Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

55 posts in this topic
در محاصره ضد انقلاب
با سرعت خودم را به جلوي ستون يا گروه نوك رساندم، توي مسير و داخل ستون دو نفر از بچه هاي سپاه از من خواستند كه طرز كار با دوربين و قطب نما را براي ديدباني به آنها آموزش بدهم. توي همين گير و دار تقريبا كنار يك درختي نيم ساعت آموزش دادم، باهوش بودند و مشتاق، لذا مطالب را زود مي گرفتند.
به هر حال صياد پيش بيني كرد كه دو تا گشتي شناسايي از اطراف جاده به جلو حركت كنند و ستون با يك فاصلة زماني بعد از گشتي ها حركت كند و گشتي ها اگر با مورد مشكوك و ضد انقلاب برخورد كردند اطلاع دهند . البته تعدادي مجروح و شهيد روي دست ستون مانده كه امكان تخليه آ نها نبود و باعث تأخير در حركت ستون شد و آ نها را در داخل اطاق بار خودرو حمل كردند.
من ديگر ديده بان توپخانه نبودم، چون نه از پادگان بانه و نه از سردشت امكان پشتيباني توپخانه نبود بنابراين تقريباً در بيشتر موارد در كنار صياد بودم و هر وقت هم كه كنار او نبودم به عنوان عنصر رزمنده با بچه هاي نوهد به صورت انفرادي يا به عنوان گشتي رزمي و گشتي شناسايي انجام وظيفه مي كردم. از آموزش بچه هاي سپاه هم غافل نبودم و هر كجا هم كه ميسر بود، خمپاره هاي داخل ستون را ديده باني و هدايت مي كردم.
يك گروه گشتي به فرماندهي ستوان نوري و يك گروه هم به سرپرستي من از ستون جدا شديم. همراه من كلاته بود، پنج نفر از بچه هاي نوهد از سمت ارتفاعات سمت راست جاده با فاصله حدود پانصد متر الي يك كيلومتر دور از جاده و تقريباً دو كيلومتر جلوتر از ستون حركت مي كردم كه به روستايي رسيديم. درست يادم نيست شايد روستاي نمشير بود؛ روستا خالي از سكنه بود، داخل منزلي رفتم كه تنور نان هنوز روشن بود، معلوم بود كه تازه روستا تخليه شده است.
يكي از بچه ها با تقليد زبان كردي گفت: در محاصره ايد . از مخفيگاه بياييد بيرون و تسليم شويد. من به كناري آمدم كه با بي سيم وضعيت روستا را به صياد بگويم. هر كاري كردم به دليل ارتفاعات اطراف، بي سيم قادر به
ايجاد ارتباط نبود. مي دانستم طبق قراري كه با صياد داشتيم، اگر بيش از يك ساعت با صياد تماس نمي گرفتيم، ستون حركت مي كرد. تلاش كردم با نوري كه در سمت ديگري از جاده بود تماس بگيرم، آن هم ميسر نشد .
خيلي از اين بابت ناراحت و نگران بودم، راهي غير از تفتيش روستا و ادامه راه برايمان نبود. با نبودن ارتباط، فكري به ذهنم رسيد كه يك يا دو نفر از جاده برگردند و موضوع را به ستون بگويند كه با يك محاسبه از نظر زمان
ديدم كه آن هم ميسر نيست و فايده اي ندارد.
در حال بررسي ده بوديم كه يكدفعه صداي تير اندازي و در پي آن رگبار گلوله كه به اطراف ما و درخت هاي كناري مان اصابت مي كرد بلند شد، سريعاً از هم جدا شديم و نقطه اي در پايين ده را نشان كرديم كه خودمان را به آنجا برسانيم. به تيراندازي ها كم و بيش جواب مي داديم، ولي جواب دقيق و كامل ميسر نبود، چون از همه طرف به ما تير اندازي مي شد، محل دشمن هم معلوم نبود. ما هم هر كدام 100 الي 150 تير فشنگ بيشتر همراه نداشتيم و نبايد اسراف مي كرديم.
وضع وحشتناكي بود. باران گلوله بود كه مي باريد، ولي تيراندازان معلوم نبودند. درخت به درخت من و كلاته خودمان را به نهري رسانديم و داخل نهر شديم. تا كمرمان آب و لجن بود و چون خميده حركت مي كرديم، سر و صورت و سينه مان هم خيس شده بود مقداري جلو رفتيم، ولي بچه هاي نوهد را كه همراهمان بودند نديديم. از نهر خارج شديم، يك شيب را بالا مي رفتم كه بوته زار بود از داخل بوته ها هم به ما تيراندازي مي شد. من پشت به پشت علي (كلاته) نشستم و به علي گفتم تو به سمت بوته ها كه البته از ما بالاتر بود تيراندازي كن، من هم ارتفاع مقابل نهر را دارم و مي زنم تا بتوانيم خودمان را بكشيم بالا آن طرف جاده، چون وقتي توي نهر بوديم از زير يك
پل عبور كرديم و حالا به طرف ديگر جاده رسيده بوديم.
علي دو تا نارنجك به بالاي سر خودمان توي بوته ها پرتاب كرد، صداي تيراندازي از آن طرف قطع شد. به نظر ضد انقلابي كه آنجا بود به درك واصل شده بود. به همين ترتيب من به سمت مقابل تيراندازي مي كردم. علي رفت
بالا، صدايي از او نيامد. از هم فاصله گرفتيم. من فكر كردم به جاده رسيده، رفتم بالا كه باز صداي تيراندازي شروع شد، البته جنازه 2 نفر از ضدانقلابي ها را ديدم كه شايد كار نارنجك كلاته بود.
علي را توي يك قسمت خاكي ديدم كه گلوله ها به اطرافش مي نشست . علي رفت زير يك پل كوچك و بعد فرياد زد كه از آن طرف پل مرا مي زنند . من هم كه مي ديدم اين طرف پل هم رگبار مي خورد، فهميدم علي زير پل گير افتاده يا محاصره شده است. توي اين اثنا بچه هاي نوهد را هم ديدم كه پشت يك كپه خاك سنگر گرفته اند و تيراندازي مي كنند. يك گودال پيدا كردم و خودم را داخل آن انداختم و سرم را بالا آوردم و ديدم دو نفر از قسمت شمال به پلي كه علي زير آن بوده، نزديك مي شوند . اگر به پل مي رسيدند، كار علي تمام بود. فرياد زدم: علي فرار كن، تو محاصره مي افتي.
يك پل ديگري هم نزديك من بود، به سختي رفتم زير آن كه به علي نزديك تر بود و سمت آن دو نفر رگبار بستم و به علي گفتم بيا بيرون، بيا اين طرف. با حمايت آتش من، علي سريع آمد بيرون و نزد من آمد. در اين گير و دار ستون هم رسيد و خودروهاي اوليه ستون عبور كردند، ولي ما نمي توانستيم زير آن رگبار خودمان را به ستون برسانيم . بچه هاي نوهد هم با آتش و حركت آمدند كنار من و دوباره تيم گشتي ما كامل شد .
يك كانكس روي جاده آمد و مقابل چشمانمان با آرپي جي ضد انقلاب آتش گرفت. من و علي با هم بوديم و يك پل بين ما و جاده فاصله بود. به علي و يكي از بچه ها گفتم از پل رد شوند. آن ها هم رفتند، اما وقتي مي خواستند از آن سر پل بيرون بيايند و روي جاده بروند ما چند نفر به سمتي كه حس مي كرديم از آن طرف به سمت علي و همراهش تيراندازي مي شود، آتش باز كرديم تا با حمايت آتش ما آ نها بتوانند به عرض جاده وارد شوند . بالاخره هم آن كار انجام شد.

 

ادامه دارد ....

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
فريب خوردن خلبان فانتوم

تعدادي از خودروها كه عبور كردند، جلوتر در كمين ضد انقلاب افتاده بودند؛ تمام جاده شده بود يك پارچه آتش كه ما هم خودمان را به جاده رسانديم. جالب اين كه روي جاده هم وقتي پيچ جاده بين ما فاصله مي انداخت، نمي توانستيم با بي سيم هاي پي آرسي 77 ، با هم ارتباط داشته باشيم. تعدادي خودرو در حال سوختن بودند و تعدادي مجروح و شهيد داخل ستون و ضد انقلاب هم ابتكار عمل را در دست داشت . بالاخره دو تا فانتوم آمد، ارتفاعات سمت راست جاده را زد. البته عصر هم يك فانتوم آمد و ارتفاعات سمت چپ جاده را زد، ولي در برگشت انتهاي ستون را زد . البته مأموريتش تمام شده بود كه در برگشت از مسلسل استفاده كرد و قسمتي از پرسنل ستون را به رگبار بست كه فكر مي كنم نه نفر شهيد شدند.

وقتي افسر ناظر هوائي توسط بي سيم با خلبان داد و فرياد كرد، خلبان گفت چند لحظه پيش خودتان اين مشخصات را داديد كه من بزنم. من كه شاهد بحث بودم با توجه به اين كه روز قبل، شاهد آمدن ضد انقلاب روي فركانس بي سيم شهيد صياد بوديم، به ذهنم زد كه شايد ضدانقلاب او را فريب داده، اتفاقاً تماسي كه با سردشت داشتيم، فرمانده پادگان سردشت سرهنگ كشاورز هم گفت ضدانقلاب با تماس بي سيمي خود را به جاي افسر ناظر گذاشته و خلبان را فريب داد كه در هر حال حادثه تلخي در ستون بود؛ آتش گرفتن تعدادي خودرو و مجروح و شهيد شدن تعدادي از نفرات وضع روحي بدي را ايجاد كرده بود.

 

ستوان كاظمي مردانه به شهادت رسيد

بالاخره ستون متوقف شده بود و دود و آتش و داد و فرياد و آه و ناله از هرگوشه ستون بر مي خواست. وسط ستون سمت راست جاده يك بركه آب بود كه لباسها و سر و وضع خونين و ساير وسايل خودمان را درون آب شستشو داديم. البته درگيري ادامه داشت. شايد قريب به 10 الي 15 خودرو در حال سوختن بود، با فرياد صياد تعدادي از بچه ها از جمله سرگرد آرين ، بچه هاي نوهد، من، كلاته و تعدادي بچه هاي سپاه تا حدودي خودمان را از جاده دور كرديم و به بالاي ارتفاع كشانديم. توي اين جريان ستوان كاظمي به وضع فجيعي ولي مردانه شهيد شد و كلاته و من توانستيم يك تير بار ضدانقلاب را با زدن دو تيربار چي آن به دست بياوريم. البته من پوشش دادم و كلاته خودش را به تيربار چي ها نزديك كرد و آن ها را زد.

صداي تيراندازي ها و انفجار ها كاهش يافت و ضد انقلاب از ما دور شد . هوا داشت تاريك مي شد. يك بركه آب سمت راست جاده، بين جاده و دامنه ارتفاع بود كه لباسها و سر و وضع خويش و ساير وسايل گل آلود خودمان را

در آب شستشو داديم، غافل اين كه فردا و پس فردا مجبوريم به دليل نداشتن آب از آن بخوريم كه همين طور هم شد. در روز بعد، از همان آب آلوده مي خورديم؛ من زير پيراهن آلوده و كثيف و تيره شدة خود را روي كلاه آهني انداختم و با ته قمقمه، آب از بركه برداشتم و روي زير پيراهن ريختم تا لارو حشرات و قورباغه هاي كوچك روي آن باقي بمانند، بعد آب داخل كلاه آهني را البته يكي دو بار توي همان كلاه جوشانديم و خورديم و بعد هم چند بار بدون جوشاندن خورديم . به همين دليل هم دو سه روز بعد من و تعدادي ديگر اسهال يا اسهال خوني گرفتيم كه به دليل بيماري همراه با گرسنگي به شدت توان جسماني ما تحليل رفت، طوري كه سه يا چهار روز بعد من كه جوان ورزشكار و ورزيده اي بودم، يك فاصله 10 الي 15 متري در شيب و ارتفاع را با دو يا سه بار توقف طي مي كردم؛ گرسنگي هم بيداد مي كرد، بلوط را از درخت ها مي كنديم و خام يا اگر حالش را داشتيم مي پختيم و مي خورديم.

بگذريم، از فرداي آن روز بگويم. البته همان روز دو بالگرد توانست روي جاده در فاصلة دو الي سه متري زمين بايستد و تعدادي از بچه هاي نوهد و سپاه را به كمك ستون بياورند كه سروان شهرام فر هم جزو آن ها بود. شب را

با همان وضع گذرانديم. از صبح با طلوع آفتاب، آتش انواع سلاحهاي مستقيم و غير مستقيم ضد انقلاب روي ما باريدن گرفت. روحيه ها پايين بود . بعضي از سربازها از ترس و برخي به دليل ضعف آموزش زير خودروها پناه گرفته بودند كه به زور آن ها را بيرون مي آورديم. آن جا براي حفظ جانشان نه تنها مفيد نبود كه هدف هم بودند و حتي شاهد بودم كه خودرويي را ضد انقلاب به آتش كشيد و سه نفر هم زير آن سوختند و فرصت فرار پيدا نكردند.

فردا صبح افسر خلباني با بالگردي آمد و جايگزين ناظر مقدم هوايي قبلي شد. ستوان نجفي بسيار شجاع، دلسوز، پر تلاش و خستگي ناپذير بود كه خيلي زود از بچه هاي نوهد آموزشهايي را فرا گرفت و غير از كار هوايي به عنوان يك عضو رزمنده ضد چريك به خوبي فعاليت مي كرد و باعث تقويت روحيه اطرافيانش بود. به خصوص در روحيه بچه هاي پياده هم اثر خوبي داشت.

ناگفته نماند كه تعدادي مي خواستند با آن بالگردها برگردند، تعدادي سرباز، چند نفر كادري و البته 2 يا 3 نفر هم سپاهي بودند كه با داد و فرياد برادر جعفري موفق نشدند برگردند. در مجموع روحيه خوب نبود، نه تنها در بين بچه هاي سرباز بلكه حتي تعدادي از برادران سپاه شايد حدود 20 الي 25 نفر دور برادر جعفري جمع شده بودند كه اين طوري بدون اين كه بجنگيم، كشته مي شويم. اين شهيد شدن نيست، هرز رفتن است، بهتر است با بالگرد برگرديم. اما جعفري به آنها مي گفت من قبل از آمدن با شما اتمام حجت كرده بودم، چرا خودتان را باختيد، چرا مي ترسيد بجنگيد، چرا نجنگيده به قول خودتان كشته شويد، بجنگيد و مردانه مقاومت كنيد و مردانه به شهادت برسيد.


با موعظه هاي او بچه هاي سپاه كوتاه آمدند، البته گرسنگي، كمبود حمايت، نبودن آب، باقي ماندن شهدا و مجروح ان، حضور ضد انقلاب روي ارتفاعات و ما در كف جاده و در نقاط پست، از بين رفتن خودروها و بقيه مهمات عواملي بودند كه موجب ضعف روحيه مي شوند، ولي به حق تمامي بچه هاي نوهد به ويژه سروان شهرام فر، ستوان نوري، ستوان اسدي ، ستوان معصومي، ستوان نوردي، رضوان، تارقلي، قدياني و... و فرمانده ستون سرگرد

آرين و تقريباً همه ي بچه هاي سپاه، و به خصوص برادر جعفري كه بسيار با شجاعت و مؤمنانه كار مي كرد، كلاته و سر آمد همه خود صياد با تمام وجود و با عشق به شهادت مي جنگيدند. شايد هم با فاصله خيلي زياد از آنها من هم جزو رزمندگان ستون بودم كه جنگيدن را برگزيده بودم، نه برگشت و رها شدن را.

دو سه روزي اين طور گذشت. روز 59/6/20 هم برادر جعفري تعدادي از بچه هاي سپاه را كه بريده بودند، جمع كرد و آن ها را تحريض و تهييج كرد . البته بچه هاي سپاه از حادثه اي كه يكي دو روز قبل رخ داده بود و يك

سپاهي به اشتباه سپاهي ديگري را جاي ضدانقلاب گرفت و ا و را به رگبار بست و شهيدش كرد هم متأثر بودند.


شهيد شهرام فر، من و شهيد معصومي و شهيد صياد و شهيد كلاته هم در هر گوشه اي اين كار را با تعدادي از بچه هاي ارتش كه بريده بودند، انجام مي داديم. البته بيشتر سرباز بودند و چهار الي پنج نفر درجه دار و يك افسر از

سوار زرهي هم از پرسنل كادر بودند كه غُر مي زدند و مي گفتند ما را با بالگرد برگردانيد، بي خود كشته مي شويم. ما با آن ها صحبت مي كرديم، البته تعدادي از آن ها با زور هجوم آوردند و توانستند سوار بالگرد بشوند و برگردند. يكي از بالگردها را براي تخليه شهدا به سختي توانستيم خالي نگه داريم، ولي كسي حاضر به كمك نشد. براي تخليه شهدا وضعيت اسف بار بود؛ بعضي ها سوخته و بعضي ها تكه تكه شده بودند، تعدادي هم بو گرفته بودند، ضمن اينكه بالگرد هم نمي توانست زياد روي زمين بنشيند؛ ديده بان دشمن كه روي ارتفاع مستقر بود، روي محل توقف و استقرار ستون و نفرات آن ديد داشت و با خمپاره جاي فرود بالگرد را مي زد. همين بالگرد هم كه براي

تخليه شهدا مانده بود، سه مرتبه بلند شد و تغيير محل داد و چند گلوله اي هم توسط ضدانقلاب نثار جاي خالي آن شد.

من و كلاته و دو تا از بچه هاي سپاه بنام هاي حبيب بهرامي و فريبرز كروريان كه به حق شجاع و دلسوز و پرجنب و جوش و فعال بودند و سه سرباز به سرعت حدود 10 الي 12 جنازه را به سختي در بالگرد جا داديم و بالگرد رفت. دو سرباز و يك سپاهي بعد از اين كار، حالشان به هم خورد و چند بار استفراغ كردند تا كم كم رو به راه شدند. با همان آب آلوده بركه كنار جاده دستهايمان را مثلاً شستيم.

در اين گير و دار آتشباري خمپاره دشمن شروع شد و محشري در ستون ايجاد شده بود. از آنجايي كه خودروها بيرون از جاده محلي براي پراكندگي نداشته و سر و ته ستون را هم كمين ضد انقلاب بسته بود، لذا روي جاده نمي توانستند از هم فاصله بگيرند. از طرفي به دليل وحشت ايجاد شده از كمين، همه مي خواستند نزديك هم باشند و لذا تعدادي خودرو از جمله يك اسكورپيون و يكي دو قبضه خمپاره انداز مورد حمله خمپاره اي ضدانقلاب قرار گرفتند و با خدمه و كساني كه اطراف آنها بودند منهدم شدند و نفراتي هم شهيد و مجروح شدند.

با اين وضعيت، گرسنگي، تشنگي و بيماري نيز دشمناني بودند كه با ضد انقلاب همراه شده و در از پاي درآوردن ستون با او شركت داشتند . بالگردي هم در بين آن آتش و دود آمد كه غذاي سرد و ميوه را براي ستون بريزد كه به دليل باز شدن آتش خمپاره روي ستون و رگبار مسلسل و ضد هوايي ضد انقلاب، بالگرد مواد را به اجبار جايي ريخت كه قابل دسترس ستون نبود و مقداري از آن هم نصيب ضد انقلاب شد.

كلاته و يكي از بچه هاي نوهد و 3 تا سپاهي را به همراه 5 نفر سرباز جمعاً 10 نفر با يك تيم آتش فرستادم جايي كه وسايل ريخته شده بود كه آنها توانستند مقداري ميوه را بياورند كه يادم نيست چه بود، ولي ميوه اي بود كه بايد پوست كنده مي شد، شايد پرتقال بود. آنها را خلبان نجفي بين پرسنل تقسيم كرد. تعدادي را ديدم كه از گرسنگي با ولع ميوه را با پوستش مي خوردند، چون جيره انفرادي و جيره جنگي نزد نفرات تمام شده بود و با درگيري يك هفته اي و صرف انرژي فراوان در نبردها و بيماري ها ، گرسنگي شدت يافته بود و ضعف جسمي شديدي را ايجاد كرده بود . آن شب هم تا صبح صداي شليك خمپاره دشمن بلند و به صورت پراكنده روي ستون ادامه داشت. اوايل صبح كه آتش كم شده بود، شايد ضد انقلاب در خواب بود، فكر مي كنم دو سورتي بالگرد وسط ستون آمد و تعدادي از بچه هاي سپاه (به نظرم از تهران و كرمان بودند) را به جمع ما اضافه كرد. اين اقدام با توجه به حمله خمپاره اي ضد انقلاب در روز و شب قبل باعث افزايش روحيه ستون شد كه در آن شرايط تعدادي به كمك ما آمده اند. 

 

 

ادامه دارد ...

 

 


13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مواظب باش آرپي جي حتماً به سرت بخوره نه جاي ديگر

 

روز بعد 6/21 سرهنگ صياد شيرازي يك طرحي را تهيه كرد كه جان و روح طرح به اين شرح بود: ارتفاع سركوب سمت راست جاده و شمال منطقه كه به احتمال زياد محل استقرار ديده بان دشمن هم هست، بايد تصرف شود.

اين طرح اگر موفق مي شد، چند خاصيت داشت: اول اين كه ديد دشمن و به تبع آن تير منحني دشمن روي ستون متوقف شده يا كاهش مي يافت، دوم اين كه با تصرف آن ارتفاع ديده باني و اجراي آتش روي مواضع دشمن ميسر مي شد، سوم تعدادي از نفرات و خودروهاي سبك مي توانستند خود را به دامنه شمالي جاده كشيده و پراكندگي در ستون ايجاد مي گرديد، چهارم اين كه مواضع مناسبي براي پدافند دورادور به دست مي آمد . پنجم اعزام گشتي رزمي و شناسايي و كمين كه تا آن موقع صرفاً متكي به جاده بود از مسيرهاي ديگر ميسر مي شد و در مجموع كار براي حفظ جان نفرات و ادامه مأموريت هموار مي گرديد.
تهيه اين طرح نشان از نبوغ نظامي، آشنايي دقيق با رزم غير منظم، شناخت علمي از اصول جنگ و احساس مسئوليت شهيد صياد داشت؛ بر اساس آن طرح قرار شد بيشتر بچه هاي سپاه در روي جاده باقي بمانند، تعدادي در سر ستون متوقف شدند و تعدادي هم در سنگرهايي كه خودشان كنده بودند مراقب باشند كه ضد انقلاب از روي جاده به ستون نزديك نشود، تعدادي هم همين كار را در انتهاي ستون انجام بدهند، يعني تأمين ثابت جلو و عقب ستون را داشته باشند. ديگر اعضاي ستون هم در سنگرهاي تعجيلي كه در دره سمت چپ و مرتع و جنگل هاي آن داشته با هوشياري به پدافند خود ادامه دهند. افراد هم از خودروها و وسايل مستقر در جاده دور شوند تا هنگام درگيري چنانچه در پاسخ به حمله كنندگان ستون به سر ارتفاع آتش دشمن باز شد تلفات به حداقل برسد. سه قبضه خمپاره 81 و دو قبضه خمپاره 120 را هم من براي پشتيباني آتش احتمالي توجيه كردم و نزديك به 25 الي 30 نفر داوطلب و برگزيده توسط صياد انتخاب شدند كه پنج نفر آن ها هم از برادران سپاه بودند. طرح بايستي در سه محور انجام مي شد، قرار شد خود صياد شيرازي از محور سمت چپ كه به نظر خطرناك ترين محور بود حمله كند و به بالاي ارتفاع برسد. شهرام فر از محور سمت راست و يك محور هم كه وسط بود فكر ميكنم شهيد معصومي عهده دار مسئوليت آن شد. جاي ستوان نوري و ستوان خليلي در اين مأموريت بسيار خالي بود؛ به نظرم دو روز قبل در كميني كه بعد از ده كوخان و اوائل مأموريت ضد انقلاب به ستون زدند ستوان نوري مورد اصابت آرپي جي قرار گرفت، البته آرپي جي به نزديك ما اصابت كرد كه يك تكه سنگ هم لباس مرا پاره و كتف مرا مختصري زخمي كرد و دود و آتش اطراف ما را گرفت .
من، نوري، خليلي و نوردي، كلاته و چند سرباز در آنجا بوديم كه فرياد نوري بلند شد. بالا سرش كه رفتيم ديديم پاي اصغر از ناحيه ران شكافته شده و به شدت از آن خون جاري بود. اگر با دقت نگاه مي كرديم استخوان پايش ديده
مي شد. خليلي دستار لباس كردي اش (غلام خليلي لباس كردي به تن داشت) را باز كرد و دور پاي نوري بست . نوري ناله مي كرد و به دليل خونريزي رنگش سفيد شده بود، ولي روحيه اش خيلي خوب بود، طوري كه من به او گفتم: اصغر خيلي برات ناراحتم، ولي كاري نمي تونم برايت بكنم، نمي شد اينجا بمونم مجبورم جلوي ستون بروم و در درگيري كمكي بكنم . 
با شوخي و خنده به من گفت: بنده خدا! تو براي من ناراحت نباش من وضعم روشن شد، من براي شما غصه مي خورم كه با اين وضع موجود تا سردشت ده دفعه ميميريد و زنده مي شويد، برو فكر ما نباش . در همين اثني يك گلوله به دست خليلي اصابت كرد و كتف او را شكافت، وضعيت به قول معروف قوز بالا قوز شد. بالاخره هر دوي آن ها را به پناه سنگي كشيديم، تقريباً وسط ستون بودند. با كلاته و سربازها و سه نفر سپاهي كه به محل حادثه آمده بودند به سرعت خودمان را به درگيري سرستون رسانديم، البته فردا بدن نيمه جان اصغر نوري كه هنوز هم دست از شوخي برنمي داشت و خليلي مجروح به همراه چند مجروح ديگر را با يك هليكوپتر از ستون خارج كرديم. خليلي موقع سوار شدن هليكوپتر براي من تعريف كرد كه شاهد اعدام كردن چند نفر از اعضاء ته ستون توسط ضد انقلاب بوده، اما آنها شب خودشان را به مردن زدند تا ضد انقلاب به آنها كاري نداشته باشد . هيچ كدامشان توان حركت و تيراندازي نداشتند و نمي دانم خودشان را چطور به اوايل ستون رسانده بودند، البته نزديك هاي صبح هم يك گشتي از سر ستون به عقب ستون اعزام شد و تعدادي مجروح را با خودش به جلو آورد، شايد ضد انقلاب فكر كرده بود كه آنها هم كشته شده اند كه بهشان كاري نداشته و يا آنها چون خارج از جاده بودند ديده نشده بودند، زيرا بين انتها و وسط و سر ستون به دليل كمين ها فاصله افتاده بود كه اين فاصله تقديري و اتفاقي به نفع ستون تمام شده بود وگرنه همه ستون شايد در همين كمين نابود مي شدند، ولي اشكالش اين بود كه كمك قسمت هاي جدا شده به يكديگر ميسر نبود، عقبه ستون هم كه عقب داري آن با بچه هاي سپاه بود از هم پاشيده بود. آن ها هم خودشان را براي كمك به ستون به وسط آن رسانده بودند، لذا دشمني كه بعد به عقب ستون حمله كرده بود توانسته بود يا 20 نفر را در محل و تعدادي را هم با جابجايي در محل ديگر شهيد كند كه مرحوم خليلي شاهد اين ماجرا بود. البته بچه هاي سپاه هم كه عقبه ستون بودند دوره جنگ هاي نامنظم نديده بودند و مثل ما آن ها هم قبل از اين، جنگ نكرده بودند و فكر مي كردند حالا كه كار عقب ستون توسط كمين ساخته شد، بايد بِكشند جلو، غافل از اين كه تعدادي سرباز كه از آن ها
و ماها ناشي ترند، توي خودروها واطراف خودروهاي ته ستون هستند كه از دست مي روند و همين طور هم شد، البته اين عزيزان در جلو و وسط ستون و بعد هم فردا در حملات به ضد انقلاب با رشادت و ايثار شركت داشتند و
تعدادي هم شهيد شدند.
اصغر موقع سوار شدن به هليكوپتر هم يك شوخي با من كرد و گفت : ناصر! پيغامي نداري كه بعد از شهادتت به خانواده ات بدهم؟ آخه حتماً چند كيلومتر جلوتر دخلت را مي آورند! فقط مواظب باش حتماً آرپي جي به سرت
بخوره كه يكدفعه راحت بشي وگرنه به پا و دستت بخوره يك رفيقي مثل تو پيدا مي شه ولت مي كنه و ميره! اگر وصيتي داري بگو تا به خانواده ات برسانم، ما كه رفتيم، شما را به سلامت، به او گفتم : به همين خيال باش، حتماً مي آم بيمارستان عيادتت. بعد بوسيدمش و با هم خداحافظي كرديم. - من و شهيد معصومي و اصغر نوري هم دوره دانشكده افسري و با هم رفيق بوديم (157)
14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
جناب سروان! اين جاي شكر نداره؟

تا آن روز حدود 3 الي 4 گشتي همراه با نوري و معصومي در همين جاده رفته بودم كه شجاعت، تيزهوشي و ديانت هر دو براي من آموزنده بود. البته از آن روز و قبل از زخمي شدن اصغر نوري هم يك خاطره جالب يادم رفته كه بايد بگويم: همان شب كه با صياد سر ارتفاع قبلي قرآن مي خوانديم، ضد انقلاب با حمله اي كه همراه گله گوسفند به ما داشت توانسته بود چند نفري را داخل ما نفوذ بدهد كه آن ها يك اعلاميه اي را كنار سنگري كه با سنگر من ده متر بيشتر فاصله نداشت باقي گذاشتند . توي اعلاميه نوشته شده بود: ما پنج هزار نفر هستيم و تا فردا صبح به شما و قت مي دهيم كه تسليم شويد، اگر تسليم شديد و سرهنگ صياد شيرازي را تحويل داديد با شما كاري نداريم، از همين راهي كه آمده ايد مي گذاريم كه برگرديد، وگرنه همه شما كشته خواهيد شد و سرهاتان را براي خميني - حضرت امام قدس سره را به اين صورت نام مي بردند - مي فرستيم . يكي از بچه هاي نوهد با روشني هوا اعلاميه را پيدا كرد و به من داد، من هم با عجله بردم محلي كه صياد آنجا بود، البته سنگر نبود ولي در داخل يك فرورفتگي قرار داشت كه دوروبرش را هم با سنگ چيده و شبيه يك سنگر تعجيلي شده بود.

همراه صياد يك داوطلب بود به نام شيراني از بچه هاي اصفهان كه محافظ و راننده و بي سيم چي صياد بود، از اونهايي بود كه هر لحظه آماده بود كه جانش را فداي صياد بكند . شهيد سروان شهرام فر، شهيد ستوانيكم معصومي، شهيد ستوانيكم نوردي، ستوان يكم اصغر نوري جمشيدي هم بودند، اعلاميه را به دست صياد دادم و توضيح دادم كه كجا پيدايش كردم .

صياد دقيقاً آن را خواند، بعد رو به قبله شد و سجده اي كرد و در سجده چند بار حمد خدا را بر زبان آورد.

سر را كه از سجده برداشت بلافاصله و با تعجب از او پر سيدم جناب سرهنگ! اين سجده شكر براي چه بود؟ براي اين كه فردا مي خواهند اين پنج هزار نفر كه بيش از 12 برابر ما هستند ما را سر ببرند؟

صياد با چهره اي جدي به من نگاهي كرد و به من چنين گفت: مگر ما به اينجا نيامده ايم كه در اين ارتفاعات و دره ها و كوه و كمر آن ها را بيابيم و با آن ها روبرو شويم و با آن ها بجنگيم، كشته شويم يا آن ها را بكشيم و شر

آن ها را از سر انقلاب كم كنيم؟ تا آمدم به او پاسخ بدهم كه بلي، باز خودش ادامه داد: آتش گرفتن تريلي و مهمات و نداشتن غذا و ضعف آموزش انفرادي سربازها كه از يگان آموزشي بدون ديدن حتي يك مانور نظامي به اينجا

آمده اند و همين طور بچه هاي سپاه كه نه آموزش و نه آمادگي جسمي و نه تجهيزات لازم دارند، حالا بايد به دنبال ضد انقلابي بگرديم كه مهمات لازم را تهيه ديده، روحيه جنگندگي هم دارد و ورزيدگي جسمي و شناخت كافي

روي منطقه داشته و او مي داند ما كجائيم و ما نمي دانيم او كجاست. با همه اين ضعفها و برتري هاي او براي ما خيلي سخت و دشوار است كه او را بيابيم و بعد با آن ها بجنگيم.

 

خدا را شكر اگر آن ها راست بگويند و پنج هزار نفر باشند ، كه مطمئناً نيستند و دروغ مي گويند؛ و همه دور ما جمع شده باشند بايد خداوند بزرگ را شاكر باشيم كه ديگه لازم نيست وقت ، انرژي و نيرو صرف پيدا كردن دشمن نماييم، از طرفي با اين مهمات اندك و با ضعف آموزش كلي به ويژه در تيراندازي، ديگر يقين داريم كه اگر صبر و توكل داشته باشيم و بگذاريم دشمن به ما نزديك شود، هر گلوله اي كه از تفنگ ما شليك شود بر سينه دشمن خواهد نشست، جناب سروان! اين جاي شكر نداره؟

اين دليل محكم نظامي كه از عمق جان مؤمن و عشق او به شهادت و انگيزه الهي او در مبارزه با دشمن بر مي خواست مرا و همه آنهايي را كه آنجا بودند تكان داد و بر جان ما هم نشست. به او احترامي گذاشتم، احترامي كه با تمام وجود تقديمش كرده و به سنگرم برگشتم و براي همراهان و يكي دو سنگر اطرافم جريان را تعريف كردم. (160)

 

 

ادامه دارد ...

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حركت به سوي ارتفاعات

خب! ذكر اين موارد باعث شد كه از جريان حمله روز 6/21 دور شوم. همه اينها كه گفتم داخل پرانتز و شامل وقايع 19 و 20 شهريور بود. داشتم مي گفتم كه قرار بود شهيد شهرام فر از محور سمت راست و شهيد معصومي

از محور وسط و شهيد صياد از محور سمت چپ حمله كنيم. در كل هر سه محور را مجموعاً 25 الي 30 نفر رزمنده كه تمامي كادر و ارتشي بوديم و به غير از ارتشي ها در بين ما نزديك به 8 يا 10 نفر هم سپاهي بودند آغاز
كرديم. نظر صياد اين بود كه اولاً تا آنجا كه ممكن است با غافلگيري بالا برويم كه تلفات كمتر بدهيم، در ثاني ستون آمادگي داشته باشد كه اگر آتش دشمن در پاسخ به حمله ما روي ستون باز شد، تلفات و ضايعات ستون حداقل باشد، ثالثاً جلو و عقب و اطراف ستون مستقر در جاده به صورت مطمئن پدافند ثابت بشود كه در اين فاصله دشمن حمله نكند، چون بنا به قول صياد عناصر كيفي و ورزيده ستون تقريباً در اين سه محور حمله به قله شركت دارند و در صورت حمله به ستون و غافلگير شدن، ستون از هم مي پاشد و ما هم در حمله موفق نخواهيم بودو يا در صورت موفقيت بهره اي از موفقيت نخواهيم برد، لذا به فرمانده ستون گفت بچه هاي با انگيزه سپاه كماكان در دو سر جاده با تيربار و آرپي جي مستقر باشند و تعدادي هم در جناحين ستون به خصوص در دره و دشت كوچك سمت چپ آن كه تعدادي از پرسنل و تجهيزات و خمپاره اندازها در اين دشت مستقر شده بودند، قرار بگيرند. خود فرمانده ستون هم در همين دشت در كنار جاده مستقر باشد، تا اين حمله برابر طرح صياد صورت گيرد.
خطرناك ترين و سخت ترين محور حمله هم محور سمت چپ بود كه بيشترين حجم آتش سلاح سبك در روز اول را داشت كه در اينجا كمين خورديم و بيشترين تلفات ستون از اين ناحيه بود. صياد اين محور را براي خودش برداشت، من هم رفتم به همين محور تا همراه صياد باشم. البته قرار بود تا سر قله درخواست تيراندازي از خمپاره ها نكنم تا هم غافلگيري تحقق بيابد و هم اين كه آتش خمپاره خداي ناكرده به محورهاي وسط و سمت راست كه همه بايد در جنگل پيشروي مي كردند و نمي توانستيم در حين كار بفهميم هر كدام كجا هستيم آسيبي نرساند. لذا من در اينجا صرفاً همچون يك رزمنده تكاور بايد عمل مي كردم و كلاته هم كه بي سيم چي من بود همين طور، به علي گفتم: علي! تا بالا با بي سيم تو كاري ندارم . اين باعث مي شد كلاته هم كه روحيه جنگندگي عالي، بدن ورزيده و ايمان قوي داشت بتواند همچون يك چريك بجنگد. البته موقع حركت شهيد صياد شيرازي به دليلي كه من متوجه نشدم به محور وسط (ستوان معصومي) هم دستور داد به شهرام فر ملحق شوند.
حمله در دو محور سمت راست به فرماندهي شهرام فر و سمت چپ به فرماندهي صياد آغاز شد. هوا هم سرد شده بود ، ولي با حركت كردن به سمت بالا گرم شديم، البته گرسنگي، ضعف جسمي، كمبود مهمات و نداشتن آتش پشتيباني در صورت نياز براي ما آزار دهنده بود.
براي اين كه بتوانيم دو محور با هم در يك خط حركت كنيم و چون مسير محور شهرام فر طولاني تر بود، اول قرار شد شهيد شهرام فر حركت كند، اگر به مانعي برخورد كرد ما هم حركت كنيم كه دشمن را متوجه خودمان بكنيم، اگر نه،نيم ساعت بعد از حركت او ما هم حركت كنيم، ولي هنوز شايد 20 دقيقه نگذشته بود كه گروه شهرام فر با ضد انقلاب درگير شدند و صداي رگبار گلوله فضاي ارتفاع و دره پائين آن را پر كرد. با دستور صياد گروه تحت
امر وي هم به سرعت شروع به بالا رفتن از ارتفاع كردند. فكر مي كنم 12 نفر بوديم كه سه نفر از ما بچه هاي سپاه بودند، به نظرم از سپاه كرمان يا اصفهان شايد هم اراك بودند و بقيه بچه هاي كادر نوهد و من و علي كلاته، از
بچه هاي نوهد اسم شهيد ستوان نوردي و گروهبان آن موقع قدياني و گروهبان تار قلي يادم است، همه ورزيده و جنگ جو و چالاك بودند و سر آمد همه صياد بود كه عليرغم آنكه كمبود غذا و همين طور فشار سختي ها بر او بيشتراز ما بود، ولي انگار نه انگار كه چند روز است غذا نخورده و درست هم نخوابيده است.
همه دچار ضعف بوديم، مثلاً من دو روز نخوابيده و بيمار هم بودم، به دليل آب آلوده و نبودن بهداشت بيرون روي گرفته بودم و گرچه شب قبل همانطور كه قبلاً اشاره كردم با بادكش كردن دنده هاي آسيب ديده ام توسط شهيد استوار رضوان -خدا رحمتش كند- كه از كلاه سبز ها بود ، درد قفسه سينه و پهلوهايم بهتر شده بود، اما در حركت و پيچ و خم بدن درد را حس مي كردم. البته او آمپول هم براي بيماري و تقويت به من تزريق كرده بود و قرص هم داده بود كه در بهبوديم مؤثر بود .
ما تقريباً نيم ساعت به صورت نفوذي وتيم به تيم بدون آتش بالا مي رفتيم و من سعي مي كردم از صياد جدا نشوم و او را تنها نگذارم -زيرا به دليل ورزيدگي و سرعت در حركت و چابكي، او غالباً از بقيه جلو تر بود. با اين حال بعضي وقت ها به او مي رسيدم. ولي غالب اوقات چند متري با او فاصله داشتم- يك دفعه با رگبار دشمن كه از بالا و مقابل به سمت ما باز شده بود، مواجه شديم. خوشبختانه در اين مرحله فقط دو نفر همانجا مجروح شدند كه از حركت بازماندند و بقيه به دليل اين كه در پناه درخت ها و به صورت نفوذي حركت مي كرديم آسيب نديديم. يا دشمن ما را تا آن محل نديده بود يا اين كه مي خواست نزديكش شويم تا بتواند تلفات بيشتري بگيرد، ولي با توجه به صرفاً 2 نفر مجروح به نظر مي آمد تا آن لحظه ما را نديده بودند. درگيري شديدي آغاز شد؛ آن ها با تيربار، آرپي چي و نارنجك دستي به ما شليك مي كردند، البته از داخل سنگرهاي ثابتي كه ما آنها را نمي ديديم ، لذا كار براي آن ها ساده بود ولي ما كه مي بايد با آن ضعف جسمي و گرسنگي، شيب تندي را بالا برويم و صرفاً تفنگ هايمان همراهمان بود و هركدام حداكثر 200 تير فشنگ و 2 يا 3 نارنجك دستي داشتيم كه آن ها را به سمت بالا نمي شد پرتاب كنيم و در مصرف فشنگ ها هم بايد صرفه جويي مي كرديم قطعاً با مشكل روبرو بوديم. درگيري و تبادل آتش شروع شد البته يكي از بچه هاي نوهد يك قبضه آرپي چي با سه عدد موشك آن را همراه داشت، در يك جا وقتي محل يكي از سنگرهاي اجتماعي ضد انقلاب را تشخيص داد به سمت آن شليك كرد.
ستوان خلبان نجفي هم همراه ما بود كه همچون يك تكاور و چريك شجاعانه مي جنگيد. (163)
 
ادامه دارد ....
11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
ما به قله سمت راست رسيده ايم

چون هوا روشن و آفتابي بود با تماس صياد با بالگردها دو فروند بالگرد كبرا به پشتيباني ما آمدند و با گرا دادن من و صياد و كمك نجفي آتش مؤثري براي ما و از طرف ديگر براي شهرام فر اجرا كردند كه يكي از خلبانان آن ها شهيد عزيز شيرودي بود كه با صياد توسط بيسيم صحبت مي كرد. اين درگيري اوليه حدود دو ساعتي طول كشيد، تعدادي از ضد انقلاب كشته شدند كه من در مسير پيشروي خودم چهارتا از جنازه هاي آنها را ديدم و در مسير ديگران هم احتمالاً جنازه هايي بود. به نظرم در اين مرحله 7 نفر ضد انقلاب در مسير محور سمت چپ به هلاكت رسيدند.

 


بعد از اين در گيري در مسير بالا رفتن و درست نيمه ارتفاع به يك چشمه پر آبي رسيديم كه يك سنگر ضد انقلاب و جنازه يك ضد انقلاب هم كنار آن بود ، اين چشمه آب بسيار ما را خوشحال كرد، طوري كه بلافاصله با ستون توسط بي سيم تماس گرفتيم و آدرس محل آن را داديم تا همه از اين نعمت استفاده كنند. بدون اين چشمه مشكل آب داشتيم و از همان بركه آب آلوده پايين جاده بايد استفاده مي كردم . خودمان هم آبي خورديم و قمقمه هايمان را پر كرديم و آب هم به سر و صورتمان زديم . سپس خدا را بابت اين نعمت شكر كرديم.

تقريباً نيم ساعت ديگر حركت كرديم كه يك درگيري ديگر پيش آمد ، اما زياد طول نكشيد. در هر صورت اين درگيري هم قريب 45 دقيقه ما را متوقف كرد. صداي درگيري گروه شهرام فر را هم شنيديم و دريافتيم او هم دوباره درگير شده است.

در حال پيشروي بوديم كه صداي شهرام فر را از بي سيم شنيديم كه مي گفت: ما به قله سمت راست ارتفاع رسيديم، تعدادي از ضد انقلاب كشته شدند و تعدادي فرار كردند، فقط مراقب باشيد تعدادي در حال فرار به سمت شما مي آيند. شهرام فر توجه خوبي داد، زيرا هنوز صحبت هايش كاملاً تمام نشده بود كه با ضد انقلاب كه در حال فرار از بالا و راست ما سر در آورده بود درگير شديم، چون مي خواستند جان سالم به در ببرند، به شدت به اطرافشان تير اندازي مي كردند كه توانستند يك نفر را از گروه ما شهيد كنند . البته خودشان هم سه كشته دادند كه جنازه هايشان را نتوانستند ببرند، احتمالا تعدادي هم مجروح شده بودند كه توانستند فرار كنند.

بالاخره در مجموع خسته و كوفته و از حال رفته بعد از قريب به 5 ساعت نبرد سخت و در محوري با شيب فراوان و پر از درخت توانستيم به قله برسيم و با گروه شهرام فر كه زودتر از ما به سمت راست قله رسيده بود، دست به دست بدهيم.البته يك حادثه ناگوار و همين طور عرفاني در اين درگيري 45 دقيقه اي رخ داد و در آن شهيد شدن دو نفر از بچه هاي سپاه بود كه فكر مي كنم از سپاه اراك بودند -البته درست به خاطر ندارم از كدام شهر بودند- يكي از آن ها كه نامش يادم نيست داراي قدي كوتاه و كمي هم چاق و بسيار خوش اخلاق و صبور و شجاع بود قبل از شروع حمله به من گفت: جناب سروان من شهيد مي شم، به سر قله كه رسيديد دنبال من كنار آن صخره سنگي -با دست از دور آن صخره را در زير قله به من نشان مي داد- بگرديد. من حرف او را به شوخي گرفتم و سر به سرش هم گذاشتم ولي وقتي روي قله آمار گرفتيم او نبود. ياد حرفش افتادم و گفتم چند نفر رفتند كنار آن سنگ و بدن مطهر آن شهيد را در آنجا يافتيم . روحش شاد و با اولياء الله انشاءالله محشور باشد.


روي قله تعدادي سنگر از ضد انقلاب بود ولي خواروبار و مهمات توي آنها نبود. البته اين سنگر هاي آماده گرچه سنگر هاي كمين بودند و به تعداد و وضعيت پدافند دورادور يا حلقه اي نبودند ولي نعمت بزرگي براي ما به حساب مي آمدند. به هر صورت تا تعيين تكليف حركت ستون و شناسايي كامل ضد انقلاب و مسير پيشروي ستون نبايد از اين ارتفاع پايين مي آمديم .

يك تپه يا قله كوچك در منتهي اليه سمت چپ خط الراس ارتفاع بود كه من و علي و تعدادي ديگر در آنجا دو سنگر را اشغال كرديم و دو سنگر ديگر تعجيلي نيز ايجاد كرديم و يك دفاع نيم دايره در آ ن جا زديم . بعد از يك ساعت علي و دو نفر ديگر را به يك سنگر در پوزه آن قله به عنوان سنگر كمين فرستاديم، چون آنجا شيب ملايمي به سمت پايين داشت و ضد انقلاب روي قله از آنجا فرار كرده و قابل عبور بود و اگر از آنجا پايين مي رفتيم، شايد آوردم. لازم ديدم آنجا يك سنگر كمين ايجاد كنم كه غافلگير نشويم . اتفاقاً شب فهميديم كه كارم درست بوده است. صياد هم با تعدادي دنباله نيم دايره ما را در وسط ارتفاع به صورت پدافند دورادور تكميل كرد و شهيد شهرام فر هم با او بود. شهيد معصومي هم قسمت سمت راست را با حلقه پدافندي تكميل كرد. البته در پوزه سمت راست ارتفاع با فاصله حدود 150 متري يك قله كوچك كه حداقل 30 متر از ما بلند تر بود باقي مانده كه تصرف نشده بود و شهيد معصومي و چند نفر ديگر از بچه ها بين آن پوزه و آن قله يك سنگركمين ايجاد كردند تا از آن جناح هم غافلگير نشويم.


جبهه شمالي اين ارتفاع به سمت پايين غير قابل عبور بود ولي با اين حال دو سنگر هم آنجا ايجاد شد. البته تعداد ما آن قدر نبود كه بشود يك حلقه پدافندي پيوسته در همه جهات بر قرار كرد ، ولي در هر حال دفاع مناسبي ايجاد شد. با اين حال براي ضد انقلاب اين امكان وجود داشت كه از شكاف هاي موجود از جناح هاي غربي، جنوبي و تا حدودي شرقي ارتفاع و از مسير هاي بز رو جنگلي بين جاده -محل استقرار ستون- و قله به بالاي ارتفاع نفوذ كند، لذا بايد شب را بيدار مي مانديم.

باز هم مثل كوخان غروب شد و همراهمان پتو و لباس گرم و غذا هم نبود -البته غذا در ستون هم نداشتيم كه همراهمان باشد- باز هم وقت برگشتن و وسيله آوردن نبود. تعدادي قوطي كنسرو خالي توي سنگرهاي ضد انقلاب بود، كه با پراكندن آن ها در مسيرهاي احتمالي نفوذ ضد انقلاب به عنوان وسيله هشدار استفاده كرديم و اگر طناب و نخ و سيم تلفن در سنگرها بود، آن ها را در بعضي جاها به صورت نواري در فاصله اي از زمين مي بستيم، اما چون نبود، آن ها را سر بوته ها و شاخه هاي مسير آويزان كرديم، اين كار هم حسن داشت هم عيب؛ حسنش اين بود كه غافلگير نمي شديم و عيبش اين كه امكان داشت با باد و يا حركت حيوانات تكان بخورند يا زمين بيفتند و سر و صدا ايجاد كنند و ما فكر كنيم دشمن آمده كه اتفاقاً همين طور هم شد، نيمه شب به دليل باد بعضي قوطي ها افتادند و يا تكان خوردند و ما را فريب دادند و تير اندازي ما را باعث شدند كه در آن وانفساي كمبود مهمات، حادثه خوبي نبود.


مثل شبهاي قبل بدون اين كه پوتين هايمان را در آوريم نماز هامان را خوانديم، سردمان شده بود، گرسنه مان بود، نگراني در وجودمان بود و ضعف داشتيم. من به شدت خوابم مي آمد ولي چاره اي غير از بيداري و هوشياري نداشتم. ديگه فقط يكي دو ساعت به سپيده سحر مانده بود.

 

 

ادامه دارد ....

167




15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
ماجراي علي بزكُش

از همان سمتي كه كلاته را در يك سنگر موقت به عنوان كمين حدود 30 يا 40 متر جلوتر فرستادم، صداي بع بع گوسفند و زنگوله آن ها كه مرتب نزديك تر مي شد، شنيده شد كه حركت يك گله گوسفند را در يك شيب ملايم به سمت ارتفاعي كه ما روي آن مستقر بوديم نشان مي داد. علي به سرعت پيش من آمد كه يك گله دارد جلو مي آيد، چه كار كنم؟ البته تجربه اي از چنين حادثه اي در كوخان داشتيم، بلافاصله صياد و محافظش هم به اين سمت آمدند و دستور دادند كه كسي تيراندازي نكند، ضد انقلاب همراه گله است، ولي بگذاريد نزديك شوند -چطور يك تجربه شكست خورده را باز عمل مي كردند!؟  حدود يك ربع گذشت، يك دفعه يك آرپي جي به جلوي سنگر كمين به زمين نشست، صياد دستور داد سنگر كمين آمدند عقب . در سنگرهاي پدافندي باز هم گفت كسي تيراندازي نكند، ولي لحظاتي بعد راننده صياد كه محافظ او بود، به دليل نگراني از نزديك شدن ضدانقلاب به صياد به طرف گله تيراندازي كرد و جنگ از هر دو طرف شروع شد.

از طرف ضد انقلاب رگبار مسلسل و آرپي جي بود و از طرف ما فقط فشنگ هايي بود كه از تفنگهايمان شليك مي شد، البته چند نارنجك دستي هم پرتاب كرديم. شايد قريب به نيم ساعت اين درگيري شديد طول كشيد .

وسط كار كه پشت يك سنگر رفته بودم و به صورت تك تك به آن سمت تيراندازي مي كردم يك دفعه سوزشي در آرنج دست راستم حس كردم، تاريك هم بود و نمي توانستم چيزي را ببينم. تيراندازي را قطع كردم و با دست چپم آرنجم را گرفتم و دستم را تكان دادم، حس كردم مشكلي ندارم . اما سوزش و درد را در ناحيه آرنج هنوز حس مي كردم، با انگشت دست چپ باز آرنجم را از روي لباس كاوش كردم كه متوجه شدم آستين لباسم در همان ناحيه آرنج سوراخ شده. وقتي از توي سوراخ انگشتم را داخل بردم، خون را با دستم لمس كردم، ولي چون درد شديد نداشتم و دستم و آرنجم به خوبي حركت مي كرد، فهميدم چيز مهمي نيست.

بالاخره تيراندازي پايان يافت ولي صداي گوسفندها هنوز باقي بود و ناله شان به گوش مي رسيد. بالاخره صبر كرديم تا صبح شد، بعد ديديم كه تعدادي از بزها و ميش ها كشته شده بودند و تعدادي شايد نزديك شصت يا هفتاد تاي آن ها مجروح ولي زنده بودند كه به دست ما افتادند. از ضد انقلاب هم خبري نبود و فقط يك يا دو وعده غذاي خوب براي ستون بود كه ما را به خود دعوت مي كرد، آن هم شكم هاي گرسنه و بدنهاي ضعيف را.

با دستور صياد گوسفندها را بين نفرات بالا و نفرات پايين ارتفاع يعني عمده قوا كه ستون بود تقسيم كرديم. ديگر هوا روشن بود. من به آرنج دست راستم نگاه كردم، بلوزم با گلوله سوراخ شده بود و قسمتي از پوست و كمي از گوشت دستم را گلوله برده بود، ولي اصلاًعميق نبود. رضوان آن را پانسمان كرد كه كمي درد داشت.

در بالا ما هيچ كدام قصاب نبوديم. علي كلاته به دادمان رسيد. با سرعت و دقت و زيبايي و قدرت شايد چهار تا پنج گوسفند را سر بريد. از هما نجا به اين عزيزمان گفتند علي بزكش، و تقريباً تا پايان مأموريت ستون دوستان به شوخي به او مي گفتند علي بزكش.

لازم است بگويم صياد اول گوشت ها را نخورد، طوري كه ما فكر كرديم از نظر شرعي حرام است. ازش سئوال كردم اگر حرام است، ما نخوريم، گفت نه، حلال است بخوريد، بعد فهميديم نخورد چون مطمئن نبود به همه مي رسد يا نه، البته شايد بعداً خوردند ولي من نديدم. 169

 

ادامه دارد ...

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
يك خواب راحت و اجباري

آن روز ضد انقلاب ديگر با ما كاري نداشت، غروب كه شد من نمازم را خواندم، اما يك دفعه افتادم و از حال رفتم، وقتي به هوش آمدم ديدم دراز كشيده ام و رويم پتوئي انداخته اند و به دستم سرُم وصل كرده اند . علي بالا سرم بود، رضوان هم بود. گفتم چي شده؟ گفت به دليل سه روز بي خوابي و گرسنگي و اسهال از هوش رفتي و الان 9 ساعت است كه خوابيدي. در واقع با اين كه علي به من قسمتي از گوشت گوسفند را داد؛ ولي به دليل دل درد و... نتوانستم بخورم، ولي اين ضعف و بي حالي و از هوش رفتن بد نبود، بالاخره يك خواب اجباري و يك سرم تو رگ زده بودم و جان گرفته بودم.

خوشبختانه ديگر ستون صاحب يك چشمه آب مناسب شده بود كه از بالاي ارتفاع كه ما بوديم تا آن چشمه براي آب آوردن حدود دو ساعت زمان مي برد. جالب اين كه اگر از پايين يعني محل استقرار ستون هم بچه ها مي خواستند بيايند بالا و آب ببرند حدوداً همين مقدار زمان لازم داشتند . از يگ استحمام -البته استحمامي كه بايد با يك سطل آب به عمل مي آمد - بر مي داشتند و به سنگرهاي خود مي بردند.

گرچه روز بيست و دوم شهريور يعني روزي كه شب قبل آن ضد انقلاب همراه با گله گوسفند به ارتفاع بالاي ستون حمله كرد و به دليل بر جاي ماندن تعدادي گوسفند همه ستون بعد از حدود يك هفته گرسنگي نصيبي از گوشت بردند و روز بيست و سوم هم از باقيمانده گوشت استفاده كردند، ولي باز بي غذايي و گرسنگي، از روز بيست و سوم شهريور شروع شد . ديگر جنگ در دو بعد بود؛ يك بعد با ضد انقلاب كه در محاصره اش بوديم و يك دشمن ديگر مثل چند روز قبل گرسنگي، ضعف جسمي حاصل از گرسنگي قبل، بيماري، كمبود مهمات، نداشتن وسايل گرمايي از پتو گرفته كه هر دو يا سه نفر يك پتو داشتند تا چراغ براي گرم شدن در شبها بود كه بايد در هر دو بعد مي جنگيديم. ديگر هم روي ارتفاع كه ما و تعدادي از بچه هاي سپاه و تقريباً همه بچه هاي نوهد مستقر بوديم و هم در پائين يعني محل اسقرار ستون و افراد در روي جاده و دشت و دره اطراف ستون كه تمام باقيمانده گردان 126 و بيشتر بچه هاي سپاه و خودروها و خمپاره اندازها درآنجا مستقر بودند، با كمك چوب و برگ و شاخه درختان و خاك و سنگ سنگرهاي تقريباً دائمي را درست كرده يا در حال احداث بوديم، البته نه مثل سنگرهائي كه بعدها در جبهه هاي دفاع مقدس ساختيم، بلكه سنگرهايي كه در آن مي شد نشست، ولي عمقي براي ايستادن نداشت و با پوشش روي آن از تركش خمپاره هاي دشمن و تا حدودي از سرما و با ران احتمالي در امان بوديم، گر چه يك روز هوا باريدن گرفت و همه سنگرها را با همان پوشش، خيس و گل كرد، چون از اطراف ديوارها باران به داخل نفوذ مي كرد، ولي به هرحال جان پناه مناسبي بود، اما براي گرسنگي و ضعف و كمبود مهمات جان پناهي نبود و نمي شد ساخت، غير از صبر و توكل.

يك سر و صدا كه در اين روز توي ستون در آمد، اين بود كه باز تعدادي از بچه هاي سپاه قصد داشتند كه به هر وسيله اي ستون را ترك كنند و بروند ولايات خودشان يا جاي ديگري از كردستان بجنگند . البته تعدادي از بچه هاي وظيفه و سه چهار نفري از پرسنل، در ارتش نيز با آنها هم صدا شدند كه قبل از سر و صداي سپاه يها جرأت بروز نظرشان را نداشتند، ولي چون آن ها را با روحيه تر و با انگيزه تر از خودشان ميدانستند اين نق زدن آن ها در اين بچه ها هم اثر منفي گذاشت و يا آنها را تقويت كردكه البته برادر جعفري با دلالت و موعظه كردن آن ها را هدايت و جو نامطلوب منتفي شد يا بسيار كاهش يافت. چيزي كه در اين سرو صدا دستگير من شد ، جوان هاي پر شور سپاهي براي يك دور تك كوتاه تا مرحله شهادت آمادگي دارند. ولي براي يك رزم طولاني با طي مر احل سخت و فرسايشي، صبر ، حوصله و توان طولاني مدت را ندارند -كه جنگ ، هم روحيه تهاجمي و شهادت طلبي را نياز دارد و هم صبر و تحمل در برابر مصائب و مشقات دراز مدت.

 

171

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
اعزام گشتي در سه جهت

روز 6/24 از طلوع آفتاب آتشباري دشمن با خمپاره روي ستون باريدن گرفت. دشمن سر ارتفاع تا ته دره را مي زد و جهنمي از آتش درست كرده بود. خودروها، نفرات و سنگرها از برخورد مستقيم خمپاره در امان نبودند . من به سختي در روي ارتفاع از محل اصابت خمپاره، سمت خمپار ه انداز دشمن را تشخيص دادم، با زحمت و زير آتش خمپاره آمدم از قله پائين و روي جاده و اطراف آن هم همين كار را كردم و متوجه شدم از شرق، غرب و شمال غرب محل اسقرار ستون با خمپاره مورد هدف قرار گرفته ايم . منطقه احتمالي شرق به نظر ده كوخان بود، ولي نمي شد روي ده كه مردم بي گناه روستايي در آن بودند شليك كنيم و چون روز بود برق دهانه ها را هم نمي ديديم، گر چه اگر شب هم مي شد همينطور بود، چون رشته ارتفاعات و دره هاي زيادي اطراف ما را پوشانده بود كه در پشت همه آن ها مي شد با خمپاره شليك كرد كه برق دهانه اش هم ديده نشود. يك راه به نظرم رسيد؛ از جاده آمدم بالا و رفتم سنگر صياد كه از اين وضعيت ناراحت و به فكر راه چاره بود، گفت: خب! چي شد، خمپاره هايشان بايد كجا باشد؟ با توجه به تركش خمپاره ها به نوع آنها و بردشان و گراي سمت شليك به منطقه احتمالي استقرار خمپاره ها پي بردم، ولي باز هم شليك خمپاره با توجه به محدوديت مهمات روي اهدافي كوچك در منطقه اي بزرگ و بدون امكان ديده باني ثمري در پي نداشت، صياد هم كه استاد توپخانه بود و لازم نبود همه اينها را برايش بگويم، همين كه گرا و برد و نوع خمپاره را گفتم همه اينها دستگيرش شد.

گفتم: من سرباز پياده نظام نيستم، ولي يك راه به نظرم مي رسد، اين كه گشتي هاي ورزيده و هوشيار در گرا هاي مشخص شده حداقل تا فاصله و برد 5 كيلومتر اعزام كنيم تا محل خمپاره هاي دشمن را بيابند، مطمئناً دشمن حداقل هر روز و شايد هم هر چند ساعت محل قبضه را عوض مي كند ولي به نظرم تنها راه همين است و البته هليكوپتر ها هم طوري كه در تيررس تيربارها و ضد هوايي دشمن قرار نگيرند بايد منطقه را كاوش كنند.

صياد پيشنهاد را با شهرام فر كه لحظاتي بعد پيش ما آمد مطرح كرد . گروه گشتي براي اعزام در سه جهت انتخاب شدند كه شهيد معصومي، شهيد نوردي و فكر مي كنم ستوان احمد اسدي بالاسر اين سه گروه ايستادند و من هم داوطلبانه به گروه شهيد معصومي رفتم و كلاته را هم با گروه شهيد نوردي اعزام كردم. قرار گذاشتيم اگر خمپاره انداز دشمن را ديديم مختصات به خمپاره هاي ستون بدهيم كه آنجا را بزنند.

شهرام فر هر سه گروه را توجيه كرد، تماماً گروه ها را بچه هاي نوهد تشكيل مي دادند، البته در گروه ما نه ولي به نظرم در دو گروه ديگر كه بين 7 الي 9 نفر بودند در هر گروه 2 يا 3 نفر از بچه هاي سپاه هم بودند كه با سخنراني برادر جعفري كه از روحيه و دلاوري و توكل خوبي برخوردار بود، تهييج شده بودند. البته ديگر نزديك ظهر شده بود، قرار بود كه يا بر اساس قدم شماري 5 كيلومتر عزيمت كنيم يا بر اساس زمان دو ساعت، البته 5 كيلومتر را مي شود به صورت راهپيمايي در يك جاده همواره و بدون جنگ در كمتر از يك ساعت رفت، ولي در جايي كه بايد به صورت گشتي بروي و ديده نشوي و هر لحظه هم آماده درگيري باشي و شايد برايت كمين كرده باشند، از طرفي با بيماري و ضعف جسمي عمومي همه اعضاء گشتي آن هم در جنگل و ارتفاعات مواجه باشي، بيش از دو ساعت طول مي كشد. صياد هم در پايان گفت نقاط نشاني براي الحاق اعضاء هر گروه براي پيدا كردن يكديگر و ملحق شدن مشخص كنيد و هر چقدر هم درگير و گرفتار شديد يك ساعت مانده به غروب آفتاب خودتان را به ستون برسانيد، ولي هنوز حركت را شروع نكرده بوديم كه پشت سر هم 4 گلوله ناشناخته با صداي مهيب به بالاي ارتفاع و دو تا از سنگر ها اصابت كرد و 3 نفر از بچه ها تو سنگر شمالي زخمي و همه گروه ها زمين گير شدند.

 

به صورت سينه خيز رفتم و يك تركش آن را برداشتم و شكل فرضي بقيه گلوله را به استناد آن در ذهن در روي زمين ترسيم كردم. خمپاره نبود. هنوز كارم تمام نشده بود كه يك صداي وحشتناك و دود و گرد و خاكش ما را در برگرفت، خودم را به صياد رساندم و گفتم: اين هر چه هست گلوله با تير منحني نيست و بايد گلوله سلاح مستقيم باشد كه از ارتفاعات اطراف شليك مي شود، چون هم صداي قبضه آن شنيده مي شود و وقتي شمارش مي كنم هنوز به 4 و 5 نرسيده گلوله روي سنگر ها اصابت مي كند، ولي نمي دانم چيست. به هر حال اين گلوله ها همه را زمين گير كرد. 

 

ادامه دارد .... 

 

174

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کلافه جان چندتا خواهش دارم..اگر محبت کنی ممنونت میشم اول اینکه یه سری مطالب ارزشمند از طرف شما گذاشته شده که متاسفانه دیر به دیر اپ میکنی نمونه اش همین تاپیک که حرص حداقلی منو دراورده مقدورا بیشترش کن اینقده خلاصه نباشه. : DIZZY : 

.دومشم دادا این نام کاربریته با دیدن اسمت نمیدونم چرا احساس میکنم از 2006 تا حالا کلافه ای..اگر قابل بدونی رفیقت باشیم خب برادر من بگو مشکلت چیه حلش کنیم!!!! : QUESTION : 

مخلصیم دادا.... : NORMAL : 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

 بگو مشکلت چیه حلش کنیم!!!! : QUESTION : 

مخلصیم دادا.... : NORMAL : 

 

:1 (9):  :1 (9):  دو سه میلیون دلار ناقابل، کی حل میشه ؟ 

 

********

********

********

********

 

كشف خمپاره انداز دشمن
صياد فرياد زد گشتي ها بروند، بقيه هم بروند تو سنگر و آماده باشند و هشيار كه حمله احتمالي عناصر چريك دشمن را جواب بدهيم. ما راه افتاديم و آتش خمپاره دشمن باز شد؛ خمپاره بود كه روي قله و بيشتر به پايين و توي دره و به ستون مي خورد و دست و پا و قطعات خودور مهمات ستون را به هوا پرت مي كرد و منفجر مي ساخت، آن اسلحه ناشناس هم سنگرهاي سمت شمالي در خط الرس نظامي روي قلّه را درو مي كرد.
 
بچه هاي خط الرأس نظامي سمت شمال به دستور صياد آمدند روي خط الرأس نظامي جنوبي و سنگرها را تخليه كردند، فقط از هر سنگر به دستور صياد يك نفر در همان منطقه پشت يك درخت قطور يا سنگ بزرگ و يا در گودال سنگر باقي ماند كه از آن جهت اگر دشمن آمد، غافلگير نشويم، ولي چون تقريباً شيب و صخره هاي آن طرف غير قابل عبور بود، بيشتر نفرات را از آنجا دور كرد كه آسيب نبينند و بقيه قسمت ها را كه احتمال نفوذ چريك دشمن بود حفاظت كنند، ولي تا اين اسلحه خاموش نمي شد گشتي ها نمي توانستند بلند شوند و بايستند. لحظاتي بعد ديگر اين اسلحه شليك نكرد ولي باز در حالت درازكش تأمل كرديم . حدود 3 يا 5 دقيقه كه شليك نشد گشتي ها به سرعت بلند شديم و حركت آغاز شد.
 
درست است كه اين ارتفاع را كه ديدگاه دشمن بود پس گرفته بوديم و دشمن ديگر از اينجا ديده باني نمي كرد ولي براي زدن ستون. با مختصاتي كه داشت و هم ثبت تير هاي قبلي مي توانست بدون ديده باني با خمپاره شليك كند و آسيب برساند و يا اين كه از ارتفاعات سركوب جلوتر براي ديده باني استفاده كند. ضمناً بچه ها به دليلي كه عبارت بود از رسيدن جان به گلو و يا دور گلو اسم اسلحه ناشناخته دشمن را پاپيون گذاشتند.
به هر حال با حركت گشتي ها و حدود نيم ساعت بعد با پرواز بالگرد ها تيراندازي خمپاره قطع شد، البته حدود ساعت يك الي دو بعدازظهر بود . حدس مي زديم كه خدمه خمپاره انداز دشمن يا از ترس ديده شدن توسط بالگرد يا براي خوردن ناهار شليك نمي كنند. گروه گشتي ما از ارتفاع پايين آمد و به وسط جاده اي كه ستون روي آن مستقر بود رسيديم. محشري برپا بود؛ آتشباري خمپاره دشمن تلفات زيادي وارد كرده بود و مجروحين و شهدايي را روي دست ما باقي گذاشته بود و وضعيت روحي باز ناگوار شده بود، مي دانيد چرا؟ بيشتر اين وضعيت روحي كه هم در بچه هاي سپاه و هم در سربازان ستون بود، ناشي از ترس نبود، بلكه بيشتر از اين امر حاصل مي شد كه بدون اينكه دشمن را ببينند و با او روياروي شوند و بدون اينكه بتوانند به او آسيبي برسانند، آسيب مي ديدند در حقيقت مظلومانه و بي دفاع شهيد يا مجروح مي شدند. گرچه از اين به بعد با دو سلاح دشمن مواجه بوديم يكي خمپاره اندازها كه با تير منحني ستون را مي زدند و ديگري هم پاپيون كه با تير مستقيم سنگرهاي روي ارتفاع و سر قلّه را مي زد و ما از هر دو طريق تلفات مي داديم. بالاخره ما از جاده عبور كرديم با احتياط و با فاصله و بي سر و صدا سربالايي ها و سرازيري ها و تپه و دره ها را پشت سر مي گذاشتيم، شايد قريب به دو ساعت راه رفته بوديم كه من از بالاي يك تپه يك قبضه خمپاره انداز را در دره مقابل آن در قسمتي كه درختي وجود نداشت ديدم، ولي كسي اطراف آن نبود، آن را به معصومي نشان دادم . با توجه دادن او همه دراز كشيديم و با هم مشورت كرديم. اول نظر من اين بود كه مختصات بدهيم خمپاره هاي ستون آنجا را بزنند ولي معصومي گفت كسي اطرافش نيست و فايده ندارد. ديدم درست مي گويد، ضمن اينكه اولين و دومين گلوله به دليل اينكه اين نقطه ثبت تير نشده بود و بايد با مختصات رويش تيراندازي مي شد، به هدف نمي خورد و خود ما هم لو مي رفتيم و دشمن هم مي فهميد و جايش را در فاصله شليك ها تغيير مي داد.
 
ضمن اين كه حدس ما هم اين بود كه به دليل پرواز بالگردها آن ها رفته اند و جايي مخفي شده اند. تصميم گرفتيم با احتياط پايين برويم و قبضه را با خودمان ببريم و چون گمان مي كرديم كه دشمن همان اطراف است سه نفري را روي ارتفاع براي پشتيباني و كمك احتمالي باقي گذاشتيم و بقيه به صورت نفوذي و تك تك پايين رفتيم و به خمپاره انداز رسيديم.
خب! بحمدالله يكي از قبضه هايي كه روي ما -روي ستون - شليك مي كرد پيدا كرده بوديم و از آثار و خرج ها و سرد و گرمي لوله و داخل آن متوجه شديم تا حدود يك ساعت قبل شليك مي كرده، با احتياط و با دقت اطراف را وارسي كرديم، كسي نبود. به نظرمان آمد كه رفته اند ناهار، ولي خمپاره را نمي شد ببريم، چون 120 م م و سنگين بود و بايد دو ساعت آن را هم در مسيري كه بيشتر سربالايي بود مي برديم، نارنجك هم قدرت اين را نداشت كه لوله را منهدم كند، ضمن اينكه سر و صداي آن دشمن را اگر احتمالاً نزديك بود مطلع مي كرد و سراغ ما مي آمدند، لذا لوله را همراه خود نزديك به 100 الي 150 متر آورديم و در جايي چالش كرديم. البته محل را به ذهن سپرديم، دو پايه آن را همراه خود حمل كرديم و قنداقش را همانجا رها كرديم. در واقع در مأموريت كشف يك قبضه خمپاره انداز دشمن و از كار انداختن آن موفق بوديم.
 
در برگشت به دليل ضعف بدني، بيماري، گرسنگي و صرف انرژي به سختي راه مي رفتيم. بالاخره با غروب آفتاب به ستون رسيديم و در تاريكي هم به بالاي ارتفاع، و گزارشي به صياد داديم و از حال رفتيم.
باز شب آتش خمپاره دشمن البته شايد 4 الي 5 گلوله روي ستون باز شد كه تلفاتي نداشت، ولي از آن اسلحه با تير مستقيم(پاپيون) خبري نبود .
ديگر يقين كردم كه اسلحه با تير مستقيم است كه دشمن از ترس مشخص شدن برق دهانه آن در شب به ما شليك نمي كند. تا صبح بدون درگيري و رد و بدل آتش گذشت و من توانستم چهار ساعتي بخوابم، حدود دو ساعت هم قبل از اذان صبح نگهباني دادم، ولي بعد از نماز صبح از دل درد نتوانستم بخوابم.
 
صبح هم محل اصابت خمپاره ها را بررسي كردم معلوم شد از محل كشف شده خمپاره اندازتوسط ما شليك نشده و آن خمپاره فعال در جهت ديگري مستقر است لذا مطمئن شديم خمپاره كشف شده ما هنوز غير فعال و يا از كار افتاده است.
ساعت حوالي 9 صبح به همراه كلاته رفتيم كه اگر بشود كنار چشمه سر و دستمان را بشوئيم روز 25 / 6 بود البته 2 الي 3 گلوله خمپاره به سمت ما شليك شد بالا و پائين قله ولي تلفاتي نداشت خودم را به يكي از محل هاي اصابت خمپاره ها رساندم بررسي كردم ديدم از محلي كه روز قبل ما خمپاره انداز ضد انقلاب را كشف كرديم شليك نشده و از گراهاي ديگر است باز خوشحال شدم كه كار ما درست بود، آن خمپاره ديگر به سمت ما آتش
نمي كند ولي كنار چشمه شلوغ بود نتوانستيم خودمان را بشوئيم و اين كار را به فردا موكول كرديم. آن روز تقريباً به آرامي گذشت، البته با تدبير صياد از روز قبل ديگر تصميم گرفته شده بود 3 الي 4 تيم گشتي هر روز صبح يا
عصر به اطراف اردوگاه به فاصله 2 الي 4 كيلومتر اعزام شوند تا دشمن جرأت نكند به ما نزديك شود و يا از غفلت ما استفاده كند البته بيشتر اين گشتي ها را بچه هاي نوهد با عناصر داوطلب از ديگر ارتشيان ستون و سپاهي ها
مي رفتند ولي من و كلاته آن قدر خسته و بي جان بوديم كه نرفتيم و به جاي حمام لخت شديم و تن يكديگر را با خاراندن تسكين ميداديم. به نظر شپش و يا حشره ديگري به تنمان حمله كرده بود و بايد پاتك مي كرديم . موها و بدنمان پر از خاك و خاشاك و حشرات بود. رفتن به يك حمام داغ يك آرزوي بزرگ بود كه تحققش در آن شرايط محال بود. البته توانستيم صرفاً آبي به صورتمان بزنيم. گالن آب هم براي خوردن با خودمان به بالاي قله آورديم و وقتي رسيديم بالا فهميديم كه پاپيون سه گلوله به سنگرهاي شمالي شليك كرده ولي خوشبختانه ضايعاتي نداشته، دوربين را برداشتم و ارتفاعات و روستاهاي مقابل ضلع شمالي را وراندازي كردم ولي چيزي نديدم. آن روز تقريباً آرا متر از روز هاي ديگر به پايان رسيد. شب شد، تقريباً نزديك ساعت 2300 بود كه ضدانقلاب مجدداً با خمپاره روي ستون آتشباري كرد هر چه تلاش كرديم كه بتوانيم از سر قله برق دهانه خمپاره انداز را ببينيم نشد. تصور كرديم كه شايد مي خواهند زير آن آتش حمله اي داشته باشند و به ما نزديك شوند درخواست كرديم. هواپيما بيايد و اطراف را فلر بياندازد و روشن كند. حوالي ساعت 1 الي 2 بامداد يك فروند هواپيما آمد و اين كاررا كرد ولي چيزي نديديم و حمله اي هم صورت نگرفت. 
 
ادامه دارد .... 
 
 
179
13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اهای اخوی..داری دق میدی ها این چه وضعشه برادر من...

ببین تاریخ ایجاد تاپیک کی هستش و تا کجا رسیده..هنوز سردشت و بانه دست دشمنه...

یه یاعلی همتشه دیگه..بزارو تمومش کن...ای بابا...مدیرم مدیرای سابق...

مخلصیم

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
روز 26 شهريور هم به همين منوال گذشت يعني دشمن با پاپيون چند شليك روي قله مي كرد و با خمپاره هم چند شليك روي ستون، ولي ديگر حجم آتش روز هاي قبل را نداشت. لذا دو تا باور براي ما ايجاد شده بود يكي اين كه آن خمپاره اندازي كه ما آن را از كار انداختيم حتماً به دليل محل و ساير شرايط فعالترين قبضه آنها بوده كه با ازدست دادنش آتش روي ستون به حداقل رسيده، دوم اين كه ضد انقلاب قصد دارد ستون را در حركت مجدد مورد حمله قرار دهد. چه در آن حال در بدترين وضعيت دفاعي خواهد بود و لذا قصد حمله در محل اسقرار ثابت ستون را كه ما ديگر به آن اردوگاه مي گفتيم، نداشت. البته از اين باورها يك نتيجه گيري برايمان حاصل شد كه ضد انقلاب توان درگيري و رويارويي با ارتش منظم و نيروهاي انقلاب را در موضع ثابت ندارد و در اين راستا دچار ضعف است كه اين ضعف نه تنها در بعد نظامي كه بايد در ابعاد اجتماعي، سياسي، اقتصادي و پشتيباني هاي مردمي هم باشد. شايد هم منتظر حادثه ديگري است كه ما نمي دانيم، البته با توصيه صياد و نظارت شهرام فر هر روز گشتي هايي به اطراف اعزام مي شدند.

 

شايد حضور اين گشتيهاي شناسايي و رزمي و ارائه هوشياري ما در عدم حمله ضد انقلاب و يا كاهش تير آتش منحني و مستقيم آنها اثر داشته كه احتمال آن زياد است.

در روز 27 شهريور يك گروه گشتي تركيبي از بچه هاي نوهد و ارتش كه به يك طرف رفته بودند يك نفر را كه دوربيني در دست داشت و به نظر مي رسيد از عناصر ضد انقلاب است، اسير كردند و با خود آوردند به نظر در

آن موقعيت و محلي كه اسير شده بود، مي بايست از ضد انقلاب مي بود ، ولي هيچ مدرك، نقشه، كروكي و علائمي كه حاوي از اين مسئله باشد، غير از دوربين دو چشمي نظامي چيز ديگري همراهش نبود . به هر حال فكر مي كنم فردا يا پس از فردايش كه بالگردي آمد و او را به بانه يا سردشت اعزام نموديم. روز بيست و هفتم باز تعدادي از برادران سپاه و تعدادي هم از سربازها ناسازگاري را ساز كردند كه ما را با بالگرد تخليه كنيد، نمي خواهيم

اين جا بمانيم. برادر جعفري باز با دلسوزي و با بيانات حماسي آنان را حداقل آرام كرد. از طرفي شهيد شهرام فر هم همين كار را ميكرد. البته اين تعداد غالباً به مأموريت هاي گشتي داوطلب نمي شدند و منتظر نجات مجاني و بي

دردسر بودند.

 

روز 28 شهريور از سردشت غذاي گرم براي ستون آوردند كه بعد از مدت ها براي اولين بار اين كار انجام شد . البته براي يك وعده ناهار و نمي دانيد با چه ولعي و با دست و گاهي مستقيم از توليد به مصرف از يقلاوي با دهان دخلش را آورديم اين روز هم 2 الي 3 شليك پاپيون بيشتر روي ما نبود. آن ها هم از اين نحوه جنگ حوصله شان سر رفته بود. در آن روز جناب صياد و برادر جعفري با بالگرد به سردشت رفتند. براي همين تعدادي از بچه هاي سپاه از رفتن جعفري ناراحت شدند. البته همان افرادي كه از اول ستون به اين برادر غُر مي زدند، مي گفتند خودش در رفت و ما را اين جا كاشت. ما شروع كرديم به نصيحت آن ها كه ايشان بر ميگردد، مگر در اين چند روزه نديديد كه در همه مهلكه هاي خطر جلوي شما بود، چنين آدمي كه فرار نمي كند؛ بالاخره يكي دو روز بعد برادر جعفري برگشت به آنها لبخندي زدم و آن ها هم خجالت كشيدند.

 

روز 29 شهريور از فرط بي خوابي و بي حوصلگي و بعد هم گرسنگي رفتم وسط قله زير درختي كه تك درخت وسط قله بود بخوابم -روي خط الراس نظامي- البته از شما چه پنهان راضي بودم گلوله اي بيايد و مرا ازاين وضع راحت كند. در اين روز آتشي شليك نشد، ولي بدتر از روز هاي قبل بود، نگهباني تمام مدت شب براي يافتن برق دهانه خمپاره انداز كه بي حاصل بود مرا بيشتر خسته كرده بود. تقريباً نيم ساعتي از دراز كشيدنم گذشته بود .

چشمانم گرم شده بود كه كلاته چند بار صدايم كرد برادر آراسته ، برادر آراسته بيا ببين نون پيدا كردم، بيا نون بخور. بلند نشدم تا قسمم داد كه بيا با هم نصف مي كنيم. از جايم بلند شدم و حدود 4 متر در طول و قريب به يك متر در عرض از ارتفاع پائين رفته بودم كه صداي شليك پاپيون را شنيدم تا بلافاصله دراز كشيدم صداي گلوله و گرد و خاك و سنگ و يكي دو تيكه چوب شاخه درخت روي سرم ريخت. گرد و خاك كه تمام شد و قد راست كردم علي(كلاته)را هم كه تازه بلند شده و ايستاده بود ديدم. من به دنبال آن بودم كه گلوله پاپيون كجا خورده است، تلفات و ضايعات چيست . رو به رو به جنوب و با چشم اطراف را كاوش مي كردم و علي نيز رو به من يعني رو به شمال بود كه چند بار فرياد زد يا امام زمان يا امام زمان ، جناب سروان درخت را گلوله برده من و علي و چند نفر ديگر به سمت درختي كه چند لحظه قبل زير آن دراز كشيده بودم رفتم و از درخت خبري نبود .

درختي كه شايد شاخه آن در قسمتي كه به زمين رفته بود قطري بيش از بيست سانت داشت از زمين كنده و چند تكه و به اطراف پراكنده شده بود، در محل ريشه آن هم گودالي كوچك حفر شده بود. بلافاصله گفتم پراكنده شويد، شايد نامردها ببينند ما جمع هستيم باز هم بزنند. البته دو بار ديگر شليك كردند كه نه در آن محل بلكه اطراف آن ، و خوشبختانه به كسي آسيب نرسيد. بالاخره من و علي يك ديگر را بوسيديم و علي گفت مي خواستي از دست ما و ستون راحت بشي كه نشد، حالا بيا اين نصف نون مال تو؛ كه يك تكه نان خشك بود و نمي دانم از كجا پيدا كرده بود ، خيلي هم مزه داد و جالب اين كه گرسنگي كه بايد باعث مرگ بشه اينجا دليل زنده ماندن من شد. اين هم غير از حكمت

الهي و تقدير او چيز ديگري نبود، بالاخره قضيه نان شهيد شدنم را منتفي كرد.

 

فكر كنم در همين روز بود كه صياد براي حضور در جنگ با بالگرد به سر دشت رفت و موقع رفتن گفت بر مي گردم. از اين روز به بعد كار ما و عناصري از ستون دو مأموريت نظامي بود اول دفاع از منطقه اي كه در آن مستقر بوديم و دوم اعزام گشتي در مسيرهاي مختلف تا عمق 3 الي 4 كيلومتر براي پاكسازي روستاها و مسيرهاي اطراف، كه در يكي از اين گشتيها توانستيم دو بار انگور در منطقه كه ضد انقلاب آنها را روي چهارپا بار كرده بود و يك نفر ضد انقلاب را هم كه تفنگش را كنار خر ها جا گذاشته بود و خودش هم در آنجا نبود،با زيركي و به سرعت به غنيمت بگيريم و به اردوگاه بياوريم. تعدادي از بچه ها بعد از مدت ها ميوه اي بخورند. هوا ديگر به سمت سردي مي رفت و شب ها به ويژه نزديك سحر بخصوص روي ارتفاع خيلي سرد بود كه به سختي با وسايل موجود مي توانستيم سرما را تحمل كنيم. البته آنهايي كه پايين و روي جاده و در اطراف ستون مستقر بودند و برادران سپاهي مي توانستند از بنزين و گازوييل خودروها براي تهيه سوخت و گرم شدن و تهيه چاي و پختن بلوط استفاده كنند، ولي ما بالاي ارتفاع از اين نعمت بي بهره بوديم. بالاخره باران پائيزي كه طليعه زمستان سخت و سرد كردستان و كوهستانهاي آن را نويد مي داد، در هفته اول مهر ماه باريدن گرفت و بر مشكلات ما افزود ولي رحمت الهي بود و شكرش واجب؛ روزها به همين منوال مي گذشت. آتشباري خمپاره بعضي روزها كم و بعضي از روزها زياد بود، ولي پاپيون همچنان يك نواخت و ثابت به روي ارتفاع شليك مي كرد. البته فقط روزها و بحمدالله عناصر ستون و همه آنهايي كه روي ارتفاع نبودند از آتش آن در امان بودند و اين نشان مي داد پاپيون اسلحه اي است با تيرمستقيم، در سمت شمال و رو به روي ارتفاع محل استقرار ما مستقر شده است كه نميتواند با تير منحني پشت ارتفاع -محل ستون را بزند- و براي اين كه محل آن با برق دهانه يا آتش عقبه مشخص نشود فقط صبح شليك مي كند . ولي محل دقيق قبضه يا قبضه ها، نام و نوع و در نتيجه مقدورات و محدوديتهاي آن مشخص نبود چون برق دهانه نداشت بصورت دقيق هم قادر نبوديم فاصله آنرا تا خودمان تشخيص دهيم. با همين اطلاعات و با توجه به دره عميق و صعب العبور كه بين ما و ارتفاع رو به رو -محل احتمالي اسقرار قبضه ضد انقلاب- وجود داشت تدبيري انديشيده شده بود كه تلفات ما را در مقابل شليك هاي اين سلاح به صفر رساند و آن اين شيوه اقدام بود كه با روشنايي روز سنگرهاي خط الرأس نظامي جبهه شمالي ارتفاع محل استقرارمان را تخليه ميكرديم و با غروب آفتاب مجدداً سنگرها اشغال مي شد . لذا ضد انقلاب در طول روز سنگر هاي خالي و اطراف آنرا زير آتش مي گرفت و حضور شبانه ما هم خط دفاعي ما را در برابر نفوذ احتمالي شبانه دشمن سد مي كرد.

 

بعد از مدتي بالاخره به سختي توانستيم از تكه هاي تركش بجا مانده گلوله پاپيون حدس بزنيم كه كاليبر اين اسلحه بين 55 تا 59 م م مي باشد كه احتمالا از پادگان مهاباد به دست ضد انقلاب افتاده است. ولي باز هم به آن پاپيون مي گفتيم چون به اين كلمه عادت كرده بوديم ولي ديگر از پاپيون ترسي نداشتيم، آن كار خودش را مي كرد و ما هم كار خودمان را، صياد از سردشت برگشته بود و اطلاعاتي را هم كه از منطقه و شناسايي هوايي به همراه و در ذهن خود داشت براي ما بازگو كرد.

 

ادامه دارد ...

 

184

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

داستان این پاپیون و شکلش ؟؟؟؟؟

 

کالیبرش و کاربردش ؟؟؟؟ : QUESTION : 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ایخدا...باز این چهار خط نوشت سوزنش گیر کرد...

این نسخه خاطرات جایی پیدا میشه تا هم منو از شر جناب کلافه نجات بده و هن این جناب کلافه از مزاحمت های گاه و بیگاه من...از شما چه پنهون وقتی از چیزی خوشم بیاد زودی باید ردیفش کنم...میگید نه امارشو از ثمین بگیرید ...بنده خدا کچل شد اینقده سریشش شدم...

حالا کلافه جان خود دانی......

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now