Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

شهید سرلشگر خلبان "سید علیرضا یاسینی"

34 posts in this topic

یک,یک مساوی کردیم

راوی: سرهنگ خلبان محمد رضا خالقی

 

در سال 1362 عملیاتهای سطحی زیادی برای آزادشازی مناطق تحت اشغال دشمن انجام گرفت از قبیل والفجرها, خیبر و .... در این عملیاتها پشتیبانی هوائی منطقه غرب کشوربه عهده پایگاه سوم (همدان) گذاشته شده بود. در آن زمان شهید یاسینی معاون عملیات پایگاه سوم بود و عملیاتهای پایگاه را شخصا رهبری می کرد. خلبانها را برای انجام مأموریت انتخاب کرده و به توجیه آنان می پراخت. در واقخ تجربه های ارزنده خود را که از روز اول جنگ تا آن موقع کسب کرده بود به دیگران منتقل میکرد.

در یکی از این عملیاتها من شماره2 و شهید یاسینی شماره1 دسته پروازی بودیم که با دو فروند هواپیما مأموریت داشتیم در منطقه غرب کشور به گشتزنی بپردازیم تا چنانچه هواپیماهای دشمن قصد حمله به مناطق نظامی و اقتصادی را داشته باشند آنها را مورد هدف قرار داده و یا متواری کنیم. برفراز اسلام آباد در حال گشتزنی بودیم که رادار اعلام کرد:

- هواپیماهای گشتی منطقه غرب ... توجه کنید... چندین فروند هواپیمای دشمن در حال نزدیک شدن به مرز هستند مواظبشان باشید.

چون شهید یاسینی مأموریت جنگی زیادی انجام داده بود مسئولان رادار منطقه را از صدایشان در رادیو به اسم می شناخت و در جواب گفت:

- جناب سروان گرامی فقط جهت و سرعت دقیقشان را بده بقیه با ما

- جناب یاسینی حدود 6 فروند هواپیما با سرعت 2 ماخ در حال رد شدن از مرز هستنداحتمالا هدفشان شهر کرمانشاه است

- به طرفشان میرویم

بلافاصله به سمت کرمانشاه تغییر جهت دادیم و جناب یاسینی که در آن لحظه بالاتر از من پرواز می کرد گفت:

- جناب سروان خالقی شما با همان ارتفاع به پرواز ادامه بده من ارتفاعم را زیاد میکنم که غافلگیر نشویم

هر لحظه رادار منطقه موقعیت جدید هواپیماهای دشمن را اعلام میکرد و ما را به طرفشان هدایت میکرد که در یک آن 2 فروند از هواپیماهای عراقی را مقابل خود دیدم فورا به شماره1 اعلام کردم:

- چناب یاسینی 2 فروند از از هواپیماهای عراقی را در رادار دارم چکار کنم؟

- مواظب باش احتمالا این دو فروند بعنوان طعمه هستند الان بقیه سر می رسند.

لحظه ای نگذشت که جناب یاسینی اعلام کرد:

- حدود هشت فروند هم در ارتفاع بالاتری بسوی کرمانشاه در حال پرواز هستند شما آن دو فروند را تعقیب کن منهم میرم دنبال این هشت فروند.

شماره1 پس از هدفگیری یک فروند موشک رها کرد و منهم بسوی یکی از آن دو هواپیما موشکی شلیک کردم و یکی از هواپیماهای دشمن در هوا متلاشی شد. در همان لحظه یک فروند توسط یکی از هواپیماهای دشمن بسوی شماره1 شلیک شد. شهید یاسینی با مشاهده موشک شلیک شده گردش تندی کرد تا از خط سیر موشک خارج شود ولی متأسفانه دیر شده بود و موشک به زیر بال سمت چپ هواپیمایش اصابت کرد و موتور آتش گرفت. لحظه به لحظه آتش فراگیر و هواپیما از کنترل خارج می شد و با سرعت زیادی به سمت راست متمایل می شد. برابر دستورالعمل پروازی در چنین حالتی باید هرچه زودتر هواپیما را ترک میکرد ولی او سعی داشت هواپیما را به پایگاه برساند. منهم از تعقیب هواپیماهای دشمن دست برداشتم تا شاید بتوانم کمکی برای او باشم ولی هرلحظه وضع وخیمتر میشد و هواپیما مثل اسب افسار گسیخته به این طرف و آن طرف میرفت و آتش از آن زبانه میکشید. با دیدن این وضعیت گفتم:  

- جناب یاسینی دیگر کاری نمی شود کرد ... باید بپرید بیرون

- محمد جان مثل اینکه چاره ای جز ترک هواپیما نداریم

هواپیما در حالیکه به محور طولی خود میچرخید لحظه به لحظه به زمین نزدیکتر می شد. یک لحظه هواپیما در حالت مناسب (کابین رو به آسمان) برای بیرون پریدن قرار گرفت گفتم:

- جناب یاسینی ... الان وقتشه ... دستگیره را بکش

لحظه ای بعد هر دو خلبان در دل آسمان غوطه ور شدند و با باز شدن چترهایشان آرام آرام به سطح زمین نزدیک می شدند. من بالای سر آنها گردشی کرده و به پایگاه محل فرود شهید یاسینی و شهید فراهانی را اعلام کردم تا با هایکوپتر بیایند و آنها را ببرند. چون سوخت هواپیمای من در حال تمام شدن بود به پایگاه برگشتم. ساعتی بعد هر دو با هلیکوپتر به پایگاه انتقال داده شدند. من که تا آن لحظه انتظارش را می کشیدم به پیشوازشان رفتم. ایشان را در آغوش کشیدم و گفتم:

- جناب یاسینی آسیب جدی که ندیده اید ؟

- خدارو شکر سالم هستیم و فقط یک مقدار کمرم آسیب دیده محمد جان ... مثل اینکه ما بازی را یک بر هیچ باختیم

- نه جناب یاسینی دو درمقابل ده, با این وجود یک یک مساوی کردیم تازه آنها بعد از سرنگون شدن یکی از هواپیماهایشان بدون هیچ اقدامی فرار کردند. خدارو شکر که مجال نیافتند تا شهر را بمباران کنند والا ممکن بود خسارت, بیشتر از دست دادن یک هواپیما میشد.

شهید یاسینی خندید و گفت:

- تازه اگر ما یک بر صفر هم می شدیم باز نباخته بودیم چون ما بخاطر هدف و دفاع از کشورمان می جنگیدیم.  

 

 

  10527151588381490653.jpg

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

روزهای سخت جنگ

 

راوی: خانم پروانه محمودی همسر شهید یاسینی

 

پایگاه تخلیه شده بود و تنها پرسنل نظامی برای مقابله با حمله های دشمن باقی مانده بودند، خانواده های پرسنل هریک به جای امنی رفتند و ما نیز به شیراز نزد یکی از اقوام رفتیم.

در آن روزهای دلهره آمیز تنها از طریق تلفن با بوشهر تماس داشتیم و از سلامتی علی با خبر می شدیم، به زحمت هفته ای یکبار تماس می گرفتم وفرصت را مغتنم شمرده و از سلامتی سایر آشنایان و دوستانی که آنها را می شناختم و از همکاران ایشان بودند نیز جویا میشدم. سراغ هریک را می گرفتم و احوالی میپرسیدم می گفت:

- به مرخصی رفته اند

روزی با او تماس گرفتم و پس از احوالپرسی گفتم:

- هربار که من احوال دوستان همکارت را می پرسم می گویی به مرخصی رفته اند پس چرا شما به مرخصی نمی آیی؟

ایشان با خونسردی دلداریم داد و گفت:

- چشم ... انشالله منهم همین روزها میام مرخصی نگران نباش

چند ماه از شروع جنگ گذشته بود و در این مدت مرخصی نیامده بود. روزی بدون اطلاع قبلی به شیراز آمد، موهای سرش را تراشیده بود و سر و رویش زخمی بود بطوریکه بچه ها ابتدا ایشان را نشناختند. سراسیمه جلو رفتم و پرسیدم:

- علی آقا چی شده؟!!! ... زخمی شدی؟؟

خندید و گفت:

- هیچی خانم چیز مهمی نیست ... چند خراش سطحی است و بزودی خوب می شود.

- مگه سانحه دیدی؟ .. هواپیمایت سقوط کرده؟؟!

- راستش را خواهی بله ... ولی فعلا بخیر گذشته ... خانم در جنگ هم میزنی هم میخوری ... فعلا خدارو شکر کن سالمم تا بعد خدا بزرگ است

هرچه اصرار کردم که شرح سانحه اش را برایم بگوید چیزی نگفت. سروصورتش را شست و با بچه ها کمی خوش و بش کرد. هر لحظه که تنها می ماند تفکری عمیق او را در می ربود. نگران بودم که در چه اندیشه ای است جلو رفتم و پرسیدم:

- علی آقا خیلی تو فکری؟ ... نمی خوای بگی چی شده؟؟!

در حالیکه چشمانش از اشک لبریز شده بود گفت:

- یادته هربار تلفن می زدی و احوال همکارانم را می گرفتی؟؟

- بله یادمه ... میگفتی که مرخصی رفته اند. راستش را بخواهی خیلی از تو دلخور بودم فکر کردم بکلی ما را فراموش کرده ای... با خود گفتم چرا همه به مرخصی میروند ولی علیرضا در طول این سه ماهه که از جنگ گذشته یکبارهم به ما سر نزده است.

- نکته همین جاست آخه اونا مرخصی نرفته بودند!! .. همه یا شهید شده بودند یا اسیر، منکه پشت تلفن نمی توانستم به شما این مطلب را بگویم حالا فهمیدی چرا به مرخصی نمی آمدم. در چنین وضعیتی و دراین لحظه حساس که به وجود ما نیازهست چطور میتوانم مرخصی بیایم؟

در این لحظه قطرات اشک از گوشه چشمانش سرازیر شده بود و به آرامی روی گونه هایش ویغلطید و مرتب میگفت:

- خدا لعنت کند این صدامیان را که اینگونه وحشیانه به مملکت ما هجوم آوردند و باعث شدند تا عزیزان ما در جلو چشمانمان پرپر شوند ...

برای آنکه او را از حال و هوای دوستان شهیدش بیرون بیاورم میان حرفش دویدم و گفتم:

- حالا خودت را ناراحت نکن به قول خودت جنگه، یکی میخوره یکی میزنه، پاشو بیا پیش بچه ها. این یکروز هم که آمدی اونا رو ناراحت نکن.

هرچند یکروز بیشتر نبود که به شیراز آمده بود ولی گویی یکسال بر او گذشته بود. آرام و قرار نداشت. دور بودن از معرکه او را کلافه کرده بود. حس کردم در حال جدال با نیروهای درونی است که آیا بماند و یا سریع به بوشهر برگردد گویی احساس گناه میکرد که برای چند ساعت از نبرد دست کشیده است.

سرانجام رفتن را بر ماندن ترجیح داد و حتی یک شبانه روز کامل نماند و بلافاصله خداحافظی کرده و عازم بوشهر شد. وقتی دیدم اینگونه راحت تر است اصراری بر ماندن او نکردم و از آن به بعد از وی نخواستم که به مرخصی بیاید. هرچند که خودش از مأموریتهای جنگی اش چیزی برایمان نمیگفت ولی از دوستان و همکارانش می شنیدم روزی چند بار چون عقابی تیز چنگ یا هواپیمایش به عمق خاک دشمن حمله میکرد و هربار ضربه ای بر دشمن وارد میساخت. 

 

 

33170172740682223517.jpg

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

پرواز در سکوت

 

راوی: سرهنگ خلبان محمدحسن زند کریمی

 

زمستان بود و هوای پایگاه همدان به شدت سرد. لکه های پراکنده ابر در آسمان دیده می شد. من جلو در گردان پروازی قدم میزدم و در افکار خودم غوطه ور بودم. با آمدن شهید یاسینی که در آنزمان معاونت عملیات پایگاه را بعهده داشت به خودم آمدم. سلامی کرد و پس از احوالپرسی گفت:

- آقای کریمی آمادگی دارید یک مأموریت برید؟

- بله آماده ام

- البته من خودم هم می آیم

- هدف کجاست؟

- کرکوک

ما آنروز پس از انجام توجیه و کارهای مقدماتی پروازی در ساعت مقرر بسوی هواپیماهایمان حرکت کردیم. پس از بررسیهای مقدماتی هواپیماها در یک دسته 3 فروندی از پایگاه برخاسته و در موقعیت مناسب پروازی قرار گرفتیم. در این مأموریت شهید یاسینی رهبری دسته پروازی را بر عهده داشت و قبل از پرواز یادآور شد:

- بچه ها مأموریت باید در سکوت کامل رادیویی انجام شود. هیچکس حق مکالمه ندارد.

ما هم اطاعت کرده و در کنار هم به پروازمان ادامه دادیم وقتی که نزدیک مرز رسیدیم ارتفاعمان را کم کردیم. شهید یاسینی آنقدر پایین پرواز میکرد که به نظر میرسید هواپیما روی زمین حرکت میکند.

با سکوت کامل از مرز گذشتیم و نزدیک هدف رسیده بودیم که آتشبارهای دشمن به رویمان آتش گشودند. در این لحظه هواپیمای شماره3 مورد هدف موشک زمین به هوای دشمن قرار گرفت و خلبانهای آن با چتر بیرون پریدند. یک لحظه ناراحت شدم و کنترل خودم را از دست دادم. خواستم بروم روی موج رادیوی شهید یاسینی و بگویم برگردیم ه دیدم هواپیمای شماره1 همانطور به سمت هدف در حال پرواز است. چیزی نگفتم و پشت سر او به پرواز ادامه دادم.

برای منحرف کردن موشکهای دشمن مرتب مانور کرده و با سرعت 500 نات بسوی هدف پرواز میکردیم. با انتخاب سمت و زاویه مناسب، ارتفاع گرفته و روی هدف شیرجه زدیم و بمبهایمان را رها کردیم. پس از بمباران مسیر بازگشت را پیش گرفتیم، در این لحظه روی موج رادیویی هواپیمای شماره1 رفتم و گفتم:

- جناب یاسینی چرا موقعی که شماره3 را زدند از ادامه پرواز منصرف نشدید؟

- اگر برمیگشتیم تأثیری نداشت، فقط مأموریت انجام نمی شد.

با روحیه سلحشوری که در وجود او موج میزد هیچگاه تحت تأثیر شرایط بحرانی قرار نمی گرفت و تنها به انجام موفقیت آمیز مأموریت می اندیشید، لذا تا خطری جدی هواپیمایش را تهدید نمی کرد هیچگاه از ادامه مأموریت منصرف نمی شد.

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرهنگ خلبان حسین نظری

 

 

چهار روز از حمله ناجوانمردانه عراق به خاک کشورمان گذشته بود، در این چهار روز ما چندین بار روی نیروهای سطحی دشمن عملیات انجام داده بودیم. چهارم مهر روز از نیمه گذشته بود و از شدت گرمای جنوب کاسته نشده بود، هرکسی که در هوای آزاد قرار داشت از سر و رویش عرق سرازیر می شد. در آنوقت از روز جلو گردان پروازی ایستاده بودم و به عاقبت جنگ می اندیشیدم که یک لحظه صدایی مرا به خود آورد:

- سلام حسین جان ... غرق فکری ؟

سرم را که بلند کردم دیدم علیرضاست جوابش را دادم و او ادامه داد:

- حسین جان بیا داخل سالن یک مأموریت پیش آمده

- چند فروندی؟

- سه فروندی

به اتفاق وارد سالن شدیم و خلبانهایی که در آنجا دور هم نبودند به احترام  به پا خاستند و جناب یاسینی گفت:

بفرمائید بنشینید

بعد از اینکه همه سر جای خودشان قرار گرفتند ادامه داد:

- اسمهایی که می خوانم در لیست پروازی قرار دارند سریع آماده شوند بریم اتاق توجیه ... سروان ساجدی ...سروان نظری ...سروان دمیریان و ...

بهمین منظور شش نفر خلبان بهمراه معاون عملیات پایگاه به اتاق توجیه رفتیم. در آنجا توسط رهبر دسته پروازی هدف و نحوه رفت و برگشت مشخص شد و در پایان  یادآور شد:

پل بصره یکی از پلهای مواصلاتی عراق است که در تدارکات نیروهای این کشور نقش مهمی دارد و حتما باید منهدم شود ولی اگر پل توسط یکی از هواپیماهای دسته پروازی مورد هدف قرار گرفت بقیه هدف را منهدم کنند

چون اوایل جنگ بود و هنوز هدفها بخوبی شناسایی نشده بودند هدف ثانویه از قبل انتخاب نمی شد بلکه در حین انجام مأموریتها خلبانان خود هدف ثانویه ای پیدا کرده و در صورت لزوم منهدم میکردند.

ساعت 14:00 بعدازظهر پس از بازدیدهای لازم در داخل کابین هواپیما استقرار یافتیم و با روشن شدن هواپیماها بسوی باند پروازی حرکت کردیم و لحظه ای بعد یکی یکی در آسمان بهم پیوستیم. در حالیکه هر سه فروند بال در بال هم پرواز میکردیم از مرز کذشتیم  بعد از مدتی پرواز شهر بصره جلویمان نمایان شد.

میدانستیم اگر با همین سمت پرواز کنیم تا دو ثانیه دیگر بالای هدف هستیم بهمین دلیل سرعت را کم کردیم تا هدف را رد نکنیم . یک لحظه پل بصره نمایان شد و شهید یاسینی که جلوتر از ما پرواز میکرد با انتخاب زاویه و حالت مناسب دو فروند موشک به سمت پل شلیک کرد و پل را کاملا منهدم نمود. وقتی رهبر دسته موفق به انهدام پل شد گفت:

- هواپیمای شماره2 و 3 مأموریت ثانویه را انجام دهید و برگردید.

شماره2 چند دستگاه تانک را مشاهده کرد و به طرف آنها رفت منهم در جستجوی هدف مناسبی بودم که موشکهایم را هدرندهم به کابین عقب گفتم:

- آقای رنجبر با این موشکها چکار کنیم؟

- اگر با این موشکها به پایگاه برگردیم خیلی بد می شود.

در همین موقع در حال رد شدن از روی بندر بصره بودیم که چشمم به کشتی بزرگی افتاد که در کنار اسکله پهلو گرفته بود. بلافاصله کابین عقب را صدا زدم و گفتم:

- من گردش میکنم شما روی آن کشتی قفل کن

- اطاعت می شود

پس از گردش هواپیما خلبان عقب روی هدف قفل کرد و در چشم بر هم زدنی موشک را شلیک کرد، دوباره گردشی کردم و دومین موشک را نیز رها کردیم و آنجا را به جهنمی از آتش تبدیل کردیم و بعد سمت پایگاه را پیش گرفتیم. ساعت 15:00 بعدازظهر در پایگاه بوشهر فرود آمدیم و بعد از قرار دادن هواپیماها در آشیانه  برای نوشتن فرم هواپیما بسوی اتاق فرم رفتیم.

شهید یاسینی روی فرم نوشته بود پل غرب بصره منهدم شد. جناب ساجدی نوشت که دو دستگاه تانک منهدم شد ولی من مانده بودم چی بنویسم. به کابین عقب گفتم:

- اگر بنویسم یک کشتی تجاری را زدیم ممکن است مورد بازخواست قرار بگیریم به نظر شما چی بنویسم؟

در همین موقع فرمانده پایگاه جناب دادپی وارد اتاق شد و گفت:

- آقا رضا شما هم پل را زدید و هم بندر بصره را؟

- چطور مگه؟؟؟!!!

-- چون نیروهای سطحی خبر داده اند بندر بصره دارد در آتش می سوزد و بدجوری نیروهای عراقی به تکاپو افتاده اند

من که از حالت فرمانده پایگاه دریافتم از این کار خشنود است به شهید یاسینی نزدیک شدم و یواشکی گفتم:

- جناب یاسینی ما بندر بصره را زدیم

او در حالیکه لبخندی روی لبانش نشسته بود ما را بغل کرد و بوسید آنگاه فرمانده پایگاه گفت:

- طبق خبر رسیده در آنجا یک کشتی در حال تخلیه ادوات جنگی برای عراق بوده که منهدم شد و هنوز هم دارد می سوزد معلوم است با دست پر برگشته اید 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرتیپ خلبان حسین نظری

 

 

قبل از حمله عراق من با شهید یاسینی در پایگاه بوشهر در یک گردان بودیم. ایشان در آن زمان در زدن موشک ماوریک تبحر فوق العاده ای داشت بطوریکه با درجه سروانی بعنوان معلم خلبان به ما آموزش میداد. با شروع جنگ در هر پرواز یکی از خلبانها را بعنوان کابین عقب با خود می برد تا بصورت عملی روی اهداف طریقه زدن موشک را آموزش دهد.چند روز از آغاز جنگ گذشته بود و ما در گردان دور هم نشسته بودیم. علیرضا رو به من کرد و گفت:

- حسین چه آرزوئی داری؟

گفتم:

- بزرگترین آرزویم پرواز با شماست

- من فکر کردم الان میخواهی بگویی خرید خانه یا چیز دیگر ....

- راستش وقتی با شما پرواز میکنم یک حالت خاصی به من دست میدهد

چروز از این ماجرا گذشته بود. درست ساعت 16:00 بعد از ظهر روز سوم مهرماه1359 بود که شهید یاسینی مرا صدا زد و گفت:

- حسین یک مأموریت پیش آمده می آیی باهم بریم؟

- چرا که نیام از خدامه

دو نفری به طرف اتاق توجیه روانه شدیم. من در این فکر بودم که چه مأموریتی در پیش است ولی تحت تأثیر حالت و رفتار شهید یاسینی قرار گرفته بودم و آرام و مطمئن همراه وی وارد اتاق شدم. وی بدون هیچگونه اضطرابی خلبانان را توجیه می کرد و این امر باعث می شد تا خلبانها با روحیه بالا و بدون دلهره به مأموریت اعزام بشوند. او جزئیات مأموریت را بطور دقیق توضیح می داد و میگفت:

- حسین جان ما در این مأموریت تک فروندی هستیم و مأموریتمان زدن ناوچه جنگی در بندرام القصر است.آماده که هستی؟

بدون اینکه سخنی بگویم سرم را به حالت تأیید تکان دادم. چون تا آنزمان مأموریت جنگی کمی انجام داده بودم و به منطقه آشنایی کامل نداشتم هرآنچه را شهید یاسینی میگفت با وسواس خاصی به ذهنم میسپردم.

پس از انجام توجیه نزدیک غروب آفتاب به آشیانه هواپیما رفتیم و بعد از بازرسی های لازم هواپیما را روشن کرده و بسوی باند پروازی حرکت کردیم. علیرضا دسته گاز موتورها را به جلو داد هواپیما غرش کنان با سرعت تمام روی باند خزید و لحظه ای بعد در دل آسمان غوطه ور شدیم. بعد از مدتی پرواز به منطقه رسیده بودیم و ارتفاعمان 8000 پا بود. یک لحظه مشاهده کردم تکه های کوچک ابر دور و برمان زیاد شده اند گفتم:

چه ابرهای قشنگی است

شهید یاسینی با خنده گفت:

- خیلی قشنگ هستند ولی ابر نیستند. اینها گلوله های ضد هوائی دشمن هستند که در هوا منفجر میشوند و دود سفید رنگ تولید میکنند.

بالای هدف رسیده بودیم و ناوچه  در برد موشک قرار گرفته بود که دو،سه موشک به آن زدیم و در ارتفاع پایین گردش کردیم ولی من کمی دلهره داشتم که نکند به کابلهای فشار قوی و یا دکل برق برخورد کنیم ولی خیالم از این راحت بود که کنترل هواپیما در دست رضاست. در همین فکر بودم که موشکی از کنار  هواپیما رد شد گفتم:

- رضا دارند موشک میزنند

با خونسردی گفت:

- ناراحت نشو گرنگهدار من آنست که من میدانم .... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

بعد از زدن هدف سمت پایگاه را پیش گرفتیم و بدون کوچکترین آسیبی در پایگاه فرود آمدیم. وقتی که از هواپیما پایین آمدیم رضا رو به من کردوگفت:

- حسین اینجا که از ابر خبری نیست؟!!

بدون اینکه سخنی بگویم نگاهمان به هم دوخته شد و زدیم زیر خنده

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: بهزاد یاسینی  (فرزند شهید یاسینی)

 

 

پس از شهادت عمویم که در عملیات " چزابه " به فیض شهادت نائل شده بود یک لوح تقدیر از طرف رئیس ستاد مشترک به پدرم داده بودند. وقتی از پایگاه بوشهر به تهران منتقل شدیم این لوح را نیز همراه خود آوردیم و جزء لوازم پدرم بود. رئیس دفترش جناب سرهنگ دهقان برایم تعریف کرد:

تیمسار یاسینی برای انجام کاری از اتاق کار جدیدش خارج شد،در حال چیدن وسایل در اتاق بودم که قابی زیبا نظرم را جلب کردلوح تقدیری بود که به مناسبت شهادت برادر تیمسار و برای اظهار همدردی و تسلیت از سوی ستاد مشترک به ایشان اهدا شده بود. با خودم گفتم بهتر است تا تیمسار نیامده آنرا در جای مناسبی نصب کنم، گمانم این بود که او از این کار خوشحال خواهد شد. از یکی از همکاران میخ و چکشی گرفتم و به بررسی اتاق پرداختم تا جای مناسبی برای نصب آن پیدا کنم، سرانجام آنرا پشت میز و بالای سر تیمسار نصب کردم.

پس از مدتی شهید یاسینی درحالیکه چند ورق کاغذ در دست داشت وارد اتاق شد وقتی متوجه نصب لوح تقدیر شد با تعجب پرسید:

- این را تو نصب کردی؟

- بله تیمسار .... جایش خوب است؟

بر خلاف انتظار من که فکر میکردم از این کار خوشحال خواهد شد ابروانش درهم گره خورد و با لحنی نه چندان آرام گفت: 

- خواهش میکنم سریع آنرا بردار

به آرامی خودم را به پشت میزش رساندم و قاب از روی دیوار برداشتم و کناری گذاشتم. درحالیکه سرم را پایین انداخته بودم جلو آمد و دست روی شانه ام گذاشت و گفت:

- از دست من ناراحت نباش ... برادرم برای هدفش شهید شده و اجرش نزد خدا محفوظ است اگر این لوح را اینجا قرار بدهم میترسم غرورش مرا بگیرد.

چند لحظه بعد به طرف قاب رفت و آنرا برداشت و خیره خیره نگریست و زیر لب چیزهایی گفت گویی که مشغول نجوا با برادر شهیدش بود، او را تنها گذاشتم و به آرامی اتاق را ترک کردم 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

di-IQVL.jpg


11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: غلامرضا یاسینی (برادر شهید یاسینی)

 

 

 

شهید یاسینی برای تقویت روحیه و رفاه پرسنل از هیچ کوششی دریغ نمیکرد و همواره با دقت نظر خاصی به مسائل و مشکلات پرسنل مینگریست. او برخود فرض میدانست که به بهترین وجه به وظایفش عمل نماید و لذا از سایرین نیز چنین انتظاری داشت و میگفت:

کارها را باید برای رضای خدا انجام دهیم و اگر اینگونه عمل کنیم ضمن آنکه کلیه امور به موقع و به نحو احسن انجام خواهد شد، رضایت بندگان خدا را نیز در پی خواهد داشت.

یکی از همکاران شهید یاسینی برایم نقل کرد:

زمانیکه تیمسار یاسینی فرمانده پایگاه بوشهر بود گزارشهایی به ایشان رسیده بود که حکایت از بی توجهی و عدم رسیدگی مسئولان بیمارستان به امور بیماران داشت، او مترصد فرصتی بود تا بطور ناشناس به بیمارستان برود و از نزدیک مسئله را بررسی کند.

شبی خراش کوچکی در دستش ایجاد میشود.نیمه های شب راه بیمارستان را در پیش میگیرد و یکراست به اورژانس رفته و از اطلاعات سراغ پزشک را میگیرد. او میگوید:

- کمی صبر کنید تا او را از خواب بیدار کنیم.

دقایقی بعد پزشک (که از افسران وظیفه بوده که خدمت نظام وظیفه را در پایگاه میگذرانده است)  با چشمانی خواب آلود در مطب حاضر می شود و با تندی میگوید:

- چرا ما را برای زخمی کوچک از خواب بیدار میکنید؟

شهید یاسینی گرچه از برخورد او ناراحت می شود ولی به رویش نمی آورد و با صبر و متانت هیچ نمیگوید و سکوت اختیار میکند. پزشک دارویی تجویز و سپس برای ثبت مشخصات او اقدام میکند:

- نام؟

- علیرضا

شهرت؟

- یاسینی

- درجه؟

- سرهنگ

او که تا آنزمان سرهنگ یاسینی را ندیده بود و تنها نامش را شنیده بود دست و پای خود را گم کرده و با شرمندگی از ایشان عذرخواهی میکند و مرتب میگوید:

- جناب سرهنگ از اینکه شما را به جا نیاوردم معذرت میخواهم،امیدوارم مرا به بزرگی خودتان ببخشید

شهید یاسینی نگاهی به او می اندازد و میگوید:

- شما باید وظیفه تان را درست انجام دهید حال چه فرقی میکند که بیمار فرمانده پایگاه باشد یا سربازی ساده

آنگاه بیمارستان را به مقصد منزل ترک میکند و از آن پس چنین موارد مشابهی که به بیماران بی توجهی شود مشاهده نشد 

 

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: محمدرضا یاسینی (برادر شهید یاسینی)

 

 

سال 1373 دفترچۀ آماده به خدمت را جهت اعزام به خدمت مقدس سربازی دریافت کردم. از آنجاکه پدرومادرم در شاهین شهر اصفهان بودند تمایل زیادی داشتند که در نزدیکترین محل زندگیمان دوران خدمت سربازی را بگذرانم تا به آنها نزدیک باشم تا مددکارشان باشم.

لازم است ذکر کنم غم داغ دو برادر شهیدمان که یکی اوایل انقلاب و دیگری در جنگ تحمیلی در تنگه چزابه به شهادت رسیده بود بر دل ما بویژه قلب پدرومادر پیرمان سنگینی میکرد. غم دیگری که همواره در زندگیمان سایه افکنده بود دور بودن از زادگاهمان بود که به علت هجوم ددمنشانۀ دشمن بعثی به شهر آبادان، ناچار شده بودیم خانه و کاشانه را رها سازیم و در شهر شیراز و سرانجام در شاهین شهر اصفهان سکنی گزینیم. تنها دلخوشی پدرومادرم در این شهر مزار برادر شهیدمان است که هر هفته با رفتن به کنار تربتش خود را تسلی میبخشند. در چنین شرایطی من نیز عازم خدمت سربازی بودم. روزی برادرم (تیمسار شهید یاسینی) به منزلمان در شاهین شهر آمد. پدرم به او گفت:

- علیرضا ... پسرم میدانی که برادرت محمدرضا دفترچۀ اعزام به خدمت گرفته؟

جواب داد:

- نه آقاجون خبر نداشتم

پدرم ادامه داد:

- علیرضا میشه یه خواهشی ازتو بکنم؟ اگر ممکنه سعی کن تا محمدرضا یک جایی بیفتد که به خانه نزدیک باشد میدانی که کمک حال ماست. اگر اینجا در اصفهان یا شاهین شهر باشد خوب است

درحالیکه سرش را پایین انداخته بود به سفارشهای پدر گوش میداد ولی هیچ چیز نمیگفت.مدتی گذشت و بر حسب اتفاق هنگام اعزام به سربازی جزو سهمیه نیروی هوائی شدم و برای گذراندن دورۀ آموزشی به دانشگاه هوائی تهران رفتم.

برادرم علیرغم اینکه رئیس ستاد و معاون هماهنگ کننده نیروی هوائی بود نه تنها برای انتقال و جابجائی من سفارش نکرد حتی در نیروی هوائی که براحتی میتوانست هرنوع سفارشی را درباره ام انجام بدهد، این کار را نکرد بطوریکه بصورت ناشناس در دانشگاه هوائی مشغول خدمت شدم و هیچکس نمیدانست که من برادر تیمسار هستم. حتی فرماندهان مربوطه ام از این موضوع بی اطلاع بودند. منهم چون اخلاق برادرم را به خوبی میشناختم و میدانستم که او به عمد این کار را نمیکند زیرا با هرگونه پارتی بازی مخالف بود.

برادرم بعلت اینکه از خلبانان طراز اول نیروی هوائی محسوب میشد و از استادان دانشگاه هوائی بود در هفته یکی دوبار برای تدریس به این دانشگاه می آمد. روزی در محوطۀ دانشگاه هوائی به سمت خوابگاه در حال حرکت بودم که ماشین پاترولی نظرم را جلب کرد. خوب که نگریستم برادرم علیرضا را درون آن دیدم که برای تدریس به دانشگاه هوائی آمده بود.

در آنزمان مجاز به احترام گذاشتن با دست نبودم چون هنوز دورۀ آموزشی را بطور کامل طی نکرده بودم به حالت خبردار ایستادم و ادای احترام کردم و فکر کردم که الان ماشین را نگهمیدارد و با من احوالپرسی میکند. در حالیکه حتم دارم مرا دید و شناخت ولی آن بزرگ مرد بعلت اینکه راز این آشنایی فاش نشود تا خدای نکرده مسئولان دانشگاه بین من و سربازان دیگر فرق بگذارند بی اعتنا از کنارم گذشت و رفت.

زمانیکه سانحه هوائی 15 دیماه 1373 رخ داد و برادرم با جمعی از فرماندهان نیروی هوائی به درجۀ رفیع شهادت نائل شدند خانواده برادرم با یکی از دوستان شهید تماس میگیرند و میگویند که برادر تیمسار در دانشگاه هوائی سرباز است لطف کنید به فرمانده اش بگویید به او مرخصی بدهند تا برای تشییع پیکر برادرش بیاید.

وقتی با دفتر تیمسار شوقی فرمانده دانشگاه هوائی تماس میگیرند ایشان چون از حضور من در جمع سربازان دانشگاه بی اطلاع بود با شگفتی میگوید:

- فکر نمیکنم برادر تیمسار سرباز ما باشند که اگر بود حتماً تیمسار به ما میگفت

وقتی برای تشییع جنازه آمدیم تیمسار شوقی مرا دید و گفت:

- آقای یاسینی چرا تا بحال پیش من نیامدی و خودت را معرفی نکردی؟

در جوابش گفتم:

- تیمسار ... برادرم اینگونه میپسندید. دوست داشت که منهم با سربازان دیگر فرقی نداشته باشم

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: ستوان محمد معصومی

 

 

پسرم کلاس چهارم ابتدایی بود، او را در یکی از باشگاههای ورزشی ثبت نام کرده بودم و مدتی بود که در آن باشگاه به ورزش رزمی میپرداخت. روزی دریک تمرین باشگاهی ضربۀ پای حریف به سینه پسرم میخورد و حالش بد شده و او را به بیمارستان میبرند.

پس از شنیدن این خبر غمی جانکاه بر کاشانۀ ما سایه گسترد و خانواده ام را که در زمانی واحد درگیر چند پیش آمد ناگوار بودند حسابی کلافه کرده بود. درحالیکه بار سنگین مسئولیت دختر ناشنوایمان آزارمان میداد چند روز قبل نیز تصادفی کرده بودم که منجر به فوت یک نفر شده بود. در آن زمان گویی تمام مصیبتهای عالم باهم دست به یکی کرده بودند که ما را از زندگی ساقط کنند. روزگار پر مشقت و رنج آوری داشتیم.

برای چندمین بار پسرم را به بیمارستان در شیراز بردم دکتر گفت:

- مبلغ 2 میلیون تومان میگیرم و بچه را عمل میکنم

من که این مبلغ را نداشتم حسابی درمانده شده بودم که خدایا چکار کنم؟ همانجا دست به دعا برداشتم و زندگی پسرم را از خدای خود خواستم و گفتم:

- خدایا این امانتی است که دست ماست هرموقع که صلاح دیدی بگیر ولی اگر عمرش به دنیا باقی است از تو میخواهم که وسیله نجاتش را فراهم سازی

دوباره نزد دکتر رفتم تا بلکه چاره ای بیندیشد بلکه بشود بچه را عمل کرد و از این بحران نجات داد اما او در جواب گفت:

- تنها یک راه دارید... تا قبل از عمل جراحی باید یک نوع آمپول را ماهی یکبار تزریق کند ولی این درمان موقتی است پسرتان باید هرچه زودتر عمل شود.

بلافاصله در جستجوی آمپول مورد نظر به داروخانه های شهر سر زدم و با هر زحمتی بود 3 عدد آمپول که هرکدام هفت هزار تومان قیمت داشت خریدم. یکی از آنها را به مدرسه داده بودم که اگر در آنجا حال بچه بدتر شدسریعاً او را به بیمارستان برسانند و تزریق کنند.

روزی برحسب اتفاق تیمسار یاسینی برای بازدید به مدرسه ای رفته بود که پسرم در آنجا مشغول تحصیل بود. همانروز حال بچه بد میشود. معلمان مدرسه دور او جمع میشوند، در همان لحظه یکی از آنها به من تلفن زد و بلافاصله خودم را به مدرسه رساندم.وقتی رسیدم دیدم که پسرم در ماشین فرمانده پایگاه (تیمسار یاسینی) است. من که در آن موقع کنترل اعصابم را نداشتم با عجله به سمت ماشین فرمانده دویدم تا پسرم را بردارم و به بیمارستان ببرم که شهید یاسینی دستم را گرفت و گفت:

-حاجی چکار میخواهی بکنی

- میخواهم پسرم را در ماشین بگذارم و به بیمارستان ببرم

-شهید یاسینی گفت:

- این پا و اون پا نکن ... سریع سوار شو تا برویم

وقتی به بیمارستان رسیدیم شهید یاسینی گفت:

- حاجی برای این بچه چکار کردی؟

وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم آثار اندوه در چهره اش نمایان شد و گفت:

- نگران نباش خداوند خودش چاره ساز است. مطمئن باش که خداوند ار در لطفش عنایتی میکند و گره از این مشکل باز میکند.

مدتی گذشت، امتحانات ثلث سوم تمام شد و مدرسه ها تعطیل شدند. روزی در محل کارم نبودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم،شهید یاسینی بود که مرا به دفتر فرماندهی فراخواند. وقتی نزد ایشان رفتم گفت:

- آقای معصومی بچه شما پرونده پزشکی دارد؟

- بله، از همان روزی که این اتفاق برایش افتاد پرونده تشکیل داده اند و تمام موارد در آن ذکر شده است.

- میشه پرونده را ببینم؟

- تیمسار ببخشید فکر نکنم بیمارستان پرونده را بدهد ولی سعی میکنم پرونده را هرطوری شده بگیرم و خدمتتان بیاورم

با هر زحمتی بود پرونده را از بیمارستان گرفتم و خدمتشان بردم. چند روز گذشت تا اینکه روزی مرا خواست و گفت:

- حاجی میخواهم بچه را ببرم تهران و برای عمل بستری کنم

عرض کردم:

- تیمسار من دستم تنگ است... پول عمل بچه خیلی زیاد است

تبسمی کرد و گفت:

- شما کاری نداشته باش خدا میرساند. وقتی خواستند عمل کنند به شما خبر میدهم

روز بعد تیمسار فرزندم را بهمراه خود به تهران برد و بلافاصله در بیمارستان قلب شهید رجایی بستری کرد. یک روز پسر تیمسار یاسینی (بهزاد)به من اطلاع داد و گفت:

پدرم از تهران زنگ زد و اطلاع داد امشب قرار است مهدی را عمل کنند خودت را برسان... این آدرس را هم داده که شما به آنجا مراجعه کنید

بدون معطلی راهی تهران شدم و یکراست به بیمارستان قلب رفتم. وقتی وارد راهرو بیمارستان شدم دیدم تیمسار یاسینی درحال قدم زدن است، تا چشمش به من افتاد به طرف پرستار رفت و گفت:

- پدرش آمد ... لطفاً آن کاغذ را بدهید امضا کند

برگ موافقت عمل را امضا کردم و سراغ مهدی را گرفتم. تیمسار گفت:

- هیچ نگران نباش ... مهدی داخل اتاق است ساعت 11 شب عمل دارد

آن شب با لطف و عنایت خدا و زحمات شهید یاسینی عمل فرزندم با موفقیت به انجام رسید. چند روزی را نیز در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود. وقتی از بهبودی پسرم مطمئن شد رو کرد به من و گفت:

- آقای معصومی شما بروید شیراز ... وقتی مهدی را مرخص کردند با خودم می آورم

پس از چند روز فرزندم را با هواپیما به شیراز آورد و تمام فامیل در منزل ما جمع شده بودند و از اینکه خداوند عمر دوباره ای به مهدی بخشیده بود شکرگذاری میکردند. وقتی عیادت فامیل و آشنا به اتمام رسید به دفتر کار تیمسار یاسینی رفتم تا هم تشکر کرده باشم و هم بپرسم چقدر برای عمل مهدی خرج کرده است. وقتی با سئوال من مواجه شد خندید و گفت:

- شما چیزی به من بدهکار نیستید همۀ ما مدیون خداوند هستیم

آنقدر اصرار کردم تا سرانجام در مقابل خواستۀ من تسلیم شد و با اکراه گفت:

- راستش را بخواهی مبلغ 260 هزار تومان پرداخت کرده ام، 60 هزار تومان هدیۀ آقا مهدی، 200 هزار تومان بقیه را هروقت داشتی بده.

در حالیکه در حقش دعا میکردم از در خارج شدم و پس از مدتی مبلغ مورد نظر را تهیه کردم و به ایشان تحویل دادم

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سرهنگ خلبان جلال آرام:


مدتی از پایان جنگ و پذیرش قطعنامه می گذشت ، پس از پشت سر گذاشتن هشت سال دفاع مقدس ، نیروهای نظامی ما با تجربه هایی که از این دوران کسب کرده بودند ، مجالی پیدا کرد تا با تاسیس مراکز آموزشی و بازنگری در نحوه آموزش ، با بهره گیری از این تجربه های گرانقدر ، نیروهای جوان را تربیت کنند.


نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که در جنگ کارنامه ای درخشان داشت ، در تمام زمینه ها بویژه فن خلبانی به تجربه و اندوخته های ذیقیمتی دست یافته بود که لازم بود توسط خلبانان زبده این نیرو که هر یک سرشاراز این تجربه های ارزشمند بودند ، در مکانی آموزشی به نیروهای جوان و مستعد این رشته آموزش داده می شد. به همین سبب تصمیم به تاسیس دانشکده پرواز گرفته شد .



هر چند هنوز دانشکده پرواز رسمیت نیافته بود ، ولی من به عنوان فرمانده گردان آموزشی شیراز، مشغول آ»وزش تعدادی از دانشجویان بودم . یک روز صبح ِ خیلی زود( ساعت 30/4 صبح ) به گردان پروازی رفتم . در آن روز با دانشجویان در بریفینگ ( سالن توجیه )، کلاس داشتم که تا ساعت 30/6 دقیقه به طول انجامید . وقتی از بریفینگ بیرون آمدم ، خلبان ِ بلند قدی را دیدم که در محوطه گردان در حال قدم زدن بود . گاه گاهی نیز نگاهی به داخل ساختمان می انداخت و از پشت پنجره درون اتاقها را نگاه می کرد . او را قبلا ندیده بودم . جلو رفتم و با او احوالپرسی کردم . به گرمی جوابم را داد . به گمانم که ممکن است با برخی از دوستان خلبانم آشنایی داشته باشد ، به خود اجازه ندادم که اسم و رسم ایشان را سوال کنم . چون کاپشن پوشیده بود ، نتوانستم ایشان را از روی علایمی که بر روی لباس پروازش بود ، بشناسم . او نیز خود را معرفی نکرد .


از سلوک و رفتارش معلوم بود که علی رغم داشتن درجه امیری ، خیلی متواضع و فروتن است . به حدی که در همان برخورد اول نفوذ کلام و رفتار مودبانه اش مرا مجذوب کرد . من نیز از روی ادب او را به درون باشگاه خلبانان جهت صرف صبحانه دعوت کردم .


بلافاصله دعوتم را پذیرفت .به اتفاق رفتیم و روی یکی از میزها نشستیم . پس از صرف صبحانه رو به من کرد و گفت :


- مسئول گردان کیست ؟


جواب ددم :


- من هستم ، امری داشتید ؟


گفت :


- من یاسینی هستم ...


بی درنگ از جایم برخاستم ، دو اره با او دست دادم وصورتش را بوسیدم و از اینکه او را نشناخته بودم ، عذ خواهی کردم . در این لحظه لبخندی شیرین روی لبانش نقش بست و گفت :


- برای بازرسی آمده ام .


تیمسار یاسینی خلبان «اف -4» بود و من خلبان «اف – 5 » . به علت اینکه نوع هواپیمایمان با هم متفاوت بد ، بالطبع محلهای خدمتی مان نیز یکی نبود . گر چه وصف ایشان را زیاد شنیده بودم و احساس می کردم که با او الفتی دیرینه دارم ، ولی تا آن روز از نزدیک وی را ندیده بودم . تمام وجودم لبریز از احساس خوشی بود ، زیرا آنچه در وصفش شنیده بودم در همان برخورد اول برایم اثبات شده بود .


پس از همین بازرسی بود که فرماندهی منطقه هوایی شیراز به ایشان سپرده شد . روزی تلگرافی را به من نشان داد و گفت :


- جلال ! این مجوز را داده اند تا با هواپیمای « اف – 5 » پرواز کنم . حالا یا خودت و یا یکی از بچه های گردان با من بیایید تا پرواز کنیم .


ترجیح دادم خودم در خدمت ایشان بام .


هر چند او از زبده ترین خلبانان «اف – 4» محسوب می شد و رشادتهای فراوانی را در جنگ تحمیلی از خود بروز داده بود ، ولی علاقه و عشقش به پرواز او را واداشته بود تا با نوعی دیگر از هواپیماهای شکاری (اف – 5) آموزش ببیند تا در مواقع لزوم بتواند از این نوع هواپیما نیز استفاده کند .


<p>چنان اشتیاق پرواز با هواپیمای «اف- 5» در وجود او موج می زد که گویی دانشجویی تازه وارد است که برای اولین بار پرواز را تجربه می کند . اشتیاق زائدالوصف آن مرد بزرگ مرا نیز سر شوق آورده بود و از اینکه به عنوان آموزش دهنده ایشان در پروواز با هواپیمای «اف-5» بودم بر خود می بالیدم . زیرا افتخار معلم خلبانی ِ شخصیتی را یافته بودم که خود از بهترین معلم خلبانان «اف-4» بود و پروازهای جنگی زیادش زبانزد خاص و عام شده بود .</p>کسانی که با فن خلبانی آشنایی دراند ، به خوبی می دانند که خلبان ِ یک نوع هواپیما چنانچه بخواهد با نوع دیگری پرواز کند ، لازم است آموزش تئوری و عملی فشرده و سنگینی را طی کند . با چنان مهارتی با هواپیمای «اف-5» پرواز می کرد که من خود شگفت زده شده بودم .


( عمل نشستن(touchj and go ) چندین بار روی باند پایگاه ظاهر شدیم و با تبحری خاص چند مرتبه عمل


و بلافاصله برخاستن از روی باند) را انجام داد . با خوشحالی به او گفتم :


- تیمسار! بسیار عالی بود ، جلسه آینده خود را برای سُلو» آماده کن .


خندید و گفت :


- جلال جان ! به نظرم شما در مورد من غلو می کنید ،بهتر است چند جلسه دیگر پرواز کنیم و بعد برای سُلوبروم.


- به هر حال به نظر من نیازی به لسات بعدی نیست . نولی هر طور شما صلاح می دانید.


هوش و استعداد سرشار آن شهید بزرگوار در فراگیری پرواز با هواپیمای «اف-5» به حدی بود که تنها با سه جلسه پرواز ، چون خلبانی ماهر که سالیان متمادی با این نوع هواپیما پرواز کرده است به پرواز در می آمد.


 


13997028281851.jpg


 


139970282832552.jpg


 


139970282845083.jpg


 


139970286605271.jpg


 


139970286607552.jpg


11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

photo-11.jpg

 

photo1-3.jpg

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0