Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

47 posts in this topic

بر اساس خاطرات ناوسروان جانباز سيداحمد علوي


 


***


**


*


 


پیوستن به ارتش


داستان پیوستن من به ارتش، بسیار مفصل و دورودراز است. حالا و پس از سالهای بسیاری که از بازنشستگی ام میگذرد، آن را لطف خدا میدانم که مرا به سمت جذب در ارتش آنهم در نیروی دریایی راهنمایی کرد. اساسا برای کسی که هنوز نوجوان است و هیچ آشنایی با ویژگیهای ارتش ندارد، شاید حتی درک تفاوتهای میان نیروها چندان آسان نباشد. وقتی کسی زندگی در آب را برمیگزیند، در واقع، به استقبال دشواریهای بسیار رفته است، اما جالب است که اگر این فرد، مدتی


با دریا زندگی کند، دیگر جدا شدن از دریا برایش سخت خواهد بود؛


برای من هم همینطور بود. گاه، دریا آنقدر با تو مهربان میشود که فکر میکنی «سنگ صبور » توست. برای همین هم بود که من پس از دوران بازنشستگی، باز هم زندگی در دریا را برگزیدم و برای مدتی ناخدای یک کشتی تجاری شدم که آن مقطع نیز برایم سرشار از خاطره است، اما ماجرای پیوستنم به نیروی دریایی به اختصار از این قرار است:


روزی، در مسیر عبورم به یک آگهی برخورد کردم که در آن از داوطلبان استخدام در ارتش، دعوت به عمل آمده بود. آگهی متعلق به نیروی دریایی ارتش بود. این آگهی، نخستین سلسله جنبانی بود که


مسیر زندگی ام را به سمت «نظامی »شدن تغییر داد؛ حس غریبی به من میگفت که این همان حرف های است که به دنبالش هستم. میدانستم که ممکن است با دریایی از مشکلات مواجه شوم، اما ناگفته نماند که از درون هم این شغل را دوست میداشتم. ای نگونه بود که دنبال آگهی را گرفتم: ابتدا مدارک مورد درخواست را تهیه و ارائه و آنگاه، آزمون استخدام را هم با موفقیت پشت سر گذاشتم. روز 15 آذرماه سال 1352برای من یک روز فراموش ناشدنی است؛ از آن جهت که آغازین روز استخدام من در نیروی دریایی به شمار میرود.


برای طی دوران آموزش، ابتدا به «حسنرود » که روستایی پیرامون شهر انزلی است، رفتیم. من اگرچه نوجوان بودم، سختیهای زندگی تجارب ارزنده ای را به من ارزانی داشته بود: هم وفور نعمت را دیده بودم و هم افول آن را؛ هم فراوانی و آسانی را تجربه کرده بودم و هم سختی و پریشانی را. میدانستم که هیچ یک برای همیشه پاینده نیستند.


این بود که در مقایسه با دیگر همدور ه ایها سازگاری بیشتری با دشواری داشتم که در مرحله آموزش دوباره به من رخ نموده بود. تلاش کردم که این بخش از زندگی را نیز با سازگاری سختیهایی که داشت، پشت سر بگذارم؛ همینطور هم شد.


جذب در گروه تکاوران نیروی دریایی


جثه تنومندی که داشتم، اولین بار مورد توجه گروهی قرار گرفت که در همان دوران آموزشی، آمده بودند تا تعداد انگشت شماری از دانش آموزان را برای یکان «تکاور » انتخاب کنند. به آنان «کلاه سبز »میگفتند. جلوه و وقار مخصوصی داشتند که بسیار برازند ه شان میکرد.


بعدها درباره وظایف این یکان در نیروی دریایی بیشتر سخن خواهم گفت؛ یکانی محدود با وظایفی بسیار متفاوت در نیروی دریایی. گزینش و عبور از آزمایشهای سخت یکان تکاور، آسان نبود. طی چندین آزمون علمی و عملی، در وهله نخست، مخابره کننده این پیام بود که «گر مرد رهی، میان خون باید رفت ». همین بس که از میان گروهی که برای


ورود به یکان تکاور نامزد شده بودند، تنها تعداد انگشت شماری پذیرفته شدند. من، یکی از آنان بودم. پذیرفته شدن در این یکان، به منزله یک تغییر دیگر در زندگی من بود. از آن پس، به شهر «منجیل » رفتیم؛ زیر عنوان «دسته یکم تکاوران نیروی دریایی » که باید آموزشهای ویژ ه ای را طی میکرد. آموزشها انصافاً ملال آور و مشق تبار بود. 36 هفته در این شرایط زندگی کردن، تنها در صورتی قابل درک است که خود از اساس تجربه شود.


هنوز تا فرا رسیدن پیروزی انقلاب، فاصله ای چند ساله باقی بود.


مربیان ما بیشتر مستشاران و افسران انگلیسی و یا آمریکایی بودند که در ارتش آن روزگار، به وفور دیده میشدند. هیچ یادم نمیرود که در جریان آموزش، هرگونه تأخیری را نه با دقیقه که با «ثانیه » محاسبه م یکردند. مثلاً به جای گفتن «دو دقیقه ،» صد و بیست ثانیه میگفتند که ناظر بر اهمیت زمان برای ایشان بود. آنان به آسانی فرد را از ادامه دوره باز میداشتند که سببش، میتوانست کوچکترین قصور باشد. شاید بهترین حسن تعلیم این مستشاران، فراگیری زبان بود که آ نهم امری ناگزیر و طبیعی بود. هرچه آموزشها به پایان خود نزدیکتر میشد، ورزیده و ورزیده تر میشدیم؛ طوری که خودمان هم تغییر را کاملاً احساس کرده بودیم. تکاوران دریایی دسته یکم، رفته رفته این زمان و طبیعتاً آموز شهایش را پشت سر گذاشتند و سرانجام ما هم مفتخر به دریافت و اطلاق عنوان «کلاه سبز » شدیم. حالا که به آن دوران می اندیشم، از تلخی های دوران آموزش، برایم شیرینی خاطرات باقی مانده است؛ خاطراتی که با آنها زندگی میکنم.


من، بعدا یک دوره دیگر عملیاتی را در بندر بوشهر آغاز و به پایان بردم و از آن پس، دوره چتربازی را هم در شیراز سپری کردم. سال 1354 ، باید نشان میدادیم که محصول این همه آموز شها در وجود ما به بار نشسته است. به همین خاطر در چندین رزمایش که در آن از گلوله های جنگی استفاده میشد باید از خود دفاع میکردیم و موفق میشدیم جانمان را به کرانه سلامت برسانیم. این دوره یک سال به طول انجامید. در این سال، بر سرِ هم و با طی موفقیت آمیز این دوره ها، نشان «درجه سه » عملیات ویژه  را دریافت کردم که موفقیت بسیار چشمگیری بود. من، بعدا دوره دیگر این عملیات را هم طی کردم و نشان «درجه دو » را هم گرفتم. مدتي بعد، مفتخر به دريافت «درجه يك » شدم و اين گواهينامه اي بود كه تأييد ميكرد كه دارنده اش به نقطه قابل توجهي در زمينه آموزشهاي دريايي دست يافته است. ما بعدا و در ايام جنگ تعداد ديگري از كاركنان نيرو را تحت دو دوره از آموز شهاي فشرده قرار داديم كه كمبود نيروي انساني را در اين حوزه جبران كرده باشيم كه در نوع خود جالب و قابل توجه بود.


ویژگی و تفاوت خدمت در یکان تکاور نیروی دریایی آن است که هیچگاه فرد نمیتواند از شرایط و شاخصهای رزم فاصله بگیرد که این امر، مستلزم تمرینهاي سخت و مداوم است. یک نظامی که در یک یکان تکاور دریایی خدمت میکند، به راحتی و به تنهایی میتواند 30 مایل دریایی پارو بزند و خسته نشود. ما در برنامه کاری خود این تمرینها را به


طور مداوم انجام میدادیم. بعدها و در دوران جنگ که از آن بسیار سخن خواهم گفت - ثمرات ارزنده تربیت چنین یکانی بیشتر به چشم آمد.


23


25

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوران پیش از انقلاب


سال 1356 ، ما ظرفیت ارزشمندی از تجارب بودیم که میتوانستیم در هر جا که اراده شود، به کار گرفته شویم. همة ما صدای گامهای انقلاب را که کم کم نزدیک و نزدیکتر میشد، با گوش جان میشنیدیم. درعین حال، فساد دربار پهلوی برای مردم روز تا روز آشکار و آشکارتر میشد.


واقعیت آن بود و اینگونه به نظر میرسید که خاندان پهلوی با درک موقعیت خود در میان مردم، دچار نوعی «بی اعتمادی » مفرط نسبت به همین مردم شده بودند. این موضوع، آنان را بر آن داشته بود تا با در نظر گرفتن اقدامهای پیشگیرانه، تلاش کنند تا منافذی را که گمان میرفت کمترین آسیب را متوجه شان کند، در نهایتِ توجه، مراقبت کنند. یک نمونه آن در محافظت از جان خود بود. نزديك به ايام انقلاب بود و هر لحظه اتفاق جالبي همه حواسها را به خود معطوف ميكرد.


 


يك خاطره از دوران پيش از انقلاب


من آن موقع، درجه «مهناو ی یکم » داشتم. ما همه دل در گرو انقلاب داشتیم. هیچ تردیدی ندارم که پیکره نیروی دریایی عمیقا دل به پیروزی انقلاب بسته بود. یکبار، تکاوران ویژه را که من هم در شمارشان بودم برای محافظت پایگاه فعالیتهای انقلابیون به بندرعباس مأمور کردند. شاه، هنوز از کشور خارج نشده بود. شهریار شفیق که افسر نیروی دریایی و فرزند اشرف، خواهر دوقلوی شاه بود به بندرعباس آمد تا ما را درباره این مأموریت توجیه کند. او در هنگام توجیه مأموریت از انقلابیها با عنوان «خرابکار » یاد میکرد؛ هرچند به درستی توضیح نمیداد که گروه تکاوران نیروی دریایی به انجام چه وظیف های مأمور شده است. اولین دستور آن بود که از لباس نظامی استفاده نشود؛ نکته دیگر آنکه ما نباید دیگران را از حضورمان در بندرعباس مطلع میکردیم.


شهریار شفیق، خود مدیریت این مأموریت را بر عهده گرفته بود. به خاطرم مانده است که شهریار شفیق در کنار من نشسته بود. با خود می اندیشیدم که چگونه میتوانم از انجام این مأموریت طفره بروم.


هیچ راهی باقی نبود. همانجا تصمیم گرفتم مخالفتم را از انجام این مأموریت اعلام کنم. همین کار را کردم. شهریار شفیق از زیرعینکش به طور یکه میشد یک زاویه اریب میان خط نگاه او و چشم من ترسیم کرد به من نگاه کرد و گفت: «حرفی نیست؛ علوی میتواند به تهران بازگردد! » معلوم بود که اجازه خروج از بندرعباس را به من نخواهد داد و میدانستم که مجازاتی سخت برای من در نظر گرفته است.


شب، ابتدا به یکي از دوستانم شاپور بحرینی - گفتم که میخواهم فرار کنم. همان ندایی که در من اعتراض را برانگیخته بود، او را نیز درگیر خود کرده بود؛ بنابراین مخفیانه موضوع را با دیگر دوستان که بر سرِ هم چهار نفر میشدیم در میان گذاشتیم. توگویی آنان نیز مثل ما می اندیشیدند. به زودی تصمیم به فرار از بندرعباس گرفتیم و آن را عملی کردیم. ما همان شب فرار کردیم و به بوشهر رفتیم. به زودی انقلاب پیروز شد. در بوشهر، دوستی داشتم رحیم رشکور که آ نجا «گروه ضربت» را تشکیل داده بود که وظیفه اش مقابله با بحرانهای احتمالی پس از رویداد انقلاب بود. ما هم به آن گروه پیوستیم. این موضوع نشان میداد که پیکره نیروی دریایی تا چه اندازه از جریان حاکمیت بیزار است.


تا موقعی که حضرت امام)ره( دستور بازگشت نظامیان را به پادگانها صادر نکرده بودند، ما در همین گروه ضربت فعالیت میکردیم. پس از صدور این فرمان بود که من هم در کنار دیگر نظامیان به محل خدمتم بازگشتم. هیچ تردید ندارم که اگر در آینده کوتاه انقلاب به پیروزی نمیرسید، مجازات ما از پیش معلوم بود، اما اوضاع آنگونه پیش رفت که میخواستیم. به زودی بنیاد لرزان آخرین بازمانده های رژیم پهلوی فرو ریخت و ما به کرانه سلامت جان بردیم. (27)


 


ادامه دارد ...


15

Share this post


Link to post
Share on other sites

بازگشت دوباره به خدمت


آغاز دوره دوم خدمت من در نیروی دریایی پس از فراری که انجام داده بودم، با برخی دیگر از نابسامانی های روزهای ابتدایی انقلاب همراه بود. یک نمونه اش سربرآوردن ماجرای «خلق عرب » در خوزستان بود که به همین واسطه برای مدتی در معیت دیگر دوستانم در گروه عملیات ویژه نیروی دریایی به آنجا مأمور شدم. در این مأموریت، گروه ضربت آن منطقه نیز حضور داشت و از آن پس بود که موضوع غائله کردستان رخ نمود که من دیگر در دفع آن غائله مأموریتی نداشتم.


 


مأموريتي ديگر


ده روز پیش از آغاز جنگ تحمیلی، در منطقه خرمشهر به مأموریتی دیگر موظف شدم که آن را باید به همراه دیگر دوستانم در گروه عملیات ویژه به انجام میرساندم. عموما در اجرای مأموریتهای ویژه به دلیل اهمیت موضوع دستور عملیاتی در همان منطقه به افراد مأمور ابلاغ میشود. در یک روز مقرر، من که سرپرست گروه بودم، به عنوان نماینده گروه در اتاق جنگ حاضر شدم. از توضیحاتی که یک مخبر از تحرکات ارتش عراق ارائه میداد، معلوم شد که ارتش عراق به زودی یک حمله همه جانبه را علیه سرزمین ما آغاز خواهد کرد. بنابراین ما باید پیش بینی های احتیاطی را صورت میدادیم. وظیفه ای که به ما محول شد آن بود که شرایطی ایجاد کنیم که ابتکار عمل ارتش عراق را در صورت حمله تا حد ممکن تضعیف کند. ما باید ابتکارعمل را درباره پلی که امکان اتصال ارتش عراق را به سرزمین ما فراهم میکرد، در اختیار میگرفتیم. اين نكته نيز نبايد ناگفتني باقي بماند كه نيروهاي اطلاعاتي ارتش، مواردي از اين دست را بارها به اطلاع مسئولان مربوط رسانده بودند كه ناظر بر تحركات ارتش عراق در مرزهاي كشور ما بود.


 


آغاز جنگ


اولین خمپاره ای که در پادگان محل استقرار ما فرود آمد، شكل واقعي جنگ را به ما نشان داد و تازه باور كرديم كه جنگ چيست! یک هم دلی شگرف و تحسین برانگیزی شکل گرفت. بیدرنگ نیروهای مردمی تجمع کردند و خواستار مجهز شدن به سلاح شدند. برای من که در آن شرایط در خرمشهر حضور داشتم، هیچ تصویری عینی تر از این مشاهدات نبود که میدیدم، مردم عادی چگونه با درک موقعیت، به طرف مکانهای نظامی هجوم آورده اند و خواستار تجهیز هستند. اما جنگ، نیازمند دانسته هایی است که صرف نظر کردن از این دانسته ها به منزلة استقبال از مرگ بود. از اینرو، ما هم به آنان آموزشهایی و اگر چه کوتاه و مختصر - درباره شیوه استفاده از سلاح و چگونگی دفاع از پیرامونشان می دادیم. سنگین ترین سلاحی که در اختیار داشتیم، آرپی جی 7 بود. هیچ یادم نمیرود که وقتی خمپاره برای ما ارسال کردند، تا چه اندازه خوشحال شدیم. در جریان دفاع 34 روزه ای که در خرمشهر انجام شد، ما روی دیوار اتاق محل استراحتمان نام شهدای نیروی دریایی را ثبت میکردیم. هیچ از یاد نمیبرم که نزدیک به دو ردیف - از بالا تا به پایین نام شهدا را نوشتیم که خرمشهر به اشغال ارتش عراق درآمد. تازه این نامها فقط مربوط به شهدای نیروی دریایی بود که ما آنان را میشناختیم؛ بگذریم.


از دفاع سرسختانه تکاوران نیروی دریایی که از یک ماه پیش از حضور ما در منطقه حضور یافته بودند - و تشریح دلاوریهایشان خود نیازمند تألیف کتابی جداگانه است - میتوان تصور کرد که در مجموع چه مقاومت جانانه ای در دفاع از این شهر صورت گرفته است. در خرمشهر، صدایی یگانه شکل گرفته بود که دلها را به سوی خود سوق میداد و اگر جز این بود، شهر باید در همان ساعت های ابتدایی حملة عراق به اشغال در می آمد، اما اینگونه نشد و این محملی غیر از همدلی پیکره ارتش و مردمی که دوستدار مام میهن بودند، نداشت.


 


تجديد روحيه و قوا


با سقوط خرمشهر، ما به بندر امام)ره( بازگشتیم. آنجا هم تجدید قوایی کردیم و بعد به منطقه «کوت شیخ » رفتیم. شرایط بغرنج و پیچیده ای بر جنگ حاکم شده بود. به منظور جلوگیری از پیشروی بیشتر ارتش عراق، وظیفه دفاع از کیلومتر 9 و 18 خرمشهر به تکاوران نیروی دریایی


که آنان هم تازه از منجیل آمده بودند واگذار شد. به عبارت دیگر، همچنانکه نیروی زمینی در سمت راست جبهه «آبادان- ماهشهر » به دفاع مشغول بود، در سمت چپ، این تکاوران نیروی دریایی بودند که از منطقه دفاع میکردند. در چنین شرایطی بود که ما به عقبه یکان که


در بوشهر مستقر بود احضار شدیم. احضار ما به منطقه بوشهر، فصل جدیدی در زندگی نظامی من گشود که آمیخته با تلخیها و شیرینی های بسیار بود. من، در کنار تنی چند از همکاران باید به بوشهر میرفتیم تا در آنجا درباره مأموریت جدیدی که برای ما در نظر گرفته شده بود، توجیه میشدیم؛ اگرچه هیچکدام از چیستی و چگونگی آن مأموریت آگاهی نداشتیم.


 


ادامه دارد ...


37


13

Share this post


Link to post
Share on other sites

مأموریت ویژه


اگر چه مدت زیادی از آغاز جنگ نمی گذشت، گروهی از افسران خبره نیروی دریایی در اتاق عملیات در منطقه بوشهر سرگرم تدوین نقشه ای بودند که بر آن اساس، سکوهای نفتی عراق باید منهدم می شدند. زنده یاد ناوبان سوم الفتی )ناخدايكم بازنشسته( به عنوان نماینده گروه  عملیات ویژه در این اتاق عملیات، آمد و شدی داشت. ما هر دو با هم بسیار گرم و صمیمی بودیم. طرح، در طبقه «به کلی سری» قرار داشت. هیچ کس از انجام قریب الوقوع آن خبر نداشت؛ مگر شمار معدودی از صاحب منصبان نظامی. باید بگویم این خود یکی از عواملی بود که در نهایت به پیروزی عملیات موسوم به «مروارید» کمک شایان توجهی کرد. توجه به حفاظت از اسرار نظامي تا بخش قابل توجهي در پيروزي عمليات دخيل است. من، خود زمانی در جریان امر قرار گرفتم که به عنوان یکی از کسانی که باید مجری عملیات باشد، از سوی مسئولان نامزد شده بودم. از این رو بود که یک روز، زنده یاد الفتی مرا صدا زد و در گوشه ای مخفی و امن راجع به این عملیات به کلی سری سخن گفت. ناخدا الفتی  از من خواست که به هیچ وجه راجع به این طرح با کسی سخن نگویم. آنجا بود که رفته رفته علت احضار از منطقه خرمشهر را دانستم. این سکوت و رازداری تا پایان عملیات ادامه یافت؛ تا آنجا که ما از اسکله هاي البكر و الاميه پس از تلاشی جانکاه - که در ادامه درباره اش حرف خواهم زد جدا شدیم.


موضوع انهدام سکوهای «البکر » و «الامیه » یکی از شگفت ترین عملیاتهایی بود که درحافظه تاریخ نبردهای دریایی به یادگار خواهد ماند. همینجا باید به این نکته اشاره کنم که طرح ابتدایی حمله به این سکوها توسط ناخدا «مشوری » تدوین و ارائه شده بود كه بعدا اصلاحاتي اساسي در آن طرح به كار رفت. بنابراين طرح ياد شده را ميتوان اساس و خاستگاه اوليه عمليات مرواريد دانست، منتهي بر مبناي مثل معروف «املاي نانوشته بدون غلط است »، مواردي بايد مورد بازنگري قرار ميگرفت كه طرح قابليت اجرا یافته و ضريب موفقيت آن بالا ميرفت. در جریان اجرای عملیات انهدام معلوم شد که اگر اجرای این طرح در دستور کار قرار میگرفت، تا چه اندازه به مثابه «مشت بر سندان کوبیدن » بود:


اول اینکه سکوهای البکر و الامیه در نقطه تلاقی سه رودخانه بزرگ واقع شده است: اروندرود، خورموسی و بهمن شیر. این سه رودخانه، در شرایط جزر و مدی که دارند، موقعیت های گوناگونی پیدا میکنند. بايد براي روشن شدن موضوع، كمي بيشتر توضيح دهم:


در دریا مواقعی وجود دارد که آب در مرحله «سکون » قرار میگیرد؛ یعنی نه در شرایط جزر و نه در حالت مد قرار دارد. در این رودخانه این موقعیت هرگز حادث نمیشود و این در حالی است که بهترین زمان برای انجام عملیات، همان زمان «ایستایی » آب است که این سه رودخانه از چنین موقعيتي بهره مند نبودند. در عین حال، جریان آب بسیار تند است و این شرایط، امکان هرگونه تحرکی را از غواص سلب میکند.


يك نكته ديگر هم در طرح ناخدا مشوري جاي بحث داشت: در طرح چنين آمده بود که ما به عنوان گروه عملیات ویژه افرادی را برای اجرای این طرح آموزش دهیم و بر همين اساس، 36 نفر برای انجام این مأموریت نامزد شده بودند. در میان این 36 نفر از هر نوع آدمی دیده میشد. بعضی ها که اساساً توانایی اجرای اینچنین مأموریتی را نداشتند، ولی به هرحال داوطلب شده بودند. در یک ارزیابی کارشناسانه، رأی به بررسي بيشتر این طرح داده شد. علتش آن بود که با تمام جا نفشانی که این 36 نفر را به سمت قبول انجام مأموریت سوق داده بود، موفقیت و ضمانت های اجرایی آن بسیار ضعیف و حتی غیرممکن می نمود؛


زیرا این افراد نه آمادگی برای انجام مأموریت داشتند از این نظر که هیچ آموزشی در این زمینه ندیده بودند و ديگر آنكه اساسا گروه عملیات ویژه انجام چنین عملیاتی را با این شیوه توصیه نمیکرد. آنچه در تشریح مأموریت این 36 نفر آمده بود، آن بود که پس از طی آموزش مختصری که ما باید آنان را تعلیم میدادیم هر یک مقداری مواد منفجره با خود و از طریق غواصی به سمت سکوها حمل کند؛ آنگاه این مواد در مجموع باید زیر ستونهای سکو کار گذاشته میشد و بعد هم منفجر میشد. میتوان تصور کرد که اساسا یک انسان در آن شرایط دریا قابلیت حمل چه مقدار اندکی از مواد منفجره را خواهد داشت که مفهومش ناکامی عملیات پیش از اجرا بود. از سوی دیگر، هیچ تضمینی وجود نداشت که نگهبانانی که سرگرم پاسداری از سکوها هستند، متوجه حضور این افراد نشوند که در آن صورت کار خرابتر هم میشد و شاید این موضوع را هم بتوان نقطه ضعف ديگر طرح مزبور دانست. وقتی من در آن شرایط قرار گرفتم و عظمت، ارتفاع و قطر پولادین سکوها را دیدم، دانستم که اگر طرح، با آن شكل اوليه اش اجرا میشد، تا چه اندازه بیهوده بود. دست آخر بنا بر آن شد که گروه عملیات ویژه و مهماتی که باید به آنجا انتقال داده میش د، با یک وسیله دریایی گمراه کننده که نشانی از نظامی بودن نداشته باشد به سکوها منتقل شود. این نخستین بارقه ای بود که اساس و شالوده عملیات شهید صفری را پایه ریزی کرد.


 


ادامه دارد .... 


13

Share this post


Link to post
Share on other sites
عملیات شهید صفری

آنگونه که به نظرم میرسد، طرحی که موسوم به شهید صفری  شد، محصول اندیشه و تدبیر تنی چند از افسران خبره و آموزش دیده نیروی دریایی بود که از میان آنان میتوانم به نامهای ارزنده ای نظیر:

«دریادار کاشانی « ،» دریادار اخگر « ،» ناخدايكم الفتی » و... اشاره کنم.

همه این افسران، سرمایه های نیروی دریایی بودند که محصول فکر و تدبیرشان در قالب طرح شهید صفری به بار نشست.  من، به ویژه با رحمان الفتی «یارغار » بودم و دوستی گرمی با او داشتم که این دوستی تا پایان زندگی آن مرحوم ادامه یافت. برای اینکه نکته ای را فرونگذارده باشم، باید از استعداد بی نظیر زنده یاد الفتی یاد کنم که بی نهایت به کارمان آمد. او در حوزه تخصصی که داشت، یک «صاحب نظر » بود.

من و زنده یاد الفتی درباره این عملیات بارها با همدیگر سخن گفتیم. هم او بود که گروه عملیات ویژه را توجیه عملیاتی کرد. عملیاتی که با عنوان شهید صفری روی سکوها انجام شد، درواقع زمینه سازی برای

اجرای عملیاتی بود که در نهایت نیروی دریایی عراق را تا پایان جنگ، ناکارآمد کرد.

شبانگاه یکی از روزهایی که خواب بر چشم همه لشکر کشیده بود، ما به اسکله ای رفتیم که از آنجا باید برای انجام مأموریت اعزام میشدیم.

من همواره به آن روزها فکر میکنم و به اینکه میگویند «شب رازآلود »است، باور دارم؛ چراکه آن شبهای سرشار از هیجان را تجربه کرده ام.

دریا در سکوتی ژرف و مرگبار فرو رفته بود.  موجهایی که وقتی اراده میکردند، خروشی پایان ناپذیر داشتند، آن شب به آرامی جلو می آمدند و بی آنکه حادثه ای بیافرینند، به عقب باز میگشتند. من و دوستانم هم اگرچه آرام به نظر میرسیدیم، درونی پرغوغا داشتیم.

ما ابتدا به دوگروه تقسیم شدیم: یک گروه باید به سکوی الامیه و گروه دیگر هم به سکوی البکر منتقل میشد؛ همین طور هم شد. من در کنار دوستانی قرار گرفتم که باید در سکوی البکر پیاده میشدم.  ما باید ساعت 24:00 حضورمان را بر روی سکو تأیید میکردیم. در اسکله، کشتی منتظر ما بود. خیلی زود همه در محل خود آرام گرفتند و کشتی در سکوت رازآلود شب، پهنه دریا را به سمت سکوها شکافت. چه کسی میتواند آن شرایط را در نظر آورد؟ سکوتی سهمگین همة کشتی را در بر گرفته بود و این از لوازم یک عملیات دریایی است. هیچ کس حرفی نمیزد؛ همه نفسها در سینه حبس شده بود. تنها صدای برخورد امواج به بدنه کشتی را میتوانستیم بشنویم. گهگاه نگاه هایی بود که میان دو دوست رد و بدل میشد و جز این هیچ نبود. هرکس در کنار تجهیزاتی که داشت، آرام گرفته بود. چراغهای وسیله نقلیه دریایی – بنا بر اصول نظامی – باید خاموش میبود و این خطر را دوچندان میکرد؛ چرا كه امكان برخورد كشتي با صخره و يا هر وسيله نقليه دريايي ديگر وجود داشت. اساسا هیچ وسیله دریایی اجازه ندارد در هنگام جولان شبانه در دریا با چراغ خاموش حرکت کند، ولی ما ناچار بودیم و مجبور.  مسیر، برای ما که با دریا زیسته بودیم، یکسان و هموار مینمود.  تو گویی همه منتظر پایان موفقیت آمیز عملیات بودند.  تا آن زمان برنامه ریزیمان بدون اشکال پیش رفته بود.  ما بر طبق قرار پیرامون ساعت 24:00 به نزدیکی سکوها رسیدیم. مهمترین موضوع توجه به همین اصل «زمان » و پیشبُرد مأموریت براساس آن بود.

من، «تخریبچی » بودم. باید مهماتی را که با خود به همراه آورده بودیم، کار میگذاشتیم و در موعد مناسب آن را منفجر میکردیم. کارم را به خوبی بلد بودم، اما در ادامه اتفاقی افتاد که مسیر عملیات را تغییر داد.  این رویداد، سبب شد تا مأموریت که تا آن موقع به خوبی پیش رفته بود، متوقف شود. داستان از آن قرار بود که جریان آب – همانگونه که پیش بینی میکردیم – بسیار تند و مواج بود و این کار ما را با مشکل مواجه میکرد.  در طرفه العینی - که هیچ کس نفهمید کی و چگونه اتفاق افتاد - دکل کشتی ای که ما را به آنجا منتقل کرده بود، به سکو برخورد کرد و گير افتاد.  مخمصه اي به وجود آمد كه براي ما ادامه مأموریت دشوار شد. باید فکری برای رهایی دکل میکردیم.  علت برخوردش آن بود که کشتی که می بایست با سرعت کم به اسکله میچسبید، هنگام پهلو گرفتن سرعت بیشتری داشت. دکل بیشتر از 20 دقیقه درگیر بود.

هر بار که جریان آب کشتی را به سمت ستونهاي سکو هُل میداد، بخشی از کشتی آسیب میدید.  هر لحظه بیم غرق شدن میرفت.  از سوی دیگر، جریان آب هم داشت شکل «مد » به خود میگرفت و این موضوع برای ما بینهایت خطرآفرین بود.  مشکل دیگری که کار را تقریباً برای ما «پایان یافته » مجسم کرد، آنتن مخابراتی کشتی بود که در همین گیرودار شکست و مسیر ارتباط ما به طورکلی قطع شد.  در آن شرایط همه مضطرب بودیم.

این بخش از عملیات، آنگونه که پیش بینی کرده بودیم، جلو نرفته بود و راهی برای گزارش وضعیتمان هم نداشتیم؛ درعین حال، زمان به زیان ما در حال سپری شدن بود. اگر سپیده سر میزد، هیچ کس نمیتوانست در نظر آورد که چه اتفاقی روی میداد. حالت غریقی را داشتیم که برای رسیدن به ساحل از هیچ دست وپا زدنی دریغ نمیکند.  من اعتقاد دارم که در چنین شرایطی آدمی از نبوغی ارزشمند بهره میگیرد که در شرایط عادی، آن نبوغ هرگز به سراغش نمی آید.  برای ما هم همین گونه بود. همه در حال تلاش برای نجات دکل از اسکله بودیم که مثل بختک روی آن افتاده بود و اجازه نمیداد از جای خود حرکت کند.  امیدمان به رشته ای وصل بود که هر لحظه بیم پاره شدنش میرفت و در صورتی که نگهبانان عراق متوجه میشدند، همه ما را به قعر آب میفرستادند، اما ما به خدا توکل کردیم. در سکوت کامل تلاش کردیم دکل را که به اسکله گیر کرده بود، بیرون بیاوریم. این توکل، کار خودش را کرد و در نهایت دکل از گیر، بیرون آمد. تنها کاری که برای ما در آن شرایط، به منزله یک پیروزی بزرگ بود، آن بود که در همان سکوتی که تا آن موقع کسی را متوجه ما نکرده بود، به سمت عقبه حرکت کنیم تا تدبیری از نو اندیشیده شود؛ در واقع، بازگشت براي ما به منزله تحصيل يك پيروزي بود؛ پيروزي اي كه براي ما نجات را به ارمغان مي آورد.

در نهایت سکوت، کشتی دوباره مسیر بازگشت را پیش گرفت. همه، نفسی به راحتی کشیدیم.  میتوانم بگویم که خود را در مسیر دوباره زندگی یافتیم و این ارمغان کوچکی نبود.  ما همانگونه که بی سروصدا به محل مأموریت میرفتیم، حرکت بازگشت را آغاز کردیم، اما رفته رفته زمزمه هایی گل انداخت و همه از بابت گرهی که از کارمان گشوده شده بود، خدا را شکر گفتیم. آن شب، شبِ پر رمز و رازی بود که تحت چنین شرایطی داشت به پایاني خوش نزدیک میشد، اما نه!  این همه داستان اتفاقات آن شب نبود؛ در ادامه به مشکل دیگری برخوردیم که شرحش را خواهم گفت.

در مسیر بازگشت به سکوی «نوروز » نیز با مشکلی بسیار حاد مواجه بودیم:  اینکه نیروهای خودی در سکوی نوروز ما را «دشمن » فرض نکنند؛ چه ما هیچ وسیله ای برای اطلاع رسانی نداشتیم.  میدانستیم که ناوچه های موشک اندازی که در این سکو مستقر است، در نهایت هوشیاری هر تحرکی را رصد میکنند و میترسیدیم که این هوشیاری کار دستمان بدهد!  اتفاقی که میدانستیم عنقریب روی خواهد داد، اخطارهایی بود که از سکو به طرف ما می آمد؛ در این حال، ما یا باید باز میگشتیم و یا طعمه موشک هایی میشدیم که به دلیل تمرد از توجه به اخطار به جانبمان روانه میشد. در هر دو صورت با خطر مواجه بوديم. واقعیت آن است که آنجا هم درمانده بودیم.  ما به منطقه بوشهر هم نمیتوانستیم برویم؛ چه احتمال برملا شدن اصل عملیات میرفت که در آن صورت همه آرزوها برای انجام مأموریتی تا این اندازه مهم، بر باد میرفت؛ در واقع، امکان دسترسی به سکوها در چنان شرایطی منتفی بود.

در بحرانی ترین شرایط، یکی از دوستان ما – طاهرفیروزی – موفق شد از طریق بیسیم موسوم به «تاکی واکی » به آنان اطلاع دهد که کشتی ای که در حال نزدیک شدن به سکو است، «خودی » است. از نظر ما و کسانی که در کشتی بودند، این خبر «زندگی »اي دوباره بود که به جانب آنان مخابره شد. بعد معلوم شد که فاصله چندانی با مرگ نداشته ایم؛ چه آنان کشتی را دیده بودند و حتی برای شلیک روی آن «لاک» هم کرده بودند. در ایستگاه نوروز ناوچه پیکان در حال گشتزنی بود.  میدانیم که ناخدای این ناوچه شهید همتی بود که داستان دلاوریهایش در جریان عملیات مروارید زبانزد است.  به طور کلی، این بخش از عملیات با توفیق چندانی همراه نبود.  چاره ای نبود؛ بازگشتیم تا طرحی دیگر دراندازیم و اندیشه ای دیگر بپروریم.

 

ادامه دارد .... 

15

Share this post


Link to post
Share on other sites

ورود ناوچه پیکان به جریان عملیات


این بخش از عملیات، یکی از شورانگیزترین صحنه هایی است که تاریخ نبردهای دریایی به جرئت میگویم به خود دیده است.


زمینه ای که مبنايی برای ورود ناوچه پیکان به جریان عملیات شد، بهترین «پی رنگ » برای ساخت یک فیلمنامه تمام عیار است. من برای آنکه موضوع آشکارتر در نظر آید، باید به علت و اساس حضور پیکان و مأموریتی که در آن شرایط به این ناو واگذار شده بود، اشاره ای کوتاه کنم.


در تدارک عملیاتی اساسا وظیفه ای جز «گشتزنی » برای ناوچه پیکان در نظر گرفته نشده بود. آنهم از آن جهت بود که محدوده گشت این ناوچه با سکوی نوروز مرتبط بود. در این حال، هیچ وظیفه ای متوجه این ناوچه قهرمان نبود، اما روند کار به گونه ای پیش رفت که این ناو را به عنوان نمادی از این عملیات تبدیل کرد. بعدا و در جریان تشریح اتفاقاتی که در جریان عملیات مروارید به عینه دیدم، از قهرمانی های این ناو و سرنشینانش سخن خواهم گفت.


ورود ما به سکوی نوروز، اگر چه با نگرانی هایی همراه بود، اما ما ابتکار عمل را از دست ندادیم. خیلی زود بر شرایط و اوضاع مسلط شدیم. به ما ابلاغ شد که ادامه مأموریت را در شبِ بعد دنبال کنیم و ما همین کار را کردیم. تصمیمی که گرفته شد، آن بود که ناوچه پیکان ما را دوباره به سکوها منتقل کند. این، اوج همکاریها و همدلی ها بود.


برای سرنشینان ناوچه پیکان بسیار آسان بود که واگذاری این وظیفه را «تداخل » در مأموریت خویش عنوان کنند و از انجام آن سرباز زنند که در آن صورت باید تدبیر دیگری اندیشیده میشد. بعد معلوم شد که هنگامی که انجام این وظیفه به این ناو پیشنهاد شده، همه آنان در نهایت یکدلی و صمیمت از انجام آن استقبال کرده اند. با این وصف، پذیرش این مأموریت توسط ناوچه پیکان، موضوعی از قبیل «استقبال از شهادت » بود که برای همیشه رنگ جاودانگی به حماسه آنان زد.


آن شب را در کنار تمام بیم و امیدهایی که داشتیم، در همان سکوی نوروز به صبح رساندیم. من، تمام شب را به مأموریتی می اندیشیدم که تا آن موقع با تأخیر مواجه شده بود؛ اینکه چرا عملیات مخفیانه ما به مشکلی آنگونه برخورد کرد. بعدها وقتی همه رویدادهای عملیات را از نظر می گذراندم، به این نکته دست یافتم که گیرکردن دکل کشتی به اسکله در آن شبِ پرهیجان، مقوله ای از گونه «ورود ناوچه پیکان به جریان عملیات » را در پی داشته که حماسه دلاوریهایش افتخاری همیشگی برای نیروی دریایی است. آن شب با تمام تیرگی هایی که داشت، برای ما به سر آمد؛ شبی بود که ما مغموم از بازگشتی ناکامانه بودیم و نمی دانستیم که مأموریتمان چرا با دشواری توأم شده است، لیکن هیچ تردیدی نداشتیم که خدا حاضر و ناظر بر چرایی این رویدادهاست.


صبح، امیدوار و مطمئن، بستر را به سوی مأموریتی که نمیدانستیم چه پایانی خواهد داشت، ترک گفتیم. تازه آن زمان بود که دانستیم باید با ناوچه پیکان به سکوها اعزام شویم و مأموریتمان را ادامه دهیم.


انصافا از اینکه میتوانیم به ادامه مأموریت بپردازیم، خوشحال بودیم. این بود که چشم انتظار فرارسیدن شب بودیم. دقیقه ها خیلی کُند حرکت میکردند؛ ما همه منتظر بودیم و چشم از ساعت بر نمیداشتیم. هیچکس نمیدانست در دل آن شب بناست چه اتفاقی بیفتد. تا شب فرا رسد، هزار و یک بهانه برای سرگرم کردن خود تراشیدیم، اما سرانجام آنشب هم مثل همة شبهای دیگر - فرا رسید. دریا آرام بود، اما نه آنگونه که صدای خروش آبها را نتوانیم شنید. برای دقایقی به نقطه ای در دوردست به آنجا که دوباره باید بازمیگشتیم خیره شدم و به این اندیشیدم که آن نقطه از دریا تا ساعات دیگر، آبستن چه حوادثی است؟ با صدور دستور وظایفمان را از سر گرفتیم: ابتدا بیدرنگ مکان مهمات را مشخص کردیم. برای هر سکو از بخش مشخصی از مهمات باید استفاده میکردیم که چگونگی به کارگیری نیز مشخص بود. آنگاه، هرگروه در کنار مهمات خود قرار گرفتیم.


در این مرحله از عملیات، بر سرِ هم 11 نفر باید در انهدام سکوی البکر و 14 نفر هم در انهدام سکوی الامیه همکاری میکردند. وقتی دل به دریا زدیم، عقربه های ساعت شتاب وصف ناپذیری در گذر از روی عدد 11 از خود نشان میدادند. چیزی که تا پیش از آن، درست حالت عکس داشت. دوباره شبِ مأموریت فرارسید؛ مفهومش این بود که سکوت باید فرمانروای مطلق باشد. هیچ سخنی نباید ردوبدل میشد؛ مگر به واسطه نگاه و این هدیه خدایی است که در این شرایط نیروی از این قبیل برای فهم خواسته ها و اندیشه ها در آدمی ایجاد میکند. دست کم برای من اینگونه بود. به دوستانم که نگاه میکردم، در آنان ملغمه ای از امید و پایمردی را میتوانستم رصد کنم. هر موقع به این نقطه میرسیدم، اراده ام برای انجام مأموریت محکمتر میشد. ناوچه پیکان همچنان به پیش میرفت؛ بی آنکه زمزمه ای جز صدای موجها به گوش برسد. ناوچه قهرمان پیکان، براساس پیش بینی که شده بود، سر موعد به حوالی سکوها رسید.


من، از پیش نام ناو سروان همتی را که فرمانده ناو حامل ما بود شنیده بودم. از این نظر، خیلی خرسند بودم که انجام این مأموریت ما با حضور ایشان تلاقی کرده و همراه شده است. همتی انصافاً افسر با دانشی بود. او تبحر خاصی در هدایت ناو داشت و این را همه می دانستند. این بود که در آن شبِ ظلمانی با مهارت هر چه تمام تر پس از آنکه به نزدیکی سکوی البکر رسید، سینه ناو را به آرامی با سکو آشنا کرد و این اوج ظرافت و تبحر او را در هدایت کشتی می رساند. اینکه از اوج تبحر شهید همتی سخن می گویم، اغراق نکرده ام. این افسر با دانش به گونه ای به سکاندار کشتی فرمان داد که در آن شب ظلمانی سینه ناو به اسکله چسبید، ولی آب از آب تکان نخورد. از اینجا به بعد هر اندازه زمان را در انجام مأموریت هدر می دادیم، باید هزینه اش را پرداخت میکردیم.


 


ادامه دارد ...


9

Share this post


Link to post
Share on other sites

من، در جمع گروهی بودم که باید در سکوی البکر پیاده میشدم. تنها، کسی که با علم ناوبری آشنایی دارد، عظمت هنر شهید همتی بزرگوار را درک میکند. تعجب وقتی بیشتر میشود که بدانیم ناوچه هاي اوزای عراقی، همواره و بی وقفه در حال گشتزنی و حراست از این دو سکو هستند؛ چنانکه بعدها ما این ناوچه ها را که مشغول گشتزنی بودند، میدیدیم. تا اینجا هنرمندی ناوسروان همتی مأموریت را موفقیت آمیز پیش برده بود. از اینجا به بعد ما بودیم که باید نشان میدادیم از چه روحیه و توانمندی ای برخوردار هستیم. ما هم معطل نکردیم: ابتدا بارها را که عبارت از مهمات و خرجها بود - تخلیه کردیم و در کمترین زمان، از ناوچه پیاده شدیم. وقتی آخرین نفر از ناو پیاده شد، شهید همتی با همان هنرمندی که سینه ناو را به سکو چسبانیده بود، آن را از سکو جدا کرد و در دل شب به سوی سکوی الامیه حرکت کرد.


کسی چه میدانست که در آینده نه چندان دور این ناوچه شورانگیزی پرطمطراقی از خود به نمایش میگذارد، اما گذر زمان همه این رازها را برای ما و دیگران فاش و آشکار کرد.


در سکوی الامیه هم همین اتفاق تکرار شد. گروهی که باید در آن سکو مأموریتشان را اجرایی میکردند، در نهایت سلامت و با هنر ناوسروان همتی وارد سکو شدند. شب، چادر قیرگونش را بر منطقه کشیده بود و مانع از آن میشد که برخی اشتباهات به چشم بیاید. اولین کاری که باید میکردیم، «تحکیم مواضع » بود. به خوبی میتوانستیم عراقیها را ببینیم، ولی آنان هیچ اطلاعی از حضور ما نداشتند؛ چه ما در لابه لای لوله های ستبر و ضخیم و دیگر وسایل به شکل مطمئنی مخفی شده بودیم. شروع به «خرج گذاری»  کردیم. در این مرحله طاهر فیروزی ارشد ما بود. خرجها را در بهترین نقاط که امکان انهدام را به شکلی مطمئن تأیید میکرد، کار میگذاشتیم. هیچکس در انجام هرچه بهتر مأموریت کوتاهی نمیکرد. زمان مهمترین هدیه ای بود که نباید به راحتی هزینه میشد.


خرجگذاری، خود مشقتی دوچندان به همراه دارد؛ به ویژه در آن شرایط که ابهام در چگونگی پایان یافتن مأموریت، دامنه اضطرابی را که در درون آدمی تنوره میکشد، شعله ورتر میکند. اطمینان از عملکرد خرجها ما را موظف میکرد که تا سرحد امکان کار را دقیق و بدون خطا انجام دهیم. برای همه ما همینطور بود. ستونهایی که باید طعمه آتش میشد، این هشدار را مخابره میکرد که انهدامشان، نیازمند دقت در خرج گذاری است. اتاق رایانه، شریانهای اصلی انتقال نفت، انبار سکوها و... هيچکدام از خرجگذاری در امان نماند؛ چنانکه در پایان و با عمل کردن فتیله انفجار این اماکن نیز در آتش سوختند و آتش همة آن مکانها را به ويرانه اي تبدیل کرد.


من، به آرامی به این سو و آنسو میخزیدم و وظایفی را که به عهده داشتم، انجام میدادم. مطمئن بودم که از میان جمع ما، همه، در همان «لحظه » قرار داشتند و هیچکس به آینده نمی اندیشید.  اینگونه بود که تنها کار خرج گذاری 24 ساعت طول کشید؛ 24 ساعتی که برای ما به منزله یک قرن بود؛ از آن نظر که باید در اختفای کامل صورت میگرفت.


موضوع پایان خرج گذاری را به واحدهایی که در جریان روند عملیات قرار داشتند، اعلام کردیم. خرج گذاری روی پایه هاي سكوها که در طرح اولیه طرح ناخدا مَشوَری - مورد توجه قرار گرفته بود، انصافا بیهوده و پرتلفات بود؛ اگر فرض را بر این میگذاشتیم که بتواند اساسا اجرایی شود؛ زیرا شلیک و اصابت یک موشک از ناوچه اوزا، هیچ تغییری نتوانست در شکل و هیئت پایه ها ایجاد کند.


خرج گذاریها را که انجام دادیم، در واقع به منزله آغاز مأموریت سخت و طاقت فرسایی بود که به انجامش گسیل شده بودیم. اساساً تا لحظه انفجار نمیتوانستیم از موفقیت عملیات سخن بگوییم. این تنها کافی نبود که خرج گذاری انجام شود؛ ادامه مسیر عمليات تازه آغاز شده بود. در سکو، دو نفر باید برای کشیدن چاشنی انفجار باقی میماندند و پس از انجام این خطر، بیدرنگ سکو را ترک میکردند. آنچنان فضای پراضطرابی ایجاد شده بود که میتوانستم صدای تپش دلهایی را که منتظر نتیجه عملیات شهید صفری بودند، بشنوم. حالا باید منتظر میماندیم تا بالگردها سر برسند و ما را از آن مهلکه بیرون ببرند. دو نفر که برای کشیدن چاشنی انفجار، نامزد و تعیین شده بودند، یکی طاهر فیروزی و دیگری مهناوي دوم فرخ خيري بود. آنها باید چاشنی را در موقع مشخصی میکشیدند و از آن پس تنها 20 دقیقه زمان داشتند تا خود را از دوزخی که به زودی همة آنجا را در خود فرو میبرد، فاصله گرفته و بگریزند. اساساً در چنین شرایطی باید حضور افراد به پایینترین سطح برسد تا امکان فرار تسهیل شود. یک بالگرد، مشخصاً مأموریت داشت تا پس از کشیده شدن چاشنی انفجار این افراد را از مهلکه بیرون ببرد.


 


ادامه دارد ....

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

از سکوی الامیه هم خبر رسید که کار خرج گذاری در آنجا هم جنبه اجرایی بیابد. ما اجازه نداشتیم بر سرِ هر موضوع که پیش می آید، ارتباط رادیویی برقرار کنیم؛ زیرا این ارتباط ها به شدت رصد میشد و کار را بر همگان دشوار میکرد. سرنشینان ناوچه های موشک انداز اوزا که به یقین درباره اهمیت این سکوها به خوبی توجیه شده بودند پیوسته در اطراف سکوها به گشتزنی مشغول بودند؛ غافل که به زودی باید نظاره گر فوران آتشی باشند که محصول بی توجهی و غفلتشان است. من در تمام دوران جنگ بارها و بارها به این حقیقت دست یافته ام که بی توجهی به کوچکترین اصول، پیامدهایی بینهایت غیرقابل جبران به همراه داشته است و اساساً فلسفه جنگ نیز استفاده از غفلتهای جبهه مقابل، به عنوان یک «فرصت » است. بنابراین نخستین اشتباه، حکم آخرین اشتباه را برای ما داشت. ما هم خیلی مواظبت میکردیم، اما برسرِهم در اجرای یک عملیات، همة اهداف آنگونه که در طرح پیش بینی شده است تحصیل نمیشود. نیروی دریایی عراق هم از این اشتباهات در امان نبود. یک نمونه اش زمانی بود که با پایان یافتن کار ما در مرحله نخست، مرتكب شد. طبیعی بود که ما باید سکو را ترک میکردیم. بالگردهایی که وظیفه انتقال ما را برعهده داشتند، چنان وانمود کرده بودند که «خودی » هستند. بنابراین در مرحله اول عملیات از مهلکه جان به در بردیم. این اشتباه را ارتش عراق در مرحله عملیات مروارید هم مرتکب شد که به آن خواهم پرداخت.


 


متصدیان کشیدن فتیله انفجار هم هنرمندانه عمل کردند. بالگرد مأمور انتقال ایشان هم کار خود را به درستی و به موقع انجام داد.  هیچ کاستی چنا نکه در شب قبل اتفاق افتاد به وجود نیامد. برای من هم غیرمنتظره بود که چگونه عملیاتی با این وسعت میتواند از نگاه تیزبین ارتش عراق مخفی بماند. به یاد آیه ای افتادم که قرآن، طی آن به مؤمنان وعده داده است که بر چشمهای متمردان و یاغیان پرده ای بکشد که آنان را از دیدن وقایع بازدارد. آن شب و آن روز، نه تنها برای من که برای همه کسانی که به گونه ای از فرایند عملیات اطلاع داشتند، پر از هیجان و اضطراب بود؛ اضطرابی که چنگ در وجودمان میانداخت تا دربارة آنچه هنوز اتفاق نیفتاده است، بیندیشیم. از آن جهت که هوشیاریمان را دوچندان کنیم تا کار به شرایط وخیم نکشد. من، به عنوان یک اهرم اجرایی به خوبی میدانستم که دقت در انجام یک عملیات تا چه اندازه ضریب موفقیت را افزایش خواهد داد و برعکس، اگر تساهلی در این زمینه اتفاق بیفتد، همة رشته هایی که تا آن لحظه بافته شده بود، به پنبه تبدیل میشد.  میدانستم که وظیفه خطیری را بر عهده گرفته ام.  از این رو بود که انتظار پایان عملیات برایم سخت و طاقت فرسا بود. سخت از آن جهت که نمیدانستم فتیله انفجاری که باید به زودی مشتعل میشد، چگونه عمل خواهد کرد، اما همه چیز بر وفق مراد من و یاران همراهم پیش رفت. در واقع، طراحی عملیات، به وسیله مجریان این عملیات به بار نشست و از میوه آن همه بهره مند شدند. گذشتن 20  دقیقه که محصول تلاش گروه عملیات ویژه را باید به نمایش میگذاشت آسان نبود. هم برای من و هم برای بقیه دوستانم این زمان به کندی هر چه تمام گذشت. ما منتظر برکشیده شدن آتش بودیم.


 


 


528000-380517522013390-1368875994-n.jpg


 


این سوی جریان درگیری، برنامه دیگری تدارک دیده شده بود. گروهی از خبرنگاران برای ثبت واقعه انفجار به مکانی مطمئن آورده شده بودند. آتش که در تاروپود دو سکوی نفتی عراق شعله ور شد، خبرنگاران اثر ضرب شست دلاوران نیروی دریایی را به «رأی العین »دیدند؛ آنان به خوبی میتوانستند شعله های آتش را که سکوی البکر و الاميه را درخود فرو برده بود، مشاهده کنند. زبانه آتش دمی از دو سکوی البکر و به ویژه الامیه فروکش نمیکرد و ما علت این گستردگی آتش را که برتری و تفوق - در مقایسه با آتش برکشیده ازسکوی البکر- داشت، میدانستیم. این پرسشی بود که برای خبرنگاران به وجود آمده بود و من آن را برای خبرنگاران شرح کردم. یکی از علتهایش آن بود که اساسا،ً چوب در ساخت سکوی الامیه بیشتر مورد استفاده قرار گرفته بود؛ به ویژه آنکه هتل بسیار مجللی که در این سکو ساخته شده بود، عمده ابزارش چوبی بود. دیگر آن بود که ما از شب گذشته مقدار متنابهی صابون رنده کرده بودیم. خاصیت این ماده آن است که هنگامی که با بنزین مخلوط میشود، شعله ای فراتر از حد تصور خواهد داشت.


این موضوع نیز به شعله ورتر شدن آتش در این سکو کمک میکرد. در این مرحله از عملیات ما شریانهای اصلی انتقال نفت، اتاق رایانه و چند قسمت مهم دیگر سکوها را خرجگذاری کرده بودیم که همة این نقاط حساس در همان مرحله اول طعمه حریق شد. خبرنگاران دچار بهت و شگفتی شده بودند و آتش همچنان شعله ور بود.


 


صبح روز بعد، همه چیز برای ما به حالت عادی برگشته بود؛ جز آنکه بازتاب موفقیت این عملیات، روحیه غیرقابل توصیفی در میان آحاد کارکنان نیروی دریایی ایجاد کرد. همه به هم از بابت این پیروزی تبریک میگفتند، اما این تازه آغاز کار بود. من هم خوشحال بودم؛ از آن نظر که توانسته بودم به عنوان یک درجه دار غیرتمند وظایفی را که به من محول شده بود، به خوبی به انجام برسانم و حالا شادمانی ام بی دلیل نبود. بر سرِ همین حسن انجام وظیفه در این عملیات بود که من و گروه حاضر در این عملیات مورد تشویق فرمانده نیرو قرار گرفتیم؛


طعم این قدردانی هنوز هم مذاق مرا شیرین نگاه داشته است. جنگ، چنگ خونین خود را به ما نشان داده بود و ما هم باید نشان میدادیم که مرد روزهای سخت هستیم. بدون شك، موفقیتی که در این مرحله از عملیات به دست آوردیم، مسیر پیروزی را در مرحله بعدی عملیات هموار کرد و به ما اعتماد به نفس قابل توجهی بخشید. عملیاتی که به «شهید صفری » موسوم شد، پایانی اینگونه فرح بخش و نشاط انگیز داشت.


11

Share this post


Link to post
Share on other sites

اقا ما از ترس دچارشدن به مشکل اون تاپیک کمینگاه دشمن جرات نداریم این ماجرارو بخونیم...منتظریم تموم شه یدفعه ای بزنیمش تو رگ...
اینجوری بهتره!!؟ هان....

 

.........

...........

ای وای اصلاح شد ..پدر کنجکاوی بسوزه..اقا من خوندمش ..بقیه اشو میخوام..باحال بود

ای مدیر لایق و کاردان..ای کلافه نازنین..ای کاکو شیرازی...مدیر شما ازبین همه سایتایی که من رفتم از همه مدیرتری..اخر معرفت..

حالا که اینهمه صفات خوب داری حیف نیست این چهارنفر حیرون بمونن هان..بقیه اشم بزار..

دوست گلم..مدیرجان : SWEAT :

مخلصیم

7

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره دلاورمردیها و از خودگذشتنهای این قشر مظلوم ارتش هیچگاه از تاریخ پر افتخار دفاع از وطن همچون رستم و سهراب پاک نمیشه و تا ابد به یمن حضور دلیمردانشون بر تارک تاریخ خودنمایی میکنه..

همینطور که بعد دهه ها از گذشتن اون روزای پرافتخار من به شخصه با خوندن این خاطرات وجودم لبریز از حس افتخار و میهن دوستی میشه و میدونم که این حس در بین همه شماها هموطنان نازنین مشترکه...

خوشا به حال مام وطن که به وقت نیاز مردانی از جنس افتخار پاسدار حریم و حرمت و اقتدارش بودن..امید که ایندگان رهرو این عزیزان باشن

ارادت

6

Share this post


Link to post
Share on other sites

اون قدیمها هر شب یک قسمت 45 دقیقه ای از یک سریال رو نشون میداد و باید برای دیدن بقیه ماجرا یک هفته ای صبر میکردی 

 

حالا ما از همون نسل هفته ای 45 دقیقه هستیم. مجبوری صبر کنی  : SLEEP :

 

البته فصل اول این کتاب که مربوط به عملیات شهید صفری میشه همین جا به پایان رسیده 

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

سایتای دیگه دارن هر ساعت یه ماجرای مهیج اپ میکنن و جایزه خوندنش رو هم داستانای عشق و عاشقی گذاشتن ..اونوقت مدیر ما تو قهقرای تاریخ موندن..ای بابا..

چه کنیم حیرون مرامو معرفتتیم مدیر وگرنه الانه میرفتم اونجا... : TEARS :

چاکریم

5

Share this post


Link to post
Share on other sites

مرواریدی برای همیشه


آن گونه که در منابع بازجسته ام، «مروارید» که به آن «لؤلؤ» هم می گویند، سنگی بسیار زیبا و گرانبهاست که در دریا پرورده می شود و محصول آمیزش سال های دور و دراز چند عنصر است که در نهایت به شکل مروارید درمی آید. این شیء، گرانبها و نایاب است و از گذشته تا امروز،  . بخشی از تفحص دریانوردان، به منظور یافتن این سنگ ارزشمند بوده که آنان را به آرزوی خود که همانا ثروتمند شدن بوده می رسانده است باور عوام و گذشتگان ما چنان نهادینه شده که مروارید، اثر تداخل قطره آب در صدف است که از آن پس، صدف آن را به جان می پرورد در  و زیبنده و شاهانه بارش می آورد. یک تلقی دیگر نیاکان ما آن بوده که مروارید را «خوش یمن» می دانسته اند. من، فکر می کنم که در مجموع، عنوان بامسمایی است که برای این عملیات ظفرمند برگزیده شده است.


انصافاً هم همین گونه است: عملیات مروارید، مرواریدی بود که از دریای ژرف اندیشه و خِرَد دریادلان نیروی دریایی صید شد؛ گوهری بود که برای همیشه تاریخ نبردهای دریایی سرزمین ما را به خود آراست؛ یاقوتی بود که تبدیل به پشتوانه مادی و معنوی نسلهای پس از ما شد و...


عملیات مروارید، با اهدافی که از ابتدا برای آن در نظر گرفته شده بود، از آن جهت در فرهنگ نیروی دریایی، به یک نماد تبدیل شد که این عملیات اعتقاد من این است در حین اجرا تکامل بیشتری یافت؛ چنانکه در طی این عملیات، موضوع کامل شدن انهدام اسکله البکر، آنگونه بسط و گسترش یافت که به نابودی نیروی دریایی عراق منجر شد. اینکه از نابودی نیروی دریایی عراق دم میزنم، یکی هم به آن علت است که عراق، تا پایان جنگ در این حوزه با مشکل مواجه بود. در همین عملیات بود که یک سری از ناوچه های عراق که ساختار و بنیان اصلی نیروی دریایی عراق را شکل بخشیده بود ناوچه های اوزا هدف عملیات هماهنگ نیروی دریایی و در ادامه، نیروی هوایی قرار گرفت که من شاهد همه اتفاقاتی بوده ام که در طی این عملیات روی داد.


نمیدانم دیکتاتوری آن روزگار عراق صدام با مقصران حادثه ناگوار عملیات شهید صفری که مذاقشان را تلخ کرده بود چگونه برخورد کرد، اما هیچ تردید نداشتم که صدام آنان را به شدیدترین صورت ممکن مجازات کرده است. از بین رفتن امکان انتقال نفت از مسير شریانهایی که در اسکله ساخته شده بود، برای کشوری که در حال جنگ است، حکم «مرگ و زندگی » دارد. نابود شدن اتاق رایانه برای عراق مشقت و دردسر بزرگی بود که زمان زیادی را برای تعمیر از بین میبرد. هم ما و هم عراق میدانستیم که خسارت این عملیات موفق تقریباً جبران ناپذیر است. روحیه صدام را هم همه میشناختند که با ناملایمات و ناکامیها همواره به زور متوسل میشد.


با وجود تمام این کاستیها که در دو سکوی البکر و الامیه ایجاد شده بود، عراق دامن از کف ننهاد و با اجیر کردن نیروی دوچندان، به مرمت دو اسکله پرداخت؛ برای اسکله البکر بیشتر. معلوم بود که قصد آن را دارد که در کمترین زمان ممکن دوباره آنها را ر اه اندازی کند. باید بگویم که در انجام این کار هم موفق عمل کرد. هنوز مدت زمان زیادی از عملیات شهید صفری سپری نشده بود. عراق، به ویژه خیلی سریع اسکله البکر را که در مقایسه با اسكله الامیه آسیب کمتری دیده بود، بازسازی و عملیاتی کرد. سکوی البکر، برای عراق از اهمیت سوق الجیشی بیشتری برخوردار بوده و هست؛ چراکه این سکو، درست در دهانه «خورعبدالله » واقع شده که برای عراق، یک سنگر ارزشمند و طبیعی، از جهت شنود، دیده بانی، تدارکات و... به حساب می آمد. برای عراق، اهمیت دیگر این سکو از آن جهت بود که از طریق این سکوها میتوانست آبراه «خورموسی » را که به بندر امام خمینی منتهی میشود، زیر تاخت و تاز خود قرار دهد و آن آبراه را ناامن کند. در جبهه ایران اما، محافظت از این آبراه که یک شریان اقتصادی مهم به حساب می آمد در صدر رئوس بود. همه این موارد، انگیزه دوچندانی را برای نیروی دریایی به وجود می آورد که در اندیشه نابودی کامل این سکو باشد. میخواهم بگویم عوامل طبیعی و مصنوعی بر سرِ هم از این سکو یک موقعیت راهبردی بسیار حساس به وجود آورده بود که نه عراق به هیچ طریقی حاضر بود آن را از دست بدهد و نه ایران برای از بین بردنش آرام مینشست. دو حالت بیشتر وجود نداشت: یا عراق میتوانست از سکو محافظت کند که در آن صورت تا پایان جنگ برای ایران تهدیدی همواره به حساب می آمد و یا سکو از بین میرفت که در این صورت، نیروی دریایی عراق سیطره و ابهت خود را در دریا از دست میداد و به بیان دیگر، در این حوزه دیگر حرفی برای گفتن نداشت؛ نیروی دریایی به گونه ای عمل کرد که صورت دوم به وقوع پیوست.


 


عملیات شهید صفری، برای ما علاوه بر زنده کردن غرور ملی، گنجینه ای از تجارب بود که میتوانستیم با استفاده از آن تجارب، اشتباهاتی را که تا پیش از آن متوجه آن نشده بودیم، اصلاح کنیم.


درواقع، تجارب حاصل شده از عملیات صفری به کمک ما آمد تا هر چه بیشتر عملیات مروارید بی عیب و نقص باشد. من این خاطرات را مینویسم تا نسل پس از ما با مطالعه آن ارزشهای کار را دریابند و دچار شیوه ناکارآمد «آزمون و خطا » نشوند. یکی از تجربه هایی که برای طراحان ما آشکار شد، آن بود که دانسته شد در عملیاتهایی از این دست، «یکی مرد جنگی، به از صدهزار » سیاهی لشکر است که در حین اجرای عملیات، ممکن است حتی به شکلی مزاحم برای پیشبرد اهداف عملیات درآیند؛ نه اینکه خود بخواهند برای پیشبرد اهداف عملیات مزاحمت ایجاد کنند؛ بلکه از آن جهت که «دانسته کار » نبودند.


بنابراین ما میدانستیم و مسئولان ما هم دریافتند که یکی از عواملی که ضریب پیروزی در عملیات مروارید را به نحو قابل توجهی بالا میبرد و توفیق را تضمین میکند، استفاده از نیروی «کاربلد » و در عین حال اندک است. پیشتر از این شرح دادم که در طرح ناخدا مشوری، ما باید 36 نفر از داوطلبان را در مدتی کوتاه آموزش میدادیم که این افراد، با وجود قابل تحسین بودن هدفشان، اساساً با شاخص های یک عملیات دریایی آنهم به صورت ویژه ناآشنا بودند. عملیاتهای دریایی که عنوان «ویژه » بر پیشانیشان ثبت است، نمیتواند از گونة عملیا تهای نیروی زمینی باشد که گاه با چند لشكر آغاز میشود و در ادامه به استعدادشان افزوده میشود. به خاطر مي آورم كه یکبار این دو مقوله را با هم درآمیختند و در یک عملیات دریایی که شرح دادم هرچه نیروی اجرایی کمتر و متخصصتر باشد، احتمال توفیق عملیات بیشتر است استعدادی به اندازه سه تیپ به میدان آورده شد که در آن آغازین روزهای جنگ، حکایت از بي تجربگي داشت و این عملیات دریایی نتیجه ای جز ناکامی به همراه نیاورد.


وقتی یک عملیات دریایی طرح و تدوین میشود و این هم از تجارب حاصل شده در عملیات شهید صفری بود استفاده از نیروی اندک و متخصص، این امکان را ایجاد میکند که عملیات، تا لحظه حصول پیروزی، محرمانه بودنش را هرچه بیشتر حفظ کند.


بخش بزرگی از پیروزی ارزشمند مروارید، ناظر بر همین موضوع است. طراحان عملیات مروارید حالا به خوبی م-یدانستند که برای موفقیت در عملیات مروارید باید عرصه کارزار را چگونه چینش کنند؛ هم از این رو بود که تنها چهارنفر که نام من هم در میانشان دیده میشد برای اجرای عملیات مروارید در نظر گرفته شد؛ این در حالی بود که پشتیبان این گروه اجرایی، افکار صاحب نظراني باتدبیر بود که از تجربه عمليات شهید صفری نهایت استفاده را برده بودند.


                  


ادامه دارد ....


14

Share this post


Link to post
Share on other sites

ابلاغ مأموریت


آنگونه که در خاطرم مانده است، یکی از روزهای نیمه دوم آبانماه سال 1359بود. بیشتر از یک ماه از عملیات شهید صفری میگذشت و کمتر از یکماه به عملیات مروارید باقی بود که از آن به کلی بی اطلاع بودم. همان روز، من در میدان تیر، به همراه برخی دیگر از دوستان، مشغول تمرین با سلاحهای جنگی بودیم. ناگهان، (زنده یاد) الفتی را دیدم که به طرف من می آید، بیش تر از چند قدم مانده بود به من برسد که ایستاد و با اشاره دست، مرا به سوی خود خواند. دست از کار کشیدم و پیش او رفتم. الفتی ابتدا کمی مقدمه چینی کرد و سرانجام خیلی آهسته به من گفت که من یکی از چهار نفری هستم که برای انجام مأموریت نامزد شده ام. من، هر لحظه حیرتم بیشتر میشد؛ خواستم حرفی بزنم که مرا دعوت به خاموشی کرد؛ با این قید که از طرح مأموریت جز او، من و عده معدودی دیگر، هیچکس مطلع نیست. در ادامه همین بحث بود که از من خواست مصرانه در جهت محرمانه ماندن طرح بکوشم و موضوع را با هیچ کس مطرح نکنم.


من، به دلیل آموزش هایی که برای دریافت گواهینامه عملیات ویژه طی کرده بودم، از اهمیت محرمانه بودن یک طرح بیخبر نبودم و به همین جهت او را از این بابت مطمئن کردم. در این حال، ابلاغ یک مأموریت، صرفاً به منزله «اطلاع » نیست؛ بلکه فرد نامزد، از آن پس باید در عین تلاشی که برای محرمانه ماندن طرح میکند، نیازمندیهای عملیاتی را تدارک ببیند و مقدمات را در نظر آورد؛ من هم همین کار را کردم. عملیات، باید در نهایت اختفا، به صورت «چریکی » و با استفاده از اصل «غافلگیری » انجام می پذیرفت. هم از این رو بود که چهار نفر از ورزیده ترین، کارکشته ترین و متخصص ترین کارکنان نیروی دریایی برای این مأموریت در نظر گرفته شده بودند. بی آنکه نشانه ای از خودستایی در سخنم مستتر باشد، به توانمندی خود و سه نفر دیگر از


دوستانم اطمینان و اعتقاد داشتم. من، برای انجام این مأموریت در کنار زنده یادان: ناوبان سوم الفتی، )با درجه ناخدا یکمی بازنشسته شد( مهناوی دوم میرمسعود حسینی و مهناوی دوم رضا گلچین قرار گرفته بودم. هیچ ابایی ندارم که این گروه را از نظر ورزیدگی جسم و دانش نظامی که اجرای یک عملیات ویژه به آن احتیاج مبرم داشت، در شمار «بهترینها » جای دهم. ابتدا تنها من و الفتی از داستان عملیاتی که باید به زودی اجرا میشد، مطلع بودیم. این امر، به منظور حراست هرچه بیشتر از اطلاعات عملیات صورت گرفت؛ هرچند به فاصله اندکی بعد از آن دیدارِ من و الفتی، آن دو نامزد دیگر را هم در جریان امر قرار دادیم. با این قید که صحبتی از زمان و مکان عملیات به میان نیامد.


از فردای آن روز، ما از یکان منفک شدیم. فرماندهی این عملیات به الفتی سپرده شده بود. نقش فرماندهی و اینکه چگونه یک عملیات آن هم یک عملیات ویژه را هدایت میکند، بسیار با اهمیت است و الفتی از آن دست فرماندهانی بود که ما به فرمانده ی اش ایمان و اعتقاد داشتیم. ما به تدارک نیازمندیهای عملیاتی پرداختیم و فرمانده نیز به گشاد و بست کارها پرداخت. هرچه زمان میگذشت، شتاب ما هم برای انجام امور فزونی میگرفت. حال کسی را داشتیم که براي اطمینان يافتن از موفقیتش در یک آزمون، هرچه بیشتر تمرین میکند.


آسیبهایی که در جریان عملیات شهید صفری به این دو سکو وارد آمده بود، چشم و گوش نگهبانان عراق را هرچه بیش تر گشوده بود تا از این پس با درایت بهتری از منطقه محل مأموریتشان پاسداری کنند.


سکوی البکر از همه موارد که بگذریم یکی از بزرگترین پایانه های نفتی عراق محسوب میشد که در یک زمان، توانایی بارگیری چندین نفتکش را داشت. ناگفته خود پیداست که از اسکله ای با این درجه از اهمیت، چگونه پاسداری میشود؛ آنهم در شرایطی که طعم تلخ غفلت را یکبار چشیده بودند.


اولین کاری که باید به انجام میرساندیم، تأمین مقدار معتنابهی مواد منفجره بود که برای تخریب کامل اسکله مورد نیاز بود. این مواد منفجره باید به گونه ای تأمین میشد که بتواند یکبار و برای همیشه تکلیف این ایستگاه راهبردی عراق را یکسره کند. هیچ از یاد نمیبرم که در زمان بارگیری مواد منفجره، همه از این مقدار مواد منفجره که در حال انتقال بود، انگشت به دهان و متعجب مانده بودند؛ چه آنان هیچ اطلاعی از عملیاتی که به زودی باید انجام میشد، نداشتند. در هر صورت با هر زحمتی که بود این مواد را بارگیری کردیم. بماند اینکه چگونه و با چه وسیله ای آن را به اسکله البکر منتقل کردیم که خود، داستانی جداگانه دارد. مهم آن بود که ما توانسته بودیم کار تهیه مواد و بارگیری اش را با موفقیت انجام دهیم که این میزان از موفقیت در این بخش از تهیه مقدمات بسیار امیدوارکننده و نشاط آور بود؛ هرچند هر چه جلوتر آمدیم و با جریان عملیات هم آواز شدیم، توفیقات به اندازه ای بیشتر شد که ما هرچه بیشتر شادمان میشدیم.


 


ادامه دارد ...


14

Share this post


Link to post
Share on other sites

اعزام به مأموریت


واقعیت آن بود و جالب بود - که نیروی دریایی، برنامه مفصلی را برای انهدام این سکو تدارک دیده بود. جالبتر اما آن بود که قاطبه این پیش بینیها که نیروی دریایی در نظر آورده بود، به حقیقت پیوست.


ما چیزی کم نداشتیم. دل پرشوری داشتیم که هر لحظه و هرکجا برای «به راه افتادن » کافی بود. زمان مأموریت، عملاً از روز ششم آذرماه سال  1359  آغاز میشد و خوب به خاطر دارم که همان نخستین روز، حسی عجیب که میان هر چهار نفر ما مشترک بود، آغاز عملیات را نوید میداد. همه چیز با خود به همراه آورده بودیم و مثل قویی سبکبار، خود را به تقدیر سپرده بودیم. گره کوله پشتیهایمان محکمِ محکم بود و وسایل رزم انفرادیمان، خبر از یکی از توفنده ترین عملیاتها میداد.


یک قرآن کوچک، در جیب سمت راست هرکدام از ما، بشارت دهنده آن آیه بود که «ظفر » را از آن مردان خدا میدانند که در راه او به جهاد میروند.


ما چهار نفر، سوار بر آرزوهای دور و دراز خود بودیم؛ هر کدام در دریای اندیشه خود غرق بودیم و نمیدانس تیم آینده از آن کیست.


شب هم سکوت رازآلودش را تو گویی مثل گردی تیره رنگ بر همه جا پاشیده بود و اینگونه بر ابهام بلند آن شب افزوده بود. جالب آن بود که ما هم باید به یاری سکوت می آمدیم تا به سیطره ای که بر ژرفای شب انداخته بود، کمک کنیم. در این دست از عملیاتها  «خاموشی »، به منزله امیدوار بودن به پیروزی است. گهگاه اگر سخنی میرفت، از سر ناچاری بود و گردش چشم و ابرو به کمک گوینده می آمد تا هر چقدر ميتواند در این باره کمتر «هزینه » کرده باشد. یارانی که نه حالا و نه هیچوقت دیگر آنان را در کنار نخواهم داشت، به ستونی مانند بودند که به راستی میشد بر آنان تکیه کرد. در آن شب تاريك، رشته افكار هر كدام از ما به سويي وصل بود. راستش را بخواهيد، من به هر موضوعي كه از نظرم ميگذشت، مي انديشيدم، ولي بيشتر متوجه مأموريتي بودم كه به زودي بايد آن را به انجام ميرساندم.


 


ادامه دارد ....


10

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now