Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

54 posts in this topic

درود و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز 

 

امروز توفیقی دست داد که به نمایشگاه کتاب برم و چون معمولا در نمایشگاه کتاب برای همه اطرافیان تحفه ای می آورم ، دوستان حاظر در انجمن نیز بی نصیب نگذاشتم و برای شما عزیزان کتابی با عنوان << جنگ ، انسان، حیوان>> تهیه کرده ام که با شما به اشتراک می گذارم. 

در پست اول خاطره ای از این کتاب نقل می کنم (دلیلش رو متوجه خواهید شد  : SMILE : ) و در پست دوم کتاب رو معرفی خواهم کرد. 

********

خرس 

 

 

یکی از نقاط استقرار تیمهای هوانیروز در هشت سال دفاع مقدس، تنگه قوچعلی در منطقه غرب ایلام بود. بهار و تابستان این تنگه به علت داشتن جنگل های سرسبز و طبیعت و آب و هوای آن ، بسیار زیبا و شاداب است، اما در زمستان و روزهای برفی ، سرمای آن غیر قابل تحمل بوده و فقط مردم بومی هستند که خود را با شرایط منطقه وفق داده اند.

تاریخ خاطره را به علت گذشت زمان از یاد برده ام، اما فکر می کنم در بهمن ماه 62 یا 63 بود. تیمی از هوانیروز با نیروهای فنی و خلبان و بالگردها بودیم که برای مقابله با دشمن و رساندن آذوقه و سوخت و .. به نیروها و مردم روستاهای دور و نزدیک ، در آن تنگه مستقر شده بودیم. محل استراحت و خواب مان سنگرهای زیرزمینی و سوله بود و محل کارمان قسمتی از تنگه که بالگردها را مستقر کرده بودیم. شب های خوش آب و هوای بهار و تابستان و حتی پاییز را با نشستن اطراف آتش و خوردن کباب و تعریف خاطرات خوش و ناخوش ماموریت ها می گذراندیم و ساعات روز را به پرواز و کمک و درگیری با دشمن. اما در زمستان و ایام سرما ، پس از هر پروازی سریع به سنگر پناه می بردیم که از شر سرما و حیوانات مصون باشیم. 

در زمستان آن سال، این دومین ماموریتم بود که به آن تنگه آمده بودم. مشکل حادی که علاوه بر مشکلات ذکر شده در آن تنگه اذیتمان میکرد، وجود توالت در فاصله دورتری از سنگرها بود. چاره ای هم نبود، چون اگر نزدیک و یا در جوار سنگرها درست می کردند ، بوی تعفن و سیل جانوران موذی و به خصوص حشرات و عواقب آلودگی آنها به ما هم سرایت می کرد. روز زیاد مهم نبود ، اما در شب که می خواستیم از توالت استفاده کنیم، ترس مواجه شدن با گرگ ها و به خصوص خرس ، باعث می شد که مسلح برویم.

نیمه یکی از شبها که به شدت برف و کولاک بود، احتیاج به دستشویی پیدا کردم. هر چه به خود فشار آوردم که شاید بتوانم تا روشن شدن هوا و یا بیدار شدن یک نفر دیگر تحمل کنم ، ممکن نشد. آنقدر کلافه بودم که حتی فراموش کردم اسلحه با خود ببرم. کاپشن پروازم را به سرم انداختم و با برداشتن آفتابه از سنگر بیرون آمدم و تند تند به سمت توالت رفتم. کولاک به حدی شدید بود که فقط چشمانم را از درز کاپشن پرواز که محکم مقابل صورتم گرفته بودم به زمین دوخته و در مسیر باریک توالت جلو می رفتم. 

نمی دانم چقدر از راه رفته بودم که یک مرتبه با برخورد به جسم نرمی نقش روی برفها شدم. ناخودآگاه فریادهای خرس، خرس و به دادم برسید و ... از دهانم بیرون آمد. در میان همان فریادهایی که از زیر کاپشن از گلو خارج می کردم، یک مرتبه متوجه شدم فریادهای دیگری مشابه کلمات من، بوسیله یک نفر دیگر گفته می شود و کمک می خواهد. در میان ترس و فریادهای کمک خواستن، سر و صدای خنده های بلند و همهمه چند نفر دیگر هم قاطی شده بود. 

گیج و وحشت زده روی برفها افتاده بودم که یکباره کاپشن با شدت از سر و شانه هایم کشیده شد و همزمان شلیک خنده هم به هوا رفت. خوب که دقت کردم، نیم دایره ای از نیروهای دو سه سنگر را دیدم که اطرافم حلقه زده اند و می خندند. چشم که چرخاندم ، یک نفر دیگر را هم مثل خودم دیدم که چند متر آنطرف تر با چشمان گشاد و صورت ترسیده به افراد نیم دایره نگاه می کرد. وقتی ترسم ریخت و پی به موضوع بردم، خودم هم شروع به خنده کردم. اصل ماجرا این بود که قبل از من یک نفر دیگر با انداختن اورکت به سرش به توالت رفته بود و همزمان با آمدن من ، از توالت خارج و در وسط راه بدون اینکه همدیگر را ببینیم ، با هم برخورد و خیال کرده بودیم با خرس مواجه شده ایم. با شنیدن فریادهای ما ، افراد چند سنگر اسلحه به دست می دوند و با دیدن وضعیت ما شروع به خنده می کنند.

فردای آن روز هر جا همدیگر را می دیدیم ، بی اختیار می خندیدیم. 

 

راوی: سرهنگ خلبان علی ملایری  : LUST :  : LOVE : 

23 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

: SHOUT :  : SHOUT :  جناب سرهنگ از این خاطراتتون دیگه  توچه کتابهایی منتشر شده معرفی کنید بریم بخریم جناب لطافتی شما هم سر کیسه رو شل کنید جای دوری نمیره : SLOBBER :

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اسم کتاب رو قبلا هم شنیده بودم اما نمیدونستم که واقعا چی به چیه 

 

پس واجب شد که برم برای تهیه کردنش

 

حقیقتش اینه که توی این انجمن با دونفر قبل از خودشون با قلمشون آشنایی پیدا کردم یکی جناب ندیمی و دیگری جناب ملایری که حقیقتا حق  زیادی بر گردن بنده دارن  :59134188725082620158: 

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

توی آموزشی بودیم و بار اول بود که باید گشتی میدادم.البته چون آموزشی بودم باید با اسلحه خشاب خالی گشت میدادم. سربازقرارگاه که خشابش پر بود بخاطر اشکال فنی در وضعیت مزاجیش رفت به سمت دستشویی که البته فاصله اش خیلی دور بود و به من گفت که همینطور کنار سیم خاردار رو بگیر و برو تا ته پادگان و برگرد تا من بیام (یه چیزی حداقل 2 کیلومتر طول پادگان بود آنهم در بیابانهای پرندک) خلاصه درحین قدم زدن چشمم به یک "سگ" خورد که آنطرف سیم خاردار داشت منو چپ چپ نگاه میکرد و وقتی نزدیک شدم شروع کرد به پارس کردن. خوشبختانه بین مون سیم خاردار بود و منهم خیالم راحت که هیچ غلطی نمیتونه بکنه بنابراین یک تکه چوب برداشتم وهی میکوبیدم زمین و به سمت انتهای سیم خاردار حرکت میکردم. سگه هم که شدیداً عصبانی بود با تمام وجودش داشت پارس میکرد و هرطور شده میخواست از سیم خاردار رد بشه تا حساب منو برسه تا اینکه .......

درحالیکه حسابی سگ روعصبانی کرده بودم ناگهان متوجه شدم که چیزی بین من وسگ نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ازقرار معلوم آن قسمت داشتن لوله کشی میکردن و بهمین خاطر قسمتی از سیم خاردار رو برداشته بودن. شاید باورتان نشه ولی برای چند ثانیه من و سگه با ناباوری همدیگر رو نگاه میکردیم. ناگهان یادم افتاد که خشابم خالیست بنابراین درحالیکه از ته حنجره عربده میکشیدم "ک....م...ک" با سرعت 600 نات به سمت پاسدارخانه دویدم که یهو دیدم سرباز قرارگاه درحالیکه هنوز آفتابه دردستش بود با تنبان مامان دوزی که پاش بود ازکنارمن به سرعت سبقت گرفت و رفت.

تنها شانسی که آوردم این بود که افسر نگهبان پادگان با ماشین درحال گشت بود و سگه هم بادیدن ماشین گشت فرارکرد ولی 2 ساعت طول کشید تا سرباز قرارگاه رو پیدا کنیم

22 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

این هم یه جور دیگه :

جوامع انسانی همواره تلفات و صدمات جنگ‌ها را با شمارش تعداد کشته‌ها و زخمی‌های نظامی و غیرنظامی، خرابی شهرها، روستاها و معیشت افراد معین کرده و به همین دلیل محیط زیست معمولا قربانی فراموش شده جنگ بوده است. شاید بتوان یکی از بزرگ ترین قربانی های جنگ های عصر جدید را منابع طبیعی، محیط زیست و میراث فرهنگی برشمرد که در برخی موارد، آثار و پیامدهای این بحران ها، پس از گذشت سالیان سال آشکار می گردد.

در اثر جنگ انسان ها کشته می شوند، خانه ها و مزارع ویران می گردند، منابع و ذخایر از بین می روند و محیط زیست به شدت آسیب می بیند. حفظ محیط زیست و توجه به مسائل زیست محیطی به خصوص در دوران جنگ یکی از موضوعات مهم جهانی و دغدغه برانگیز بشر معاصر و مدافعان حقوق بشر است، زیرا بهره برداری از طبیعت و کرامت انسانی و تحقق امنیت و عدالت توسعه و رشد نسلهای آینده رابطه بسیار نزدیکی با رعایت حفظ محیط زیست و مسائل زیست محیطی دارد و هرگونه آسیب و تخریب طبیعت بر زندگی سالم انسان اثرگذار است، چنانچه امروزه همه شاهدند که افت شدید سلامت محیط زیست ابعاد گوناگون زندگی بشر را به مخاطره انداخته است. تکنولوژی تولید سلاحهای شیمیایی، میکربی و هسته ای یکی از عوامل اصلی تهدید جوامع بشری می باشد . این سلاحها بر اثر تغییرات در اکوسیستم ، محیط زیست را از چرخه توسعه پایدار خارج نموده است. بروز انواع بیماریها در انسان و جانوران براثر کاربرد سلاحها علاوه بر تاثیرات افقی در یک نسل ، باعث ایجاد تاثیرات عمودی و انتقال از نسلی به نسل دیگر می شود. گاهی تصمیم گیری های فرماندهی اثرات جبران ناپذیری بر محیط زیست کشورهای درگیر جنگ می گذارد . انواع مینهای خنثی نشده ، ایجاد پل و سد در مسیر اصلی رودخانه ها و در مسیر مهاجرت ماهیها ، ایجاد پایگاه ها در اطراف اکوسیستم های حساس ، آلودگی تالابها و اکوسیستمهای آبی ، آلودگی های نفتی و ....بعنوان نمونه های از عوامل مخرب محیط زیست در اثر جنگ مطرح می باشند.

یکی‌ دیگر از اثرات معمولی‌ و مخرب درگیری ها ، آوارگی انبوه مردمانی است که از خشونت و عدم امنیت فرار می کنند. جا به جایی جمعیت در چنین حد و اندازه ای نه تنها سبب رنج و عذاب مردم و اختلال در فعالیت‌های اقتصادی شده، بلکه موجب خسارات شدید به محیط زیست به ویژه در مناطق خشک و لم یزرع می شود. به گزارش سازمان ملل، آوارگی بیش از ۲ میلیون نفر در دارفور در سال ۲۰۰۳، منجر به تنزل کیفیت خاک و بهره برداری بیش از حد از منابع آب های زیر زمینی‌ اطراف اردو‌گاههای پناهجویان شد فرسایش زیست محیطی شدید و گسترده بویژه در رابطه با بروز پدیده بیابان زایی و نابودی جنگل ها در اغلب نقاط کشور(سودان) صورت گرفته است، به شکلی که در دارفور بر اثر فرسایش زیست محیطی و از میان رفتن منابع آبی و تغییر آب و هوای منطقه، ناامنی غذایی را به دنبال داشته است.

از نمونه های دیگر هدف قرار دادن تعمدی یک اکوسیستم برای دستیابی به اهداف سیاسی و نظامی را می توان در عراق مشاهده کرد؛ خشکاندن مرداب های دجله و فرات در سال های جنگ ایران و عراق نمونه روشنی از هدف قرار دادن تعمدی یک اکوسیستم برای دستیابی به اهداف سیاسی است.

در حال حاضر نیز جنگ طلبی خلافت اسلامی (داعش) در عراق و سوریه علاوه بر کشتار بیرحمانه انسانها، محیط زیست این مناطق را بشدت تحت تاثیر قرار داده است که تحقیقات علمی گسترده در این رابطه را می طلبد.

جنگ علاوه بر اثرات مستقیمی که بر محیط زیست می گذارد اثرات غیرمستقیم زیادی نیز دارد که هرگز در زمان جنگ خود را نشان نخواهد داد. بیش از نیمی از جمعیت جهان برای امرار معاش به منابع طبیعی وابسته هستند به همین دلیل امکان درگیری ها برای کسب منابع بیشتر در آینده غیرقابل اجتناب است.

به طور کلی، اثرات جنگ بر محیط زیست به موارد گسترده ذیل تقسیم می شود:

١. تخریب زیستگاه ها

٢. آوارگی و پناهندگی انسانها

٣. از بین رفتن گونه های گیاهی و جانوری

٤. تخریب زیرساخت های شهری

۵. افزایش ناگهانی تولیدات غذایی و آسیب منابع طبیعی

۶. استراتژیهای مخرب محیط زیستی(بطورمثال: آتش زدن ساختمانها، زمین های کشاورزی، جنگلها و ...

۷. شکارهای غیرقانونی

۸. آلودگی ناشی از سلاح های بیولوژیکی، شیمیایی و هسته ای

مرکز صلح و محیط زیست به مناسبت ششم نوامبر، (روز جهانی‌ مقابله با آثار جنگ و درگیری های مسلحانه بر محیط زیست) عنوان کرده است: از آنجا که محیط زیست و منابع طبیعی برای تثبیت صلح و توسعه پایدار حیاتی‌ هستند، ضرورت دارد مقررات بین‌المللی برای جلوگیری از درگیری‌های مسلحانه و هدف قرار دادن محیط زیست به هنگام مخاصمات تقویت شود. چنانچه منابع طبیعی به عنوان منابع تامین معیشت و زندگی‌ مردم، خسارت دیده یا تخریب شوند هیچگونه صلح پایداری متصور نخواهد بود. دنیا تاکنون شاهد جنگ‌های زیادی بوده که به نام تامین امنیت، عدالت و صلح رخ داده اند، اما در همه این جنگ ها از همان ابتدا محیط زیست و منابع طبیعی قربانیان ساکت بوده اند. بنابراین جا دارد از اعضای جامعه بین‌الملل و کشور‌های طرف اختلاف مصرّانه درخواست شود تا به جای درگیری به خویشتن داری، گفت و گو و حل مسالمت آمیز درگیری‌ها روی آورند.

منصور سهرابی

دکترای تخصصی اگرواکولوژی

Email:sohrabi.mansour@gmail.com

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

به بخش خاطرات یگ ژاندارم منتقل شد.

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود خدمت تمامی عزیزان 

خوب مهران جان خاطره ای از پادگان جهنمی پرندک فرمودند ومن را به یاد داستانی که قبلا در انجمن خدا بیامرز قبلی بیان کرده بوداند انداخت .خدمت شما سروران عرض کرده بود پادگان پرندک در واقع مرکز اموزش رنجر ومانورهای عملیاتی بود که بعد از انقلاب مدتی متروک بود وبعد از جنگ به مرکز اسرا ولشکر 23 کلاه سبز تبدیل شد وقسمتی از پادگان به گروه 33 توپخانه که در واقع یگان توپخانه سنگین لشکر 23 نوهد یا همان کلاه سبز بود تبدیل گشت که بعد از آمدن اسرا ضلع شمال شرقی آن نیز به دژبان مرکز داده شده که از اسرا نگهداری کند که قسمتی هم به یگان اموزش  اقایان دژبان بود که اقا مهران ما هم از بابت بی نصیب نماند .

حالا قسمتی که مهران جان می قرمایند دقیقا درقسمتی ازپادگان 33 قرارداشت که معروف به میدان متروکه جدید ومیدان ورزش قدیم بود که در انجا تا دلتان بخواهد اهن الات وماشین الات فرسوده وخودروهای نظامی رد 4 قرار میگرفت وشده یود خوابگاه انواع اقسام سگ ولگرد وسگهای وحشی که همه مدلش را درغروب وشب میتوانستی ببینید واین بجز سگهای وحشی وکفتارغیره ذالک خود منطقه پرندک به اقلیم وجغرافیایی منطقه بود . خلاصه درغروب افتاب به ببعد وجود میخواست ازاونجا رد شدن البته چندین بار ماها از دیوانگی کله شقی به اتقاق 7و8 نفردیوانتر ازخودمان برای اسم در کردن از انجا مثلا رد شدیم البته از یک گوشه محتاطانه وآنهم به سرعت 1.3 ماخ که با اسکورت انواع واقسام هاپو کومارهای مختلف که تا نزدیک گرفتن پاچه پیش رفتن تا اینکه زمستان وفصل سرما از راه رسید بنده برای یک مرخصی راه دوربه منزل امدم .

چندروزی داشتم حالشو میبردم که یکی از دوستانم تماس گرفت بعد ازحال واحوال ایشان فرمودند که میدانی فلانی را سگ خورد که منهم کمی خندیم بعد ایشان فرمودند که نه واقعی میگم وداستان را برایم من توضیح داد که یکی از بچه های جنوب مشغول نگهبانی درقسمت پارک توپ بوده که این بنده خدا به عنوان گروهبان نگهبان برای سرکشی میره وچون اون شب هم برف می امده سرکشی ازنگهبانان اجباری میبود وتنها وسیله دفاعی اقایان گروهبان نگهبان هم یک عدد سر نیزه ژ3 میبود که بعد از سر زدن به نگهبان ایشان در راه مورد حمله سگها قرارمیگیره واستایل حمله هم این بود که از پشت به شما نزدیک میشدند وازکناره ها وبهم می پیوستند وهی حلقه را تنگ تر میکردند وتمام خلاصه این عزیز خدا بیامرز بجای اینکه به سمت نگهبان ویا آسایشگاهها فرار کنه به سمت همان قسمت معروف وخطرناک میره ومتاسفانه درآنجا دریک ماشین فرسوده مورد حمله تمامی سگهای موجود قرار میگیره وکشته وخورده میشود .که بعد ازچند روزکه همه فکرکرده بودند ایشان فرارکرده بصورت بسیاراتفاقی مثل اینکه قسمت ازبدن ایشان در دهان یک سگ دیده میشه وبعد از تشکیل خظ دشت بان تکه هایی از لاشه بدن خورده شده ایشان پیدا شد . 

بعد از این اتفاق بجای جمع کردن صورت مسله یه همه نگهبانها دستورداده شده که درصورت حمله سگها اجازه تیراندازی دارند .که دریکی ازآن شبهای نگهبانی، من مورد حمله سگ قرارگرفتم وچون گروهبان نگهبان بودم وبا سرنیزه تنها را فرار به 1.3 ماخ به سمت یکی از تانکها دویدم وهرچی نگهبانرا درحین فرار صدا کردم ازایشون صدایی درنیامد ومن نمیدانم چجوری روی توپ پریدم ودهلیز را باز کرده وداخلش جهیدم و درب را بستم باورکنید داشتم از ترس میمردم خلاثه بعد ازنمیدانم یکساعت یا دوساعت آمدم بیرون که نگهبانها خودشان شیفتوعوض کرده بودند ومن وقتی موضوع را به نکهبان بعدی گفتم ایشان عرض کرده نگهبان قبلی داخل دهیلز توب بقل یعنی جایگاه راننده خواب تشریف داشتند یعنی بنده ازچند جهت شانس اورده بودم یک انتخاب توپ مناسب .دومنطقه حمله  .3 نرم باز شدن دریچه دهلیز .

خلاصه مهران جان شانس باهات یار بود 

داستان ادامه دارد 

19 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

نمی دونم چرا بعضی از دلسوزان تاکید دارند در هر شرایطی سگ ها رو نگه داری کنند.زمانی که دانشجو بودم با سگ های دانشگاه خیلی مشکل داشتیم.روز و شب و تعطیل و غیر تعطیل در کارشون نبود. از دانشجوها ازادتر بودند.محدودیت مکانی هم نداشتن،کم مونده بود بیان سر کلاس ...اعتراض هم طبق معمول ....هیچ ...گاهی اوقات ناچار میشدیم صبح خیلی زود بریم دانشگاه اوه...اوه...وقتی گله ای حرکت می کردند : STARTLE : ابهتی داشتن در حد اف 22

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

نمیدونم چرا ما ایرانیها با سگ مشکل داریم . بنده دلیل قانع کننده ای براش پیدا نکردم . در حالیکه اولین حیوانی که اومد کنار انسان و همزیستی رو آغاز کرد همین حیوان بود و همیشه یار و مددکار انسان بوده است . من فکر نمیکنم هیچ موجودی به اندازه سگ با وفا باشد حتی انسان ها ( بلا تشبیه ) نمونه هایی فراوانی وجود دارد که صاحب سگ مرده است و سگ هم در کنارش دق کرده و مرده . این نمونه نزد اسکیموها فراوان یافت می شود . کلیپ های زیادی هم وجود دارد که این حیوان همبازی بچه های شیرخواره است و تا حالا دیده نشده سگی بچه ای را بخورد مگر اینکه هار شود که انسان هم مثل داعش وقتی هار شود درنده تر از سگ می شود . این حیوان در غرب ارج و قریی دارد اما در خاور میانه مورد بی مهری قرار گرفته است تا جائیکه وقتی میخوان به کسی اهانت کنند می گویند پدر سگ . بهر حال این حیوان اگر به حرف بیاد حرفها برای گفتن داره از دست انسان ها . همین طرز فکر باعث شده تا بعضی مواقع سگ کشی مد بشه مثل چند وقت پیش تو چند تا از شهرهای ایران که تو سگ ستیزی ید طولانی دارن و صدها سگ رو قتل عام کردند .  

17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هر چيز به جاي خويش نيکوست

در اینکه ما ایرانی ها ویژگی خیلی بد سگ ستیزی و بطور کلی حیوان ستیزی رو داریم، شکی نیسست.حالا ریشه در چه چیزی داره نمی دونم؟

 ضرب المثل هر سخن جایی و هر نکته مکانی  رو باید اصلاح کرد وگفت هرحیوان جایی و هر ترحم به حیوانات مکانی.اخه سگ بین کلی دانشجو چه معنی می تونه داشته باشه.سگ ها رو ببرن بیرون از دانشگاه ول کنن یا حداقل روزها اینقدر ازاد نباشن.جالبه نهایتا شبا بعد از تعطیلی دانشگاه زنجیر شده بعدش لالا....

 

اخه ظلم در حق سگ نیست غذای سلف دانشگاه بهش بدن؟

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اخه ظلم در حق سگ نیست غذای سلف دانشگاه بهش بدن؟

 

هان از اون جهت میگین 

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود مجدد خدمت همگي عزيزان

يكي ديگر از مزاياي ما انسانها هم زيستي با حيواناته ،البته از روي تنبلي و كثيفي خداي ناكرده سوتفاهم پيش نياد اين مربوط به خاطره اي از زمان خدمت اجباري مقدس سربازي .

خدمت عزيزان عرض كرده بودم كه بعد از دوره اي اموزشي ما ها را براي دوره كد به گروه ٣٣ توپخانه فرستادن وبراي هر تعداد نفر هم اسايشكاهي به عنوان امار بخواب در انجا برايشان انتخاب شده بود كه مي بايستي در تاريخ وساعت معين خودتان را به انجا معرفي مي نموديد ،انروز كذايي ما ها را به يك يگان مستقل معرفي كردند انروز هم باران بسيار شديدي مي باريد خلاصه ما ١٠ نفر بجه تهران. راهي ان يگان شديم م هنوز لوازم را تحويل نگرفته اسم همگي ما را براي نگهباني خواندن كه. اين اصلا معنا نداشت ،بگذريم ماها لوازم تحويل گرفتيم داخل اسايشگاه شديم چشمتان روز بد نبينه هر تخت يك سمت هر كسي مشغول يك كاري بجز خدمت وكارهاي مرسوم سربازي و كل امار يگان با مرخصي و بدون مرخصي ٣٥ نفر بود كه با اكتساب ما امار جديد به ٤٥ نفر رسيد كه بخواب اسايشگاه هم مي شد روي هم ٢١ نفر يا كمي بيشتر ،

خلاصه مشغول كارها ودرست كردن تختها بوديم كه يكي از دوستان همدوره دادي زد كه ما همه بسمت اون طرف نگاه وشروع بدودين كرده ديديم اين دوستمان كه اسم نوبد بود گفت موش البته موش كه اسمش نمي شد گذاشت يك جيزي تو مايعهاي گربه بود ،موش صحرايي بله خلاصه از بعد از ظهر تاصلح عمليات اكروباتيك ماين دلير موشها ادامه داشت كه تا به امروز من واقعا اين تجربه را نداشتم حركاتي كه شايد درفيلمها مي شه ديد ،چرخ زدن اله گلنك ،كشتي دويدن وسر خوردن وووووووووو

خلاصه اول صبح بمحز رسيدن فرمانده من خودم به ايشان معرفي كردم وايشان هم كمي گوش دادان وگفتن خوب مي گي جيكار كنم ما هم از تجربه زندگي پدگاني گفتم خدمات ويا مهندسي اصولا اين كارها را بايستي درست گنه وايشون با خنده يخي محترما بنده را از اتاق انداختن بيرون مايشون بجه تهران ودر منطقه نارمك زندگي مي گردند وكلا ادم خسته اي در پادگان بودند البته هميشه شش تيغه وخيلي اتو زده با ادوكلن وارد و خارج مي شدند ولي از لحاظ اسايشگاه نظامي گري بسيار ،،،،،،،،،،بودند خلاصه تا جند روز ما اقسام شپش ،گال ووووووورا داستانهاش از قديمي تر ها شنيديم البته نكته مهم كلا ١٤ تا بجه تهران شده بوديم وبقيه سربازان ازتمامي ايران بودند كه بيشتر منطقه لرستان و كردستان كه كمترين پايه خدمتي اين عزيزان مربوط به محمد ،،،،،،بجه تهران وبجه بازاري با ٢٧ ماه خدمت وطولاني ترين پايه هدمت مربوط به علي نام بود بجه لرستان اونموقع ٣٩ ماه خدمت وكلا يكان داغوني بود كه ديدني نه كسي حال انكارد داشت نه نظافت ونه ،،،،،،،،وكلا اين يگان نمونه اي بود كه فقط تو صبحگاه ديدني بود كه چه مي كردند ماها با دسپرين بقيه با فلان وبيسار نه از اضافه خدمت باكي داشتن نه از زندان ديكه خودتان تا اخرش بخوانيد ، بله تو اين بجه ها يك ناصر داشتيم جز اون خانواده هاي ارزال منطقه خاك سفيد قربت بودن البته بجه بسيار بارمعرفت مشتي اين ناصر خان ما از مرخصي كه برگشتن جمع بجه تهرون ديدن شب اول سور دادان كلي بگو بخند كه مربوط به اين خاطره نمي شه ولي اينجا باحال بود كه تخصص ايشون كشتن موش با پوتين بود اقا نشونه عالي شبي دوتا راحت مي كشت ،

خلاصه داستان اين زندگجي مسالمت اميز را من مجبور شدم با هزينه ازجيب مبارك ظرف دو ماه نيم جمع كن با گذاشت تله وسم موش كش سم پاشي كل يگان نظافت هر شب و گذاشتن سطل زباله در داخل اسايشگاه ويگان البته از قوطي پنير ١٨ كيلويي وگرفتن تمامي سوارخهاي موجود بازبتون وشيشه خورده ،

داستان ادامه دارد

20 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

رضا جان در شغل فعلی که داری ماموریتهایی برای نجات حیوانات و یا به دام انداختن حیواناتی که به منزل یا اماکنی دیگر وارد شده بودند حتما داشتی .

لطفا از آن خاطرات هم برایمان بگو.

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود بر همه عزیزان 

چشم جناب لطافتی به روی چشم  فقظ سه روز شیفتم. 

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مار در آستین 

راوی: سرهنگ خلبان علی ملایری 

 

با پرتاب هر لنگه پوتین، ناله دردناک و فریاد آخی در آسایشگاه می پیچید و صدای خنده های ریز و درشت فضای تاریک را پر می کرد و بدوبیراه بود که نثار پرتاب کننده اش می شد. 

 

-آخ کمرم. آخ سرم، بی انصافا نندازید. الهی که به تیر غیب بیایید. الهی که .... 

 

تابستان سال 65 ماموریت یافتم با یک فروند بالگرد ترابری از پایگاه پشتیبانی هوانیروز اصفهان به سقز پرواز کنم. تیم هوانیروز مستقر در پادگان سقز، نیاز به این بالگرد داشت و ماموریت رساندن آن به من محول گردید. هم پروازم در آن ماموریت، خلبان هاشم فتحی بود. ساعت هشت و نیم صبح پرواز کردیم و پس از سوختگیری در فرودگاه همدان، ساعت یازده و نیم در میدان صبحگاه پادگان سقز فرود آمدیم. خود را به سرپرست تیم معرفی کردیم و برای استراحت به آسایشگاه رفتیم. با ورود ما به آسایشگاه، خوشامدگویی و سروصدای دوستان قدیمی بلند شد و پس از ردوبدل کردن ماچ و بوسه، ساک هایمان را کنار دو تخت گذاشتیم و مشغول استراحت شدیم.

 

هنوز چند دقیقه از ورودمان نگذشته بود که کلمات "پوتین،بمباران،پیشباز" با لحن معنی داری گاه و بیگاه بر زبان بچه ها جاری می شد و به دنبال هر گفتنی، شلیک خنده هم سر می دادند.

در ابتدا به علت اینکه خسته بودیم، منظورشان را نفهمیدیم و زیاد اهمیت ندادیم، اما وقتی گفتن ها و ایما و اشاره ها بیشتر شد، مشکوک شدیم. هر چه هم علت را با چشم و ابرو کج و کوله کردن صورت و بینی از چند نفر پرسیدیم، جواب درستی ندادند.

هاشم در حالی که یک وری روی تخت لمیده بود، گفت:"علی، غلط نکنم یک خوابی برای ما دیده اند."

بی تفاوت پرسیدم:"حوصله داری، چه خوابی؟"

جواب داد:"هیچی، به نگاه هایشان توجه کرده ای؟ با هر گفتن پوتین، به من و تو اشاره می کنند."

بی خیال گفتم:"تازه واردیم و حتما می خواهند پشت سر هم پررواز انجام دهیم. بی خیال."

سرش را بالا انداخت و گفت:"نه! باید کلک دیگری باشد."

تجربه شیطنت بچه ها را در ماموریت های قبلی داشتم، اما فکر نمی کردم روی ما دو نفر که قدیمی بودیم، پیاده کنند.

اهمیتی به هشدارش ندادم و پلکهایم سنگین سنگین شد. تا ظهر خوابیدیم و پس از ناهار از طرف افسر عملیات برای پرواز احضار شدیم. از پادگان سرپل ذهاب پیام فرستاده بودند که در نقطه ای درگیری شدید شده و نیاز به یک تیم جنگنده دارند. یک تیم چهارفروندی از سه فروند بالگرد کبرا و یک فروند 214 برای پرواز تعیین شد. شش نفر خلبان هم برای سه فروند کبرا نام بردند و بنا شد خلبان بالگرد نجات که بالگرد 214 بود، من و هاشم باشیم. تجهیزات پروازی را به دست گرفتیم و با سرعت به سوی بالگردها دویدیم.

هر بالگردی قبل از پرواز، می بایست به وسیله خلبانان هدایت کننده آن، برابر دفتر چک لیست، بازدید شود.

به بالگرد که رسیدیم، هاشم را به سمت چپ فرستادم و خودم مشغول بازدید قسمت های مختلف سمت راست بالگرد شدم. ماموریت اضطراری بود و باید سریع پرواز می کردیم. با عجله به بدنه و قسمت های داخل هر حفره و باز کردن در قسمتهایی که در محفظه قرار داشتند خیره می شدم و عبور می کردم. درِ آخرین محفظه را هم با فشار شستی بازشونده گشودم و پس از نگاهی سریع بستم و قصد رفتن به داخل بالگرد را داشتم که یکباره ایستادم. در آخرین لحظه بسته شدن در، حرکت محسوس یکی از میله ها متوقفم کرد. با تردید بازگشتم و پس از گشودن مجدد در، چشم به میله سیاه دوختم، در بین دو قطعه نصب شده در انتهای محفظه قرار داشت. با خیره شدن به آن و ندیدن هرگونه حرکتی، فکر کردم خطای چشم بوده است. انگشتم برای بستن در پیش رفت که دوباره همان شک و تردید به دلم افتاد. پرواز بود و رعایت همه جوانب ایمنی، اولین درسی بود که در دانشکده خوانده بودیم.

 

برای اطمینان بیشتر، پنج انگشت یک دستم را به داخل محفظه فرو بردم تا میله را امتحان کنم که یکباره انتهای میله از هم باز شد و زبان دوشاخه ای بیرون آمد و شروع به فش فش کرد. نفهمیدم چطوری پنجه ام را بیرون کشیدم و با فریاد بلندی، یک متر به عقب پریدم. از فریاد ناگهانی ام هاشم و کروچیف بالگرد، و دو سه نفر دیگر به سویم دویدند و هاشم با نگرانی گفت:"علی، چی شد؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟"

با همان ترس، موضوع را تعریف کردم و همگی چشم به داخل محفظه دوختیم. سر و قسمتی از بدن مار سیاهی که نصف بدنش در کف محفظه چنبره شده بود، در بین دو قطعه بود و با هر حرکت ما، سریع عقب می رفت و حالت حمله می گرفت. 

 

هر ترفندی و کلکی زدیم که او را بکشیم، یا بیرون بیایدف نشد. ماموریت اضطراری بود و باید سریع پرواز می کردیم. سه فروند کبرا استارت زده بودند و پی در پی با اشاره دست و سر می پرسیدند"چرا استارت نمی زنید؟" ناچار بالگرد دیگری جایگزین شد و سریع به همراه تیم پرواز کردیم. 

پس از خاتمه ماموریت که بازگشتیم، از همان بالا بالگرد قبلی را دیدیم که هنوز افرادی کنار محفظه ایستاده بودند. فرود آمدیم و پس از خاموش کردن و بستن ملخ ها، به سوی آن رفتیم. مار هنوز داخل بود و به انتهای حفره خزیده بود. ناچار از نیروی اتش نشانی کمک گرفتیم و آنها با مواد سرد کننده او را بی حس و خارج کردند. 

هواتقریبا تاریک شده بود که داخل آسایشگاه شدیم. پا که از چارچوب در به داخل گذاشتیم، دوباره همان نگاههای مرموز و ایما و اشاره ها و زمزمه ها را شنیدیم.

هاشم، نگاه معنی دارش را به چشمانم دوخت و با تکان دادن سر به سوی تختهایمان رفتیم.

خستگی پروازهای صبح و عصر، رمق مان را بریده بود. پوتین و لباس را کندیم و روی تخت ها افتادیم. 

آسایشگاه شامل دو قسمت با یک هال کوچک در وسط بود که قسمت سمت راست را خلبان ها و قسمت چپ را متخصصان فنی در اختیار گرفته بودند. قسمت هال طوری بود که زیر نظر نیروهای دو طرف اما با در کوچکی به سرویس بهداشتی باز می شد.

 

بسیار خسته بودیم و چشمانمان تشنه یک چرت خواب بود. اما سروصدای بچه ها و نیامدن شام و گرسنگی، مجبورمان می کرد بیدار بمانیم. شام را که آوردند، خوردیم و با نگاه به ساعت که چه وقت 9 می شود و چراغها را خاموش می کنند، آماده برای خواب شدیم. بالاخره خاموشی رسید و پلک ها را خوشحال روی هم فشردیم.

در عالم خواب و بیداری بودم که با آخ و اوخ و فریادهای التماس آمیزی، سراسیمه روی تخت نشستم:"آخ سرم. نزن نامسلمان، آخ کمرم، نزن بی انصاف. آخ آخ آخ چشمم کور شد، بی وجدان ننداز ..."

خوب که دقت کردم، صدای هاشم بود. در آن تاریکی مطلق همراه ناله و بدوبیراه های هاشم، قهقهه های خنده هم به هوا می رفت. 

هزار و یک فکر به سرم زد و بی اختیار به سمتی که صدای هاشم می آمدخیز برداشتم که یکباره جسم سختی به شانه ام اصابت کرد و به دنبالش ضربات پی در پی دیگری هم به سر و صورت و نقاط دیگر بدنم برخورد کرد. تنها کاری که از دستم برآمد گذاشتن دست ها روی صورت بود که چشم و بینی ام آسیب نبیند. هاشم را فراموش کرده بودم و سعی می کردم با مخفی شدن در پناه اولین تختی که نزدیکم بود، خودم را نجات دهم. صدای پژواک پرتاب اجسام همچنان در میان سروصدا و خنده و ناله های من و هاشم به گوش می رسید. یک آن به فکرم رسید کلید برق را بزنم که متاسفانه نه جای آن را می دانستم و نه اینکه جرات می کردم از جایم تکان بخورم. یکباره به فکر نگهبان افتادم. با اولین فریاد "نگهبان" که از دهانم بیرون آمد، محلم کشف شد و اجسام پروازی به سویم باریدن گرفت. این بار مسیر را عوض کردم و خودم را با سینه خیز به سوی نور کمی که از زیر در دستشویی معلوم بود رساندم و نفسم بیرون نیامد. سروصدای هاشم هم قطع شد و انگار او هم در گوشه ای پناه گرفت. دو سه دقیقه ای که گذشت، پرتاب اجسام کاهش یافت و یکباره متوقف شد. اما زمزمه ها و پچ پچ هایی به گوشم می رسید.

-کجا غیبشان زد؟

-نمی دانم. یک جا قایم شده اند.

-باید زیر یکی از تخت ها باشند.

-بچه ها حواستان به در دستشویی باشد.

اسم در دستشویی را که شنیدم، جرقه ای به مغزم زد و دستم را یواش یواش بالا بردم و قصد پیچاندن دستگیره و باز کردن در را داشتم که ضربه سختی به دستم اصابت کرد و با فریاد آخی که از گلویم بیرون آمد، دوباره زیر رگبار قرار گرفتم. از کنار در هم به هر مصیبتی بود به زیر یکی از تخت ها خزیدم.

پرتاب ها هنوز ادامه داشت و یکی از جسم های پرتابی در کنار پایه تخت افتاد. آرام دستم را دراز کردم و با لمس و کشیدن آن به زیر تخت، تازه فهمیدم که چه خوابی برایمان دیده بودند. یک لنگه پوتین بود. وقتی یاد ماموریت های قبلی و شیطنت های بچه ها افتادم که هر شب برنامه ای اجرا می کردند، بی اختیار لبخندی به گوشه لبم نشست. دفعات قبل، سیاه کردن سر و صورت با واکس، گذاشتن کیسه پرآب در باز داخل پوتین، ریختن دواگلی در آب داخل آفتابه ها و غیره بود و این دفعه کتک با پوتین ...

آنقدر زیر همان تخت ماندم تا رگبار پوتین کاملا قطع شد وبالاخره چراغ را روشن کردند. با شلیک خنده یکباره آنها، سرم را با احتیاط از زیر تخت بیرون آوردم که چشمانم روی سر و صورت هاشم که از پشت یکی از کمدها بیرون آمده بود خیره ماند. پنجه هاش را روی یک چشم گذاشته بود و با خنده های بچه ها ناله می کرد. 

شلیک خنده دوم، زمانی بود که من از زیر تخت بیرون آمدم. زیر چشم هاشم یک گوجه فرنگی سبز شده بود و دو سه جای صورت من هم سیاه و کبود بود. هر جای تن و بدنمان هم که لمس می کردیم، فریاد آخ مان به هوا می رفت. 

یک ساعتی اسباب خنده خودمان و بچه ها بودیم و فهمیدم که برای هر تازه واردی در شب اول ، برنامه بمباران پوتین اجرا می کنند.

چند روز بعد که ماموریت تمام شد، به اصفهان بازگشتیم. در حال رفتن به سوی خانه بودیم که با اشاره به آثار بمباران پوتین که هنوز در صورتمان مانده بود، به هاشم گفتم:" با این سر و صورت به خانه برویم؟"

خندید و گفت:"از ماموریت های دیگر که باز می گشتیم مجروحیت جبهه داشتیم. فرض کن این دفعه هم مجروح جنگی هستیم." 

20 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now