Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

زرهی ایران در جنگ

98 posts in this topic

داغ رانندۀ لودر

 

g-19-.jpg

 

ساعت 10 صبح روز 59/10/20 ديده بانان از شروع تك دشمن خبردادند. دوربين را گرفتم ده دستگاه تانك عراقي بصورت خطي به سمت ما درحركت بودند. دستوردادم:

-«همۀ نفرات پشت خاكريز قراربگيريد وآماده باشيد. تا من دستور تيراندازي ندادم، هيچكس تيراندازي نكند»

تانكهاي دشمن كه به تيررس تانكهاي ما رسيد، به استوارغلام بيگي گفتم:

-«سومين تانك ازسمت راست را بزن»

اولين گلولۀ غلام بيگي تانك عراقي را غرق آتش كرد. واقعاً تيراندازقابلي بود. بلافاصله گفتم:

-«حالا روي تانك هفتم نشانه روي كن»

براساس دانسته هايم دسته هاي تانك عراقي سه تايي بود. چون تعداد تانك دشمن زوج بود.احتمال دادم فرمانده گروهان هم داخل يكي ازتانكها باشد. معمولاً فرمانده درتانك سوم ياهفتم مستقرميشود.با فرمان آتش دومين تانك دشمن راهم زد . تانكهاي ديگركه سرنوشت آن دو را ديدند، معطل نكردند و با سرعت ازمعركه فراركردند.ساعت 11:30 صبح يك پيك با موتور نزد من آمد وگفت:

-«دكترچمران به شما سلام رسانده وتشكركردند گفتند چه كمكي ازما برمي آيد براي شما انجام دهيم؟»

گفتم: «از لطف ومحبت ايشان تشكر ميكنم. سلام بنده را خدمتشان برسانيد. ما نياز به نيروي رزمنده داريم»

هنوز يكساعت نگذشته بود كه برادراني ازگروه جنگهاي نامنظم،گروه دكترهادوي و فدائيان اسلام خودشان را به من معرفي كردند.گروهي نيزمسلح و با تجهيزات با معرفي نامۀ روحانيت مبارزآمدند.مجموع اين برادران بيست نفر ميشدند كه درخط پدافندي مستقرشدند.فردا و پس فرداي آنروزخطوط جبهه درآرامش بسرميبرد. دوطرف مشغول تحكيم مواضع خود بودند . دراين دو روزخط دفاعي درپشت خاكريزها كامل شد . دسته هاي خمپاره انداز و سپس توپخانۀ لشكر درمنطقه مستقر شد. پاسگاه فرمانده تيپ هم آمد جادۀ اهواز - سوسنگرد، توي يك كانال آب رو؛ اين كانال به عرض سه متر زيرجاده بود.ساعت 11 صبح روز 59/10/23 دشمن از سمت چپ خط پدافندي دوموشك بطرف يكي ازتانكهاي ما پرتاب كرد. فوراً به آن تانك دستوردادم تغييرمكان داده و طوري قرارگيرد كه ازپهلو مورد اصابت موشك قرارنگيرد . يك كلاه آهني را روي چوب و بالاي خاكريز حركت دادم . يك گلولۀ سلاح سبك به كلاه آهني خورد و سمت تيراندازي برايم روشن شد.تيراندازان درمنتهي اليه سمت چپ ما بودند.

سريع به قرارگاه تيپ رفتم و تقاضاي يك لودر كردم . سرهنگ جمشيدي به گروهان مهندسي دستور داد يك لودر دراختيارم بگذارد. سروان عابديني فرمانده گروهان مهندسي افسرشجاع و مديري بود.چندنفر را صدا كرد و گفت:

-« چه كسي حاضر است با لودر برود جلو؟»

يك گروهبان وظيفه داوطلب شد و لودر را روشن كرد. منهم كنار دستش، راه افتاديم .كنارخاكريز رسيديم . اولين كپۀ خاك را برداشت و پاي خاكريزسمت چپ ريخت تا آن موضع را پركند. وقتي عقب آمد تا كپۀ دوم را بردارد، گفت :

-« جناب سرگرد! ديگرنميترسم. اگر پايين برويد راحتتر كارميكنم»

پايين آمدم، بيل دوم را بلند كرد و پاي خاكريز ريخت .هنگام برگشت به عقب موشكي به وسط لودر خورد . لودر متلاشي شد و تكه هاي آن به اطراف افتاد و بدن رانندۀ عزيزمان دونيم شد.ديدن اين صحنه طاقتم را برد. گريه امانم را بريد. انگار آواري روي سرم ريخت. درهمانحال رو به آسمان كردم:

-« خدايا اين چه سرنوشتي است برايم مقدرفرموده اي؟ اين عزيز ميهمان و امانت نزد ما بود. به فرمانده اش چه بگويم؟ چطورجواب پدر ومادرش را بدهم؟ خدايا تو شاهدي كه اوبراي جانپناه ديگران جانش را تقديم كرد. ازتوميخواهم او را دربهترين جاي بهشتت جاي دهي»

 

g-36-.jpg

 

واقعة روز بيست وسوم مرا به صرافت انداخت بررسي دقيقتري ازخاكريز گروه اعزامي دكترچمران داشته باشم تا دستكم براي اين ميهمانان اتفاقي نيفتد.صبح روزبعد، ازخاكريز آنها بازديد كردم. ميله هايي جلوي خاكريزشان بود كه وقتي دقيق شديم ديديم ميدان مين دشمن است كه قبلاً درآنجا كارگذاشته بودند. سمت چپ شان هم خالي بود وميتوانست بسيارخطرناك باشد. به برادران گفتم شما همين الان اينجا را ترك كنيد و درقسمت ديگرخاكريزمستقر شويد، تا امشب طول خاكريز را به حالت قوسي اضافه كنيم.روز بيست وپنجم خاكريزآماده شد. به آن گروه ابلاغ كردم كه شب گذشته خاكريز زده شده و الان به جاي قبلي تغييرمكان بدهيد. يكي ازآنها گفت:

-« چون ما نظامي نيستيم، ميخواهيد ما را عوض كني؟»

اين حرف برايم خيلي سنگين بود.گفتم:

-« اگر ميدان مين جلوي شما نبود و سمت چپ شما نيازبه ترميم نداشت، هيچوقت اين تغييرمكان انجام نميشد»

گفت: «ما اينجا زحمت كشيده ايم كلي سنگر آماده كرده ايم»

گفتم:«شما داوطلبانه با خدا معامله كرده ايد. زحمت شما پيش خدا محفوظ است . شما ميهمان ما هستيد، من هيچگونه تأكيدي ندارم»

ازآنها خداحافظي كرده و ازسنگرشان بيرون آمدم.ساعتي بعد، همانكه با من بگومگو ميكرد با كوله پشتي درحال خارج شدن ازمنطقه بود. پرسيدم:

-« كجا ميروي؟»

گفت: «فرمانده گروه به من عدم نياز داده»

چيزي نگذشته بود كه يك نفر ازطرف گروه آمد وگفت:

-«گروه ما درهمان مكاني كه گفته بوديد مستقرشد. يك نفرازگروه هم بقيه را عليه شما تحريك ميكرد و ميگفت شما ميخواهيد ما را اذيت كنيد. وقتي حقيقت موضوع براي ما روشن شد، او را ازجمع خودمان بيرون كرديم»

آن برادران حتي يادداشت تشكرآميزي نوشته و امضا كرده بودند.روز 59/10/26 پيكي ازطرف دكترچمران آمد و پيغام داد:

-« دكترچمران سلام رساندند وفرمودند مايليم چهرۀ قهرمانانه شما را ازنزديك ببينم .درحال حاضر پايم درگچ است، اگرمصدوم نبودم شخصاً به ديدنتان مي آمدم.»

خيلي تشكر كردم گفتم: «به عرض ايشان برسانيد بنده هم براي زيارتشان بي نهايت مشتاقم و لحظه شماري ميکنم»

پيك شهيد چمران ادامه داد: «درضمن گفتند اگرچيزي نياز داريد بگوييد».

بازهم تشكر كردم وگفتم: «اگرمقدورباشد احتياج به يك موتورسيكلت و تعداد بيسيم تاكي واكي داريم»

مدتي نگذشته بود كه يك موتورسوار بهمراه پنج عدد بيسيم تاكي واكي آمد. بي سيمها را تحويل داد وگفت: «دكترچمران به من مأموريت داده درخدمت شما باشم»

نامش ناصر بود؛ مشهور به ناصر موتوري . جواني ريزنقش اما چابك وفوق العاده شجاع. درموتورسواري بسيارماهر بود.ايشان 20 سال سن داشت. بعدها شنيدم قبل ازشهادت دكترچمران به شهادت رسيده است.

 

g-22-.jpg

 

ساعت 10 صبح روز 59/10/27 فرمانده تيپ پيام داد و مرا احضاركرد.بيدرنگ راهي پاسگاه ايشان شدم .سرهنگ جمشيدي با سرهنگ رضا وناخدا بايندر كه ازافسران ستاد مشترك بودند مشغول صحبت بود. پس ازسلام وعليكي مختصر گوشه اي نشستم.سرهنگ جمشيدي صحبتش را ادامه داد. دربارۀ هويزه بود. حدس زدم موضوع اين جلسه دربارۀ عمليات "نصر" است . دراين ميان مرا به آنان معرفي كرد. سرهنگ رضا روكرد به من و بدون مقدمه گفت:

-« بعضي وقتها آدمها را بالا ميبرند، اما همانطور كه بالا ميبرند رها ميكنند و زمين ميزنند».

نميدانستم مقصودش چيست .اما لحن كلامش برايم بسيارناگواربود؛ تا اينكه ايشان دربارۀ دانشجوياني كه درهويزه به شهادت رسيده اند مطالبي عنوان كرد وعلت اين واقعه را جستجو ميكرد. تازه فهميدم دليل حضورايشان بررسي علت شهادت دانشجويان درمنطقۀ هويزه است.وقتي نوبت به من رسيد، ابتدا يادي ازجايگاه شهيدان كردم و اينكه شهادت مقام و درجه اي است كه ازطرف خداوند عطا ميشود و هركسي لياقت آن را ندارد و دانشجويان شهيد ما به چنين درجه اي رسيده اند.روي سخنم با سرهنگ رضا بود.ادامه دادم:

- «ولي جناب سرهنگ ! چقدرخوب بود اول ازجزئيات عمليات "نصر" آگاه ميشديد و بعد اين جملات را ميفرموديد.اين عمليات اولاً خواست امام امت بود كه ميخواستند ارتش متجاوزبعث بهرنحوي گوشمالي شود. درثاني، حيثيت ارتش، آنهم پس از روزهاي سختي كه ارتشيان دردوران اول انقلاب گذرانده اند، درگرو اين عمليات بود. شما طراحان به دوتيپ يك لشكرمأموريت تك ميدهيد،بدون پشتيباني و بي آنكه نيروي احتياط واگذاركنيد. ازآن گذشته، شناسايي منطقه راهم ما انجام داديم كه طرح نيروي زميني را عوض كرد.عمليات تك ما در59/10/15 كاملاً موفق بود . دشمن 800 اسير و 1000 كشته داد.ولي ما شهيد، اسيريا حتي زخمي نداشتيم .اما روز شانزدهم كه پاتك سنگين دشمن شروع شد، يگانهاي ما دربرابر قواي نابرابرقرارگرفتند.هيچ نيروي كمكي نيامد وامكان مقاومت بيش ازاين نبود.ديگرآنكه يگانهاي لشكر 16 اطلاعي ازتحرك دانشجويان شهيد نداشتند. ما بعداً دانستيم روزشانزدهم با ما چندكيلومتر فاصله داشتند. هيچ هماهنگي وجود نداشت. دشمن وقتي پاتك اش شروع ميشود، اولين برخوردش با آنان بوده.»

سپس همۀ وقايع 15 تا 21 دي را جزء به جزء تشريح كردم .درآخرلحن كلامم را برگرداندم وگفتم:

-« جناب سرهنگ! درمدت خدمتتان درچند عمليات جنگي شركت كرده ايد؟ تصورميكنم حتي يكبارهم نبوده ايد.ولي من حداقل يكبار شركت داشته ام.حالا نوبت شماست. بفرماييد گردان را تحويل بگيريد.تا شماهم بالابرويد»

دراينجا، ناخدا بايندر شروع به تعريف وتمجيد ازمن وگردان 220 كرد. به ايشان گفتم:

-« من به وظيفه ام عمل كرده ام وجاي هيچ منتي نيست.ولي خوب بود موضوع درهمۀ ابعاد بررسي ميشد. خوشبختانه تمام مسئولين مملكت ازآيت الله خامنه اي بعنوان نماينده حضرت امام وآقاي هاشمي رفسنجاني، وزير دفاع آقاي دكترچمران و ديگرمقامات نظامي ومسئولين؛ حتي فرمانده كل قوا حضور داشتند وشاهد وناظر برهمۀ جزئيات بودند. نميدانم جناب سرهنگ رضا چطوربه خود اجازه دادند ايثارو ازخودگذشتگي ومهمترازهمه شهداي عزيزومجروحين لشكر 16 را اينطور ناديده بگيرند».

دراين ميان سرهنگ جمشيدي مطالبي دراثبات صدق گفته هاي من بيان كرد.ناخدا با يندر به اين بحث خاتمه داد وگفت:

-« ما ازفداكاريهاي لشكر16 و شما زياد شنيده ايم وقدرداني ميكنيم»(92)

 

ادامه دارد ....

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

يك ديدار، يك وداع

ساعت سه بعدازظهر 59/10/27 فرصتي شد به ديدار دكترچمران بروم.گفته بودند ايشان دراستانداري است .به اهواز كه رسيدم، بلافاصله زنگ زدم. ايشان گوشي را گرفت.گفتم:

-«تا يك ساعت ديگرخدمتتان ميرسم»

گفت: «چرا يك ساعت ديگه؟»

گفتم: «سر و وضعم ناجور است. اگراجازه بدهيد حمامي بروم وبعد خدمت برسم»

گفت: «! باهر وضعي هستي بيا. اينجا حمام پيدا ميشود»

دراستانداري منتظربود. با پاي گچ گرفته به استقبالم آمد. مرا به گرمي درآغوش گرفت. فرمود: «سرگرد قهرمان! روزهاست آرزوي ديدنت را داشتم»بدنم داغ شده بود. خودم را لايق گفتار و رفتار اين مرد بزرگ نميدانستم. اين ملاقات تا حدود 2 نيمه شب طول كشيد.همۀ صحبتهاي مان دربارۀ جنگ بود.ايشان بيشتر مايل به شنيدن بود. ازعمليات نصر پرسيد . بطورمفصل و لحظه به لحظه هرچه اتفاق افتاده بود بيان كردم . ازماجراي بولدوزر، ازپخش صداي تانك، ازجريان شناسايي قبل عمليات و خلاصه ازهرچه اين مدت تجربه كرده بودم.با او درد دل كردم كه بعداز پاتك عراق در روزهفدهم دشمن در زمين بازبود و اگر نيرو ميرسيد، بهترين فرصت بود تا همه شان را نابود كنيم.دربارۀ شهادت دانشجويان سؤال كرد. واقعيت امر را برايشان توضيح دادم. دكترچمران اطلاعات نظامي بسياربالايي داشت. به تمام ريزه كاريهاي عمليات تهاجمي وپدافندي آگاه بود.ساعت 10:30 شب يك سيني غذاي مفصل آوردند. ازكسي كه غذا آورده بود پرسيد:

-«ازاين غذا، رزمندگان خط خورده اند؟»

گفت: «خير! چون شما ميهمان داشتيد، اين غذا را آماده كرديم»

دکترچمران گفت: «غذاي ايشان را بگذاريد، سهم من را به منطقه بفرستيد . براي من غذاي خط بياوريد»

گفتم: «اگر اجازه بدهيد منهم غذايي را بخورم كه شما ميل ميكنيد»

ايشان قبول كرد.بعد ازغذا، صحبتمان دربارۀ جنگ ادامه پيدا كرد.گفت:

-« ميخواهيم درمنطقۀ رملي حركتي بكنيم . داريم درباره حركت روي رمل بررسي ميكنيم»

گفتم: «تانك شصت تن وزن دارد و براحتي ميتواند از رمل عبوركند.مگر آنكه زمين آنقدر شُل باشد كه تا بالاي شني تانك فرو برود، وگرنه اين وزن، رمل را ميكوبد ومانعي براي حركت تانك به وجود نمي آورد»

دكترچمران در ادامۀ صحبتهايش گفت: «من اول به جنگ فكرميكنم و بعد به ايجاد وحدت بين مسئولين؛ تمام تلاشم دراين جهت است. ما نبايد به جان هم بيفتيم، بايد اتحاد پيدا كنيم تا دشمن را نابود كنيم»

 

h-2-.jpg

 

روزبعد كسانيكه ازديدار من با دكترچمران مطلع شده بودند، دربارۀ شخصيت ايشان سؤال ميكردند. به كسيكه ميپرسيد ميگفتم:«دكترچمران مرد خدا و يك مؤمن واقعي است.حق الناس را ادا ميكند. مديري است توانا و به وحدت فرماندهي فوق العاده اهميت ميدهد.»

صبح 59/10/30 ساعت حدود هشت آقا ناصر (موتوري) را صدا كردم باهم شناسايي برويم .اين شروع شناسايي ما درغرب سوسنگرد بود.آقا ناصردر زمين بسيار ناهموار به سمت جنوب رودخانۀ نيسان راند . زمين قبلاً براي كشاورزي شخم خورده بود و رانندگي با موتورسيكلت؛ آنهم دوتَركه درچنين زميني واقعاً كارسختي بود.حدود چهاركيلومتر رفتيم . مواضع دشمن پيدا شد .آقا ناصركنار يك گودال نگهداشت وگفت:

-« شما همينجا باشيد، من ميروم جلوترهمه چيز را دقيق مي بينم. اگر تيرخوردم شما معطل نشويد، برگرديد. اگرازچنگشان فراركردم،همينجا سريع نيش ترمزميزنم، سوارتان ميكنم باهم برگرديم»

پس ازچند دقيقه صداي تيراندازي عراقيها بلند شد. نگران شدم اما چند لحظه بعد ديدم گردوخاك كنان و با حركات ماهرانه مي آيد. سريع ترمزگرفت، سوارشدم و به تاخت برگشتيم .با اين شناسايي دقيقاً برايمان محل استقرار واستعداد دشمن مشخص شد و اينكه با گذر ازداخل رودخانۀ نيسان تا نزديكي پل الوان ميتوان رفت.فرداي آنروز به اطراف رودخانۀ نيسان رفتم و ساحل آن را خوب براندازكردم. پس ازبازگشت ازشناسايي ساعت يك بعداز ظهر پيامي آمد وفرمانده تيپ مرا به قرارگاه احضاركرد. ايشان ابلاغ كرد:« به اتفاق معاون تيپ سرهنگ رادفر به دشت آزادگان برويد، فرمانده لشكر با شما كار دارند»

اين احضار براي ما خيلي عجيب بود. با توجه به رفت و آمدهاي چند روزپيش فكرم به طرف سرهنگ رضا و ناخدا بايندر رفت.حدود سه بعدازظهر به دشت آزادگان رسيديم . درمحوطۀ پادگان چشممان به ماشين صدا و سيما افتاد . به سرهنگ رادفر گفتم حتماً خبرهايي است. جناب سرهنگ لطفي فرمانده لشكر تا ما را ديد گفت:«كجا هستيد، ازساعت 11 منتظرشما هستيم. سريع آماده شويد براي ابلاغ فرمان تقدير».

موضوع اين بود كه فرمانده لشكر درتاريخ 59/10/26 ازفرماندهي كل قوا درخواست ترفيع چند نفرازافسران لشكر را كرده بود كه مورد موافقت قرارگرفته بود.اين ترفيع شامل اعطاي دوسال ارشديت به افسراني چون سرهنگ دوم رادفر، سرگرد سليمي، سروان اسكويي و من شده بود . اما فرمانده لشكر درمورد من ابلاغ ديگري را خواند كه ازطرف سرتيپ فلاحي بود.

 

بسمه تعالي

در اجراي امر فرماندهي نيروهاي مسلح علاوه بر دو سال ارشديتي

كه به سرگرد فردوسي داده شده است، دو سال ديگر ارشديت به افسر

مذكور داده مي شود كه به ترفيع ايشان منتهي گردد . لذا ترفيع سرگرد

فردوسي به سرهنگ دومي ابلاغ ميگردد. ابتدا ابلاغ شود، سپس در

دستور نيرو فرمان درج گردد.

سرتيپ ولي الله فلاحي - 59/10/30

 

h-6-.jpg

 

درواقع شهيد فلاحي ازاختيارخودشان براي اعطاي دوسال ارشديت ديگراستفاده كرده بود.ازطرف ديگرفرمانده تيپ سرهنگ جمشيدي نيزدرتاريخ 59/10/26 از تيمسار فلاحي درخواست ترفيع براي ستوانياردوم محمد غلام بيگي كرده بود كه ساعت 10 صبح 59/11/2 درحين تماس تلفني سرهنگ جمشيدي با تيمسار فلاحي يك درجه ترفيع ستوانياردوم غلام بيگي به ستوانياريكمي توسط ايشان ابلاغ شد. ده دقيقه ازاين ابلاغ نگذشته بود كه ازگردان پيامي رسيد كه ستوانيار غلام بيگي به شهادت رسيد.به سرعت خودم را به منطقه رساندم . تانك اومورد اصابت موشك دشمن قرارگرفته بود. پيكرپاك اين شهيد را ازداخل برجك تانك بيرون آورديم.درپروندۀ اين عزيز نوشتم:

-« شهادت حق مسلم ايشان بود .زيرا هيچ تشويق يا تقديري پاسخگوي شجاعت و شهامت و رشادتهاي اين مرد بزرگ نبود. فقط لطف الهي بود كه شامل ايشان شد و به درجۀ رفيع شهادت رسيدند.شهادت اين شيرمرد منطقۀ نبرد حق عليه باطل را به همسرش،فرزندانش، پدرومادرش وهمرزمانش تهنيت ميگويم و براي ايشان علو درجات الهي را خواستارم»(98)

سرهنگ دوم محمود فردوسي - 59/11/2

17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

-« ما ازفداكاريهاي لشكر16 و شما زياد شنيده ايم وقدرداني ميكنيم»(92)

 

 

 

 

با تشكر از جناب جنت سرشت

واقعا تو جنگ لشگر-16 قزوين حماسه سازي كرد هر جا كه نيروي زرهي ميخواستيم ل 16 آماده بود...

يك سوال...زمان جنگ فقط لشگر-16 تانك چيفتن داشت؟

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تو تیپ ۱ لشکر ۱۶ زرهی گردان های ۲۰۱ تانک چیفتن و گردان ۲۲۰ تو تیپ ۳

گردان ۲۲۴ چیفتن و گردان ۲۲۷ چیفتن ۰

لشکر ۱۶ زرهی قزوین در طول سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ بارها صدمه دیده تصفیه های اول انقلاب ، عملیات نصر هم کلی تلفات برای لشکر ۱۶ بهمراه داشت در آخر هم خالی کردن جناحین لشکر ۱۶ توسط لشکر ۱۷ سپاه در عملیات چلچراغ در مهران خالی شده و لشکر کلی تلفاط داشت و کلی آدم توسط مجاهدین اسیر شدند.

23 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

عبورازكرخه

 

روز 59/11/13 سرهنگ جمشيدي نظر مرا دربارۀ پيشنهاد شغل بالاتر؛يعني فرماندهي تيپ جويا شد.ايشان گفت اين خواست مسئولين بلند پايه حاضر درمنطقه است و ازمن خواسته شده نظرخودت را جويا شوم .درپاسخ گفتم:

- ازلطف وعنايت همۀ آن بزرگواران ممنونم، اما من زماني پست بالاتر را قبول ميكنم كه پيشكسوت ترازمن آنرا نپذيرد.درحال حاضر جناب سرهنگ رادفر دورۀ فرماندهي ستاد راهم گذرانده اند ونسبت به من حق تقدم دارند»

علاوه براين ته دلم به پذيرفتن فرماندهي تيپ رضا نميداد.چون با قبول اين مسئوليت ديگر نميتوانستم درخط بمانم وحداقل بايد پنج، شش كيلومتري عقب ميرفتم.

 

Capture_0a26c.png

 

روز 59/11/14 نزديكي ظهر درپاسگاه فرماندهي گردان بودم كه با دوربين ديدم خانمي همراه دونفر ديگربه سمت خط مي آيند.فوراً يكنفر را فرستادم ببيند چطوراين افراد را به منطقه راه داده اند.خبرداد كه اين خانم خيلي بي تابي ميكرده و نتوانسته اند جلويش را بگيرند و آن دونفرهم ازنزديكانش هستند. وقتي جلوترآمدند گفتم:

- خانم اينجا براي شما خطرناك است. چكارداريد؟»

آقايي كه همراهش بود گفت:«ايشان خواهر من وهمسر ستوان ...  است (متأسفانه نام اين ستوان شهيد را به خاطر ندارم . ايشان ازلشكر 21 مأمورشده بود وفرمانده يكي ازدسته هاي تانك گردان بود.) كه دريگان شما خدمت ميكند. مدت زيادي است ازاوخبر نداريم واين خانم از تبريز تا اينجا نخوابيده و لب به غذا نزده است.»

اتفاقاً موقع توزيع غذا بود. گفتم براي سه نفر ميهمان ما غذا بكشيد. گفت نميتوانم بخورم.گفتم اگرنخوريد هيچ چيز ازهمسرتان نخواهم گفت .مقداري ميل كرد وبعد چشم به دهان من دوخت. صحبتم را با نام خدا شروع كردم . تمام ماوقع عمليات نصر را روزبه روز برايش توضيح دادم تا به روز59/10/18 روز شهادت ايشان رسيدم.گفتم:

-«شوهر شما دراين روز درمقابل پاتك عراق قرارگرفته بود و دركرخه كور ايستادگي ميكرد كه بهمراه چهارخدمۀ تانك به شهادت رسيدند. فشاردشمن آنقدر زياد بود كه رفقايش تا الان نتوانسته اند جنازۀ آنان را بياورند».و ادامه دادم:«جايگاه ايشان بعنوان يك شهيد نزد خداوند مقام وسعادت بالايي است .شما بايد بوجود چنين همسري افتخار كنيد وفرزندانتان بايد به ديگران مباهات كنند كه چنين پدري داشتند».آن خانم وهمراهانشان آرام شدند. ساعتي ماندند و بازگشتند.

منطقۀ سوسنگردهم براي دشمن وهم براي ما نقطۀ حساسي بود.اينجا خط ارتباطي اصلي عراق درمنطقۀ خوزستان به حساب مي آمد. درواقع بيرون راندن دشمن ازغرب سوسنگرد ومنطقۀ بستان كمرآنها را ميشكست وتدارك و پشتيباني نيروهايش درخوزستان غيرممكن ميشد.دشمن دركنارساختمانهاي غرب شهر سوسنگرد حضور داشت. من آنها را ازروي سيل بند حاشيۀ رود كرخه كه مشرف به غرب سوسنگرد بود،مي ديدم. ميشد نتيجه گرفت كه درحركتهاي آينده، عمليات درشمال رود كرخه يا غرب سوسنگرد لازم وملزم همديگرند. با توجه به تدبير دكترچمران دربارۀ آزادسازي تپه هاي الله اكبر، اگرميخواستيم ازشمال رود كرخه به تپه هاي الله اكبر دسترسي پيدا كنيم، ابتدا لازم بود نيروهاي ما درغرب سوسنگرد مستقر و ازكارايي كافي برخوردارميشدند.تمام ماه اسفند 59 و حتي چند روزاول فروردين سال 60 به بررسي وشناساييهاي پي درپي از رودخانۀ كرخه، رودخانۀ نيسان وغرب سوسنگرد گذشت.اين شناساييها را بيشتر پياده ميرفتم تا مسيرهاي مختلف بهتر ملكۀ ذهنم شود.ازجملۀ اين بررسيها تعيين گدار(گداربه محلي ازرودخانه ميگويند كه شرايط عبورتانك و ديگر وسايل سنگين را بدون نيازبه پل دارد)  رودخانۀ كرخه براي عبور تانك بود.نقطه به نقطۀ ساحل كرخه باهم تفاوت دارد. بعضي جايش آنقدر شل بود كه اگرميخواست تانك عبوركند تا برجك فرو ميرفت. بعضي نقاط هم شنزار وسخت بود، اما عمق آب بالا بود و به درد نميخورد.

 

%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%8A%D8%B4-1-.

 

بالاخره محلي را پيدا كردم كه هم ساحلش سفت بود وهم عمق آب كم ميشد وجاي مناسبي براي عبورتانك بود. درست نقطه اي بود كه رودخانۀ كرخه ميخواست به سمت رودخانۀ نيسان برود وآنجا عريض وكم عمق ميشد و زمينش سفت بود. بعدها كه تحقيق كرديم ديديم دقيقاً اين نقطه اي بوده كه انگليسيها درجنگ جهاني دوم ازروي آن تانكهايشان را عبورداده بودند.مسئله ديگر درشناساييهايم تعيين محل استقرار پل شناور برروي رودخانۀ كرخه بود. ضمن اينكه سيل بند رودخانۀ كرخه نيزموقعيت خوبي براي ايجاد سنگرهاي تانك بود، درنهايت ميشد گفت درغرب سوسنگرد وضعيت زمين براي عمليات مناسب بود.

60/1/25 بارديگر و اينباربه اتفاق افراد واحد مهندسي به محل تعيين شده براي احداث پل شناور رفتيم. دراين فصل رودخانۀ كرخه وكارون بيش ازهر زمان ديگرآب است و نميشد با شني تانك ازگدارعبوركرد.تا اينكه وارد ارديبهشت ماه شديم. آب رودخانه پايين ترآمده بود.

روز 60/2/10 بعدازغروب آفتاب يك دستگاه لودر را از رودخانه عبورداديم. شب اول سنگري براي استقرار لودر درسيل بند ايجاد شد. لودرشبهاي بعد سنگرتانكها را آماده ميكرد و روزها ميرفت داخل سنگر وچادر رويش كشيده ميشد. اين كاركاملاً دورازچشم دشمن انجام ميشد؛بطوريكه دشمن تا شروع عمليات ازحضورتانكهاي ما درپشت سيل بند غرب سوسنگرد بويي نبرده بود. همين امرموجب پيروزي ما دردقايق اول عمليات شد. نيروهاي عراقي ازفاصله 200 متري مكان مسكوني غرب سوسنگرد به موازات رودخانۀ نيسان خاكريزي ممتد به طول يك كيلومترداشتند وهمينطور تا پل الوان نيزچهارخاكريز ديگر به فاصله ازهم ايجاد كرده بودند.دراين ميان سربازان تيپ 55 براي رسيدن به خاكريز اول دشمن كانالي بطول يك كيلومتردرست كرده بودند. ارتفاع اين كانال 1/2 متر وعرضش به اندازۀ شانه يك نفربود. من 20 ارديبهشت بهمراه سربازان تيپ 55 اين كانال را ازنزديك ديدم .اتفاقاً همان شب درانتهاي كانال كه به يك تكه زمين بازميرسيد، بچه هاي مهندسي مشغول خنثي كردن مين ها شدند.فرداي آنروز براي شناسايي بيشترازجلوي سيل بند رودخانۀ كرخه حركت خود را از كنار خاكريزهاي دشمن شروع كردم .دراطراف خاكريزاول و دوم آنها ميدان مين بود و امكان عبور تانك نبود. بنابراين مسيرحركت را در كنارخاكريزهاي سوم وچهارم انتخاب كرده وهمه اين مسيررا علامت گذاري كردم.بعد ازآن، فرماندهان گروهانها و دسته ها طبق برنامۀ زمانبندي شده هركدام جداگانه خدمه و رانندگان تانك زيرمجموعۀ خود را براي آشنايي با مسيرحركت تعيين شده به شناسايي بردند.

 

h-22-.jpg

 

روز 60/2/28 قرارگاه مقدم نزاجا دستور تك عمليات «الله اكبر» را ابلاغ نمود. برهمين اساس لشكر 16 زرهي يگانهايي را كه قراربود درعمليات الله اكبر شركت كنند دراختيار تيپ 55 گذاشت؛ كه ازآن جمله گروه رزمي 220 تانك بود . ساعت 8 شب يگان مهندسي پل شناور را درمحل تعيين شده روي رودخانۀ كرخه قرارداد. آن شب و شب فردا با استفاده ازتاريكي،تانكها ازروي پل عبوركرده و داخل سنگرهايي كه ازقبل آماده شده بود،مستقر وآمادۀ شروع تك شدند.(104)

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

به قلم: امیر سرتیپ دوم بازنشسته سیدمجتبی تهامی، فرمانده گردان 283 در دوران دفاع مقدس

 

ذکر فداکاری‌ها و رشادت‌های رزمندگان ارتش اسلام، به‌ویژه آنان که در روزهای آغازین تجاوز ناجوانمردانه ارتش بعث عراق، دلاورانه در مقابل آنان ایستادگی کردند و با نثار خون خود، راه دشمن را سد و آنها را وادار به اتخاذ مواضع پدافندی در زمین‌های نامناسب کردند، همیشه شنیدنی و خواندنی است. یکی از فرماندهان دلیری که بر این کار همت می‌گمارد امیر سرتیپ دوم بازنشسته سیدمجتبی تهامی است که در زمان آغاز جنگ تحمیلی فرماندهی گردان 283 سوار زرهی لشکر 92 زرهی اهواز را بر عهده داشته است. در ادامه خاطرات این امیر دلاور را با هم مرور می کنیم: 

 

 

 

 

 

سلام

من یکی از موشک اندازهای گردان بودم

در آن عملیات افتخار داشتم ظرف مدت یک روز ، تعداد 19 تانگ وچندین نفز بر زرهی وخودروی دشمن را منهدم کنم

تنها عکسی که از آن عملیات بزرگ دارم تقدیم میکنم

لازم به ذکر هست که بعداز تک دشمن ، که تعدادی تانگ خودرااز دست ئائه بود یک دستگاه نفربر پی ام پی دشمن ، نزدیک به50نفر از نیروهای خودشان را برای خروج از مهلکه سوار کرده بود که مورد هدف من قرار گرفت وتقریبآ همه آنها در آتش خشم ملت ایران سوختند

a0b37e0e207698a42.jpg

21 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تصاویری از استاد بزرگوار ودانشمند گرانقدر ارتش اسلام

سید مجتبی تهامی با این حقیر

hasan-ali-ebrahimi-said.jpg

hasan-ali-ebrahimi-said_3784d.jpg

نفر وسطی کوشکی هست که در متن نام برده شده است

 

hasan-ali-ebrahimi-said_43280.jpg

21 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خداوند شما قهرمانان و اسطوره های این کشور را برای ما حفظ کند  :flag-of-iran:

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

پيروزي الله اكبر

نيمه شب 60/2/31 همه منتظربوديم .قراربود پس ازاعلام رمز، ابتدا نفرات پياده ازمحورها حمله كنند وسپس گردان ما واردعمل شود. نيم ساعت بعد ازنيمه شب رمزمقدس "يا رسول الله (ص)" ازبي سيم شنيده شده كه آغاز عمليات الله اكبر را اعلام ميكرد. با شروع تك، نفرات پياده به سمت خاكريز دشمن حمله ور شدند، اما دشمن آتش سنگين گشود و درنتيجه رزمندگان ما نتوانستند به اهداف ازپيش تعيين شده برسند. ده دقيقه نگذشته بود كه فرمانده تيپ 55 به گروه رزمي 220 تانك دستورحركت داد. بي درنگ دستورحركت را به يگانهاي خود صادركردم.

 

%D8%B2%D8%B1%D9%87%DB%8C-1.jpg

 

من درتانك فرمانده گروهان يكم ستوان فلكي بودم و به همراه تانكهاي ديگربه سمت دشمن حمله ورشديم . برجك تانك ما باز بود ومن از روي برجك همۀ تانكها را زير نظرداشتم . ستوان فلكي از داخل برجك پاي مرا كشيد و گفت: «بياييد داخل، در برجك را ببنديد و ازپريسكوپها استفاده كنيد». گفتم:«كار ازاين حرفها گذشته، اينطور بهترميتوانم گردان را هدايت كنم».

همگي شروع به شليك كرديم و ازمسيرهاي شناسايي شده به طرف خاكريزهاي سوم وچهارم به حركت خود ادامه داديم .دشمن كه انتظارحضور تانك را نداشت، با نزديك شدن ما درهم شكست وشروع به عقب نشيني كرد.30 دقيقه بعد ازشروع تك، تانكهاي گروهان يكم درخاكريز چهارم وگروهان دوم درخاكريز سوم مستقرشدند.ساعت يك بامداد فرمانده تيپ 55 هوابرد به لشكر 16 پيام داد كه تانكها نرسيدند.فرمانده لشكر كه درجريان بود پاسخ داد: «تانكهاي فردوسي روي خاكريز چهارم است .جلوتر برويد آنها را ميبينيد بنا به گزارش فردوسي دشمن درحال فراراست».

ساعت 1:15 بامداد يك نفربر شني دار روسي دشمن با گلولۀ تانك گروهبان شهسواري منهدم شد وهمۀ نفراتش كشته و زخمي شدند. دربين آنها كلي افسر و درجه دار بود.ساعت 1:30 بامداد پس ازحضور درخاكريز چهارم خط حد يگانها را تعيين كرده و دستوردادم سريعاً مواضع پدافندي خود را آماده كنند.بچه هاي گروهان پياده 176 راهم بين تانكها مستقرنمودم . به همه شان گفتم:«هوشيار باشيد، احتمال پاتك عراق زياد است». نيم ساعت بعد فرمانده تيپ يكم پاي خاكريز چهارم آمد و دستورداد:« تانكها را جابه جا كنيد و آمادۀ ادامة تك باشيد.»ديدم سكوت جايز نيست . به سيم آخرزدم و با صراحت مقابل دستورايشان ايستادم .

گفتم: «برنامه اي كه در پايان تك عمليات نصر به سرما آمد بس است. اگرمن فرمانده گردان هستم و مسئوليت يگان با من است،دستورات لازم را داده ام. درمورد دستور تك بايد عرض كنم تا زمانيكه شناسايي كامل از وضعيت دشمن نشود، مواضع خود را ترك نميكنم».

جناب سرهنگ جمشيدي فردي منطقي و باسواد بود. وقتي حد خط هركدام ازگروهانها را توضيح دادم، آنرا منطقي دانست وتأييد كرد.درطول 2 ساعت، تأ ثيرعمليات برقواي عراق بخوبي خود را نشان داد. تمركزآنها براي حفظ پلهاي روي رودخانه نيسان بود و با حضورتانكها درخاكريزچهارم مواضع توپخانه شان را به سمت عقب تغييرمكان دادند.ساعتي بعد تيپ 55 هوابرد درخاكريز دوم وجناح چپ نزديك پل الوان مستقرگرديد . پس ازاين پيروزي، لشكر 92 هم موفقيت يگانهاي خود را درتپه هاي الله اكبراعلام كرد.همانطور كه پيش بيني كرده بوديم، پاتك عراق ساعت 8:30 صبح 60/3/1 به سمت يگانهاي مستقر درغرب سوسنگرد شروع شد. تلاش اصلي دشمن عقب زدن نيروهاي نزديك پل الوان و رودخانه نيسان بود.نحوه استقرارگروه رزمي 220 تانك بصورت قوسي درنيمدايره اي به شعاع سه كيلومتر ازمقابل رودخانه نيسان تا رودخانه كرخه بود. همين امرموجب اجراي آتش دقيق ومؤثري به سمت محل استقرار آنها دركنار پلها و رودخانۀ نيسان بود و درنتيجه دشمن با دادن تلفات سنگين به مواضع پدافندي قبلي عقب نشست.ساعتي بعد يگانهاي عراقي بازهم توان خود را دراجراي پاتكي ديگربكاربردند كه ازكردۀ خود پشيمان شدند ونفرات وتجهيزات ديگري را از دست داده وفراركردند.دشمن دراين عمليات و پاتكهايش درمجموع فقط درمنطقۀ گردان ما حدود 200 كشته و 150 اسير داد . پنج دستگاه تانك و دو دستگاه نفربرشان كاملاً منهدم شد. دودستگاه تانك وهفت دستگاه نفربرهم سالم به غنيمت ما درآمد.گروه رزمي 220 تانك درمجموع عمليات تك و پاتكهاي دشمن،هشت مجروح وسه شهيد داشت 1: سرباز شهيد حميد سليماني، استوارشهيد محمدتقي شمائلي و سرگرد شهيد محمد قاسمي شيرسوار شهداي ديگرگردان كه بعد ازجريان پاتك درطول خرداد ماه 60 به شهادت رسيدند:سربازشهيد محمود گچ كار،گروهبان شهيد ابوالفضل آدميان،سرباز شهيد فاضل شجاعي.شهيد محمد قاسمي بچه بابل واز رفقاي نزديك من بود. ايشان فرمانده گروهان اركان وشغل سازماني اش ستادي وامدادي ومحل استقرارش عقبۀ گردان بود، اما به خاطرعشق وعلاقه وتعهدش به خط آمده بود. دم غروب درپاتك دوم، دشمن آتش توپخانۀ شديدي را اجرا كرد. چند گلوله درنزديكي ما نشست .تركش كوچك يكي ازآنها به سر اواصابت كرد. وقتي سراغش رفتم، دردم به شهادت رسيده بود.شهادت اوبراي گردان ضايعۀ بزرگي بود . گروهان اركان به لحاظ تعداد نفرات سه برابرگروهان رزمي است. اوافسري بود كه بين سربازانش تفاوتي قائل نبود. محمد قاسمي راعين چشم خودم دوست داشتم. دوسال بعد ازاين واقعه با يكي دوستان رفتيم بابل تا خانوادۀ ايشان را ببينيم. پدر بزرگوارش درشاليزاربود. يك نفر رفت دنبالش .به اوگفته بود فردوسي آمده؟ وقتي آمد گفت:«من منتظرشما بودم .ديشب محمد به خوابم آمد وگفت: پدرجان! فردا ميهماني براي شما مي آيد كه براي من خيلي عزيز است. ازاوخوب پذيرايي كنيد». دربارۀ ديانت، صداقت و رفتارش صحبت كردم و دركنار پدر ومادربزرگوارش يك دل سيرگريه كرديم.

 

s1_6f5fe.png

 

پيروزي عمليات الله اكبر بچه هاي گردان را سرحال آورد. روحيۀ عجيبي گرفته بودند. برعكس، دشمن بدون انگيزه و روحيه بود.آنها اسارت را بهترين راه حل ميدانستند وبراحتي دستهايشان را بالا ميبردند، ولي نيروهاي ما اسارت را بدترين مرحله ميدانستند كما اينكه ما حتي يك اسيرهم نداديم .بچه هاي ما به محض اينكه كسي شهيد يا مجروح ميشد،بلافاصله جايش را پرميكردند و با انگيزۀ فوق العاده اي ميجنگيدند. درجنگ هيچكس را نميتوان مجبوربه جنگيدن كرد، بلكه بايد انگيزۀ جنگيدن را دراو ايجاد كرد.دريكي ازهمين روزهاي بعد ازعمليات الله اكبر با بيسيمچي ام سربازحسني مشغول بازديد ازمواضع رزمندگان بودم .يك فيلمبردار دوربين بزرگي روي دوشش بود وبه كمك يك نفر ديگر درحال فيلمبرداري بودند. فيلمبردار دوربين را بطرف من و سرباز حسني گرفت.درهمين لحظه كمك فيلمبرداربه فيلمبردارگفت:«ارتشي اند». اوهم بلافاصله دوربين را قطع كرد. ديدم حسني خيلي ناراحت شد. بازويش را گرفتم وگفتم:«ناراحت نشو! ما كه براي فيلم بازي كردن نيامده ايم، آمده ايم اين سرزمين را آزاد كنيم»

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود به همه عزیزان ارتشی غیور که در قلب ملت جا دارند

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام 

 

این تصاویر بشدت ناراحت کننده هستند ، ولی طبیعت جنگ همین هست .

 

اما نکته منفی ماجرا این است که بخشی چیفتن هایی که به غنمیت ارتش عراق در آمد ، بطور مسقیم دراختیار منافقین در آمد و همین مساله موجب تاسف بیش از حد خواهد بود 

 

 

چیفتن های نیروی زمینی ارتش در پایگاه هوایی "التاجی" عراق 

 

 

1_ca1a2.jpg

 

2_6acb2.jpg

 

3_cc552.jpg

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوست عزیز بیشتر این تانک ها توسط مجاهدین در عملیات های آفتاب منطقه فکه علیه لشکر ۷۷ خراسان و عملیات چلچراغ منطقه مهران علیه لشکر ۱۶ زرهی قزوین به غنیمت در آمد .

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوست عزیز بیشتر این تانک ها توسط مجاهدین در عملیات های آفتاب منطقه فکه علیه لشکر ۷۷ خراسان و عملیات چلچراغ منطقه مهران علیه لشکر ۱۶ زرهی قزوین به غنیمت در آمد .

 

با سلام 

ضمن تشکر 

 

البته تا آنجایی که اطلاع دارم ، عملیات به اصطلاح آفتاب ، منافقین ، در اواخر جنگ بود ، بعد چیفتن ها ، ام-47 ، ام-48 و ام-113 هایی که در جریان تک زرهی معروف ارتش در اوایل جنگ به غنیمت عراق درآمد ، کجا بودند ؟؟؟

 

دقیقا" یادم هست ، یک سرتیپ عراقی ، عکسی از حیاط  پادگان ارتش این کشور را گذاشته بود مربوط به سال اول یا دوم جنگ ( دقیقا" یادم نیست ) ، به شکل ردیف ، چیفتن ، ام-47 ، ام-48 ، حتی زره کوب ام-10 و ام-60 هم در تصاویر مشخص بود . 

 

203599676hkhqwlphzz0-zps425fc336.jpg

 

img122-zpsf106f1ee.jpg

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

البته تصاویر فوق ، عکسی را که تشریح کردم ، توضیح نمی دهد ، صرفا" برای اثبات وجود این نمونه ها خواهد بود . 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوست عزیز من فقت برای اطلاع گفتم پس از موفقیت منافقین در این دو عملیات تبلیغات زیادی انجام دادند بطوریکه میگفتن امروز مهران فردا تهران

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now