Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

55 posts in this topic

این پست به موضوع چهل روز عملیات در محور بانه-سردشت در شهریور و مهرماه 1359 بر علیه ضد انقلاب می پردازد. 
محتوای اصلی این پست خاطرات فرماندهان شرکت کننده در این سلسله عملیات پاکسازی می باشد.
 
********************

نگاهي به كردستان پس از پيروزي انقلاب اسلامي

از اهم حوادث شوم و ناگواري كه درتاريخ نظامي - سياسي انقلاب اسلامي پس از پيروزي انقلاب اسلامي رخ داد مي توان به وقايع منطقه ي كردستان اشاره كرد. گروه هايي به نام (خلق ) و (مردم ) كرد كه ريشه در قدمت چند دهه خيانت و ارتباط با بيگانگان داشتند و مايه هاي ضد ديني نيز در مرامنامه، خط مش، اهداف و سوابق گردانندگان و نظريه پردازان آنها كاملاً
مشهود بود. با دخالت در امور سازمان هاي دولتي، يورش مسلحانه به پاسگاه ها و پادگا نهاي نظامي جهت دستيابي به سلاح و مهمات بيشتر، غارت بيت المال و . . . با ترفندهاي خود حتي گروهي از افراد بومي و ساده لوح منطقه را با حيله هاي گوناگون به دور خود جمع كردند و پس از تطميع و تهديد، آنها را در مقابل نيروهاي دولتي كه به منظور برقراري آرامش و
امنيت در منطقه حضور داشتند، قراردادند.
با شرايط به وجود آمده در روزهاي پس از پيروزي انقلاب، به ويژه در اوايل سال 1358 و خالي شدن پادگا نها از سربازان در پي تقليل خدمت سربازي از دو سال به يك سال، شرايط بي انضباطي و يا كم انضباطي كه به واسطه فعاليت هواداران گروه كها در داخل و خارج از سربا زخانه ها به وجود آمده بود، عواملي بودند كه نا امني در شهرهاي كردنشين را بيش از پيش
دامن مي زدند.
دولت نوپاي جمهوري اسلامي نيز از برخورد شديد نظامي و توسل به زور جهت سركوبي مخالفين با توجه به اهداف والايي كه نظام دنبال مينمود و بدان اعتقاد داشت، حتي الامكان خودداري مي ورزيد و تمام تلا ش ها بر اين بود تا اين مسئله به صورت مسالمت آميز حل و فصل شود و با بالابردن سطح آگاهي هاي مردم منطقه، آنها را به خطرهايي كه از جانب دشمنان اسلام تهديدشان مي كرد، با خبر سازد. با اين انگيزه دولت، نيروهاي نظامي و انتظامي حاضر در منطقه در مرحله اول مأموريت خود ، تنها وظيفه حفظ پادگان ها، برقراري امنيت داخل شهر ها را به عهده داشتند و از مقابله جدي نظامي با نيروهاي مخالف پرهيز ميكردند. اما هر چه زمان مي گذشت نه تنها بهبودي حاصل نمي شد، بلكه نيروهاي مخالف گستاخ ترشده، با سوء استفاده
از حسن نيت و بردباري نظام، بر دامنه ي فعاليتهاي خود، مي افزودند و حتي به ارتكاب جنايت عليه مردم بي دفاع و قتل و غارت جان و اموال آنها روي مي آوردند كه در راستاي اهداف شومشان، در نهايت تجزيه ي كشور و سقوط نظام جمهوري اسلامي را در سر مي پروراندند. سرانجام كارگروهكهاي مزبور به جايي رسيد كه مسلحانه به مراكز حساس شهرها يورش بردند، بانك ها و فروشگاه هاي شهر را غارت كردند و مردم بي دفاع را به گلوله بستند، به طوري كه اگر در آن شرايط مقاومت و فداكاري هاي نيروهاي نظامي متعهد داخل پادگا نهاي منطقه و سايرنيروهاي داوطلب اعزامي به منطقه نبود، كردستان و شايد پس از آن ديگر مناطق كشور، توسط همين گروهك ها از پيكر كشور بزرگ اسلامي جدا مي گرديد.

تكليف ملي و ديني، ما را برآن مي دارد تا به منظور ثبت و حفظ ايثارگري ها و از خودگذشتگي هاي همه رزمندگاني كه با خون خود بر اوراق زرين استقلال و آزادي اين ناحيه از ميهن اسلامي مهر تأييد نهادند به بيان چگونگي اين عمليات و همچنين تحرير خاطرات طراحان و دست اندكاران اصلي اين حماسه ي بزرگ بپردازيم تا مبادا گردش ايام و غبار زمان از درخشندگي آن همه پايمردي ها، ذره اي بكاهد و طوفان نسيان، مشعل تجربيات به كار رفته در اين نبردهاي آزادي بخش را كه مي تواند روشنايي بخش راه آيندگان باشد به خاموشي بكشاند.

كتاب حاضر نيز با شرحي از چگونگي آزادسازي محوربانه - سردشت در شهريور ماه 1359 ، سند ديگري است بر مردانگي، از خودگذشتگي، شجاعت و فداكاري فرزندان اين مرز و بوم براي حفظ يك پارچگي كشور اسلامي ايران؛ اميد كه اين اقدام موجب رضاي پروردگار سبحان و افزايش تجربيات و دانستني هاي رزمندگان كفر ستيز اسلام گردد.

عمليات پاكسازي و بازگشايي محور بانه – سردشت و مناطق اطراف آن 13/6/59

 

شكست هاي پي درپي ضدانقلاب در منطقه كردستان به ويژه در محورهاي مواصلاتي سبب شد تا نيروهاي شكست خورده در ديگر محورهايي كه پاكسازي نشده بود تجمع كرده و پس ازسازماندهي مجدد اقدام به فعاليت مسلحانه نمايند. به طوري كه عرصه را بر مردم منطقه تنگ كرده و بيش از پيش بر ناامني منطقه دامن بزنند. يكي از اين محورهاي بسيارمهم، محور بانه - سردشت بود. اوضاع اجتماعي، اقتصادي و رواني منطقه نيز به گونه اي بود كه عناصر ضد انقلاب با عوام فريبي در بين مردم نفوذ كرده و هر جنايتي را مرتكب ميشدند. بي سوادي و نا آگاهي اكثرمردم منطقه، ضعف اقتصادي و از همه مهم تر تبليغات گسترده و مسموم ضدانقلاب عواملي بود كه دست به هم ميداد تا اوضاع را بيش از پيش بحراني كند . گروهك هاي
ضدانقلاب اگر چه از لحاظ اعتقادي اختلاف نظرهاي بنيادي داشتند ولی همه ي آنها دشمنان قسم خورده اسلام و انقلاب بودند و تلاش مي كردند تا هر طوري شده حاكميت دولت را در منطقه كمرنگ نمايند و يا بكلي از بين ببرند و بدين وسيله بتوانند به مطامع خود دست يابند . در چنين شرايطي بود كه پاكسازي محور بانه - سردشت در دستور كار واحدهاي نيروي زميني نيز بخشكانند. عمليات پاكسازي محوربانه - سردشت اگر چه تنها عمليات انجام شده در آن منطقه نبود اما يكي از عمليات هاي به حساب مي آمد كه به دنبال آن كنترل محورها در اختيار رزمندگان پرتوان ارتش اسلام قرارمي گرفت كه دراين كتاب به بررسي چگونگي آن پرداخته مي شود.

 

وضعيت گروهك هاي ضدانقلاب در منطقه قبل از شروع عمليات

علاوه بر چهار گروه عمده ي ضدانقلاب (شامل حزب دمكرات، حزب كومله، چريك هاي فدايي خلق، شيخ عزالدين حسيني و هوادارانش ) كه عناصر مسلح آنها نيز درمنطقه به صورت گسترده فعاليت مي كردند ، گروه هاي ديگري نيز هرچندكوچك تر وكم اهميت تر درمنطقه فعاليت مي كردند نظير سازمان پيكار به سركردگي اشرف دهقان كه شاخه ي ديگري ازچريك هاي فدايي محسوب ميشد و همچنين گروهك خبات كه خود را منتسب به هواداران سازمان منافقين ميدانست و تحت امر جلال الدين حسيني ( برادر شيخ عزالدين حسيني) به فعاليت مسلحانه مشغول بود.
البته همزمان گروه ديگري به سركردگي يكي از فرزندان شيخ عثمان نقش بندي حزبي را بنام سپاه رزگاري يا به اصطلاح رستگاري تشكيل داد كه باتوجه به سوابق شخصي شيخ عثمان به هيچ وجه از پايگاه مردمي برخوردار نبود و درنتيجه مورد استقبال مردم منطقه نيز قرارنگرفت. تضادي كه درايدئولوژي بين اين حزب وحزب كومله وجود داشت درگيري هايي را بين آنها بوجود آورد كه دامنه ي آن به شهرهاي سنندج، مريوان و كامياران نيز كشيده شد. همچنين گروه ديگري در مناطق پاوه، نوسود و قصرشيرين اقدام به فعاليت مسلحانه كرد كه اين گروه خود را طرفدار سالارجاف و كدخدا محمود نظري مي دانست ولي داراي ايدئولوژي خاصي نبود و برحسب زمان و منافع شخصي خود عمل مي كرد.
با اين حال هم هي اين گروه كها علاوه بر فعاليت هاي سياسي، تبليغاتي كه در جهت تضعيف نظام مقدس جمهوري اسلامي انجام ميدادند با تشكيل گروه هاي مسلح غيرقانوني به پادگان ها و پايگاه هاي نظامي و انتظامي حمله مي كردند و به غارت و چپاول مي پرداختند. با وجود اينكه چندين پايگاه ضدانقلاب در منطقه ي كردستان به دست توانمند رزمندگان اسلام به خصوص پرسنل قهرمان نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران پاكسازي شده بود ولي فعاليت مسلحانه آن ها در محور بانه - سردشت همچنان ادامه داشت و هر روز جنايت تازه اي را مرتكب
مي شدند.

تركيب، گسترش و استعداد ضدانقلاب در مناطق بانه - سردشت

هر يك از احزاب و گروهك هاي منحله براي كسب برتري و ايجاد اهرم فشارعليه نظام وهمچنين به منظور ايجاد رعب و وحشت در منطقه ي عمليات اقدام به سازماندهي گروه هاي مسلح غيرقانوني درمحدوده ي خود نموده و تلاش كردند تا بازور اسلحه حاكميت خويش را درمنطقه تحميل كنند و لذا با همان گروه هاي مسلح به نيروهاي دولتي و مراكزحساس اقتصادي، اجتماعي حمله ورشدند كه بخشي از تشكيلات عمده ي نظامي آنها به شرح زير بوده است:

1. تشكيلات نظامي حزب منحله دمكرات كردستان شامل 21 هيز يا به اصطلاح گردان بود كه دراستا نهاي آذربايجان غربي ، كردستان و كرمانشاه پراكنده بودند تعدادي از اين گردا نها شامل هيز معين درمنطقه ي سردشت، هيزميندشم درمنطقه ربط تا بانه و هيز 71 وردي درمنطقه ي بانه حضور داشتند كه البته واحدهاي ديگري دراطراف منطقه درموقع لزوم از آنها حمايت و
پشتيباني مي كردند كه از جمله آنها هيزبرگيري يا به اصطلاح گردان مقاومت محلي بود كه به صورت مخفيانه در روستاهاي كردنشين حضور داشتند و به نفع حزب درجهت هواداران و كمك هاي تداركاتي و همچنين كسب اطلاعات فعاليت مي كردند و درصورت لزوم به طور مسلحانه براي كمك به ديگر عناصرهيزها به خصوص در زمان درگيري وارد عمل مي شدند.
هيزهاي مسلح حزب منحله دمكرات مستقر درمحور بانه - سردشت داراي استعدادهاي مختلفي ازلحاظ توان رزمي بودند از جمله هيز 81 وردي به سركردگي فتاح خان احمدي با استعدادحدود 150 نفر كه درمنطقه ي عمومي بانه و محورهاي اطراف آن پراكنده بود و داراي 3 لك با به اصطلاح گروهان بود. تجهيزات وسلاح هاي اين هيزعبارت بود از خمپاره اندازهاي 120 م م، 81 م م، 60 م م، تفنگ 106 تيربار كاليبر 50 ، بازوكاوتفنگ 57 م م، قناسه و سلاح انفرادي نارنجك انداز، آرپي جي 7، بي سيم پي آرسي 77 و پي آرسي 6، همچنين در منطقه ي عمومي بين بانه تا سردشت حدود 5 عراده توپ 105 م م دراختيار اين گروه از ضدانقلاب بود كه ازپادگان مهاباد به يغمابرده بودند و هر چند روز يك بار مواضع آن ها را تغييرمي دادند.
هيز معين با استعداد حدود 200 نفر به سركردگي ملاحسن شيوه اصل كه در منطقه ي عمومي سردشت و محورهاي اطراف پل فلزي و كلته ادامه داشت. اين هيز داراي 4 لك بود و تجهيزاتي مشابه تجهيزات هيزوردي دراختيار داشت.
هيز مينه شم به استعدادحدود 180 نفر به سركردگي احمد نيستاني كه دامنه ي پراكندگي آن ازمنطقه عمومي پل كلته تا ربط و همچنين همانند سايرهيزها از تجهيزات وسلاح هاي متنوعي برخوردارد بود.

2. تشكيلات نظامي حزب منحله كومله يابه اصطلاح زحمتكشان كردستان شامل ده هيز بود كه تعدادي از اين هيزها در منطقه ي عمومي سردشت - بانه پراكنده بودند، از جمله گردان بانه - سردشت به سركردگي رئوف پرستار به استعداد حدود 45 نفر كه مقراصلي آن درمحورچومان و كاني سرد بود. علاوه برآن عناصري از هيز 26 سقز كه بيشتر درمنطقه ي عمومي بانه پراكنده بود و تعداد آنها به حدود 15 نفر مي رسيد.

3. تشكيلات نظامي چريكهاي فدايي خلق شاخه كردستان كه استعداد عناصر مسلح آنها حدود 50 نفر بود و به سركردگي اشرف دهقان درمناطق عمومي سقز - سردشت پراكنده بودند.

4. تشكيلات نظامي گروهك منافق شاخه كردستان كه استعداد آ نها درحدود 24 نفر و به سركردگي رحمان مراغاني بيشتر درمنطقه ي عمومي بانه - سردشت پراكنده بودند. سازماندهي و تركيب مسلحانه گروهك هاي ضدانقلاب در منطقه و اوضاع نابساماني كه عناصر مسلح آن ها به وجود آورده بودند يك حركت قاطعانه درجهت پاكسازي محور بانه - سردشت را درآن مقطع زماني ضروري ساخت كه در ادامه به شرح آن م يپردازيم.

تركيب واستعداد نيروهاي خودي مستقر درمنطقه براي اجراي عمليات پاكسازي

تركيب واستعدادنيروهاي خودي حاضر درمنطقه كه درقالب يك گروه رزمي براي اجراي عمليات پاكسازي شده بودند عبارت بود از : گردان 126 ازتيپ 55 هوابرد شيراز، دسته سوار زرهي از گردان 215 تانك اسكورپين، تيم نيرو مخصوص تيپ 23 نوهد، گروهان سپاه پاسداران اراك، دسته مهندسي ازگردان 447 مهن, تيم هوانيروز به استعداد 6 فروند بالگرد كبري و
4 فروند هلي كوپتر 214 ، آتشبار توپخانه 105 م م در بانه، ناظر هوايي از پايگاه سوم شكاري همدان، يگان هاي فوق در قالب يك گروه رزمي ، وظيفه پاكسازي محوربانه - سردشت رابه عهده گرفتند و اين درحالي بود كه يك گردان تقويت شده از لشكر 21 حمزه درپادگان بانه و همچنين يك گردان تقويت شده از تيپ 55 هوابرد شيراز درپادگان سردشت مستقر بود.

چگونگي اجراي عمليات

افزايش فعاليت ضدانقلابيون به خصوص درمحوربانه - سردشت كه منجر به بسته شدن محور مواصلاتي بين دو شهر مزبور گرديد باعث شد تا هيچ گونه ترددي در آن جاده صورت نگيرد و لذا پشتيباني از پادگان سردشت تنها از مسير هوا و آن هم با استفاده از بالگرد ميسر بود كه هزينه سنگيني را در برداشت . از طرفي عدم تردد در جاده ها و محورهاي مواصلاتي منطقه بيانگر حاكميت ضدانقلاب در آن منطقه بود. لذا تدبيري اتخاذ گرديد تا هر چه زودتر جاده بانه -سردشت بازگشايي گردد و كليه تداركات و تعويض يگان ها از طريق زمين و جاده صورت گيرد. به دنبال آن به تيپ 55 هوابرد مأموريت داده شد تا با بهره گيري ازاستعداد سايريگان هاي مستقر درمنطقه و با انجام يك عمليات ضربتي نسبت به پاكسازي و بازگشايي محور بانه - سردشت ازلوث وجود ضدانقلاب اقدام نمايد و پس ازآن شهر سردشت وارتفاعات اطراف آن را نيز پاكسازي كند و گردان مستقر در سردشت را هم تعويض نمايد. بدين منظور گردان 126
هوابرد به فرماندهي سرگرد غلام آرين از شيراز به سنندج و ازسنندج به سقز و نهايتاً به بانه اعزام گرديد و در بانه با تقويت اين گردان، گروه رزمي 126 شكل گرفت و آماده اجراي عمليات شد.

17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطرات شهيد سپهبد علي صياد شيرازی

 

فرماندهي قرارگاه غرب
با وجود آن كه در ابتداي ورود به منطقه ي كردستان مسئوليت خاصي به عهده نداشتم ولي پس از انجام اولين عمليات در اين منطقه تحت عنوان شيندرا تا عمليات پاكسازي محوربانه - سردشت مسئوليت هاي مختلفي به صورت موقت به من سپرده شده كه عمدتاً به عنوان جلودار ستونها در پاكسازي محورها انجام وظيفه م يكردم تا اينكه مسئوليت فرماندهي قرارگاه غرب كشور به من واگذار گرديد. اين قرارگاه تمامي استا نهاي كردستان ، كرمانشاه و بخشي از استان آذربايجان غربي و همچنين استان ايلام تا مهران را تحت پوشش خود داشت .
البته بيشتر فعاليت ما از قسمت اورامانات - جوانرود شروع ميشد و تا محور پاوه و همچنين استان كردستان امتداد مي يافت. پس از اين كه سنندج پاكسازي گرديد از سوي رئيس جمهوري وقت ( بني صدر) به تهران احضار شدم. درجلسه اي كه تيمسار ظهيرنژاد نيز حضور داشت بني صدرگفت: حال كه سنندج و چندتا از شهرهاي منطقه آزاد شده، شما برويد برنامه ريزي كنيد تا بقيه مناطق هم پاكسازي شود. گفتم: بايد يك قرارگاه در منطقه تشكيل بدهيم تا از طريق آن قرارگاه ، لشكرها و يگان هاي مستقر درمنطقه را منسجم كنيم و لذا لازم است كه اين يگان ها دركنترل قرارگاه باشند. تيمسار ظهيرنژاد در پاسخ به بني صدرگفت: او درجه ي سرگردي دارد و با اين درجه نمي تواند چنين مسئوليتي را به عهده بگيرد مگر اينكه به او درجه بدهيم.
بني صدرگفت: چه درجه اي مي شود به او داد تا بتواند كارش را انجام دهد هر درجه اي كه لازم است به او بدهيد. تيمسار ظهيرنژاد گفت: بايد دو درجه موقت به او بدهيم تا بتواند كارش را انجام دهد. اين پيشنهاد مورد موافقت بني صدر قرارگرفت و تيمسار ظهيرنژاد هم خيلي سريع اقدام كرد و رسماً دو درجه موقت به من داد و من با درجه ي سرهنگي به نيروي زميني رفتم و درآنجا مسئوليت قرارگاه غرب به طوررسمي به من واگذارشد. قرارگاه را تشكيل دادم و به دنبال آن لشكرهاي 81 و 28 و بخشي از لشكر 16 زرهي به همراه عناصري از تيپ 23 نوهد كه در منطقه مستقر بودند تحت امر قرارگاه غرب قرارگرفتند. با برنامه ريزي در قرارگاه غرب چند عمليات موفق پاكسازي را انجام داديم كه در پي آن چند محور مواصلاتي و تعدادي از شهرها از جمله مريوان، ديوان دره، سقز و بانه پاكسازي و آزاد گرديد. به خصوص محوربانه - سردشت كه بخش وسيعي از فعاليت مسلحانه ضد انقلاب دراين محور متمركز بود و نياز به اين داشت كه دراسرع وقت پاكسازي شود.
 
اوضاع وخيم سردشت
 
در آن روزها اوضاع سردشت آن قدر وخيم و اسفبار بود كه لفظ جزيره خون را بر روي آن گذارده بودند. تنها فعاليت نيروهاي نظامي درآن شهر خلاصه مي شد به پدافند نقطه اي توسط يك گردان تقويت شده ازتيپ 55 هوابرد كه آن هم منحصراً نگهداري وحفاظت ازپادگان سردشت را به عهده داشت. بقيه شهركه مشرف به پادگان آنجا بود در كنترل ضدانقلاب قرارداشت. البته گردان هم خوب كار مي كرد و با قدرت تمام پادگان را حفظ مي كرد. با اين حال وضعيت موجود غير قابل تحمل بود؛ زيرا تمام ترابري يگان ها از طريق هوا صورت مي گرفت و آذوقه و مهمات به وسيله بالگرد به گردان مأمور مستقر در پادگان سردشت رسانده مي شد. حتي تعويض گردان هم به وسيله بالگرد صورت مي گرفت آن هم از شهر سقز به سردشت كه علاوه بر مشكلات هزينه ي سنگيني را هم به دنبال داشت و بدين ترتيب بخش زيادي از بيت المال به هدر ميرفت . در چنين شرايطي پاكسازي محور بانه - سردشت براي من به صورت يك آرزو درآمده بود و پيوسته مترصد فرصتي بودم تا به اين وضع خاتمه بدهم.
 
ادام دارد .....
17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
زمان مناسب براي اجراي عمليات

 

گردان 126 تيپ هوابرد قرارشد به سردشت برود و گردان 146 را كه مشغول انجام مأموريت بود عوض نمايد و مسئوليت حفظ و نگهداري پادگان سردشت را به عهده بگيرد. من اين زمان را بهترين فرصت براي پاكسازي جاده بانه - سردشت تشخيص دادم؛ لذا با نيروي زميني تماس گرفتم و گفتم كه ديگر گردان 126 را مثل گذشته از طريق هوا با بالگرد جا به جا نمي كنيم، بلكه گردان بايد خود را آماده كند تا از راه زمين به سردشت برود.

تصميم من اين بود كه توسط آن گردان ، مسير را پاكسازي كنم و براي هميشه به وضعيت نابسامان آن جا خاتمه بدهم كه تقريباٌ هما نطور هم شد. گردان 126 هوابرد به فرماندهي سرگرد آرين ازشيراز وارد سنندج شد واز آنجا گردان را به سقز وسرانجام به بانه هدايت كردم.

پس از اينكه گردان به بانه رسيد فرمانده اش را احضار كردم و اوضاع آنجا را كاملاً برايش توجيه نمودم و گفتم: شما بايد از راه زمين به طرف سردشت حركت كنيد و جاده را از وجود ضدانقلاب پاكسازي نماييد. اگرچه گردان 126 گردان بسيار مجهز و ورزيد ه اي بود اما به خاطرحساسيت مأموريت با همآهنگي سرگرد آرين كه فرماندهي گردان را به عهده داشت مبادرت به تقويت هرچه بيشتر آن كردم . يك دسته ي خودرو شناسايي اسكورپين، يك تيم ازكلاه سبزهاي نيروي مخصوص به فرماندهي ستوانيكم اصغرنوري و يك گروهان پاسدار به فرماندهي برادر فتح ا.. جعفري را به گردان 126 مأمور نمودم تا به عنوان جلودار و پهلودار و عقب دار ستون درطول مسيرگردان راحمايت كنند. چند خودرو و تريلر حامل تجهيزات و مهمات هم به ستون اضافه شد. بدين ترتيب يك گروه رزمي ورزيده و مجهز براي انجام مأموريت پاكسازي آماده گرديد.

 

آغاز درگيري در حوالي روستاي سيد صارم

 

حركت ستون درمورخه 59/6/13 از بانه به سمت سردشت شروع شد درآن زمان احساس اضطراب وتشويش شديدي مي كردم به همين دليل دربانه ماندم تا از نزديك مراقب اوضاع باشم . بيش از يك ساعت ازحركت ستون نگذشته بود كه در 17 كيلومتري شهربانه و درآخرين پيچ روستاي سيدصارم خودروحامل گروه پيشرو به مين برخورد كرده و در اثر انفجار مين چند نفر از آن ها مجروح شدند و خودرو هم ازكار افتاد. در اثر اين واقعه گروه پيشرو عملاً كارآيي خود را از دست داد لذا دستور دادم آنها را بازگردانند . مدتي بعد بالگردي كه پشتيباني ستون را به عهده داشت مورد اصابت گلوله قرار گرفت و سقوط كرد و خلبانانش هم شهيد شدند. به علت بروزاين حوادث ستون متوقف شد اما مدتي بعد سرگردآرين با من تماس گرفت وگفت براي ادامه مأموريت كاملاً آماده است. به ستون دستورادامه حركت راصادر كردم، اما بازهم مدت زيادي ازحركتش نگذشته بود كه در 23 كيلومتري سردشت ( گردنه كوخان ) دركمين دقيق وحساب شده ضدانقلاب قرارگرفت و متحمل خساراتي شد.

 

با بالگرد به محل درگيري رفتم

 

پس از با خبرشدن ازاين موضوع تصميم گرفتم سريعاً با بالگرد به محل درگيري بروم. درحال سوار شدن بالگرد بودم كه حدود 9 نفر از برادران سپاه سراسيمه خود را به پاي بالگرد رساندند و درخواست كردند كه آنها هم همراهم بيايند كه پس از صحبتي مختصرموافقت كردم. زماني كه روي منطقه رسيدم وازبالا به ستون نگاه كردم وضع بسيار متشنج و به هم ريخته بود تعدادي مشغول حمل مجروحين و شهدا بودند. به خلبان بالگرد گفتم وسط ستون به زمين بنشيند و پس ازپياده شدن دستور دادم به سرعت آنجا را ترك كند.

 

به دست آوردن نقشه كمين از جيب يكي از عناصر ضدانقلاب

 

از بالگرد كه پياده شدم با صحنه جالبي برخورد نمودم. يكي از ضد انقلابيون را كه از ناحيه ي پا به سختي مجروح شده بود دستگيركرده و به عقب مي آوردند . با مشاهده ي اين صحنه به سرعت به طرفش رفتم و سعي كردم كه با او صحبت كنم ولي به سختي حرف ميزد و تنها توانست با اشاره دست بفهماند كه مدركي را در جيب دارد. بعد از بازرسي جيب هايش يك كروكي از چگونگي و نحوه ي كميني كه در آنجا به نيروهاي ما زده بودند پيداكردم. كروكي مذكور از نظر نظامي بسيار فني و دقيق بوده و به نظر مي رسيد كه كار افراد متخصص و دوره ديده است . در اجراي اين كمين، اختفاء و استتارآن قدر دقيق و ماهرانه رعايت گرديده بود كه حتي ازفاصله 5 متري هم سنگرهايي را كه ضدانقلاب براي كمين به نيروهاي ما حفر كرده بود قابل تشخيص نبود . با مشاهده آن كروكي و آن صحنه مات و مبهوت شدم كه چگونه ضدانقلاب نتوانسته ستون را نابود كند و برعكس، تعدادي از ضد انقلابيون ر ا در اسارت داشتيم و از نفرات ورزيده آنها هم به حساب مي آمدند. به هرحال ستون را دوباره سروساماني دادم و قصد ادامه عمليات داشتم. 

 

تأمين ارتفاع سمت راست گردنه كوخان و حمله شبانه ضداتقلاب در پناه گوسفندان

 

از ارتفاع سمت راست، ضدانقلاب، مجدداً بر روي ما اجراي آتش كرد . براي پاسخ به آنها تعدادي ازپرسنل هوابرد وكلاه سبز ازجمله غلام خليلي را انتخاب كردم و با اجراي آتش و حركت به طرف بالاي آن ارتفاع پيشروي نموديم، گرچه موفق شديم ضدانقلاب را از بالاي آن ارتفاع عقب برانيم اما براي كسب اين موفقيت وقت زيادي را ازدست داديم به طوري كه عمليات ما تا غروب آن روز ادامه پيداكرد. ديگر زمان اجازه نميداد كه از ارتفاع پايين بياييم و مايحتاج ضروري خود را نظير مهمات و غذا و پتو و غيره از داخل ستون تهيه نماييم و از طرفي هم مي بايستي ارتفاع را با چنگ و دندان حفظ ميكرديم. با توجه به آنچه گفته شد علي رغم كمبود امكانات همان جا بالاي ارتفاع با سرگرد آرين تماس گرفتم وگفتم شب را بالا مي مانيم و ديگر پايين نخواهيم آمد و شما هم وضعيت ستون را مرتب كنيد و با اتخاذ پدافند دورتا دور مراقب خود باشيد.

در بالاي ارتفاع نيز پرسنل را كاملاً توجيه كردم تا با همان مهمات كمي كه دراختيار دارند نهايت بهره برداري را به عمل آورند و فقط بنا به دستورمن مبادرت به تيراندازي كنند. به تدريج شب از راه رسيد و تنها ما بوديم و قدرت توكل و استعانت از خداي متعال، زيرا با آن همه كمبود و خستگي وبي اطلاعي از چگونگي عملكرد ضدانقلاب چه مي توانستيم بكنيم ! در هر حال با انجام بعضي از اقدامات پيشگيرانه منطقي خود را براي دفاع در برابر حمله ضد انقلاب آماده كرديم . درآن شب تاريك ناگهان صداي زنگوله گوسفندان وبزهاي گله اي كه از دوردست به ما نزديك مي شد سكوت را درهم شكست. با نزديك شدن گله شك كردم كه احتمال دارد ضدانقلاب دراين گله نفوذكرده و با اين حيله قصد نزديك شدن به ما را داشته باشد. به همين دليل سريعاً به افراد هشداردادم و به آنها سفارش هاي لازم كردم وگفتم فقط بنا به دستورتيراندازي كنيد. پس ازگذشت زمان كوتاهي معلوم شد كه حدسم كاملاً درست بود. ناگهان ازداخل گله به سمت ما تيراندازي كردند. ابتدا به افراد گفتم: تيراندازي نكنيد زيرا هوا تاريك است و چيزي معلوم نيست و ما فقط جهت كلي دشمن را مي دانيم. اما به محض اينكه آتش دهانه تفنگ هاي ضدانقلابيون را از داخل گله ديدم سريعاً دستور تيراندازي دادم و تيراندازي طرفين حدود يك ساعت طول كشيد و در اثر اين حمله چهار نفر از افراد ما زخمي شدند.

با مقاومت شديد و رشادت جانانه اي كه درآن شب از خود نشان داديم سرانجام ضدانقلاب مزه ياس و نوميدي را چشيد و منطقه را ترك كرد.

 

ادامه دارد ......

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ضمن تشکر از بابت تهیه این مطلب و بیان گوشه ای از دلاوریهای ارتش قهرمان نکته ای برام حادث شد گفتم شاید بیانش همون احساسی که درمن پدید اورد رو در باقی دوستان ایجاد کنه...

عزیزان ما میشینیم این حوادث رو بعد اینهمه سال میخونیم شاید تصویر سازی هم تو ذهنمون بکنیم اما به این مهم بیشتر توجه کنیم که چه سرمایه هایی از دست رفت تا ما الان به نقشه نگاه میکنیم ایران واحد رو میبینیم ایا مردونه توجه کردیم برای حفظ این بخش از سرزمینمون چه ارزوهایی فدا شدند ..بچه هایی که حماسه افریدند تو اون برهه انقلاب که دوست و دشمن مشخص نبود و همه ندای مردمسالاری سر میدادند چطور با عشق جون برکف دست گذاشتند تا ما الان بی تفاوت به یکپارچگی این مملکت درگیر روزمره گی خودمون باشیم..خداوکیلی عشق بود و عشق ..یه ثانیه چشمامون رو ببندیم و فکرکنیم جای اونا بودیم..شاید الان داعش بهمون حمله کنه برای حفظ مملکت من بی خیال سلاح دست بگیرم اما اگه گرگ لباس میش بپوشه قصه چیه..

علی الحال این ارتش رو گردن مردم حق داره زمان انقلاب داشتند شیرازه اش رو از هم پاره میکردن ..تسویه کردن و اعدامو..بازخریدی و....اما بازم به این خاک نامردی نکردن...

میدونیم تا وقتی این ارتش قهرمان هست مردم امنیت دارن..حالا اگه حقوق کمه فدای سرمردم..اگه امکانات نیست بازم فدای سر مردم..ولی نعمتش ارامش داشته باشه باقیش رو بی خیال..

اقا دربست مخلص همه ارتشیان غیور این خاکیم

کلافه عزیز یه خبردار مشت طلب داری حال خوبی دارم

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
تقويت عناصر در بالاي ارتفاع

صبح روز بعد با روشن شدن هوا به سرعت مبادرت به تقويت عناصر مستقر در بالاي ارتفاع نموده و خودم از ارتفاع پايين آمدم و ستون را آماده حركت كردم. شيوه ي ضدانقلاب هميشه به اين منوال بود كه با انجام كمين هاي ايذايي درحركت ستون هاي نظامي وقفه ايجاد كند تا فرصت مناسب را جهت عملي نمودن شرارت ها و نقشه هاي بعدي خود به دست آورد و به همين دليل تصميم گرفتم ديگر چنين فرصتي را به ضدانقلاب ندهم.

 

همراه ستون باقي ماندم

پس از آن كه ستون را براي انجام مأموريت آماده نمودم و تصميم گرفتم از پرسنل خداحافظي كرده و به قرارگاه بازگردم. زماني كه خواستم با پرسنل خداحافظي كنم احساس كردم كه بازتاب اين عمل موجب تضعيف روحيه آنان مي شود و اين ضعف آن قدر چشمگير و واضح بود كه حتي يكي از آنها آن را به زبان آورد و گفت: اگر شما برويد ما هم بر مي گرديم. در آن شرايط با توجه به اين كه تقريباً نصف مسير 56 كيلومتري (بانه – سردشت ) را طي كرده و قاطعانه در مقابل ضدانقلاب ايستاده بوديم، شايسته ندانستم كه با ترك ستون موجب ضعف و بحران روحي در پرسنل شوم لذا به آنان گفتم از رفتن منصرف شده ام و تا خاتمه عمليات با شما خواهم بود و به اين ترتيب از تاریخ 59/6/15 عملاً فرماندهي ستون را خودم به عهده گرفتم.

 


توقف در پيچ دولازان

براي جلوگيري از غافلگير شدن، آرايش تاكتيكي مناسب آن منطقه را اتخاذ كردم وستون را به طرف سردشت حركت دادم . بعد از پشت سرگذاشتن ده كوخان و نمشير به اول پيچ دولازان رسيديم . درابتداي آن پيچ كه به شكل يو بود ديگر هوا تاريك شد. از دوردست صداي تيراندازي به گوش مي رسيد. در سه راهي آلوت واقع درابتداي پيچ دولازان ستون را متوقف كردم تا شب را درآنجا به صبح برسانيم. توقف درآن محل دو مزيت داشت يكي اين كه از حمله ي دشمن تا حدودي مصون مي مانديم و دوم اينكه با اتخاذ اين تاكتيك دشمن را فريب ميداديم تا مسير اصلي حركت ما را متوجه نشود. درسه راهي آلوت سنگرهاي متروكه زيادي ازضدانقلاب به چشم مي خورد كه در داخل بعضي از سنگرها حتي قرص ضدحاملگي هم وجود داشت كه نشان مي داد دخترها و پسرها با هم داخل يك سنگرنگهباني مي دادند و اين حاكي از ترويج فساد در بين ضدانقلاب بود. روز بعد كه از سه راهي آلوت به طرف دشت حركت كرديم به علت وضعيت خاص منطقه و كمين خوربودن آن با احتياط كامل جلو مي رفتيم به طوري كه بيشتر از دو الي سه كيلومتر در روز نمي توانستيم حركت كنيم . در آن مسير عناصر مسلح اكثر گروهكها حتي چريكهاي فدايي خلق هم حضور داشتند و اوضاع بسيار خطرناكي را به وجود آورده بودند. به زبان ساده شرايط آنجا بي شباهت به انبار باروت درحال انفجار نبود.

 

انفجار خودرو حامل مهمات

زماني كه از سه راهي آلوت به طرف پيچ دولازان درحال حركت بوديم حادثه ناگواري اتفاق افتاد . ضدانقلاب با كمين در مسير ستون اقدام به تيراندازي با آرپي جي كرد. كه در اثر اصابت يكي ازگلوله ها ي آرپي جي به تريلي حامل مهمات آن را منهدم نمود. مهمات داخل خودرو همچون كوه آتشفشان منفجر شد و شعله هاي آن به هوا ميرفت. تا يكي دو ساعت انفجار همچنان ادامه داشت. خشم و نفرت همه را فراگرفته بود . بعضي ها حتي ترسيده بودند، بعد معلوم شد كه آر پي جي زن يك زن بوده است . هنوز آتش خودروي حامل مهمات خاموش نشده بود كه خودروي ديگري از پل پايين رفت و واژگون شد. وقتي به دهكده دولازان رسيديم با مقاومت سرسختانه ضدانقلاب مواجه شديم كه از داخل دهكده به طرف ما تيراندازي مي كردند. يك لحظه تصميم گرفتم تا با آتش توپخانه تمام روستا را با خاك يكسان كنم اما پس از لحظاتي برخودم مسلط شدم و به اين نتيجه رسيدم كه اثر زيان بارش بيش ازسودش هست. لذا از گلوله باران روستا منصرف شدم و دستور دادم فقط اطراف روستا را با آتش توپخانه بكوبند اگر چه اهالي روستا آنجا را از قبل ترك كرده بودند و تنها احشام و وسايل زندگيشان آنجا باقي مانده بود با اين حال تصميم گرفتم از طريق ديگري به مقاومت ضدانقلاب خاتمه بدهم. 

 

حمله هواپيماي شكاري به نيروهاي خودي

علي رغم اجراي آتش توپخانه در اطراف روستاي دولازان از مقاومت ضدانقلابيون كاسته نشد لذا توسط خلباني به نام انصاري كه افسر ناظر مقدم هوايي بود و در داخل ستون ما را همراهي مي كرد از پايگاه سوم شكاري درخواست هواپيما كردم. پس از مدت كمي يك فروند هواپيماي شكاري در آسمان ظاهرشد اما اشتباهاً نيروهاي خودي را مورد هجوم و رگبارمسلسل خود قرار داد و 12 نفر را به شهادت رسانيد از وقوع اين حادثه غم انگيز همه ي پرسنل به سختي اندوهگين شدند.

 

نماز را با پوتين مي خوانديم

اوضاع و احوال آن قدر به هم ريخته و آشفته بود كه حتي فرصت باز كردن بند پوتين هايمان را هم نداشتيم و با پوتين نماز مي خوانديم. در آن شرايط بحراني جيره غذايي ستون نيز تمام شده بود و تنها غذايي كه براي سيركردن پرسنل در دسترس بود به نان و پنير خلاصه ميشد كه آن هم با تحمل سختي هاي فراوان با بالگرد توسط خلبانان ايثارگر هوانيروز بر ايمان آورده مي شد. 

 


درگيري با ضدانقلاب در دهكده ي بي كس و دارساوين

پس از عبور ازده دولازان به دهكده ي بي كس رسيديم. در آنجا هم قيامتي بر پابود كه با تحمل سختي ها و صرف وقت زياد موفق به پاكسازي آن شديم. آنگاه به راه خود ادامه داديم و به تدريج كه مسير را طي ميكرديم به دارساوين كه در آخرين پيچ هاي جاده بانه - سردشت قرار داشت رسيديم. اين منطقه بسيار خطرناك بود. چون قبلاً در دارساوين 52 نفر شهيد شده بودند و تجربه تلخي از آنجا داشتيم . براي جلوگيري از تكرار حوادث قبلي به خدمه ي يك دستگاه تانك اسكورپيون گفتم كه جلوي ستون حركت كند تا ضمن شناسايي مسير اگر كميني وجود داشت ستون به تله نيفتد. راننده اسكورپين در اجراي دستور مسامحه كرد و گفت اگر مي خواهي جلو ستون حركت كنم خودت بايد در كنارم حركت كني و با هم جلو برويم . گفتم : مرد حسابي تو داخل تانك هستي و من بيرون، اگر يك گلوله بخورم ازبين ميروم و ستون بي فرمانده مي ماند. راننده خاطي گفت تنها راه حل اين است كه بامن بيايي! به هرحال قبول كردم و همراه با بي سيم چي ام پا به پاي اسكورپيون جلو رفتم . همان طوركه جلو مي رفتيم، ناگهان متوجه شديم بين ستون فاصله افتاده است لذا به راننده اسكورپيون گفتم بايد ستون را مرتب كنم حال تو مي خواهي جلو برو، ميخواهي نرو.  آنگاه به طرف ستون برگشتم تا آن را سرو سامان دهم زيرا در غير اين صورت ممكن بود در فاصله اي كه به وجود آمده بود ضدانقلاب در ستون نفوذكند.

 

 

در كمين افتادن اسكورپيون

راننده ي اسكورپيون فكركرده بودآن طرف گردنه سردشت است و لذا بدون رعايت احتياط جلورفت و متاسفانه دركمين ضد انقلاب افتاد. كنترل ستون ازدستم خارج شد و بارديگر دركمين ضدانقلاب افتاديم . قدرت آتش ضدانقلاب بر روي ستون آن قدرزياد بود كه اكثر ماشين هاي داخل ستون مورد اصابت گلوله آرپي جي قرارگرفته و منهدم شدند. اما سرنشينان خودروها پايين پريدند و در سمت چپ و راست جاده موضع گرفتند. اين لحظه نقطه اوج ناراحتيم بود. همان طوري كه باران گلوله بر سرمان ميباريد بي سيم چي ام كه يك كارمند بسيجي بود دائم به دور و برم مي چرخيد. به اوگفتم مگر ديوانه شده اي؟ گفت، اين كار را مي كنم كه اگر گلوله اي آمد به من بخورد نه به تو. با شنيدن اين حرف احساس فوق العاده اي به من دست داد. با خودم گفتم حتي خورشيد هم نمي تواند درياي تحمل اين مرد بزرگ را به جوش آورد.

 

 

ادامه دارد .... 


15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دم اون بی سیم چی گرم

 

چیز دیگه ای نمیشه در وصفش گفت

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
تأمين ارتفاع خطرناك در منطقه دارساوين

سمت راستمان يك ارتفاع خطرناكي بود كه از روي آن به سمت ما تيراندازي مي كردند. براي خاموش كردن آتش ضدانقلاب، ستوان نوري و ستوان خليلي را با يك گروه كلاه سبز و يك دسته از ستون مأمور كردم كه بروند روي ارتفاع و گسترش پيدا كنند و از بالا تأمين ما را برقرار نمايند. گروه جهت اجراي مأموريت به راه افتاد، اما هنوز به وسط نرسيده بود كه بي سيم چي طي تماسي گفت، غير از ستوان نوري و خليلي بقيه افراد بريده اند و قادر به ادامه عمليات نيستند. گفتم: با دو نفر كه نمي توان مأموريت را انجام داد پس برگرديد. بنابراين مأموريت تأميني انجام نگرفت و گروه به طرف ستون مراجعت كرد . در موقع بازگشت خليلي هم از ناحيه ي شانه راست تيرخورد و زخمي شد . وضع بسيار نگران كننده اي به وجود آمده بود. زخمي ها و شهدا نيز روي دستمان مانده بودند و به اين ترتيب كنترل اوضاع ستون تقريباً ازدستم خارج شده بود.

 

سربازان از جاي خود تكان نمي خوردند

از شدت آتش، سربازان به زمين چسبيده بودند. درآن جا براي اولين بار در زندگيم فهميدم كه معناي زمينگير شدن يعني چه! اين حالت آن قدر عجيب بود كه شباهت به نافرماني داشت! هر چه فرياد مي زدم و دستور مي دادم كارساز نبود. همه روي زمين درازكشيده و هيچ عكس العملي در مقابل ضدانقلاب ازخودنشان نمي دادند. ازشدت عصبانيت يكي از آنها را به باد لگد گرفتم و گفتم: چراداخل شيار نمي روي؟ اما گويا هيچ اتفاقي نيفتاده باشد همان طور بر زمين افتاده و حالت بهت و حيرت به او دست داده بود! آن كمين جهنمي آن چنان عرصه را بر من تنگ كرده بود كه آرزوي مرگ ميكردم براي خاتمه دادن به اين اوضاع وحشتناكي كه در بين پرسنل به وجود آمده بود و تقريباً سبب بروز نافرماني در بين آنان شده بود تصميم گرفتم كه به بالاي ارتفاع سمت راستمان كه بيشتر آتشهاي ضدانقلاب از آنجا روي ستون هدايت ميشد بروم . مشغول صعود از آن ارتفاع بودم كه يكي از سربازان هم با من همراه شد . چندمتري خزيده جلورفتيم كه ناگهان ضدانقلاب با تفنگ دوربين دار يك گلوله را دقيقاً به سر آن سرباز زده و او را به شهادت رسانيد به ناچار دوباره پايين آمدم. عرصه آن قدر بر من تنگ شده بود كه بي اختيار اين طرف و آن طرف مي رفتم و باخودم مي گفتم: خدايا چرا يكي از اين گلوها به من نمي خورد تا راحت شوم.

 

برادر جعفري گفت تا آخرين گلوله مقاومت مي كنيم

در آن حالت عجيب نا اميدي و تشويش به سر مي بردم كه برادر فتح الله جعفري كنارم آمد و با لبخند و لحني آرام گفت: برادر شيرازي تا به حال اين قدرشما را ناراحت نديده ام! در جوابش گفتم، مگر نمي بيني چگونه زمين گيرشده اند! اگر همين الان بگويند همه تسليم شويد، تسليم خواهند شد و من تحمل ديدن چنين صحنه اي را ندارم. برادر جعفري با لحني متين و آرام گفت مسئله اي نيست چهل تير ديگر داريم و تا آخرين گلوله دفاع خواهيم كرد. اين حرف جعفري آن قدر اثرگذار بود كه چون پتكي بر سرم فرود آمد و با خود گفتم پس آن همه قدرت توكل و ايمان به خدايت چه شد!؟

 

باتوكل به خدا طرح عملياتي جديدي در ذهنم نقش بست

در اين لحظه بود كه طرح عملياتي جديدي به ذهنم آمد. منطقه ي عمليات را به دقت از نظر گذرانيدم و ملاحظه كردم كه دو ارتفاع بر منطقه تسلط كامل دارند پس سريعاً تصميم گرفتم براي تصرف يكي از آن دو نقطه خودم اقدام كنم و تصرف نقطه ديگر را به سرگرد آرين محول نمايم، زيرا تنها راه تسلط بر منطقه و خلاصي از آن وضع دستيابي به آن دو نقطه بود. بنابراين طي تماسي با سرگرد آرين كه از طريق بي سيم صورت گرفت، با مشخص كردن هدفش، دستور تصرف هدف را به او دادم و خودم هم براي گرفتن ارتفاع ديگر وارد عمل شدم و با صداي بلند فرياد زدم: پيش به سمت تپه. ناگهان آنهايي كه تا لحظاتي قبل مثل مرده روي زمين افتاده بودند با تكبير بلند به دنبالم راه افتادند . با اين فرياد برخاسته از دل روحيه پرسنل آن قدرتقويت شده بود كه هنگام بالا رفتن حتي يك گلوله هم شليك نكردند زماني كه به بالاي ارتفاع رسيدم به يكباره صداي تيراندازي ضدانقلاب هم قطع شد. با قطع تيراندازي، فكر كردم ضدانقلاب قصد دارد ما را زنده دستگيركند ولي پس از گذشت مدتي از آنها خبري نشد . با سرگرد آرين تماس گرفتم و جوياي اوضاع آن طرف شدم كه او گفت : ما هم هدف را تصرف كرده ايم و مشكل چنداني نداريم اوضاع تقريباً آرام شد و شرايط مساعدي به وجود آمد تا توانستيم به جمع آوري مجروحين و شهدا بپردازيم.

 

صدور دستور اجراي پدافند دورتادور

قبل از تاريكي هوا در ابتداي پيچ دارساوين محل مناسبي را انتخاب كردم و پس ازجمع آوري خودروهاي ستون، دستور اجراي پدافند دورتا دور را دادم . ستون ديگر رمق چنداني نداشت و بعضي ازمسئولين ستون هم زخمي شده بودند مانند ستوان نوري كه به شدت آسيب ديده بود. ساعت يازده شب فرصتي دست داد تا به عيادت نوري بروم، از ناحيه ي پا به سختي مجروح شده بود اما تا مرا ديد لبخندي زد و گفت چيز مهمي نيست. صبح روز بعد اوضاع به هم ريخته ستون تقريباً مرتب شده بود و بالگردها برايمان مهمات و آذوقه مي آوردند.

 

الحاق 40 نفر پاسدار از سپاه پاسداران اراك

در اول پيچ دارساوين حدود 40 نفر پاسدار از سپاه پاسداران اراك براي كمك و ياري به ما آمده بودند. حضور اين برادران موجب ارتقاء روحيه ي پرسنل گرديد پاسداران را تقسيم كردم و هركدام ازآنها را دركنار يك ارتشي داخل يك سنگرقراردادم. برادران پاسدار با خود قرآن آورده بودند و با ارتشي ها مشغول قرائت قرآن شدند. برادر رفيعي فرمانده پاسداران جديد بود و معاونش علي اكبري رفيعي از نظامي گري سررشته چنداني نداشت اما داخل سنگرها مي چرخيد و اشكالات قرآني بچه ها را رفع مي كرد البته او هم شهيد شد. به هرصورت شب فرا رسيد و جو معنوي خاصي در بين پرسنل پيدا شد كه با زبان قابل ذكر نيست. آن شب نگهباني را طوري تنظيم كردم كه حتي خودم هم از آن مستثني نبودم. ضدانقلاب هم با تمام امكانات در نزديكي ما مستقر بود و با تسلطي كه بر ستون داشت همه چيز را زير نظر گرفته بود. به طوري كه هركس سرش را از سنگر بيرون مي آورد مورد اصابت گلوله قرارمي گرفت. گلوله هاي خمپاره هايشان نيز يكي پس از ديگري روي جاده و خودروهاي ما فرود مي آمد و آن ها را به آتش ميكشيد. 

 

ادامه دارد .... 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
انفجار تريلي

روز بعد به علت سرماي هوا تعدادي از پرسنل زير تنها تريلي باقي مانده ستون خوابيدند و با اينكه به پرسنل تاكيد كرده بودم كه از انجام اين عمل پرهيز نمايند اما متاسفانه در آن شرايط گوش كسي به اين حرف ها بدهكار نبود، سرانجام همان بي احتياطي منجر به شهادت تعدادي از پرسنل شد. زيرا تريلي در اثر اصابت گلوله منفجر گرديد و در اثر آن پرسنلي كه زيرش خوابيده بودند از شدت سوختگي به ذغال تبديل شدند.

 

تصرف محل ديدباني ضدانقلاب و تكرار خاطره تصرف ارتفاع كوخان

پس از انفجار تريلي بلافاصله متوجه شدم نقطه ديگري هم وجود دارد كه ضدانقلاب از بالاي آن به ديدباني مي پردازند. سروان شهرام فر را مأمور كردم كه آن ارتفاع را تصرف نمايد. شهرام فر براي اجراي مأموريت عده اي را انتخاب كرد و به راه افتاد. هنوز مدتي نگذشته بود كه با ضدانقلاب درگيرشد. براي كمك به شهرام فر عده اي داوطلب را انتخاب كردم و آنها را از محور و يال ديگري كه موازي با محور پيشروي شهرا مفر بود براي تصرف آن ارتفاع وارد عمل كردم و سرانجام آن جا را تصرف نموديم. نکته جالب توجه اي كه در تصرف اين ارتفاع خاطره ي گرفتن قله ي كوخان مجدداً تكرارشد. يعني دوباره هوا تقريباً تاريك شده بود كه به بالاي ارتفاع رسيديم و ديگر نمي توانستيم پايين بياييم و مهمات و آذوقه و پتو هم كم داشتيم ولي اين بار تجربه ي ارزنده اي از تصرف قله هاي كوخان كسب كرده بوديم و بلافاصله از سنگرهاي آماده ي ضدانقلاب استفاده كرديم و با اتخاذ پدافند دورتادور آماده ي پاسخ گويي به هرگونه شرارت ضدانقلاب شديم.

 

باز هم صداي زنگوله

پاسي از شب نگذشته بود كه باز هم مثل حكايت ارتفاع كوخان، صداي زنگوله گله به گوش مي رسيد، افراد را آماده كردم وگفتم: خودشان هستند اما تا نزديك نشده اند حق تيراندازي نداريد . برادران پاسدار از شدت هيجان بي تابي مي كردند و اجازه تيراندازي مي خواستند، اما من مخالفت كردم و گفتم بگذاريد نزديك تر شوند. در انتظار نزديك شدن آن ها بودم كه يكباره يك گلوله آرپي جي به طرف ما آمد. پرسنل با ديدن اين صحنه سئوال كردند كه باز هم تيراندازي نكنيم؟ گفتم: خير، بگذاريد باز هم نزديك تر بشوند! من دانستم كه ضدانقلاب از پشت نفوذ كرده اما راننده ما متوجه شده بود و ديگر منتظر دستور نشد و دستش را روي رگبار گذاشت. همين كه راننده شروع به تيراندازي كرد ديگران هم به همراهش اقدام به تيراندازي كردند و درنتيجه درگيري سختي درگرفت. گلوله هاي رسام آسمان و زمين را چراغاني كردند . تيراندازي حدود 20 دقيقه اي ادامه يافت و بعد از آن تنها صداي ناله گوسفندان به گوش مي رسيد نه چيز ديگري! به دليل اينكه باز هم احساس خطر مي كردم اجازه ندادم كه پرسنل تا صبح از سنگرهايش خارج شوند . وقي هوا روشن شد گفتم به سراغ گله برويد و گوسفندهاي زخمي را كه هنوز نمرده اند سر ببريد. حدود سيزده رأس از گوسفندها زخمي شده و تعدادي هم مرده بودند و هشتاد رأس از آنها هم سالم مانده بود . پرسنل ستون ما هم تقريباً 18 روز بود كه چيزي نخورده بودند! گوسفند ها را بين دسته ها تقسيم كردم و به آنها گفتم غذاي خوبي خواهيم خورد!

 

به ضدانقلاب گفتم كه مستضعفان از ميان گله گوسفند آر پي جي شليك نمي كنند

عناصر ضدانقلاب دوباره فعال شدند و داخل بي سيم دائم با لهجه ي كردي و محلي صحبت مي كردند كه شما داريد گوسفندهاي مستضعفين را مي خوريد! درجواب آ ن ها گفتم : مستضعفاني كه از ميان گله گوسفند آر پي جي و گلوله شليك مي كنند بايد گوسفندهايشان را خورد! خسارتتان را بگيريد. بعدها معلوم شد همان تماس با بيسيم مبناي برقراري مذاكرات نيروهاي ما با ضدانقلاب قرار گرفته است. زيرا صداي ما را روي نوار ضبط  كرده بودند و هم اكنون يكي از اين نوارها خدمت تيمسار كشاورز است. روز بعد از آن درگيري، ما هم به آب دسترسي پيدا كرديم و هم از نظر گوشت و مواد غذايي تأمين بوديم و وضعيت ستون هم قدري بهتر شده بود ولي هنوز آمادگي ادامه 11 كيلومتر راه باقي مانده تا سردشت را نداشتيم. 

 

ورود بني صدر و شهيد رجايي به قرارگاه غرب در كرمانشاه

به وسيله ي بي سيم به من خبر دادند كه بني صدر و شهيد رجايي در قرارگاه غرب واقع در كرمانشاه هستند. خيالم تا حدودي از طرف ستون راحت شده بود به همين دليل فرماندهي را به شهرام فر سپردم و نزديك عصر بود كه خداحافظي كردم و با بالگرد به سقز رفتم. چون مدت زيادي در جنگ با ضدانقلاب و طبيعت بودم لذا وضع ظاهريم كاملاً به هم ريخته بود كه به محض رسيدن به سقز سريعاً يك دوش گرفتم و بعد هم خلبان بالگرد با پرواز شبانه مرا به قرارگاه غرب در كرمانشاه رساند.

پس از ورود به كرمانشاه به قرارگاه غرب رفتم . پرسنل قرارگاه با مشاهده ي من با صداي خيلي بلند فرياد تكبير سردادند در حالي كه بني صدر هم آنجا حضور داشت از حوادث داخل قرارگاه كاملاً بي خبر بودم و نمي دانستم كه بچه ها با بني صدر حرفشان شده و آن تكبير بلند را هم بيشتر براي مخالفت با بني صدر سرداده اند . وارد اطاق كه شدم شهيد رجايي و بني صدر آنجا بودند، خوب البته بني صدر آن موقع رئيس جمهور بود بنابراين به طرفش رفتم و با هم دست داديم. احساس كردم مثل دست مرده خيلي سرد و بي رمق است. با بني صدر و شهيد رجايي به اتفاق هم نشستيم، بني صدر پرسيد كار ستون به كجا كشيد؟ گفتم: الحمدالله نجات پيدا كرد .

اين سئوال را به گونه اي مطرح كرد كه گويي ديگر ستوني وجود ندارد. بعدها فهميدم كه از وضع ستون طوري براي بني صدرگفته بودند كه گويا اصلاً آثاري از آن به جا نمانده است!

 

گفتگو با بني صدر

بني صدر پرسيد چقدر شهيد داشتي؟ گفتم هفتاد نفر كه البته به مرور تعدادشان به 158 نفررسيد. اين را كه گفتم بني صدر گفت پس به من گفته بودند كه ستون به كلي از بين رفته است! از اين حرف بني صدر خيلي ناراحت شدم و درجوابش گفتم: اصلاً چه كسي جرأت داشت كه داخل ستون بيايد تا بداند چه خبراست؟ اصلاً كسي شهامت داشت كه بداند سردشت كجاست؟ چه كسي آمد تا مقاومت حماسي ما را ببيند؟ البته بعدها معلوم شد اكاذيبي كه به بني صدر تحويل داده بودند از طرف سرهنگ عطاريان بوده است. مرحوم شهيد رجايي، مرا كنار كشيد و گفت: خد ا را شكر كه خودت رسيدي، ما هركاري كرديم كه از تو پشتيباني كنيم راهي نداشت ! و تمام اطلاعاتي هم كه مي رسيد نا اميدكننده بود! به اين ترتيب شروع درگيري من با بني صدر ازآنجا بود كه به تدريج به تضعيف وكناركشيدن و سرانجام به عزلم منجر گرديد. سرانجام تقريباً بعد از يك ماه بازسازي و سازماندهي مجدد ستون، عمليات پاكسازي را شروع كرديم.

از طرف سردشت به دارساوين هدايت گردان هوابرد را خودم به عهده گرفتم و از ناحيه ي دارساوين به سردشت، شهرام فر و دادبين كه به اواخر كار رسيده بود شروع به پاكسازي نمودند و سرانجام در پل كلته به هم ملحق شديم و ستون را به مقصد رساندم. شهرام فر، دادبين و طياره بعدها سردشت و بانه را پاكسازي كردند و بدين ترتيب ستون به سردشت رسيد. 

 

ادامه دارد ........

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مطالب این پست من رو به یاد خاطرات پدرم انداخت که تقریبا شبیه همین ماجرا برای لشگر 64 ارومیه و یگانهای اون اتفاق افتاد + نفوذی ها و نفوذ به پادگانها و دزدیدن اسلحه از کیسه خواب سربازها و سربریدن با سیم و تک  تیر اندازها و کمینها و وووووو

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطرات سرتيپ احمد تركان ( ایشان در سال 1358 از مركز توپخانه به لشكر 28 پياده كردستان منتقل شد و در مسئوليت هاي فرمانده گردان 329 پدافند هوايي، جانشين و فرمانده توپخانه لشكري و فرماندهي لشكر در دو مقطع زماني، فرمانده قرارگاه عملياتي غرب كشور، رئيس اداره سوم سماجا، فرماندهي مركز توپخانه و ارشد نظامي منطقه اصفهان انجام وظيفه نموده و در سال 1378 به افتخار بازنشستگي نائل گرديده است )

 

دستور عمليات
درگيري هاي كردستان شدت گرفته بود و محدوديت هايي براي فعاليت هاي رزمندگان پيش آمد. منافقان گروهك هاي ضدانقلاب در صدد بودند كه با بستن محور « بانه – سردشت »  شهر سردشت را محاصره كنند و به تدريج بر شهر مسلط شوند. من از دو سال پيش در منطقه حضور داشتم و با هم فكري با دوستانمان، درجهت بي اثر كردن اقدامات منافقين براي ناامني در منطقه « بانه » و « سردشت » فعاليت مي كرديم. در همين زمان بود كه سرهنگ علي صياد شيرازي دستور دادند كه من مسئوليت لشكر 28 را بپذيرم . تقريباً اوايل مسئوليت من بود كه از طرف فرماندهي نيروي زميني ارتش، دستوري صادرشد،  مبني بر اينكه لشكر 28 موظف است با همكاري سپاه پاسداران، محور  « سردشت - بانه  » را كه توسط ضدانقلاب نزديك 3 سال در اشغال بود، آزاد كند. در ابتداي آبان ماه، سال 1360 بود كه در سربازخانه ي « سقز » با همكاري سپاه پاسداران برنامه ريزي كرديم و طرح كلي عمليات را تدوين نمودم و يگان هايي را براي انجام اين عمليات سازماندهي كرديم.
سردشت سه محور داشت، يكي از « پيرانشهر »يكي از « مهاباد »  و ديگري  از « بانه »، كه مهمترين آنها هم، همين جاده ي « بانه - سردشت » ، از سه سال  پيش كه اين محور توسط ضدانقلاب اشغال شد، تمام توان خود را به كار بردند تا از بازشدن اين جاده جلوگيري كنند. يكي از عواملي كه ضدانقلاب براي اين محور اهميت زيادي قائل بودند، نزديكي جاده، به مرز بود كه از اين طريق به سادگي مي توانستند به خارج از ايران دسترسي پيدا كنند.
سابقه ي درگيري با ضدانقلاب پيش از اين، درگيري هايي بين نيروهاي رزمنده و ضدانقلاب اتفاق افتاده بود كه متاسفانه همگي ناكام مانده بود و جاده همچنان در اشغال ضدانقلاب باقي مانده بود. از آن جمله، درگيري يك يگان از لشكر 21 به سرپرستي سرهنگ  « شريف اشراف » بود كه در سال 58 ، روز عيد قربان، كه منجر به از بين رفتن و به شهادت رسيدن همه ي يگان شده بود. از جمله خود شهيد « شريف اشراف ». در سال 59 نيز پيش از آغاز جنگ بين عراق و ايران، يك درگيري شديد بين گردان 126 ازهوابرد دراين محور با مزدوران ضدانقلاب پيش آمد. اين درگيري تقريباً در نزديكي « دارساوين » و « سيدصارم »  رخ داد. درگیری تقريباً حدود 45 روز به طول انجاميد كه با پشتيباني و تقويت بي دريغ  توسط امير « صياد شيرازي » آن گردان توانست از كمین نيروهاي ضدانقلاب ، خارج شود و خود را به سردشت برساند. اين همه درگيري و بروز تلفات و ضايعات، حاكي از حساسيت و اهميت فوق العاده اين محور بود . بعد از اين همه درگيري و دادن تلفات زياد، اين مأموريت به عهده ما گذاشته شده بود و آگاهي از اين مسئله كار را بيش از پيش حساس تر و مشكل تر مي كرد.
 
 
آغاز عمليات و نحوه ي اجرا
بین بانه و سقز گردنه ای است به نام " گردنه ی خان " که با تغييرات جوي، اين گردنه را ابر و مه و بوران فرا مي گيرد و حركت بالگرد را عملاً غيرممكن مي سازد. اين موضوع درحالي كه تقريباً همه ي تداركات منطقه از طريق هوا انجام ميگرفت، مشكل ساز بود. در نهايت به اين نتيجه رسيديم كه اتكاي ما تنها به بالگردكافي نيست، ولي متاسفانه در زمستان سال 60 به علت كمبود نيرو و امكانات و شرايط جوي و بارش برف و باران، ما موفق به بازگشايي همه ي محور نشديم. تنها توانستيم تا منطقه ي "کانی سور" پيش برويم، يعني حدود 20 كيلومتر كه تقريباً دوسوم كلي محور را شامل مي شد. در اين 20 كيلومتر پيشروي كرديم و پايگاه هايي نيز مستقر كرديم.
به هرحال با هماهنگي و همكاري با فرماندهي نيروي زميني ارتش، زمستان سال 60 را پشت سرگذاشتيم، تا ابتداي سال 61 كه وضعيت جوي تغييركرد و ما توانستيم تقريباً كار را يكسره كنيم. ما كار را اين طور شروع كرديم كه يك عده اول شروع به پيشروي ميكردند و مواضع منافقان را در طول مسير جاده منهدم و خود مستقر مي شدند. به همين ترتيب گام به گام تمام محور را باز كرديم. چون تجربه ثابت كرده بود كه پس از عبور يك يگان مانوري از داخل يك محور، منافقين مي توانستند دوباره پشت سر آن يگان فعاليت خود را در منطقه از سر بگيرد. مگر اينكه پس از اشغال يك منطقه، آنجا را حفظ مي كرديم و در آنجا نيرو مستقر مي كرديم.
 
تعويض نيروهاي مستقر درمنطقه
پس از گشودن اين محور، تصميم گرفتيم گردان 130 پياده را كه حدود 6 ماه بود كه درمحاصره ي ضدانقلاب قرار گرفته بود، تعويض كنيم . يك ستون از نيروهاي جديد را حركت داديم و در سردشت مستقر ساختيم و گردان 130 را به سنندج منتقل كرديم . اين امر در تضعيف روحيه ي ضدانقلاب بسيار موثر افتاد. فاصله ي سنندج كه مركز لشكر بود، تا سردشت، حدود 300 كيلومتر بود. در اين فاصله از قرارگاه لشكر، گردان توانسته بود به خوبي در برابر دشمن مقاومت كند كه اين امر، بدون داشتن اراده و ايمان قوي تقريباً غيرممكن بود.
 
همرزمان جان بركف ما در اين عمليات
در اين عمليات رزمندگان و عزيزان زيادي جان فشاني كردند، از جمله سرگرد رجبي راد كه در آن زمان فرمانده ي گردان 116 لشكر 28 بود. فرمانده ي گردان 130 لشكر 28 در سردشت، سرگرد "ولی اله یزدانی" که البته ايشان سرتيپ هستند و در ستاد كل انجام وظيفه مي كنند. "امیر جوادیان" كه اكنون رئيس اداره ي سوم ارتش هستند و آن موقع فكر مي كنم . معاون عملياتي لشكر 28 بودند و در عمليات حضور داشتند. برادر کاظمی از سپاه پاسداران بود كه در همان عمليات به فيض شهادت نايل آمدند . برادر طیاره که در پل کلته در سردشت به شهادت رسيدند. برادر زیادی از سپاه پاسداران و بسياري از عزيزان ارتش و سپاهي كه الان نام همگي شان در خاطرم نيست.
 
"فتح المبین" دیگر
به خاطر دارم كه بعد از اتمام عمليات، روزي عرض تبريك به تیمسار علی صیاد شیرازی داشتم ايشان در جواب، بازگشايي محور بانه - سردشت را فتح المبین در واقع بازگشایی جاده بانه - سردشت هم هست. یعنی ايشان عمليات بازگشايي محور بانه - سردشت را فتح المبین دیگر مي دانستند و الحق كه همين طور هم بود.
 
ادامه دارد .... 
12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطرات سرتيپ 2 مظفر كشاورز

 

انتقال به تيپ هوابرد و اعزام به كردستان

طبق اوامر فرمانده نيروي زميني و تقاضاي شخصي از تيپ 23 نيروي مخصوص به تيپ 55 هوابرد كه قبلاً هم در آن سابقه ي خدمت داشتم منتقل شدم. در نيمه ي دوم ارديبهشت ماه 1359 هم زمان با حضور من در تيپ 55
هوابرد به آن يگان دستور داده بودند كه يك گردان را جهت اجراي مأموريت به شهر بحران زده ي سردشت اعزام نمايد كه مي بايستي در مورخه ي 59/3/8 صورت مي گرفت. براي اجراي مأموريت ابتدا به وسيله ي هواپيما به مراغه رفتيم و از آ نجا با بالگرد به سردشت اعزام شديم و يگان قبلي را تعويض كرديم. در آن زمان امكان رفت و آمد و تردد از راه زميني به شهر سردشت وجود نداشت زيرا محور در دست ضدانقلاب بود و براي تعويض يگان ها و يا اعزام نيرو مي بايستي از طريق هوا اقدام ميشد . پس از آن كه ما به سردشت رفتيم و چند ماهي را در آنجا به اجراي مأموريت محوله پرداختيم گردان 126 از تيپ هوابرد مأموريت پيدا كرد تا به سردشت آمده و گردان ما را تعويض نمايد كه اين كار از طريق هوا هزينه و بار مالي زيادي را براي ارتش دربرداشت. 
 
حركت گروه رزمي 126 هوابرد از بانه به طرف سردشت
براي بازكردن راه زميني و به دست گرفتن كنترل محور بانه  سردشت توسط نيروهاي خودي، تصميم گرفتند گردان 126 هوابرد را كه براي تعويض ما آماده شده بود با امكانات ويژه اي به يك گروه رزمي تبديل كرده و به جاي راه هوايي از مسير زميني به سردشت اعزام دارند تا هم مسير را پاكسازي نموده و كنترل جاده را از دست ضدانقلاب خارج سازد و هم مبادرت به تعويض گردان ما نمايد . براي انجام اين مأموريت گروه رزمي 126 در مورخه 59/6/13 از بانه عازم سردشت شد. اين گروه رزمي از گردان 126 هوابرد، يك گروهان از سپاه پاسداران، يك دسته اسكورپيون و يك تيم يا دو تيم از كلاه سبزهاي نيروي مخصوص با پشتيباني هوانيروز و افسر رابط هوايي تشكيل يافته بود .
فرمانده ي گردان 126 هوابرد سرهنگ 2 غلام آرين بود و فرماندهي گروهان سپاه پاسدار، برادر فتح الله جعفري به عهده داشت و فرماندهي تيم كلاه سبزها را سروان حسين شهرام فر عهده دار بود.
 
درگيري ستون با ضدانقلاب در كوخان
در مورخه 59/6/13 ستون مذكور از بانه به سمت سردشت حركت كرد. پس از طي قسمتي از مسير در نزديكي ارتفاع كوخان ستون با ضدانقلاب درگير شد كه سرهنگ صياد شيرازي كه آن زمان فرماندهي منطقه غرب را به عهده داشت پس از اطلاع يافتن، شخصاً به ستون ملحق شد و از آن لحظه فرماندهي مستقيم ستون را خودش به عهده گرفت. سرهنگ صياد شيرازي پس از جمع و جور كردن ستون جهت انجام مأموريت دوباره آن را به حركت درآورد. ستون مقدار ديگري از مسير را طي كرد، اما در گردنه ي كوخان مجدداً به كمين ضدانقلاب افتاد و درگيري سختي درگرفت. در اين كمين تعدادي از خودروها مورد اصابت گلوله آرپي جي ضدانقلابيون قرارگرفت و به آتش كشيد ه شد . سرهنگ علي صياد شيرازي براي خنثي نمودن كمين ضدانقلابيون مبادرت به تصرف نقاط مشرف به منطقه ي كمين كرد و با اين روش منطقه را به كنترل نيروهاي خودي درآورد.
 
كمك گردان 146 هوابرد مستقر در پادگان سردشت به ستون اعزامي
پس از ورود سرهنگ علي صياد شيرازي به ستون ارتباط بي سيم ما با ايشان به طور شبانه روزي ادامه داشت و به همين جهت لحظه به لحظه از وضعيت ستون خبر داشتم. سرهنگ علي صياد شيرازي ، هنگامي كه ستون درگردنه ي كوخان درگيرشد از توپخانه 105 ميلي متري مستقر در پادگان سردشت تقاضاي آتش پشتيباني كرد كه ما هم به اجراي آتش پرداختيم، اما به علت اين كه برد توپ 105 م م بيش از 11 كيلومتر نيست متأسفانه نمي توانستيم جلوي ستون و خطوط تداركاتي و تردد ضدانقلاب را زيرآتش بگيريم. هنگامي كه ضدانقلاب متوجه شد ستون از جانب نيروهاي مستقر در پادگان سردشت پشتيباني و حمايت مي شود، پادگان سردشت را زير آتش خمپاره و توپخانه گرفتند. ستون در روزهاي 16 و 59/6/17 به سختي با ضدانقلابيون درگير بود و شدت آن درگيري به راستي دست كمي از جنگ منظم نداشت . در آن روزهاي سخت، تدارك مهمات و غذا و آب وتخليه ي مجروحين و شهدا و اعزام نيرو به ستون تنها از طريق پادگان سردشت و به كمك خلبانان تيز پرواز هوانيروز صورت مي گرفت. به عنوان مثال تعدادي از برادران پاسدار و چند تيم نيروي مخصوص كه تحت فرماندهي سروان حسين شهرام فر بودند از طريق پادگان سردشت و به وسيله ي بالگرد به ستون ملحق شدند.

 

كمك هاي اطلاعاتي به ستون اعزامي
به وسيله ي پاسگاه شنودي كه در پادگان سردشت وجود داشت فركانس بي سيم ضدانقلاب كشف شد و تمام گفتگوي آنها ضبط گرديد .پس از ترجمه ي اين گفته ها به زبان فارسي به ستون اعزامي منعكس مي گرديد. اين كار يكي از خدمات شايان ما به ستون بود كه سرهنگ علي صياد شيرازي با داشتن آن اطلاعات، اقدامات خنثي كننده و لازم را به موقع به كار مي بست و به ضدانقلاب رو دست مي زد.
 
فريب خوردن هواپيماهاي جنگي
ضدانقلاب فركانس ارتباط راديوي هواپيماهاي جنگي با افسر رابط هوايي ستون را به دست آورده بود و طي تماس با يكي از هواپيماهاي جنگي كه درحقيقت براي سركوب ضدانقلابيون آمده بودند او را با فريب به سمت ستون نيروهاي خودي هدايت كردند كه متأسفانه منجر به شهادت 12 نفر از نيروهاي ما شد.
 
 
ادامه دارد .... 
11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مدیر جان از صمیم دل ازت تشکر میکنم واقعا تصویر سازی ماجرا مو به تن ادم سیخ میکنه چه برسه به اینکه ادم خودش تو کوران ماجرا باشه..

عجب ادمای با غیرتی...اون نسل تکرارشدنی نیست،،

علی الحال ممنون،،خدا سلامتی بده

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
اشغال بعضي از نقاط حساس

براي كمك هر چه بيشتر به ستون و جلوگيري از كمين هاي مجدد ضدانقلاب چند نقطه ي حساس از مسير سردشت به بانه را به وسيله ي نيروهايي كه در پادگان سردشت مستقر بودند تصرف كرديم و تأمين منطقه را برقرار نموديم. يكي از پايگاه ها را در محلي كه مسلط به سه راهي پيرانشهر سردشت بود برقرار نموديم و پايگاه ديگر را در محلي مسلط به پل كلته بود تشكيل داديم و پايگاه سوم هم در محلي بود كه روي تمام حركات ضدانقلاب اجراي آتش ميكرديم. 

فرمانده ي تيپ 55 هوابرد هم با يك گروهان از گردان 101 كه تازه به سردشت آمده بود دو پايگاه ديگر نيز برقرار نمود.

 


ورود ستون به شهر سردشت

پس از تحمل مشقت هاي بسيار با پايمردي و ايثار فراوان پرسنل، ستون اعزامي سرانجام در نيمه ي دوم مهرماه با سرفرازي و افتخار وارد سردشت شد. از سه راه پيرانشهر تا پادگان سردشت استقبال باشكوهي از ستون به عمل آمد نيروهاي موجود در پادگان و مردم انقلابي با دسته هاي گل و قرباني كردن گوسفند مقدم پرسنل گروه رزمي را گرامي داشتند . ستون با بانگ رساي تكبير وارد شهر شد و پس از عبور ازخيابان هاي شهر به داخل پادگان رفت. پس از ورود ستون به داخل پادگان و چند روز استراحت من از فرمانده ي تيپ هوابرد خواستم كه اين ستون را به علت ايثار و مقاومت فراواني كه در درگيري با ضدانقلاب به خرج داده از منطقه تخليه نمايد و ما را با گردان ديگري تعويض كند كه ايشان هم با خواسته ي من موافقت كرد. سرانجام در نيمه ي دوم دي ماه 1359 توسط گردان 158 هوابرد اين تعويض انجام شد.

 

نقطه نظرهاي سرتيپ 2 مظفر كشاورز

1- گردان 126 هوابرد با توجه به اين كه از نظر سابقه يكي از قديمي ترين و بهترين گردان هاي هوابرد بود و فرمانده ي آن هم از درجه ي ستواني درآن گردان خدمت كرده بود آمادگي انجام چنين مأموريتي را نداشت.

2- پرسنل گردان به منطق هي كردستان آشنايي نداشتند.

3- نيروهاي ما، ضدانقلاب را ضعيف به حساب آورده بودند.


4- ستون از اطلاعات داده شده در مورد ضد انقلاب در طول مسير استفاده لازم را به عمل نياورد.

5- توجه به تشكيل پايگاه در طول مسير، حركت ستون و پس از آن به صورت خيز به خير جلو آمدن رعايت نشده بود.

6- در مرحله ي اول كمين، كنترل از دست فرماندهان ستون خارج شده بود.

 

ادامه دارد ....


13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطرات سرهنگ خلبان عبدالحميد نجفی (ستوان خلبان نجفي، خلبان جنگنده شكاري بود و تا درجه سرهنگي و تا مسئوليت فرمانده پايگاه هوايي مشهد ارتقاء يافت و سپس بازنشسته گرديد.)

 
اوضاع نيروي هوايي بعد از انقلاب ونقش آن درعمليات كردستان
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و قطع نفوذ اجانب به ويژه در نيروهاي مسلح و به خصوص در نيروي هوايي، دشمنان هر روز توطئه هاي جديدي را طرح و اجراء مي كردند. با همه ي مشكلات و تنگناهايي كه در نيروي هوايي به طور روزمره وجود داشت نيروهاي متعهد و مومن با آگاهي كامل و اقدام به موقع آنها را دفع و خنثي ميكردند، ولي علي رغم همه ي اين ايثارها و از خودگذشتگي ها باز هم عناصر وابسته و ايادي اجانب به كارشكني هاي موذيانه ي خود ادامه مي دادند. براي روشن شدن اين موضوع به چند نكته اشاره مي كنم. مأموريت حمايت و پشتيباني از رزمندگان نيروي زميني در كردستان به پايگاه شهيد نوژه كه درگير مسائل خاص خود بود كه عمدتاً مربوط به کودتاي نوژه ميشد كه از نظر عملياتي اوضاع متشنج به طوري كه براي انجام عمليات پشتيباني در كردستان توان لازم را نداشت. پايگاه هوايي تبريز به علت نفوذ گروه خلق مسلمان و كارشكني هاي خصمانه ي آنها با مشكل مواجه بود، زيرا در آن زمان بسياري از نقاط مهم تبريز حتي پايگاه ها، پست ها و محل هاي عمده تحت نفوذ اين گروه درآمده بود . به همين دليل پرسنل متعهد و انقلابي اگر مي خواستند به تكليف مذهبي و ملي خود عمل كنند از جانب طرفداران آن گروه تهديد و تحقير ميشدند. با توجه به آنچه ذكر  شد پايگاه هاي مذكور كه مأموريت پشتيباني از رزمندگان مستقر دركردستان را به عهده داشتند قادر نبودند وظيفه ي خود را به خوبي انجام دهند.
 
پيام الهام بخش وتحول آفرين امام (ره)
در اين برهه حساس و سرنوشت ساز بود كه پيام و دستورهاي حكيمانه ي امام خميني (ره) تكليف را بر همگان روشن كرد و سنگ اندازان را به جاي خود نشانيد و موجب كم شدن شرارت آنها شد . همان روز ستوان اردستاني، من و يك نفرخلبان ديگر كه اسمشان را به خاطر ندارم جهت انجام مأموريت راهي كردستان شديم و به پشتيباني نيروهاي محاصره شده در بانه پرداختيم و آنجا را بمباران كرديم. اما پس از بمباران منطقه ي آلوده و تلاش رزمندگان نيروي زميني كه به شكسته شدن محاصره پادگان بانه انجاميد بارديگر جو مسموم بر عليه ما توسط گروه خلق مسلمان در پايگاه تبريز به راه افتاد و از عمل ما به عنوان خلق كشي ياد شد و خود وخانواده مان مورد تهديد قرارگرفتيم. اين توضيحاتي بود از وضع آن روز نيروي هوايي، البته موضوع اصلي بيان خاطرات مربوط به عمليات پاكسازي بانه - سردشت هست كه آن را به عرض ميرسانم.
 
به عنوان افسرناظر هوايي عازم منطقه شدم
در تاریخ 1359/06/15 به عنوان افسر ناظر هوايي ستون اعزامي به سردشت، جهت تعويض ستوان خلبان قبلي كه پيش از من در اين سمت انجام وظيفه مي كرد خود را به سرهنگ 2 رادفر فرمانده ي پادگان بانه معرفي نمودم. علت جايگزين من به جاي افسر ناظر هوايي قبلي به خاطر اشتباهي بود كه نامبرده در هدايت هواپيماهاي جنگي كه براي اجراي مأموريت به محور بانه - سردشت اعزام گرديدند مرتكب شده بود، كه همين سهل انگاري سبب گرديد هواپيماها، نيروهاي خودي را مورد هجوم قرار داده و 12 نفر را شهيد كنند. پس از حضور در آنجا و توجيه محل مأموريت، دريافتم كه اين ستون در شرايط نامساعدي قرارگرفته است. ضدانقلابيون قسم خورده بودند كه تا نابودي كامل ستون نهايت تلاش را به خرج دهند.
در مورخه 1359/06/16 با همكاري يكي از خلبابان هوانيروز جهت رفتن به محل مأموريت اقدام كردم. با بالگرد تا محل درگيري ستون رفتم اما به علت شرايط نامساعد، بالگرد فرصت فرود را نيافت لذا از بالگرد پايين پريدم و زير آتش پرحجم ضدانقلاب خود را به يكي از سنگرهاي رزمندگان رساندم . سئوال كردم سنگر فرماندهي كجاست مي خواهم ايشان را ببينم. كه سرهنگ علي صياد شيرازي گفت من هستم، بفرماييد. گفتم ستوان نجفي افسر رابط هوايي هستم كه براي تعويض همكارم آمده ام. سرهنگ علي صياد شيرازي با لحن مخصوص كه ناشي از عملكرد بد همكار قبلي بود . گفت داخل اين سنگر باشيد.
 
پس از چند دقيقه گفتم براي هدايت آتش هوايي آمده ام و لذا شما هر درخواستي داريد، بگوييد تا اقدام كنم. سرهنگ علي صياد شيرازي با لحني ناباورانه گفت اوضاع را كه مي بيني اقدامات لازم را انجام بده. وقتي تقريباً با اوضاع منطقه و ستون آشنا شدم، اقدام به انجام عمليات هوايي كردم و تا غروب آن روز هواپيماي جنگي را چندين بار به منطقه راهنمايي نمودم كه نتيجه ي نسبتاً خوبي داشت و تا حدودي آرامش را به منطقه ي درگيري بازگردانيد.
 
در يكي از اين عمليات هاي هوايي كه مشغول هدايت هواپيماها بودم حواسم پرت شد و ضدانقلاب به من نزديك گرديد و مرا به گلوله بست كه بعضي از وسايلم نيز گلوله خورد . سرهنگ علي صياد شيرازي بلافاصله متوجه شد و سه نفر را براي نجاتم مأمور كرده بود تا مبادا به دست ضد انقلاب اسير شوم. 
 
ادامه دارد .... 
11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در منطقه عمليات آموزش جنگي ديدم

صبح روز 1359/6/17 سرهنگ علي صياد شيرازي شروع به نظم و سر و سامان دادن به ستون كرد و ستوان اسدي را مأمور كرد كه تعليمات لازم و كافي در مورد عمليات چريكي را به من بياموزد. به علت علاقه و همچنين

احساس نياز شديد اكثر نكات آموزشي و ضروري را ظرف مدتي كوتاه انجام دادم و توانستم هم دوش ساير رزمندگان به وظايف سربازي خود عمل نمايم. در اثر علاقه و جديت در انجام مأموريت هاي محوله، سرهنگ علي صياد
شيرازي علاوه بر وظيفه اصلي خودم، انجام كارهايي از قبيل تقسيم آب و غذا و مهمات و انجام گشتي هاي رزمي شبانه و روزانه و ديده باني و غيره را نيز به عهده ي من محول كرد و مهم ترين درسي هم كه در اين راه به من آموخت، بزرگ شمردن نماز و مقدم دانستن آن بر ساير امور بود به نحوي كه حتي در سخت ترين شرايط كه همگان در تنگنا مي افتادند، نماز سر وقت ترك نمي شد.
 
حربه هاي ضدانقلاب براي ضربه زدن به رزمندگان
پس از اينكه كمين هاي ضدانقلابيون با اتخاذ روش تصرف ارتفاعات و عوارض مشرف بر منطقه توسط نيروهاي خودي بي اثر مي شد آنان از طريق ديگري در صدد ضربه زدن به ما بر مي آمدند. يكي از اين روش ها نزديك شدن به نيروهاي ما با مخفي شدن در بين گله گوسفندان بود. يك شب كه نوبت نگهباني من بود يكباره متوجه شدم گله ي گوسفندي به ما نزديك مي شد كه حركت گله در آن تاريكي تعجبم را برانگيخت. موضوع را سريعاً به سرهنگ علي شيرازي اطلاع دادم. علي صياد شيرازي گفت احتمال دارد ضدانقلاب در اين گله نفوذ كرده باشد و با اين حقه بخواهد به ما نزديك شود. بنابراين همه كاملاً مراقب باشند اما بدون دستور ، هيچ كس حق تيراندازي ندارد. البته حدس ما درست از آب درآمد و درگيري بين ما و ضد انقلابيوني كه در داخل گله مخفي شده بودند صورت گرفت . در اين درگيري ضدانقلابيون پاسخ محكمي دريافت كردند و از آنجا پا به فرار گذاشتند و تا صبح در داخل سنگرها باقي مانديم و مراقب اوضاع بوديم. ولي با روشن شدن هوا ديديم كه تعدادي از گوسفندها كشته شده اند و شماري هم يا زخمي اند و يا سالم هستند كه در واقع با آن گوسفندان تا مدتي غذاي ستون را تأمين نموديم.
يكي ديگر از ترفندهاي ضدانقلابيون استفاده از دختراني بود كه در لباس چوپاني به نيروهاي ما نزديك مي شدند و با اين عمل زشت مي خواستند نيروهاي رزمنده را فريب دهند كه البته اين حربه هاي شيطاني در مقابل ايمان قوي سربازان اسلام عقيم و بي اثر بود.
 
اصابت گلوله بين من و سرهنگ علي صياد شيرازي
من و سرهنگ علي صياد شيرازي مشغول گشت در منطقه بوديم و چگونگي استفاده از چشمه ي آبي را كه در نزديكي ما وجود داشت بررسي مي كرديم كه ناگهان گلوله اي بين من و سرهنگ علي صياد شيرازي به زمين خورد و پس از لحظه اي دود غليظي اطراف ما را فرا گرفت. ابتدا فكر كردم كه شهيد شده ام اما پس از مدتي كه دودها ناپديد شد، سرهنگ علي صياد شيرازي را ديدم كه الحمدالله سالم بود. احساس كردم كه خطر رفع شده و آن گلوله فسفري بود كه باعث شهادت ما نشد. 
 
نقطه نظرات خلبان نامبرده
اين عمليات، حركتي انقلابي، نظامي و سياسي بود كه باعث افشاي ماهيت ضدانقلاب شد و از طرفي حقانيت نظام جمهوري اسلامي را به اثبات رسانيد و از آثار ديگر آن پاكسازي منطقه از وجود عناصر آتش افروز و جنگ طلب بود.
 
ارتش و سپاه عضو يك پيكر شده بودند
در اين عمليات برادران ارتشي و سپاهي با خلوص نيت تمام دوش به دوش يكديگر با ضدانقلاب ميجنگيدند. انسجام بين ارتش و سپاه آن قدر قوي بود كه تير يأس را به دل ضدانقلاب نشانيد و اهداف آنان را به سراب تبديل نمود.
هماهنگي بين برادران ارتش و سپاه آن قدر دقيق بود كه همگي از لاك دفاع بيرون آمده و به عمليات آفندي پرداختند.
 
عمليات بانه  سردشت يا آزمايشگاه الهي
اين عمليات در واقع عاملي براي خودسازي و آزمايش دروني و روحي و نزديكي به خداوند بود. سردشت كه مدرسه ي عشقي بود كه قلم نمي تواند احساس دروني را در مورد آن به رشته ي تحرير درآورد. شركت درآن عمليات
سعادتي بود كه شايد ديگر هرگز نصيبمان نشود.

 

ادامه دارد .... 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now