Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

78 posts in this topic

وظیفه شناس 

 

سرتیپ منوچهر کهتری

وقتی اعزام گردان 153 به جنوب کشور قطعی شد، با توجه به اینکه در بعضی از یگانها عناصري پیدا شده و به بهانه اینکه انقلاب شده و دیگر فرمانده و زیر دست نداریم، با این بهانه از انجام وظایف خود سرباز میزدند. بر خود لازم دانستم که قبل از حرکت به جنوب با پرسنل گردان صحبت و عناصري را که ممکن بود ایجاد مشکل بکنند از جمع پرسنل یگان خود جدا بکنم. به همین خاطر پرسنل را در محوطه گردان جمع و پس از تشریح مأموریت خطیر گردان، خاطره اي را که یکی از دوستان پزشکم تعریف کرده بود براي آنان بازگو کردم:
یکی از دوستان نزدیک من دکتري است که بعد از انقلاب ریاست بیمارستان ارتش را عهده دار شد. زمستان پارسال برف شدیدي بارید و این دوست عزیزم در مقام رئیس بیمارستان از سربازان خواست که پشت بامها را پارو کنند.
تعدادي از سربازان با مراجعه به دفتر او اعلام کردند که چون انقلاب شده است، او هم باید در پارو کردن برف همکاري کند. رئیس بیمارستان بدون آنکه اعتراضی بکند پارو را برداشت و در کنار سایر سربازان و پرسنل دیگر به پارو کردن برفها پرداخت. پس از پایان کار به اتاق خود مراجعه نمود. دقایقی بعد یکی از سربازان سراسیمه به دفتر او مراجعه نمود و اعلام کرد که یکی از سربازان در وضعیت بسیار وخیمی قرار دارد و باید جراحی بشود. دوست دکتر ما با آرامش تمام به آن سرباز اعلام نمود:
- حالا که انقلاب شده یکی از سربازان زحمت جراحی آن سرباز بیمار را به عهده بگیرد.
وقتی این بحث در بین سربازان پخش شد، سربازان متوجه اشتباه خود شدند و با مراجعه به ریاست بیمارستان از او عذرخواهی کردند و قول دادند که از این پس وظیفه خودشان را انجام بدهند. رئیس بیمارستان وقتی یقین کرد که سربازان پی به اشتباه خود بردند از سرجاي خود بلند شده و به مداواي آن سرباز مریض که رو به موت بود پرداخت.
وقتی صحبت من تمام شد یکی از پرسنل گردان که ممکن بود مسئله ساز باشد بلند شد و گفت: 

- جناب کهتري العاقل یکفیه الاشاره. ما متوجه مطلب شدیم و قول میدهیم که تا آخرین نفس و آخرین لحظه به وظیفه خودمان عمل کنیم. شما هم قول بدهید در مقام فرماندهی مقتدرانه خود با آرامش و تمرکز ما را هدایت کنید. شما گربه را دم حجله کشتید!
گفتم: من افتخار میکنم در جمع افرادي باشم که وظیفه شناس باشند.
صلواتی که در آن فضا پیچید به من اطمینان داد که با یک گروه همدل و صمیمی عازم مأموریت هستم.

29

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره جالبی بود و من را بر این داشت که یک نمونه هم که بیاد دارم تعریف کنم

در یک یگان تعمیراتی میانی هلی کوپتر  ( فسک )  سمت فرماندهی داشتم . سرهنگ دوم بودم . طرح تطبیق انجام شد و کلیه هماافران به درجه سرهنگی مفتخر شدند . خوب وقتی همافر بودند به آنها تشویقی زیاد داده بودند و بعضا چند سالی تشویقی داشتند لذا 23 نفر سرهنگ تمام شدند و بنده حقیر هم سرهنگ دوم بودم و این یعنی 23 نفر از من ارشد تر شدند . سرکرده آنها اومد تو دفتر و گفت فلانی بچه ها از امروز صبح دیگه سر صبحگاه نمیان . گفتم چرا . گفت که چون همه از شما ارشد تر هستند . فکری کردم دیدم راست میگه این با قانون سلسله مراتبی جور در نمیاد لذا عرض کردم اشکالی ندارد ( چون نمیشد دیگه امر کنم لذا عرض کردم ) همه تو شاپ هاب بمانند فقط جنابعالی جهت امورات جاری آمار آنها را بیاور و خودت هم به آنها مرخصی بده تا ببینم چه خاکی باید بریزم تو سرم ( آخه خاک مرغوب هم اونموقع ها نبود ) بهر حال وضع اسفبار ادامه یافت تا بنده هم بر اساس قانون و مقررات چهار سال یکبار بعد از دو ماه و نیم درجه سرهنگی من هم اومد . سر کرده را صدا زدم و دوشم را پائین آوردم و سه تا قپه رو نشونش دادم و گفتم آره منهم سرهنگ تمام هستم به بچه ها بگو بیان صبحگاه . رفت و امد و گفت میگن نمیان . گفتم دیگه چرا . گفت همه از نظر سنوات از شما ارشد تر هستند . دیدم راست میگه . گفتم باز بگذار ببینم چه خاکی باید بریزم تو ملاجم . رفتم سراغ کتاب آئین نامه پادگانی ببینم میتونم یه چیزی میزی پیدا کنم تا از این مهلکه جان سالم بد ببرم . آقا جاتون خالی یه بچه قانون پیدا کردم این هوا . نوشته بود در یک درجه کسی ارشد تره که شغل بالا تری داشته باشه . در دفتر رو بستم و دور از چشم اغیار از خوشحالی چند تایی قر کمر ( ببخشید حرکات موزون ) اومدم و هفت هشت تا هم بشکن دو دستی بالا سری زدم شرق شرق . سرکرده را صدا زدم و گفتم برو و این صفحه رو براشون بخون . رفت و اومد گفت قبول کردند میان جناب سرهنگ . گفتم فلانی هر روز صبح سر صبحگاه کجا می ایستادی و ایست خبر دار میدادی برای من . گفت کنار گردان . گفتم نخیر میای یه پنجاه قدمی جلو تر . گفت چرا . امر کردم ( ایندفعه امر کردم نه عرض ) بعدا میگم . اینکار رو کرد و بعد از صبحگاه دلیلش رو پرسید . گفتم میخواستم صغیر و کبیر بدونند من ارشد ترم همین از فردا برو سر جات ایست خبر دار بده . خلاصه روز و روزگاری بود مش علی  

37

Share this post


Link to post
Share on other sites
بهترین مدرك

 

سرتیپ منوچهر کهتری

 

وقتی وارد منطقه جنوب شدیم، اوضاع آشفته اي بود. باید با بعضی از مسئولین هماهنگی میکردم. براي انجام هماهنگی پس از استقرار یگان در آبادان مجبور شدم سري به ماهشهر بزنم.

پس از پایان جلسه در حال عبور از یکی از خیابانهاي ماهشهر متوجه شدم عده زیادي از مردم در جلو مغازه اي تجمع کرده اند. بی اختیار به آن جمع نزدیک شدم. علت تجمع مردم به خاطر اعتراض زن و مرد جوانی بود که ادعا میکردند مبل هایی که در آن مغازه براي فروش گذاشته شده است متعلق به آنهاست و صاحب مغازه هم گفت که این مبلها شبیه مبل هاي شماست. زن خیلی با استحکام صحبت میکرد و میگفت:  من یقین دارم که اینها مبل خانه ماست.

در یک لحظه بر خود لازم دانستم در این ماجرا دخالت نموده و این غائله را ختم کنم. به همین خاطر به طرف زن و شوهر جوان رفتم. آنها با دیدن لباس نظامی من ساکت شدند.

من یادآوري کردم که در وضعیت جنگی هر لحظه هواپیماهاي دشمن منطقه را بمباران میکنند، صحیح نیست این همه مردم یک جا جمع بشوند. در نهایت از زن و شوهر جوان خواستم چنانچه مدرك مستدل و مستندي دارند، تا این درگیري را خاتمه دهیم.

زن به طرف یکی از مبلها رفت و گفت: 


جناب سرهنگ، بهترین مدرك من این است که تمام طلا و جواهرات خودم را در داخل این مبل جاسازي کردم.

مردم حاضر در آن جمع با شنیدن این حرف حساستر شدند و ... آن زن به طرف مبل رفت و یکی از چوبهاي مبل را کند. ناگهان بسته طلا و جواهرات آن خانم از مبل به زمین ریخت و صداقت گفتار آن زن و شوهر ثابت شد.

وساطت ما دقایقی هم ادامه یافت. در نهایت فروشنده اعتراف کرد که آن مبلها را به قیمت خیلی پایینی از یک نفر خریداري کرده است و از دزدي بودن آن مبلها بی اطلاع بود و شاهد گفتارش هم این بود اگر می دانست داخل آن مبلها این همه طلا و جواهر وجود دارد، فقط آنها را برمیداشت و مبلها را دور میریخت.

من شنیده بودم که بعضی از افراد فرصت طلب به غارت خانههاي مردم در آبادان پرداخته و وسایل آنها را سرقت میکنند. با دیدن این صحنه تصمیم گرفتم هرچه زودتر براي رهاندن آبادان از این غارتها دست به کار شده و شهر را از این وضعیت نجات دهیم.

20

Share this post


Link to post
Share on other sites

 این دوست عزیزم در مقام رئیس بیمارستان از سربازان خواست که پشت بامها را پارو کنند.

تعدادي از سربازان با مراجعه به دفتر او اعلام کردند که چون انقلاب شده است، او هم باید در پارو کردن برف همکاري کند. 

اب که سربالا رفت ...

بین انقلاب با پاروکردن چه ارتباطی میشه برقرار کرد؟

14

Share this post


Link to post
Share on other sites

شبیه این اتفاق درشوروی سابق و درزمان پیروزی بلشویکها و کمونیستها اتفاق افتاده بود.

بعدازپیروزی و استیلای کمونیستها براتحادجماهیرشوروی و شعاربرابری و ازاین دست حرفها، دریکی ازبیمارستانها رئیس بیمارستان را که یک پزشک حاذق بود برکنار کردند و یکی از کارکنان دون پایه بیمارستان را به جایش رئیس کردند که صدالبته طرف هم چنان بلایی برسر بیمارستان و بیمار و دکتر و پرستار آورد که حتی اون کمونیستهای دوآتشه هم ازکار خود پشیمان شده و رئیس قبلی را دوباره برسرکار برگرداندند.

20

Share this post


Link to post
Share on other sites
پولیتیک نظامی

سرتیپ منوچهر کهتری

 

جنگ کوي ذوالفقاری و فیاضیه با پیروزيهاي پی درپی نیروهاي ما ادامه داشت، ولی آنچنان سنگین بود که در خیلی از صحنه ها جنگ تن به تن انجام می شد. از طرفی تعدادي از ستون پنجمیها با تمام توان به عراقیها خبر می رساندند و همین امر کار یگانهاي خودي را مشکلتر کرده بود. ما عملا با 2 نیرو در نبرد بودیم، یکی عراقیها و دیگري ستون پنجمیها و منافقین که بدبختانه بعضی از آنها به جمع ما رخنه کرده بودند.

آن شب من به همراه ستوان نیکوکار و ستوان ارجمندي براي سرکشی اوضاع به نقاط مختلف میرفتیم. در یکی از مناطق متوجه شدم که یک نفر با لهجه غلیظ عربی به فارسی میگفت:

- عبدالله، یک قایق بزرگ بفرست تا ما را ببرد.

با بررسی اوضاع متوجه شدیم که آنجا مقر جاسوسان عراقی است و از صحبت هاي آ نها معلوم بود که ساعتها به عراقی ها گرا داده اند. تصمیم گرفتیم با آن ها وارد نبرد بشویم. ما به غیر از بی سیم 2 قبضه ژ 3 و 3 قبضه

کلت داشتیم، ولی در نزدیکی جاسوسان عراقی یک جعبه نارنجک بود.

ما به سرعت به مشاوره با هم پرداختیم و تصمیم گرفتیم از همان نارنجکها بر علیه جاسوسان استفاده کنیم. با سختی فراوان خود را به جعبه نارنجک رساندیم. نارنجکها را از ضامن خارج و به جاي شمارش از 1 تا 5 از یک تا 12 میشمردیم و نارنجکها را پرت میکردیم و این نارنجکها در فضا منفجر میشد. همین کار باعث شد که از آنها تلفات بگیریم و باقیمانده آنها یک خیز به عقب رفتند. ما صداي آنها را میشنیدیم. نیروهاي عراقی براي کمک به آنها به سمت ما میآمدند. ناگهان فکري از ذهنم گذشت. بی سیم را برداشتم و با صداي بلند گفتم:

- از کهتر به فرمانده گردان 105 ، فوراً پل را منهدم کنید و نگذارید عراقیها از پل فرار کنند.

و لحظهاي بعد گفتم:

- گردان سوم، خودت را به پل نزدیک کن و گردان 105 را پوشش بده.

و باز گفتم:

- گردان دوم نباید هیچیک از عراقیها سالم به آن سمت بهمنشیر بروند. این دستور باید فورا اجرا بشود.

وقتی جاسوسان این صحبت مرا شنیدند بلافاصله با زبان عربی به صحبت پرداختند و دقایقی بعد از فرار آنها را با چشم غیر مسلح دیدم.

ما با یک پولیتیک نظامی توانستیم سازمان عراقیها و جاسوسان را به هم زده و باقیمانده آنها را فراري بدهیم. آن هم با گردانهایی که اصلاً وجود خارجی نداشتند.

20

Share this post


Link to post
Share on other sites
مجوز شرعی

سرتیپ منوچهر کهتری

 

در نبرد کوي ذوالفقاري نیروهاي گردان 153 و سایر نیروهاي داوطلب و مردمی نیروهاي عراقی را به عقب راندند و در روستاهاي بهمنشیر مستقر شدند. در لحظه ورود نیروهاي خودي که در حال پیشروي بودند و عراقیها

در حال عقب نشینی، اوضاع بسیار آشفته بود. اهالی روستاها، خانه و کاشانه شان را رها کرده و رفته بودند. تعداد قابل توجهی گاو و گوسفند هم در منطقه سرگردان بودند و این سو و آن سو میرفتند.

سرهنگ ارجمندي پیشنهاد کرد در صورت لزوم بخشی از این احشام را به عنوان تأمین مواد غذایی نیروها استفاده کنیم. پیشنهاد او خیلی خوب بود و نیاز به کسب تکلیف از مسئولین امر بود که در جواب ارجمندي گفتم: خوب

فکري است، ولی ما نیاز به دریافت مجوز شرعی داریم.

در این حال گلوله اي در منطقه به زمین خورد و ناگهان گاوهایی که در منطقه ویلان بودند خود را به زمین انداختند. با تعجب به آنها نگاه کردم که سرهنگ ارجمندي گفت:

- جناب کهتري دیدید؟

- گفتم: بله.

- گفت: از دیروز که به این منطقه آمده ایم هر وقت صداي انفجار با شلیک بلند میشود، این گاوهاي زبان بسته مثل ما، خود را به زمین می اندازند. 


در این حال صداي شلیک رگباري از نزدیک به گوش رسید و همان گاو را که تازه از زمین بلند شده بودند دوباره خود را به زمین انداختند.

سرهنگ ارجمندي که متوجه دقت من بود گفت:

- نمیدانم گاوها این کار را از ما یاد گرفته اند یا اینکه به صوررت غریزي انجام میدهند. در حالی که نگاهی به او میکردم گفتم:

- دلیلش هرچه باشد، این سود را براي این زبان بسته ها دارد که خودشان را از شر سلاحهاي کور صدامیان در امان نگه میدارند

19

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

تیمسار کهتری مرد خیلی بزرگی هستن این اواخر تو لشکر 77 مسئول تهیه غذا و مایحتاج یگانش بود  واقعا در شانشون نبود الان کسی نمیدونه چی کار میکنه ؟

 
14

Share this post


Link to post
Share on other sites
نمره 20

سرتیپ منوچهر کهتری

 

پیرمرد اصرار داشت که او را به خط مقدم بفرستم. با آنکه احساس میکردم آدم سرزنده و چالاکی است، ولی چین و چروك صورتش به من نهیب میزد که او را به خط مقدم نفرستم، وقتی پیرمرد تعلل مرا در اعزام او به خط اول احساس کرد گفت:

- من شکارچی ماهري هستم و خوب تیراندازي می کنم.

این صحبت پیرمرد مرا مجاب کرد که در نقطه قابل قبولی که هم براي او ازدیاد خطر نداشته باشد و هم بتوانم از هنر او استفاده کنم، بهره بگیرم. به همین خاطر او را به سنگر مشرف به تپه هاي مدن بفرستم. این نقطه هم براي

پیرمرد مناسب بود و میتوانست در مواقع ضروري جلو رفته و دشمن و حتی گشتی هاي دشمن را بگیرد. ما در آن نقطه چند نیروي ورزیده داشتیم و این پیرمرد را براي کمک به تک تیراندازها فرستادیم.

نیروهاي ما باید تپه هاي مدن را میگرفتند. براي آنکه از وضعیت دشمن اطلاعات جدیدتري داشته باشیم معمولاً در این مواقع احتیاج به اسیر دشمن داشتیم. این بار براي آوردن اسیر 2 نفر از عشایر داوطلب را فرستادم. چند

ساعت بعد این عشایر غیور در حالی که یک سرباز عراقی را با سبک و سیاق خودشان طناب پیچ کرده بودند آورده و جلوي پاي من انداختند.

بلافاصله مترجم را آورده و شروع به گرفتن اطلاعات از آن سرباز شدیم. ماحصل بازجویی از سرباز عراقی این بود که تیراندازان ما در اطراف تپه هاي مدن در چند مورد مانع از نفوذ نیروهاي انبوه عراقی شده اند. با شنیدن این مطلب به یاد پیرمرد شکارچی افتادم. پس از اتمام بازجویی فرصتی را براي دیدار با این پیرمرد گذاشته و به خدمت او رفتم. همراهان او اعلام کردند که در 3 روز گذشته این پیرمرد در هر نوبت شلیک یک عراقی را به زمین

انداخته و تیرهایش اصلا به خطا نرفته است!

وقتی این تعاریف را از پرسنل خودم شنیدم احساس غرور کردم و آن پیرمرد شکارچی را در آغوش گرفتم و گفتم:

- پدرجان، دستت درد نکنه، گل کاشتی. شنیدم که هیچکدام از شکارهاي تو نتوانسته اند از تیرهاي تو خلاصی یابند.

پیرمرد نگاه مهربانانه اي به من انداخت و با لبخند گفت:

- مگر نشنیدهاي دود از کنُده بلند میشه!

من هم در جواب گفتم:

- آمده ام از تو تشکر کنم و بگویم که نه تنها در شکار، بلکه در جنگ با دشمن هم نمره شما 20 است. 

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

فرمانده قرارگاه غرب بود و ما هم همون نزدیکی ها یه مقری داشتیم . یه روزرفتم و نشستم تو قرارگاه و یکراست رفتم تو دفترش . گله گذاری رو شروع کردم که این رو نداریم و اون رو نداریم . همین طور که گله میکردم و درخواست میکردم دیدم با تسبیحی که تو دستشه هی داره میکوبه تو کله خودش . حرفم که تموم شد گفت شرمنده ام نمیتونیم کمکی به شما بکنیم خودمون هم با کمبود روبرو هستیم . گفتم آخه حتی لامپ برای روشنایی هم نداریم و شب ها تو تاریکی سر میکنیم و حتی تو دفترم هم لامپ نیست . امربرش رو صدا زد و گفت این لامپ بالای سر من رو باز کن بده به این جناب . گفتم تیمسار آخه خودتون . گفت تو حالا این لامپ رو ببر من یه فکری میکنم . بله ما اینگونه جنگیدیم . تو منطقه برای خریدن کپسسول گاز برای آشپزخانه نان خشک می فروختیم . 

24

Share this post


Link to post
Share on other sites
فرار از بیمارستان
سرتیپ منوچهر کهتري
 
وقتی تیمسار فلاحی براي سرکشی به کوي ذوالفقاري آمدند از صحبت هایش معلوم بود که از وضعیت جسمی من خبر دارد و می داند که چندین ترکش در بدنم هست و بعضی از زخم هایم عفونی شده اند و پاهایم در داخل پوتین تاول زده است. به همین خاطر پس از تشکر صمیمانه از من خواست که به بیمارستان اعزام شوم. من در جواب ایشان گفتم:
- سپهبد کریملو در دوره آموزشی به ما تفهیم کرده است که: فرمانده موفق کسی است که در خط اول و در کنار نیروهایش باشد و در همه وضعیت ها آنها را هدایت و رهبري کند.
تیمسار فلاحی که گویا با سپهبد آشنا بود گفت:
- ایشان درست فرموده اند. می بینی که من هم در مقام یک فرمانده مسئول هم اکنون در کنار شما هستم. ولی ایشان نگفته که فرمانده مجروح نباید به بیمارستان اعزام بشود!
گفتم: تیمسار اجازه بده تا تثبیت نیروهاي خودي در اینجا باشم. بعداً به بیمارستان اعزام بشوم.
تیمسار فلاحی نگاهی به من کرد و گفت: آیا تیمسار کریملو در مورد اطاعت از مافوق درسی به شما نداده است؟
- گفتم: چرا، اطاعت از مافوق وظیفه هر زیردستی است.
- ایشان فرمودند: من به شما دستور نظامی میدهم که همین الان به بیمارستان اعزام بشوي.
 
من مجبور بودم که از دستورات تمیسار فلاحی اطاعت بکنم. تیمسار فلاحی در ادامه فرمود:
- من به فرماندهانی مثل شما نیاز دارم. شما باید هرچه زودتر خوب بشوي. بعد به خط برگردي.
پس از آن اشاره به یکی از همراهانش کرد که مرا تا بیمارستان آبادان همراهی کند.
 
من دیگر اسیر دستور نظامی تمیسار و همراه مراقبم شده بودم. به همین خاطر با همراه او به بیمارستان آمدم. گویا تیمسار فلاحی سفارشاتی به پزشکان داشت که آن هم توسط همراه من به پزشکان منتقل شد.
پزشکان بلافاصله شروع به معاینه پرداختند و در نهایت اعلام نمودند که باید هرچه زودتر عمل جراحی بشوم. خواستم جمله شکوائیه اي به پزشکان بگویم که مانع از صحبت من شدند و قول دادند روز بعد مرا عمل جراحی کنند.
من در بد وضعیتی گیر کرده بودم. اصلا اولا دستور تیمسار باید اجرا می شد، ثانیاً به هیچوجه نمی توانستم خودم را دورتر از سربازانم ببینم. به همین خاطر چند ساعت فکر کردم و در آخر خودم را متقاعد کردم که دستور تمیسار را اجرا کرده و به بیمارستان آمده ام. پس اگر از بیمارستان فرار کنم عمل خلاف نظامی انجام نداده ام. از طرفی وقتی کنار پرسنل گردانم برسم مسلما آرامش خاصی به من دست خواهد داد که به مراتب از دوا و درمان برایم مفیدتر خواهد بود. به همین خاطر تصمیم نهایی خود را گرفته و پس از بررسی اوضاع از تخت پیاده شدم.

 

شبانه روز براي پرسنلش یکی بود. به همین خاطر باید به نوعی عمل استتار را انجام می دادم. مثل یک مریض عادي در راهرو بیمارستان قدم زدم. ناگهان اتاق در بازي در مقابلم پیدا شد. آهسته به داخل آنجا سركَ کشیدم.
احتمالاً اتاق یکی از پزشکان بود. نگاهی به اطراف کردم. کسی متوجه نبود. به سرعت وارد اتاق شدم و لباسهاي آن پزشک را پوشیده و گوشی اش را هم به گردنم انداختم. لباسهاي بیمارستانی خودم را در داخل کمد پنهان کردم و از اتاق خارج شده و از راهرو خیلی طبیعی قدم زنان به بیرون محوطه رفتم.
از درب ساختمان به طرف درب اصلی خروجی رفتم. چون نیمه شب بود درب بیمارستان بسته شده بود. دقایقی ایستادم و از خدا کمک طلبیدم. ناگهان صداي آژیر آمبولانسی در فضا پیچید و به دنبال آن درب بزرگ و اصلی بیمارستان باز شد. در حالی که آمبولانس وارد می شد به سرعت خودم را به درب رسانده و از آن خارج شدم. تعدادي از هزاران مریضی که با آمبولانس آورده بودند در بیرون درب بودند و نگهبان مانع از ورود آنها میشد.
یکی از آنها به طرف من آمد و شروع به توصیف وضع بیمارش کرد. من جواب هایی به او دادم. در این حال یک دستگاه سواري در مقابل بیمارستان توقف نمود. اصرار داشت وارد شود. معلوم شد آنها هم مریضی را به همراه
دارند. یکی از سرنشینان با نگهبان مشغول صحبت بود که سرنشین دوم که احتمالاً راننده بود از ماشین پیاده شد و به اصرار از من خواست که مریض او را معاینه کنم. 
 
من از روي ناچاري به طرف ماشین رفتم و مریض او را که در صندلی عقب دراز کشیده بود مشاهده کردم. نبض او را گرفتم و گوشی را به روي قلبش گذاشتم و لحظه اي مکث کرده و سپس سرم را از ماشین بیرون آورده و
گفتم:
- شما مریض را ببرید به داخل بیمارستان، خودم می آیم معاینه اش می کنم.
خوشبختانه نگهبان با ورود آن ماشین موافقت کرد و آنها مریض خود را با ماشین به داخل بیمارستان بردند.
من کمی از بیمارستان فاصله گرفتم. دقایقی بعد یک دستگاه سواري جلویم توقف کرد و از داخل ماشین گفت: کجا میري آقاي دکتر؟
- گفتم: دربست.
- گفت: بفرما.
داخل سواري نشستم و از راننده خواستم به طرف سه راهی اهواز آبادان برود.
راننده در طول مسیر هر چه درد بلد بود به زبان آورد و گفت آن دردها را دارد و از من دواي آنها را خواست. من به او توصیه کردم تا حد امکان از داروهاي گیاهی استفاده کند. او باز هم اصرار کرد. در نهایت به او گفتم که
الان عازم مأموریت هستم و او می تواند 2 روز بعد به بیمارستان بیاید و از دستگاه گوارش خود عکس بگیرد. نزدیکی صبح بود که به سه راهی آبادان رسیدیم. دست در جیب کردم. راننده تا این حرکت مرا دید قسم خورد که پول نخواهد گرفت. من با آنکه جیب لباسم خالی بود تعارف دیگري کردم. راننده قسم محکم تري خورد و در نهایت گفت وقتی آمدم بیمارستان خدمت می رسم.
 
دقایقی بعد تانکر آب که به سمت منطقه می رفت در مقابلم توقف کرد. وقتی سوار شدم مرا شناختند و احترام زیادي گذاشتند. آنها با چاي از من پذیرایی کردند. مهم ترین مسئله اي که مرا در آن لحظات مشغول کرده بود این بود که اگر مجددا با این وضع با تیمسار فلاحی روبه رو شدم از زبان سپهبد کریملو چه جمله اي بگویم که ناراحت نشوند.
17

Share this post


Link to post
Share on other sites
علی لَگَدي

آزاده علیرضا بصیري جزي

در اردوگاه اسرا پس از خاموشی هرگونه فعل و انفعال و حتی بیدار بودن ممنوع بود. تعدادي از بچه ها مرتب روزه می گرفتند. آنها نان شب خود را پنهان کرده و در موقع سحر می خوردند. البته خوردن در ساعت نیمه شب و

زمان خاموشی ممنوع بود. به همین خاطر بعضی از بچه ها نان سحري خود را زیر پتو می خوردند و گاهی همراه با نان مقداري پرز پتو هم به معده آنها وارد می شد که در هر صورت دچار اشکال می نمود.

اسرا پس از خوردن نان یک لیوان آب هم می خوردند. ظرف آب در انتهاي سالن بود و اسرا مجبور بودند براي خوردن آن طول آسایشگاه را طی کنند. با توجه به اینکه در آسایشگاه 50 نفري، 154 نفر جا داده شده بود. شخصی که براي آب خوردن بلند می شد معمولا در تاریکی شب با رعایت احتیاط به طرف ظرف آب می رفت.

یکی از روزه بگیران که اهل آذربایجان بود و چشمانش هم بسیار کم سو بود، هر وقت براي آب خوردن حرکت می کرد، در طول مسیر دست و پا و سینه و شکم اسرا را لگد می کرد و آنها را بیدار می کرد. تعدادي از اسرا به او

اعتراض کردند. یکی از دوستان به او گفت: تو مگر قرص برو و بیا خورده اي که هر شب بلند می شوي و بقیه را بیدار می کنی؟

علی آقا از همه عذرخواهی کرد و قول داد که در سحرهاي بعدي مواظب خود باشد و نهایت احتیاط را رعایت کند. بدبختانه از وقتی که علی آقا اقدام به احتیاط کرد وضعیت بدتر شد و او بیش از پیش به لگد کردن دوستان پرداخت. البته او قصد و منظوري نداشت. ولی کم سو بودن چشمش باعث ایجاد این مشکل شده بود. در هر صورت اسرا حریف علی آقا نشدند.

ولی براي آنکه بچه ها دق و دلی از این کار علی آقا دربیاورند به پیشنهاد سایر آذربایجانیهاي آسایشگاه نام علی آقا را علی تپیح (علی لگدي) گذاشتند. 

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

بجای اینکه برای اون بنده خدا اسم بزارن بهتر نبود جاش رو نزدیک ظرف اب میزاشتن؟؟؟؟!!!!

10

Share this post


Link to post
Share on other sites
اطلاعات

ناخدا حسن مسعودیان

جنگ تن به تن ادامه داشت. عراقی ها تیرباري را بالاي یک ساختمان کار گذاشته بودند و نیروهاي ما را درو می کردند. در چنین شرایطی تنها راه این بود که وارد ساختمان بشویم و آن عراقی و تیربارش را از کار بیندازیم. به

همین خاطر آهسته با چند تن از تکاوران صحبت کردیم و در نهایت قرار شد من و 2 تکاور وارد ساختمان بشویم.

ما با رعایت اصل غافلگیري و در سکوت خودمان را به دیوار ساختمان رساندیم و در کنار دیوار پناه گرفتیم. در حالیکه نحوه ورود به ساختمان را ارزیابی میکردیم، ناگهان یک نفر به ما نزدیک شد. ما به خیال آنکه یک عراقی است حالت گرفتیم و اسلحه هاي خود را به طرف او نشانه رفتیم. لحظاتی بعد شبح یک مرد با نوار فشنگ در سینه و چند نارنجک در کمر دیده شد. وقتی دقت کردم او را شناختم. او یکی از جوانان معتاد و معروف بود. از دیدن او

خنده ام گرفت. خنده دارتر اینکه او از ما پرسید:

- اینجا چه کار می کنید؟

در حالی که با دستم پشت بام را نشان می دادم گفتم: فلانی آمده ایم این تیربارچی را بکشیم.

- گفت نه، نه، داخل نشوید. عراقی ها داخل ساختمان هستند.

من براي لحظه اي فکرم منجمد شد که با او چه کار کنیم که بتوانیم مأموریتمان را انجام بدهیم. در این حال باز هم او پیش دستی کرد و گفت: من الان ترتیبش را میدهم. قبل از آنکه منتظر نظر ما باشد، نارنجکی از کمر درآورد و ضامن آن را کشید و آن را به طبقه دوم ساختمان پرتاب کرد.

نارنجک به زیر طاق طبقه دوم خورد و به طرف ما برگشت. تنها راه نجات ما دورشدن از آن نقطه بود. در آن لحظه حساس بی آنکه به فکر تیرانداز عراقی باشیم که ممکن بود ما را بزند، تصمیم به دور شدن از منطقه گرفتیم. ما هنوز در اندیشه اجراي تصمیم خود بودیم که آن شخص به سرعت دور شد و در پشت دیوار بعدي پناه گرفت.

من واقعاً از سرعت عمل او حیرت زده شده بودم که با بیماري اعتیادش سریع تر از ما تکاوران از محل دور شد و در جاي مطمئنی پناه گرفت.

نمی دانستیم به حرکت هاي او بخندیم یا به کارمان برسیم. بالاخره تصمیم گرفتیم که براي بردن او و دور کردن او از محل، از بچه ها کمک بگیریم. پس از آن وارد عمل شدیم. اطلاعاتی که آن معتاد داده بود درست بود و تعدادي

عراقی داخل ساختمان بودند و در پشت بام نیز چند نفر بودند. ما با اطلاعات دریافتی از او با احتیاط وارد عمل شدیم و آن تیربار را خاموش کردیم.

پس از پایان عملیات یکی از تکاوران همراه ما گفت:

- مسلما اگر فلانی همراه ما بود، تیربار را هم به کولش می انداخت و آن را براي خودش برمی داشت.

تکاور بعدي گفت: چطوره او را براي شناسایی به نقاط دیگر بفرستیم.

من براي اینکه این بحث را تمام کنم گفتم: هنوز از شر نارنجک او خلاص نشده ایم. بگذار صداي انفجار نارنجک او از گوشمان برود، بعد. 

19

Share this post


Link to post
Share on other sites

نمی خوام بیخودی از خودمون تعریف کنم 

اما انگار به نظر میاد وقتی که از بیرون جامعه تحریک و یا تهدید بشیم ؛ فارغ از هر وضعیت و موقعیتی که داریم  برای کشورمون حاضریم یک قدمی برداریم

14

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now