Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Search the Community: Showing results for tags 'کلاه سبز'.

  • Search By Tags

    Type tags separated by commas.
  • Search By Author

Content Type


Forums

  • پست ها و مطالب ویژه
    • پست های ویژه
    • مقالات ویژه
    • ویژه مهمان
  • تاریخ نگار جنگ
    • تاریخ نگار نیروی زمینی
    • تاریخ نگار هوانیروز
    • تاریخ نگار نیروی هوایی
    • تاریخ نگار نیروی دریایی
  • نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نزاجا
    • قهرمانان سرافراز نزاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نزاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان هوانیروز
    • قهرمانان سرافراز هوانیروز
    • عملیات ها و دستاوردهای هوانیروز در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی پدافند ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان پداجا
    • قهرمانان سرافراز پداجا
    • دستاوردهای پداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نهاجا
    • قهرمانان سرافراز نهاجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نهاجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    • شهدا و ایثارگران قهرمان نداجا
    • قهرمانان سرافراز نداجا
    • عملیات ها و دستاوردهای نداجا در جنگ
    • متفرقه
    • ایده ها، طرح ها و اتاق فکر
  • پروژه ها
    • پروژه های در دست اقدام
    • پروژ های به سرانجام رسیده
  • جهاد خودکفایی ارتش
    • نوآوریها در جنگ
    • جهاد پس از جنگ
  • مقالات علمی و تحقیقات
    • مقالات داخلی
    • پژوهش و ترجمه
  • فرهنگ و هنر
    • پرسش و پاسخ
    • نقاشی و گرافیک
    • صدا
    • تصویر
    • متفرقه
    • انجمن و ورزش
  • ارتش های بیگانه
    • عملیات های نظامی
    • بررسی توان نظامی کشورها
    • دستاوردهای تکنولوژیکی و تاکتیکی
  • شبیه ساز
    • معرفی شبیه ساز ایرانی
    • شبیه سازهای نظامی
  • English Forum
    • The Iranian Air Force
    • The Iranian Ground Forces
    • The Iranian Navy
    • War stories
    • Miscellaneous

Found 3 results

  1. خاطرات سرلشکر غلامرضا خلیلی که شاید بهتر باشد ایشان را شهید خطاب کنیم. البته ظاهرا خاطرات ایشان دستخوش سا...ور های زیادی شده است که در صورت دسترسی به آنها حتما در اینجا قرار خواهم داد. *** به ایران كه برگشتم زمزمه دوره‌ای بسیار مهم و اساسی میان كل نیروهای نظامی پیچیده بود. شنیده می‌شد حتی برای معرفی به امتحان باید شرایط بسیار ویژه‌ای داشت. تازه شروع كردم به پرس‌وجو در مورد كم و كیف دوره كه فهمیدم اسمم را برای امتحان قبلاً‌ رد كرد‌ه‌اند. ناخواسته میان نیروها معروف شده بودم. حتی مسئولین هم روی من انگشت می‌گذاشتند. البته بی علت نبود. زحمت زیادی كشیدم. مداوماً به ورزش می‌پرداختم و مرتب دانسته‌های دوره‌های پیشین را مرور می‌كردم این بود كه همواره آماده بودم. كم‌كم فهمیدم دوره واقعاً همان‌طوری كه می‌گفتند ممتاز است. قرار بود از میان كل نیروهای مسلح 33 نفر را انتخاب كنند و برای یك دوره تروریستی و ضدتروریستی به اسرائیل بفرستند. این تقریباً عالی‌ترین دوره‌ای بود كه در آن زمان در كل دنیا در این زمینه برگزار می‌شد. چون اسرائیلی‌ها به خصوص پس از ماجرای فرودگاه «انتبه» برتریشان را در این مورد ثابت كرده بودند. در ماجرای «انتبه» رزمندگان فلسطینی یك هواپیمای اسرائیلی را می‌ربایند و در «موگادیشو» پایتخت «اوگاندا» به زمین می‌نشانند و افراد آن را گروگان می‌گیرند. نیروهای «موساد» از فضای چهار كشور مختلف عبور می‌كنند، وارد فرودگاه می‌شوند. فلسطینیان را می‌كشند و همه گروگاهان را سالم آزاد می‌كنند. گستردگی عملیات و میزان تلفات كم اسرائیلی‌ها (فقط یك كشته) باعث شد عملیات انتبه در آن زمان خیلی سروصدا كند. آن طور كه شنیده بودیم رئیس عملیات «انتبه» (میچ ساكا) یكی از اساتید دوره خواهد بود. این بود كه اشتیاق برای شركت در این دوره بسیار زیاد بود. برای من هم شركت در دوره و یادگیری فنون پیشرفته اهمیت فراوانی داشت. حتی اگر آموزش دهنده آن بدترین دشمنان اسلام باشد. این را هم باید بگویم عملیات نظامی با عملیات سیاسی تفاوت دارد. مثلاً در عملیات سیاسی، هر كشور به دشمنان خود تروریست می‌گوید و خود را ضدتروریست می‌خواند. اما در عملیات نظامی به ارزش‌ها توجه نمی‌شود. یعنی هر كس كه یك عملیات - اعم از ربودن هواپیما، ترور.. - را با هر نیتی انجام دهد، تروریست است و هر كه با آن مقابله كند ضدتروریست. حال با هر مسلك و یا مرامی كه می‌خواهد باشد. این گروه‌ها در هر كشور اسم به خصوصی دارند. در آمریكا «دلتافورس»، آلمان (G.S.G.I) در انگلیس (S.A.S) و... در اسرائیل «موساد». كم‌كم به زمان امتحان نزدیك می‌شدیم. حدود 2000 نفر از زبده‌ترین افراد نظامی كشور برای امتحان معرفی شده بودند. از شهربانی، ژاندارمری، ساواك، حراست مهرآباد و... امتحان بسیار سخت و مشكلی بود. تنها مواد بدنی و ورزشی نبود. به هوش، حافظه و سرعت انتقال هم خیلی بها می‌دادند. بالاخره با هر مرارتی كه بود امتحان تمام شد و 33 نفر انتخاب شدند كه البته یكی از آن‌ها من بودم. از تیپ نوهد 17 نفر اما از جاهای دیگر بسیار كم پذیرفته شدند. مثلاً از ژاندارمری دو نفر، از شهربانی دو نفر و از جاه‌های دیگر هم همین تعداد. دوره ضد تروریستی سه ماه طول كشید. در آن‌جا من به عنوان یكی از شاگردان ممتاز شناخته شدم و جایزه ویژه‌ای هم گرفتم. از گذشته و كنار می‌شنیدیم كه می‌گفتند حالا این افراد نورچشمی‌های شاه هستند. واقعاً هم برایمان خیلی خرج كرده بودند. تا به آن روز دوره‌های متعددی دیده بودم. دوره مخابرات الكترونیك (تله تایپ و مرس)، دوره پیاده، دوره چتربازی، دوره نیروی مخصوص، دوره تكاور و رنجر، دوره غواصی، دوره ضد گریلا، دوره چریكی و ضد چریكی، خنثی‌سازی بمب (در كمیته ضد خرابكاری)، دوره نجات غریق و دوره تكواندو. اما این دوره من را تا مرحله استادی پیش برد. و در همین زمان اتفاق مهم زندگی‌ام رخ داد. آشنایی با شخصیت و نهضت امام خمینی (ره). قبلاً گفتم كه خانواده ما به طور سنتی مذهبی بودند. منتهی فقط در حیطه مسائل شرعی، یعنی روزه، نماز... اما به سیاست كاری نداشتیم. اما به واسطه همین زیرساخت مذهبی به مساجد و تكایا رفت و آمد داشتیم. در یكی از همین مساجد بود كه برای اولین بار حرفی از امام (ره) شنیدم و اعلامیه‌ای از ایشان دیدم. البته ویژگی‌های شخصیتی خودم هم كمك كرد تا به این سمت كشیده شوم. مثلا از همان اوایل حتی در ذهنم نمی‌توانستم پذیرای ظلم چه در حق خود و یا دیگران باشم. از خودم می‌پرسیدم كه آیا همیشه یك عده باید یك عده دستور دهند و یك عده همیشه اجرا كنند؟ اما این دقیقا چیز بود كه در ارتش اجرا می‌شد. برای همین سعی می‌كردم حداقل در حوزه شخصی خودم از شدت این روند بكاهم. مثلا رفتارم با افراد زیر دستم به گونه‌ای بود كه آن‌ها خیلی هم سریع جواب داد. و آن ها با محبتی ساده (كه در ارتش آن موقع چیز كمیابی بود) به طرفم كشیده می‌شدند و احساسی دوستی می‌كردند. و این بعدها در جذب آنها به نهضت نقش زیادی داشت. حتی در كارهای نظامی هم دوستی و محبت كار ساز بود. چون آنها هر دستوری را با طیب خاطر قبول می‌كردند البته من هم سعی می‌كردم از لحاظ نظامی برای زیر دستانم الگو باشم. دوره‌های خوبی دیده بودم و ظاهر یك نظامی را هم همیشه در حد نهایت رعایت می‌كردم. لباس، پوتین، مقررات رفت و آمد و ... خاطرم هست، سال 5 در پادگان حر "باغ شاه سابق " بودیم. مراسم سان و رژه بود. 3 هزار نفر در صبحگاه بودند. فرمانده وقت نیروی زمینی، "اویسی " معدوم بود. اعلام كردند كه یك نفر بیاید طریق صحیح پش فنگ پافنگ را نشان دهد. از 3 هزار نیرو صدا و از هیچ كس در نیامد. تا من اعلام آمادگی كردم و رفتم بالا. و اگر اغراق نباشد بی عیب و نقص آن كار را انجام دادم، طوری كه اویسی و یك سكه طلا به من جایزه داد. سعی می‌كردم به افراد كم درآمد‌تر كمك كنم. چون مسئول بودم و توانایی این كار را داشتم. همیشه حدود 300 -400 تومان را حقوقم را به بچه‌هایی كه می‌دانستم نیاز دارند، می‌بخشیدم. همین روحیه و منش باعت شد كه وقتی سخن حق و شیرین حضرت امام (ره) و نهضتش به گوشم رسید راحت در جانم نشست. خیلی زود جذب نهضت شدم و شروع به تهیه و پخش اعلامیه كردم. مانند تمام طول زندگی‌ام در این جا هم همسرم شانه به شانه و یا شاید جلوتر از من حركت می‌كرد. شب‌ها همراه هم اعلامیه‌ها را كه در طول روز تكثیر كرده بودیم در خانه تا می‌كردیم. او همواره خود به هیات‌ها و مجالس زنانه و من هم به قلب ارتش شاه می‌بردم. هر روز صبح چند تا از آنها را همراه خودم به داخل پادگان می‌بردم. و سعی می‌كردم در هر اتاقی یك دو تا بیندازم كم كم چند تا از بچه‌ها مثل شهید محمد نصر اللهی و محسن افشار هم با من همراه شدند. برای این كه محفوظ‌تر بمانند، در كارهای كم اهمیت‌تر شركتشان می‌دادم ولی به هر حال بچه‌های زحمت كش و خوبی بودند كه در آن شرایط و در قلب سلسله اعصاب حكومت شاه یعنی ارتش كارهای انقلابی می‌كردند. یك تكنیك ویژه هم برای رد گم كردن داشتم. هر روز صبح می‌رفتم به ضد اطلاعات تیپ و چند تا از اعلامیه‌ها را به آنها می‌دادم و می‌گفتم دیشب آنها را به خانه‌مان انداخته‌اند، آنها هم حسابی تشویقم می‌كردند و می‌گفتند: "اگر باز هم انداختند، بیاورید "این كار را می‌كردم كه اگر یك بار با اعلامیه‌ها گیر افتادم بگویم داشم آنها را به ضد اطلاعات می‌بردم تا آنها هم سابقه ذهنی داشته باشند. ظاهرا آن قدر نقشم را خوب بازی كرده بودم كه در روز پیروزی انقلاب وقتی بعضی‌ از آنها دستگیر شده بودند از انقلابی بودن من كلی اظهار تعجب می‌كردند. به طور مثال سروان تمه چی كه بعدها تیمسار شد و در نهایت بازنشسته به من گفت: "حسابی ما را گول زدی! همه آن اعلامیه‌ها خط و خطوط خودت بود. " دیگر كم كم فعالیت را گسترش داده بودیم یعنی خودم به قم می‌رفتم و اعلامیه‌های اصلی را از آنجا به تهران می‌آوردم. یك بار همراه افشار و دوستی به نام قاسم كه بچه یافت آباد بود و رابطه مان را در قم می‌شناخت، به قم رفتیم. صندوق عقب را با حدود 1000 تا اعلامیه پر كردیم. و به سمت تهران حركت كردیم. جلو عوارضی نیروهای شهربانی جلو همه‌ی ماشین‌ها را متوقف می‌كردند و سپس به بازرس كردن آنها می‌پرداختند. ما را هم كنار كشیدند. هیچ مدرك نظامی همراهم نبود با خودم گفتم: دیگر گیر افتادیم. بچه‌ها هم حسابی ترسیده بودند. افسری جلوی ماشین آمد. - بیاید پایین و در صندوق عقب باز كنید. رنگ بچه‌ها پریده بود. البته خودم هم خیلی بهتر از آن‌ها نبودم. اما با خودم مدام تكرار می‌كردم. این را از سر می‌گذارنیم... رو كردم به بچه‌ها و گفتم: حواستان باشد می‌خواهم بلوف بزنم ". حالت چهره‌ام را عوض كردم و خیلی مصمم و عبوس پایین آمدم. سعی می‌كردم رفتار و گفتارم كاملا نظام و خشن باشد. افسر گفت: در صندوق عقب را باز كن! آرام و مرموز نزدیكش شدم. گفتم: "ما همكار هستیم جناب سروان " سرم را آوردم كنار گوشش - كسی متوجه نشود. از كمیته ضد خرابكاری هستیم. حالا نوبت آنها بود كه رنگ عوض كنند. همین كه اسم ساواك آمد فورا سلام نظامی داد و گفت: "ببخشید قربان! بفرمایید. " - نه اشكالی ندارد. شما وظیفه‌تان را انجام می‌دهید. آرام و مطمئن سوار ماشین شدم و گاز را تا انتها فشردم از خطر جسته بودیم. چهارمین ماه از دوره‌های گروگان (ضد تروریستی) گذشته بود كه خبر آمد یك دوره تكمیلی در ایران زیر نظر استادان انگلیسی برگزار می‌شود. در این دوره كه دوره خوبی بود علاوه بر ما گروه‌های نظامی دیگری هم بودند. دوره سه ماه و نیم طول كشید كه طی آن عضو بهترین نفرات بودم. روزهای آخر دوره همزمان شده بود با اوایل سال 56 و شروع تظاهرات علنی مردم. البته نه به ضورت گستردگی سال 57. یكی از همین روزها همراه چند مربی انگلیسی سوار یك استیشن بودیم. در ماشین یك سلاح MP5 یك قبضه سلاح یوزی و یك سلاح كمری اسمیت در ماشین داشتیم. حدود 5.6 هزار گلوله یوزی هم همراهمان بود. محل آموزش جاده قم بود. بعد از ظهر هنگام برگشتن از میدان شوش كه می‌گذشتیم متوجه‌ی ازدحام مردم شدیم... مردم تجمع كرده بودند و جسته و گریخته شعار می‌دادند. دو مربی انگلیسی هم همراهم بودند. یك لحظه فكر كردم آنها را میان مردم رها كنم تا خود مردم حسابشان را برسند اما چون هم ماشین نظامی بود و هم خودم لباس فرم تنم بود، ممكن بود از خجالت خودم هم در آیند. این بود كه از این فكر گذشتم. وقتی مربی ها را در پادگان پیاده كردم به بهانه این كه برای ادامه‌ی آموزش بیرون كار دارم و باید وسایلی بیاورم، از پادگان خارج شدم در حالی كه گلوله‌ها و اسلحه‌ همچنان بار ماشین بود. به مررو دو نفر دیگر از درجه داران كادر عباس سلیم و مسعود خوش پسند هم به ما پیوستند. به گوشم رسیده بود كه حضرت امام (ره) فرمان خروج نظامیان را از ارتش شاه داده‌اند. سعی كردم با رهبران رده بالای انقلاب در داخل كشور رابطه برقرار كنم تا هم آنها را با توانایی خودمان آشنا كنم و هم این كه فعالیت‌یمان روال منطقی و سازمان یافته پیدا كند. رفتم با یكی از دوستان مساله را در میان گذاشتم. او گفت: "البته همه رهبران و شخصیت‌های انقلابی قابل احترامند اما تو بهتر است با كسی كار كنی كه به دلت بنشیند. " تحقیق را شروع كردم و با خیلی‌ها مشورت كردم و دفعه بعد با دو تا از بچه‌ها، از یكی از دوستانم خواستم كه ما را پیش حضرت آیت الله مهدی كنی " ببرد. صبر كرد شب كه شد ما را برد بیت ایشان برد. با آیت الله كنی مفصل صحبت كردم. به ایشان گفتم چه دوره‌هایی دیدم و چه كارهایی از ما ساخته است و این كه می‌خواهیم به فرمان حضرت امام (ره) ارتش را ترك كنیم آیت الله هم تاكید كرد: حالا كه می‌خواهید فرار كنید حتما به فكر خانواده‌هایتان باشید كار خطرناكی است، آنها حتما سراغ به آنها می‌آیند. " از آیت الله اجازه یك سری عملیات نظامی را گرفتم با اكراه قبول كرد و گفت: در این مورد حتما مسائل ایمنی را رعایت كنید و حتما دقت نظر داشته باشید كه آدم بی گناه آسیب نبیند. " از خانه آیت الله كه بیرون آمدیم قضایا را طور دیگری می‌دیدم. حالا رسما به جرگه انقلابیون پیوسته بودم. از طرف دیگر از این كه می‌دیدم یك روحانی چه قدر خوب همه جوانب یك مساله را می‌شكافد لذت می‌ّردم. اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود. فردای همان روز من و چهار نفر دیگر از ارتش فرار كردیم و تا پیروزی انقلاب هرگز بازنگشتیم. آن طور كه فهمیدم من جزو اولین و معددو نظامی‌هایی بودم كه از ارتش شاه فرار كرده بود و البته تنها كسی كه با داشتن زن و بچه این كار را كرد. همسرم همیشه در جریان كارهای من بود. آن روز هم با وجود یك بچه دو ساله و مقداری وسیله به جای دیگری رفتیم، و تا پیروزی انقلاب به خانه خودمان هم برنگشتیم. هر چند شب، یكبار خانه یكی از دوستان و فامیل می‌ماندیم. تا این كه یك روز در یكی از راهپیمایی‌ها جلوی بیمارستان امام خمینی (ره) یكی از دوستان قدیمی "حاج داوود قربانی " را دیدم. در دبیرستان با هم همكلاس بودیم اما مدت‌ا بود از حال و روز هم خبر نداشتیم. - خوب چه خبرها؟ پس از كمی گپ و گفت و گو خبر اصلی را به او دادم. - از ارتش فرار كردم. تا فهمید دیگر در ارتش شاه نیستم گل از گلش شكفت. خودش در انقلاب بسیار فعال بود. من و همسرم را به خانه‌اش دعوت كرد در آنجا اتفاق جالبی افتاد. همسرم با همسر حاج داوود دوستان قدیمی از آب درآمدند. خیلی‌ با هم گرم گرفتیم همین آشنایی و محبت‌های حاج داوود باعث شد چند ماه باقی مانده را با همسرم و كودكمان در خانه آنها ماندنی شویم. دیگر خیالم از بابت خانواده راحت شده بود. خیلی زود فهمیدم همان شبی كه ما پهلوی آیت الله كنی بوده‌ایم بلافاصله پس از رفتن ما آیت الله را دستگیر كرده‌اند. نگران شدم چون با كس دیگری ارتباط نداشتم و می‌ترسیدم كه ارتباطم با رهبران انقلابی قطع شود. اما این نگرانی بی مورد بود چرا كه دوستم اصغر نوری هم رزم و هم گردانید پسر برادر حجت الاسلام والمسلمین علی اكبر ناطق نوری بود. اصغر من را برد پیش حاج آقا ناطق. مفصل با ایشان آشنا شدم و از سوابقم گفتم. او هم من را به برادر شهیدشان عباس ناطق نوری معرفی كرد. از اینجا بود كه دوره جدیدی از زندگی نظامی من آغاز شد. چیزی كه در ابتدای ورودم به ارتش هرگز فكرش را نمی‌كردم كه روزی یك مربی آموزشی خوب از كار در بیایم. من دوره‌های زیادی دیده‌ام. دوره پیاده، الكترونیك مخابرات تكلس، تله تایپ،‌مورس ، رنجر، دانشكده افسری مقدماتی و عالی، دافوس، رهایی گروگان، سه مرحله دوره تروریستی و ضد ترورستی (اسرائیل، انگلیس، آلمان و... ) همه اینها باعث شد خلاء آموزشی بیش نیروهای انقلابی را درك كنم و همه همتم را برای برطرف كردن آن به كار بندم. حالا برای خودم گرانب‌بهاترین چیز سابقه‌ای آموزش 24 ساله در ارگان های مردمی مانند بسیج، كمیته، سپاه و ... است. قولی معروف است كه می‌گویند استاد بیشترین درسش را از شاگردانش فرا می‌گیرد. تا به حال طی دوره‌های مختلف 35 هزار شاگرد تربیت كرده‌ام. پس از فرار از ارتش شاه به شدت خود را مدیون مردم می‌دانستیم. برای این كه به این جا برسیم برایم هزینه زیادی خرج شده بود. همانطور كه گفتم تنها در دوره اسراییل خرج هر كدام از ما یك میلیون و پنجاه هزار دلار شده بود. آن هم در سال 56. این پول مگر از جیب چه كسی داده شده است؟ تك تك مردم ایران. چطور می‌توانستم به خودم بقبولانم مالیات آن پیرزن رختشوی سیستان و بلوچستان خرج من شود و من دینم را ادا نكنم؟ به همین دلیل بود كه با خودم عهد بستم هرچه را كه تا به حال آموخته‌ام باید در اختیار نیروهای انقلابی بگذارم. اول با جمعی از برادران هیئت‌های اعتلافی و فداییان اسلام شروع كردم و بعد از آن با بیت مرحوم طالقانی و حاج آقا سعیدی و پوراستاد و اصغر خدیر و دیگر دوستان مثل حاج صفا و.. بیشتر این آموزشها در خانه‌ها داده می‌شد. 30، 40 یا 50 نفر جمع می شدند و كلاس برگزار می‌شد. بعدها به این هم اكتفا نكردم در هر مسجدی كه امكانش بود بچه انقلابی ها را جمع می‌كردم و آموزش می دادم. در منطقه‌های یافت آباد، باغ فیض، دربند، خیابان ایران. روز به روز هم بیشتر می شدند. البته هدف آموزش‌های طولانی نبود. چون هم وقت این كار نبود و هم در آن زمان نیاز ما این نبود. دوره‌ها نهایتا 20 روز طول می‌كشید. ولی تا جایی كه امكان داشت همه چیز را یاد می‌دادم. چون تقریبا هر نوع سلاحی كه لازم بود داشتم. مقداری سلاح كه از پادگان آورده بودم بقیه را هم در جریان انقلاب از مراكز نظامی به دست می‌آوردم. در طول این حمله‌ها به مسائلی برمی‌خوردیم كه زنگ خطر گروه‌های معاند را به گوش می‌رساند. گروه‌هایی كه بعدها به ضدانقلابیون معروف شدند. از حركات و رفتارشان مشخص بود كه چیزهایی فراتر در سر دارند مثلا در حمله‌ها هیچ وقت جلو حركت نمی‌كردند. می‌گذاشتند بچه حزب اللهی ها حمله كنند بعد كه همه چیز آرام می‌شد م آمدند داخل و تا جایی كه می توانستند اسلحه جمعه می‌كردند و با خودشان می بردند. یك مورد را كاملا به یاد می‌آورم. آن روز قرار بود به كلانتری 10 در نزدیكی میدان شهدا حمله كنیم. مسئول عملیات من بودم. روی هم رفته هفت، هشت نفر بیشتر نبودیم. همه از شاگردهای خودم كه جنگ شهری را كاملا آموزش دیده بودند. قبل از حمله گفته بودم به هر كس كه مقاومت نكرد كاری نداشته باشند. ساعت 10 صبح حمله را آغاز كردیم. با شروع حمله متوجه شدیم از پشت سرمان گلوله شلیك می‌شود. برگشتم عقب دیدم حدود پانزده، بیست نفر صورتشان را مثل سرخپوستها رنگی كرده‌اند و دارند شلیك می‌كنند. چند گلوله ای هم به سمت ما شلیك كردند. بلافاصله به بچه ها گفتم بعد از گرفتن كلانتری مواظب اسلحه‌ها باشند. حمله كه شروع شد مقاومت زیادی صورت نگرفت. بعضی از پلیسها از ترش خودشان را از پشت بام می انداختندپایین وسط خیابان اما بیشترشان وقتی برخورد خوب ما را می دیدند تسلیم می‌شدند. لباس‌های فرمشان را پاره می‌كردند و می‌رفتند میان مردم البته عده‌ای هم مقاومت كردند كه از پسشان برآمدیم. از ما تنها شهید نصراللهی زخمی شد. آن هم نه با گلوله بلكه موقع حمله كتفش به در گرفت و پاره شد. یكی از پلیسها هم با قنداق ژ-3 زده بود تو صورت افشار كه نصف صورتش كبود شده بود و از سرش خون می آمد. تقریبا عملیات تمام شده بود كه صورت رنگی‌ها ریختند تو كلانتری. «حاج علی موحد» از من پرسید اینها كی هستند؟ - از ما نیستند؟ در تمام طول انقلاب كارشان همین بود پشت سرما می آمدند، عملیات كه تمام می شد می ریختند و اسلحه‌ها را می بردند ما هم موضوع را جدی تر گرفته بودیم. در حمله به رادیو و تلویزیون مواظب بودیم. آنجا هم بچه‌های حزب الهی جلو بودند كه عده‌ای از چریك‌های فداییان خلق خودشان را قاطی كردند. اما این بار دقت كردیم و آنها نتوانستند در هیچ مرحله‌ای اسلحه بردارند. قضیه پادگان حر یا باغ شاه سابق فرق داشت. آنجا یك پادگان بزرگ بود و مواظبت از همه جای آن كار مشكلی بود. آدم‌های كم عقلی هم بودند كه كار را خراب‌تر می‌كردند. مثل «ابراهیم میرزایی» كه آن موقع سروان بود و بعدها ادعای استادی تن و روان كرد و كلی برای خودش دبدبه و كبكبه راه انداخت. چندی بعد مدعی ریاست جمهوری هم شد. این آدم با تانك دیوار پادگان را خراب كرد و وارد پادگان شد. میرزایی از لحاظ روانی احتیاج داشت خودش را مطرح كند و قهرمان بازی در بیاورد. بعدها هم به سیاست كشیده شد كه اصلا برای این كار مناسب نبود و همه دیدیم كه عاقبت او چه شد. كم عقلی همین آدم باعث شد پادگان حفاظتش را از دست دهد. این پادگانی بود كه من سالها در آن زندگی كرده بودم و به جای جای آن وارد بودم. اما به هر حال یكی دو انبار اسلحه آن را خالی كردند و بردند. خاطره جالبی در این باره برای من اتفاق افتاد كه حالا هم وقتی به یاد آن می افتم افتخار می كنم. بعد از اینكه پادگان فتح شد آن هم پادگان نیروی مخصوص و ستون فقرات ارتش شاه، عده‌ای شاید هم از روی حسن نیت، تابلویی درست كردند و رویش نوشتند «پادگان لاهوتی» و زدند به سر در پادگان. من تا تابلو را دیدم رفتم بالا و آن را آوردم پایین. البته كینه شخصی با «حجت الاسلام لاهوتی» نداشتم. به هر حال او جزو معدود روحانیونی بود كه در فتح پادگان حضور داشت. پیام امام (ره) را هم او از رادیو خوانده بود. اما حرف من این بود كه تا بزرگانی مانند حضرت امام و آیت الله مطهری و بهشتی هستند كه هنوز هیچ جا به نام آنان نشده صلاح نیست اسم شخص دیگری روی محلی بیاید. بلافاصله رفتم تابلوی بزرگی پیدا كردم و خودم رویش نوشتم «پادگان حر» توكل به خدا كردم رفتم بالا و زدم به سردر پادگان. برای میدان هم همین كار را كردم. برای كارم دلیل داشتم درست بود تیپ نوهد ستون فقرات ارتش شاه بود اما در میان آنها افراد مخلص و بزرگی كه در ادامه به آنها اشاره خواهم كرد هم بودند. كسانی كه بعدها شهید شدند با این كار می‌خواستم به آنها بفهمانم ممكن است شما در مرحله‌ای از انقلاب رو به روی امام (ره) و مردم ایستاده باشید اما حالا می‌توانید مثل حر به انقلاب بپیوندید و دیدیم كه چگونه برای بسیاریاز انها همین اتفاق افتاد. ریشه این مسئله به اتفاق جالب دیگری كه برایم در مأموریت عمان افتاده بود برمی گشت. از آنجا عادت كرده بودم كه همواره یك چفیه بیندازم گردنم. یعنی تقریبا از سال 54، چه در آموزشها و چه در مأموریتها یك چفیه دور گردنم بود. همین قضیه باعث شده بود كه در جریان انقلاب و آموزشها همه گمان كنند كه من فلسطینی یا لبنانی هستم. من هم به خاطر مسائل امنیتی هیچ وقت آنها را از اشتباه در نمی آوردم. گذاشتم این نظریه بین همه جا بیفتد. حتی در تظاهرات و متینگها هم چفیه را از گردنم باز نمی‌كردم. ارتباطم از طریق حاج علی اكبر ناطق نوری و برادرشان شهید بزرگوار عباس ناطق نوری تنظیم می‌شد. تا همین امروز هم خدا را شكر می كنم كه ورود من به جریان انقلاب از طریق روحانیت درست كردار و پاكدامن بود. معلوم نبود اگر همراه گروه‌های دیگر كه برخی حتی چهره اسلامی هم داشتند می شدم عاقبتم به كجا می‌كشید. هم عاقبت دنیوی و هم اخروی. روحانیون بلندمرتبه‌ای مانندحضرت آیت الله طالقانی، آیت الله مهدوی كنی و بعدها استاد شهید مطهری و شهید دكتر بهشتی. به خاطر حشر و نشر با همین بزرگان بود كه به من این احساس دست داده بود كه توانایی‌هایم چند برابر شده. من دوره‌های زیادی دیده بودم دوره‌هایی كه برخی از آنها واقعا پیشرفته و نادر بود. اما همه آنهایی كه در كار نظام و ارتش هستند می‌دانند كه تمام این توانایی‌های فیزیكی زمانی بهترین كارایی را دارند كه در بستر یك روحیه مناسب قرار گیرند. یعنی همان اتفاقی كه برای من در آن سالها افتاد. به همین علت با اینكه دیگر دیگر از ارتش حقوق نمی‌گرفتم اما راحت زندگی می‌كردم. تنها كمكی كه به من و دونفری كه با من فرار كردند می‌شد مبالغی بود كه حاج آقا سعیدی می‌دادند كه تا روز پیروزی انقلاب حدود 11 هزار تومان شد. البته آن دور نفر مجرد بودند. من از روزی كه از ارتش فرار كردم، مسلح بودم. حتی در خیابان. در آموزشها هم از همان اسلحه‌هایی كه از پادگان آورده بودم استفاده می‌كردم. مجبور بودم همیشه مسلح باشم چون حكم تیرم دست ساواك، شهربانی و ارتش بود. یعنی اگر هركدام از این سه نیرو من را دستگیر می‌كردند قانونا می‌توانستند همان جا اعدامم كنند. یك روز در خیابان «باباییان» جلو «باغ گلستان» در حال گذر بودم كه ناگهان به یك گروه گشتی ارتش برخوردم. لباس شخصی تنم بود. خواستم خیلی آرام از كنارشان رد شوم اما من را شناختند. بچه‌های ارتش بودند و به هر حال همدیگر را در یگان‌های مختلف دیده بودیم. یكی دونفرشان هم می‌دانستند فرار كرده‌ام و حكم تیرم را هم داده‌اند. اسلحه‌شان را مسلح كردند و آمدند جلو. - ایست! تكان نخور. حالا دیگر با زندگی در بحران عادت كرده بودم و می‌دانستم مهمترین مسئله در این مواقع حفظ كردن روحیه است. آرام گفتم:‌ چی شده؟ همچنان اسلحه به سمتم بود. گفتم: چه خبره بابا؟ من مسلح نیستم. یك نفر امد جلو و من را گشت. اسلحه را طوری زیرشكم پنهان كرده بودم كه مطمئن بودم پیدا نمی‌كند. كامل من را گشت. - مسلح نیست. - ببرینش داخل ماشین. یك «ریو» آنجا بود. من را بردند توی آن. چند نفری را هم مراقبم گذاشتند كه همه‌شان را می‌شناختم. آنها هم همینطور. یكی‌شان سرصحبت را باز كرد. - چه كار می‌كنی خلیلی؟ - هیچی. افتادیم در خط امام و انقلاب. یكی دیگر پرسید: «امام كیست، دیگر؟!» آنها واقعا نمی‌دانستند حضرت امام (ره) كیستند و انقلاب از كجا ریشه می‌گیرد. - حضرت امام (ره) خمینی را نمی‌شناسی؟ مرجع بزرگ شیعه را؟ رهبرمان؟ آیت‌الله خمینی؟! با تعجب نگاهم كردند. فرصت را غنیمت شمردم و یك كلاس پانزده دقیقه‌ای توجیهی در عقب ماشین گذاشتم. از خرداد 42 گفتم و از خیانت‌های شاه و دخالت‌های آمریكا، اسراییل و انگلیس در امور كشور خلاصه به گوشه‌ای از هر مسئله اشاره كردم. بعد از تمام شدن صحبت‌هایم به وضوح برخوردشان عوض شده بود. هرچند از همان ابتدا هم خیلی بد برخورد نمی‌كردند. از نگاهشان می شد فهمید كه نگران سرنوشتم هستند ولی می بایست احتیاط را رعایت می‌كردم. - خلیلی تا فرصت هست فرار كن. اما احتیاط واجب بود. گفتم: نكند وقتی دارم فرار می‌كنم از پشت بزنید؟ نامردی نكنید؟! - چرا تو را بزنیم. تو كه اسلحه نداری؟ - مطمئنی؟ - خودمان گشتیم. - پس مطمئنید؟ ناگهان اسلحه را كشیدم و گرفتم سمتشان. یك اسلحه اسمیت بود با 14 گلوله. آنها 12 نفر بودند. سه چهار نفرشان واقعا نگرانم بودند. - خلیلی معطل نكن. اگر فرمانده بیاید كارت تمام است. می دانیم كه حكم تیرت را داده‌اند. - مطمئن باشم؟ - معطل نكن -در آغوششان گرفتم و رویشان را بوسیدم. سریع خودم را از ماشین پایین انداختم. رفتم سمت خیابان باباییان و از سمت پارك به سرعت دور شدم. این اولین حادثه خطرناكی بود كه بعد از فرار از ارتش پیش آمد. خیلی امیدوار شدم. متوجه شدم انقلاب ارتش را در خواهد نوردید. زیرا زمینه‌هایش كاملا آماده است. تنها عده قلیلی بودند كه تا انتها در كنار شاه ماندند. عده‌ای بی‌اطلاع بودند و برخی هم می‌ترسیدند. اصلا همین اتفاق باعث شد فعالیتم را بین بچه‌های ارتش بیشتر گسترش دهم. در این مورد تحلیلی داشتم. می‌گفتم اگر كسی صددرصد تفكرات مذهبی داشته باشد هنگام ورود به ارتش 50 درصد آن از بین می‌رود. واقعا اوضاع ارتش به همین صورت بود. به علت نوع رفتار با نظامیان، شیوه گذراندن اوقات فراغت و تبلیغاتی كه روی آن‌ها می‌شد. در هنگام خدمت هم نصف دیگرش از بین می‌رفت. و فقط 25 درصد ظاهر و باطن از مذهب شخصی ارتشی باقی می‌ماند. تصمیم ما این بود كه همین 25 درصد را حفظ كنیم و در صورت امكان آن را افزایش دهیم. به همین علت با آنهائی كه آماده‌تر بودند جلسات مخفیانه می‌گذاشتم و نقص اصلی‌شان را برطرف می‌كردم. یعنی تحلیلی از اوضاع مملكت و جریان انقلاب در اختیارشان قرار می‌دادیم. كم كم این حركت نظم بهتری پیدا كرد. در سطح كل كشور انقلاب از طریق ارتشیان انقلابی روند مناسب و پرشتابی گرفت. در راستای همین روند بود كه یكی از بركت‌خیزترین دوستی‌ها برای من به وجود آمد. دوستی‌ای همدلانه و عطرآگین. دوستی‌ای كه در تمام لحظات چه در لحظات خطر و چند قدمی مرگ و چه در هنگام پیروزی و شادی برامی فراهم شد. و آن آشنایی با امیر سرافراز ارتش اسلام شهید سپهبد صیاد شیرازی بود. در سال‌ 56 در رابطه با گسترش نفوذ تفكر انقلابی در ارتش ماموریتی به اصفهان داشتم. در آن جا آقای «روح‌الامین» و «تیمسار رضا». آن‌ها تلفنی با صیاد تماس گرفتند و قرار را در یكی از همین جلسات آموزش گذاشتند. در خانه یكی از آشنایان دور هم جمع شدیم. بعد از پذیرایی مختصر تیمسار رضا من را معرفی كرد و بعد به سمت او اشاره كرد و گفت: «ایشان هم مهندس صیاد شیرازی هستند.» برایم جالب بود كه از تجربیات او در اصفهان خبردار شوم. توضیحاتی داد. من هم گفتم چه تخصص‌هایی دارم از شنیدن آن‌ها خیلی خوشحال شد. هر دو كارهای مهمی داشتیم كه باید به آن‌ها می‌رسیدیم. اما انگار هر دو در همان برخورد اول به هم علاقه‌مند شده بودیم. صیاد گفت: «من یك ماه دیگر به تهران می‌آیم.» آدرس خانه را به او دادم. شاید می‌خواست تحقیق كند. خانه‌مان آن زمان در خیابان سپه غربی «امام خمینی‌(ره)» بود. ماموریتم در اصفهان تمام شد و به تهران برگشتم. حدود یك ماه بعد خبردار شدم كه صیاد به تهران آمده است. هماهنگی‌ها را مرحوم مظاهری انجام داد كه اصفهانی بود. حدود 5 بعدازظهر بود كه صیاد به خانه تلفن زد كه من دارم می‌آیم. وقت نماز مغرب به خانه‌مان رسید. بعد از این كه وضو گرفتیم خیلی اصرار كرد من جلو بایستم. قبول نكردم بالاخره با اصرار زیاد به او اقتدا كردم. بعد از نماز یكی دو ساعتی صحبت كردیم. صحبت بیشتر درباره ارتش نوین و سازماندهی مناسب آن برای شرایط پس از پیروزی بود. صیاد برای هر مرحله طرحی داشت. مثلا برای مقابله با شاه، كودتا یا انقلاب. نكته جالب این بود كه هرچه در مسائل كلی و مفاهیم تئوری به هم نزدیك بودیم، از لحاظ تخصصی تفاوت داشتیم. صیاد یك توپچی متخصص و یك متخصص كاردان بود كه بیشتر درباره سازماندهی و چارت‌بندی فكر می‌كرد و من به موارد تروریستی و ضد تروریستی و مقابله با اغتشاشات، كنترل شورش و ضد شورش توجه داشتم. صیاد البته از من خواست اگر فرصت شد او را هم آموزش دهم. تا پیروزی انقلاب 4 جلسه آموزش اختصاصی هم به صیاد دادم. در همان فرصت كوتاهی كه همدیگر را می‌دیدیم. انصافا آموزش‌ها را خیلی سریع یاد می‌گرفت. از ضریب هوشی بالایی برخوردار بود. ملاقات‌های ما تا چند ما پس از انقلاب محدود شد به همین جلسات كوتاه و مكاتبات. چند بار چند جزوه خواست كه برایش فرستادم. از آن پس دوستی ما شكل دیگری گرفت كه درباره آن بعداً خواهم گفت. همین روزها كه طرح ترور تیمسار «خسروداد» فرمانده وقت تیپ نوهد را ریختم. تمام برنامه‌ها مرتب بود و وسایلی كه می‌خواستم آماده كرده بودم. برای كسب اجازه شرعی خدمت آقایان رفتم. آیت‌الله كنی تاكید كردند در این مسیر حتی قطره‌ای خون بی‌گناه ریخته نشود. گفتند:‌ «اگر این طور شود شما قبل از این كه به ما یا مردم جواب دهید باید پیش خدا جوابگو باشید.» صبح لباس كامل نظامی‌ام را پوشیدم. یك ساك دستی همراهم بود كه در آن یك اسلحه، دو گاز اشك‌آور و سه دودانگیز، از آنهایی كه هنگام چتربازی به خودمان می‌بستیم، جاسازی كردم. یك برگه احضار جعلی درست كردم مبنی بر احضار من توسط تیمسار خسرو داد. خب این ملعون را خوب می‌شناختم. چون فرمانده خودمان بود و از عمق فساد و وابستگی‌اش به نظام شاه مطلح بودم. با همان شكل و شمایل و همراه با ساك دستی به در پادگان حر فعلی رفتم. محل كار خسروداد چسبیده به پادگان بود. با تحكم رفتم جلو دژبانی. - خلیلی هستم، با تیمسار خسروداد قرار ملاقات دارم. دژبان‌ها به شدت احترام گذاشتند. مسئولشان یكی از سربازها را همراهم كرد. الا كمی خیالم راحت شده بود. می‌دانستم تا اتاق خسروداد مشكلی پیش نمی‌آید. تنها نگران این بودم كه آشنایان قدیمی من را نبینند. سرباز من را به اتاق انتظار رساند. برگه جعلی را به آجودان خسروداد نشان داد و خودش رفت. گوشه‌ای آرام نشستم. اوضاع را بررسی كردم. در اتاق چند افسر نشسته بودند و داشتند با هم صحبت می‌كردند. سعی كردم توجه‌شان را جلب نكنم. باید هرچه زودتر كارم را شروع می‌كردم. یكی دو نفر برای ابراز آشنایی طرفم سر تكان دادند، اما انگار نمی‌دانستند از ارتش فرار كرده‌ام و حكم تیرم را داده‌اند. از طرفی حرف‌های آیت‌الله مهدوی كنی خاطرم بود كه گفته بود قطره‌ای خون بی‌گناه نریزد. مدتی صبر كردم. اما انگار قصد خروج از اتاق را نداشتند. من هم نمی‌خواستم با آن‌ها درگیر شوم. هرچه فكر كردم دیدم صلاح نیست حالا دست به كار شوم، از جایم بلند شدم تا آرام خارج شوم، اما همین موقع صدای یك نفر بلند شد. - این خلیلی است. حكم تیرش را داده‌اند. نگذارید فرار كند. حتما برای خرابكاری آمده. ناگهان وضع عوض شد. همه به جنب و جوش افتادند. من هم معطل نكردم. در ساك را باز كردم و قبل از این كه آن‌ها كاری انجام بدهند دو گاز اشك‌آور و دودانگیز را انداختم وسطشان و خودم را از اتاق بیرون انداختم. صدای داد و فریادشان را می‌شنیدم. اوضاع به هم ریخته بود اما من به تمام سوراخ سمبه‌های پادگان حر آشنا بودم. به سرعت خودم را رساندم كنار دیوار، بالا رفتم پریدم تو خیابان كمالی و دور شدم. هر عملی یك تجربه است. این ناكامی باعث شد از آن به بعد به مساله پوشش توجه بیشتری بكنم و خیلی بی‌گدار به آب نزنم. بعدازظهر رفتم پیش حاج‌آقا ناطق و كل ماجرا را تعریف كردم. حاج‌آقا هم ضمن شكرگذاری به خاطر سلامتی من گفت: «باید خیلی مواظب باشی ما مثل شما كم داریم.» كه البته نظر لطفش بود. از این به بعد دو وظیفه اصلی را به طور موازی انجام می‌دادم. اول انتقال تخصص‌ها و مهارت‌ها و دوم جذب و سازماندهی نیروهای انقلاب در ارتش. هر چه به زمان ورود امام (ره) و پیروزی انقلاب نزدیك‌تر می‌شدیم شناسایی افراد مردمی در ارتش آسان‌تر می‌شد. چون ترسشان می‌ریخت.
  2. می‌گویند در مأموریت، یا دشمن آنها را نمی‌بیند و یا آنها آخرین چیزی هستند که خواهد دید؛ می‌گویند غیرممکن‌ها هم برایشان ممکنند؛ خلاصه می‌گویند آنها بهترین‌اند چرا که برای چیزی می‌جنگند که ارزشش از زندگی‌شان والاتر است... . محمد قربانی، تسنیم؛ با اینکه 68 سالگی‌اش را پشت سر گذاشته و سال‌ها از زمانی که در اوج بوده و 153 سال رکورد تفنگداران دریایی انگلیس را شکسته می‌گذرد همچنان قبراق است و سرحال؛ آنقدر قبراق که هنوز هم اگر اراده کند می‌تواند اشک جوان‌هایی که هم پایش در تیم ملی تمرین می‌کند را دربیاورد و آنچنان پا به پایشان تمرینات سخت انجام دهد که از نفس بیفتند. در آپارتمانش قرار می‌گذارد؛ آپارتمانی آن‌قدر معمولی که واژه «ساده» را به راحتی می‌توان برازنده‌اش دانست؛ قد بلند است، با سینه‌های ستبر، قامتی راست، منظم و مقرراتی با صورتی از بیخ تراشیده؛ حتی اگر خودش هم نگوید، واضح است که یک ارتشی است؛ یک تکاور نیروی دریایی؛ یک کلاه سبز... دستچین کردن خاطرات گفت‌وگو با یکی از زبده‌ترین تکاوران نیروی دریایی ارتش که دوره‌های آموزش رنجری، غواصی، ورزش، تاب و توان، عبور از موانع و چتربازی را در انگلستان و در میان قدیمی‌ترین تفنگ داران دریایی دنیا گذرانده اگر بی‌انصافی نباشد، قطعاً سخت است؛ سخت است دستچین کردن خاطره شکستن رکورد 153 ساله تفنگداران دریایی انگلیس و گرفتن خنجر ملکه انگلیس از خاطرات ناب و شنیده نشده‌اش از میان خاطراتش از آخرین ساعات و دقایق پیش از سقوط خرمشهر؛ از دوره‌های سخت و طاقت فرسایی که گذرانده تا خاطره بریدن تکه عکس‌های امام و اخبار انقلاب در بحبوحه بهمن 57 از میان مجلات انگلیس؛ این‌ها خاطراتی است که باید تمام و کمال از زبان «مصطفی ثمره» شنید؛ کلاه سبزی که هنوز یکی از بهترین تفریحاتش، ورزش است و گپ زدن با همدوره‌ای‌هایی که یکی در میان یا مجروح اند و به کناری رفته‌اند یا به کنجی خزیده‌اند و خانه نشین... او که امروز پس از سال‌ها مربی‌گری تیم ملی قایقرانی کشور، دبیر هیئت قایقرانی کیش را عهده‌دار است،‌ گلایه‌مند است از این که هنوز بسیاری از سرمایه‌های این مملکت، رها شده‌اند و از تجارب و اندوخته‌های آن‌ها بهره‌ای برده نمی‌شود. - آقای ثمری خودتان را معرفی می‌کنید؟ مصطفی ثمری هستم متولد سال 1326 در گوگد گلپایگان در یک خانواده پرجمعیت با 12 خواهر و برادر و پدر و مادری بسیار مذهبی؛ خانواده ما آن‌قدر مذهبی بود که اگر من یک روز برای نماز صبح خواب می‌ماندم کتک خوردن از پدرم حتمی بود. (با خنده) - چطور وارد ارتش شدید؟ شرایط بدنی و قدرت جسمانی من از همان نوجوانی در منطقه‌ای که زندگی می‌کردیم زبانزد بود؛ یادم می‌آید در 16 سالگی وقتی باستانی کار می‌کردم تمام اهالی برای تماشای میل زدن من که واقعاً میل‌های سنگینی هم بود جمع می‌شدند و من 1000 جفت میل می‌زدم. خلاصه علاقه زیادی به ورزش و فعالیت‌های سخت بدنی داشتم. سال 47 یک روز که برای کاری به تهران آمده بودم خیلی اتفاقی تبلیغ استخدام در نیروی دریایی ارتش را دیدم؛ نوع این آگهی به نحوی بود که برای من که از شرایط فیزیکی بسیار خوبی برخوردار بودم انگیزه‌بخش بود؛ من هم مصر شدم که وارد نیروی دریایی شوم و بعد از انجام چند سری معاینات بسیار سخت پزشکی و تست‌های آمادگی جسمانی وارد نیروی دریایی ارتش شدم. من در آموزشگاه مهناوی انزلی دوره آموزش‌های اولیه‌ام را گذراندم؛ بعد از این دوره، چون علاقه خاصی به ماجراجویی و رشته‌های سخت و طاقت‌فرسا داشتم، دوره غواصی جنگی با عمق زیاد، غواصی تا عمق 60 متری را شروع کردم؛ در آن دوره 118 نفر شرکت کرده بودند و غواصی با امکانات بسیار محدود و ابتدایی آن زمان انجام می‌شد که بسیار پر خطر بود؛ یادم هست آنجا عکس و تصاویر شرکت کنند‌ه‌های دوره‌های قبل که در این دوره جانشان را از دست داده بودند، در این آموزشگاه نصب شده بود؛ خلاصه بعد از شروع این دوره که یک دوره یک ساله بود، دقیقاً به خاطر دارم که از بین آن 118 نفری که دوره را شروع کردیم، تنها 16 نفر باقی ماندند و مابقی انصراف دادند. - یعنی آنقدر سخت بود؟ با خنده ... واقعاً سخت بود؛ مثلاً یکی از تمرین‌های پیش پا افتاده و هر روزه ما دویدن یک ساعته در شرایطی بود که آب تا بالای زانوی ما قرار داشت و کپسول‌های 17 کیلویی اکسیژن را روی دوشمان کول می‌کردیم؛ سنگینی این کپسول‌ها به حدی بود که بعد از این تمرین، تا پایان روز سنگینی‌اش را روی دوشمان حس می‌کردیم. - دوره‌های دیگری هم گذراندید؟ خب من واقعاً دوست داشتم پیشرفت کنم و بالتبع بعد از دوره غواصی جنگی، برای گذراندن دوره رنجری عازم شیراز شدم و دوره دو ماهه رنجری تفنگداران آمریکایی را آنجا گذراندم. این دوره سخت‌ترین دوره‌ای بود که در کل عمرم گذراندم؛ البته شرایط من در آن دوره هم به شدت بد بود و از بس پاهایم در پوتین مانده بود، عفونت کرده بود؛ من از ترس اخراج شدن از دوره به دلیل عفونت پایم، این موضوع را به هیچ کس نمی‌گفتم و علی‌رغم وضع وخیم پاهایم، هر شب پیاده‌روی 20 کیلومتری در کوه را انجام می‌دادم اما خلاصه یکی از هم دوره‌ای‌هایم موضوع را به یکی از مربیان آنجا گفت؛ او مرا خواست و وقتی وضع پایم را دید گفت باید به بیمارستان اعزام شوم؛ خب منم نمی‌خواستم دوره را نیمه تمام رها کنم و طبعاً قبول نکردم ولی او بالاجبار یک درجه‌دار را همراه من به بیمارستان فرستاد؛ از طرفی می‌دانستم که اگر پزشک، عفونت پایم را ببیند مرا بستری می‌کند و قطعاً من از دوره جا می‌مانم، خلاصه با کلکی که سرهم کردم، از بیمارستان فرار کردم و دوباره به مرکز برگشتم و بالاخره دوره رنجری را با مشقت خیلی زیادی تمام کردم. این دوره واقعاً آنقدر برایم سخت بود که امروز هم علی‌رغم تمام روحیه ماجراجوی‌ام، حاضرم تمام دوره‌های نظامی را از نو بگذرانم ولی دوره رنجری را هرگز. - چرا؟ این دوره واقعاً سخت بود و علاوه بر پیاده‌روی‌ها و کوهنوردی‌های شبانه طولانی مدت، دوندگی‌های چند ساعته در شرایط بسیار خاصی داشت؛ همچنین تمرین‌های یک هفته‌ای زنده ماندن در مناطق کویری و ترس از دستگیر شدن توسط مربیان و شکنجه شدن به دست آن‌ها شرایط را بسیار سخت‌تر می‌کرد؛ البته هدف از این دوره آموزش نفوذ نامحسوس به عمق زمین دشمن بود؛ ما آن زمان این دوره را در کویر مرنجاب گذراندیم و باید از نقطه مشخصی به نقطه مشخص دیگری می‌رسیدیم بدون آن‌که هیچ جنبده‌ای ما را ببیند؛ این در حالی بود که تیم‌هایی تحت عنوان تیم‌های دشمن از طرف مربیان ما در مسیر ما کمین می‌زدند و ما باید پنهان از چشم آن‌ها و هر جنبنده دیگری، این مسیر را ظرف یک هفته طی می‌کردیم. شرکت در تمرینات آموزشی کماندوهای نیروی دریایی انگلیس _ سال 1971، «لایمستون» - شما آن زمان عضو کماندوهای نیروی دریایی بودید؟ بله. آن موقع تعداد ما بسیار کم بود و دوره‌های متعدد چتربازی، جنگل و ... را طی کرده بودیم و در شمال کشور در مناطق جنگلی تمرینات نظامی سختی را به شکل اردوهای کماندویی در جنگل برگزار می‌کردیم؛ سال 1350 با توجه به اینکه کماندوهای دریایی ایران نیروهای ویژه‌ای بودند که به دنبال توانایی‌های خاص خود در چتربازی، غواصی و رنجری، قابلیت انجام عملیات در هوا، آب‌های زیرسطحی و خشکی را داشتند و این توانایی، تنها در تفنگداران دریایی نیروهای آمریکا و انگلیس وجود داشت، مسئولان امر تصمیم گرفتند این قابلیت تا سطح لشکر گسترش پیدا کند و تبعاً مستلزم این مساله، ایجاد یک الگوی آموزشی کامل در سطح نیروی دریایی ارتش ایران بود؛ از این رو با توجه به توان بالای کماندوهای انگلیسی و قدمت بیش از 150 ساله آن‌ها در آموزش‌های کماندویی نیروهای دریایی، تعدادی از تفنگداران دریایی انگلیس به ایران آمدند و چند نفر از کماندوهای دریایی ایران را انتخاب کردند و ما برای آموزش بیشتر به انگلستان اعزام شدیم تا چند دوره ویژه از جمله دوره‌های تکاوری پی‌تی، اس بی اس یا همان دوره غواصی عملیاتی، کلاه سبزها و ... را بگذارنیم؛ برای دوره اس بی اس به واسطه سختی دوره و طاقت‌فرسا بودن آن، افرادی را انتخاب می‌کردند که از توانایی بدنی بالایی برخوردار بودند و فرمانده ما در انگلستان نیز مرا برای این دوره انتخاب کرد ولی من چون دوره غواصی را در ایران گذرانده بودم از او خواستم که من در دوره 4 ماهه پی‌تی یا همان دوره ورزش شرکت کنم؛ دوره‌ای که شرکت‌کنندگان آن طی 4 ماه در تمام رشته‌های ورزشی آموزش می‌دیدند و به صورت علمی تغذیه و فیزیولوژی ورزش را فرامی‌گرفتند. فرمانده ما در آن دوره به اعتراض من توجه نکرد و یک هفته از شروع دوره گذشته بود و من به شهر «پول» اعزام شده بودم؛ من از این بی‌توجهی فرمانده‌ ناراحت بودم و یک روز پیش فرمانده انگلیسی مرکز آموزش تفنگداران دریایی انگلستان «سی‌تی‌سی» رفتم و گفتم اگر یکی نخواهد یکی از دوره‌های شما را بگذراند، شما به او زور می‌گویید؟ گفت نه! من هم گفتم دوره اس‌بی‌اس را نمی‌خواهم بگذارنم چون من دوره غواصی نظامی عمیق را در ایران دیده‌ام و ترجیح می‌دهم دوره ورزش را ببینم؛ ناگفته نماند که دوره ورزش هم یک هفته‌ای بود که در شهر «دیل» شروع شده بود و 4 نفر از بچه‌های ما از جمله شهید مختاری که در خرمشهر هم شهید شد در آن حضور داشتند؛ بالاخره فرمانده انگلیسی با درخواست من موافقت کرد و من سوار ترن شدم و به شهر دیل رفتم برای دوره ورزش؛ وقتی وارد مرکز شدم هفته اول دوره تمام شده بود و من یک هفته از دوره عقب بودم نهایتاً توانستم با بهترین درجه و به عنوان شاگرد اول از این دوره فارغ شوم. دوره تربیت بدنی و ورزش تفنگداران دریایی انگلیس(نفر اول نشسته از سمت راست) بعد از اتمام دوره ورزش، دوره 36 هفته‌ای کلاه‌سبزها را که دوره‌ای اجباری در انگلیس بود تمام کردم و در این دوره بیشتر کارهای عملیاتی کمین زدن، ضد کمین و عبور از موانع را در سه دوره چابکی، دوره استقامتی و تاب و توان و دوره تارزان که در ارتفاعات برگزار می‌شد پشت سرگذاشتیم. نکته مهم در دوره‌های موانع و کلاه‌سبزها، زمان بود و زمان نقش تعیین کننده‌ای در موفقیت کماندوها در این دوره‌ها داشت؛ من به یاد دارم مثلاً در یکی از دوره‌ها که زمان معمول در نظر گرفته شده برای آن 16 دقیقه بود، من توانستم در 4 دقیقه موانع را پشت سر بگذارم؛ موضوع برای آن‌ها آنقدر اعجاب‌آور بود که فرمانده انگلیسی به من اشاره کرد و گفت: هر یک نفر از این‌ها می‌توانند به اندازه 4 نفر ما سریع باشند و این موضوع برایشان خیلی جالب بود. این در حالی بود که نیروهای دریایی انگلیس و کماندوها و تفنگداران دریایی این کشور قدمتی چند ده ساله داشتند و دوره‌ای که ما در آن حضور داشتیم یکصد و پنجاه و سومین دوره از دوره‌های آموزشی آن‌ها بود و این کشور همیشه سه لشکر آماده تفنگداران دریایی زیر 20 سال داشت. - چرا حالا زیر 20 سال؟ فرماندهان انگلیسی معتقد بودند که جوانان زیر 20 سال بیش از آن‌که متکی به قدرت عقلشان باشند به نیروی عضلانی و بدنی خودشان متکی هستند و از طرف دیگر هیچ وابستگی به زن و بچه ندارند و شجاعت آن‌ها در بالاترین حد خود قرار دارد؛ آن‌ها می‌گویند انسان‌ها وقتی ازدواج می‌کنند بخشی از شجاعت خودشان را به همسرشان می‌دهند، وقتی بچه‌دار می‌شوند بخش دیگری از شجاعتشان را به بچه تقدیم می‌کنند و مرحله به مرحله از میزان شجاعت آن‌ها کاسته می‌شود. لذا این آدم دیگر نمی‌تواند سرباز شجاعی برای جنگ باشد و در زمان جنگ‌های فالکلند و درگیری میان جزایر فالکلند و آرژانتین، این کماندوهای زیر 20 سال به جنگ اعزام شدند و ظرف 48 ساعت توانستند آن جزایر را اشغال کنند و پیروز شوند. این تفکر آن‌ها بود و به همین دلیل توجه ویژه‌ای به آموزش نیروهای کماندوی دریایی جوانان زیر 20 سال خودشان داشتند. - این دوره چطور تمام شد؟ در دوره تکاوران دریایی انگلیس من و 4 نفر دیگر از کماندوهای دریایی ایران با 80 نفر انگلیسی، آمریکایی، هندی و آفریقایی دیگر هم دوره بودیم؛ در مسابقه نهایی عبور از موانع آن دوره که مسابقه سختی هم بود به جرأت می‌توانم بگویم که برتری کماندوهای ایرانی به وضوح مشهود بود و زمان و رکورد من در پایان این دوره، توانست رکورد 153 ساله کماندوهای دریایی انگلیس را برای شانزدهمین بار بشکند. - خب این افتخار بزرگی بود؟ درسته؟ طبعاً همینطوره و پس از این موفقیت، در دومین سفر من به این کشور، انگلیسی‌ها خنجری که نام ملکه انگلیس روی آن حک شده و به «خنجر کوئین» موسوم بود به من هدیه دادند، این خنجر تنها به کماندوهایی که توانسته بودند رکوردهای قبلی این دوره را بشکنند تقدیم شده بود و این دوره واقعاً برای آن‌ها حائز اهمیت بود. گواهی پایان‌دوره مرکز آموزش تفنگداران دریایی انگلیس در شهر «دیل» - پس واقعاً دوره سختی بوده و این رکوردشکنی شما اهمیت بالایی داشته... واقعاً دوره سختی بود و من بعد از دومین سفرم به این کشور متوجه شدم که حداقل بعد از 6 سال پس از پایان آن دوره، هنوز کسی نتوانسته بود آن رکورد را بشکند. این دوره به قدری سنگین و طاقت‌فرسا بود که من در دقایق پایانی آن به جرأت می‌توانستم تک تک عضلات پاهایم را از زور دردی که در هر کدام از آن‌ها حس می‌کردم، بشمارم. - خب پس علاوه بر تکنیک، توان جسمانی بالا هم فاکتور مهمی است؟ طبعاً همینطوره ولی واقعاً شاید نوع تغذیه و ژنتیک، در توانایی بدنی من تأثیرگذار بود؛ یادم می‌آید زمانی که در ایران بودم، مستشارهای انگلیسی هم در مراکز نظامی ما رفت و آمد داشتند؛ یک روز من در حال تمرینات ورزشی هر روزه بودم و داشتم دراز و نشست می‌رفتم؛ یادم نمی‌آید که در طول عمرم تعداد دفعات دراز و نشست تمرین‌هایم را شمرده باشم، به هر حال من عادت داشتم تا زمانی که توان داشتم تمرین می‌کردم؛ آن روز هم در حال دراز و نشست رفتن بودم که او از مقابلم رد شد و وارد اتاق جلسه شد و بعد از یک ساعت و نیم که برگشت من هنوز در حال تمرین دراز و نشست بودم، وقتی مرا دید تعجب کرد و وقتی به عرقی که از زیر بدنم جاری شده بود توجه کرد فهمید من در طول مدتی که او در جلسه بوده مشغول دراز و نشست رفتن بودم؛ با تعجب از من پرسید چند تا دراز و نشست رفتی؟ گفتم نمی‌دانم نشمردم؛ گفت: کل این زمان را دراز نشست می‌رفتی؛ گفتم آره؛ گفت فکر می‌کنم بتوانی رکورد گینس رو بزنی؛ حدس می‌زنی رکوردت چند تاست؟ گفتم تا حالا نشده از دراز و نشست رفتن خسته بشوم فکر می‌کنم از پس بیست هزار تا بر بیایم؛ خوشحال شد و گفت فردا بیا جلوی من دراز و نشست برو تا ببینم رکوردت چقدره. آن زمان من اصلاً نمی‌دانستم گینس چیست؛ بالاخره من فردای آن روز رفتم و او شروع کرد به شمردن؛ در یک ساعت اول 2000 تا دراز و نشست رفتم و او شمرد؛ آنقدر از شمردن خسته شده بود که به یکی از همکاران ما گفت تا از 2 هزار به بعد را بشمرد، یادم می‌آید من یک ساعت دیگر هم دراز نشست رفتم و او هم تا 4000 را شمرد؛ خلاصه نزدیک ظهر بود و این همکار ما بچه انزلی؛ وقتی صدای اتوبوس‌های سرویس که هر روز بچه‌ها را از منجیل به انزلی می‌برد شنید، مرا رها کرد و با همان زبان گیلکی داد زد «این را ول کنی تا فردا صبح هم خسته نمی‌شود!» - دوره اول شما در انگلستان چه سالی به اتمام رسید؟ من سال 51 از انگلستان به ایران برگشتم و 6 سال مربی کماندوهای دریایی نیروی دریایی ارتش ایران را عهده‌دار بودم و بعد از 6 سال، برای گذراندن دوره عالی ورزش در اوایل سال 57 دوباره به انگلیس رفتم؛ آن موقع هنوز چندان خبری از انقلاب اسلامی نبود و من نام انقلاب ایران را از مطبوعات و تلویزیون انگلیس شنیدم؛ در آن زمان من تصاویری از انقلاب ایران را دیدم که هیچ ایرانی از داخل ایران ندید؛ انقلاب ایران آن زمان آنقدر برایم جذاب بود که دائماً اخبار مربوط به انقلاب را دنبال می‌کردم. - یعنی شما در بحبوحه انقلاب برگشتید؟ فضای ترسیم شده از انقلاب آن‌جا چطور بود؟ یادم هست اواخر دوره، یک روز داخل آسایشگاه در حال غذا خوردن بودم که یک افسر انگلیسی پیشم آمد و گفت: «تو دیگه نمی‌توانی برگردی ایران»؛ من که شوکه شده بودم پرسیدم «چرا؟» و او گفت: «چون توی ایران نظامی‌ها را می‌کشند و تو اگر به ایران برگردی حتماً کشته می‌شوی» من که از فضای داخل کشور و مردم خبر داشتم، گفتم: «نه؛ مردم با ارتشی‌ها کاری ندارند؛ آن‌هایی را می‌کشند که آدم کشتند، ما که آدم نکشتیم»؛ خلاصه خیلی اصرار داشت که حرفش را به من بقبولاند و به قول معروف ته دل مرا خالی کند؛ وقتی دید من به هیچ وجه حرفش را قبول نمی‌کنم به من گفت «مرا فرمانده پادگان فرستاده و گفته اگر می‌خواهی اینجا بمانی کافی است به او بگویی که متمایل به ماندنی؛ زن و فرزندت هم ظرف یک هفته از طریق ان‌بی‌سی می‌آید» من هم که نمی‌خواستم آنجا بمانم چیزی به او نگفتم؛ این قضیه گذشت و زمانی که دوره من تمام شد قرار بود من گواهی پایان دوره و مدرکم را از فرمانده پایگاه بگیرم؛ وارد اتاقش شدم؛ اتاق‌های انگلیسی‌ها معمولاً کم نور است؛ آن‌ها معتقدند نور زیاد باعث تنبلی عضلات چشم می‌شود و برعکس، نور کم، عضلات چشم را تقویت می‌کند و بینایی آن‌ها تقویت می‌شود؛ به خاطر تاریکی، فرمانده جدید پایگاه را ندیدم؛ وقتی سلام نظامی دادم و او جلو آمد، تازه شناختمش که چند سال پیش در ایران زمانی که یک سرگرد بود با او آشنا بودم و حالا تیمسار شده بود و فرمانده سی‌تی‌سی؛ سلام علیک و احوالپرسی کردیم؛ همانطور که داشتیم صحبت می‌کردیم دستش را روی تابلویی گذاشت که اسامی رکوردشکن‌های کماندوهای دریایی انگلیس را رویش کنده کاری کرده بودند؛ به من گفت خبر داری رکورد عبور از موانع تو را هنوز کسی نتوانسته بشکند؟ من گفتم مگه من رکورد شکستم؟ تعجب کرد و گفت یعنی خبر نداشتی؟ گفتم نه؛ آنجا بود که تازه متوجه شدم که من 6 سال پیش رکورد کماندوهای نیروی دریایی انگلستان را شکسته‌ام و این شکست خوردن آن‌ها از یک ایرانی آن‌قدر برایشان سخت بوده که حتی موضوع را به من هم نگفته‌اند؛ در همان دیدار «ادمیرال گازالین» خنجری که از طرف کوئین برای من فرستاده شده بود را تحویلم داد... خلاصه بعد از احوالپرسی از من پرسید که پیغامم به تو رسید؟ گفتم بله؛ پرسید خب تصمیمت چیست؟ گفتم «من ایرانیم و دوست دارم برگردم ایران»؛ تصور می‌کردم شاید از این حرفم ناراحت شود اما واکنش او برای من خیلی جالب بود؛ او بعد از این جمله من، با من دست داد و گفت من خیلی خوشحالم که تو آنقدر کشورت را دوست داری اما اگر تصمیم به ماندن در اینجا هم داشتی، با همان درجه، در تفنگ‌داران دریایی انگلیس استخدام می‌شوی. - یعنی انعکاس انقلاب ایران در انگلیس آنقدر زیاد بود که به این بهانه به دنبال جذب شما بودند؟ آن زمان حدود 20 تا 25 نشریه و مجله به باشگاه افسران کماندو نیروی دریایی انگلیس می‌آمد و جالب بود عکس اول همه این مجلات و نشریات، عکسی از امام در فرانسه بود؛ یادم هست زیر یکی از آن عکس‌‌ها نوشته بود مردی که با یک دستش دنیا را تکان داد. خب من هم به عنوان یک ایرانی، آرزوهای خودم را در آمدن امام و پیروزی انقلاب می‌دیدم و آن زمان تمام عکس‌ها و مطالب مربوط به انقلاب را از نشریات انگلیس، جمع‌آوری می‌کردم. - از بین بچه‌های آن دوره کسی در انگلستان ماند؟ نه هیچ‌کس؛ بگذارید یک خاطره‌ای را برای شما تعریف کنم؛ زمانی که من برای دومین بار به انگلستان اعزام شدم، خواهر خانم من کتاب قطوری به نام «میرزا تقی‌خان امیرکبیر مرد شماره یک مبارزه با استعمار» را به من هدیه داد؛ این کتاب بسیار تکان‌دهنده بود و روی من تأثیر بسیار زیادی گذاشت؛ به قدری تلاش‌های امیرکبیر در مبارزه با سفارت روس و انگلیس روی من اثرگذار بود که ناخودآگاه نگاهم به تمام انگلیسی‌های اطرافم منفی بود؛ این نگاه آنقدر منفی بود که بعد از اتمام دوره، انگلیسی‌ها لباس خاص افسران کماندوهای نیروی دریایی را به ما هدیه دادند؛ لباسی که بسیار زیبا و خوش فرم بود و جنس مرغوبی هم داشت و به قیمت بسیار بالایی هم در بازار خرید و فروش می‌شد و به دست خود کماندوهای نیروی دریایی انگلیس تولید می‌شد؛ در پرانتز می‌گویم آن‌ها معتقد بودند همه نیازهای ارتش کشورشان را باید در بالاترین سطح کیفی، خودشان تولید کنند که اگر روزی همه کشور دست به اعتصاب زد، مشکلی در تأمین نیازهایشان نداشته باشند. آن کتاب آنقدر در من اثر گذاشته بود که روز آخر، من آن لباس را هم با خودم به ایران نیاوردم. حتی در آن دوره، من با پزشکی ایرانی آشنا شدم که بسیار متمول بود و با ارتش انگلیس همکاری می‌کرد و حتی همسرش هم انگلیسی بود؛ روز آخری که قصد بازگشت به ایران را داشتم آن کتاب را به او دادم و در مقدمه کتاب نوشتم آقای دکتر خواهش می‌کنم این کتاب را تا آخر بخوان؛ آن وقت می‌فهمی که انگلیسی‌ها چه بلایی بر سر ما و مردم ایران آورده‌اند و آن وقت خواهی فهمید که چه خیانتی به مردم ایران با سرمایه‌گذاری در آن کشور کردی و آن را به دکتر ایرانی دادم. - شما گفتید عکس‌های امام را در انگلیس از مطبوعات جمع‌آوری می‌کردید ولی خب شما جزو ارتشی‌های دوران پهلوی بودید. نه این طور نیست؛ واقعیت این است که تمام ارتشی‌های زمان شاه به دلایل مختلف از جمله تبعیض بسیار شدیدی که میان فرماندهان رده بالا و توده ارتش وجود داشت، از شرایط ناراضی بودند؛ وقتی که شاه از کشور رفت زمانی بود که در گارد شاهنشاهی، یک درجه‌دار، 20 امیر را به گلوله بست و کشت. حقیقت آن است که توده ارتش با ملت در انقلاب اسلامی همراه بود و شاهد آن، فرار تعداد بسیار زیادی از ارتشی‌ها از پادگان‌هاست که در آن زمان رخ داد. حتی در میان تکاوران نیز به جرأت می‌توانم بگویم که نصف تکاوران از پادگان‌ها فرار کرده بودند و به ملت پیوسته بودند. این حقیقتی بود که ارتشی‌ها هم مثل سایر مردم خواستار آزادی بودند و از دیکتاتوری فراری. - بگذریم؛ از زمان جنگ عراق بگویید؛ مطالب ناگفته بسیاری از حضور کماندوهای ارتش در این دوره وجود دارد... من خودم 5 سال و 5 ماه و 10 روز در جنگ حضور داشتم. یادم می‌آید قبل از سقوط خرمشهر ما آنجا حضور داشتیم و در محاصره کامل بودیم. شرایط بسیار سخت بود و هر آن به ما می‌گفتند که هواپیماهای ایران می‌رسند و مواضع دشمن را بمباران می‌کنند که این اتفاق نیفتاد و همه می‌دانیم که دست‌هایی در کار بود که اجازه پرواز به هواپیماهای ایران را نداد. البته این مساله‌ای است که تاریخ و آینده به روشنی درباره آن خواهد گفت. آن موقع، ما از انبوه سلاح‌های انبار شده در پادگان‌ها تنها ژ ــ 3 داشتیم و آرپی‌جی 7، ولی با این وجود تکاوران نیروی دریایی 31 روز به همراه تعدادی از جوانانی که داوطلبانه برای دفاع از خرمشهر آمده بودند، در مقابل دو لشکر زرهی عراق مقاومت کردند. - شما خودتان هم در آن دوران در خرمشهر بودید؟ بله؛ خب بالاخره ما سال‌ها دوره دیده بودیم برای چنین روزی ولی صادقانه می‌گویم من آنجا به جوان‌هایی که تنها با یک دوره تیراندازی، جان خودشان را کف دستشان گرفته بودند و آمده بودند وسط معرکه غبطه خوردم. این جوان‌ها آنقدر پاک بودند و بی‌تجربه که تا کلاه‌های سبز ما را در آن مهلکه می‌دیدند دور ما جمع می‌شدند و می‌پرسیدند خب ما باید چه کار کنیم؟ آن زمان تقریباً یک گردان تکاور نیروی دریایی در خرمشهر بودند که بیشترین شهادت تکاوران هم در آن برهه از زمان اتفاق افتاد و بیش از 100 نفر از تکاوران ما از جمله شهید مختاری در خرمشهر شهید شدند. به خاطر دارم زمانی که ما در محاصره کامل قرار گرفته بودیم تنها یک کوچه پشت فرمانداری دست ما بود و مابقی شهر در دست عراقی‌ها؛ حجم آتش عراق به اندازه‌ای بود که ما با چشم، گلوله‌ها را می‌دیدیم که از جلوی صورتمان رد می شد؛ حجم آتش به اندازه‌ای بود که به اصطلاح بچه‌ها حتی مگس هم نمی‌توانست از لابه‌لای این گلوله‌ها رد شود. - خاطره‌ای از آن زمان دارید؟ یادم هست ساعت‌های آخر قبل از سقوط خرمشهر، مهمات و آذوقه ما کاملاً تمام شده بود؛ از تکاوران نیروی دریایی، 20 نفر مانده بودیم که هر کدام یک گلوله برای لحظه آخر نگه داشته بودیم؛ یادم هست آن قدر شرایط سخت بود که بچه‌ها به هم گفتند این گلوله‌ها را نگه می‌داریم تا زمانی که هیچ کاری از دستمان برنیامد، همدیگر را بکشیم و اسیر عراقی‌ها نشویم. لحظه‌های آخر قبل از سقوط خرمشهر همگی می‌دانستیم که دیگر خیلی زنده نمی‌مانیم اما در این بین یکی از بچه‌ها (آقای مهرجو) که متخصص عملیات‌ ویژه بود پیشنهاد داد تا با یک نقشه حساب شده، به صورت دو گروه مجزا، لب شط برویم؛ خلاصه نیمه‌های شب، نقشه‌اش را عملیاتی کردیم و به سرعت خودمان را به پشت دیواره حاشیه‌ای پل خرمشهر رساندیم؛ حجم گل و لای به اندازه‌ای بود که خمسه‌خمسه‌ها و خمپاره‌ها که در ساحل شط می‌خورد در گل فرو می‌رفت و عمدتاً عمل نمی‌کرد؛ از آن طرف هم با خبر شدیم یک سری از تکاوران ارتش از آبادان در آن شرایط بسیار سخت با یک «جی‌مینی» (قایق بادی) به سمت خرمشهر حرکت کرده بوند و زیر پل پناه گرفته بودند تا ما را نجات دهند؛ در آن وضعیت توانستیم خودمان را به آن‌ها برسانیم و مجروحان از جمله آقای مهرجو را تحویل آن‌ها بدهیم؛ بعد از اینکه آن‌ها رفتند ما هم چاره‌ای نداشتیم، به اصطلاح، قفلک گرفتیم و از زیر پل خرمشهر به آن سمت پل رفتیم؛ خدا شاهد است که نفس من در آن سمت پل و این سمت پل، زمین تا آسمان فرق داشت؛ یادم هست وقتی که از پل رد شدیم و من پایه‌های قطور پل را دو دستی گرفتم و سر خوردم تا پایم به زمین رسید، سخت‌ترین لحظه‌های عمرم بود. - از نیروهای کماندوی نیروی دریای بگویید و اینکه چرا تا این اندازه مهارت دارند و در عملیات‌ برون مرزی دوره جنگ عمدتاً از آن‌ها استفاده می‌شد؟ یادم هست در دوره‌ای که ما خودمان به تفنگ‌دارهای نیروی دریایی آموزش می‌دادیم، در مسیرهایی که در دوره‌های آموزشی به آن‌ها می‌دادیم کمین می‌زدیم و وقتی یکی از آن‌ها را اسیر می‌کردیم آن‌ها تنها حق داشتند اسم و شماره واحدشان را بگویند و هر چیز دیگری که در زیر شکنجه می‌گفتند به عنوان یک امتیاز منفی برایشان محسوب شده و این موضوع در پرونده‌شان درج می‌شد تا در عملیات‌ خاص برون مرزی از آن‌ها استفاده نشود چرا که خدای ناکرده یک درز اطلاعاتی در یک عملیات ممکن است جان بسیاری را به خطر بیندازد. به همین دلیل روی حفاظت اطلاعات کماندوهای نیروی دریایی بسیار کار می‌شد. همچنین آموزش‌های سخت و طاقت‌فرسایی که این نیروها می‌دیدند، از آن‌ها جنگجویان توانمندی ساخته بود؛ این آموزش‌ها به حدی سخت بود که حتی در برهه‌ای از زمان برای جبران کمبود نیرو، تقاضای جذب از نیروهای ویژه سایر یگان‌ها را دادیم ولی جالب بود که از هر 100 نیروی ویژه یگان‌های دیگر 95 تا در میان تمرینات، از ادامه کار انصراف می‌دادند. - شکنجه؟ خب یک سری از کارها بود که با آن، توان نیروها در برابر حفظ اسرار نظامی را مورد سنجش قرار می‌دادیم و شکنجه‌هایی که دشمن در زمان اسارت به کار می‌گرفت را شبیه‌سازی می‌کردیم؛ مثلاً سر این نیروها را تا نهایت زمان ممکن زیر آب نگه می‌داشتیم و این کار را بارها تکرار می‌کردیم تا حالت خفگی برایشان تداعی شود. البته بسیاری از نیروهای ما هم در حین آموزش نمی‌توانستند به صورت کامل از این آزمایشات سربلند بیرون بیایند و زیر فشار شکنجه مربیان، اعتراف می‌کردند ولی یک سری از آن‌ها کاملاً اسرار نظامی را در سخت‌ترین شرایط حفظ می‌کردند؛ یکی از کسانی که هرگز در این آزمون‌ها، اعتراف نکرد و توان بالایی هم داشت ناخدا بای بود که در عملیاتی در زمان جنگ در خاک عراق شرکت کرد و در ماموریتی که قرار نبود بازگشتی در کار باشد، یک پایگاه موشکی عراق را با کمک تیم همراهش منهدم کرد و توانستند با نهایت موفقیت، به سلامت بازگردند که فیلم پایگاه جهنمی بر اساس داستان واقعی آن عملیات ساخته شد. امروز همه متوجه شده‌اند که اگر ما هم به دنبال جنگ نباشیم، عده‌ای هستند که به دنبال جنگ‌افروزی و تجاوز به کشور ما هستند و ما برای دفاع از کشور، به نیروهای ویژه و برجسته نیازمندیم و من امیدوارم با توجه به ویژگی‌های خاصی که جوانان ایرانی دارند، بتوانیم زمینه رشد کشور و ارتقای جایگاه ایران عزیزمان را در تمامی عرصه‌های فنی، علمی، فرهنگی و ... فراهم سازیم.
  3. قسمت اول راه آهن خرمشهر ... خرمشهر... شهرستان خرمشهر به مرکزیت شهر خرمشهر با مساحت 4 هزار و 552 کیلومتر مربع در جنوب غربی استان خوزستان و در محل پیوستن رود کارون و اروند رود واقع شده است و با شهرستان های آبادن از جنوب شرق، شادگان از شرق و اهواز از شمال و همچنین با کشور عراق از غرب هم مرز است مردم خرمشهر از نژاد پاک آریایی و سامی هستند مذهب آنها شیعه دوازده امامی است و به زبان پارسی و عربی تکلم می کنند. تا پیش از جنگ خرمشهر به دلیل موقعیت جغرافیایی و بازرگانی و ارتباط با دریای آزاد ، ثروت عظیمی را در خود جای داده بود و مراکز تجاری و نمایندگی شرکت های بزرگ کشتیرانی ، بدان چهره بین المللی بخشیده بود . اکنون ساکنان خرمشهر به کار در بخش های خدمات ، کشاورزی ، باغبانی ، حصیر بافی و دیگر صنایع مشغول هستند . کمربندی از درختان نخل به پهنای چهارصد متر شهر خرمشهر را از سایر قسمت های استان جدا میکند . دامداری در منطقه رواج داشته و انواع محصولات دامی از قبیل لبنیات ، پوست و پشم از فراورده های این بخش می باشد . آب و هوای این شهرستان به علت نزدیک بودن به عربستان و عراق تحت تاثیر باد های گرم و خشکی است که از این سو میوزد . رطوبت نسبی موجود در این ناحیه به علت نزدیکی به اروند رود و خلیج فارس در تمام فصل ها بالا است از خرمشهر به شهر های اهواز و آبادان راه آسفالته وجود دارد و انتهای راه آهن سراسری ایران ، محور تهران – خرمشهر به طول 1070 کیلومتر به خرمشهر منتهی میشود . مرکز این شهرستان در زمان محمد شاه قاجار بندر محمره نام گرفت، محمره که از ادغام دو کلمه عربی ماء ( آب) و حمره (سرخ) به وجود آمده به معنای آب سرخ است چرا که قسمت عظیمی ازسواحل شهر ، در بیشتر روز های سال به علت جزر و مد دریا و رسوبات رسی به رنگ قرمز می گراید . در سال 1314 فرهنگستان ایران با نگاه به موقعیت طبیعی و سرسبز منطقه ، نام خرمشهر را پیشنهاد کرد و در سال 1316 به دستور رضا شاه محمره به خرمشهر تغییر نام داد . از دو قرن پیش به دلیل اهمیت فوق العاده آن مورد توجه استعمارگران قرار گرفت و تا کنون چهار باری به اشغال قوای خارجی درآمده است . در سال 1216 ش هنگامی که هرات به سبب خود داری حاکم آن از پرداخت مالیات ، توسط سپاهیان محمد شاه قاجار محاصره شده بود ، نیرو های عثمانی به تحریک انگلستان و به بهانه سرکوب عشایر ( بنی لام ) که در شرق اروند ساکن بودند ، خرمشهر را اشغال کردند که بهای آزادی آن ، رفع محاصره هرات از سوی ارتش ایران بود . در سال 1226 بر اساس معاهده دوم ارزروم ، حاکمیت ایران بر خرمشهر ، آبادان و سواحل شرقی اروند رود تثبیت شد که بهای آن چشم پوشی ایران از حاکمیت بر سلیمانیه بود . با بازپس گیری هرات توسط ناصرالدین شاه در سال 1235 ش نیرو های انگلستان خرمشهر را به اشغال به خود درآوردند و در پی آن بر اساس معاهده 1875 م ( 1236 ش ) پاریس که بین ایران و انگلستان منعقد شد ، به بهای آزادی خرمشهر ، هرات از خاک ایران جدا شد . در جریان جنگ جهانی دوم ، به دلیل شرایط ویژه خرمشهر و وجود خط آهن در این شهر و با توجه به نیاز نیرو های روسیه به کمک های تسلیحاتی و تدارکاتی برای تقویت خطوط نبرد با آلمان ها، دولت هایی چون انگلیس و ایالات متحده برای پشتیبانی از نیرو های روسی نگاهشان به سمت خرمشهر و خط آهنش خیره گشت . خرمشهر باز هم شاهد اشغالی دیگربود . نیرو های متفقین این شهر استراتژیک را به تصرف خود درآورده و به سرعت به پشتیبانی از نیرو های روسی درگیر در محور های شمالی نبرد اقدام نمودند پس از شکست ارتش آلمان ، متفقین حاضر شدند خرمشهر را به تدریج تخلیه کنند . با آغاز جنگ ایران و عراق ، خرمشهر به جهت نزدیکی با مرز، یکی از اولین نقاطی بود که مورد هجوم واقع گشت ... اما این بار گویی با دفعات قبل کمی تفاوت دارد . تاریخ نشان دهنده این موضوع بسیار مهم است . خرمشهر را میتوان به نقاط مختلف تقسیم بندی کرد از جمله بندر خرمشهر ، پل خرمشهر ، پل نو ( یکی از استراتژیک ترین پل های منطقه ) ، نهر خین ، صد دستگاه ، میدان کشتارگاه ، جاده اهواز خرمشهر ، پلیس راه ، پادگان دژ، کوی طالقانی ، خیابان 40 متری و فلکه فرمانداری ، مسجد جامع و منطقه مارد که به جرات میتوان گفت شدید ترین نبرد ها در مناطقی که ذکر گردید میان تکاوران نیروی دریایی ( کلاه سبز ها) و لشگر های متجاوز عراقی رخ داده است تک تک این مناطق به خون پهلوانانی مزین گشته است که آیندگان قطعا از آنان همچون آریو برزن ها یاد خواهند کرد. فضای شهر بسیار نا آرام است گروهی به نام خلق عرب در شهر ساز مخالف میزنند و آشکارا از فضای آشفته آن روز ها سوء استفاده کرده و شعارهای عربی حزب بعث عراق را سر میدهند و با عضو گیری از جوانان عرب ایرانی خرمشهر قصد دارند تا در شهر آشوب بر پا کنند. این گروه به وسیله حمایت های ارتش عراق توانسته اند مسلح شوند و این امر برای آرامش خرمشهر خطر ناک است . یکی از بومیان خرمشهر در این رابطه می گوید : (چند روزی بود که به شاگردم مشکوک بودم تا یکروز دیدم در زیر لباس خود یک قبضه اسلحه کلاش را حمل میکند از او جویای ماجرا شدم او گفت : این اسلحه را به بهای ناچیزی از شیخ گرفته ام و دارم میبرم تا در بازار خرمشهر بفروشمش وقتی این حرف را شنیدم دیگر از فردا اجازه حضور به او در محل کسب و کار خود را ندادم . ) گروه خلق عرب با مطرح کردن موضوعاتی چون غیرت عربی و شعار های ناسیونالیستی عربی قصد تحریک عرب زبانان خرمشهری را دارد . یک سوال گروه خلق عرب که حال به مشکلی بسیار جدی برای امنیت ساکنین شهر مبدل گشته چگونه به وجود آمده است ؟ برای رویارویی با تشکیلاتی تحت عنوان کانون فرهنگی نظامی جوانان مسلمان خرمشهر ستادی به نام رزمندگان خلق عرب تاسیس شده است که تمام تلاش خود را صرف برانگیختن عصبیت قومی می کند و به طرق مختلف به ایجاد و گسترش روحیات ناسیونالیستی و قوم گرایی می پردازد . تظاهرات ها به حدی بوی خشونت به خود گرفته اند که بعضا در نقاطی به تظاهرات به درگیری های مسلحانه تبدیل گشته است فضای عمومی شهر بسیار ملتهب است . گزارش های ژاندارمری و شهربانی خرمشهر بسیار نگران کننده است اعضای این گروه آشکارا ، اسلحه به دست در میان مردم رفت و آمد می کنند و این امر سبب نگرانی مردم خرمشهر شده است مردم دیگر احساس امنیت نمی کنند . درماه های اخیر گروه خلق عرب دست به اقداماتی چون ترور یک زن در خیابان و ربودن فرزند او ، حمله به شهربانی و سرقت اسلحه خانه ،حمله به پاسگاه های دیری فام ، هرته و خین ، انفجار دو خمپاره در محدوده منازل مسکونی و ... زده است . گزارش اقدامات این گروه خائن و وطن فروش نشان دهنده یک توطئه عمیق است که حال خرمشهر و مردم آن را تهدید میکند . نیاز به یک نیروی ورزیده و همه فن حریف است تا ضمن به دست گرفتن اوضاع شهر کمی از ادعای گروه خلق عرب بکاهد و در صورت لزوم آن را به طور جد منهدم کند. فرماندهی وقت نیروی دریایی به دلیل گزارش های نگران کننده شهربانی از اوضاع داخلی شهر طی نامه ای محرمانه به فرماندهی گردان یکم تکاوران نیروی دریایی ( کلاه سبز ها ) نا خدا هوشنگ صمدی می خواهد یک واحد از گردان به خرمشهر اعزام شود . خاطرم هست یکی از عملیات های این واحد اعزامی به خرمشهر بسیار در میان مردم و منطقه سر و صدا کرد . جناب بازرگان آمده بودند خرمشهر تا برای کارکنان شرکت نفت سخنرانی کنند شورش گروه خلق عرب کاری کرد که ایشان نتوانستند سخنرانی کنند و خرمشهر را ترک کردند. فرماندهی وقت نیرو دریایی دستور دادند به تکاوران مستقر در خرمشهر یعنی همان واحد ناوبان بای که به شدت با این گروه برخورد شود و دستور دادند این گروه مسلح فورا خلع سلاح شده و سلاح های خود را تحویل نیروهای مسلح دهند . اما این گروه از این امر سر باز زدند و باید بگویم اینجا بود که کلاه سبز ها وارد شدند و از بیخ و بن ریشه این گروه را خشکاندند. گروه خلق عرب در خرمشهر دو مقر فرماندهی داشت یکی در کنسولگری سابق عراق و یکی در مدرسه عراقی ها آنقدر گستاخ بودند که پرچم خود را بر بام این مراکز به اهتزاز درآورده بودند . ناوبان بای با گرفتن دستور، شبانه دو مقر فرماندهی خلق عرب را در اختفای کامل محاصره و در یک عملیات کماندویی توانست بدون خونریزی هر دو مقر را به تصرف درآورد و تمامی افراد خلق عرب را دستگیر و خلع سلاح کند و پرچم این گروه را پایین آورده و پرچم ایران را بر فراز مقر ها به اهتزاز درآورد . 4000 قبضه اسلحه ازاین گروه خطرناک کشف و تحویل نیرو های مسلح گردید در این عملیات اکثر سران خلق عرب دستگیر شدند و البته بعضی هم به عراق گریختند اما باید بگویم خلق عرب اینجا تمام شد مردم خرمشهر به دلیل عملکرد خوب تکاوران نفس راحتی کشیدند . ناوبان بای و واحد تحت امرش در خرمشهر اقدامات بسیار درخشان و مهمی انجام دادند از جمله خنثی کردن بمب هایی که در بازار و یا معابر شهر کار گذاشته شده بود ، آزاد کردن برخی از افراد سپاه خرمشهر که توسط این گروه به گروگان گرفته شده بودند و هزاران اقدام ارزشمند دیگر ... ادامه دارد ...