Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

زرهی ایران در جنگ

98 posts in this topic

وقایع سال 88 که اتفاق افتاد ما هم تقریباً چنین شرایطی داشتیم

کلیه پرسنل یگان علیرغم اینکه یگان پدافندی بودیم و همه اعم از افسر و درجه دار شغل تخصصی در گردان های تخصصی داشتیم (و یا کارمند اداری در ستاد) ، مجبور شدیم برای حفاظت فیزیکی از پایگاه و تأسیساتش بصورت شیفتی نگهبانی بدیم

اونم غیر مسلح و با لباس گرمکن ورزشی برای اینکه حساسیتی بوجود نیاد (تا در صورت لزوم مسلح بشیم)

ما (حداقل بنده و دوستان نزدیکم) اصلاً 30 یا 30 نبودم و نیستم و طرفدار هیچیک از طرفین قائله هم نبودیم ، اما به حکم وظیفه و بنا به دستور سلسله مراتب و جهت حفظ و حراست از اموال و بخصوص تسلیحاتی که تحت هیچ شرایطی نمی بایستی در اختیار افراد غیر قرار می گرفت ، این کار را انجام دادیم و پشیمان هم نیستیم.

19 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درايستگاه راه آهن

يازدهم مهر، گروه پيشرو به فرماندهي معاون گردان سروان معافي وستوان يكم قاسمي با قطارعازم دزفول شدند. وقتي واحد تانك ميخواهد حركت كند اول يك تعداد ده تا بيست نفره را بعنوان پيشرو ميفرستند آنها ميروند راهها ومحل تجمع را شناسايي ميكنند. محل آب وآمادگاهها را مشخص ميكنند و بعد به ايستگاه راه آهن ميروند و تانكها را هدايت ميكنند. معافي و قاسمي هر دوسالها درخوزستان خدمت كرده وبا منطقه آشنا بودند . تانكهاي گردان را درسه سريال به منطقه برديم .درسريال اول، خودم با 23 تانك حركت كردم.

عصرپانزدهم مهرماه ايستگاه راه آهن قزوين شاهد يك روز استثنايي و به ياد ماندني بود. همه آمده بودند؛ جاي سوزن انداختن نبود. تانكها ازصبح روي واگنها بارگيري شده بودند. صداي تكبيروصلوات وشعارهاي مردم يك لحظه قطع نميشد. ميگفتند: «ارتشي تو نور چشم مايي، رزمندۀ ارتشي خدا نگهدار تو». هرچه به ساعت شش  (زمان حركت)  نزديك ميشديم ازدحام وهيجان مردم بيشترميشد. ازپرسنل خواستم سوارقطار بشوند تا تأخيرنداشته باشيم . وقتي خيالم ازنفرات راحت شد به سمت خانواده ام رفتم تا با آنها خداحافظي كنم . چند لحظه بيشتر طول نكشيد. به سرعت به سمت قطاربرگشتم. همينكه ازپله ها بالا رفتم، خواهرم صدايم كرد و ساك نوزاد را نشانم داد . بهاره! خداي من! آنقدر درفكر وهيجان وجمع وجوركردن بچه هاي گردان بودم كه او را فراموش كردم . ساك بهاره را دست به دست پاي پله هاي قطار آوردند . دختر بيست روزه ام را بوسيدم . ديدن اين صحنه مردم را به شدت منقلب كرد. عده اي تكبيرميگفتند و شعارميدادند. عده اي گريه ميكردند. قلبم داشت ازجا كنده ميشد. صورتها را نميتوانستم تشخيص بدهم . همه پشت پرده اي شفاف موج ميخوردند . مراقب بودم پلكهايم رويهم نرود و اشكم سرازيرنشود . نميخواستم مردمي كه براي بدرقۀ رزمندگان ارتشي آمده بودند اشك مرا ببينند.

قطارسوتي كشيد و ازمحاصرۀ مردم و غوغايي كه براه انداخته بودند،خارج شد. به اولين ايستگاه كه رسيديم وقت نمازمغرب بود. ايستاديم به نماز. بچه ها روحيۀ عجيبي داشتند. براي آنها صحبت كردم .گفتم:«اين اتحاد و اين بدرقه را ديديد ! مطمئن باشيد با دعاي مردم كه پشت سرمان است ما پيروزيم. چون حركت ما الهي است و براي احقاق حق و خارج كردن اشغالگربه جنگ ميرويم.».صبح روزبعد به ايستگاه دوكوهه رسيديم . سروان معافي و ستوان قاسمي به استقبال آمده بودند .آنها منطقه را پايين سد دزمابين دزفول و سد دز براي محل تجمع انتخاب كرده بودند و ستون را به آنجا هدايت كردند.در دوره هاي زرهي و در درسها و تمرينها ميدانستيم كه تانكها پس از رسيدن به محل پيش بيني شده، بايستي بلافاصله به اشكال خاص متفرق،گِل مالي و استتارشوند و برايشان سنگركنده شود تا دربرابربمباران هوايي دشمن آسيب پذيري شان كمتر باشد . حالا ما درميدان واقعي جنگ بوديم ومي بايد آنچه را كه خوانده بوديم و درمانورها انجام داده بوديم عملاً پياده كنيم.خوزستان براي من منطقه ناآشنايي بود . تمام مدت خدمتم ازسال 47 تا 59 درمنطقه غرب و پادگان قزوين گذشته بود . ازلحظۀ ورود به منطقه تمام اوقاتم به شناسا يي محيط ميگذشت. تجربۀ معافي و قاسمي هم خيلي كمك كرد.

 

5_adb36.jpg

 

دشمن كه پي به حضورما برده بود، روز 18 مهر به مواضع تانكهاي گروهان سوم چند گلولۀ مستقيم پرتاب كرد. ماهم پاسخ خوبي به آنها داديم. تا اينكه آتش دشمن خاموش شد. تانكهاي ما براي اولين بار شليك به سمت دشمن را تجربه كردند و البته ماهم مزه انفجارگلوله هاي دشمن را چشيديم. براثرآتش آنها فقط يك نفرازما زخمي شد. تركش به پايش خورده بود، اما خوشبختانه جراحتش زياد نبود.معلوم شد درسمان را خوب پس داده بوديم و اصل پراكندگي تانكهايمان به درستي رعايت شده بود. بهمراه فرمانده گروهان سوم سروان آرش مهر بلافاصله به بازديد مواضع تانك پرداختيم تا اصول ايمني ومواضع را يكبارديگركنترل كنيم.صبح روز بعد، به اتفاق فرماندهان هرسه گروهان و رئيس ركن سوم گردان براي شناسايي ازمحل تجمع خارج شديم . ابتدا سراغ تيپ 2 دزفول رفتيم كه درغرب رودخانه كرخه مستقربود. ساعتي با افسران تيپ بوديم .اين ملاقات درتوجيه وضعيت منطقه كمك زيادي به ما كرد.سپس به شناسايي سمت راست تيپ دزفول پرداختيم درراه بازگشت به انديمشك، درست هنگام عبوراز ريل راه آهن يك گلولۀ تانك درفاصله چند متري جيپ به زمين خورد ومنفجرشد.اين گلوله شايد اگرفقط چند ثانيه زودتر شليك شده بود، چيزي ازما باقي نميماند. حالمان كه جا آمد، خواستم هرطورشده محل تانك دشمن را پيدا كنم.بعداز دوكيلومتر پياده روي، تانك دشمن را ديديم .آنها درست كنار ريل راه آهن موضع گرفته بودند. اين حادثه درسي به من داد كه نه ازكتابها ودوره ها، بلكه ازميدان جنگ آموختم : اولاً رفتن به شناسايي به صورت گروهي آنهم جمع فرماندهان اشتباه است . ثانياً درشناسايي نبايد ازخودرو استفاده شود. شناسايي بصورت پياده روي، ديد بهتروخطركمتري دارد.

پنج روز ازاستقرارما درمنطقه ميگذشت. بررسي زمان تبادل آتش دراين مدت نشان ميداد كه معمولاً مبادلۀ آتش ازنزديك غروب آفتاب تا ساعت چهارصبح ازچهارتا 9 صبح با حجم كمتر و ازساعت 9 صبح تا پنج بعداز ظهر به ندرت اجرا ميشود. بنابراين زمان شناساييها را سه ساعت قبل ازطلوع آفتاب قراردادم .عمق منطقۀ شناسايي اوليه راهم كه بين دو تا سه كيلومتر بود، تنها و پياده ميرفتم. دوعدد نارنجك، يك بي سيم كوچك و دوعدد شكلات جيرۀ جنگي همراهم بود . بعدها موتورسيكلت راهم تجربه كردم و خيلي خوب جواب داد. كارجمع آوري اطلاعات بسيارعالي پيش ميرفت. با اينكه مأموريت گردان بعنوان نيروي احتياط بود، اما تقريباً وجب به وجب فاصلۀ بين خودمان و دشمن مثل كف دستم بود.به روزهاي پاياني مهرماه رسيديم، اما هواي تابستاني دست بردار نبود.گرما مصرف آب را بالا برده بود و نفرات ازاين لحاظ درمشكل بودند.ديدم اينجا تداركات كلاسيك كاري ازپيش نميبرد. سراغ سروان منشي باشي رفتم. اوازنظر شغلي افسرمخابرات گردان بود. گفتم:«منشي باشي! اين كار فقط ازتو برمي آيد. ما ازتو آب و يخ ميخواهيم».سروان منشي باشي فردي خوش بيان، خوش برخورد و روابط عمومي اش فوق العاده قوي بود. دو روزنگذشته ديديم با دوكاميون تانكر 4500 ليتري پرآب و دو وانت شورلت آمريكايي آمد، كه روي هركدام يك بلندگوي بزرگ با آمپلي فايرنصب شده بود . بعداً فهميديم با مسئولين سازمان آب دزفول رفاقت شش دانگ برقراركرده است!!!!!!.

پنجم آبان ماه قرارگاه تيپ يك لشكر درنزديكي ما مستقرشد. فرمانده تيپ سرهنگ جمشيدي چندين سال استاد تاكتيك دانشگاه جنگ بود و درجنگ ويتنام مدتي را بعنوان افسر سازمان ملل گذرانده بود. ما ساعتها با هم به تبادل نظر ميپرداختيم. من ازشناساييها و تجربۀ بيست روزه خودم ميگفتم. سرهنگ از دانسته هايي كه دراين مدت كوتاه بدست آورده بودم تعجب كرده و آنرا بسيارمهم ميدانست . منهم تجربه هاي ايشان را ميشنيدم كه برايم بسيار ارزنده بود.سرهنگ جمشيدي ازمن خواست به اتفاق هم به شناسايي برويم .ما باهم درمسيرهاي مختلف، ازبين آب روهاي خشك منطقه و بين تپه ها ساعتها به شناسايي ميرفتيم. دربين راه دربارۀ روش ضربه زدن به دشمن
گفتگو ميكرديم.(40)

 

ادامه دارد .....

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

به دنبال بولدوزر

كوچ ديگري درراه بود. هفتم آذرماه 1359 به گردان 220 تانك مأموريت داده شد ازمنطقه تجمع به شرق اهوازسمت آتشگاه تغييرمكان دهد.تانكها را درمحل متفرق كرديم، اما پراكندگي به تنهايي كافي نبود.
زمين آتشگاه كاملاً بازبود و تانكها بدون سنگر دربرابربمباران هوايي آسيب پذيربودند. ما حتماً نيازبه يك بولدوزرداشتيم . مراجعه به ستاد لشكر92 نتيجه اي نداد.گفتم شايد ازطرف استانداري فرجي شود. دراستانداري به هراتاقي كه وارد ميشدم و براي هركسي كه پشت ميز بود، ازاهميت وضرورت بولدوزر ميگفتم و اينكه الان تانكهايم بي پناه و بي سنگر منتظرم هستند. فايده اي نداشت . واقعاً بولدوزرنداشتند . آنطور كه من التماس ميكردم دل سنگ آب ميشد. مراجعه به ادارات ديگرهم ثمري نداشت.

 

F1.png

تیمسار فردوسی - دوران دانشجویی

 

شب به ستاد لشكر 92 برگشتم .داخل سالن ستاد تيمسارفلاحي را ديدم كه چند افسر دورش بودند و داشت براي آنها صحبت ميكرد. فرشتۀ نجات را يافته بودم . بي درنگ به طرفش رفتم . وسط صحبتش احترامي ادا كردم و بدون توجه به اطرافيان و درجه ومقام، قصه و غصۀ بولدوزر را با لحن درددل وگلايه آميز بازگوكردم . شهيد فلاحي كه مرا از رژه پادگان قزوين شناخته بود ازمن به خاطراينكه اينقدربه فكريگان و تانكهايم هستم تشكركرد. بعد، مثل پدري كه بخواهد وصيت كند با طنين آرام و مهربان گفت:

- ما امروز براي رضايت خداوند ميجنگيم. ما بايد به گونه اي رفتاركنيم كه سرگردهاي سي سال ديگر به عمل امروزما افتخار كنند و اين لباس را با شرافت وغروربه تن كنند.

دست برشانه ام گذاشت وگفت:

- بروخدا به همراهت، منهم سعي ميكنم بولدوزري برايت پيدا كنم

ازايشان خداحافظي كرده به يگان برگشتم. سينه ام سبك شده بود.يكروز گذشت و ازبولدوزر خبري نشد . روي رفتن به ستاد را نداشتم .توكل به خدا كردم و جادۀ خرمشهر را درپيش گرفتم . تابلوكارخانه "کاترپیلار" نور اميدي دردلم روشن كرد. كارخانه به شدت بمباران وتخريب شده بود. چند نفر درمحوطه بودند. سراغشان رفتم و خودم رامعرفي كردم . گفتم:

- من يك بولدوزر نياز دارم

گفتند فقط يك بولدوزرD6 مانده كه آنهم خراب است . گفتم:

- الان پنجاه تانك با نفراتش درمعرض خطرند. اگربولدوزر نبرم، معلوم نيست دربمباران هوايي، بدون سنگر چه بر سرشان مي آيد

وقتي سوزوگداز مرا ديدند، آستينها را بالا زدند. قطعه جوركردند و بالاخره بولدوزرآماده شد . يكي ازآنها پشت فرمان نشست،منهم بغل دستش . و بولدوزر را روي شِني تا محل تجمع گردان راند.بلافاصله مشغول كندن سنگر براي نفرات و تانكها شديم.درهمين موقع خبرآوردند عراق تك گسترده اي درمنطقۀ سوسنگرد داشته است. غرب سوسنگرد را تصرف كرده و درشمال وجنوب رودخانۀ نيسان مواضع خود را محكم كرده است . از قرارمعلوم عراق پس ازاشغال خرمشهر و بخشي ازخاك خوزستان با توجه به مقاومت شديد مردم ونيروها درنوارمرزي ازخواب نابودي انقلاب ايران وجدا كردن استان خوزستان بيرون آمده و با تحكيم و تثبيت مواضع اشغالي به حربۀ سياسي روآورد. درجبهه ها حالت سكون به وجود آمد و فقط آتش توپخانه رد و بدل ميشد.پانزدهم آذرماه به گردان ابلاغ شد درغرب اهواز درمنطقۀ فولي آباد مستقرشويم و ماهم بي درنگ واحد را ازشرق اهوازبه سمت محل مأموريت جديد حركت داديم.

 

F.png

 

روزها ميگذشت وبچه ها براي جنگيدن با متجاوزين بی تابي ميكردند وما ميبايست اين روحيه را حفظ ميكرديم . هفدهم آذرماه ساعت سه بعدازظهرمرحوم حاج آقا ابوترابي نماينده مردم تهران درمجلس شوراي اسلامي بهمراه چهارنفربه گردان آمدند.نمازجماعت بسيارباصفايي با حضورايشان برقرارشد .ناهار را با بچه هاي گردان صرف كردند. هرچه اصراركرديم نماندند . گفتند ميخواهيم به واحدهاي ديگر سربزنيم .فرداي  آن روز خبر اسارت ايشان وهمراهانشان بچه ها را به شدت غصه داركرد.روزهاييكه جبهه ازفعاليت افتاده بود، فرصتي به ما داد كه به آموزش لازم به پرسنل كادروبخصوص افراد وظيفه منقضي خدمت سال 56 بپردازيم و تجربيات دوماه گذشته را بكاربگيريم.دربازديد ازتانكهاي سوختۀ لشكر-92 متوجه شدم اكثرتانكها درقسمت برجك مورد اصابت موشك زمين به زمين و يا تيرمستقيم قرارگرفته اند. فكري به خاطرم رسيد. گفتم ميله هاي آهن قوي به طول 60سانتي مترآوردند.آنها را جلوي برجك جوش داديم و بين ميله ها وبرجك،گونيهاي شن قرارداديم . اين گونيها براي برجك حكم سپرداشت وتانكها درمقابل گلوله وموشك آسيب كمتري ميديدند. اين ابتكاربعدها كارايي خود را ثابت كرد وناگفته نماند پيدا كردن جوشكارهم براي خود ماجرايي داشت كه كمترازپيدا كردن بولدوزر نبود.كارجوشكاري كه تمام شد، ياد خانواده وغصۀ دوري ازبچه ها به ذهنم هجوم آورد. نزديك چهارماه بود از خانه بي خبربودم .نه فقط من، همۀ بچه هاي گردانم ازخانه و زندگي جدا افتاده بودند. همه نيازداشتيم با خانواده هايمان تماس بگيريم . به سروان منشي باشي گفتم:

- ميشود يك خط تلفن براي گردان تهيه كرد؟

بلافاصله رفت دنبالش و يك خط ازشهرگرفت وچندين كيلومترسيم كشيد و به محل تجمع گردان آورد.گفتم:

- همه به نوبت با خانواده هايشان صحبت كنند.

وقتي ازقزوين حركت ميكرديم، قرارشد همسرم بچه ها را بردارد و به كرج بروند، تا نزديك اقوامشان باشد. ايشان به خاطر نوزاد، مرخصي استعلاجي ازآموزش وپرورش داشت .دختربزرگم مهشيد، سال دوم ومهشاد، سال اول دبستان ميرفتند. بهاره ام حالا چهارماهه بود.وقتي گوشي را گرفت، حال وهوايم بهم ريخت . باورم نميشد چهارماه او را بي خبر رها كرده ام. من كه حاضرنبودم حتي يكروز او را تنها بگذارم.علاقۀ ما به يكديگر زبانزد فاميل است.

گفت: محمود، خيلي نگرانم، ازدلشوره آب شده ام.

گفتم: توكل به خدا كنيم . به جزخواست او برگي روي زمين نمي افتد.مگرغيراين است؟

گفت: نه، ولي با دلتنگيهاي بچه ها چه كنم كه دائماً تو را ميخواهند وبهانه ميگیرند.

گفتم: بايد قبول كنيم من اين راه را انتخاب كرده ام. درس جنگيدن خوانده ام، براي چنين روزي.

گفت: اين جنگ تا كي ادامه دارد؟

گفتم: نميدانم. اما زياد طول نميكشد. ان شاءالله به همين زودي ها خبرهاي خوبي ميشنوي و متجاوزين به سزايشان ميرسند. دلم ميخواهد شماهم به جبهه كمك كني و ازبابت خانه وبچه ها به من آرامش خيال بدهي

گفت: من همۀ سعي خودم را ميكنم

با مهشيد ومهشاد صحبت كردم .هر دو ميپرسيدند كي مي آيي؟ به آنها گفتم زود مي آيم، هروقت دشمن را بيرون كرديم!

 

ادامه دارد .....

18 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تغيير طرح نيروي زميني

درستاد تيپ حرف بود كه ازطرف امام به ارتش تأكيد شده است جنگ فعال شده و بهرطريق و هرمقياس به دشمن حمله شود تا مانع آسايش و آرامش دشمن درمواضع اشغالي شود. خبرصحت داشت . چنانچه درتاريخ 59/9/26 فرماني به نيروي زميني ابلاغ گرديد:

برابرطرح ارايه شده و مصوبۀ شورايعالي دفاع، نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران مأموريت دارد بلادرنگ درمنطقۀ اهوازعمليات تعرضي را هدايت و دشمن را درمنطقۀ عمومي كرخه كور وحردان منهدم و سپس براساس طرحهاي تنظيمي خط مرز را ترميم و بنابه دستورعمليات تعرضي را به خاك دشمن بكشاند.

 

28_5e79d.jpg

 

درپي اين فرمان، نيروي زميني برابرطرح عملياتي نصرمأموريت قرارگاه مقدم نيروي زميني را اينچنين ابلاغ نمود:

- قرارگاه مقدم نزاجا با عناصري ازلشكرهاي 16 و 92 زرهي درساعت (س) روز (ر) درمنطقۀ اهوازآفند ميكند، پادگان حميد را درجنوب اهوازتصرف و تأمين نمايد و بنا به دستور، حمله را به سمت جنوب ادامه ميدهد.و بالاخره مأموريت لشكر 16 زرهي هم مشخص شد:

- لشكر 16 زرهي برابرطرح قرارگاه مقدم نزاجا با دو تيپ 1 و 3 درساعت (س) روز (ر) درمنطقۀ سوسنگرد (ابوحميظه) به سمت كرخه كورآفند ميكند وحركت تك را درجنوب اهوازبه سمت پادگان حميد ادامه ميدهد.

تيپ يك لشكر 16 نيزبه گردانهاي 185 پياده مكانيزه، گردان 201 تانك وگروه رزمي 220 شامل گردان تانك به علاوۀ گروهان پياده مكانيزه گردان 176 مأموريت ياد شده را ابلاغ نمود.تيپ يك جلوي ابوحميظه مستقر بود. بعداز واگذاري مأموريت با استفاده ازنقشۀ وضعيت منطقه مأموريت را مورد مطالعه و بررسي قراردادم.ديدم اينطورنميشود. نيازبه شناسايي دقيقتري است. بهمراه سروان علي مؤذني كه افسرمأمورازگردان توپخانه  بود راهي سوسنگرد شديم .درخط ابوحميظه  به ديدن سرگرد جعفر لهراسبي رفتيم . اوفرمانده گردان تانك تيپ 2 دزفول بود.ما رفيق وهم دانشكده اي بوديم .مدتي هم دركرمانشاه هم خانه بوديم. گفتم:

- جعفر! ميخواهم بروم جلو براي شناسايي

گفت: منهم مي آيم

سه نفري توي جيپ نشستيم و راه افتاديم . بعد ازسه كيلومتر ازدور دو شبح سفيد ازدل زمين بيرون آمدند. جلوتر كه رفتيم مشخص شد دونفرند كه لباس عربي به تن دارند. جيپ را كشيديم توي يك گودال و ايستاديم . دوسپيد پوش جلو آمدند وسلام كردند. آن دوازافراد يك طايفۀ محلي سوسنگرد بودند. يكي شان گفت:

- چرا اينقدرگلوله برروي ما ميريزند،اينجا فقط چند خانواده با گله گاو وگوسفند زندگي ميكنند

گفتم: ممكن است گلوله هاي دشمن باشد

گفت: ازهردوطرف است

به سروان مؤذني گفتم:مشخصات اينجا را يادداشت كن، درچنين مختصاتي نفرات خودي هستند

ازآنها راه كرخه كور را پرسيديم؛ نشانمان دادند. به سرگردلهراسبي گفتم: برویم؟ گفت: برويم ببينيم چه خبر است

 

 

B.png

 

دل به دريا زديم و براه افتاديم . بعد ازهفت كيلومتربه روستايي به نام عتابيه رسيديم . روستا خالي بود وچند خانه ويران شده بودند. حدود چهاركيلومترآن طرفتر به كرخه كور رسيديم . ازآنجا مردمي كه به هويزه رفت وآمد ميكردند به خوبي ديده ميشد. به هويزه رفتيم و ازآنجا ازجادۀ آسفالت به سوسنگرد و بالاخره پاسگاه فرماندهي ابوحميظه . بلافاصله نتيجۀ اين شناسايي به تيپ و ازتيپ به لشكرگزارش شد. فرمانده لشكرجناب سرهنگ لطفي وقتي گزارش را ميخواند، ميگويد اين محال است. گزارش ركن ميگويد آن منطقه پرازدشمن است . فردوسي حتماً ديوانه شده ! براساس اين گزارش دستوراوليۀ مأموريت؛ يعني آفند به كرخه كورجايي نداشت.ساعتي نگذشت كه فرمانده لشكر با بي سيم مرا احضاركرد. بي درنگ به ملاقات ايشان رفتم . درايستگاه نظاميۀ اهوازبود .تيپ 3 تازه ازهمدان رسيده بود و ازقطار پياده ميشدند. آنچه درگزارش نوشته بودم يكبارديگر تعريف كردم .گفت: ميخواهم خودم اين مسير را ببينم . فردا ساعت 8 صبح اول حميديه باش تا به اتفاق برويم

صبح فردا سرساعت، اول حميديه بودم .چهارتا جيپ آمدند.فرمانده لشكربهمراه دومحافظ و آجودان و بيسيمچي، فرمانده تيپ وفرماندهان گردانها تا ابوحميظه آمديم .آنجا نگهداشتم .گفتم: جناب سرهنگ ! من اين راه را از مسيرعتابيه، كرخه كور،هويزه، سوسنگرد رفته ام. پيشنهاد ميكنم اين راه را برعكس برويم؛ يعني مسير برگشتمان را اول برويم تا راه فرار داشته باشيم. ديگر اينكه براي اطمينان دوتا جيپ بيشترنباشيم و اوركت عادي بدون درجه به تن كنيم. سرهنگ لطفي هرسه پيشنهاد را پسنديد.وقتي ازسمت هويزه، كرخه كور را رد كرديم و به عتابيه رسيديم، توي پوست خود نمي گنجيد. چرا كه خود به خود به هدف اول رسيده بوديم.فرمانده لشكرگزارش اين شناسايي را به قرارگاه مقدم نزاجا داد وآنها موضوع را با مقامات كشوري و لشكري درميان گذاشتند. به اين ترتيب طرح نيروي زميني تغييركرد ومتعاقب آن برابرطرح عملياتي نصر،مأموريت جديد لشكر 16 زرهي به اين شكل اصلاح شد:

- لشكر 16 زرهي مأموريت دارد با دو تيپ، تيپ 3 درابوحميظه و تيپ يك درمنطقۀ هويزه درساعت (س) روز (ر) تك نموده و پس ازنابود كردن دشمن، الحاق كرده و سپس تك را به سمت پادگان حميد ادامه دهند.

 

20_d3e28.jpg

 

سوم دي ماه 1359 تيپ يك لشكربراساس تغييربوجود آمده مأموريت گروه رزمي 220 تانك را ابلاغ كرد:

الف: منطقه تجمع دراطراف شهرهويزه شناسايي ومختصات آن به تيپ گزارش شود.

ب: يگان را آماده نموده و پس ازحضورتانك برها بلافاصله تانكها ازمحل تجمع فعلي بارگيري شود.

ج: برنامۀ حركت ستون به گونه اي تنظيم شود كه درساعت 14 روز 59/10/4  به سمت هويزه حركت نمايند.

د: ارتباط با تيپ ازلحظه حركت ازمنطقه تجمع فعلي تا استقرار درمنطقه هويزه برقرارباشد.

تانك برها آمدند. سه دستگاه بولدوزر D-12  هم برايمان آورده بودند. ياد زماني افتادم كه حسرت يك D-6 را داشتم.

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درآستانۀ حمله

حالا بچه ها بوي حمله به مشامشان خورده بود و به جنب وجوش افتاده بودند.تانكها را بارگيري كرديم و به راه افتاديم .مردم درتمام مسيرايستاده بودند به تماشا وبراي ما دست تكان ميدادند. درهويزه مردم ازديدن ما خيلي ذوق كردند. ازهويزه خارج شديم .حدود سه كيلومتربه طرف كرخه كور؛ جاييكه براي استقرارگردان درنظرگرفته شده بود، سريع سنگرها وخاكريزها را آماده كرديم. نفرات تأمين گردان سرپستهاي خود رفتند.

پنجم ديماه 1359 حدود پانزده نفرازبرادران سپاه به يگان آمدند كه ازپاسداران محلي بودند. فرمانده ( بعدها دوستان گفتند آقاي شمخاني بودند) آنها گفت:

- شما اينجا مستقرشده ايد، ما كجا مستقرشويم؟

گفتم: هرجا صلاح ميدانيد. چپ، راست، جلو!!

گفت: شما جاي خوب را گرفته ايد، آنوقت به ما ميگوييد اين طرف و آنطرف برويم؟

گفتم: اگرمنظورتان اين است كه باهم ادغام بشويم، براي ما امكانپذيرنيست.چراكه سيستم مديريتي وفرماندهي درسازمان ارتش تابع مقررات خاص خود است .اگرشما بتوانيد تابع اين مقررات باشيد، من مخالفتي ندارم، وگرنه بهتراست با فاصله ازهم اما دركنارهم، هركدام مأموريت خودمان را انجام بدهيم.

 

j.png

 

ششم دي ماه تيمسارفلاحي براي بازديد ازمنطقۀ هويزه به گردان ما آمد.مواضع تانكها واستقراريگان را ديد. روحيۀ خوب بچه هاي گردان او را تحت تأثير قرارداده بود. درباره موضوع بحث ديروز برادران سپاه پرسيد. صحبتي را كه بين ما رد و بدل شده بود، بدون كم و كاست تعريف كردم .تشكر كرد وگفت:

- يك فرمانده پاسخگوي همۀ اتفاقات خوب و بد يگان است

و بعد اين راهم اضافه كرد كه: ما نبايد لحظه اي ازدشمن غافل شويم و تمام فكرو ذكرمان فقط بايد همين باشد و ازمسائل حاشيه اي پرهيزكنيم.

پس ازاستقرار يگان، همۀ فرماندهان ومسئولين گردان را جمع كردم .ازآنها خواستم نفرجايگزين خودشان را تعيين كنند وآموزشهاي لازم را تا ردۀ سربازان به خصوص سربازان منقضي خدمت 56 برقراركنند.اين آموزشها ازقبيل اصل صرفه جويي در قوا، اصل مانور، اصل غافلگيري و اصل تأمين بود.ضمن اينكه بهمراه افرادِ كليدي مثل فرماندهان گروهانها و رؤساي اركان به طورجداگانه تمرين روي زمين درنقش تانك ونفربر را انجام ميدادم.ساعت 10 صبح 12 دیماه 1359 ابوالحسن بني صدر بطور سرزده به گردان آمد و پس ازبازديد روبه من كرد وگفت:

- سرگرد! فاصلۀ ما با دشمن چقدراست؟

گفتم: حدود سه كيلومتر

گفت: ميتواني مرا تا جايي ببري كه بتوانم آنها را ببينم؟

دستوردادم سريع يك موتورسيكلت آوردند.گفتم:

- بفرماييد سوار شويد

گفت: با اين برويم؟!!!!!

گفتم: بله، آقاي رئيس جمهور امن تراست.

ترك موتورسوارشد و به راه افتاديم . طبق شناسايي اي كه قبلاً كرده بودم، تا 700 متري استقرار واحدهاي دشمن راندم . داخل يك گودال موتور را خاموش كردم. بالاي گودال دوربين را ازگردنم درآوردم و به دستش دادم گفتم: . حالا ميتوانيد دشمن را خوب ببينيد.

دوربين را گرفت. چند دقيقه اي آنها را براندازكرد وگفت: ! برگرديم

 

M47-2.jpg

 

فرداي آن روزبارديگر تيمسارفلاحي آمد. بچه ها با اين آمد و رفتها مطمئن شدند خبرهايي درپيش است. دورايشان حلقه زده بودند. شهيد فلاحي، تجربيات وخاطرات سي سالۀ خود را نقل كرد. آخرهمۀ حرفها گفت:

- اگرمن فلاحي اولين طراح نظامي دنيا نباشم، دومين طراح هستم . بهمين دليل بود كه با درجه سرهنگ دومي به عنوان ناظرسازمان ملل در ويتنام درصف سرتيپها و سرلشكرهاي كشورهاي ديگر قرارداشتم . من ادعا ميكنم بيش ازهمۀ آنها ميتوانم طرح و راهكارارائه كنم .اما با همۀ اين ادعاها به حقيقت ميگويم كه با تمام اطلاعات ومعلومات به اندازۀ فرمانده اي كه دراين جنگ يك هفته شبانه روز درخط مقدم حضورداشته، تجربه ندارم. تك تك شهيد فلاحي را بوسيدند. وقتي خداحافظي ميكرد گفت:

- خودتان را ازهرنظرآماده كنيد

بچه ها پي درپي تكبير ميگفتند.كاغذي برداشتم و نشستم همۀ آن چيزهايي كه درذهنم ميجوشيد وميبايست بارديگربا مسئولين گردان درميان بگذارم، روي كاغذ فهرست كردم :

-  نحوۀ همكاري تانك با پياده را مجدداً آموزش بدهيد.

-  از گزارش ديده بانها براي هدايت آتش توپخانه وخمپاره اندازغافل نشويد.

-  تجهيزات مقابله با بمباران شيميايي و ميكروبي را آماده كنيد.

-  راننده هاي بولدوزر و لودر را دريابيد وبا آنها صددرصد همكاري كنيد.

-  پرسنل مأمورازيگانهاي ديگر را مثل پرسنل سازمان خودتان بدانيد؛حتي عزيزتر.

-  ازمهمات بخصوص چاشني گلوله هاي تانك بازديد كنيد.

-  افسرتوپخانه، رئيس ركن سوم، رئيس ركن دوم وافسرمخابرات تحت هرشرايطي ازمن دور نشوند.

-  دستورمعاون گردان دقيقاً ازطرف من وآنچه ابلاغ ميكند، با هماهنگي من است.

-  پرسكوپهاي شبانه تانكها را بازديد كنيد.

-  عوامل كنترلي در تك روزانه براي پرسنل وفرماندهان بازگوشود.

-  همۀ فرماندهان اعم از زرهي و پياده كارهايي را كه بايد انجام بدهند مروركنند؛ مبادلۀ اطلاعات، شناخت روي پرسنل، آگاهي ازامكانات، قدرت آتش ومانور و ... داشته باشند.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

" اگرمن فلاحي اولين طراح نظامي دنيا نباشم، دومين طراح هستم . بهمين دليل بود كه با درجه سرهنگ دومي به عنوان ناظرسازمان ملل در ويتنام درصف سرتيپها و سرلشكرهاي كشورهاي ديگر قرارداشتم "

 

عجب  جمله ای بودو فکر کنم هنوز خیلی کار داره تا امثال فلاحی رو بشناسیم

 

و جالبتر اینکه ارتش در همون اول جنگ هم آمادگی برای مقابله با حملات شیمیایی و میکروبی رو داشت 

 

اگر در سایر سازمانهای حاضر در جنگ هم این امادگی وجود داشت و نیروها رو توجیه میکردن اینهمه مجروح شیمیایی نداشتیم

 

در خاطرات یکی از عزیزان نقل شده که بخاطر توجیه نبودن شون یک فرد سرماخورده رو هم کنار این مجروحان بستری کردن که بنده خدا بعد از چندوقت علایم شیمیایی شدن رو در بدنش نشون داد و تازه بعد از اون بود که در بیمارستان صحرایی شون مجروحان شیمیایی رو از بقیه جدا کردن 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب مهران خان عزیز

با سپاس از مطالب بسیار زیباتون در این بخش فقط یک مورد کوچک وجود دارد :

عکسی که در ارسال اخرتون قرار دارد (متعلق به مشرق نیوز)تانکهای چلنجر 1 احتمالا اردنی هستند نه تانکهای ایرانی.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مهردادخان خیلی ممنون ازاینکه تذکر دادید فوراً اصلاح میکنم

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مهردادخان خیلی ممنون ازاینکه تذکر دادید فوراً اصلاح میکنم

بسیار سپاسگزارم.

تصویر زیبایی است .ام 47 نیروی زمینی با ان هم بند و بساط روی ان!

در گردانهای زرهی ،خدمه زرهی علاقه خاصی به ام 47 داشتند.خوش دست بود و کم دردسر.بر خلاف چیفتن که دنیایی از بدبختی بود!!!

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

روزشيرين

 

15_bef8e.jpg

 

شب 15 ديماه همه كاملاً آماده بودند. نزديكيهاي سحر، زمان تك ازطرف تيپ به من ابلاغ شد «ساعت 6 صبح 15 دیماه 59» به فرماندهان گفتم آماده باشند. تا ساعت 7 صبح خبري نشد. درهمين موقع پيامي ازتيپ يك آمد:

- «زمان تك ساعت 08:00 صبح روز 59/10/15»

حدود 150 نفرازنيروهاي مردمي به يگان آمدند وگفتند ميخواهند درحمله شركت كنند. آنها هيچ تجهيزاتي نداشتند.گفتم: «جنگ ما جنگ زرهي تانك با تانك است و شما نميتوانيد پاي پياده همگام با تانك حركت كنيد ؛ آنهم بدون سازمان رزم (فقط دوساعت تا آغازحمله باقيمانده بود وفرصت هيچگونه سازماندهي وتجهيز وآموزش وتوجيه آنها نبود.)

فرمانده شان گفت: «خب! بگذاريد افرادما روي تانك بايستند»

گفتم: «ايستادن روي تانك درشرايط تك خودكشي است.هم ديد خدمۀ تانك را ميگيرد وهم ممكن است درحركتهاي ناگهاني وچپ و راست شدن تانك افراد بيفتند و زيرشني تانك بروند.»

گفت: «پس قبول نميكنيد؟»

گفتم: «من مسئول جان تك تك افراد اين گردانم؛ ازسربازگرفته تا افسرو درجه دار.دربارۀ جوانان غيوري مثل شما كه داوطلبانه آمده ايد، مسئوليت سنگينتراست و ابداً وجدانم قبول نميكند»

آنها پس ازشنيدن حرفهاي من ازمحل تجمع گردان خارج شدند.طبق دستورفرماندهي ازساعت 08:30 تا 10:25 سكوت راديويي برقرارشد وهمه به گوش بودند.عقربۀ ساعت كه به 10:30 رسيد، سكوت شكسته شد و صداي بي سيم درآمد وآغازعمليات نصر را اعلام كرد.صداي من بلند شد:

- «به ياري خدا همۀ واحدها بسوي هدف به پيش ...!»

تانكها غريدند وبه سرعت به سمت دشمن حركت كردند.بعد ازده دقيقه ازپشت بيسيم صداي سرگرد سليمي فرمانده گردان 201 تانك را شنيدم كه به فرمانده تيپ اعلام ميكرد:

- «من واحدهاي همجوارخود را نمي بينم ....!

با شنيدن اين پيام به ميان مكالمه آنها آمدم و به فرمانده تيپ گفتم: «جناب سرهنگ! سمت حركت تانكهاي گردان 201 درست است. اگر اجازه ميدهيد آنها را هدايت نمايم»

گفت: «اين كار را بكن ..!»

به سرگرد سليمي گفتم: «سمت حركتتان درست است؛ اما شما عقبتر هستيد.اگر سرعتتان را بيشتر كنيد، تانكهاي ما را خواهي ديد»

پس ازچند دقيقه سرگرد سليمي گفت: «تانكهاي شما را درسمت چپ خودمان مي بينم»

ساعت 10:45 تيپ 3 اعلام كرد: «با دشمن درگير شده ايم. فشار زيادي روي واحدهاي ماست ...!»

 

12_c3a5a.jpg

 

با شنيدن اين پيام سرعت حركت مان را زياد كرديم . ده دقيقه نگذشته بود كه ازپشت دشمن سردرآورديم . فرمان آتش دادم . گفتم بي وقفه شليك كنيد. تانكها يك لحظه آرام نبودند. مي غريدند وميكوبيدند. من داخل يكي از تانكها بودم و ازآنجا دائم با فرماندهان گروهان ها تماس ميگرفتم. ازآنها ميخواستم ثانيه اي ازشليك كردن غافل نشوند.دهانم كف كرده بود درهمين موقع تيپ 3 اعلام كرد فشارقطع شده و تانكهاي دشمن زمينگيرشده اند. دشمن افتاده بود وسط .ازيكطرف تيپ 3 و ازپشت سرتيپ يك؛جهنمي برايشان برپا شده بود. ازتانكهايشان آتش و دود به هوا ميرفت.بعدازبيست دقيقه عراقيها را ميديدم كه ازتانكها و نفربرها پياده شده و پارچه هاي سفيد به دست گرفته اند. بلافاصله بيسيم زدم دژبان وترابري لشكر آمدند و 820 اسير را تخليه كردند.درميان اسرا تعدادي هم مجروح بودند كه به واحد بهداري فرستاه شدند . كشته هاي دشمن به 1000 نفر ميرسيد. بيشتر از 40 دستگاه تانك شان كاملاً سوخته ومنهدم شده بود.درباره آمارتلفات دشمن درعمليات نصر دركتاب اطلس نبردهاي ماندگار نزاجا آمده است:

-« دشمن بيش از 1000 كشته ومجروح و بيش از 800 نفر اسيرداد . 45 دستگاه تانك، 50 دستگاه خودرو، 15 دستگاه موشك انداز و 10 دستگاه نفربر بهمراه سه فروند بالگرد منهدم گرديد وتعدادي تانك ونفربر نيزبه غنيمت درآمد.»

يك ساعت ازظهر گذشته بود. به فرماندهان گروهانها گفتم سريعاً آمارمجروحين وشهدا را بدهيد. فرماندهان گفتند به لطف خدا همۀ افراد سالم اند!ساعت 2:30 بعدازظهر فرمانده لشكر جناب سرهنگ لطفي به منطقه آمد. تبريك گفت و آمار تلفات يگان را خواست . گفتم بحمدالله همگي سالم و هيچ وسيله اي آسيب نديده است.در محل ستاد گردان به فرمانده لشكر گفتم:

-« با توجه به ضربه اي كه دشمن خورده، احتمال پاتك بسيار زياد است . ماندن دراينجا صلاح نيست؛ يا به مواضع شب قبل برگرديم يا حتي با نيروي كمي دور تك  را حفظ كنيم»

ساعت 2:45 بعدازظهربه فرماندهان گروهانها و اركان گردان دستوردادم سريعاً تانكها و نفربرها را سوختگيري كنيد؛ گلوله هاي تانك و بقيه مهمات را تأمين كنيد وسرويس ونگهداري و هراقداماتي كه ميدانيد انجام دهيد. ساعت 3:15 فرماندهان گردان براي شركت در شورستادي تيپ احضارشدند. فرمانده تيپ تك تك ما را درآغوش گرفت و تبريك گفت. خبرداد كه حضرت امام(ره) براي اين پيروزي پيامي داده اند كه در راديو وتلويزيون چندبارپخش شده است. از شنيد اين خبر، چشمها درخشيد وباراني شد.انگار دوباره جان گرفته بوديم . پس از 105 روزحملۀ ناجوانمردانه عراق و شكست پشت شكست، حالا اين دشمن بود كه مزۀ شكست را ميچشيد.نزديك غروب به گردان رفتم . ازگروهانها بازديد كردم .دسته هاي خمپاره انداز، دسته بهداري، پشتيباني؛ به همه سرزدم .همه خوشحال و سرحال بودند. گفتم امشب خيلي مراقب باشيد.نگهبانها را زياد كنيد. هركس ازمحوطۀ خود بازديد كند.احتمال حضورباقيماندۀ دشمن يا افراد نفوذي دشمن وجود دارد . بچه ها به همه جا سركشي كردند و جز يك عراقي مجروح، كسي را نيافتند. مجروح عراقي به شدت ميلرزيد. پزشك گردان را خواستم وگفتم هر كار ميتواني برايش انجام بده. بعدازمداواي اوليه، ساعت 10 شب او را تحويل دژبان لشكردادم.

 

9_7b08a.jpg

 

ساعت 23:30 شب بود كه ستوان قريشي افسرپست شنود سراسيمه آمد وگفت: «جناب سرگرد! خبرهايي است .الان سه يگان عمدۀ عراق زيرنظريك قرارگاه دارند باهم مبادله اطلاعات ميكنند. قرارگاه دشمن دارد آنها را براي حمله هماهنگ ميكند.»قريشي افسر باتجربه و قابلي بود.زبان عربي را كامل ميدانست ودوره هاي اطلاعاتي را گذرانده بود.

گفتم: «؟ بازهم شنود كن ببين چه خبراست؟»

رفت وچند دقيقه بعدآمد.گفت: «به احتمال زياد آن سه يگان سه لشكر است كه تحت امر قرارگاه يك سپاهند»

گفتم: «توانستي سمت حركتشان را تشخيص بدهي؟»

گفت: «سمت حركتشان ازمنطقـ خرمشهر، جفير وطلائيه است وهرچه ميگذرد كلماتشان بهتربه گوش ميرسد»

گفتم: «يعني آنها دارند به طرف ما مي آيند؟»

گفت: «يقيناً حركت آنها به سمت ماست و با سرعت هم مي آيند»

سريع ستاد تيپ را درجريان اين شنود قراردادم .همۀ فرماندهان ومسئولين گردان را جمع كردم و ازآنها خواستم براي پدافند دربرابرپاتك دشمن آماده باشند. ميدانستم روز سختي را درپيش خواهيم داشت .ايستادن دو تيپ دربرابرسه لشكر كاربسيار دشواري است .طبق اصول جنگ براي حملۀ گسترده چنانچه نيروي تك ور دوبرابرنيروي پدافند كننده باشد كافي است و حالا ارتش عراق با 4/5 برابرما پاتك را شروع ميكرد.(64)

 

ادامه دارد .....

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

روز تلخ

سحرگاه 59/10/16 بين يگانهاي دشمن سكوت راديويي برقرارشد.دستوردادم سريعاً بولدوزرها بيايند و خاكريزهايي را بصورت قوسي براي تانكها آماده كنند. يكي ازبولدوزها را گفتم بيايد و يك سنگرخاكريزبه شكل نعل درست كند تا بعنوان پاسگاه فرماندهي گردان آماده شود.ساعت پنج، پس ازنماز صبح سوارموتور شدم و جلو رفتم تا وضعيت دشمن را ارزيابي كنم . بعد ازيك كيلومترنفرات پيادۀ دشمن را ديدم كه به حالت نيمدايره دراطراف ما مستقرشده اند. فاصله خط آنها تا ما كمتراز سه كيلومتر بود.هوا روشن شده بود اما هنوز سكوت راديويي دشمن پا برجا بود. بهمراه معاون گردان، رئيس ركن دو، رئيس ركن سه، افسرمخابرات وافسرتوپخانه در خاكريز فرماندهي مستقرشديم.پس ازاستقرار واحدها دستوردادم دستۀ ديده ور تا حد امكان جلوي تانكها سنگر بگيرند و دستۀ خمپاره، خمپاره اندازها را درمحل مناسب قراربدهند.

ساعت 8 صبح آتش تهيه دشمن شروع شد. 15 دقيقه به شدت آتش ريختند. بعد ديدم نفراتي ازآنها ساك به دست جلومي آيند. اين ساكها 70 سانتيمترطول، 50 سانتيمترعرض و 25 سانتيمتر ارتفاع داشت . درون اين ساكها موشكهاي ضد تانك قرارداشت كه توسط كنترل سيمي هدايت ميشد.آتش تهيۀ دشمن كه قطع شد، تيراندازي غيرمستقيم و منحني برروي ما لحظه به لحظه زياد ميشد.ساعت 10:30 صبح گروهبانيكم جعفراشجعي فرد را به سنگر من آوردند. تركش قسمتي ازسرش را برده بود. نفسهاي آخر را ميكشيد.صورتش را بوسيدم وگفتم او را ببرند.

 

20_73381.jpg

 

ساعت 10:45 فشار دشمن بيشتر شد . به سروان علي مؤذني افسرتوپخانه گفتم حالا ازتوپخانه درخواست آتش كن وسعي كن گراهاي مؤثردشمن را بدهي . به فرماندهان گروهانها گفتم دراجراي آتش صرفه جويي كنيد. هدف را خوب ببينيد وتيراندازي كنيد.آتش عراق به تمام خط پدافند ما ميريخت. تشخيص محوراصلي ممكن نبود. ازفرمانده تيپ خواستم سمت عمق يگانهاي دشمن را برايم مشخص كند.

ساعت 11:25 صبح فرمانده تيپ اطلاع داد دو فروند بالگرد براي شناسايي عمق يگان دشمن به سمت شما اعزام شدند.پس ازچند دقيقه ارتباط سروان معافي معاون گردان با خلبانان بالگرد برقرارشد. ديدم نتيجه اي نگرفت. گفتم: «چی شد؟».گفت:«ميگويند آتش زياد است».گفتم:«بي سيم را بده به من و گردان را كنترل كن»

گفتم:« نيازي نيست جلوتر بياييد. ارتفاعتان را زياد كنيد و ازهمان ارتفاع بالا فقط به من بگوييد سمت تك اصلي كجاست؟ ازجفير است يا طلائيه يا سمت خرمشهر؟ من ازكجا دارم ضربه ميخورم؟»

چند بارتكرار كردم: «ازكجاست، ازكدام سمت است؟»

همينجا شنيدم يكي ازخلبانان به ديگري گفت:«بدجوري ميزنند من كه رفتم».بالگرد اولي دور زد و دومي هم به دنبالش!... ديدن اين صحنه براي بچه هاي خط قابل انتظار نبود. ديدم دارند روحيه شان را ميبازند. رفتم روي بي سيم شان وچند دشنام نثارشان كردم.صورتم ازعصبانيت گُر گرفته بود . درهمين لحظه كه توي ذهنم دنبال ناسزاهاي ديگر ميگشتم، صداي معاون تيپ (سرهنگ رادفر) ازپشت بي سيم آمد. گفت:

- «سرگرد فردوسي ! الان مقامي درفرماندهي تيپ تشريف دارند( اين مقام حضرت آيت الله خامنه اي  بودند.)؛ مكالمات شما را شنيدند. به شما سلام ميرسانند وتشكرميكنند وقول ميدهند آن دوخلبان را به دادگاه معرفي كنند

با شنيدن اين پيام آتشي كه در وجودم زبانه ميكشيد، سرد شد. درهمين موقع گروهان سوم درخواست مهمات تانك كرد. به گروهان اركان گفتم سريع به آنها مهمات برسانيد. فاصله مهمات تا گروهان حدود 500 متر بود كاميون اورال به همراه ريمورك خود به طرف گروهان سوم درحركت بود كه گلولۀ دشمن به ريمورك آن اصابت كرد وآتش گرفت.راننده از اورال بيرون پريد و به سمت ريمورك كه شعله ميكشيد رفت.درعرض چند ثانيه اورال را از ريموك جدا كرد. به سرعت اورال را ازچنگ آتش خلاص كرد و به طرف گروهان راند . او وقتي اورال را به گروهان برد، بلافاصله برگشت وخرج گلوله ها راهم پشت يك جيپ بست و به گروهان رساند. اين رانندۀ شجاع گروهبان يكم حسين اسماعيلي بود.

 

36.jpg

 

ازساعت 12 تا 2 بعدازظهر دشمن ديوانه وار آتش ميريخت. گلوله ها ازهمه طرف مي آمد ومعلوم بود هرسه لشكرعراق ازهمۀ محورها بدون شكاف خيال محاصرۀ ما را دارند. اما آتش به موقع و پايدار بچه هاي ما
پيشروي آ نها را كُند كرده بود. ما با جنگ نابرابري روبرو بوديم وحجم آتش آنها بسياربيشتر بود؛ سه لشكر دربرابر دو تيپ!... تيپ 3 درسمت چپ و تيپ يك درسمت راست مستقربودند. درتيپ يك ازسمت چپ به ترتيب گروه رزمي 220 تانك، گردان 185 وگردان 201 تانك قرارداشتند؛ يعني ما درست وسط خط پدافند بوديم.واحد بهداري پيام داد آمبولانسها جوابگوي تعداد مجروحين نيستند.تقاضا كردند مجروح ين را با نفربر بفرستند. گفتم: «به هيچوجه اجازۀ چنين كاري نداريد». و بلافاصله دستوردادم جيپ ويژۀ فرماندهي گردان به كمك واحد بهداري برود ومجروحين را به عقب حمل كند .اين تصميم براي اين بود كه ميترسيدم اگر يك نفربر شني دار به هرعلتي به طرف عقب حركت كند اطرافيان تصوركنند واحد دارد عقب نشيني ميكند. دراين حال همه پشت سرش راه مي افتند و ممكن است كنترل ازدست فرمانده خارج شود.اين موضوع را با تيپ هم درميان گذاشتم تا مبادا واحد ديگري اين كار را بكند.چيزي ازاين ماجرا نگذشته بود كه خبرشهادت ستوان يكم نصرتي را آوردند. صحنۀ دلخراشي بود. شني تانك او را ازكمر دونيم كرده وچشمانش ازحدقه بيرون آمده بود . شهيد نصرتي 26 ساله بچۀ مازندران بود؛متدين اما اهل ظاهرسازي نبود. افسرشجاع، جسور و پرتحرك بود. گروهان 176 با مديريت قوي او، يك واحد رزمي با توان بسيارعالي شناخته شده بود.

معاون گروهان 176 ستوان صفري با ديدن صحنۀ شهادت نصرتي تعادل خود را ازدست داد وقادر به ادارۀ گروهان نبود .ستوان يكم ميرزايي را خواستم وگفتم:«فعلاً تا زمانيكه ستوان صفري برگردد، فرماندهي اين گروهان با توست».گفت:«من افسر زرهي هستم و شناختي روي اين گروهان وافرادش ندارم وقبول نميكنم».گفتم:«يا دستور مرا اجرا ميكني يا خودت را به قرارگاه تيپ معرفي ميكني تا بعداً تكليف اين كاررا روشن كنم».گفت:«من به خاطرآشنا نبودن با گروهان پياده اين حرف را زدم وگرنه قصد تمرد از دستور را نداشتم».گفتم:«الان ما نميتوانيم يك گروهان را بي سرپرست رها كنيم .مطئمن باش دراولين فرصت ستوان صفري را با تو عوض ميكنم».

يگانها دائم ازآتش سنگين دشمن مي ناليدند و اعلام ميكردند ديگرتاب مقاومت ندارند.ساعت 2:30 بعدازظهر قرارگاه مقدم نزاجا مجوزعقب نشيني را به لشكرداد و درپي آن فرماندهي تيپ 3 و 1 هم به يگانهاي تحت امر خود اين دستور را ابلاغ كرد.يگانهاي همجواركم كم عقب نشستند. ما هنوزايستاده بوديم.تانكهايمان را به حالت قوسي با زاويۀ 45 درجه هدايت كرده بودم كه مدام تيراندازي ميكردند. واحدهاي كناري كه عقب نشستند، دشمن ما را مثل چنگك درميان گرفته بود.سرهنگ رادفر پيام داد:«فردوسي اگرتا چند دقيقه ديگرعقب نيايي،كاملاً محاصره شده اي».ميدانستم داريم محاصره ميشويم؛ چون فشاردشمن درسمت راست كه گروهان سوم بود خيلي بيشترازسمت چپ بود. حجم آتش ازجلو وپهلوي راست ما هرلحظه بيشترميشد.سرهنگ رادفر دوباره روي بي سيم آمد:«فردوسي چه ميكني؟ بيا عقب ... الان همه تان اسيرميشويد».بغضم تركيد. سخت گريه كردم .گفتم:« چطورعقب بيايم؟ من اينجا شهيد دادم، زخمي دادم ميخواهم با آنها باشم».گفت:«فردوسي خودت را كنترل كن .اگر فقط جان خودت بود، اختيارخودت را داشتي. حالا بايد به فكر افرادت باشي».

 

k_55caf.png

 

او درست ميگفت . بايد به احساسم غلبه ميكردم . با فرماندهان گروهانها تماس گرفتم و دستورعقب نشيني دادم. گفتم دركرخه كور ومواضع توپخانۀ قبلي دشمن مستقرشويد.درآخرين لحظه بهمراه افسراني كه داخل خاكريز فرماندهي بوديم،سوارجيپ شديم و حدود 300 مترعقب آمديم .آنجا پلي بود به نام فردوس. پياده شديم . بچه هاي مهندسي لشكرمشغول مين گذاري روي پل بودند. با كمك آنها خودرو را عبور داديم . من آخرين نفري بودم كه ازميان مين ها گذشتم . به مواضع توپخانۀ قبلي دشمن آمدم . تانكها آنجا جمع شده بودند. سريع آنها را مستقركردم و دستوردادم به سمت دشمن تيراندازي كنند.پس ازچند ساعت مبادلۀ آتش، بالاخره اين روزسخت طولاني ازنفس افتاد. شب از راه رسيد و دشمن به حمله خود خاتمه داد.(72)

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حسرت نيروي كمكي

59/10/16 ساعت 9 شب توسط عناصر ستاد تيپ خط حد پدافندي گردانها تأمين شد. فرماندهان گروهانها را خواستم . باهم اسامي شهداي امروز را مروركرديم . پنج سربازشهيد؛ حسن جان اميني، غلامحسين
اسلامي، محمدرضا محمدي، حسين رحماني و رحيم رشيدي . دو درجه دار؛شهيدان استواريكم جعفراشجعي فرد و استواردوم بيژن قلي نژاد و افسران شهيد ستوان خيرخواه و ستوان نصرتي دراين روزستوان محمدعلي دهاقين نيزبه شدت مجروح شد كه اين مجروحيت درتاريخ 60/4/14 منجربه شهادت ایشان شد. يادآنها بارديگر قلبم را به درد آورد، اما ازطرفي اين تعداد شهيد دربرابرآن آتش وهجوم گسترده دشمن باوركردني نبود. ابتكاركارگذاشتن كيسه هاي شن درمقابل برجك تانكها و زدن خاكريزهاي مناسب براي آنها ونحوۀ استقرار واحدها، كارايي خود را عملاً ثابت كرده بود.حالا بايد اقدامات تداركاتي و تأمين سوخت ومهمات انجام ميشد.

 

51.jpg

 

دشمن هم درروبرويمان خود را جمع وجورميكرد. معلوم بود درافكارپليدشان چه ميگذرد ومطئمناً در تدارك حملۀ ديگري هستند. به ياد وانت اهدايي سازمان آب دزفول و بلندگوهايش افتادم . فكري به مغزم جهيد. گفتم ضبط صوت آوردند. تانكي هم روشن كردند وصداي تانك را روي نوارضبط كردند.ساعت 2 نيمه شب شروع به پخش صدا كرديم. به رانندۀ وانت گفتم درطول خط آهسته حركت كند. صداي تانك درمنطقه پيچيده بود. گويي دهها تانك دارند براي ما از راه ميرسند. تصوردشمن حتماً همين بود. چون تا ساعت 11 صبح فردا هيچ حركتي انجام نداد . دراين موقع يك هواپيماي عراقي بالاي سرمان آمد و براي بمباران شيرجه زد. يكي ازسربازانمان درحال حركت بود؛ ارتفاع هواپيما آنقدرپايين بود كه موج آن سر او را ازبدن جدا كرد. اين حادثه آنچنان سريع اتفاق افتاد كه پيكر بي سرحدود ده قدم دويد. هواپيما درعمق يگان ما اوج گرفت و درارتفاع بالا برگشت. هواپيما،هواپيماي شناسايي بود . حالا وضعيت و استعداد ما براي آنها مشخص ميشد.

گروهي را براي شناسايي خط دشمن اعزام كردم .آمدند وگفتند قواي دشمن در زمين بازمستقر شده و به شدت آسيب پذير است. خودم را به ستاد تيپ رساندم . ازاعزام نيروي كمكي سؤال كردم و اينكه الان بهترين فرصت براي ضربه زدن به دشمن است. گفتند هنوزهيچ نيروي كمكي براي لشكر 16 اعزام نشده. با دلي پرازغصه وحسرت به گردان برگشتم (حسرتي كه هنوزبا من است و دراينجا گفتني نيست . آرزو ميكنم روزي بعنوان تجربيات جنگي ومباحث آموزشي دراختيارارتش قرارگيرد).خورشيد روزهفدهم رو به غروب بود . بارديگر سه تيم شناسايي براي پي بردن به حركات دشمن فرستادم . پس از دوساعت ازمأموريت برگشتند.گزارش آنها از استقرار تانكها درجلوي واحدها وتفكيك و آرايش قوسي يگانها به سمت نيروهاي ما، حكايت ازاين ميكرد كه دشمن بزودي پاتك خود را ادامه خواهد داد.شب مثل آوار بروجودم سنگيني ميكرد. فقط نماز وخلوتي با خداوند ميتوانست سبكم كند.آخرهاي شب فرماندهان را جمع كردم .نتيجة تيمهاي شناسايي را اطلاع دادم. گفتم تا الان هيچ كمكي به لشكر نرسيده، توكل به خدا ميكنيم و مردو مردانه جلوي دشمن مي ايستيم. آنها به واحدهايشان رفتند تا پيش بيني لازم را انجام دهند.

روزهجدهم هنوز روشنايي اش را نياورده بود. درگرگ وميش هوا پاي پياده راه افتادم . تا آنجا كه ميشد با احتياط جلو رفتم؛ تا جاييكه تانكها ونفرات دشمن را با دوربين به خوبي ميديدم. حركتهايشان داد ميزد كه آمادۀ حمله اند.ساعت 8 صبح توپخانه وخمپاره اندازهاي دشمن شروع كردند. اما اينبارما داخل كرخه كور درمواضع بهتري قرارداشتيم . كرخه كور درآن موقع سال، خشك بود وبهترين موقعيت را براي پدافند داشت .نزديك سه ساعت كوبيدند وكوبيديم. عراقيها نزديكترآمدند. حالا ما در دام موشكهاي ضد تانك روسي يا همان موشكهاي چمداني بوديم. تيراندازموشك، دستگاه پرتاب كننده را مثل يك چمدان حمل مي كرد، درمكان مورد نظرميگذاشت و خود ميتوانست تا 25 مترفاصله گرفته بوسيله يك رشته سيم موشك را كنترل كند.

 

61.jpg

 

59/10/18 ساعت 11 صبح، درست زمانيكه درگير تازه واردين نانجيب چمدان به دست بوديم، پيام عجيبي ازپشت بي سيم آمد. ازفرماندهي تيپ بود و اعلام ميكرد:

-« دشمن درحال عقب نشيني است به سمت آنها حمله كنيد!!!»

عقب نشيني دركارنبود، بلكه دشمن برشدت تك خود افزوده بود. يكي ازتانكهاي ما موشك خورده بود و ازبرجك آن شعله بيرون مي آمد. راننده مجروح وخارج شده بود.آتش هنوزبه قسمت پايين ودهليز راننده نرسيده بود. موتور تانك داشت كارميكرد. به جمعي كه دور و برم بود گفتم چه كسي ميتواند اين تانك را بطرف عراقيها براه بيندازد. وزنه اي روي پدال گازبگذارد و خود ازآن بيرون بپرد. ستوان مظاهري (ايشان بعدها به ستاد مشترك رفت و با درجه سرهنگي بازنشسته شد.) داوطلب شد.جثه اي كوچك داشت وخيلي فرز بود . ازدهليز راننده دستش را داخل كرد و دندۀ تانك را روبه جلو گذاشت. تانك به سمت دشمن حركت كرد و ستوان مظاهري بسرعت خود را به گوشه اي پرت كرد. تانك 50 متربيشترنرفته بود كه گلوله ها بطرفش روانه شدند؛ ثابت شد كه دشمن درحال عقب نشيني نيست.خودم را به ستاد تيپ رساندم .ازقرارمعلوم فرمانده تيپ براي اينكه روحيۀ پرسنل را بالا ببرد وحالت هجومي به يگان بدهد آن پيام را ساخته است. البته اين آزمايش دوتا خاصيت داشت . يكي اينكه هوشياري ما را درارزيابي پيامها ثابت كرد وهم شجاعت ستوان مظاهري را به همه نشان داد.استوار صدر ذاكري مسئول آشپزخانه گردان بود .ازاوخواسته بودم غذاي گرم به خط برساند. ساعت يك بعدازظهركاميون غذا را رساند .غذا برنج وخورشت به صورت استانبلي بود . بعد ازتوزيع غذا نزد من آمد.گفت:

- «شما ظرف نداريد، بگذاريد بروم ظرفي پيدا كنم».

 

52.png

 

داخل كاميون تكه هاي مقوا بود. گفتم روي يكي ازآن مقواها بريز. گفت اينها گريسي اند! گفتم وقت اين حرفها نيست!ساعت سه بعدازظهر دستۀ بهداري خبرداد مجروح زياد شده، براي تأمين آمبولانس چكاركنيم؟ به استوار صدر ذاكري دستوردادم ظرفها را كناربگذارد و با كاميون غذا به كمك حمل مجروح برود . به اوگفتم :«هيچكس جزمجروح حق سوار شدن ندارد»(ديده بودم بعضيها به هواي حمل مجروح يا شهيد ازمعركه فرارميكردند. ساعت 2:30 بعدازظهرتانك ستوان فريد آريا مورد اصابت موشك قرارگرفت. او دربرجك فرماندهي تانك بود. لباسهايش غرق درآتش شد. با همان حالت بيرون آمد و به طرف گودال آبي كه درنزديكي بود دويد وخود را داخل آن انداخت (سروان شهيد فريد آريا 19 روزبعد براثرشدت جراحت روز59/7/11 دربيمارستان تهران به شهادت رسيد). درگيري همچنان ادامه داشت . درطول خط آرام نداشتم. بچه ها كه مرا ميديدند بي وقفه شليك ميكردند. لولۀ خمپاره انداز را ميديدم كه ازفرط شليك يك سوم آن ذوب شده بود. آنها فرمانده شان را دركنارخود ميديدند و قوت قلب ميگرفتند.(طبق اصول كاركلاسيك جايگاه فرمانده گردان سه كيلومتر پشت خط مقدم است و فرماندهان گروهانها نيزبه همين نسبت قرارميگيرند. اما دراين جنگ عملاً ثابت شد وقتي فرمانده گردان درخط باشد، بالطبع فرماندهان گروهانها وعناصرستادهم درخط خواهند بود و با حضورمسئولين اصلي درخط آمادگي رزمي بطورغيرقابل توصيفي بالا ميرود. گردان ما درتمام درگيريها اسيرنداد كه اينهم ازنتايج حضورفرماندهان درخط بود).

ساعت 4:30 بعدازظهرمنطقه در دود وآتش فرورفته بود. انفجار پشت انفجار، شليك پشت شليك، اما نابرابر؛ تيپ دربرابرلشكر.پس كو نيروي كمكي؟ سؤالي بود كه دايم ازستاد تيپ ميپرسيدم، اما ولعي براي شنيدن پاسخ نداشتم .چون پاسخ آنرا ازقبل ميدانستم؛ كمكي دركارنبود.(78)

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ممنون از زحمات دوستان

 

فقط لطف کنید ، تصاویر مربوط را با سایز بزرگتر آپلود کنید تا بتوان از آن استفاده بهینه کرد .

متشکرم

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

عجب ماجرایی 

 

لا اقل اینهمه رشادت به خرج دادن بد نبود چندتا پرنده برای بمباران مواضع 3 لشکر میفرستادن

 

پس اینکه کبراها مون بصورت بکاو بکش و یا فانتومهامون با پشتیبانی هوایی به دشمن یورش میبردن چرا در این قسمت همکاری صورت نگرفت ؟؟؟ 

 

چقدر مهارت و هنر میخواد تا یک فرمانده با کمترین تلفات و بدون اسیر تا این حد مقاومت کنه

 

اگه تک تیرانداز در اون تیپها بود احتمالا عراقی های چمدان به دست _ موشک اندازها _ جرات نمیکردن جلو بیان

 

افسوس و صد افسوس

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مردان مي مانند

هوا رو به تاريكي بود. خورشيد درغروب، زمين و آسمان را با خطي ازخون بهم ميدوخت. چشم براه شب بودم تا شايد براي ما آرامش ومهلتي بياورد وحامل بشارتي ازآمدن نيروي كمكي باشد، اما اينطورنبود.آتش دشمن بيشتر شد كه كم نشد. آنقدرنزديك شده بودند كه توپخانۀ ما به جاي آنكه قوسي شليك كند تيم مستقيم ميزد.فشارتا به آنجا رسيد كه سد پدافند لشكر 16 نقطه به نقطه شكاف برداشت و درساعت 7 شب كاملاً فرو ريخت .فرماندهي تيپ دستورعقب نشيني را به همۀ يگانها صادركرد .وضعيت آنچنان بحراني بود كه فرماندهان نتوانستند حق تقدمي براي يگانها تعيين كنند. يگانهاي اطراف ما به سرعت موضعشان را خالي كردند و رفتند . يگانها درهم عقب ميرفتند وهمديگر را گم كرده بودند. همه چيزبهم ريخته بود.

 

138703456245168-0005B02-21-495D.jpg

 

شهيد معافي معاون گردان نقل ميكرد: درآن اوضاع بني صدر را ميبيند كه درنزديكي ستاد فرماندهي تيپ زيردست و پا افتاده و افراد درتاريكي شب متوجه نيستند و از رويش رد ميشوند.فوري او را از زمين بلند ميكند و كمكش ميكند به عقب برود. بعد ازعمليات، بني صدر ازمعافي دعوت ميكند به رياست جمهوري برود تا او را ببيند.

ساعت 10 شب خودم را به ابوحميظه رساندم . به اولين تانكي كه ازگردان خودمان برخوردم پرچمي روي آن زدم . به افراد و خدمۀ تانك گفتم برويد وبگرديد هركدام ازپرسنل گردان را كه ديديد بگوييد فردوسي پاي
تانكي است كه پرچم روي آن است.يكي دوساعت بعد اكثر نفرات با وسايلشان دركنارم جمع شدند. براي هريك ازفرماندهان گروهانها منطقه اي تعيين كردم. ستوان قاسمي فرمانده گروهان اركان هم بود. به او گفتم برو بنه گردان و هرتعداد كه ميتواني سريع بياورجلو. پس ازنيم ساعت ستوان قاسمي حدود 30 نفرآورد وآنها را بين يگانهاي رزمي تقسيم كرد. تا نيمه هاي شب دركارسوختگيري وتداركات وتأمين مهمات تانك بوديم.بالاخره روز 59/10/18 به پايان رسيد. دراين روز آمارشهداي ما نسبت به يگانهاي ديگربسيارپايين بود. علت پايين بودن تلفات اين بود كه رزمندگان گردان با برنامه دقيق ميجنگيدند، محل ونحوه استقرارشان مناسب بود و درعقب نشيني پشت نميكردند، بلكه ميجنگيدند وعقب مينشستند.پنج شهيد داشتيم؛ استوارحسين رحمتي، استوارداود زكريا، سربازقاسم خواجه زاده، سربازاحمد معصومي و سربازي كه درحركت هواپيماي دشمن به شهادت رسيد. تلفات تانك هم شش دستگاه بود.

ساعت پنج صبح روز 59/10/19 بعداز نماز ازجادۀ اهواز - سوسنگرد حدود سه كيلومتر به سمت كرخه كور رفتم. خبري ازدشمن نبود. فوراً نتيجۀ شناسايي را به فرمانده تيپ گزارش دادم . ايشان را توجيه كردم، بهر طريقي حداقل سه كيلومترجلو برويم .اگراينجا بمانيم، نقطه نشاني دشمن خواهيم شدوهمۀ ما را ازبين خواهد برد.سرهنگ جمشيدي ميخواست منطقه را ازنزديك ببيند. باهم رفتيم.وقتي برگشتيم فرماندهان گردان 201 تانك و گردان 185 را احضاركرد. به سرگرد سليمي فرمانده گردان 201 تانك ابلاغ كرد:

-«يگانت را آماده كن جلو برويد»

گفت: «من فرمانده گروهان هايم را ازدست داده ام، قادربه حركت نيستم»

همين را ازسرگرد جعفري فرمانده گردان 185 خواست . پاسخ داد:«من اصلاً ازگروهانهايم اطلاعي ندارم»

سپس روكرد به من وگفت: «؟ خودت آمادگي داري؟»

گفتم:« گردان من آماده است«

 

dc09cba3e160f12c4659de857113b61814b77d06

 

خداحافظي كردم و به گردان بازگشتم.ساعت 9:30 صبح فرماندهان گروهانها را احضاركردم وآنچه كه درشناسايي وستاد تيپ مطرح شده بود را به اطلاعشان رساندم .گفتم:

-«اينجا كنارجادۀ آسفالت مثل يك نقطۀ نشان است. اگر بمانيم دشمن ما را ازبين خواهد برد. راه درست اين است كه سه كيلومتربه سمت كرخه كور جلوتربايستيم»

ازآنها خواستم تا نيم ساعت ديگرهمۀ نفرات زيرمجموعۀ خود را جمع كنند.همه جمع شدند. ابتدا ازشهداي عمليات نصر ياد كرديم . براي مجروحين حمد شفا قرائت كرديم و آرزوي سلامتي نموديم .سپس ازتمامي پرسنل گردان 220 تانك وگروهان پياده 176 مأموربه گردانمان تشكر وقدرداني كردم . دربارۀ پيروزي عمليات روز 59/10/15 صحبت كردم و اينكه اين عمليات براي دشمن 882 اسير و 1000 كشته و زخمي بجا گذاشت.در ادامۀ سخنراني شجاعت و دلاوري آنها را ياد آوردم و سه روز مقاومت دربرابرسه لشكر عراق و بالاخره صحبت را به اينجا رساندم كه:

-« حالا ما دو راه بيشتر نداريم . بگويم براي هريك ازما چادر بياورند تا سرمان كنيم وبه قزوين برگرديم . يا مرد ومردانه مقابل دشمن بايستيم. آقاياني كه ميخواهند برگردند به سلامت . كساني هم كه عزت وشرفشان اجازه نميدهد دشمن به تجاوز خود ادامه دهد و آماده مبارزه هستند، اعلام كنند»

همگي با صداي بلند تكبيرگفتند. سپس اعلام كردم چه كسي اولين تانك را جلو مي آورد؟ استوارغلام بيگي ازجا برخاست و به سمت تانك خود رفت. خدمه تانك هم سوارشدند. تانك غلام بيگي كه ميخواست حركت كند، رفتم روي تانك وگفتم: «برويم به اميد خدا»

تانك را سه كيلومتر جلو بردم و درمكان مناسبي كه قبلاً درنظرگرفته بودم مستقركردم و سريع برگشتم . يك بولدوزرهم روانه كردم و گفتم تانكهاي بعدي آماده شوند برويم. دراين موقع يكي ازفرماندهان آمد وگفت:

-«بعد ازاينكه شما جلورفتيد، چند نفراز درجه داران به بقيه گفتند فردوسي ازجانش سيرشده، ما راهم ميخواهد به كشتن بدهد. ما جلو نميرويم»

بار ديگر دستوردادم همۀ نفرات جمع شوند. وقتي همه آمدند، با صداي بلند گفتم:«من با شما اتمام حجت كردم . يا همان اول تكبير نميگفتيد و با چادر فرارميكرديد، حالاهم كه تكبير گفته ايد بايد تا آخركارمردانه بايستيد»

كلتم را ازجلد چرمي كمرم درآورده و ازضامن خارج كردم .گفتم: «به ولاي علي اگربه هركدام ازشما دستوربدهم جلو برود و نرود، با اين كلت او را خواهم زد».تانكي را نشان دادم و گفتم:«اين تانك كدام گروهان است» ستوان فلكي پاسخ داد:«گروهان يكم».گفتم:«به راننده وخدمه اش بگوييد بروند توي تانك وحركت كنند».

راننده و خدمه بلافاصله به سمت تانك رفتند .رفتم جلوي تانك و كلت را داخل جلد گذاشتم . دست به شانۀ راننده گذاشتم و رو به خدمۀ تانك گفتم:«عزيزان من ! به خدا قسم منهم دوست دارم زنده بمانم .منهم زن و بچه دارم كه منتظرم هستند. ولي غيرت و وجدانم اجازه نميدهد دشمن جلوتر بيايد وخاك ما را بگيرد.»

 

abadanw2.jpg

 

سپس رفتم روي همان تانك ايستادم و حركت كرديم . دستوردادم نفربرفرماندهي هم به دنبال ما راهي شود.تانك دوم مستقر شد. بولدوزر هم شروع به كندن سنگر براي تانكها كرد. نفربر فرماندهي هنوز نيامده بود.به سراغش رفتم. در راه مانده بود. به استوار(ج) رانندۀ نفربرگفتم:«چرا جلو نرفتي؟» گفت:«خراب شده».گفتم:«من تو را خوب ميشناسم، هراشكالي دراين نفربر وجود داشته باشد محال است ازپس آن برنيايي ! حالا ميگويم اين نفربرتا غروب بايد جلو باشد.وگرنه خودت را داخل نفربر ميگذارم و درآنرا قفل ميكنم تا طعمۀ موشكهاي دشمن بشوي».يكساعت بعد آمد وگفت:«جناب سرگرد ! ميخواهم حقيقت را به شما بگويم .من خودم نفربر را خراب كردم وميدانم درست بشو نيست.حالا هرچه شما دستوربدهيد انجام ميدهم».گفتم:«سريع بولدوزر را با سيم بگسل مي آوري و نفربر را ميبري توي خط!»

ساعت 3:30 بعدازظهر دوتانك ،نفربرفرماندهي و بولدوزر درمحل جديد بودند. با سروان معافي تماس گرفتم تا بيست سرباز ازگروهان پياده به جلو اعزام كند و بقيۀ تانكها و نفرات به محض تاريك شدن هوا حركت كنند. ساعت 7 شب همه آمده بودند. بغل دست رانندۀ بولدوزر نشستم وشروع به زدن خاكريز كرديم . بولدوزر تا روشنايي صبح يك نفس كاركرد.ازكنارش تكان نخوردم . با اوصحبت ميكردم و چايي وآب به دستش ميدادم. تا صبح پلك نزد وكاري كرد كارستان.حالا خط دفاعي ما خاكريزي به طول سه كيلومتر و ارتفاع حدود سه متربود. اين يكي ازاولين خاكريزهاي ابتداي جنگ بود. تانكها ونفرات پشت خاكريزمستقرشده و سنگرهاي خود را آماده كردند. در وسط خط محلي براي پاسگاه فرماندهي گردان تعيين كردم . تكليف سنگرفرماندهان هم معلوم بود كه نميتوانستند عقبترازفرمانده گردان باشد.(84)

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now