Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

اشعار

35 posts in this topic

معراج شاهين ( تقديم به تيمسار نادر جهانباني )

di-KMNM.jpg

قصه معراج شاهین،راز بود

قصد او از زندگی ،پرواز بود

در کشاکش های دوران، پر کشید

بال و پر بر حفظ این کشور کشید

جان خود را داده در راه شرف

تا که آب رفته، باز ارد بکف

شهپر شاهین ما ،در طیف نور

پر کشید از پشت اشک چون بلور

رفت و رفت آهسته او، تا بیکران

تا کشد ،نقشی بدیوار زمان

ناگهان ،تیر جنون و کینه جست

بال پرواز بلندش را ،شکست

شد فرو شاهین ز اوجش ،ناگزیر

تا بدست کرکسان ،گردد اسیر

سرنگون شاهین پر آوازه شد

شهپرش غرق بخون تازه شد

او که خود ،همبسته خورشید بود

یادگار کشور جمشید بود

ساخت رنگ ،سبز و گلگون و سپید

با رگ و خون و پرش ، پرچم کشید

بار دیگر ، جان او پر زد زتن

تا که دارد پاس ناموس و وطن

لحظه پایان او ، آغاز بود

مرگ او خود ،اخرین پرواز بود

كاپيتان هوشنگ شباهنگ

14

Share this post


Link to post
Share on other sites

درون سینه اگر می طپد دل تنگم

نشانه ای بود از مهرو عهد و سوگندم

بنام هرم سپنتای آتش ، زرتشت

برای نام وطن ، عاشقانه میجنگم

كاپيتان هوشنگ شباهنگ

14

Share this post


Link to post
Share on other sites

آسمان در پيش چشمان من است ....... آفتاب آسمان جان من است


 

چون زمين در زير پاهايم بود .........كوه رقصان سر انجامم بود


 

پنجه در خاك سيه ماندن چرا؟........بي خبر از آسمان ماندن چرا؟


 

آسمان آبي ز پرواز من است........چون هماي عاشقي راز من است


 

آن ستاره برق چشمان من است ....مستي مهتاب ايمان من است


 

مي دهد پرواز من بر من نويد ............چون بميرم مرده ام همچون شهيد


 

چون نهايت تن ز جان بر ميكنم.......گر قناري باشم آسمان بر كنم


 

شاه مرغان زمين و آسمان...............باز پر شور جهان بيكران


 

من سلام آفتابم آفتاب.......همدم و هم صحبت آن ماهتاب


 

گفتگو با ماه پند و حكمت است ............حكمت و دانش به سان قدرت است


 

شهپر و شهبال و شهبازيم ما ..........همچو مرغان پر ز آوازيم ما


 

چون ملاءك ميدهد بر ما سلام ..............ما شكوه آسمانیم يك كلام


 

غرش عشق است اين فرياد ما.............يادگار ما همين ...فرياد ما

13

Share this post


Link to post
Share on other sites

ماه مهر است و دلم مدرسه ای میخواهد 

به بزرگی دل خسته ی این شاگردان

 

باصفا مدرسه ای دور زهر تجدیدی

همه اش جمعه و تعطتیلی یک تا بستان

 

کاش میشد ننویسند به چشمی پر آب 

کودکان بر دل پر خون پدر بابا نان

 

از قضا گرگ به گله زده است 

تا به فریاد نخندد زدروغی چوپان

 

اکرم عاطفه ها گشت سه روزی بیمار

موش بدجنس شبی خورده هما را دندان

 

من نمی دانم اگر باز قطاری باشد

جامه را مشعل مهری کند آیا دهقان؟

 

گفته تصمیم گرفتست که امشب کبری

تا کتابش نشود خیس به زیر باران

 

.....

 

مشق شب گر که نوشتیم و کتابی خواندیم

مقصد انست که از اینهمه باشیم انسان

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

این متن توسط حاج سید کربلایی کلافه ی شیرازی  درانجمن قبلی ارسال کردند که دوباره در اینجا درج میشه

 

kx5m959the3efk93wpbh.jpg

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

علامه حسن زاده آملي شعري بدون نقطه در وصف پيامبر اعظم (ص) سروده‌اند كه بدين ترتيب است:

 
محمود مسلم ملائک
امار مطاع در ممالک
هم سالک و هم سلوک و مسلوک
او مالک و ماسواه مملوک
هر حکم که داد هر دل آگاه
سر لوحه حکم اسم الله
اسمی که در او دوای هر درد
اسمی که روای مرئه و مرد
اسمی که مراد آدم آمد
اسمی که سرود عالم آمد
سوداگر اگر در او دل آسود
سودا همه سود دارد و سود
مر همدم کردگار عالم
کی هول و هراس دارد و همّ
دل در حرم مطهر او
گل گردد و هم معطّر او
هر دل که ولای وصل دارد
همواره هوای وصل دارد
موسی که هوای طور دارد
کی دل سر وصل حور دارد
ای وای مر آدم هوس را
دل داده کام سگ مگس را
در وصل صمد رسد رصدگر
در اسم احد رود سراسر
درگاه سحر مراد سالک
دادار دهد علی مسالک
لوح دل آملی اوّاه
دارد صور ملائک الله‬

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و عرض ادب محضر دوستان و استادان بزرگوار . قبل از هر سخنی عرض کنم که نه شاعرم و سخنور . از دوران دبستان انشاء و املایم فوق تصورم بود . کلاً در ادبیات سرآمد همکلاسی ها بودم . این سرآمدی تداوم داشت تا زمانی که مدرک سیکل ( برابر با مدرک دکتری -  مهندسی ) امروزه را دریافت نمودم . اما در خصوص شعری که تقدیم خواهم کرد هم چند جمله بگویم . حدود پنج سال بود که در حادثۀ تصادف به درجۀ رفیع معلولیت رسیده بودم . یکی دو سال اول را به خود و خانواده بسیار سخت گرفته بودم تا اینکه با پیر فرزانه ای هم سخن شدم و . . . . . مرا متوجۀ خیلی حقایق و واقعیت ها نمود . از آن روز به بعد کم کم از خانه بیرون زدم و به قول معروف کمی اجتماعی شدم . روزی با همسر داخل شهر کار داشتم . هنگام رفتن به منزل یادم آمد وسیله ای را که میخواستم نخریده ام . از همسر خواهش کردم که تنها برود و بخرد و بیاید . من به باغ ملی شهر رفتم و در کناری منتظر همسر ماندم . حدود چهل و پنج دقیقه ای زمان برد . در کنارم به فاصلۀ سی متری مردی روی نیمکت باغ نشسته بود . 

در چهره اش غم سنگینی را دیدم . خدا میداند که هرگز فضول نبوده و نیستم . اما حس کردم که با آن مرد کمی حرف باید بزنم . کم کم خودم را نزدیکش رساندم . سیگاری را آتش زدم . گفتم خیلی پکری چی شده ؟ در چشمانم نگاهی کرد و گویا منتظر همین یک جمله بود تا تمام درد و غمش را بیرون بریزد . ناگهان قطرات اشک از چشمان مرد سرازیر شد . از گفته ام پشیمان شدم . چه غلطی کردم . من که حتی بچه ای را با دعوا یا کتک زدن به گریه نیانداخته بودم حالا مردی را تقریبا هم سن خود به گریه انداختم . هیچی نگفتم . نمیدانستم چه باید بگویم .  مرد دقایقی را سر به زیر انداخت و گریست . سپس سر بلند کرد و گفت آنقدر مرام داری تا من و خانواده ام را به شامی یاری کنی ؟ تمام دنیا را بر سرم کوبید . گفتم مرام من در حد شرافت و بزرگی تو نیست . مرام من در حد خودم است . شام مهمان من باشید . گفت نه منظورم آن نبود که شامی رنگین بخوریم . منظورم این بود که نگذار با دست خالی به خانه بروم . 

خلاصه دقایقی صحبت کردیم . درونی بسیار آشفته و طوفانی داشت . خیلی متأثر شده بودم . او را به عزیزی معرفی کردم تا با مرام بزرگی که در او سراغ داشتم ایم مرد نازنین را خوشحال کند . بعد از خداحافظی به خانه رسیدم . شب را نتوانستم بخوابم . تا صبح نشستم و چندین ورق را سیاه کردم تا نهایت شعر زیر را از آب و گِل بیرون کشیدم . اکنون نیز شعر سراسر دارای عیب و نقص خود را محضر شما عزیزان پیشکش میکنم . امید که مقبول افتد . ضمنا از شاعران و شعر دوستان گرامی نیز عذرخواه هستم .

 

درود ای بینوا پدر  *** ای مرد روزهای سخت *** همدم همیشگی غصه ها و درد *** سالار غم *** چنین شرمنده ای چرا ؟ *** سرت را بالا بگیر مرد *** شرمندۀ سفره ای چو من ؟ *** شرمندۀ سفرۀ خالی ز نان شدی ؟ *** ای وای من چرا ؟ *** شرمندۀ سفره ات مباش *** لبخند بزن تو هم *** چونان من بر خدا *** سفره ات تهی مانده ز قوت لایموت ؟ *** اینکه غم نشد *** شرمندگی چرا ؟ *** فراوان سفره ها این روزها خالی است *** ناظر خدای ماست *** اکنون بگو به من *** این هم گناه ماست؟ *** تهی ماندن سفره نیست گناه ما *** من هم بسیار زمان *** شرمندگی نصیبم بوده است *** شرمندۀ سفرۀ خالی بوده ام *** هستم کنون نیز  *** باز هم می شوم *** خدایم هست گواه *** بسیار بار بوده که من *** حتی بابت یک لقمه نان *** میزبان اشک خودم هم بوده ام *** گوش کن تو قصه ام *** بشنو حدیث من *** شرمنده هم مباش *** یک شب به خلوتم *** سر فرو بردم به سفره ام *** چشمم گریزی زد به زوایای سفره و *** دیدم که وای من *** سفره که سفره نیست *** فقط شکل سفره است *** نانی به سفره نیست  *** همه سوی سفره را *** خوب تماشا کردم و *** چشمم بجز تکه ای نان خشک *** در سفره نان ندید *** سفره ام تهی بود زنان گرم *** شرمندۀ سفره ام شدم *** سفره خالی بود ز قوت لایموت *** ای وای من *** خواستم بپرسم از خدا ***  پروردگار من *** آن دنیای نان که روزی در این سفره بود ***  امروز بر سر کدامین سفره است ؟ *** ای شکم خالی و در حسرت لقمه ای غذا *** شرمنده ام کنون *** شرمندۀ تو هم هستم بینوا شکم *** اما حقیقتی روشن است چو روز *** هر روز و روز به روز *** این قوت لایموت *** در سفره ها چرا *** کم و کمرنگ تر میشود ***باید بسازی و نشوی اینچنین حقیر *** هرگز به من هم مگو فقیر *** پیش از این مگر *** ظرفی از خورش *** در میان سفره خودنمایی نمی نمود ؟ *** میدانی که بود *** هفته ای یک تکه گوشت گرم *** اندک برنج تازه دَم *** از راه و بیراه های خوب و بد *** خود را به سفرۀ حقیرم می رساند *** آیا چنین نبود ؟  *** یادش بخیر همین چند صباح پیش *** حد اقل و لااقل *** ظرفی ز ماست به سفره بود *** ماستی که بود نبود ؟ *** شرمنده ام خدا  *** شرمنده تر مکن *** پروردگار من  *** سفره ام تهی مانده رحم نما  *** شرمندۀ سفره ام مکن *** این سفره های ما  ***از قوت لایموت ***بار دگر تو پر نما   *** یا رب بداد برس  ***بفرما که شرمندگی کنون   *** دست بردارد ز جان ما  ***مردیم ز بس که شرمنده می شویم  ***لطفی کن و بگو شرمندگی بس است  ***یا رب مدد نما  ***تا سفره های ما *** ازنان تهی تر مباد *** جانا خدا ترا *** سوگند به جان تو *** رحمی نما به ما 

تذکّر : حق چاپ و نشر برای سراینده محفوظ است  . برداشت با ذکر نام شاعر و منبع بلامانع میباشد

ارادتمند : تلخک 

12

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام.

برای بالا آمدن تایپیک.

جناب تلخک لطفا شعرهایتان را در ادامه همین تایپیک قرار دهید.

جناب مدیر هم با اصلاح تیتر موضوع به اشعار کمک کند.

در ضمن دوستان میتوانند اشعار زیادی را  که در باره دفاع مقدس سروده شده را نیز در این بخش قرار دهند.

8

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام.

برای بالا آمدن تایپیک.

جناب تلخک لطفا شعرهایتان را در ادامه همین تایپیک قرار دهید.

جناب مدیر هم با اصلاح تیتر موضوع به اشعار کمک کند.

در ضمن دوستان میتوانند اشعار زیادی را  که در باره دفاع مقدس سروده شده را نیز در این بخش قرار دهند.

استاد لطافتی با درود . شرمنده قبل اینکه این صفحه رو بخونم شعر رو همون قسمتی که عرض کردم گذاشتم . حالا اگه مدر محترم میخواد منتقل کنن اینجا . با تشکر تلخک 

7

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام.

برای بالا آمدن تایپیک.

جناب تلخک لطفا شعرهایتان را در ادامه همین تایپیک قرار دهید.

جناب مدیر هم با اصلاح تیتر موضوع به اشعار کمک کند.

در ضمن دوستان میتوانند اشعار زیادی را  که در باره دفاع مقدس سروده شده را نیز در این بخش قرار دهند.

اطاعت امر جناب لطافتی . اما الان بگم که فعلا همین شعر رو دم دست داشتم . 

7

Share this post


Link to post
Share on other sites

این هم یک شعر طنز.

حقیقتا  نمیدانم   شاعر  کیست.

 

 

 

اهل دانشگاهم

رشته ام علافیست
جیب هایم خالیست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید
و به آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم.

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

شعر سید جواد هاشمی برای شهید سرلشکر خلبان حسین خلعتبری

 


به یاد شهید سرلشکر خلبان حسین خلعتبری

 

 

استخوان بر استخوان سائیده‌ایم

داغ لاله داغ لاله دیده‌ایم

 

یاد آن سر لشگر دریا شکار

تیز پرواز دلیر و بی‌قرار

 

قهرمان جنگ دریاها حسین

آن عقاب تیز چنگ آسمان

 

مهربان، آبی به رنگ آسمان

آنکه با عباس دوران می‌پرید

 

پرتوان تا اوج ایمان می‌پرید

آنکه با دشمن مدارا می‌نمود

 

آسمان با احترامش در سجود

روح او همراه هست آسیمه سر

 

بر فراز قله‌های رامسر

مرد عشق و غیرت و دین باوری

 

کشته دین و وطن خلعتبری

عشق تنها مانده در غوغای باد

 

یاد آن یاران،همیشه یاد باد

یاد آن یاران،همیشه یاد باد.

 

 

 

منبع: پرتال اطلاع رسانی ارتش جمهوری اسلامی ایران

شاعر: سید جواد هاشمی.

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

اطاعت امر جناب لطافتی . اما الان بگم که فعلا همین شعر رو دم دست داشتم . 

باشه جناب تلخک.وقت زیاده.

در عوض یه تایپیک خوب  و جدید ایجاد شد.

دوستان هم کمک کنند همینو ادامه میدیم.

 

در کنار اشعار دوستان و دیگر شعرای کشور شعرها و سروده ها و دکلمه و دلنوشته ها و...  ماندگار و  یا  گمنام زیبا و  زیادی از حماسه های  8 سال دفاع مقدس  هم میشه  به این جا  انتقال دهیم.

8

Share this post


Link to post
Share on other sites

زبان حال من دلشکسته 

 

برادر دم بدم تیکه نیانداز

دو ارتش را بجان هم نیانداز

تمام مرز من این جسم خاکی است

تو را قرآن تو بر خاکم نیانداز

میان اینهمه دشمن بد جنس

تو هم تشکیک بر دل ها نیانداز

دلم از جنگ قبلی خون خون است

تو با خود خواهیت یادم نیانداز

بیا ارتشیان را هم بها ده

ترک بر قلب و دلهامان نیانداز

هنوز دلواپس این خاک  هستم

وطن قلب من است در غم نیانداز

دو چشمت دشمن اند اما خودی وای

فریدون را به جان جم نیانداز

تو میدانی که دیگر حس ندارم

تو هم در پاره خطت خم نیانداز

تو فکرت بی گمان نابودی ما ست

بسوی پای لنگ سنگی نیانداز

نلرزان این دلم را با غرورت

مرا در روز ارگ بم نیانداز

مرا چادر نشینی بس گران است

به اردوگاه چشمم نم نیانداز

شکست دل شکسته که هنر نیست

درون چای مرده سم نیانداز

بیا این جنگ را آتش بسی ده

بهانه دست نامحرم نیانداز 

12

Share this post


Link to post
Share on other sites
برای شهدای غواص

1070947_234.jpg

آهسته می‌آید صدا: انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیه‌ام... بال و پرم آنجاست

یک تکه از روح صدایم را زمین خورده است
آن تکه دیگر، کنار سنگرم...، آنجاست

قرآن جیبی، قدری از پیراهنی خاکی
یک ساعت کهنه کنار دفترم آنجاست

پاهای طوفانی من دور از همند اما،
یک پای من اینجا و پای دیگر آنجاست

دست و خشابی خالی و مشتی گره‌کرده
عکس امام و قطعه‌ای از باورم آنجاست

یک قمقمه، یک فین غواصی و یک لبخند
یک یادگاری از نگاه مادرم آنجاست

مهر نمازم لای شب‌بوها نمایان است
«یک چشمه، یک رود» از دو چشمان ترم آنجاست

حالا ببند آن چشم‌های نازنینت را
تا ننگری که استخوان پیکرم آنجاست


 [ سعیدی راد ]
9

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now