروج از اتاق را نداشتند. من هم نمی‌خواستم با آن‌ها درگیر شوم. هرچه فكر كردم دیدم صلاح نیست حالا دست به كار شوم، از جایم بلند شدم تا آرام خارج شوم، اما همین موقع صدای یك نفر بلند شد. - این خلیلی است. حكم تیرش را داده‌اند. نگذارید فرار كند. حتما برای خرابكاری آمده. ناگهان وضع عوض شد. همه به جنب و جوش افتادند. من هم معطل نكردم. در ساك را باز كردم و قبل از این كه آن‌ها كاری انجام بدهند دو گاز اشك‌آور و دودانگیز را انداختم وسطشان و خودم را از اتاق بیرون انداختم. صدای داد و فریادشان را می‌شنیدم. اوضاع به هم ریخته بود اما من به تمام سوراخ سمبه‌های پادگان حر آشنا بودم. به سرعت خودم را رساندم كنار دیوار، بالا رفتم پریدم تو خیابان كمالی و دور شدم. هر عملی یك تجربه است. این ناكامی باعث شد از آن به بعد به مساله پوشش توجه بیشتری بكنم و خیلی بی‌گدار به آب نزنم. بعدازظهر رفتم پیش حاج‌آقا ناطق و كل ماجرا را تعریف كردم. حاج‌آقا هم ضمن شكرگذاری به خاطر سلامتی من گفت: «باید خیلی مواظب باشی ما مثل شما كم داریم.» كه البته نظر لطفش بود. از این به بعد دو وظیفه اصلی را به طور موازی انجام می‌دادم. اول انتقال تخصص‌ها و مهارت‌ها و دوم جذب و سازماندهی نیروهای انقلاب در ارتش. هر چه به زمان ورود امام (ره) و پیروزی انقلاب نزدیك‌تر می‌شدیم شناسایی افراد مردمی در ارتش آسان‌تر می‌شد. چون ترسشان می‌ریخت.