Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

55 posts in this topic

متاسفانه اگر غرور در بین رده های میانی و بالاتر نبود و همچنان تا اخر جنگ متحد باقی می ماندن اینهمه خسارت به بار نمی امد

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
خاطرات سرتيپ 2 پياده احمد اسدی (نامبرده پس از طي دوره مقدماتي در سال 1354 به تيپ 23 نوهد واگذار گرديد. در اوايل انقلاب اسلامي به همراه شهيد شهرام فر به كردستان اعزام و در عمليات عاي مختلفي از جمله بازگشايي محور بانه-سردشت شركت نمود. نامبرده در عمليات آزادسازي خرمشهر شركت و جانباز گرديد . همچنين در عمليات كربلاي 6 جانباز شيميايي شد. پس از پايان جنگ تحميلي به سماجا منتقل و در سال 1382 با سمت رئيس سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس با درجه سرتيپ دومي بازنشسته گرديد)

 

اجراي مأموريت نيروهاي تيپ نوهد به سرپرستي شهيد شهرام فر

ساعت 10 صبح يكي از روزهاي شهريور سال 1359 بود كه در جمع تيپ 23 نوهد و محل اردوگاه در 25 كيلومتري كرمانشاه جهت آمادگي رزمي مشغول تمرين هاي نظامي بوديم. شهيد سرهنگ شهرام فر كه يكي از كم نظيرترين و شجاع ترين فرماندهان نظامي آن تيپ بود، من و شهيد ستوان حسين معصومي را صدا نمود و گفت: مأموريتي به تيپ اعلام شده و قرار است كه حدود 50 نفر از پرسنل تيپ نوهد به مأموريتي اعزام شوند .

تيم هاي عملياتي انتخاب شدند و به سرپرستي شهيد شهرام فر با دو سه فروند بالگرد 214 به سمت شهر سقز و از آنجا كه به محل اصلي مأموريت حركت كرديم. ما از نوع و محل مأموريت اطلاع چنداني نداشتيم، تنها شنيده بوديم كه

ستون تحت فرماندهي شهيد سپهبد علي صياد شيرازي كه در آن زمان با درجه سرهنگي و داوطلبانه در كردستان، با نيروهايي كه در اختيار گرفته بود، براي مقابله با ضدانقلاب مسلح، از بانه به سمت سردشت حركت كرده است. 

 


از ارتفاعات بالا زير آتش ضدانقلاب قرار گرفتيم

حدود ساعت 4 بعدازظهر با 3 فروند بالگرد كه يكي پس از ديگري در منطقه اي به زمين نزديك ميشدند و ما از آنها به بيرون ميپريديم. به محل مورد نظر رسيديم. درحال تخليه و جمع آوري تجهيزات بوديم كه دو گلوله ي خمپاره به نزديكي مان اصابت نمود، تا به خود آمديم خود را در جمع برادراني از تيپ هوابرد ديديم كه پيكره ي اصلي آن ستون را تشكيل مي دادند. همراه شهيد شهرام فر به سمت دره اي راهنمايي شديم. و در همان حال عناصر خود فروخته ضدانقلاب بي امان از ارتفاعات بالا و با سلاح هاي سبك ما را زير آتش داشتند.

دو فروند هواپيماي F-5 و دو فروند بالگرد هم در بالاي سر ما در حال  پرواز بودند و ارتفاعات اطراف ما را بمباران مي كردند. البته چون منطقه كاملاً جنگلي و با درختان كهنسال بلوط پوشش داشت مسلماً تلفات مختصري به

نيروهاي ضدانقلاب وارد مي شد.

 

حدود 30 دستگاه خودرو دراثر آتش دشمن سوخت

خودروهاي موجود در ستون كه به واسطه ي ضعف آموزش رانندگان آن ها به فاصله ي بسياركمي از هم قرار داشتند توسط سلاح هاي ضد تانك از ارتفاعات مشرف به ستون، زيرآتش قرار گرفتند، حدود 30 دستگاه خودرو مورد اصابت واقع شد و در اين ميان سلاح هاي نيمه سنگين ما هم در آتش سوخت و از بين رفت. تعدادي از پرسنل هم يا شهيد شده و يا به سختي مجروح شده بودند. حضور فيزيكي شخص شهيد سپهبد علي صياد شيرازي باعث تقويت روحيه پرسنل بود. بيش از 48 ساعت بود كه كسي غذا و آب  كافي نداشت. وسيله ي خواب وجود نداشت و تمامي پرسنل فقط با يك قبضه تفنگ انفرادي در دره ها و شيارهاي منطقه با وضعي خسته و آشفته قرار داشتند.

تمامي ارتفاعات مشرف در دست دشمن بود و محيط 360 درجه اي اطراف ما كاملاً محصور و در دست دشمن قرار داشت. تا شهر سردشت حدود 18 كيلومتر و تا بانه 30 كيلومتر فاصله داشتيم. هيچ گونه راه مواصلاتي در اختيار ما نبود، در صورتي كه پشت دشمن كاملاً باز بود . تمام ارتفاعات مشرف و سركوب در اختيار ضدانقلاب بود و نيروهاي خودي به شدت زير آتش آنها قرار داشتند. جنگ رواني دشمن با بي سيم كاملاً روي فركانس هاي

بي سيم هاي ما بود و هر چه تغيير فركانس ميداديم، به زودي آنها را رديابي مي كردند و با ما تماس مي گرفتند.

تمام تماسها جنگ رواني بود. مثلاً مي گفتند: اين جا قتلگاه شماست. دور شما بسته است و . . . اما از طرفي چون روحيه و باور حقيقت جويي در پرسنل ما وجود داشت، پاسخ هاي دندان شكن دريافت مي نمودند.

به خصوص چون صداي علي صياد شيرازي را به هنگام مكالمات بي سيم شناخته بودند، دائم ايشان را به صورت صياد شيرازي، صياد شيرازي صدا مي زدند. چند بار من و شهيد شهرام فر به جاي علي صياد شيرازي جواب مي داديم: بگوشم. تا صداي ما را مي شنيدند ناسزا مي گفتند ، ولي در پاسخ فقط مي خنديديم و بالابودن روحيه را به رخ آن ها مي كشيديم. 

 

ادامه دارد .... 

 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
طرح حمله و تصرف ارتفاعات

شب هنگام شهيد علي صياد شيرازي، شهيد شهرام فر و شهيد معصومي و مرا صدا زد و طرح را بيان كردند. گفتند هر طور شده فردا بايد ارتفاعات سركوب در كناره سمت راست جاده را از دشمن بگيريم؛ وگرنه كارمان تمام است. طرح چگونگي حمله و تصرف ارتفاعات ريخته شد. نكته مهم و و غير قابل تصور اين بود كه مشكلترين و صعب العبور ترين محور را خود علي صياد شيرازي براي خودش منظور كرد كه محور وسط بود. همچنين روحيه

و شهامت شهيد شهرام فر را نمي توان در اين عمليات توصيف كرد. به محض آغاز روشنايي، پرسنل بر طبق طرحي كه شب قبل اتخاذ گرديده بود سازمان داده شدند، مهمات بسيار محدود و هر نفر فقط بار همراه را يدك مي كرد .فقط شهيد شهرام فر بود كه مهمات چهار نفر را به تنهايي به فانوسقه خود آويخته بود. به او گفتم جناب سرگرد با اين همه مهمات و سنيگني آن مطمئناً نمي توانيد بيش از 200 متر در حالت جنگ و سينه خيز راه بروي. ايشان در پاسخ گفت: اگر در بالاي ارتفاع هم رسيديم و زنده مانديم نتيجه را خواهي ديد. خلاصه حمله از سه محور روي ارتفاع شروع شد. مقداري از راه را پيموديم كه ناگهان صداي رگبار و شليك چندين گلوله آرپي جي 7، از سوي دشمن به سمت نيروهاي خودي شروع شد. گرچه عناصر ضدانقلاب از پيش سنگرهاي بسيار خوبي آماده نموده بودند و كمينگاه هاي خوبي را هم آرايش و سازمان داده بودند، ولي تلاش آن ها بي ثمر بود.

 

موضوعي كه تعجب ما را برانگيخته بود آموزش و توان رزمي آنها بود. چون ارتفاع ياد شده قريب يك ساعت زير آتش بالگرد ها و هواپيما قرار داشت ولي هنگاميكه ، پيشروي ميكرديم باز هم حضور و بقاياي دشمن در ارتفاع وجود داشت، اما وقتي كه آ نها نتوانستند در مقابل يورش ما توان خود را حفظ كنند و شكست خوردند، ما بر سر آن ها رسيديم و ديديم كه چقدر حساب شده از پيش سنگرهاي حفره روباه عميقي را دركنار درختان قطور بلوط آماده كرده بودند و در تمامي سنگرهايشان ظرف آب و جيره غذاي خشك حداقل براي يك هفته را ذخيره نموده بودند. 

 


بالاخره پس از 11 ساعت تلاش و جنگ تن به تن حدود ساعت 6 بعد ازظهر بود كه سه چهارم ارتفاعات به دست ما افتاد و نيروهايمان را به ارتفاع كشانديم و تعداد 8 تن از دشمن كشته گرفتيم. برادراني كه با اصول جنگ چريكي آشنايي و آگاهي دارند به خوبي مي دانند كه دشمن وقتي در جنگ چريكي موفق به تخليه ي كشته هايش نگردد چه وضعي دارد و يا اگر از دشمن در جنگ يك كشته بگيري گويا صد نفر از آنها را كشته اي. خلاصه پس از اين كه ثقل ارتفاعات سقوط كرد و ما به بالاي ارتفاع رسيديم، به همراه شهيد علي صياد شيرازي و شهيد شهرام فر به سازماندهي عناصر خودي پرداخته و در بالاي ارتفاع حالت پدافندي دور تا دور گرفتيم و گردان هوابرد هم در پايين ارتفاع مواضعي را اتخاذ كردند تا حتي الامكان خطوط ارتباطي و مواصلاتي دشمن را قطع نمايند.

 

ورود نيروهاي تازه نفس دشمن

روز به روز وضع نيروهاي خودي بدتر ميشد چون دشمن نيروهاي تازه نفس را به محل درگيري مي آورد و سلاح هاي سنگين و نيمه سنگين بيشتري را در اطراف مستقر مينمود. همچنان كه بيان شد اطراف ما كاملاً در محاصره دشمن قرار داشت و ما زير آتش تو پ 105 م م، خمپاره اندازها، تفنگ 106 و غيره قرار داشتيم. چون هي چگونه ارتباطي بين ما و نيروهاي پشتيباني كننده وجود نداشت، لحظه به لحظه آمادهاي طبقاتي ما به سمت صفر ميل مي كرد. آمار شهدا و مجروحين بالا رفته بود. با تلاش شهيد علي صياد شيرازي هر روز يك فروند بالگرد به محل ما مي آمد تا جيره اي بياورد و يا مجروحي را تخليه كند. دشمن قادر بود تا با سلاح و آتش سنگين به اين تنها وسيله پشتيباني كننده ما آتش بگشايد. يك روز كه خود من به اتفاق شهيد سروان ميرزايي ( نامبرده در عراق به هنگام اسارت توسط بعثيون به شهادت رسيد) و چند همراه ديگر بالگرد را در محل، هدايت به نشستن كرديم. به محض اين كه بالگرد به چند متري زمين رسيد گلوله ي خمپاره اي درحدود 50 متري محل فرود اصابت كرد كه يك نفر شهيد و پاي يك نفر هم قطع گرديد. بالگرد قبل از فرود كامل بلند شد و محل راترك كرد و ما نااميد برگشتيم. بعد از ظهر همان روز بالگرد مجدداً برگشت و مقداري غذاي خشك از قبيل خرما و . . براي ما از ارتفاع بالا پرتاب نمود كه متأسفانه به ته دره رفت ولي ما با اعزام گشتي و نبردي ديگر موفق شديم جيره غذايي را به دست آوريم. ديگر مبارزه ما حالت تنازع بقاء به خود گرفته بود.

 

ادامه دارد ....

 

 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

كمبود شديد مود غذايي و گرمای زياد


 


در بالاي ارتفاع حالت پدافندي گرفته بوديم. در سنگري شهيد شهرام فر، شهيد علي صياد شيرازي و افسر هوايي ستوان يكم حميد نجفي (كه هم اكنون سال 1374 - به عنوان رييس آموزشي منطقه ي مهرآباد به خدمت مشغول است) و من در يك سنگر زندگي و انجام وظيفه مي كرديم. از آن جا كه در شب هر لحظه نفوذ دشمن وجود داشت ما مجبور بوديم بدون استثناء در سنگرها پاس بدهيم. علي صياد شيرازي هم كه فرمانده ي ستون بود، خود نگهباني مي دادند و تا آخرين شب عمليات اين رويه ادامه داشت. چهار روز از محاصره مي گذشت و به علت كمبود شديد مواد غذايي و وجود گرماي زياد، پرسنل در وضعيت نامساعدي قرار داشتند. در شب پنجم، نيروهاي دشمن عملياتي را عليه ما انجام دادند كه از نظر ما يك امداد غيبي قلمداد مي شد .


دشمن براي نزديك شدن به ما از يك گله ي گوسفند استفاده كرد . ساعت حدود 1 نيمه شب بود و شهيد شهرام فر در پست نگهباني بود در آن ساعت حركت گوسفندان آن هم در آن منطقه چيز غريبي بود. همه آماده رزم شدندو كمي كه گذشت دشمن با استفاده از آر پي جي 7 مواضع ما را زير آتش گرفت. آنها با استفاده از گله گوسفندان قصد ضربه زدن به ما را داشتند. سرانجام دشمن با دادن 4 كشته و پس از نيم ساعت درگيري تن به تن با خفت عقب نشيني كرد و اجساد و كشته هاي خود را هم جا گذاشت .


گوسفنداني كه زنده و يا زخمي باقي مانده بودند بين پرسنل تقسيم شد و بچه ها از گرسنگي نجات پيدا كردند.


 


خبرحمله عراق


روز ششم مهرماه شهيد علي صياد شيرازي با بالگرد جهت پاره ای هماهنگي به سوی پادگان سردشت حركت كردند. غروب كه به ستون بازگشتند به صورت آهسته به من و شهيد شهرام فر و ستوان نجفي گفتند كه عراق به ايران حمله كرده و قصرشيرين را هم تصرف نموده است.


از اوضاع جاري هيچگونه خبري نداشتيم. به خاطر اين كه روحيه ی پرسنل پايين نيايد از همه خواست كه حرفي در اين باره نزنيم. هر روز دهها گلوله ی خمپاره و توپ به سوي ما شليك ميشد و ما قادر به پاسخگويي نبوديم. در ضمن برد سلاح هاي موجود در سردشت هم به آن ها نمي رسيد و نيروهاي ما به صورت هدفي ثابت در برابر دشمن درآمده بودند . برای جلوگيری از نزديك شدن دشمن هر روز گشتي به مسيرهای مختلف اعزام مي كرديم.


 


تصميم به ادامه ي حركت به سوي سردشت


با تدبير شهيد علي صياد شيرازی و شهيد شهرام فر تصميم به ادامه ی حركت به سوی سردشت امری عادي به شمار ميرفت، اما براي كسي كه داخل ستون بود تا رسيدن به سردشت اميد به زنده ماندن نداشت. با كمك و استعانت از خداوند در ساعت 12 شب حركت به سمت سردشت آغاز گرديد. طبق طرح در دو مرحله اين حركت صورت مي گرفت كه شب اول با بهره گيري از تاريكي شب و در اختفاي كامل حدود 10 كيلومتر را طي نموديم و پس از يك شب توقف فرداي آن روز به سردشت رسيديم.


ضدانقلابيون چند ماه پيش با يورش به پادگان مهاباد، هر آن چه سلاح سنگين و نيمه سنگين وجود داشت به غارت برده بودند لذا كاملاً مسلح شده بودند و از امكانات خوبي برخوردار بودند.


 


اولين شب ورود به سردشت


در اولين شب ورود به سردشت براي شكرگزاري به مسجدي خارج از پادگان رفتيم. ضد انقلاب كه از اين امر باخبرشده بود در ساختمانی در 20 متري مسجد پناه گرفته بودند و ناگهان به سوي مسجد تيراندازي كردند. به لطف خدا آسيبي به بچه ها نرسيد و همه دركف مسجد دراز كشيدند . با رشادت شهيد علي صياد شيرازي و هدايت ايشان دو نفر با استفاده از يك راه فرعي به سوي پادگان روانه شدند . بالاخره ورود ستون نظامي به شهر سردشت ضربه سياسي بزرگي بر پيكره ي ضد انقلاب وارد شد و تأثير بسيار فراگيري بر سطح منطقه ازخود باقي گذاشت. چرا كه ضدانقلاب در همه جا شايع كرده بود كه ما ستون را به طور كامل به محاصر هي خود در آورده ايم و حتي اجازه نخواهيم داد كه يك نفر از اين نيروها جان سالم به در بردند.


 


سقوط پايگاه هاي ضدانقلاب


پس از ورود ارتش به داخل شهر پايگاه هاي ضدانقلاب يكي پس از ديگري سقوط نمود و پس از چند روز تمامي شهر كاملاً در كنترل نيروهاي جمهوري اسلامي قرار گرفت. شهر سردشت در آن ايام از تمامي جهات محاصره بود و به هيچ طريق از شهرهاي مجاور راه ارتباطي نداشت و تنها از طريق پشتيباني هوايي كه توسط بالگردهاي هوانيروز انجام مي شد از پادگان سقز تأمين آمادي به عمل مي آمد.


در بعضي روزها به علت شرايط نامساعد جوي، بالگردها موفق و قادر به پرواز نبودند و پادگان از همه ي جهات در مضيقه قرار داشت. بزرگ ترين مشكل وجود مجروحين عمليات هاي مختلف بود كه تنها بيمارستان شهر به علت


عدم وجود برق و يا پزشك جراح، قادر به پذيرش مجروحان نبود. از همه مهم تر وجود غير نظامياني بود كه در اثر شليك گلوله هاي ضد انقلاب به شهر، مجروح و يا شهيد شده بودند و ارتش كه تنها حامي آ ن ها به شمار مي رفت آنها را هم تحت پوشش درماني خود قرار ميداد. حدود يك سال تمام تنها پادگان نظامي شهر سردشت بدين ترتيب حفظ گرديد، درحالي كه شهر هم چنان در محاصره بود تا عاقبت درسال 60 محور بانه - سردشت از لوث وجود


عناصر خود فروخته پاكسازي شد و آن محور بازگشايي شد


 


ادامه دارد ....

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
خاطرات شهيد سرهنگ علي كلاته نامبرده در طول جنگ تحميلي و قبل از آن در بسياري از گشتي ها و عمليات هاي رزمي داوطلبانه در نوك حمله شركت و چند بار مجروح گرديد. وي يكي از جانبازان شيميايي دوران دفاع مقدس بود كه پس از سال ها تحمل مشقت جسمي در سال 1380 به فيض عظيم شهادت نايل آمد)

با اصرارخود براي اين مأموريت داوطلب شدم

 

شب 59/6/13 خبر رسيد كه ستون اعزامي هوابرد شيراز قصد حركت از پادگان بانه به طرف سردشت را دارد. من كه جمعي آتشبار 3 گردان 327 لشكر 21 مستقر در پادگان بانه بودم با اصرار زياد موافقت فرمانده ام را جلب كردم تا به عنوان گروهبان رابط ستون اعزام شوم. صبح روز بعد به اتفاق ستوان سوم گودرزي وسايل ضروريمان شامل: فشنگ، نارنجك، كيسه خواب و . . . را جمع كرديم تا به ستون به پيونديم اما قبل از حركت به جاي

گودرزي، ستوان آراسته مأمورشد. براي گرفتن نقشه و انجام همآهنگي هاي لازم راهي اردوگاهي كه گرداني از تيپ 40 سراب مستقر بود، شديم. اردوگاه مذكور بين بانه و سردشت قرارداشت.

 

آغاز حركت ستون به سوي سردشت

به هر حال ستون آماده حركت شد. دوست داشتم به همراه ستوان نوري در ابتداي ستون باشم تا در صورت درگيري، اولين گروه درگير باشيم ، اما ستوان نوري به همراه ساير بچه ها رفته بود. مجبور شدم با نيروي مخصوص

به فرماندهي ستوان يكم انصاري رهسپار شوم.

 


حادثه ي ناگوار

جلوي خودروي ما دو دستگاه اسكورپيون درحال حركت بود. پس از طي مسافتي حدود 15 كيلومتر از پايگاه لشكر قزوين، در نزديكي پاسگاه سيدصارم متوجه شديم كه خودروي اورال ما سرعت زيادي برداشته است و راننده

نمي تواند آن را كنترل كند. گويا ترمز بريده بود و دنده معكوس هم نمي توانست بزند. زماني اعلام كرده از ماشين به بيرون بپريد كه سرعتش بيش از اندازه بود . شهادتين را گفتم و خود را به خدا سپردم. راننده، اولين اسكورپيون را با مهارت رد كرد ولي اسكورپيون دوم سرپيچ پل سيد صارم بود كه نتوانست آن را رد كند و به شدت به اسكورپيون برخورد كرد . ماشين اورال و اسكورپيون هر دو به دره اي كنار پل سقوط كردند و من ديگر چيزي نفهميدم.

 

وقتي به پايين دره سقوط كرديم پس از لحظاتي كه به هوش آمدم متوجه يكي از بچه ها شدم كه خون از گوش و بيني و دهانش جاري بود. وي فرماندهي ما و برادران نيرو مخصوص را به عهده داشت. او را ازماشين بيرون كشيديم. با اين حال دخترش را صدا مي زد و سپس از حال رفت. با اين كه احساس درد شديدي در تمام بدنم مي كردم با كمك ساير بچه ها رفتم تا آنها را به بالا منتقل كنيم. خدمه ي اسكورپيون وحشت زده به تصور اين كه ستون دچار حمله شده، اسلحه هايشان را به طرف ما گرفته بودند . از راننده خبري نبود. پس ازكمي جستجو او را كه پا و كمرش شكسته بود با صورت خونين از پشت فرمان ماشين پايين آورديم و به لب جاده رسانديم . مجبور شديم ماشين اورال و اسكورپيون را منهدم سازيم، يك ماشين از برادران سپاه اراك و يك آمبولانس از راه رسيدند و مجروحان را منتقل كرديم. چون بي سيم ما از كار افتاده بود، خواستم از بي سيم برادران نيروي مخصوص استفاده كنم كه آنها ابتدا مخالفت كردند و خواستار تخليه ما شدند كه زير بار نرفتيم. در سيد صارم عده اي از ضدانقلاب كه تظاهر به برادري ميكردند و شب دشمن ما بودند، عكس امام در دست نگه داشته بودند . از آنجا رد شديم و مجبور شديم بقيه مسافت تا سردشت را اين گونه طي كنيم.

 

درگيري و اسارت سركرده كومله بانه

پس از طي مسافتي متوجه درگيري بچه هاي هوابرد شديم . هر لحظه درگيري شدت مي يافت. به اتفاق يكي از دوستانم براي كمك جلو رفتيم. يك دفعه ديديم كه سربازي رئيس كومله بانه را كه به شدت مجروح است ، روي دوشش انداخته و به طرف ما مي آيد . از او كه داراي تحصيلات مهندسي كشاورزي بود، سئوال كرديم كه چرا اين اعمال را انجام مي دهيد؟ گفت : « من پشيمانم و از خدا مي خواهم مرا ببخشد » سئوال كردم كه تعدادتان چند نفر است؟ گفت: 15 هزار نفر از دموكرات و كومله، از همين جا برگرديد.

واي اگر پدر و مادرم مرا در اين حال ببينند خودكشي ميكنند. نمي دانم چرا مي جنگيم و هدفمان چيست. سپس مقداري آب خواست، با ديدن مجروحان و شهدا طاقتم سرآمده بود و از خدا آرزوي شهادت مي كردم. پشت  بي سيم  « صياد » را صدا مي زدم در حالي كه ايشان كنار من بود . بچه ها مي خواستند مانع ادامه راه شوند اما فايده اي نداشت چرا كه هدف ما مقدس بود.

 

مجروحان تخليه شدند اما در اين بين، من ستوان آراسته را گم كردم . خود را به دامنه ي سويچ رساندم و پس از يافتن آراسته به طرف ارتفاعي كه محل درگيري بود حركت كرديم. به بالاي ارتفاع رسيديم ، اما از آن جا كه علاوه بر تجهيزاتم بي سيم هم همراهم بود، به كندي حركت مي كردم. شهيد علي صياد شيرازي كه سبك بارتر بودند خود را به قله رساندند. در پاسخ آب خواستن ما، ايشان گفت: 

 


هركس آب مي خواهد بايد بالا بيايد و به ناچار به حركت خود ادامه داديم و خود را به بالاي قله رسانديم

 

ادامه دارد ..........


10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
درگيري سخت شبانه
نزديكي هاي غروب بود كه از بالاي ارتفاع با دوربين، ضدانقلاب را كه نزديك روستاي سويچ در تردد بودند مشاهده كرديم. خلاصه پس از گرفتن مقداري جيره ي جنگي و مهمات از پايين ارتفاع قصد صعود مجدد را داشتيم كه متوجه شهيد علي صياد شيرازي شدم كه ندا مي داد: ساكت از بغل كوه خودتان را بالا بكشيد. وقتي به روي ارتفاع رسيديم، جيره را تقسيم كرديم و قصد اقامه ي نماز داشتيم كه درگيري آغاز شد. از ساعت 9/5 شب تا صبح براي اينكه بچه ها نخوابند و هوشياري خود را حفظ كنند به اسم آنها را صدا مي زديم. سنگر من كه لب يك پرتگاه قرار گرفته بود ، حدود ساعت 12 شب مورد اصابت آر پي جي 7 قرار گرفت. گلوله اي در پايين سنگر و گلوله اي به بالاي سنگر اصابت كرد. گويا زمين و زمان به هم ريخته بود. بر اثر اصابت سنگ ها، سه نفر از بچه ها زخمي شدند كه وضع يكي از آن ها وخيم بود . ماشين هاي ضدانقلاب با چراغ هاي روشن به طرف ما مي آمدند، كاملاً نمايان بود.
برادر پاسداري كه با من بود چون مدت سه شبانه روز نخوابيده بود، دائم به خواب مي رفت و من با زدن سيلي، سعي مي كردم كه او را بيدار نگه دارم. چون بچه ها انضباط آتش را رعايت نميكردند خيلي زود با كمبود مهمات روبرو شديم. شب سختي را پشت سر گذاشتيم تا اين كه صبح شد و پس از نماز صبح، مجروحين را به قله اي كه شهدا آنجا مستقر بودند منتقل كرديم كه از آنجا با بالگرد به مراغه انتقال يافتند.
 
رشادت ياران و فتح ارتفاع
مجدداً درگيري از طرف روستاي اميرآباد آغاز شد. با رشادت ياران اولين قله را فتح كرديم و پس از آن قله ديگري به همراه يك قبضه خمپاره 81 م م را تصرف كرديم. به دستور شهيد علي صياد شيرازي فرماندهي قله در روز 59/6/15 به من سپرده شد. نزديك غروب به آن جا رسيدم، اما با كمال تعجب ديدم كه گروهبان يكمي از هوابرد شيراز همه ي پرسنل ر ا در دو سنگر جمع كرده است، گفتم موضع گرفتن شما اشتباه است كه با مخالفت وي روبرو شدم . به ناچارعكس العمل تندي نشان دادم و او را تهديد به اعدام كردم . به گريه و زاري افتاد و پس از آن پرسنل را درجاي مناسب قرار دادم. زمان زيادي نگذشته بود كه درگيري آغاز شد. ضدانقلاب ما را خائن به ميهن و سرباز آمريكايي خطاب مي كردند و خواهان تسليم ما بودند. ما هم در عوض آن ها را به آغوش اسلام فرا مي خوانديم. اين وضع تا ساعت 3 ادامه داشت تا اين كه برادر حق خواه از ناحيه ي سر تير خورد. وضعيت خطرناكي پيش آمده بود. تا صبح از اين سنگر به آن سنگر مي رفتيم تا هم به بچه ها سركشي كنم و هم به آن ها مهمات برسانم . نزديكي هاي صبح متوجه شدم از عقب هم به محاصره درآمديم.
 
ساعت 0400 صبح بود كه متوجه شدم نيروهاي خودي هم روي ما اجراي آتش ميكنند. در اين لحظات شروع به اذان گفتن كردم اما نيروهاي خودي ناسزا مي گفتند چرا كه ما را با نيروهاي ضدانقلاب اشتباه گرفته بودند. وقتي از تيراندازي آنها كاسته شد خودم را به آنها رساندم و از شهيد تقاضاي بالگرد براي انتقال مجروحان كردم، اما ميسر نبود و به علت نرسيدن به موقع بالگرد، برادر حق پناه به شهادت رسيد.

 

روز 59/6/17 حركت كرديم. حدود يك ساعت در داخل جنگل پياده روي كرديم تا به زمين هموار رسيديم. در ادامه ي راه به خودروهاي خودي كه از كار افتاده بودند و تعدادي از شهدا، برخورديم. از سيد صارم گذشتيم و پس از پشت سرگذاشتن چند روستا و ارتفاع به دستور شهيد علي صياد شيرازي توقف كرديم.

 

 

محاصره در نمشير و انفجار كانكس مهمات
در روز 59/6/18 به عنوان گروه پيشرو براي پاكسازي جلوي ستون حركت كرديم. پس از عبور از تپه هاي منطقه ي شيندرا به دامنه ي كوخان رسيديم. با عبور از جنگل به روستاي نمشير برخورديم . يكي از بچه ها به كردي گفت كه شما درمحاصره ايد. تسليم شويد، اما غافل از اين بوديم كه خود در محاصره افتاده ايم. به داخل يكي از خانه ها رفتيم و پس از كاوش مختصري وقتي خارج شديم، تيراندازي به طرف ما آغاز شد و ابتدا كانكس مهمات را به آتش كشيدند. با خيز و خزيدن و با استفاده از بوته ها از خانه دور شديم. گويا در محاصره افتاده بوديم. لذا با پرتاب نارنجكي سه نفر از ضدانقلاب را از بين بردم. يكي ازبچه ها فرياد زد علي فرار كن در محاصره افتاده اي  
و سپس با بستن رگبار او بود كه موفق شدم درحمايت آتش او خود را نجات دهم و به هزار زحمت با آتش و حركت، خودم را به زير پل رساندم. انفجار كانكس مهماتي كه هدف قرار گرفته بود هر لحظه شديدتر مي شد.
لباس هايم غرق گل و لاي و دست هايم زخمي شده بود. از بالاي سرمان به سوي ما به شدت تيراندازي ميشد. خلاصه پس از تبادل نظر با سايرين يك نارنجك به داخل اتاقي كه كنار جاده بود پرتاب كردم. با انفجار نارنجك، انفجار ديگري هم روي داد و اتاق به كلي منهدم شد. قرار بر اين شد كه من از زير پل خارج شوم و عرض جاده را طي كنم و درجاي بهتري موضع بگيرم. 
اگر به سلامت عبور كردم سايرين هم در پي من بيايند وگرنه همان جا پدافند كنند. بچه ها راننده را مي ديدند درحالي كه خود را خم كرده اند پا را روي پدال گاز گذاشته به سرعت پيش مي آيند. با شليك هاي پياپي و خيزهاي پنج ثانيه از زير پل خود را بالا كشيدم و در يك آن از زير يكي از خودروها خود را به آن طرف پرتاب كردم . كم مانده بود زير چر خ هاي ماشين استخوان هايم خُرد شود. يكي از ماشين ها واژگون شده بود كه به دستور شهيد علي صياد شيرازي منهدم شد. تعداد مجروحان زياد بود و فرمانده برادران سپاهي هم به شدت مجروح شده بود، اما به نبرد ادامه مي داد و همين امر به بقيه روحيه مي داد. سعي كردم خود را به ارتفاعي كه ستوان نوري روي آن مستقر بود برسانم كه در همين حين دو فروند فانتوم ارتفاعات مجاور را بمباران كردند.
 
 
ادامه دارد ....
11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بمباران عقبه ي ستون توسط فانتوم خودي

 

عصر روز 59/6/18 ساعت حدود 1930 بود كه فانتوم ديگري كه مأموريتش را به پايان رسانده بود دوباره بازگشت و انتهاي ستون را به رگبار بست. گويا ضدانقلاب با پيدا كردن فركانس راديويي ما با هواپيما، خلبان را فريب داده بودند و او به اشتباه انتهاي ستون را بمباران كرد . پس از انتقال مجروحان به وسيله ي بالگرد به دستور شهيد علي صياد شيرازي حفاظت دور تا دور بر قرار كرديم.

 

درگيري در قله كوخان
در روز 59/6/19 پس از آن كه سخنراني كوتاهي براي تقويت روحيه ي پرسنل كردم به همراه تعدادي از برادران به طرف ارتفاع حركت كرديم . ستوان نوري كه با دوربين، ضدانقلابيون را روي قله ديده بود با خلبان شهيد شيرودي تماس گرفت و او را به سوي آنها هدايت كرد. شهيد شيرودي پس از به رگبار بستن آنها گفت كه با خيال راحت بالا برويد چرا كه آن ها را خياطي كردم. قرار شد اگر ما درگير شديم ما را پوشش آتش بدهند . در هر
صورت حركت كرديم و ظرف نيم ساعت خود را به قله كوخان رسانديم. هنوز وسايل خواب آنها پهن بود و در گوشه اي زير درختي يك قاطر بسته بودند . چون از ستوان خدامي خبري نشد تصميم گرفتيم برگرديم چرا كه قدرت
درگيري نداشتيم. هنگام بازگشت متوجه ما شدند . سروان كاظمي همان دقايق اول شهيد شد و گروهبان عارف خاني هم به شدت مجروح شد. با رگبار من دو نفر از مزدوران به نام ابوبكر و نعمان كه پاي تيربار كاليبر 50 بودند به
هلاكت رسيدند تيربارم گير كرده بود كه در همين لحظه ستوان آراسته به كمكم رسيد. دست راستم به واسطه ي اصابت گلوله خراش برداشته بود.
ستوان آراسته دوباره بازگشت كه كمك بياورد. عارف خاني رنگش زردتر مي شد و در آن لحظات آخر گفت كه سلام مرا به امام و دخترم معصومه برسان و بگو كه پدرت در راه قرآن كشته شد. صلاح را در آن ديدم كه به همراه اسلحه ها منطقه را ترك كنم لذا خودم را سريع تر به اسلحه دو نفر از مزدوران رساندم و آ نها را برداشته، به همراه اسلحه كاظمي و عارف خاني به طرف صياد شيرازي حركت كردم . از اين كه كمك نرسيد و خدامي هم براي كمك به ما خود را نرسانده بود داد و فرياد راه انداخته بودم. شهيد علي صياد شيرازي در ابتداي ستون درحالي كه مين يابي در دست و قرآن در زير بغل داشت موضوع را جويا شد و سپس با خواندن سوره ي والعصر مرا به آرامش دعوت كرد. به دستور شهيد علي صياد شيرازي اسلحه ها را بين بچه ها تقسيم كردم و برگشتم . در بين راه ستوان نوري را ديدم كه به همراه چند نفر ديگر بر مي گردد . گويا عارف خاني و كاظمي هر دو شهيد شده بودند. از دامنه ي ارتفاع پايين آمديم كه متوجه پيشروي سرهنگ آرين از ارتفاع روبرويمان شديم. خورشيد درحال غروب كردن بود كه بالگردي براي انتقال مجروحان و شهدا رسيد كه در اين ميان دو نفر از سربازان هم فراركردند.
پايين بودن روحيه ها، لوث شدن فرماندهي، عدم اطاعت از دستورات، بالا بودن آمار مجروحان و شهدا و مشكلات عديده ديگري چون كمبود مهمات و آذوقه و . . . همه و همه وضعيت اسفناكي را به وجود آورده بودند. بالاخره از پاسگاه « بيكس » هم گذشتيم و به تپه ماهوري رسيديم كه به  دستور شهيد علي صياد شيرازي پدافند دور تا دور گرفتيم . ضدانقلا ب آن قدر در ساختن سنگرها و مواضع خود دقت و اصول نظامي ر ا رعايت كرده بودند كه تا به سنگر كاملاً نزديك نمي شديم، نمي توانستيم مواضع آنان را كشف كنيم. هنوز آتش ضدانقلاب بر روي ما ادامه داشت. به اتفاق ستوان آراسته به هر زحمتي بود خودمان را بالاي تپه كشانديم. ساير بچه ها هم نيرو گرفته، خود را بالا كشيدند و به اين صورت حلقه ي پدافندي مان كامل شد. در اين موقع متوجه شديم ستون دو قسمت شده است لذا شهيد علي صياد شيرازي براي الحاق ستون به هم به اتفاق چند نفر ديگر از ما جدا شد.
حدود ساعت 9 شب بود كه با تلاش بچه ها، ستون بار ديگر به هم الحاق شد. اما به علت ضعف روحيه ي پرسنل، ديگر هيچ يك از اصول نظامي رعايت نمي شد. ستون فشرده و پشت سر هم حركت مي كرد كه همين عامل باعث
به وجودآمدن حادثه ي دلخراش و وحشتناكي در روز بعد شد. 
 
ادامه دارد ....
12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دستگيري ديده بان حزب دموكرات و هلاكت خلبان دروغين

 

روز 59/6/22 مقر ما را با خمپاره ي 120 م م زير آتش گرفتند كه وضعيت بحراني به وجود آمده بود . روزهاي 25 و 26 شهريور 59 تبادل آتش به نسبت وجود داشت و روزانه چندين گلوله رد و بدل م يشد . تا اين كه روز 59/6/27 يك گروه گشتي به طرف دشتي كه به <<بناولیه>> منتهی میشد حركت كرد. گشتي مزبور به فرد جواني برخورد مي كند كه طبق ادعايش براي ديدن مادرزنش آمده بود پس از بازجويي مقدماتي متوجه شديم كه وي يكي از ديده بانان دموكرات است كه براي ديده باني منطقه آمده بود . پس از دستگيري او را به سقز و سپس باختران فرستادند.

شب بود كه از طرف شرق پايگاه به ما حمله كردند. در حين تبادل آتش يكي فرياد زد «كه نزنيد من خلبانم نزنيد » ما كه گوشمان از اين حرف ها پر بود او و يكي از دموكرات ها را هدف قرار داديم كه هر دو در دم كشته شدند.
 
امداد الهي
روز 59/6/28 بود كه غذاي گرم برايمان رسيد و بين بچه ها اين اميدواري به وجود آمد كه راه زيادي تا سردشت نمانده است و باور كرديم كه مي توانيم به مقاومت خود ادامه دهيم. روحيه ي مضاعفي بين بچه ها ايجاد شده بود. روز 59/6/29 تبادل آتش شدت بيشتري يافت و ضدانقلاب با همه ي امكانات خود مواضع ما را زير آتش سلا حهاي خود داشتند. در همين روز بود كه يكي از زيباترين الطاف الهي را به چشم خود ديديم . درحالي كه آتش شدت
مي يافت ديدم ستوان آراسته از ضعف و ناتواني جسمي زير درختي دراز كشيده است. من كه تكه ناني به اندازه ي كف دست از زيرخاك پيدا كرده بودم به طرفش رفتم و گفتم <<برایت هدیه ای آورده ام>> گفت : چي هست؟ گفتم تكه ناني است كه پيد ا كرده ام اگر بخواهي با هم نصف می کنیم از جا بلند شد و به طرف من آمد. هنوز چند قدم از درخت دور نشده بود كه گلوله اي آمد و درست به جاي او اصابت كرد و در اثر انفجار آن درخت قطع شد.
 
ادامه دارد .......
9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

كمبود شديد مود غذايي و گرمای زياد

 

 

 

این پست یک متن دوبار تکرار شده

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

این پست یک متن دوبار تکرار شده

 

متشکرم 

 

اصلاح شد 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تصرف سر پل ربط

در تاریخ 59/7/17 شب هنگام بود كه شهيد علي صياد شيرازي آمد و گفت: نماز و شهادتين تان را بخوانيد كه مي خواهيم حركت كنيم . در سه گروه حركت كرديم كه گروه ما به فرماندهي شهيد شهرام فر مأموريت داشت تا سرپل ربط گرفته تا واحدي كه از سردشت حركت كرده، به ما ملحق شود. با اين كه ديگر تواني نداشتم، حدود 70 فشنگ به همراه يك بي سيم و اسلحه ام را برداشتم و حركت كردم. لباس هايم تكه تكه شده بود و با سر وروي خاكي و گلي ديگر شبيه آدمها نبودم. بالاخره وظيفه داشتيم تا سرپل ربط را بگيريم سپس يك دسته به سوي روستاي ربط برود و دسته ي ديگري كه به طرف عثمان آباد حركت كند . به لطف ا لهي، بدون آ ن كه دشمن متوجه شود حركت كرديم. پس از رسيدن به محل مورد نظر تأمين دور تا دور گرفتيم. گرسنگي طاقتمان را سرآورده بود و به ناچار مجبور شدم از پوست انجيرهايي كه توسط پرندگان خورده شد بود، براي رفع گرسنگي استفاه كنم. پس از استقرارمان شهيد معصومي به سمت جنوب شرقي و ستوان اسدي به سمت شمال شرقي سرپل رفته موضع گرفتند.

به پيشنهاد شهيد شهرام فر براي شناسايي اطراف به همراه ستوان آراسته و شهيد شعباني فر به طرف عثمان آباد حركت كرديم. از آنجايي كه دشمن از اين جابجايي ما اطلاعي نداشت، تقاضا كرديم به واسطه ي عدم كشف مواضع ما توسط آنان از تيراندازي خودداري كنند.
عده اي از بچه ها براي رفع گرسنگي با انداختن نارنجك به داخل رودخانه ماهي صيد ميكردند كه همين انفجارات توجه نيروهاي دموكرات را جلب كرد. وقتي به عثمان آباد رسيديم، ناگهان رگبار گلوله ها روي ما باريدن گرفت كه من تكه ميوه اي كه گاز زده بودم، توي گلويم ماند. به هر صورت با مشكلات زياد توانستم خود را به ساير بچه ها برسانم.
شب فرا رسيد. از آن جايي كه در اين مدت توان جسمي ما كاهش يافته بود، به شدت از سرما مي لرزيدم و من براي اين كه درحين نگهباني بتوانم بهتر صداي اطراف را هم بشنوم به ناچار زبانم را دربين دندانهايم گذاشته بودم تا از صداي برخورد آنها با هم جلوگيري كنم. اين كارم باعث شد كه زبانم تا صبح به شدت زخم شود اما چاره ديگري نبود.
 
غنيمت گرفتن تداركات عناصر دموكرات
حدود ساعت 12 شب 59/7/19 بود كه 12 تا قاطر آذوقه و تداركات دموكرات، به همراه دو نفر از نيروهاي آنها را به اسارت گرفتيم. در واقع بايد گفت كه بهترين و بزرگ ترين غنيمتي بود كه به دست آورده بوديم، چرا كه
در آن شرايط سخت كه نَه آذوقه اي وجود داشت و نَه مهماتي، به كمك آنها توانستيم تا الحاق ستون اعزامي از سردشت به مقاومت خود ادامه دهيم . در اين جا، جا دارد يادي بكنم از استوار غلامحسيني كه استاد سقوط آزاد بود .
وي براي تصرف ارتفاع كله قندي سردشت به تنهايي تعدادي از مزدوران را به هلاكت رسانده بود. پس از اين كه مهماتش تمام مي شود او را اسير كرده، به درختي مي بندند و با گلوله به شهادتش مي رسانند. 
در هرصورت روز 59/7/20 بود كه ستون اعزامي از سردشت هم به ما ملحق شد و با پيوستن مابقي ستون به فرماندهي شهيد علي صياد شيرازي به طرف سردشت حركت كرديم. در ادامه ي مسير به دهي رسيديم كه پس از
بازرسي مسير متوجه سنگرهايي كه در دل كوه كنده شده بود، شديم . اين سنگرها توسط سيمهاي رابطي به مين هاي كاشته شده در مسير جاده ارتباط داشتند كه پس از قطع سيم ها و خنثي كردن مين ها به طرف سردشت ادامه مسير داديم.
 
ورود به سردشت و استقبال مردم
بالاخره پس از تحمل مرار تها و سخت يهاي زياد به سردشت رسيديم كه مورد استقبال مردم قرار گرفتيم. بچه ها همه سوره ي مباركه نصر را به سبكي حماسي با هم مي خواندند و وارد شهر شدند. پس از اين كه وارد شهر شديم قرار شد براي اقامه ي نماز جماعت و ايراد سخنراني توسط امام جمعه شهر به مسجد كه فاصله كمي تا پادگان سردشت داشت، برويم.
در حين سخنراني از ساختماني مجاور مسجد به سوي بچه ها تيراندازي شد كه به لطف خدا به كسي آسيب وارد نشد و بچه ها يك به يك، به پادگان بازگشتند تا اين كه در روز 59/7/21  پاكسازي شهر آغاز شد.
 
ادامه دارد ...
16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
خاطرات سرتيپ ناصر آراسته (نامبرده قبل از شروع جنگ تحميلي، در كردستان يك چشم و يك گوش و سلامتي قسمتهائي از بدن خود را در نبرد با ضد انقلاب از دست داد. در سال هاي دفاع مقدس مسئوليت هاي مختلفي را عهده دار بوده و در سال 1370 به درجه سرتيپي نائل گرديد . آخرين سمت ايشان در ارتش جانشين فرماندهي كل ارتش بوده است. اكنون نيز ( 1387 ) جانشبن گروه مشاورين نظامي مقام معظم رهبري و فرماندهي كل قوا بوده و ضمناً با حكم ايشان رياست هيئت معارف جنگ را نيز عهده دار است)

 

مأموريت رزمي عزيمت ستون نظامي از بانه به سردشت

در پادگان بانه به عنوان مسئول انتظامات پادگان خدمت مي كردم، البته به صورت داوطلب از تهران لشكر 21 به بانه اعزام شده بودم . افسر توپخانه بودم و قرار بود در آتشبار توپخانه مستقر در بانه به عنوان ديده بان يا اموري مربوط به آتشبار خدمت كنم، اما چون براي فرمانده انتظامات پادگان حادثه اي رخ داده بود و پادگان فاقد رئيس انتظامات بود، سرهنگ رزمي، فرمانده پادگان بانه از من خواست كه در اين مسئوليت انجام وظيفه كنم .

ستوان يكم بودم با سلامت و قدرت بدني و ورزيدگي و پرجنب و جوش، لذا ضمن انجام اين مسئوليت به همراه عناصر نوهد (نيروهاي ويژه ) مستقر در پادگان به داوطلبان سپاهي و نيروهاي مردمي آموزش هاي به كارگيري سلاح، رزم انفرادي و تاكتيك تا رده دسته و انجام انواع گشتي را آموزش مي دادم، علاوه بر اين ها همراه با گروه و يگان هايي كه براي پاكسازي، مقابله با كمين هاي ضد انقلاب، تأمين جاده و محورها اعزام مي شدند، داوطلبانه عزيمت مي كردم. در حقيقت بيشتر كارهاي نفر پياده نظام، تكاور و نوهد را انجام مي دادم تا تخصص خودم يعني توپخانه را، علاوه بر اين همراه با ستوان نوري كه افسر نيروهاي ويژه هوابرد (نيرو مخصوص) بود به بچه هاي سپاه هم جنگهاي نامنظم و عمليات تاخت و كمين را آموزش مي دادم.


يك روز فكر كنم بين 10 تا 12 مرداد ماه، سرهنگ صياد شيرازي كه آن موقع فرمانده عمليات غرب كشور بود، با بالگرد داخل پادگان بانه نشست كه بر حسب وظيفه به همراه فرمانده پادگان به استقبالش رفتيم و وقتي از بالگرد پياده شد، اداي احترام كرديم و ايشان به دفتر كار فرمانده پادگان (يا فرمانده گروه رزمي) سرهنگ رزمي رفت. همراه جناب سرهنگ صياد يكي از هم دوره هاي خوب بنده هم بود، به نام ستوانيكم غلامعلي آذربون كه از مهرماه 53 يكديگر را نديده بوديم، از بچه هاي متدين و متشرع دانشكده افسري بود كه در سال هاي 50 تا 53 با هم در يك آسايشگاه و يك گروهان بوديم. سجاده نماز و نماز خواندنش در آسايشگاه را هنوز به ياد داشتم و در دوران انقلاب شنيده بودم در غرب كشور در فعاليتهاي انقلابي و اقدامات ضد رژيم طاغوت است ودر پادگان عليه شاه فعاليت مي كند و بازداشت هم شده و بعد از انقلاب هم شنيدم كه با بچه هاي انقلابي وحزب الهي ارتش هم به سر و سامان دادن يگانهاي ارتشي در غرب كشور مي پردازد و حالا هم از فرماندهان سپاه شده است. البته بعدها شنيدم كه وقتي صياد فرمانده عمليات غرب كشور شد، با او همكاري مي كند. آن روز ديدمش و همديگر را در آغوش گرفتيم. او را با خودم بردم داخل اطاقي كه محل كار و استراحتم بود. بعد از خوش و بش به من گفت صياد مي خواهد يك ستوني را چند روز آينده از راه زمين بفرستد سردشت كه هم يگان سردشت را تعويض كند و هم جاده را از دست ضد انقلاب بگيرد و پاكسازي كند . تعدادي از دوستان مثل اصغر نوري و معصومي و شهرام فر كه دو تاي اول از هم دوره هاي ما و شهرام فر كه همگي از نوهد بودند و تيم هايي هم از نوهد همراه ستون خواهند رفت، اگر به وجود تو هم نياز باشد آمادگي داري كه بروي؟ گفتم بله، او رفت و با صياد صحبت كرد. بعد از ساعتي سرهنگ صياد مرا احضار كرد و به من گفت ما به تو براي اين مأموريت نياز داريم. البته به ديده بان توپخانه نياز داريم كه با ساير مسائل رزمي به ويژه عزيمت به گشتي رزم پياده و همپايي با نيروهاي مخصوص نيز آشنا بوده و از چالاكي و ورزيدگي برخوردار باشد و شما اين ويژگي ها را داريد، من هم گفتم آماده ام و هيچ مشكلي ندارم. آن وقت صياد مرا با مأموريت آشنا كرد كه كجا بايد از آتشبار كمك مستقيم بانه مأموريت بخواهم، از كجا به دليل نرسيدن برد آتشبار بانه (چون اين آتشبار هويتزرهاي 105 ميليمتري تا 11 كيلومتر برد داشت ) از آتشبار مستقر در سردشت و در كدام مناطق بايد خمپاره هاي 120 و 81 داخل ستون را هدايت كرد، و ديدباني نمايم . او دستور داد تجهيزات و بي سيم و بي سيم چي و قطب نما و نقشه تهيه كنم تا روز حركت به ستون ملحق شوم و در پايان اشاره كرد، خودم به جناب سرهنگ رزمي خواهم گفت كه ترتيب عزيمت شما را به اين مأموريت بدهد.

صياد بلافاصله سرهنگ رزمي را احضار كرد و اين دستور را به ايشان ابلاغ كرد، من هم ظرف چند روز بررسي روي نقشه را انجام دادم، مطالعات ضروري را به عمل آوردم و با رسد آتشبار تير و هدايت آتش هماهنگي هاي

لازم را معمول داشتم و چون مي خواستم كه بي سيم چي همراهم كسي باشد كه داوطلب اين مأموريت است، نه اين كه طبق دستور مرا همراهي كند، مشخصات مورد نظرم از شخص بي سيم چي را به فرمانده آتشبار مستقر در بانه گفتم. همچنين ياد آور شدم حتماً شخصي باشد كه از توانايي جسمي و روحي و انگيزه براي مأموريت هاي گشتي رزمي و رزم تن به تن و ساير آموزش هاي رزم پياده هم مطلع بوده و قادر به اجراي آن ها باشد.

فرمانده آتشبار تصورش بر اين بود كه من ديده باني هستم كه همراه فرمانده عمليات غرب كشور (سرهنگ صياد شيرازي) براي مأموريت هاي ويژه همراه ايشان خواهم بود، لذا به من گفت ما امكانات لازم را به شما مي دهيم ولي خودمان افسر ديده بان و بي سيم چي براي آتشبار نيز همراه ستون اعزام خواهيم كرد، لذا اين شبهه در من هم ايجاد شد كه حتماً روال همين طور است. بر اين اساس گفتم بسيار خوب، اگر بي سيم چي هم به من ندادي از بي سيم چي همراه ديده بان اعزامي شما استفاده خواهم كرد؛ در حقيقت يك تفسيري از دستور سرهنگ صياد شيرازي به عمل آمده بود و چون ايشان ديگر در بانه نبودند حق اين بود كه تفسير كامل تر كه اعزام دو ديده بان به همراه حداقل يك بي سيم چي بود عملي گردد يعني همين نظر فرمانده آتشبار توپخانه. 

 

ادامه دارد ...

 

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
همه ما شهيد مي شويم

من تقريباً 15 روز بود كه دويدن روزانه 10 كيلومتر و تمرينات سخت آمادگي به همراه ورزش هاي رزمي را شروع كرده بودم، ولي نمي دانستم چه وقت بايد به مأموريت اعزام شوم. فكر مي كنم 26 يا 27 مردادماه بود كه تعدادي از برو بچه هاي سپاه براي عزيمت به اين مأموريت وارد بانه شدند و ستوان نوري و ستوان انصاري كه هر دو جمعي نوهد بودند مسئوليت آموزش آن ها را به عهده گرفتند و من هم آن ها را ياري مي كردم، البته بعد ها هم در

طول ستون تعدادي از برادران به ما ملحق شدند كه شهيد بزرگوار صياد شيرازي مسئوليت تجهيز، تسليح و آموزش آنان را در زمينه هاي ديده باني و كار با خمپاره اندازها و بعضي امورات گشت ي رزمي به من واگذار كرد، چون

هم ستوان نوري و هم انصاري تقريباً در همان ابتداي كار ستون مجروح شدند، لذا من جاي آنان با عزيزان سپاه همكار شدم.

بچه هاي سپاه كه در تاريخ 5/27 از سقز وارد بانه شده بودند گر چه عاشق شهادت بودند و با انگيزه جنگيدن آمده بودند ولي به دليل اين كه در سقز به آن ها گفته شده بود كه همه شهيد خواهيم شد، نگران عدم پيروزي در مأموريت بودند. با تعدادي از آن ها كه صحبت كردم، مي گفتند مي دانيم مأموريت سختي مي رويم و همه ما شهيد مي شويم.

مي شود گفت در آن ها كمتر ديدم كه اميد به پيروزي در مأموريت را داشته باشند. به نظر شايد نگراني از شهيد شدن نداشتند، بلكه نگراني آنها بيشتر اين بود كه نمي توانيم بر ضد انقلاب پيروز شويم، بر عكس تعدادي از عناصر ارتشي اميدوار به پيروزي بودند و مرگ يا شهادت را براي خود متصور نمي دانستند. البته ستون هم وقتي حركت كرد و با ضد انقلاب درگير شدند تعداد زيادي از سربازها تنها مرگ يا شهادت را پيش روي خود مي ديدند و اميدي به پيروزي نداشتند.

در بين سربازان هم بودند افرادي كه با انگيزه ديني و ميل به جنگجويي آمده بودند، ولي اين حالت در بين كاركنان كادر بيشتر بود؛ مثلاً شهيد شهرام فر كه بعد به ستون ملحق شد، ستوان يكم اصغرنوري، شهيد ستوان يكم معصومي، شهيد ستوان يكم نوردي، شهيد رضوان، ستوان يكم انصاري و ستوان يكم احمد اسدي و تعدادي ديگر از آنهايي كه با اميد به پيروزي و داوطلبانه و البته با فرض شهادت آمده بودند.

با بچه هاي سپاه كه صحبت مي كردم مي گفتند نزديك به 30 نفر جا زدند و برگشتند و ما كه آمديم شهادت را استقبال مي كنيم. البته با همه اين انگيزه و اشتياق شهادت، در بانه هم شايد 6 يا 7 نفر از آن ها از عزيمت به مأموريت منصرف شدند و مراجعت كردند. بچه هاي سپاه به صورت گروهاني يا گرداني نبودند، بلكه به صورت گروه هاي 9 الي 11 نفره بودند كه غالباً تحت كنترل عملياتي بچه هاي نوهد و يا تقسيم در سر و ته ستون به عنوان جلودار و عقب دار قرار بود انجام وظيفه كنند. فكر مي كنم در جمع قريب به 90 الي 115 نفر بودند.

بالاخره روز 11 يا 12 شهريور بود كه گردان 126 هوابرد شيراز از طريق سقز وارد بانه شد. ديگر همه فهميدند كه اين گردان بايد از طريق زمين (جاده) به سردشت برود و گردان 146 تيپ هوا برد را عوض كند . بالاخره

تكليف من هم روشن شد، با حضور سرهنگ صياد شيرازي مشخص شد كه تنها، من به عنوان ديده بان ستون و هم دستيار فرمانده ستون در امر آتش هاي پشتيباني همراه ستون خواهم رفت . لذا ديگر عزيمت ستوان گودرزي منتفي شد و قرار شد من و گروهبان كلاته به عنوان ديده بان و بي سيم چي اعزام شويم.

 

جناب سروان! خيلي آقايي

گروهبان كلاته را از قبل انقلاب مي شناختم؛ درجه دار مومن ، انقلابي و قبل از انقلاب سر كش و كمي بي انضباط و بد قلق بود. به همين دلايل در زندان پادگان افسريه زنداني بود. دست بر قضا يك روز كه من افسر نگهبان پاسدار خانه بودم، ديدم او در زندان پاسدار خانه است. او را به نام مي شناختم كه در آتشبار اركان بود و شنيده بودم درجه دار بي انضباط و نا آرامي است، در همان زندان با افسر نگهبان قبلي مشاجره كرده بود و او را تنهايي توي

يك سلول انداخته بودند. افسر نگهبان به من گفت مواظب باش كلاته دردسر ساز توي زندان است و حتماً درد سر ايجاد مي كند. ساعاتي از نگهباني من گذشته بود كه ديدم صداي رئيس پاسدار از داخل زندان و صداي شكستن شيشه و داد و هوار بلند شد . رفتم داخل محوطه زندان ديدم گروهبان علي كلاته شيشه پنجره را با دست شكسته و از دستانش خون مي آيد و فرياد مي زند و به همه از جمله به من (افسر نگهبان) فحش مي داد، او هم فقط مرا به نام ميشناخت.

از رئيس پاسدار پرسيدم چي شده، موضوع چيه؟ گفت هيچي سر و صدا راه انداخته كه بيايد بيرون، وضو بگيرد و نماز بخواند . گفتم : خوب مشكل چيه؟ گفت نبايد بيايد بيرون، فرار مي كند، يا پاسدارها - نگهبان مستقر در پاسدار خانه - را كتك مي زند. گفتم ديوانه كه نيست، مي خواهد نماز بخواند بياوريدش بيرون توي اتاق من وضو بگيرد و همان جا هم نماز بخواند . گفت : جناب سروان! من مسئولم، اگر بيايد اتاق افسر نگهبان و فرار كند من چه كار

كنم، گفتم: مسئوليتش با من ، بعد به گروهبان كلاته گفتم، آقاي گروهبان ! بياييد دفتر من دستتان را بشوييد و وضو بگيريد و همانجا نماز بخوانيد . كلاته آرام شد و حرفي نزد. رئيس پاسدار با ترس و نگراني همراه با چشمان خشمگين كلاته او را از سلول بيرون آورد و يك پاسدار را با تفنگ مسلح پشت سر او گذاشت تا او را به اتاق من راهنمايي كند و همانجا مراقبش بايستد. با حالت ناراحتي گفتم من مسئولم يا شما؟ سرباز! شما برويد، اين گروهبان مراقب مسلح نمي خواهد، خودم هستم.

اين حركت من كه غير منتظره بود و من هم روي آن هيچ فكر و برنامه ريزي قبلي نكرده بودم، نگاه و چهره كلاته را عوض كرد. آمد توي اتاقم، رفت دستش را شست و بعد وضو گرفت. وقتي هم آمد توي اتاق سجاده خودم را

برايش پهن كردم جلوي پنجره بسته اتاق و خودم هم يك پتو كنار در اتاق پهن كردم و مشغول نماز شدم، كلاته 2 متر جلو تر از من مشغول نماز شد.نمازهايمان كه تمام شد، گفتم آقاي كلاته! بشين يك چايي بخوريم. به آبدارچي گفتم دو تا چاي آورد - اين كار براي كلاته و نگهبانان پاسدار و آبدارچي تازگي داشت- چاي را با هم خورديم، دليل بازداشتش را پرسيدم و شرح داد. بعد اجازه خواست يك تلفن بزند، من هم رفتم بيرون، البته از مركز شماره برايش گرفتم، بعد رفتم بيرون كه با هر كس كه صحبت مي كند راحت باشد.

بعد از اتمام تلفن آمدم داخل، با چهره راضي و آرام گفت: جناب سروان! خيلي آقايي، ديگه مي خوام برم زندان. گفتم: خيلي خوب برو. رئيس پاسدار را صدا كردم او را برد. همين كار را براي نماز مغرب و عشاء و نماز صبح فردا انجام دادم، بعد هم مدت نگهباني ام تمام شد با همه از جمله او خداحافظي كردم و رفتم.

 

ادامه دارد ...
14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
تصادف در مسير

از همان روز با هم رفيق شديم و روزهايي كه يكديگر را در پادگان مي ديديم، خوش و بش مي كرديم و هر روز رفاقتمان بيشتر مي شد، تا بالاخره 6/13 كه قرار بود من بروم به مأموريت، كلاته آمد پيش من و گفت قرار بود با ستوان نوري بروم به عنوان نوك ستون ولي او رفته، داوطلب شدم به عنوان بي سيم چي با شما بيايم. او را توي بغلم گرفتم و بوسيدمش، با هم دست داديم و گفتم علي! نگران نباش، نوري چند كيلومتر جلوتر منتظر ستون است، ما هم با ستوان انصاري كه اولين خودروي ستون است و پشت اسكورپيون حركت مي كند، مي رويم. خيلي خوشحال شد و او هم به من گفت: آقا ناصر! چاكرم، باز هم دست داديم و رفتيم سوار كاميون اورال شديم.

عقب اورال، من، كلاته، ستوان انصاري و دو سرباز بوديم و يك اسكورپيون هم جلوتر از ما حركت مي كرد. اسلحه هامان آماده و خارج از ضامن بود و رو به بيرون نشسته بوديم.نقشه و دوربين دست من بود و بي سيم هم پشت

كلاته بسته شده بود.

هنوز نزديك به 12 الي 15 كيلومتر از جاده بانه به سردشت را طي نكرده بوديم كه ترمز كاميون بريد، راننده هر چه سعي كرد دنده معكوس بگيرد، نشد و سرعت ماشين هر لحظه بيشتر مي شد، همه ما فهميديم كه ماشين ترمز بريده، ولي سرعت ماشين طوري نبود كه بشود پايين بپريم. به هرحال منتظر حادثه بوديم كه مي توانست برخورد كاميون با مانعي و يا كم شدن شيب جاده و توقف آن و يا پرت شدن كاميون داخل شيار ها، دره ها و نهر كنار جاده باشد.

خودرو به سرعت از كنار يك اسكورپيون گذشت، ولي در پيچ بعدي به اسكورپيون دوم برخورد كرد و هر دو وسيله به دره كم عمق كنار جاده پرت شدند. من و كلاته به داخل مرداب پر از آب و گل كنار دره پرت شديم و اين

مرداب باعث شد كه آسيب جدي نبينيم، من ساق پا و دستم زخمي شد و تفنگم داخل مرداب فرو رفت و نتوانستم آن را پيدا كنم، بي سيم كلاته هم به دليل ضربه از كار افتاد، البته بعداً از عناصر ستون بي سيم گرفتيم . و ستوان انصاري و تعدادي ديگر مجروح شدند كه آن ها را با آمبولانس تخليه كرديم و تفنگ يكي از مجروحان را من بر داشتم، البته در اولين درگيري با ضد انقلاب بعد از كشتن يكي از آن ها تفنگ كلاشينكف او را بر داشتم و از آن به بعد دو تفنگ داشتم.

به هر حال با لباس و سر و وضع خونين و مجروح من و كلاته با يك خودروي ديگر به راهمان در ستون ادامه داديم. مسئولين آمبولانس اصرار داشتند كه براي بررسي پزشكي و مداواي آسيب احتمالي برگرديم كه زير بار نرفتيم، البته من در سينه ام احساس درد مي كردم كه چند روز بعد توسط پزشكيار حاذق نوهد شهيد رضوان فهميدم كه دو تا دنده ام تو رفته كه با بادكش تا حدودي مداوايم كرد.

 

درگيري با ضد انقلاب

از اين حادثه چيزي نگذشته بود كه درگيري ضد انقلاب با ستون شروع شد. در حين درگيري در دامنه يك ارتفاع سربازي از هوابرد يك عنصر ضد انقلاب را كه مجروح شده بود، اسير كرد. همراه او و اسير از ارتفاع پايين آمديم و در راه با اسير صحبت كرديم و اطلاعاتي گرفتيم . بعد از گفتگوي كوتاهي با او سرهنگ شيرازي هم كه با بالگرد از بانه آمد و به ستون ملحق شده بود، در جاده با ما و آن اسير مواجه شد . به دستور صياد لباس او را تفتيش كرديم و نقشه اي از جيبش در آوردم. به صياد گفتم نقشه كمين هاي بعد از روستاي سيدصارم است، البته به نظر تا منطقه كوخان را درنقشه آورده بودند. به هرحال هدفها را كه سنگرهاي كمين ضد انقلاب بود نمي شد با درخواست تير آتشبار مستقر در بانه منهدم كنيم، چون ديگر از برد آنها دور شده بوديم و هنوز هم به برد توپخانه سردشت نرسيده بوديم، ضمن اينكه با آتش نمي شد مواضع را تصرف كرد و مي بايست مواضع را با جنگ تصرف مي كرديم، بعد از ملاقات صياد همراه او به حركت ادامه دادم و كلاته براي كمك به مجروحين رفته بود كه من او را گم كردم. كمي كه جلو تر رفتيم ضد انقلاب از ارتفاع سمت راست به شدت ما را زير آتش گرفت، صياد بلافاصله 2 گروه تشكيل داد؛ يك گروه همراه ستوان خليلي و يك گروه هم خودش و چند نفر ديگر، من هم همراه صياد بودم. وقتي مي خواستيم به بالاي ارتفاع كه ضد انقلاب روي آن مستقر بود تك كنيم، كلاته را هم ديدم كه توي جاده بود، صدايش كردم و او به ما ملحق شد.

با آتش و حركت بر روي شيب تند و در جاهايي سر و ليز ارتفاع را بالا مي رفتم و گلوله ها از كنار بدنمان زوزه كشان رد مي شد. در مسير تك، كلاته كه به شدت تشنه اش شده بود، فرياد زد كسي آب داره؟ صياد گفت: اگر آب

مي خواهيد بايد بياييد بالا، وقتي بالاي قله رسيديم ديديم قمقمه صياد هم خالي است، گويا در راه آب قمقمه را به ديگران داده بود. سنگر هاي ضد انقلاب را ديديم و ضد انقلاب ها فرار كرده بودند . البته ظرف آب در سنگر ضد انقلاب ها بود، اگرچه كم ولي به اندازه نياز ضروري كه تشنگي ما را رفع كند، موجود بود. تقريباً نزديك به 30 نفر از بچه هاي نوهد و هوابرد، من، كلاته و سرهنگ صياد در بالاي ارتفاع بوديم كه توانسته بوديم شر ضد انقلاب را در همان مقطع از سر ستون كه در پاي ارتفاع در جاده و دشت اطراف آن مستقر بودكم كنيم. بچه هاي سپاه هم 2 نفر همراه ما در اين تك بودند. بقيه بچه هاي سپاه هم همراه ستون ولي در زير ارتفاع بودند و در اين تك نبودند.

 

ادامه دارد ...

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
درسي از امير صياد شيرازي

بالا ي قله كه رسيديم تكبير گفتيم. صياد به من گفت نقشه و قطب نما داريد؟ گفتم بله، از من خواست كه موقعيت مان را روي نقشه پيدا كنم و ببينم در كجا قرار داريم، سريع نقشه را باز كردم؛ دو نقطه به تشخيص خودم روي طبيعت پيدا كردم كه پيچي از جاده و قله اي از ارتفاعات بود، گراي آنها را خواندم و معكوس كردم، از آن دو نقطه روي نقشه با گراي معكوس دو خط كشيدم و محل تقاطع آن ها شد محل و موقعيت ما كه من با اين جمله پاسخ صياد را دادم: به احتمال زياد اين ارتفاع كوخان است و محل را روي نقشه نشانش دادم.

 

صياد بدون اين كه پاسخي به من بدهد سريعاً نقشه اش را باز كرد و به همين شيوه اي كه من عمل كردم و با سرعت بيشتر - او استاد نقشه خواني بود- محل توقف ما را روي نقشه مشخص كرد، وقتي ديدم همان جايي است كه من هم به آن رسيده بودم، به من برخورده بود و مي خواستم به او تأكيد كنم كه كار من درست بود و سواد اين كار را دارم، لذا بلافاصله به او گفتم جناب سرهنگ! بنده هم كه به همين نتيجه رسيده بودم، گرچه در اين كار شاگرد شما هستم، ولي چون استادم شما بوديد و من هم درس را ياد گرفته ام كارم درست بود، پس چرا شما مجدداً بررسي كرديد؟ صياد پاسخي داد كه برايم درس بود و هنوز هم آويزه گوشم است. گفت: جناب سروان ! در كار علمي آن هم در جنگ وقتي با پيروزي و شكست سر و كار داريم و وقتي مسئله جان انسان هاست بايد با يقين و علم كار كنيم و حرف بزنيم، نه با احتمال و به نظر مي رسد و... بايد شما مطمئن مي بوديد و نتيجه كار را با اطمينان به من منتقل مي كرديد، چون گفتيد به احتمال زياد، من بر اساس مسئوليتم موظف بودم كه خودم عمل كنم تا به اطمينان و يقين برسم، اين كار كه يك بر آورد و يا پيش بيني از آينده نبود كه در آن جاي احتمال و نظر و شك باشد.

با كمي شرم به او گفتم: بله قربان، شما درست مي گوييد، من كمي شك به كارم داشتم كه آن طور پاسخ شما را دادم. صياد لبخندي زد و گفت خيلي خوب، حالا هر دو اطمينان داريم، بله با شك نمي شود شهيد شد و نمي شود كسي را كشت، بايد يقين داشته باشيم كه شخص مقابل ما دشمن است تا با او بجنگيم و او را از پاي در آوريم، بايد يقين داشته باشيم كه در راه خدا و با نيت كسب رضايت خدا عمل مي كنيم كه اگر كشته شديم هرز نرفته باشيم و شهيد شده باشيم.

اين هم يك درس ديگر البته از استراتژي مرگ در جنگ بود كه در هيچ كتابي تا آن روز نخوانده بودم. مي ارزيد كه به خاطر يك كلام همراه با شك دو درس بزرگ فرا بگيرم؛ اول اينكه كار علمي بايد با يقين علمي همراه باشد و دوم براي شهادت و همين طور كشتن در راه خدا بايد يقين داشت.

گروه ديگر هم به قسمت ديگر ارتفاع رسيده بودند، ارتفاع را كاوش كرديم و به صورت دايره اي يك پدافند موقت روي قله ايجاد نموديم، سپس من با دسته خمپاره انداز پايين (روي جاده ) تماس گرفتم و صياد هم با فرمانده ستون و موقعيت خودمان را براي آن ها باز گو كرد.

 

اختفاي دشمن ميان گوسفندان

ديگر غروب شده بود، وسايل زيادي با خودمان بالا نبرده بوديم و هم لباس گرم يا پتو همراه نداشتيم (چون شب سردي بود ) خوراكي و مهمات اضافي هم همراهمان نبود. اگر كارمان طول نمي كشيد مي توانستيم برگرديم و وسايل لازم را با خودمان بالا ببريم، ولي كار درگيري و پاكسازي تا غروب طول كشيده بود. به كسي هم نمي توانستيم بگوييم وسايل را بالا بياورد، چون هوا داشت تاريك مي شد و مطمئن هم نبوديم كه ضد انقلاب بعد از فرار از قله، بين قله و ستون پراكنده نباشند و نفراتي را كه در تاريكي بالا مي آيند هدف قرار ندهند، لذا صياد به سر گرد آرين - فرمانده ستون - در خصوص تأمين اطراف ستون سفارشاتي كرد، به ما هم براي مراقبت و بيداري در طول

شب و تيراندازي نكردن مگر با دستور او، تذكراتي داد. به شدت خسته بودم و نگران اين كه شب چه خواهد شد؟ ضد انقلاب براي گرفتن اين ارتفاع به ما تعداد اندك حمله مي كند يا نه؟ هيچ اطلاعي از وضع دشمن نداشتيم، اطرافمان را هم نمي شناختيم، لذا اميدي هم به پشتيباني آتش از دسته خمپاره انداز مستقر در جاده نداشتيم،گرچه من هماهنگي لازم را با بچه هاي خمپاره انداز انجام داده بودم.

سعي مي كردم نخوابم، مرتب پلكهايم روي هم ميرفت، به كلاته گفته بودم هر كداممان نگذاريم طرف مقابل خوابش ببرد. صياد با صداي بلند قرآن مي خواند، ما هم شروع كرديم سورههاي كوچك جزء سي ام را كه حفظ بوديم، بلند بلند خواندن، بگي نگي كمي هم سردمان شده بود، سنگر هم نداشتيم. در پناه صخرهها و سنگها هر دو يا سه نفري سنگر گرفته بوديم، طوري كه يك دايره كوچكي سر ارتفاع تشكيل داده بوديم، مجبور بوديم تا صبح بيدار باشيم كه ضد انقلاب غافلگيرمان نكند و به قول معروف دخلمان را نياورد و باز به روي ستون مسلط نشود . در همين حال بوديم كه صداي زنگوله و بع بع گوسفند و بره را شنيديم كه از روي يك تپه مقابل كه شيب ملايمي به سمت ما داشت، به ما نزديك مي شد. توي اين وضعيت صداي فرياد صياد را شنيدم كه مي گفت هيچ كس تا من نگفتم تيراندازي نكند.

همه ما به محل نزديك شدن گله نشانه رفته بوديم، ولي صياد با هوشياري چند نفر را در جهت ديگر ارتفاع و در حقيقت پشت به محل آمدن گله مستقر كرد و دستور داد در همان وضعيت باشند كه اگر اين عمل فريبي باشد تا از طرف ديگر به ما حمله كنند، غافلگير نشويم در همين اثنا از داخل گله با تفنگ و آر پي جي به ما تيراندازي شد،فرياد صياد هم با صداي گلوله ها همزمان شد كه حالا بزنيد، ضد انقلاب داخل گله است، ما هم شروع كرديم به تيراندازي، صداي شيون گوسفند ها هم بلند شد، تقريبا حدود يك ساعت يا يك ساعت و نيم درگيري ادامه داشت، فكر مي كنم 4يا 5 نفر از ما زخمي شدند، صبح كه شد بعد از نماز به دستور صياد تعداد ديگري به بالاي ارتفاع آمدند و تقويت شديم و قرار شد ما آن جا بمانيم تا انتهاي ستون از زير آن ارتفاع رد شود، بعد بياييم پايين و به ستون ملحق شويم كه ما هم مانديم.

البته صياد با روشن شدن هوا در اول صبح با تك تك ما كه روي قلّه بوديم خداحافظي كرد و گفت: مي روم پايين ستون را راه بياندازم و بعد با هلي كوپتر مي روم قرارگاه.

آن بالا مانديم، البته ديگر بدون حضور صياد، از رفتن او هم دمغ شده بودم. با پايين تماس داشتم، خليلي هم با بچه هاي خودشان در پائين در تماس بود. با چشم ستون را مي ديدم، منتظر بودم كه ضد انقلاب به قله -البته از جبهه شمالي- حمله كند تا ستون را زير آتش بگيرد كه اين اقدام انجام نشد، گرچه حدس مي زديم با دفاع جانانه اي كه حدود يك ساعت و نيم در آن بالا با ضد انقلاب داشتيم ديگر آن ها روز روشن حركت و حمله نمي كنند و جلوتر كمين مي زنند -كه بعد معلوم شد اين حدس ما درست بوده است- با اين حال براي اطمينان از جلوگيري نفوذ ضد انقلاب به بالاي ارتفاع آنقدر مانديم كه ستون حركت كرد و ديديم نفرات سپاهي عقب دار ستون و آخرين خودرو هم از زير ارتفاع حركت كردند و رد شدند، آن موقع با فرمانده ستون سرگرد آرين تماس گرفتم و بعد با سرعت و عجله به سمت پايين حركت كرديم، من و كلاته چون مي خواستيم خودمان را به نوك ستون برسانيم، به صورت اوريب حركت كرديم كه بعد از دقايقي به وسط ستون رسيديم، البته من درد شديدي در ناحيه دنده هايم حس مي كردم كه مربوط به سقوط خودرو در مرداب بود. هنوز زخمهاي دست و صورتم كه به دليل همان حادثه رخ داده بود، مي سوخت ساق پوتين پاي چپم هم پاره شده بود و راه رفتن را براي من سخت مي كرد، ولي فكر مي كردم خب امروزيا فردا به سردشت مي رسم و هم نسبت به مداواي دنده هايم و هم به تعويض پوتين اقدام مي كنم، اما تقدير اين بود كه يك ماه بعد هم نتوانم در سردشت اين كار را بكنم، چون بيش از حدود 35 روز بعد به سردشت رسيديم و موفق شدم يك جفت پوتين در سردشت گير بياورم، دنده هايم هم خود به خود خوب شده بود، البته بي انصافي است اگر نگويم شهيد رضوان پزشكيار شجاع و حاذق و رزمنده دلير تيپ نوهد كه همراه ما بودو با هم رفيق شده بوديم، چهار پنج روزي كه در كمين ضد انقلاب در محاصره بوديم، با بادكش كردن توسط يك ليوان درد دنده هايم را تا حدود زيادي

مداوا و زخم هايم را پانسمان كرد، ولي درماني براي پوتين پاره ام پيدا نشد تا اينكه به آن عادت كردم، آن پوتين بيچاره هم با همان پارگي و بدن نحيفش با من مي ساخت.

وقتي پايين رسيديم ديدم صياد هم نرفته و توي ستون است، من و ستوان نوري از او پرسيديم كه چرا نرفتيد؟ گفت ديدم روحيه ستون ضعيف مي شود، تصميم گرفتم بمانم. با خوشحالي گفتم: روحيه ما كه با ديدن شما چند برابر شد، ولي بهتر است شما برويد، اينجا جاي شما نيست، ستوان نوري و خليلي هم بهش همين حرفها را زدند. البته ته دل من - شايد بقيه هم همين طور- مي خواستم جواب مي مانم را از صياد بشنوم. صياد به همه ما نگاهي كرد و گفت تا آخرش انشا ا... همه با هم مي مانيم، از جوابش خوشحال شدم، ولي از اين كه خطري متوجه او شود ناراحت بوديم. صياد از من پرسيد راستي آيا شما داخل همان خودروي پيشرو بوديد كه با مين برخورد كرد؟ گفتم ما نه، بلكه ما و اسكورپيون به رودخانه كنار جاده پرت شديم و تعدادي مجروح شدند، مثل اين كه خودروي بعد از ما به مين برخورد كرد. صياد سري تكان داد و گفت: من حدس مي زدم اين پوتين پاره و سر و وضع مجروح مال مينه، گفتم نه مال زمينه! هر دو خنديديم كه كلام من وزن و قافيه داشت.

يادم رفت بگويم كه همان اوايل يك هليكوپتر كه ستون را پشتيباني مي كرد، با گلوله دشمن سقوط كرد و چون هم اسكورپيون به دامنه ارتفاع به ضد انقلاب تيراندازي مي كرد و هم ضد انقلاب به سمت ستون و بالگرد تيراندازي مي كرد، بعضي ها مي گفتند اسكورپيون بالگرد را زد. بعضي ها هم مي گفتند ضد انقلاب، ولي من كه نزديك اسكورپيون بودم شاهد بودم كه جهت لوله سلاح اسكورپيون در مسير ديگري بود و بالگرد كه خلبانانش هم شهيد شدند، بايد با تير بار ضد انقلاب سقوط كرده باشد . در آن محل اين موضوع را به جناب صياد يادآور شدم كه من شاهد بودم ضد انقلاب هلي كوپتر را زد، نه اسكوربيون. 

 

ادامه دارد ...

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now