Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

شهید سرلشگر خلبان "سید علیرضا یاسینی"

34 posts in this topic

سال 68 خداوند فرزند دختری به جناب یاسینی عطا فرمود؛ با توجه به دوستیای که با او داشتم، پرسیدم جناب سرهنگ نام دخترتان را چه گذاشتهاید؟ جناب سرهنگ تبسمی کرد و گفت «زهراخانم».

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، سرلشکر خلبان شهید «سید علیرضا یاسینی» در فرودین 1330 در آبادان و در یک خانواده مذهبی متولد شد؛ پس از گذراندن دوران طفولیت، پای به مدرسه نهاد؛ تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان مهرگان و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان دکتر فلاح آبادان در فقر و تنگدستی خانواده به پایان رساند.

از آنجا که علاقه وافری به فنون هوانوردی داشت، در سال 1348 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز با هواپیمای «اف ـ 33» به منظور تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته شکاری به کشور آمریکا اعزام شد.

در این مدت، دورههای آموزشی خلبانی هواپیمای آموزشی «تی ـ 37» و همچنین هواپیمای پیشرفته شکاری «اف ـ 4» را با موفقیت به پایان رساند و پس از بازگشت به ایران با درجه ستوان دومی در پایگاه ششم شکاری (بوشهر) مشغول خدمت شد.

شهید یاسینی عاشق پرواز بود؛ علی رغم مسئولیتهای مختلف فرماندهی که داشت، دست از پرواز نمیکشید؛ وی با انواع مختلف هواپیماها از جمله «اف ـ 5»، «اف ـ 4»، «پی3 ـ اف»، «میگ ـ 29» و «سوخو ـ 24» پرواز میکرد؛ اما هواپیمای محبوبش «اف ـ 4» بود؛ شهید یاسینی با اوجگیری تظاهرات همه جانبه علیه رژیم شاه ـ علیرغم جو فشار و اختناق در ارتش ـ با پخش اعلامیههای حضرت امام خمینی (ره)، در بین پرسنل متهد دست به افشاگری میزد.

با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و خروج مستشاران خارجی از ایران، همچون دیگر پرسنل متعهد نیرو به حفظ و حراست از دستاوردهای انفلاب پرداخت و با تشکیل گروههای کار در امر بازسازی و راهاندازی سیستمها و تجهیزات اهتمام ورزید؛ با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، از جمله خلبانانی بود که در عملیات غرور آفرین 140 فروندی در حمله به خاک عراق نقش مهمی ایفا کرد؛ وی در طول جنگ نیز همواره خلبانی پیش قراول و خط شکن بود.

از جمله مسئولیتهای مهم شهید یاسینی فرماندهی پایگاه سوم شکاری، فرماندهی پایگاه دهم شکاری به سالهای 1363 تا 1365، فرماندهی پایگاه ششم از سال 1367 و فرماندهی منطقه هوایی شیراز در سال 1371 بود؛ وی در تاریخ 10، 12، 1372 به سمت رئیس ستاد و معاون هماهنگکننده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی منصوب شد و تا هنگام شهادت عهدهدار این مسئولیت بود. شهید یاسینی در 15، 10، 1373 در یک سانحه هوایی در نزدیکی اصفهان، به همراه فرمانده فقید نیروی هوایی، شهید ستاری و تنی چند از فرماندهان عالی رتبه نیروی هوایی به درجه رفیع شهادت نائل آمد؛ شهید یاسینی به هنگام شهادت 43 سال داشت و از وی سه پسر و یک دختر به یادگار مانده است.

خاطرهای که در ادامه از نطرتان میگذرد، روایتی از ستوان «حسین اصلانی»است؛ از مردی که یکی از اسطورههای نیروی هوایی بود.

*****

سال 68 خداوند فرزند دختری به جناب یاسینی عطا فرموده بود؛ با آَشنایی و دوستی که با او داشتم، پرسیدم: جناب سرهنگ نام دخترتان را چه گذاشتهاید؟ جناب سرهنگ تبسمی کرد و گفت «زهرا خانم».

ـ ممکنه دلیل این انتخاب زیبا را هم برایم بگویید؟

ـ خب معلوم است ما مسلمانیم و شیعه و شیفته اهلبیت (ع)، اما اگر دلیل اصلیاش را میخواهی بدانی گوش کن تا بگویم.

ـ بفرمایید...

ـ اواخر آبان 1359 برای انجام مأموریتی جنگی در منطقه خرمشهر پرواز میکردم، پس از بمباران اهداف مورد نظر به سوی پایگاه گردش کردم؛ هنگام بازگشت از مأموریت در حوالی پادگان حمید مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفتم؛ در اثر این سانحه، دماغه و بخشی از کابین هواپیما آسیب جدی دید به طوری که مجبور به پرواز در ارتفاع پست شدم.

در حین پرواز بر فراز رودخانه شادگان با دستهای از پرندگان سیگال مواجه شدم؛ خون و پر ناشی از این برخورد روی کاناپی نقش بسته بود و دیدم را محدود کرده بود؛ برای ادامه پرواز با مشکل جدی مواجه شده بودم؛ مسیر پرواز را تغییر دادم و به هر طریق ممکن خود را به پایگاه امیدیه رساندم.

از آنجا که سر و صورتم غرق خون شده بود، دوستان تصور میکردند مجروح شدهام ولی ماجرا را شرح دادم و آنان را از نگرانی درآوردم، آنگاه با پایگاه مربوطه (بوشهر) تماس گرفتم و فرودم را اطلاع دادم.

مدتها بود که موفق به زیارت والدینم نشده بودم؛ آنان با شروع تجاوز دشمن بعثی به خاک کشورمان، به ناچار از آبادان به شیراز مهاجرت کرده بودند، لذا ضمن هماهنگی با پایگاه، رهسپار شیراز شدم؛ چندی پیش از آن نیز برادرم «رضا» از طریق بسیج خوزستان به جبهه اعزام شده و در تنگه چزابه به شهادت رسیده بود؛ سایر برادرانم نیز در جبهه آبادان و سوسنگرد هر یک به طریقی مشغول انجام وظیفه بودند؛ با ورودم به منزل، مادر مرا در آغوش کشید و سخت گریه کرد؛ از او پرسیدم «مادر چرا گریه میکنی؟ مگر اتفاقی افتاده؟»

ـ نه عزیزم؛ چند شبی است که خواب تو را میبینم!

ـ خیر است انشاءالله

نگاهی به چهرهام انداخت و گفت «مرتب در خواب میبینم هواپیمایت را میزنند و مجبور به ترک آن میشود، ولی چتر نجاتت باز نمیشود و در میان زمین و هوا معلق هستی، در همان حال از خدا و ائمه اطهار (ع)میخواهم نجاتت دهند؛ به خصوص از خانم فاطمه زهرا (س) و نیت میکنم که اگر دختردار شدی، نامش را زهرا بگذاری»؛ اکنون که زندگی خود و خانوادهام را مرهون دعاهای مادرم میدانم، بر خود فرض دانستم که نذرش را ادا کنم و به همین دلیل نام دخترم را «زهرا» خانم گذاشتم.

نقل از حسنعلی ابراهیمی سعید .

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13911003001023

Edited by صمد لطافتی
11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب لطافتی ، خواهشمندم ، مطالب اینچنینی را ذیل پست‌هایی که در خصوص همان موضوع در انجمن موجود است درج فرمایید تا از تعدد موضوعات مختلفی که تنها به یک پست ختم می گردند ، جلوگیری گردد ، مثلا این مطلب را می‌توانستید ذیل پستی که مربوط به شهید یاسینی در بخش شهدای نیروی هوایی موجود می باشد لینک : http://rahrovan-artesh.ir/topic/124-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%84%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C/page-3، درج کنید.

از مدیریت محترم هم خواهشمندم که این پست را به همان جا منتقل فرمایند. ( همینطور ناظرین عزیز در این خصوص حساسیت بیشتری به خرج دهند)

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

9ud4imujznjm.jpgبین جاده ابادان ، خرمشهر....

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

وقتی چشم تیمسار به غذا می افتد، بلافاصله مسئول دفتر را از طریق آیفون صدا می‌زند و می گوید: آقای مقدم! این غذا را از کجا تهیه کرده‌اند؟

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهید «سید علی‌رضا یاسینی» (متولد 1330) ، با بیش از 2000 ساعت پرواز و بیش از 100 پرواز جنگی در سال های دفاع مقدس، به تاریخ 15 دی 1373 شمسی، در حالی به شهادت رسید که فرماندهی «ستاد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی» را بر عهده داشت. مقام معظم رهبری پس از شهادت ایشان فرمودند: «من به شهید یاسینی خیلی امیدوار بودم. خیلی به این جوان امید داشتم برای آینده.»

آن چه خواهید خواند، خاطره ای است تاثیرگذار از شهید یاسینی که توسط سرگرد«غلامرضا سلیمانی» روایت شده است:

روحمان با یادش شاد

هدیه به روح بلندپروازش صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

تیمسار علیرضا یاسینی، در اواسط سال 1371 شمسی، به فرماندهی منطقه هوایی شیراز برگزیده شد. هر چند مدت فرماندهی ایشان در این پایگاه مهم نیروی هوایی بیش از 6 ماه طول نکشید و در پایان همان سال به مسئولیتی بالاتر ارتقا یافت، ولی در همین مدت کم، منشا خدمات بسیاری شد که در چندین سال متمادی بایستی انجام می گرفت.

در روزهای اولیه ورودشان به پایگاه، پس از یک روز طاقت فرسا و خسته کننده، در دفترش مشغول کار بوده که مسئول دفتر، مرحوم احمد مقدم، وارد اتاق می شود و می گوید:

- تیمسار ،ببخشید! وقت ناهار است. اگر اجازه بفرمایید بگویم ناهارتان را بیاورند.

پس از موافقت تیمسار یاسینی، ستوان مقدم یکی از سربازان را به باشگاه غذاخوری انقلاب، واقع در منازل سازمانی منطقه می‌فرستد تا غذای مناسبی بخرد. باشگاه مزبور چون به صورت نیمه خصوصی اداره می شد غذایش از کیفیت مطلوب‌تری نسبت به غذاهایی که در آشپزخانه‌های اداری طبخ می‌شد، برخوردار بود. چند دقیقه بعد سرباز با غذا وارد می‌شود و چند ضربه به در اتاق می کوبد تا اجازه ورود بگیرد. با اجازه تیمسار وارد اتاق شده، غذا را روی میز می‌گذارد و از اتاق خارج می‌شود.

وقتی چشم تیمسار یاسینی به غذا می افتد، بلافاصله مسئول دفتر را از طریق آیفون صدا می‌زند. مرحوم مقدم وقتی وارد اتاق می‌شود، شهید یاسینی می گوید:

- آقای مقدم! این غذا را از کجا تهیه کرده‌اند؟

- قربان از باشگاه غذاخوری

- چرا باشگاه! مگه غذاخوری اداری، غذا طبخ نمی‌کند؟

- چرا، ولی کیفیت خوبی ندارد، گفتم از باشگاه بگیرم، غذایش نسبتا بهتر است.

تیمسار در این لحظه غذا را کمی جابه جا کرده، از پشت میز بلند می‌شود و از مقدم می‌پرسد:

- آقای مقدم! سربازهای دفتر غذای‌شان را خورده اند؟

- نه قربان! هنوز نخورده‌اند.

- بگو یکی از آن‌ها با جیره غذایی‌اش به اتاق من بیاید.

مقدم احترام می‌گذارد، بلافاصله به آبدارخانه دفتر فرماندهی می‌رود و یکی از سربازها را در حالی که جیره غذایی‌اش را در بشقابی به دست گرفته به دفتر فرمانده پایگاه می‌آورد.  یاسینی او را تا نزدیکی میزی که غذا روی آن چیده شده می‌برد و رو به سرباز کرده، می‌گوید:

- پسرم! بشقاب خودت را روی میز بگذار و این غذا را ببر و میل کن

- نه تیمسار! اگر اجازه بفرمایید من غذای خودم را بخورم. شما هم غذای خودتان را میل بفرمایید.

- هر کاری می گم، بکن!

سرباز، بی درنگ بشقاب غذایش را روی میز می‌گذارد و سینی غذای تیمسار را برداشته و از اتاق خارج می‌شود.

تیمسار یاسینی پس از صرف غذای سربازی، از آجودان می‌خواهد تا خط تلفن را به دفتر فرمانده پشتیبانی پایگاه وصل کند. پس از برقراری ارتباط، فرمانده پشتیبانی پشت خط منتظر می‌ماند. تیمسار خطاب به وی می‌گوید:

- جناب... از فردا من از غذای ناهار خوری قرارگاه (غذای سربازی) می‌خورم.

فرمانده پشتیبانی به خوبی در می‌یابد که منظور شنید یاسینی چیست، بلافاصله به آشپزها دستور می دهد تا در طبخ غذا دقت لازم را به خرج دهند و غذای بهتری بپزند.

این اقدام فرمانده باعث شد تا روز به روز به کیفیت غذای سربازان توجه بیشتری شود، چون دست‌اندرکاران آشپزخانه می‌دانستند که فرمانده پایگاه از غذای سربازی استفاده می‌کند و اگر کیفیت آن مطلوب نباشد ممکن است از آنان توضیح بخواهد.

 

شهید علیرضا یاسینی شهید علیرضا یاسینی

 

منبع:https://www.mashreghnews.ir/photo/863608/غذایی-که-تیمسار-نخورد-عکس

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0