Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

شهید سرلشگر خلبان "سید علیرضا یاسینی"

33 posts in this topic

سرلشگر خلبان "حاج سید علیرضا یاسینی" در فروردین ماه 1330 در شهرستان آبادان و در یک خانواده مذهبی متولد شد. پس از گذراندن دوران طفولیت پای به مدرسه نهاد و تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان مهرگان و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان دکتر فلاح آبادان در فقر و تنگدستی خانواده به پایان رسانید.
از آنجا که علاقه وافری به فنون هوانوردی داشت در سال 1348 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز با هواپیمای "اف-33" به منظور تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته شکاری به کشور آمریکا اعزام شد. در این مدت دوره های آموزش خلبانی هواپیمای آموزشی "تی-37" و همچنین هواپیمای پیشرفته شکاری اف-4 فانتوم را با موفقیت به پایان رسانید و پس از بازگشت به ایران با درجه ستواندومی در پایگاه شم شکاری بوشهر مشغول خدمت شد.

با شروع جنگ تحمیلی از جمله خلبانانی بود که در عملیات غرور آفرین 140 فروندی آغاز جنگ در حمله به خاک عراق نقش مهمی از خود ایفا نمود وی در طول جنگ تحمیلی همواره خلبانی پیشقراول و خط شکن بود.
شهید یاسینی در طول حیات پر بار خود مسئولیتهای مهمی بعهده داشت از جمله این مسئولیتها:
- فرماندهی پایگاه سوم شکاری همدان
- فرماندهی پایگاه دهم شکاری چابهار از سال 1363 تا سال 1365
- فرماندهی پایگاه ششم شکاری بوشهر از سال 1367 تا سال 1371
- فرمانده منطقه هوایی شیراز در سال 1371
- وی بعلت لیاقت و شایستگی بیش از حدی که از خود نشان داد در تاریخ 10/12/1372 به سمت رئیس ستاد و معاون هماهنگ کننده نیروی هوائی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و تا هنگام شهادت (15/10/1373) عهده دار این مسئولیت بود.
شهید یاسینی در جنگ تحمیلی با 2759 ساعت پرواز یکی از خلبانان موفق نیروی هوائی بود. سرلشگر یاسینی پس از جنگ علیرغم فعالیتهای ستادی بعنوان یکی از استاد خلبانانی بود که اغلب اوقات سرگرم آموزش دانشجویان دانشکده خلبانی بود.
ایشان در تاریخ پانزدهم دیماه 1373 در یک سانحه هوائی در نزدیکی اصفهان بهمراه فرمانده فقید نیروی هوائی "شهید منصور ستاری" و تنی چند از فرماندهان عالیرتبه نیروی هوائی به درجه رفیع شهادت نائل آمد. شهید یاسینی بهنگام شهادت 43 سال داشت و از وی سه پسر و یک دختر به یادگار مانده است. 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

79079981561798797744.jpg

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرتیپ خلبان روح الدین ابوطالبی

 

زمانی که در بوشهر بودم با ایشان همکار شدم, بخش اعظم پروژه های جنگی اش را انجام داده بود هرچند اوصاف او را از زبان دوستان شنیده بودم و به عشق و علاقه وصف ناپذیرش نسبت به پرواز آشنا بودم ولی در مدتیکه تا پایان جنگ باقیمانده بود خود دیدم که چگونه عاشقانه پروازهای جنگی را انجام می داد.

خلبانی شجاع و نترس بود که از هیچ مأموریتی هراسی به دل راه نمی داد. هنگام عملیات چنان خونسرد بود که گویی پروازی معمولی انجام می دهد بهمین دلیل در دوستان این باور بوجود آمده بود که هیچگاه یاسینی مورد هدف قرار نخواهد گرفت. هرچند پروازهای زیادی انجام داده بود اما هرگز نشد که از زبان خودش درباره مأموریتهایش سخنی بشنوم و یا اینکه از تعداد و چگونگی مأموریتهایش صحبت کند.

اواخر جنگ بود که بعنوان معاون عملیات پایگاه بوشهر برنامه ریزی کرده بودم تا پروازهایی را در منطقه فاو انجام بدهیم عراق برای بازپسگیری فاو دست به عملیات گسترده ای زده بود. هدف از این پروازها زدن عقبه دشمن و نیروهای کمکی آنان بود تا بلکه بتوانیم در پناه بمبارانهای مکرر نیروهای خودی را سالم برگردانیم تا اسیر نشوند.

یکی از خلبانان را در برنامه پروازی قرار دادم و پس از آن به ترتیب خلبانان بعدی را تعیین کرده بودم. حدود 10 دقیقه مانده به شروع نخستین پرواز شهید یاسینی که در آن موقع فرمانده پایگاه بود در حالیکه خود را به چتر و کلاه مجهز کرده بود وارد اتاق "آلرت" شد و رو به من کرد و گفت:

- کی نوبت ماست؟

گفتم: برای پروازشما برنامه ریزی نشده مگر اینکه دستور بفرمایید

درحالیکه میخندید گفت:

- بریم استارت بزنیم هواپیما را ببینیم بلدیم یا یادمان رفته

اصرار ما برای جلوگیری از پرواز ایشان مؤثر نیفتاد و به طرف نخستین هواپیمای آماده رفت و در چشم برهم زدنی درون کابین قرار گرفت. این عمل ایشان باعث روحیه گرفتن سایر دوستان پروازی شد به گونه ای که برای رفتن به مأموریت از هم سبقت می گرفتند.

در آنروز هر 10 دقیقه یکبار تعدادی از هواپیماها را روانه منطقه میکردیم و شهید یاسینی در آنروز دوبار مأموریت جنگی انجام داد.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

پروازهای من و رضا

 

راوی: سرهنگ خلبان مسعود اقدام

 

ساعت 14 روز 31 شهریور 1359 صدای چندین انفجار پی درپی در پایگاه پیچید و عده ای سراسیمه به اینطرف و آنطرف می دویدند. هیچکس نمیدانست چه شده است. آنها که خونسرد بودند فقط در یک محلی ایستاده بودند و اعلام نظر میکردند.

یکی میگفت که آمریکا حمله کرده و دیگری میگفت نه حتما کودتایی صورت گرفته و سومی میگفت الان رادیو مشخص میکنه و .... نتوانستم طاقت بیاورم, سریع آماده شدم و خود را به گردان پروازی رساندم تا از چگونگی ماجرا بخوبی آگاه شوم. وقتی به گردان رسیدم دیدم تعدادی از خلبانها از جمله شهید یاسینی, شهید دژپسند و .... کف اتاقی در گردان نشسته اند و مشغول بررسی نقشه برای عملیات هستند گفتم:

- سلام ... بچه ها چه خبر شده؟؟!!!

چشم به دهان آنها دوختم و با دلتنگی گوش می دادم, شهید یاسینی که با من صمیمی تر بود رو به من کرد و گفت:

- سلام مسعود جان عراقیها نامردی کرده و از زمین و آسمان به کشورمان حمله کرده اند. از این ساعت هم اعلام آماده باش شده است.

یکی دیگر از دوستان دنبال حرف او را گرفت و گفت:

- جناب سروان اقدام شما هم بیا کمک کن ...

گفتم:

- چرا به اتاق بریفینگ (سالن توجیه پروازی) نمی روید؟؟!!!

- الان وقت این کارها نیست هرچه سریعتر باید وارد عمل شویم

حدود نیم ساعت روی نقشه و برنامه پروازی کار کردیم تا اینکه برنامه آماده شد. هدف پایگاه "شعیبیه" بود که یک دسته چهار فروندی با هشت خلبان برای انجام این عملیات در نظر گرفته شد. جناب سپیدموی آذر بعنوان شماره یک و لیدر دسته, شهید دژپسند شماره2, شهید یاسینی شماره3 و من بعنوان کابین عقب شماره3 بودم و جناب فعلی زاده نیز شماره4 دسته بود.

پس از آنکه تجهیزات را گرفتیم دو به دو بسوی مرکب خویش حرکت کردیم. هنوز پرسنل فنی کارشان را روی هواپیما تمام نکرده بودند و در حال بستن بمبهای 1000 پوندی به زیر هواپیما بودند. پس از چند دقیقه کارشان تمام شد و ما بازرسی لازم را طبق چک لیست انجام داده و با توکل به خدا داخل کابین شدیم. با اشاره شهید یاسینی موتور شماره2 و بعد شماره1 روشن شد. من در حال بررسی سیستمهای کابین بودم که جناب یاسینی گفت:

- مسعود همه چیز آماده است؟ مشکلی نیست؟

- همه چیز آماده است. بحمدالله مشکلی نیست

با برداشته شدن چوب چرخها پرنده های آهنین ما بسوی باند پروازی حرکت کردند و لحظه ای بعد یکی پس ازدیگریدر دل آسمان جای گرفتیم. هر چهار فروند بال در بال هم از روی بندر دیلم, قروه و خسروآباد گذشتیم و پس از عبور از روی خوزستان و اروندرود وارد فضای عراق شده بودیم. به طرف پایگاه شعیبیه میتاختیم که پایگاه فاو و ام القصر عراق نیز جلو چشمانمان خودنمایی میکرد. هیچ پدافندی کار نمی کرد شهید یاسینی با تعجب گفت:

- آقا مسعود مثل اینکه عراقیها خوابند!!!!

- نه آقا رضا خواب نیستند خیالشان آسوده است زیرا فکر نمیکنند که ما بتوانیم با این سرعت به حمله آنها پاسخ دهیم

- شاید, چون ساعتی پیش اکثر پایگاههای ما را بمباران کرده اند ولی کور خوانده اند چنان ضرب شستی بهشان نشان دهیم که نفهمند از کجا خورده اند

بعلت تابش آفتاب از روبرو کمی اذیت می شدیم ولی بهرحال هدف را پیدا کردیم و لیدر بمبها را بسوی هدف رها کرد و پشت سر آن شماره2 از سمت راست و شماره3 که ما بودیم از سمت چپ ارتفاع گرفته و بسوی هدف شیرجه زدیم و بمبها را رها کردیم. شماره4 که از ما عقب تر بود گفت:

- بچه ها اینجا را جهنم کردید برای منهم چیزی ماند؟

لیدر گفت: نترس سهم شما محفوظ است بمبها را بزن و سریع گردش کن

پس از بمباران بسوی ایران سمت گرفتیم و در همین حین شماره4 هم به ما پیوست و هر چهار فروند سالم و بدون اینکه گلوله ای به طرفمان شلیک شود پرواز خود را بسوی کشورمان ادامه دادیم و در پایگاه بوشهر بزمین نشستیم.

وقتیکه جناب یاسینی از پلکان هواپیما پایین رفت منهم پشت سر او پایین آمدم. وی کنار هواپیما ایستاد در حالیکه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید گفت:

- خدایا شکر که اولین مأموریت جنگی مان با موفقیت کامل پایان یافت

 

99012662020651892914.jpg

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حمله به مارد

راوی: سرهنگ خلبان مسعود اقدام

 

 

صبح که از خواب بیدار شدم اوضاع هوا بدجوری دگرگون شده بود و باران تندی میبارید. از پنجره که بیرون را نگاه کردم گویی ابرها خشمگین تر از همیشه می غریدند.

روزهای اول جنگ بود طبق برنامه پروازی باید "تلمبه خانه مارد" را بمباران می کردیم. چهار فروند هواپیما برای این مأموریت آماده شده بودند در آخرین لحظات نیز اطلاع داده شد که ستونی از کامیونهای حامل مهمات رأس ساعت 05:00 صبح به تلمبه خانه نزدیک می شود. انهدام این ستون نیز در دستور کار قرار گرفت.

قرار بود من با شهیدعلیرضایاسینی پرواز کنم. منتظرش بودم تا به گردان پروازی بیاید. در همین حال از پنجره ریزش شدید باران را نگاه میکردم. کسی درحال دویدن بطرف ساختمان گردان بود. جلوتر که آمد دیدم علیرضاست که سرتا پا خیس شده بود. از در وارد شد سلام کرد و لبخندی زد. سلامش را جواب دادم و گفتم:

- حسابی خیس شدی

- باران تندی است گویی میخواد تمام آلودگیهای زمین را بشوید

جلوتر آمد و در کنارم ایستاد. درحالی که او هم به بیرون نگاه میکرد گفتم:

- هوا خرابه فکر میکنی تو این هوا بشه پرواز کرد؟

- چرا نشه. ما باید امروز مأموریتمان را انجام بدیم

- درسته اما تو این هوا ؟؟!!!

- آره تو همین هوا. آنکسی که باران فرستاده و در رحمت را برروی بندگانش گشوده محافظ ما نیز خواهد بود

هرچند با حرفهایش اطمینانی خاص بر شک و دودلی ام چیره شد اما خیلی نگران بودم و لحظه ای نگاهم را از پنجره برنمی داشتم. چند دقیقه تا پرواز وقت داشتیم. علیرضا روی صندلی درگوشه ای از اتاق نشسته بود و چای می نوشید و با صدای نسبتا بلندی به من گفت:

-- مسعود .... پنجره را رها کن... بیا چایت سرد شد اینقدر نگران نباش

نگاهم را از پنجره برگرفتم و بطرفش آمدم. در کنارش نشستم و مشغول نوشیدن چای شدم. ....

هواپیما را به ابتدای باند بردیم و آماده پرواز شدیم. در آخرین لحظه خبر رسید که دو فروند از چهار فروند هواپیما قبل از بلند شدن اشکال فنی پیدا کرده و از دسته پروازی حذف شده اند. حالا فقط دو فروند ماندیم. من در این پرواز کابین عقب هواپیمای شهیدیاسینی بودم. در ابتدای باند پرواز بودیم که علیرضا گفت:

- مسعود ... آماده ای؟

- بله .... حاضرم

غرش هواپیماهای ما که گویی بر غرش ابرهای خشمگین پیشی گرفته بود سکوت صبحگاهی را درهم شکستند و در دل آسمان غوطه ور شدند. در آن شرایط بد هوا نه چشم و نه رادار موجود در هواپیما قادر به یافتن هدف نبود. از طریق ارتباط داخلی کابین به علیرضا گفتم:

- تجهیزات هواپیما جواب مطلوب نمی دهند ... چکار کنم؟

اما او طوری وانمود کرد که انگار صدای مرا نشنیده است. صدای خنده اش در رادیو پیچید و گفت:

- پرواز در این هوا چه صفایی دارد

با هر زحمتی بود در ارتفاع کم بسوی هدف مسیرمان را در پیش گرفتیم. صدای علیرضا در رادیوی هواپیما طنین انداخت که با لحن جدی و محکم گفت:

- نزدیک هدف رسیدیم .... آماده باش

هدف را در چهار نوبت مورد اصابت قرار دادیم. درآخرین مرحله بمباران به علیرضا گفتم:

- سوخت کم داریم فکر نمیکنم بتوانیم به پایگاه برسیم

او با اقتدار و صلابت جواب داد:

- این مرحله از بمباران را هم انجام بدیم برمیگردیم

پس از اتمام مأموریت بطرف پایگاه تغییر مسیر دادیم در راه بازگشت گفتم:

- رضا بنزین هواپیما در حال اتمام است .... نمی توانیم به پایگاه بوشهر برویم

او بازهم خندید و گفت:

- آقا مسعود نگران نباش .... به پایگاه امیدیه می رویم

مجبور شدیم مسیرمان را بسوی پایگاه امیدیه تغییر دهیم. چند دقیقه بعد چرخهای هواپیما باند پایگاه امیدیه را لمس کرد و به سلامت فرود آمدیم. از هواپیما که پیاده شدیم علیرضا مرا در آغوش گرفت و رویم را بوسید و گفت:

- دیدی خدا در همه حال حافظ و نگهدار ماست

من نیز به گرمی او را در آغوش گرفتم و در دل به صلابت و اقتدارش که هر مشکلی را از پیش رو برمی داشت آفرین گفتم

 

85907616661406240817.jpg

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مانوری زیبا

 

راوی: سرهنگ خلبان مسعود اقدام

 

 

صبح اول وقت روز دوم جنگ (یکم مهرماه1359) به گردان رسیدم اکثر خلبانهایی که روز قبل در اسنراحت یا مرخصی بودند به محل کار خود برگشته بودند و هرکسی درباره حمله روز قبل عراق به پایگاههای ما سخن میگفت. یکی میگفت:

- ما هم باید پاسخ مناسبی بهشون بدیم

دیگری میگفت: عراق چنین جرأتی نداشت حتما با کمک و تحریک آمریکا به ایران حمله کرده

آن یکی میگفت: پس برنامه پروازی کی اعلام میشود؟

هنوز نیم ساعتی از شروع خدمت نگذشته بود جناب یاسینی که آن شب را تا صبح در گردان مانده بود به جمع ما اضافه شد و گفت:

- توجه کنید برنامه پروازی از مرکز اعلام شد همه شما بیست دقیقه دیگه به اتاق توجیه بیایید.

ساعت 08:30 همه در اتاق توجیه گردهم آمده بودیم که فرمانده پایگاه (سرهنگ دادپی) شروع به صحبت کرد:

- دوستان عراق ناجوانمردانه دیروز اکثر پایگاههای ما را بمباران کرده است برای نشان دادن ضربه شستی به او امروز قرار است با 140 فروند هواپیما تمام پایگاههایش را بمباران کنیم. طبق برنامه پروازی که امروز بعهده این پایگاه گذاشته شده است باید 40 فروند از هواپیماهای این پایگاه در برنامه پروازی قرار بگیرند. جزئیات پروازی را جناب سروان یاسینی برایتان شرح میدهد.

شهید یاسینی ادامه داد:

برادران همین تعداد هواپیما هم کم و بیش از سایر پایگاههای تهران و همدان برای این عملیات در نظر گرفته شده. هواپیماهایی که از پایگاه همدان به پرواز درمی آیند بدون سوختگیری هوایی میروند هدفها را میزنند و برمیگردند. 2 دقیقه بعد هواپیماهایی که از پایگاه تهران پرواز کرده اند بعد از سوختگیری هوایی بسوی هدف میروند و 2 دقیقه بعد ما پرواز میکنیم و نزدیکیهای مرز سوختگیری کرده و بسوی هدف پرواز را ادامه میدهیم در ضمن تعدادی اف-5 هم از پایگاههای تبریز و دزفول می آیند ....

آنروز هم مثل روز قبل من و جناب یاسینی هم پرواز شدیم. بعد از گرفتن تجهیزات پروازی به آشیانه ها رفتیم و پس از بازرسی های لازم من در کابین عقب و رضا در کابین جلو مستقر شدیم. روز وصف ناپذیری بود زیرا نخستین بار بود که میدیدم از یک پایگاه چهل فروند هواپیما در یک زمان میخواهند پرواز کنند.

پس از روشن شدن موتورهای هواپیما بسوی باند پروازی حرکت کردیم. هواپیماها پشت سرهم قطار شده بودند. پرسنل خط پرواز زیر هواپیماها رفته و بازرسی سریعی را انجام میدادند تا با اطمینان خاطر از زمین کنده شوند. لحظه ای نگذشت که یکی پس از دیگری در دل آسمان جای گرفتیم و همانند پرندگان ابابیل که برای سرکوب سپاه ابرهه میرفتند در دل آسمان جولان میدادیم.

پس از چند دقیقه پرواز به هواپیماهای تانکر رسیدیم و پس از سوختگیری هوایی بسوی بغداد ادامه مسیر دادیم. وقتی روی شهر بغداد رسیدیم دیدیم از بالای سرمان بمب به طرفمان می آید !!!!! به شهید یاسینی گفتم:

- رضا نکند هواپیماهای اسرائیل باشند که بمب میریزند؟؟!!!

- فکر نمی کنم احتمالا هواپیماهای تهران و یا همدان هستند که زمان پروازیشان بهم خورده

در همان لحظه هرکس از طریق رادیوی هواپیما چیزی میگفت:

- رضا, حسین, اصغر .... بپا بمب داره به طرفتون میاد

چون تا آنروز عملیاتی به این گستردگی انجام نداده بودیم لذا انسجام لازم در بین نیروها وجود نداشت بهمین خاطر ناهماهنگیهایی در پروازهای تهران و همدان بروز کرده بود. زمانیکه ما به منطقه رسیده بودیم در واقع آنها از ارتفاعی بالاتر در حال بمباران بودند و بمبهایی که بطرفمان می آمد از هواپیماهای خودی بود.

رضا بعد از انجام مانوری زیبا از لابه لای ساختمانهای مرتفع بغداد اوج گرفت که بمبهای هواپیماهای خودی به ما اصابت نکند بعد از آن بسوی هدفی مناسب شیرجه زدیم و بمبها را رها کردیم و بسوی خاک ایران تغییر مسیر دادیم. وقتیکه به پایگاه رسیدیم دیدیم 10 فروند از هواپیماهای پایگاه همدان بعلت اضطراری بودن موقعیتشان به پایگاه ما آمدند و تعدادی از هواپیماهای ما به پایگاههای تهران و همدان رفته بودند و به لطف خدا همه هواپیماها بدون کوچکترین آسیبی به پایگاه برگشته و فرود آمدند. همان شب خبرنگاران خارجی که در بغداد بودند از رادیو اعلام کردند:

- خلبانان ایرانی چنان مانوری از لابه لای ساختمانها انجام می دادند که مات و حیران مانده بودیم

 

12065935204223887671.jpg

 

شهید یاسینی - فرودگاه قلعه مرغی - 1349

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هدف تصادفی

راوی: سرهنگ خلبان مسعود اقدام

 

 

صبح روز سوم جنگ (دوم مهرماه1359) وقتی به گردان پروازی رسیدم همه خلبانها دور هم جمع شده بودند و پس از تلاوت آیاتی از قران مجید برنامه پروازی اعلام شد. چهار فروند هواپیمای فانتوم اف-4 برای زدن هدفی در "الکوت" جزء برنامه بود. آنروز هم من با رضا (شهید یاسینی) بودم و لیدر دسته پروازی مان جناب محققی بود. پس از تمام شدن توجیه پروازی و گرفتن تجهیزات ساعت 12:00 ظهر بسوی شیلترها رهسپار شدیم.

هواپیماها هرکدام با 12 بمب 500 پوندی مثل عقابانی که خود را برای شکار طعمه مهیا کرده باشند آماده بودند. پس از بررسیهای لازم موقع بالا رفتن از پلکان هواپیما گفتم:

- آقا رضا هوا بارانی است هدف را توی این هوا میشه پیدا کرد؟

- نگران نباش اگر سیل هم بیاید به یاری خدا هدف را پیدا می کنیم

من که کابین عقب بودم ابتدا بایستی درون کابین جای میگرفتم و بعد جناب یاسینی. در درون صندلیهایمان قرار گرفتیم و پس از ذکر نام خدا با اشاره دست گفت:

- لوله هوا را به هواپیما وصل کنید

با وصل شدن لوله هوای دستگاه پاور, اول موتور شماره2 و بعد شماره1 دور گرفتند و با علامت دست ایشان جریان هوا قطع شد و ژنراتورهای هواپیما به خط آمدند. من شروع به بررسی سیستمهای ناوبری کردم و او یکی یکی فرامین هواپیما را بررسی میکرد و با علامت دست پرسنل فنی بر درست عمل کردن سیستمها به بررسی آنها می پرداخت تا اینکه با برداشته شدن چوب چرخهای هواپیما به سمت باند پروازی حرکت کردیم.

لیدر و شماره1 جناب محققی و کابین عقب ایشان شهید خسروی بود و شماره2 جناب یاسینی و من بودیم. شماره 3و4 بعلت بروز نقص فنی از سر باند پروازی برگشتند. لیدر دسته پروازی در سر باند از طریق رادیوی هواپیما گفت:

- بهتره که از پشت آبادان بغل جزیره بوبیان برویم و از بیابان و 20 مایلی نخلها وارد خاک عراق بشویم.

جناب یاسینی در جواب گفت:

- مسیر خوبی است امتحان می کنیم

این اولین باری بود که از این مسیر می رفتیم. پس از به پرواز درآمدن هواپیمای شماره1 ماهم پشت سر او به هوا برخاستیم و با گردشی 90 درجه جنوب شرقی خاک عراق را سمت گرفتیم. از فراز شهرهای آبادان و خرمشهر رد شدیم و با ارتفاع پایین از سطح آب از بیابان برهوت نزدیک مرز کویت گذشته و وارد خاک عراق شدیم. هیچ خبری از پدافند هوایی دشمن نبود و ما همچنان بطرف الکوت پیش می رفتیم که ناگهان حدود 20 تا 30 لوله توپ و تانک از پشت خاکریز درست در امتداد پالایشگاه آبادان نمایان شد. بی درنگ شهید یاسینی را صدا زدم و گفتم:

- آقا رضا پالایشگاه آبادان را هدف گرفته اند چکار بکنیم؟؟

رضا بلافاصله از طریق رادیوی هواپیما گفت:

- از شاهین2 به شاهین1 چندین عراده توپ و تانک آنجا پشت خاکریز پالایشگاه آبادان را هدف گرفته اند چکار کنیم؟؟

- از شاهین1 به شاهین2 گردش کن و آنجا را مورد هدف قرار بده ما برای زدن هدف اصلی می رویم

- همین کار را می کنیم

برحسب اتفاق مسیر را طوری انتخاب کرده بودیم که موقع رد شدن از بالای سر آنها به وضوح لوله های توپ و تانک را که از خاکریز بالا زده بودند دیدیم. ساعت درست 12:30 دقیقه ظهر بود و خدمه های آن توپ و تانکها در صف غذا ایستاده بودند که با دیدن هواپیماهای ما همگی روی زمین دراز کشیدند. وقتی رد شدیم فکر کردند دیگر خطر از آنها گذشته است و ما کاری با آنها نداریم لذا دوباره بلند شده و در صف قرار گرفتند در این لحظه گفتم:

رضا بریم از پشت ام القصر دور بزنیم و برگردیم

ضمن تأیید پیشنهادم از سوی رضا رفتیم و از پشت ام القصر دور زدیم و برگشتیم. رضا که پروازش خیلی خوب بود هواپیما را آنقدر پایین آورد که 3 یا 4 متر با سطح زمین بیشتر فاصله نداشتیم. اگر هواپیما در آن حالت از بالای سر کسی رد می شد آتش ناشی از اگزوزش او را می سوزاند. مسلسل هواپیمایمان 640 گلوله 20 میلیمتری داشت. درجه آنرا روی تند گذاشتیم و شروع به تیراندازی بسوی آنها کردیم. مثل تراکتور زمین را شخم می زند ما آنجا را زیرورو کردیم. آخرین گلوله را خالی کردیم و سریع با انتخاب زاویه و سمت مناسب اوج گرفتیم و دوباره شیرجه زده و 12 بمب خود را بروی آن توپها رها کردیم. آنچنان آنجا را کویدیم که حتی فرصت نکردند یک گلوله به سمتمان شلیک کنند. آنهایی که جان سالم بدر برده بودند از گنگی نمی دانستند چکار کنند و هرکدام به سویی می دویدند رضا گفت:

- مسعود حالا راضی شدی؟

در حالی که خوشحال از این عملیات موفقیت آمیز بودم پاسخ دادم:

- بیچاره ها اصلا فکر نمی کردند که چنین غافلگیر شوند

حالا برمی گردیم پایگاه

با تمام شدن مهماتمان بسوی پایگاه تغییر مسیر دادیم و در همان لحظه لیدر هم که هدف اصلی را با موفقیت مورد حمله قرار داده بود به ما پیوست و بال در بال بطرف پایگاه پرواز کردیم ساعت حدود یک بعداز ظهر بود که در پایگاه بوشهر فرود آمدیم و موفقیت حاصله را به یکدیگر تبریک گفتیم

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرهنگ خلبان مسعود اقدام 

 

یکهفته از حمله عراق به میهن اسلامی مان میگذشت. در آن یکهفته ما با انجام چندین مأموریت موفقیت آمیز آنچه در دوران آموزشی یاد گرفته بودیم به صورت عملی تجربه میکردیم ولی خیلی چیزها که زمان آموزشی آموخته بودیم در جنگ قابل پیاده کردن نبود. برعکس در شرایط مختلف مواردی را تجربه کرده بودیم که در آموزش به آن اشاره ای نشده بود.

روز ششم مهرماه 1359 مأموریتی به ما محول شد. در این مأموریت چهار فروند هواپیمای فانتوم اف-4 برای بمباران پل " الکوت " در برنامه قرار گرفته بودند. اینبار نیز من کابین عقب هواپیمای جناب سروان یاسینی بودم و شش تن دیگر از خلبانان با ما هم پرواز بودند. طبق اطلاع رسیده این پل برای دشمن جنبه حیاتی داشت و انهدام آن موجب قطع پشتیبانی نیروهای دشمن در منطقه جنوب می شد. در حقیقت پل در شهر الکوت واقع شده بود که جنوب عراق را با شمال آن مرتبط میکرد.

بهرحال بعد از انجام توجیه با هواپیماهایی که به انواع بمب مجهز شده بودند به پرواز درآمدیم در حالیکه یکی یکی شهرهای کوچک و بزرگ خود را پشت سر میگذاشتیم از بالای اروندرود هم گذشتیم و ارتفاع خود را کم کردیم تا از دید رادارهای دشمن پنهان باشیم. وقتی که نزدیک دشت مجنون رسیدیم آرایش خود را تغییر داده بسوی هدف پیش می رفتیم که ناگهان تعداد سی, چهل دستگاه لودر و بولدوزر را در حال ساختن خاکریز مشاهده کردیم. جناب یاسینی را صدا زدم و گفتم:

- آقا رضا ... اینها را مورد هدف قرار بدهیم؟

- نه آقا مسعود ... البته اهمیت اینها کمتر از پل نیست ولی الان باید سروقت پل بریم.

در جوابش گفتم:

- برای فردا هم هدف جدیدی پیدا کردیم

چون بیشتر پروازهای برون مرزی داوطلبانه انجام می شد اگر هدف مهمی را در طول مسیر مشاهده میکردیم می زدیم. لذا نه تنها از مرکز مورد بازخواست قرار نمی گرفتیم که چرا طبق برنامه عمل نکردیم بلکه خوشحال هم می شدند. ما با سرعت مافوق صوت در خاک عراق بسوی هدف به پیش می تاختیم. با نزدیک شدن به شهر الکوت یکبار دیگر زمان پرواز و سرعت را محاسبه کردم و گفتم:

- آقا رضا ... دوثانیه دیگر بالای هدف هستیم

- الان اوج میگیرم

هنوز ثانیه ای نگذشته بود که پل الکوت نمایان شد و جناب یاسینی در حال افزایش ارتفاع بود که بتواند با شیرجه ای مناسب بمبها را روی پل رها سازد که یکباره فریاد زد:

- مسعود ... تعدادی از مردم غیر نظامی در حال عبور از روی پل هستند یک گردشی انجام میدهیم تا روی پل خلوت شود.

با این حرف او بقیه هواپیماها هم گردشی بیضی شکل روی الکوت انجام داده و دوباره روی پل قرار گرفتیم. هنوز روی پل مملو از جمعیت بود که رضا دوباره ادامه داد و گفت:

- معطل شدن اینجا خطرناک است. برویم هدفی را که در سر راه دیدیم بزنیم.

بقیه خلبانها هم موافقشان را از پشت رادیو اعلام کردند و هرچهار فروند بال در بال هم بسوی جزیره مجنون تغییر مسیر دادیم. چند لحظه بعد همگی بالای سر لودرها و بولدوزرهایی که برای توپخانه عراق خاکریز احداث میکردند قرار گرفتیم. بمبهایمان را روی سر آنها رها کرده و به پایگاه بازگشتیم درحالیکه همگی از ته دل خوشحال بودیم که انسان بیگناهی را مورد هدف قرار نداده ایم

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

54008298972791858424.jpg

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرهنگ خلبان مسعود اقدام

 

 

در یک صبح پاییزی سال اول جنگ عقربه های ساعت حدود 07:00 را نشان می داد. هنوز دقایقی از ورودم به گردان نگذشته بود که برنامه پروازی اعلام شد. چهار فروند هواپیمای فانتوم اف-4 در یک دسته پروازی به رهبری جناب محققی در برنامه قرار گرفته بودند.

در این مأموریت من ناوبر و کابین عقب هواپیمای شماره2 (شهید یاسینی) بودم. ساعت 08:00 صبح به اتاق توجیه رفتیم. در آنجا مسیر رفت و برگشت و ارتفاع پرواز در طول مسیر تعیین شد و توسط لیدر دسته گفته شد که هدف تانکرهای سوخترسان وسایل موتوری دشمن است که از طریق مرز کویت آورده و در منطقه ای به نام " صفان " نزدیک یک قهوه خانه در زیر نخلها استتار کرده اند که براحتی هم قابل شناسایی نیست باید نزدیک هدف ارتفاع را کم کنیم تا بوضوح قابل شناسایی باشد. ما بعد از توجیه اتاق را ترک کرده و بسوی پرنده های آهنین خود حرکت کردیم. در مسیر با رضا صحبت میکردم که در بین صحبت گفت:

- آقا مسعود ناراحت که نیستی با من هم پرواز می شوی؟؟!

- راستش را بخواهی از خدامه که همیشه با شما هم پرواز شوم

- شما می دانید اگر هواپیما عیب بیاورد من پرواز را لغو نمی کنم

- بهمین دلیل است که دوست دارم با شما پرواز کنم

شهید یاسینی از جمله کسانی بود که اگر هواپیما عیبی غیر از موتور و هیدرولیک می آورد پرواز را لغو نمی کرد. هنوز به سر باند پروازی نرسیده بودیم که دو فروند از چهار فروند عیب آوردند و به آشیانه برگشتند. فقط هواپیمای شماره1 (جناب محققی) و شماره2 (جناب یاسینی) به هوا برخاستند.در آسمان گردشی کرده و از روی خلیج فارس پرواز را ادامه دادیم و آنگاه از نزدیک مرز کویت (جزیره بوبیان) حرکت کرده و از غرب فاو به هدف نزدیک می شدیم. نزدیک ظهر بود و لکه های ابر پراکنده در هوا به چشم می خورد. خورشید از پس این لکه های ابر حالت زیبایی پیدا کرده بود و ما غرق تماشای این طبیعت زیبا بودیم.

چون اطلاع داده بودند که در آن منطقه پدافند ضدهوایی نیست ما زیاد دقت نمی کردیم که یک لحظه شلیک ضد هوایی به طرفمان شروع شد. لیدر دسته (جناب محققی) خیلی حساس بود. با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد و گفت:

- شماره2 من دور میزنم. با این ضد هوایی کار دارم

رضا هم در جوابش گفت:

- من هم یک گردشی انجام می دهم تا بال در بال هم بریم

جناب محققی برگشت و یک رگبار مسلسل هواپیما بسوی این ضد هوایی خالی کرد بطوریکه خدمه و تکه هایی از توپ ضدهوایی به هوا پرتاب شدند. سپس برگشتیم و راهمان را ادامه دادیم. وقتیکه به نزدیک هدف رسیدیم ارتفاع را کم کردیم تا لای نخلها را جستجو کنیم. دو ثانیه نگذشته بود که شماره1 گفت:

- شماره2 هدف زیر این نخلهاست

ما هم به دقت نگاه کردیم دیدیم حدود 40 دستگاه کامیون حامل سوخت نزدیک قهوه خانه به ردیف قرار گرفته اند. بعد از شماره یک, ارتفاع مناسب را گرفته و بسوی هدف شیرجه زدیم و بمبها را رها کردیم. در چشم برهم زدنی آنجا را به جهنمی تبدیل کردیم. پس از بمباران آنچنان حجم دود و آتش منطقه را فرا گرفته بود که مجبور شدیم سریع گردش کرده و از آنجا دور شویم تا دود ناشی از سوختن تانکرها ما را با مشکل مواجه نکند. پس از انجام یک مأموریت موفق دیگر سالم به پایگاه برگشتیم. وقتی از هواپیما پیاده شدیم گفتم:

- آقا رضا من می دانستم که اگر با شما باشم دست خالی برنمی گردم

با خنده گفت:

- مسعود هندوانه زیر بغلم نگذار ... همه کارها دست خداست ما چکاره ایم

این در حالی بود که دو روز بعد رسانه ها اعلام کردند هنوز عراق با کمک کویت نت.انسته است آتش آن منطقه را مهار کند

 

32968154592951457608.jpg

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرهنگ خلبان منوچهر شیرآقایی

 

 

روزی با چند نفر از همکاران در دیسپچ نشسته بودیم. هوا زیاد مساعد نبود. در این حال جناب یاسینی وارد شد و گفت:

- منوچهر ... یک مأموریت مهم پیش آمده بلند شو بریم

- جناب سروان چه مأموریتی؟

- الان اعلام شد دو فروند ناوچه اوزای عراقی در حال حرکت بسوی البکر هستند که از آنجا می خواهند کشتیهای تجاری ما را مورد هدف قرار دهند.

منهم اطاعت کرده و از جایم برخاستم و با هم بسوی هواپیما رفتیم. هواپیما به 4 فروند موشک راداری هوا به زمین (ماوریک) مجهز شده بود. آن را روشن کرده و بسوی باند پروازی حرکت کردیم وقتی به سر باند رسیدیم به شهید یاسینی گفتم:

- آقا رضا ... من با این نوع موشک اصلا تمرین نداشته ام و بلد نیستم چطوری روی هدف قفل می شود.

- چطور؟؟؟!!

- من تازه روی هواپیمای اف-4 آمده ام و فقط چندین سورتی کابین عقب پرواز کرده ام

شهید یاسینی با خونسردی گفت:

- چرا زودتر نگفتی؟ حالا اشکالی نداره در مسیر چند بار تمرین می کنیم تا یاد بگیری

پس از این مکالمه هواپیما بسوی باند پروازی خزید و لحظه ای بعد بالای آبهای نیلگون خلیج فارس قرار گرفتیم. میدانستم که این خلیج همیشه فارس به کرات شاهد هنرنمایی دلاور جنگ (شهید یاسینی) بوده و به سبب مهارتی که وی در زدن موشک ماوریک داشت نیروی دریایی عراق را بکلی فلج کرده بود و اعماق خلیج فارس را گورستان ناوچه های اوزای عراقی کرده بود. رفته رفته اوج گرفتیم و با ارتفاع نسبتا زیادی از روی جزیره خارک می گذشتیم که جناب یاسینی گفت:

- منوچهر ... بغل اسکله آذرپاد آن کشتی سوپر تانکر را میبینی؟

- بله میبینم

- برای تمرین رادار موشک را روی آن قفل کن ولی خیلی مواظب باش که شلیک نکنی

- اطاعت می شود

در این موقع هواپیما را در وضعیتی قرار داد که کشتی خودی در دید رادارم قرار گرفت. به نرمی هواپیما را در حالت شیرجه قرار داد تا من طریقه قفل کردن آزمایشی را تمرین کنم. با دقت شروع به تنظیم رادار موشک روی کشتی کردم ولی هر کاری کردم قفل نشد. گفتم:

- آقا رضا ... قفل نمی شود

- دستت را به حالت افقی با کابین بگیر و ... بعد قفل کن

- هر کاری می کنم قفل نمی شود

- مسیرمان را ادامه میدهیم بازهم کشتی هست روی آنها تمرین می کنیم.

در مسیر چندین کشتی تجاری و نفتکش وجود داشت که جناب یاسینی روی آنها شیرجه میزد و میگفت:

- عمل قفل کردن را تمرین کن

ولی نمی توانستم و هر لحظه بر هیجان من افزوده میشد بطوریکه از فرط عرق تمام بدنم خیس شده بود. در این لحظه جناب یاسینی با کلام گیرای خود گفت:

- آقا منوچهر نگران نباش اگر روی هدف نتوانستی قفل کنی من خودم انجام می دهم.

شهید یاسینی از مهارت پروازی خوبی برخوردار بود بطوریکه وقتی نزدیک هدف رسیدیم آنقدر ارتفاع را کم کرده بود که چند متری روی آب پرواز میکردیم و من از آئینه بغل کابین می دیدم گازهای خروجی اگزوز هواپیما روی آب مثل کشتی خط می انداخت و همچنان به پیش می رفت که یک لحظه یکی از ناوچه های اوزای عراق به چشمم خورد. ناوچه از خورعبدالله بسوی اسکله البکر در حال حرکت بود.

- آقا رضا ... ناوچه سمت چپ در حال حرکت است

- الان حسابش را میرسیم

خدمه های ناوچه با مشاهده ما شروع به تیراندازی کردند. چون برای زدن موشک ارتفاع کم بود لذا اوج گرفته و بالا آمدیم و در حالت شیرجه 5 درجه قرار گرفتیم. جناب یاسینی در همان لحظه گفت:

- منوچهر قفل کن

با وجود اینکه سرعتمان زیاد بود با هیجان شروع به تنظیم رادار موشک کردم. سریع قفل شد و متعاقب آن موشک خود به خود شلیک شد. جناب یاسینی گفت:

- چرا زود شلیک کردی؟؟! بعد از عمل قفل شدن باید یکسری پارامترها را در نظر بگیری و بعد شلیک کنی.

- من فقط عمل قفل را انجام دادم

- حتما دستت به شاسی شلیک موشک روی دسته فرمان خورده؟

- نه!!! ... دست نزده ام

موشک رها شده بود و همچنان به پیش میرفت تا اینکه به پاشنه ناوچه جنگی خورد و انفجار مهیبی ایجاد شد. ناوچه تعادل خود را از دست داده بود و با این انفجار تیراندازی ضدهوائی از عقب ناوچه هم قطع شد اما از قسمت سینه ناوچه تیراندازی ادامه داشت. با یک گردش دیگر هدف روبرویمان قرار گرفت و من تا دومین موشک را روی آن قفل کردم بدون اینکه اقدامی برای زدن موشک کنم باز خود به خود رها شد و به سمت هدف رفت جناب یاسینی گفت:

- موشک را زود نزن

- من نزدم !!!! ... موقعی که رادار موشک روی هدف قفل می شود خودش رها می شود.

سومین و چهارمین موشک هم بعد از قفل شدن خود به خود رها شده و به ناوچه دوم که به حمایت از ناوچه اول آمده بود اصابت کردند. حدود 10 دقیقه بالای آن دو ناوچه پرواز کردیم تا اینکه کاملا به قعر آب فرو رفتند ما نیز که مأموریتمان به اتمام رسیده بود برگشتیم و در پایگاه به زمین نشستیم.

بعد از نوشتن عیب سیستم روی کارت (فرم) به عملیات پایگاه رفتیم. هنوز ساعتی نگذشته بود که عیب هواپیما بوسیله پرسنل فنی مشخص و معلوم شد که سیستم موشک اتصالی داشته و با قفل شدن رادار موشک عمل می کرده است. شهید یاسینی نگاهی به من انداخت و گفت:

- اگر روی کشتیهای خودی قفل می کردی میدونی چی میشد؟؟؟؟!!!!

- من فکر می کنم امداد غیبی بود که قفل نمی شدند

- می دونی آقا منوچهر اگر خدا بخواهد کاری انجام بشود میشود و اگر نخواهد نمی شود

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرهنگ خلبان محمد نعمتی

 

15996884518423721945.jpg

 

اواخر سال 1363 مأموریتی به ما محول شد. من به عنوان کابین عقب جناب یاسینی بودم و مسئولیتم دان سمت و ارتفاع و موقعیت هواپیمای مهاجم دشمن به خلبان کابین جلو بود.

در این مأموریت با یک فروند هواپیمای اف-4برای فراری دادن و یا مقابله با حمله احتمالی هواپیماهای دشمن در فضای کشورمان مشغول گشتزنی بودیم. از پایگاه همدان به پرواز درآمده بودیم و در محورهای جنوب غربی با سرعت 400 نات در حال پرواز بودیم که از طریق رادار زمینی اعلام شد:

- از رادار به گشت شماره یک ... از رادار به گشت شماره یک

- رادار به گوشم

- گشت شماره یک تعداد 12 فروند هواپیمای دشمن به سمت شهر کرمانشاه در حال پرواز هستند احتمالا هدفشان شهر و پالایشگاه کرمانشاه است.

- رادار سمت و ارتفاعشان  را به ما بده تا بریم به طرفشان

- بهتر است شما برگردید چون هواپیماهای دشمن 12 فروند هستند و کاری از شما ساخته نیست.

- شما موقعیتشان را دقیق به ما بده

حرفش با رادار تمام نشده بود که من برگشتم و گفتم:

- جناب سرگرد ما که تک فروندی هستیم و کاری از دستمان بر نمی آید. در معادلات جنگ هوایی هم نمی گنجد با یک فروند به جنگ 12 فروند بروی.

در جوابم گفت:

- آنها که نمی دانند ما تک فروندی هستیم. این را خودمان می دانیم. اگر متوجه بشوند که به طرفشان میرویم احتمالا از ترس فرار می کنند.

سمت پروازی را تغییر داده و بسوی هواپیماهای دشمن که رادار اعلام کرده بود سمت گرفتیم. با سرعت به پیش تاختیم که رادار دوباره اعلام کرد:

- چهار فروند از آنها در 50 مایلی شما در حال نزدیک شدن به شهر هستند.

ما پیش میرفتیم و رادار لحظه به لحظه موقعیت هواپیماهای دشمن را اعلام می کرد که جناب یاسینی گفت:

- روی آنها قفل نکن ... چون اگر ما یکی از آنها را مورد اصابت قرار دهیم احتمال هدف قرار گرفتن خودمان توسط سایر هواپیماها میرود علاوه برآن بقیه هواپیماها براحتی میروند هدف را میزنند که زیان آن بیشتر از ساقط کردن یک هواپیمای دشمن است.

- اطاعت می شود

در حالیکه به سمت هواپیماهای دشمن به پیش می رفتیم لحظه به لحظه با رادار تماس می گرفتیم و موقعیت تازه شان را جویا می شدیم که از طریق رادار اعلام شد:

- آنها تغییر مسیر داده و در حال فرار به سمت خاک خودشان هستند

بعد از فراری دادن آنها سوخت هواپیمای ما به حداقل رسیده بود و برای ادامه مسیر حتما نیاز به سوخت داشتیم. با هواپیمای تانکر تماس گرفتیم تا موقعیت خود را دقیقا اطلاع دهد تا برویم و سوخت بگیریم. در حالیکه به نشاندهنده سوخت خیره شده بودیم و کاهش اعداد شمارشگر را با نفس حبس شده در سینه نگاه میکردیم. در دل خدا خدا میکردیم تا بتوانیم خود را به هواپیمای تانکر برسانیم که صدایی به گوشمان رسید:

- در 20 مایلی شما هستم ... آماده دادن سوخت به هواپیمای شما

با شنیدن این حرف برق شادی در چشمانم موج زد و نفس عمیقی کشیدم. ما به تانکر رسیده و سوخت گرفتیم و دوباره به گشتزنی پرداختیم. در حالیکه هواپیمایمان غرش کنان از بالای دره ها و دشتها می گذشت جناب یاسینی گفت:

- نگفتم هواپیماهای عراقی از ترس فرار می کنند البته این امر برمی گردد به اراده خداوند که افعال انسان هم از آن ناشی می شود ما فقط باید به خدا اتکا داشته باشیم.

جناب سرگرد حق با شماست

- در این جنگ ما با محاسبات ریاضی کاری نداریم اصلا با عقل جور درنمی آید که یک فروند هواپیما بتواند 12 فروند از هواپیماهای دشمن را فراری دهد 

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خونسردی در پرواز

راوی: سرهنگ خلبان محمد حسن زند کریمی

 

 

یکماه از شروع جنگ می گذشت. به من مأموریت داده شد به پایگاه بوشهر بروم. روز بعد با هواپیمایم به بوشهر رفتم و بعد از انجام یکسری کارها نزد فرمانده گردان (شهید یاسینی) رفتم. او بعد از احوالپرسی گفت:

- حسن جان چرا اینقدر دیر کردی؟؟ من روز دوم جنگ منتظر شما بودم

- خیلی مشتاق بودم که در خدمت شما باشم ولی مأموریتهای دیگری به من محول شده بود.

- حالا هم دیر نشده فعلا تشریف ببرید استراحت کنید فردا با هم به مأموریت می رویم

من خداحافظی کرده و به مهمانسرا رفتم. صبح فردای آنروز وقتی به گردان رسیدم نم نم باران زمین را تر کرده بود و آسمان را ابری غلیظ پوشانده بود. داخل سالن شدم. خلبانها دور تا دور نشسته بودند. تعدادی از آنها همدوره ای و تعدادی هم پایگاهی ام بودند. با آنها احوالپرسی کرده و روی یکی از صندلیها در کنارشان نشستم.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که برنامه پروازی اعلام شد. یک دسته چهار فروندی در عمق 100 مایلی خاک عراق در برنامه قرار گرفته بود. در این مأموریت شماره1 جناب مرعشی زاده, شماره2 شهید هاشمیان, شماره3 شهید یاسینی و شماره4 من بودم.

ساعت 09:00 صبح به اتفاق افراد دسته پروازی به اتاق توجیه رفتیم در آنجا مسیر رفت و برگشت و هدف بطور کامل بررسی و اعلام شد. چون مسیر داده شده تا هدف نسبتا زیاد بود قرار شد یک فروند تانکر در آسمان گچساران منتظر ما باشد تا سوخت بگیریم و سپس به پروازمان ادامه دهیم. بعد از انجام کارهای مقدماتی پرواز ساعت 10:30 دقیقه صبح بلند شدیم و ارتفاع گرفتیم. هوا ابری بود و سطح زمین اصلا دیده نمی شد. همچنان بالای ابر پرواز میکردیم تا اینکه نزدیک گچساران رسیدیم ولی از هواپیمای تانکر خبری نبود. هواپیمای تانکر بعلت شرایط بد جوی نتوانسته بود خود را به محل سوختگیری برساند و گویا پروازش لغو شده بود. طبق نظر بقیه افراد تصمیم به ادامه مأموریت گرفتیم. در این بین جناب یاسینی گفت:

- بسوی هدف پرواز می کنیم ان شالله که مسئله ای پیش نمی آید

در چنین پروازهایی معمولا شماره های آخر دسته سوخت کم می آورند چون همپای بقیه پرواز میکنند ناگزیرند سرعتشان را با آنها تنظیم کرده و بعد از آنها هم فرود بیایند. برای صرفه جویی در مصرف سوخت ارتفاع را بالا برده و به 40 هزار پایی رسیدیم. از مرز گذشتیم. تراکم ابرها نیز کمتر شده بود و سطح زمین هراز جند گاهی نمایان می شد. وقتی که از مرز گذشتیم گلوله توپهای ضدهوائی عراقی به طرفمان شلیک می شد ولی ارتفاعمان زیاد بود و گلوله ها قبل از اینکه به ما برسند در ارتفاع معینی منفجر می شدند. ما بدون توجه به آنها همچنان بسوی هدف پرواز میکردیم تا اینکه نزدیک بعقوبه رسیدیم و هدف را که تجمع نیروهای دشمن بود یافتیم. بعد از گرفتن حالت مناسب از 40 هزار پایی بمبها را رها کرده و چون هر آن احتمال تمام شدن سوخت میرفت سریع برگشتیم. سوخت شماره3 (شهید یاسینی) و من کمتر از سایرین بود. با جناب یاسینی تماس گرفتم و گفتم:

- جناب سرگرد چکار کنیم؟

- حسن جان سعی کن همانطور در ارتفاع بالا پرواز کنی تا بتوانیم خودمان را به پایگاه امیدیه برسانیم.

پرواز در کنار شهید یاسینی در آن شرایط قوت قلبی برایم بود چون وی آنقدر راحت پرواز میکرد و خونسرد عمل میکرد که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده استو به تأثیر از روحیه او من نیز خونسرد و مطمئن به پرواز ادامه می دادم. با ارتفاع بالا از مرز گذشتیم و نزدیک پایگاه امیدیه رسیدیم. جناب یاسینی گفت:

- حسن جان شما اول برای فرود برو

- چشم جناب سرگرد

چون ارتفاع بالا بود بصورت چرخشی فرود آمدم و پس از طی مسیری هواپیما روی باند قرار گرفت و موتور شماره2 بعلت تمام شدن سوخت از کار افتاد. علیرغم داشتن یک موتور هواپیما را از باند خارج کردم تا باند برای فرود شماره3 (شهید یاسینی) آماده باشد. بعد از من ایشان نیز به سلامت فرود آمد و نشست. در این پرواز اگر خونسردی و مهارت شهید یاسینی نبود کافی بود لحظه ای دستپاچگی همه چیز را بهم بریزدو هواپیمایی را که سرمایه گرانبهایی در آن زمان حساس جنگ محسوب می شد از دست بدهیم

 

 

26878706149513613410.png

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مأموریتی به جای من

 

راوی: سرهنگ خلبان محمد عتیقه چی

 

 

اوایل آبانماه سال 1360 یک مأموریت برون مرزی در برنامه پروازی قرار گرفت. هدف تأسیسات برق کرکوک بود. چون آن منطقه برای دشمن جنبه حیاتی داشت به شدت از آنجا محافظت می شد. اطراف تأسیسات را با انواع ضد هوائی و موشک زمین به هوا مجهز کرده بودند. برای زدن آن هدف از چند روز قبل نحوه عملیات و مسیر رفت و برگشت بطور دقیق بررسی و طرحریزی شده بود.

در این مأموریت من خلبان کابین جلو هواپیمای شماره 1 و لیدر دسته پروازی بودم و مسئولیتم هدایت و راهنمائی دسته پروازی بود. شماره 2 جناب اکرادی و شماره3 جناب محبی بود. شب عملیات جناب یاسینی مرا صدا زد و گفت:

- محمد جان امشب نفر آلرت نداریم ... شما آلرت بمان فردا صبح خودم به مأموریت میروم

- مسئله ای نیست ... من امشب آلرت می ایستم و فردا صبح هم با دسته پرواز میکنم.

- نه! ... من خودم می روم

صبح خیلی زود در آلرت بودم که متوجه شدم خلبانان دسته پروازی آمدند و بسوی آشیانه ها رفتند. منهم از آلرت خارج شده و بسوی هواپیمای شماره یک که قرار بود جناب یاسینی با آن پرواز کند حرکت کردم. قبل از اینکه من به پای هواپیما برسم آنها هواپیماها را روشن کرده و در حال بررسی سیستمها بودند. از پله های هواپیمایی که شهید یاسینی در کابین آن رفته بود بالا رفتم و پس از سلام و احوالپرسی گفتم:

- جناب یاسینی من آماده ام که خودم پرواز کنم

- نه! ... شما از دیشب تا حالا بیدار مانده اید و خسته هستید. بهتر است بروید استراحت کنید.

منهم اطاعت کرده و از پله هواپیما پایین آمدم و آنها بسوی باند پروازی حرکت کردند. هواپیماها به ترتیب پشت سر هم غرش کنان خیز برداشته و بسوی آسمان بال گشودند و چند لحظه بعد در دل آسمان ناپدید شدند.

40 دقیقه گذشته بود که دو فروند از دسته سه فروندی در فضای پایگاه ظاهر شدند و دقیقه ای بعد روی باند نشستند. من بطرف هواپیمای شهید یاسینی دویدم تا زودتر از سرنوشت هواپیمای سوم آگاه شوم. بعد از اینکه جناب یاسینی از هواپیما پیاده شد. لحظه ای سکوت بین ما حکمفرما شد و سپس نگاهی دقیق به من  انداخت. از چهره اش معلوم بود که برای شماره2اتفاقی افتاده است. پرسیدم:

- اکرادی را زدند ؟؟

جناب یاسینی با ناراحتی گفت:

- وقتی هدف را زدیم در حال بازگشت بودیم که یک فروند موشک به شماره 2 اصابت کرد. ولی دیدم که چتر هر دو خلبان باز شده بود و بطرف زمین فرود می آمدند. حالت عجیبی در من بوجود آمده بود از اینکه نمی دانستم چه بلایی بر سر همکارانم آمده یا خواهد آمد

از گفته شهید یاسینی مشخص بود که مأموریت با موفقیت انجام شده ولی از اینکه هواپیمای شماره2 برنگشته بود همه چیز تحت الشعاع قرار گرفته بود.

بعدها اطلاع یافتیم که هر دو خلبان (شهید اکرادی و افضلی) سالم به زمین رسیده اند ولی عراقیها اکرادی را به پشت جیپ بسته و آنقدر کشیده بودند که او شهید شده بود ولی خلبان کابین عقب (افضلی) پس از چند سال اسارت به میهن اسلامی بازگشت

 

  30228923393556527710.jpg

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرهنگ خلبان سید علی خرازیان

 

 

81613159111064334993.jpg

 

هنوز ساعتی از بازگشت دسته پروازی که صبح برای عملیات رفته بود نگذشته بود که مأموریت دیگری ابلاغ شد. در این مأموریت سه فروند هواپیما در یک دسته پروازی برای زدن تأسیسات برق بغداد آماده شدند. آنروز تا ساعت 16:00 بعد از ظهر منتظر اجازه پرواز بودیم ولی بعلتی از ستاد اعلام شد که مأموریت به روز بعد موکول شده است.

صبح روز بعد چهار فروند هواپیما را آماده کرده و برای پرواز شماره داده بودند. شماره چهار بعنوان رزرو بود تا چنانچه یکی از هواپیماها به عللی عیب آورد به جای آن به مأموریت اعزام شود.

آنروز کسی رهبر دسته را بعهده داشت که همه به مهارت و شهامتش ایمان داشتیم و آن شهید یاسینی بود. پس از توجیه و هماهنگیهای لازم توسط رهبر دسته و انجام کارهای مقدماتی پرواز سوار هواپیما شده بسوی باند حرکت کردیم.

هواپیمای شماره 4 نیز با ما تا سر باند پروازی آمد از آنجائی که در هیچ یک از هواپیماهای دسته عیبی مشاهده نشد آن هواپیما به شیلتر برگشت و ما سه فروندی بسوی آسمان بال گشودیم. هنوز دقایقی از شروع پروازمان نگذشته بود که از طریق رادار اعلام شد. هواپیمای تانکر در 20 مایلی غرب اهواز منتظر شماست. به نزدیکی اهواز رسیده بودیم که جناب یاسینی گفت:

- شماره2 تا 5 ثانیه دیگر به هواپیمای تانکر میرسیم خودت را آماده کن بعد از من سوخت بگیری

چون مأموریت در عمق خاک عراق بود و باید در ارتفاع خیلی پایین پرواز میکردیم سوخت بیشتری نیاز داشتیم. بعد از شماره1, من و بعد از من شماره 3 ( جناب سعیدی ) هم از هواپیمای تانکر سوخت گرفتیم و بطرف غرب ادامه پرواز دادیم. وقتی از مرز رد شدیم ارتفاع را آنقدر کم کردیم که جز چند متر با زمین فاصله نداشتیم.

تا آنروز بارها به مأموریتهای برون مرزی و گشتی رفته بودم ولی تا این حد در ارتفاع پایین پرواز نکرده بودم . با نزدیک شدن به هدف آرایش خود را تغییر داده اوج گرفتیم و یا شیرجه ای بمبها را روی تأسیسات رها کردیم. در همین لحظه شماره3 توسط پدافند دشمن هدف قرار گرفت و صدمه دید. جناب یاسینی گفت:

-شماره 3 به راست گردش کن. در غیر اینصورت از سلیمانیه سر درمی آوری

با راهنمایی او هواپیمای شماره3 گردش کرد و در جهت ایران قرار گرفت. دوباره جناب یاسینی اعلام کرد:

شماره2 خودت را از مهلکه نجات بده و سریع برگرد به پایگاه

من طبق دستور ایشان گردش کرده و سمت پایگاه را در پیش گرفتیم. جناب یاسینی که شماره1 بود پشت سر و کمی بالاتر از شماره3 پرواز میکرد که اگر کمکی نیاز داشت او را راهنمایی کند. احساس مبهمی از غم و شادی دلم را فرا گرفته بود. شادی از اینکه هدف را به خوبی زده بودیم و برق جنوب شرقی بغداد قطع شده بود و غم سنگین ناشی از احتمال سقوط هواپیمای شماره3

مدتی به پرواز ادامه دادم و هر از چندی به شماره3 نگاه میکردم که آیا قادر به ادامه پرواز هست یا نه. تا اینکه از مرز گذشتیم و در پایگاه مربوطه هر سه فروند به سلامتی فرود آمدیم. به هواپیمای شماره3 آسیب جدی وارد نشده بود ولی من در این مأموریت درسی از رشادت و شهامت از شهید یاسینی یادگرفتم زیرا در آن موقعیت که هر لحظه احتمال اصابت موشک یا گلوله توپ ضدهوائی به هواپیمایش می رفت به جای اینکه خود را از مهلکه نجات دهد گردش کرد و پشت سر هواپیمای صدمه دیده قرار گرفت تا به او کمک کند که بتواند هواپیما را به سلامت در پایگاه فرود آورد.

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0