Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

هوانیروز هوانیروز در عملیات فتح المبین

30 posts in this topic

برادر مدير

 

شهيد شاهرخ آذين كه نام اصليش احمد بود برادر تيمسار سرتيپ محمود آذين بودند و سرتيپ بازنشسته محمود آذين در حال حاضر در قيد حيات هستند

 

به قول جناب AH-1j برادر که خودتی  : HAPPY :

 

ممنون از تذکر شما. اصلاح شد 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

يكي از خلبانان بالگرد شينوك

از اصفهان به جنوب نيرو مي برديم. يك شب با توجه به شرايط اضطراري، دوستان نيرو و بار زيادي سوار بالگردهاي شان كردند. از ابتدا دلهره داشتم و باراضافي هم مزيد برعلت بود تا به آن دامن بزند. به زردكوه كه رسيديم، ترس تو وجودم افتاد. هواي زمستاني، باد و بارندگي را پيش بيني مي كردم و در آسمان تاريك به دنبال ابرهاي مزاحم ميگشتم. خوشبختانه وضع مناسب بود و با ارتفاع حدود 13 هزار پا، زردكوه را رد كرديم.

روي ايذه بوديم كه يكي از سامانه هاي هيدروليك بالگردم از كار افتاد. به دليل حملة هوايي دشمن، هيچ چراغي در شهر و يا اطرافش روشن نبود. فضا هم به قدري تاريك بود كه گاه وحشت ميكردم. هيچ جايي را نمي ديديم.

هنوز مسافتي را طي نكرده بودم كه يكي از موتورها هم به دليل نقص فني خاموش شد. چون ارتفاع مان زياد بود، تا حدي از نگراني ها كم مي كرد.

بنابراين، با رعايت احتياط، خود را به اهواز رسانديم و در حالي كه روي فرودگاه 3 هزار پا ارتفاع داشتيم، سالم روي زمين نشستيم. اگر اين اتفاق روي زردكوه مي افتاد، همه از بين مي رفتيم.

بيمارستاني بين دهلران و موسيان، نزديك نيروهاي ايراني و عراقي زده بودند كه بالگردهاي شينوك وقتي نيرو به منطقه مي بردند، در راه بازگشت، آنجا مجروح تخليه مي كردند.

براي سوار كردن مجروحان، كنار بيمارستان نشستيم. موتورها را خاموش كرده و منتظر بوديم كه يك هواپيما آمد و بيمارستان را بمباران كرد.

تعدادي از مجروحين و جمعي از برادران پاسدار و بسيجي به شهادت رسيدند. هواپيما رفت، دور زد و برگشت كه بار ديگر بيمارستان را بمباران كند كه پدافند هوايي آن را هدف قرار داد. هواپيما بين نيروهاي ايراني و عراقي سقوط كرد. به محض اينكه ساقط شد، چون ما نزديك بوديم، ديديم كه خلبان شروع كرد به دويدن به سمت نيروهاي خودشان. چند نفر از برادران بسيجي و سپاهي هم معطل نكردند و سوار موتورها يشان شدند و ميان كوه و تپه ها دنبالش رفتند.

فكر مي كنم تا فاصلة خيلي نزديك به نيروهاي عراقي جلو رفتند. طوري كه 70 و 80 متر بيشتر به عراقيها نمانده، خلبان را گرفتند و انداختند پشت خودرو شان و او را به بيمارستان آوردند.

مداوا و كارهاي پزشكي لازم روي خلبان انجام گرفت. او كه سخت تحت تأثير رفتارهاي محبت آميز نيروهاي ايراني قرار گرفته بود، به انگليسي به من گفت؛ از نقشة يك حملة هوايي عراق عليه نيروهاي ما اطلاع دارد و مي خواهد اين اطلاعات را در اختيار فرماندهي نيروي هوايي ما قرار دهد.

شبانه او را به دزفول آورديم و تحويل مقامات نيروي هوايي داديم تا چنانچه اطلاعات ارزشمندي دارد، تخلية اطلاعاتي شود.

 

 

$$$

 

يك روز در ميان يك گروه سنگين شامل پنج فروند بالگرد شينوك، مشغول جابه جايي نيرو بوديم. سه دستگاه جيپ و تعداد زيادي نيرو سوار كرده بوديم كه بيش از مقدار مجاز بود. در همين شرايط، ناگهان كروچيف  خبر داد يك فروند هواپيماي شكاري پشت سر ماست و احتمال دارد ما را هدف قرار دهد.  بالگرد شينوك با توجه به جثة بزرگ و بار زيادي كه حمل مي كند، قدرت تحرك زيادي ندارد. از اين رو به دنبال راه چاره و فرار بوديم كه كروچيف خبر آورد كه هواپيماي عراقي ساقط شد.

چون در ارتفاع پايين بوديم، به خوبي هواپيما را ديديم كه كجا افتاد. دور زديم و ديديم در حال سوختن است. آمديم پايينتر كه اگر خلبان زنده بود، او را پيدا كنيم. ديديم خلبان زنده است و دارد راه ميرود.  تعدادي از نيروها رفتند و خلبان را آوردند و سوار بالگرد كرديم. خلبان هواپيماي عراقي مي گفت:

 مي خواستم شما را بزنم كه ناگهان خودم هدف قرار گرفتم.

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

 

 مي خواستم شما را بزنم كه ناگهان خودم هدف قرار گرفتم.

 

اصلا این جور جمله ها رو که می بینم نمی دونم چرا یاد F-14 می افتم :1 (19):

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: نفر قبل 

 

در طول 8 سال دفاع مقدس، حدود 11 بار موفق شدم در محورهاي مختلف جبهه، اسرايي از دشمن بگيرم. روش گرفتن اسير به اين نحو بود كه با توجه به اينكه گاه همراه ما گروه هاي آتش سنگين يا سبكي مي آمدند، از اين رو جرئت ميكرديم با جثة بزرگ بالگرد شينوك، براي اسير گرفتن اقدام كنيم.

اگر در منطقه با گرداني پياده، زرهي يا توپخانه برخورد مي كرديم، صبر مي كرديم تا واكنش از خودشان نشان دهند. مسلماً هر گرداني مهمات محدود و بار مبناي مخصوصي دارد و تا جايي قدرت دفاع از خود را دارد كه مهماتش تمام نشده باشد.

ما نزديك به دو ساعت تا دو ساعت و 45 دقيقه مي توانستيم با كبرا پرواز كنيم. بچه ها از زواياي مختلف روي آنها آتش مي ريختند و حمله مي كردند.

در هر 10 دقيقه تا 20 دقيقه يك بار سعي مي كرديم، از قسمت هاي اين گردان ها كه گسترش يافته بود، يك تانك بزنيم. آنها هم سعي مي كردند با شليك به سمت ما، سدي بين ما و يكان خودشان ايجاد كنند كه ما نتوانيم به آنها نزديك شويم.

دشمن همين طور مداوم به طرف ما تيراندازي مي كرد تا اين كه مهماتش تمام مي شد و يا ما احساس مي كرديم كه شليك گلوله ها در حال كم شدن است؛ به گونه اي كه گاهي گلوله اي به طرف ما شليك مي شد. در نتيجه فاصله مان را با آن يكان توپخانه، زرهي يا پدافندهوايي به مراتب كمتر مي كرديم، تا جايي كه مي ديديم هيچ گلوله اي به طرف ما شليك نميشود.

آن وقت آنها را دور ميزديم و از توپ 20 م م استفاده مي كرديم.

تانكر ها و خودروهايي كه حاوي سوخت بود و سامانة مخابراتي آنها را با 20 م م هدف قرار مي داديم و وقتي مي ديديم مشكلي وجود ندارد، با كمك ساير بچه هايي كه پرواز مي كردند، درخواست مي كرديم كه بنشينم و چند نفر از افسران دشمن كه ميتوانستند اطلاعاتي در اختيار ما قرار دهند را به اسارت بگيريم. باوجود اينكه دوستان ميگفتند؛ احتياجي نيست، من اصرار مي كردم كه بايد بنشينيم. به هر حال به اصرار خودم ميگفتم مواظب من باشيد. اگر مرا زدند، جنازة مرا ببريد.  ولي عراقي ها آن قدر مي ترسيدند كه  داخل تانك ها و سنگرهاي خودشان جرئت بيرون آمدن را نداشتند.

به هر حال، با استفاده از اسلحة كمري كلت و اسلحه هاي سبك از قبيل؛ كلاشينكوف، يوزي كه همراه داشتم، مي رفتم داخل سنگرهاي آنها و حدود 7  يا 8 نفر از افسران آنها و يا هر كسي كه درجة بالايي داشت و ميتوانست اطلاعات مفيدي را به ما بدهد، به تعداد جايي كه در بالگرد موجود بود، اسير مي كردم و با خودم مي آوردم.

در مجموع در طول دوران جنگ تحميلي، حدود 11 بار اين كار را انجام دادم كه در هيچ جاي دنيا و در هيچ يك از جنگهاي نظام مند، سابقه نداشته و ندارد. حتي امريكا كه سازندة بالگرد كبراست، فكر اين را نمي تواند بكند كه در قلب جبهه دشمن بنشيند و فرماندهان آنها را به اسارت بگيرند.

البته، همة ما وسيله بوديم و هدايت كننده و ياري دهنده خدا بود. من در آن پرواز، به اتفاق چند تا از بچه هاي ديگر اين كار را انجام داديم. شايد اگر در آن موقعيت پروازي خلبان هاي ديگري بودند، قطعاً آنها هم اين كار را مي كردند.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سرهنگ خلبان حبيب ملكوتي


به ما گفته بودند با توجه به اينكه عراق در منطقة عملياتي فتح المبين، هم موشك دارد و هم از هواپيماهايش استفاده مي كند، با احتياط پرواز كنيد و مواظب باشيد.


در حال پرواز بوديم كه ناگهان يكي از بالگردهاي ما مورد اصابت گلولة مستقيم توپ قرار گرفت. خلبانهاي اين بالگرد، اسماعيل صحتي و جواد ژوليده پور بودند. ما سريع كنارشان نشستيم و آنها را از زمين برداشتيم. در حال پرواز، با برج مراقبت تماس گرفتيم:


 ما يك مجروح بد حال داريم و بايد در اسرع وقت به بيمارستان منتقل شود. جايي براي ما تعيين كنيد كه بتوانيم بنشينيم.


از اينجا تا بيمارستان فاصله زياد است. مجبوريم مجروح را با آمبولانس به بيمارستان انتقال دهيم كه زمان زيادي خواهد برد. اگر امكان دارد، شما در بيمارستان فرود بياييد.


 فقط به بيمارستان اطلاع دهيد، اگر جايي حدود 5 تا 6 متر اطراف آنجا دارند، به ما نشان بدهند.


وقتي براي فرود آماده مي شديم، نقطه اي را نشان دادند كه به ظاهر يك جوي بزرگ آب بود. فقط به صورت عمودي از ارتفاع 150 تا 200 متري مي توانستيم فرود بياييم. به هر زحمتي بود، موانع را رد كرديم و روي زمين نشستيم.


وقتي مي خواستند ژوليده پور را از داخل بالگرد ببرند، مرا صدا زد و گفت:


 حلقة ازدواج مرا بگير و پيش خودت نگه دار. اگر شهيد شدم، آن را به خانواده ام برسان و اگر شهيد نشدم، به بيمارستان بيا و آن را كه يادگار همسرم است به من برگردان.


بعد از تخلية آنها، به منطقة عملياتي برگشتيم. مداوم پي گير حال جواد بودم؛ چون حالش نسبت به اسماعيل وخيم تر بود. در آخرين تماس گفتند كه جواد شهيد شده است.


مدتي بعد، به وصيت ايشان عمل كردم و حلقة ازدواج شان را به همسرشان تحويل دادم. البته دو سه روز طول كشيد تا توانستيم موضوع شهادت جواد را به ايشان به قبولانيم.


 


61984355755425976833.jpg


 


1508647-10202296717811894-850582864-n.jp


12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یادعزیزان و جانباختگان وطن گرامی باد

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سرهنگ خلبان خوش دل رضايي


عمليات فتح المبين يكي از بزرگ ترين عملياتهايي بود كه در جنگ تحميلي به وقوع پيوست و تا آن زمان، به آن حد پيروزي چشمگير كه دشمن را به سرافكندگي بيندازد، نداشتيم. اين موفقترين عملياتي بود كه واقعاً هراس به دل دشمن و حاميان صدام انداخت.


دشمن با تمام تواني كه در خود سراغ داشت، سعي مي كرد جلوِ پيروزي نيروهاي ايراني را بگيرد؛ اما نيروهاي ما آن چنان انسجامي داشتند كه قابل تصور نبود. فرماندهان عراقي، نيروهايشان را رها كرده، بعضي كشته شده و بعضي از آنها فرار كرده بودند.


پيشروي خيلي با سرعت انجام ميشد و نيروهاي ايراني به عراقي ها امان نمي دادند. اين سرعت عمل ما را به دردسر انداخته بود و ساعت هاي زيادي را صرف يافتن نيروهاي خودي و دشمن ميكرديم.


با وجود اينكه در آيين نامه هاي پروازي آمده كه يك خلبان نبايد در روز بيش از 8 ساعت پرواز داشته باشد؛ اما به دليل نياز مبرم نيروها به بالگرد، مفاد آيين نامه ها ديگر مطرح نبود. چيزي كه در آن لحظه براي ما مطرح بود اينكه با تمام وجود تلاش كنيم تا پيروزي ها حفظ شود.


صبح ها قبل از روشن شدن هوا، پروازها شروع مي شد و تا تاريكي هوا ادامه پيدا ميكرد. گاه شرايطي پيش مي آمد كه مجبور به پرواز در شب مي شديم. بعضي ها بيش از 10 ساعت پرواز مي كردند. اين نيرو و تواني بود كه خداوند در وجود ما قرار داده بود. توانايي ما طوري شده بود كه خستگي اصلاً مطرح نبود.  با وجود اينكه يك ساعت پرواز با 5 تا 6 ساعت كار سخت بدني برابري ميكند، كسي از انجام كار پس نميزد. مسابقه بود. حتي بمباران هاي شديد هم مانع پرواز نمي شد.

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سرتيپ 2 خلبان ابراهيم محمدزاده


عمليات با پيروزي پيش مي رفت . هوانيروز كرمان هم توانست با پشتكار گروه هاي فني و حضور قاطع خلبانانش، ضربات سنگيني را به دشمن بزند و ضمن درگيري با دشمن، به بهترين نحو، نيروهاي زميني را پشتيباني كند.


نيروهاي عراقي در اين منطقه، در پشت ارتفاعات علي گره زد و تپة خط چشمه و خط شابرين، در حال پدافند بودند. نيروهاي ما پيشروي داشتند؛ لكن با آتش پر حجم سلاح هاي سبك دشمن هم مواجه بودند.


در همان روز اول، به من مأموريت دادند به منطقة عملياتي بروم. توسط افسررابط، به نقطة مورد نظر هدايت شدم. وقتي به آنجا رسيدم، بين نيروهاي ما با نيروهاي دشمن، جنگ تن به تن در گرفته بود و خيلي به هم نزديك شده بودند.


در اين شرايط نميتوانستيم با توپ هاي 20 م م و راكت، نيروهاي عراقي را مورد حمله قرار دهيم؛ چون نيروهاي خودمان هم صدمه ميديدند. سردرگم بوديم كه چه طور به نيروهاي خودمان كمك كنيم كه بالگرد علي آهنگراني و غلام رضا طباطبايي مورد اصابت موشك قرار گرفت. بعضي از بچه ها مي گفتند؛ مورد اصابت تير مستقيم تانك قرار گرفته اند.


به هر صورت، شدت انفجار آن قدر سنگين بود كه كسي فكر نمي كرد اثري از بالگرد باقي مانده باشد ؛ اما بچه ها رفتند به محلي كه بالگرد مورد اصابت قرار گرفته بود و خوشبختانه خلبانها زنده بودند و با كمك بالگرد نجات، آنها را به پشت خط تخليه كرديم


2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود به روان شهدای ارتش . با سلام و احترام 

سالهاست نکته ای ذهنم را بدجور مشغول کرده است . در هر سایت مطلبی در خصوص عملیات های جنگ با عراق میخوانم تنها به تلفات مادی و معنوی دشمن اشاره شده و از تلفات خودی ها کمتر نوشته اند . سئوال این است که آیا آمار دقیقی از هر عملیات بطور منفک موجود هست یا اینکه مصلحت نیست آمار هر عملیات منتشر شود . ممنون میشوم چنانچه مدیریت محترم و سایر اساتید ذهن مشوش مرا در این خصوص آرامش دهند . ارادتمند : تلخک

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

 رفتم خدمت حضرت امام و به ايشان گفتم وضع مان خيلي خراب است و واقعاً مانده ايم كه چه كار كنيم. مهمات كم داريم، دشمن به ما حمله كرده، نيروهاي مان كم است، اصلاً منطقه يك منطقة عجيب و غريبي است. خواهش مي كنيم كه حداقل استخاره كنيد كه حمله كنيم يا نه.

حضرت امام فرموده بودند " من استخاره نمي كنم. ولي خودتان برويد به طلب خير، قرآن را باز كنيد و نگران نباشيد. مشكل تان حل مي شود. برويد اقدام كنيد"

فرموده بودند "بروید و عمل کنید" منتها نه به آن زباني كه ما در واژه هاي نظامي داريم كه دستور يك فرمانده باشد. طبق دستور ايشان، قرآن به طلب خير باز شد. سورة "فتح" آمد. انسان چقدر بايد اعتقاد داشته باشد كه قرآن را باز كند و سورة فتح بيايد. اين را با صداقت عرض ميكنم، هر چقدر الآن آيات سورة فتح را بخوانم، به اندازه اي كه خداوند آن زمان به من توفيق، قوت قلب، ازدياد ايمان و اعتقاد براي انجام تكليف داد، نمي توانم آن حالت را داشته باشم.

 

 

استاد ارجمند جناب کلافه سلام و عرض ادب . محبت کنید منبع این نقل و قول را اعلام فرمایید . نکات بسیار مبهم و جالبی در این نقل و قول وجود دارد . ارادتمند : تلخک

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

....... بله دوستان ، ببخشید که امروزاینقدر وقتتون رو دارم می گیرم ...... ،  تا وقتی کرمانشاه خدمت میکرد جزو گردان هجومی بود وتخصص فنی هم روی 214 داشت . اوائل انقلاب درگیری تو کردستان شدید بود و هوانیروز کرمانشاه  نقش زیادی توی پشتیبانی داشت .   می گفت ، ماموریتهای اول و دوم برام خیلی سخت و خطرناک گذشت ولی در  ماموریتهای بعدی  دیگه مسلط شدم و به قول معروف افتادم رو غلطک . بعدشم که منتقل شد اصفهان دیگه عملیاتها ظاهرا اکثرشون تو منطقه جنوب بود و هر وقت عملیاتی قرار بود انجام بشه میومد ساکشو ور می داشت و می رفت وقتی هم بهش میگفتیم کجا به سلامتی می گفت : ماموریت . و خلاصه وقتی برمی گشت لاغرترو سیاه تر شده بود و معمولا تا با هم دوباره خودمونی بشیم یه چند روزی طول می کشید چون ماموریتها معمولا زیاد طول می کشید .  اخلاق خاصی داشت و معمولاخیلی درون گرا و البته بعضی وقتها خیلی عصبی بود ودلایل زیادی هم داشت و همین مساله هم یکی از دلایل بروز بیماری بسیار شدید قلبی در ایشان شد ،  وقتی بهش می گفتیم کجا ماموریت بودی ، فقط می گفت جبهه ، فقط یکباراون هم بعد از جنگ  گفت ، دارخوین  و دیگه من هر وقت سوال در این مسائل ازش می کردم ، خودشو می زد به اون راه . یا می گفت محرمانه است .  ایشان در استخرمدتی نجات غریق هم بودند ، یکبار بعد از بازنشستگی یکی از همکاراش تو استخر ازش پرسید ایران چند تا هلیکوپترداره ، بنده خدا منظوری هم نداشت و کاره ای هم نبود ولی  خیلی بهش برخورد وگفت نمی دونم و از اون به بعد دیگه باهاش گرم نمی گرفت.  البته توی خونه کلا نسبت به همه چی همین طور بود . وکلا گرم نمی گرفت و خیلی درون گرا بود هرچند ورزشکار هم بود و با تیم شنای پایگاه چند باری برای مسابقات شنا رفت و تو پایگاه فوتبال بازی می کرد .مخصوصا اواخر خدمت خیلی از کمی حقوق ناراحت بود و می گفت همون کار ما رو توی پنها (هلیکوپترسازی) می کنن و چند برابر ما حقوق می گیرن و خلاصه ازتبعیض که البته همه ارتشیها باهاش مواجه بوده وهستند شاکی بود . یه چند ماهی رفته بود استخرشرکت نفت تو شهرستان  مربیگری شنا می کرد . یه نگهبان اونجا داشت که استخدام قدیم شرکت نفت بود و بنده خدا سواد نداشت ،‌ یه روز فیش حقوقش رو داده بود بخونه براش ،  می گفت صفرهاش رو که اول دیدم باور نکردم ولی دوباره که دقت کردم ، دیده بود اون نگهبان شرکت نفت ، حداقل ده برابر حقوق یه ارتشی  حقوق ماهانه می گیره ........خلاصه من علاقه زیادی به پرواز و هلیکوپتر و هواپیما و اینها داشتم ولی دوست نداشت برم دنبال این کارها هرچند خودش اشتراک مجله فلایت ،  اووییشن ویک ، هلیکاپتر ورلد ، پرواز ، صنایع هوایی رو داشت متاسفانه این چند سال اخر عمرش دیگه حوصله درست وحسابی نداشت ومشکلات زندگی یک طرف و مشکلات جسمی و روحی که عمدتا از دوران و شرایط خدمت ناشی میشد ، دل و دماغ خوش براش نذاشته بود.......  من سوالات فنی و نظامی از کارشناسان محترم این انجمن  مطرح کردم وخدا وکیل جوابشم گذاشتن و از قدیم هم گفتن ذکات علم اموختن ان به دیگران است و مخصوصا جناب سرهنگ ملایری عزیز رو خیلی مزاحمشون شدم . ایشان به همراه جناب مازندرانی و ساجد و..... عزیز گنجهای این انجمن هستند .ببخشید پر گویی کردم وقت گرانبهاتون رو گرفتم......

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوست عزیز و نازنینم سلام . قبل از آغاز سخن شرافت پدر بزرگوارتان را میستایم . بزرگ مردانی چون ابوی محترم انصافا هم قابل ستایش و تحسین هستند . دوست عزیزم ، آنچه که با روحیات و خُلقیات پدرشما و اکثر پرسنل با غیرت ارتش را آزار میداد وجود و رواج تبعیض و تفاوت بین نیروها و قوایی بود که در یک اردو و برای یک کشور می جنگیدند . دوستی در زمان جنگ می گفت ارتش و سپاه مانند زنهای یک مرد هستند . وقتی زن جدید به خانه وارد می شود زن اول دیگر جایگاه قبلی خود را ندارد . البته از تمام سروران خودم عذر میخواهم . این مَثل بود . راست هم میگفت . آنروزها من خودم زیاد به این صحبت ایشان دقت نمیکردم ولی اکنون می فهمم که عجب نکتۀ ظریفی را میگفت .


نمیدانم شاید برای دوستان نوشته باشم که در سالهای 63-64 سربازانی گاها از یگان خارج می شدند . رفتار آن سربازان موقع خروج از محوطۀ یگان طوری بود که همه را مشکوک کرده بود . سربازی به من اطلاع داد و گفت دو یا سه سرباز هراز گاهی از گروهان خارج و به سمت یگانی از نیروهای (بوق) می روند . بین ما و یگان (بوق) حدود هفتصد متر فاصله بود که در این فاصله تعداد زیادی آشیانۀ تانک احداث شده بود . روزی به تعقیب سربازانم پرداختیم . از بیان آنچه که دیدم هنوز بعد از گذشت سی سال شرم دارم . سربازان به نزدیکی خاکریز مقر یگان (بوق) رسیدند . نیروهای یگان (بوق) آشغالهای خود را چند متر آنطرف تر می ریختند . سربازان می رفتند و قوطی های کمپوت گیلاس و آلبالویی را که نیروهای (بوق) فقط آب آن را خورده و هسته هایش را داخل قوطی باقی گذاشته بودند را بر داشته و درب قوطی ها را باز میکردند و میخوردند . به یگان (بوق) آنقدر کمپوت میدادند که نمی توانستند بخورند و به سربازان ارتش آنقدر نمی دادند تا اینکه می رفتند و . . . .


دوست عزیزم ، این تبعیضات زمان جنگ بود . بعد از جنگ تبعیض بیشتر شد . شما همین اندازه بدان که قدر و مرتبۀ پرسنل ارتش را هیچکس حفظ نکرد . ارتشی که اگر به همان صورت و وضعیت ابتدای انقلاب در جنگ حضور نمی یافت معلوم نبود بر سر ایران چه ها که نمی آمد . من خودم را میگویم . حمل بر خودستایی نشود . بنده در حدود ده عملیات آفندی و پدافندی حضور داشتم . نمی دانم از دوستانی که در انجمن هستند کدام عزیزی طعم آتش تهیه های عراق را چشیده است . من حدود سه آتش تهیۀ سنگین عراق را تجربه کرده ام . هشتاد ماه از جوانی و عمرم را برای حفظ مرزهای سرزمینم در جنگ با عربهای وحشی گذراندم . بماند که بخاطر مسئله ای از ارتش اخراج شدم . امروز به واسطۀ کم تحرکی زخم بستر گرفته ام . نه تنها ارتش سری به من نزده و نمی زند بلکه آنقدر پول ندارم تا چند نوبت به پزشک مراجعه و خود را درمان کنم . خدا میداند که در طول مدتی که در ارتش بودم بخصوص در انجام ماموریت های محوله سرسوزنی کم نگذاشتم چون پدر بزرگوارم و پدر بزرگ مرحومم ارتشی بودند . از بچگی با خوی و خصلت نظامی بزرگ شده بودم . در کدام ارتش جهان با یک نظامی اینگونه بی مهری شده و میشود ؟ آیا در ارتش امریکا و اسراییل چنین ظلمی مسبوق به سابقه هست ؟


و نکتۀ پایانی اینکه : من و پدر عزیزت و تمام ارتشیان پرافتخار و غیرت مند ایران اعم از قوای سه گانۀ ارتش ، ژاندارمری ، شهربانی برای تمام طول تاریخ سربلند و مفتخریم به اینکه اگر چه ما را به چشمی می دیدند که هرگز شایستۀ ما نبود ، میان ما و دیگر نیروها تفاوت بسیار قائل بودند اما یک لحظه هم دلسرد نشدیم و کاری را کردیم که تمام ارتشیان دلاور ایران در طول تاریخ از سربازان کوروش بزرگ گرفته تا به امروز انجام میدادند . افتخار میکنم که نام من در ردیف مدافعان ایران ثبت شده است . همین اندازه که شب با وجدانی آسوده سر بر بالین میگذارم خدایم را شاکرم . در طول مدتی که در ارتش بودم حتی یکبار بی جهت از دماغ سربازانم خون نیامد . همین مرا بس است . حساب و کتاب مابقی را برای دادگاه و روزی گذاشته ام که هیچ شکی در برقراری آن دادگاه و رسیدن آن روز ندارم . در دادگاه عدل الهی دیگر هیچ خط قرمزی نمی تواند وادار به سکوتم کند . و من و تمام آنهایی که در ارتش مظلوم واقع شده ایم آن روز داد خود را خواهیم ستاند . به امید آنروز . ارادتمند : تلخک   

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

استاد ارجمند جناب کلافه سلام و عرض ادب . محبت کنید منبع این نقل و قول را اعلام فرمایید . نکات بسیار مبهم و جالبی در این نقل و قول وجود دارد . ارادتمند : تلخک

 

درود و عرض ادب خدمت جناب تلخک 

 

اینها بخشی از سخنان شهید صیاد شیرازی می باشد

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود و عرض ادب خدمت جناب تلخک 

 

اینها بخشی از سخنان شهید صیاد شیرازی می باشد

مدیر محترم شب بخیر . بهرحال این سخنان در یک سایت یا کتابی آمده است . منبع نقل و قول را میخواستم . ارادتمند : تلخک

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مدیر محترم شب بخیر . بهرحال این سخنان در یک سایت یا کتابی آمده است . منبع نقل و قول را میخواستم . ارادتمند : تلخک

 

کتاب "هوانیروز در فتح المبین" که توسط جناب حجت شامحمدی گردآوری شده است 

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0