Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

33 posts in this topic

کلاف نازنین..

نمیدونم ایا از چرایی شکست لشگر 21 حمزه تو سال 67 اطلاعی دارید..

دلایل عقب نشینی و پاشیده شدن ارکان رزمش چی بود..

جایی خونده بودم تا ابدانان عقب نشست و بیشتر نیروهاش یا اسیرشدن یا شهید..

مخلصیم قربان

حسین عزیز سلام . با اجازه از استاد کلافه در خصوص سال 1367 باید عرض کنم که اگر منظور شما شکست تیرماه که منجر به قبول قطع نامۀ 598 شد ، آن شکست مختص به لشکر 21 نبود . از صبح روز 21 تیرماه 1367 تمام یگان های ارتش توسط دشمن غافلگیر شدند . عدم وجود فرماندهان با درایت و ضعف روحیۀ پرسنل از دلایل مهم شکست در سال 67 بود . اینکه فرماندهان را بی درایت خطاب میکنم دلیلش این است که با توجه به تحرکات عظیم دشمن تنها چند ساعت قبل از آغاز یورش دشمن فرماندهان فقط مرخصی پرسنل را لغو کردند و هیچ آماده باشی اعلام نشد . وقتی دشمن خطوط دفاعی را از سمت ابوغریب شکست تعدادی یگان را برای مقابله اعزام کردند که به دلیل عدم پشتیبانی از آنها عصر همان روز کلیۀ یگان های ارتش پشت به دشمن و رو به میهن کردند . کل عقب نشینی نیروها تا اندیمشک و جادۀ اهواز به اندیمشک بود . ارادتمند : تلخک

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حسین عزیز سلام . با اجازه از استاد کلافه در خصوص سال 1367 باید عرض کنم که اگر منظور شما شکست تیرماه که منجر به قبول قطع نامۀ 598 شد ، آن شکست مختص به لشکر 21 نبود . از صبح روز 21 تیرماه 1367 تمام یگان های ارتش توسط دشمن غافلگیر شدند . عدم وجود فرماندهان با درایت و ضعف روحیۀ پرسنل از دلایل مهم شکست در سال 67 بود . اینکه فرماندهان را بی درایت خطاب میکنم دلیلش این است که با توجه به تحرکات عظیم دشمن تنها چند ساعت قبل از آغاز یورش دشمن فرماندهان فقط مرخصی پرسنل را لغو کردند و هیچ آماده باشی اعلام نشد . وقتی دشمن خطوط دفاعی را از سمت ابوغریب شکست تعدادی یگان را برای مقابله اعزام کردند که به دلیل عدم پشتیبانی از آنها عصر همان روز کلیۀ یگان های ارتش پشت به دشمن و رو به میهن کردند . کل عقب نشینی نیروها تا اندیمشک و جادۀ اهواز به اندیمشک بود . ارادتمند : تلخک

جناب ساجد ارادت..

بزرگمنش خوشوقتم بالاخره این پست من مورد توجه قرار گرفت..توقع بیشتری از سروران داشتم..

سال 80 من پل چنگوله مهران بودم اونزمان لشگر گرگان مامور به اونجا بود..دفتر خاطرات یکی از فرماندهان اونجا بهانه ای شد تا صحبتی باهاشون داشتم که ایشون میفرمودند تا مرز اسارت رفته بودند و دلیل نجاتشون ممارست و توان بالای بدنیشون بود..

ایشون میگن من لشگر 21 حمزه بودم یدفعه عراق حمله کرد دهلران رو گرفت و ما تازه متوجه شدیم عقبه لشگر کلا عقب کشیده و بدون هماهنگی با ما..ایشون یکی از بدترین خاطراتشون رو صدای بیسیم و التماس افراد در اون از بابت پشتیبانی یاد میکردن..

با عنایت به صحبتای بالا برام این سوال پیش اومده بود که ..یعنی حمله سراسری عراق تا این حد برق اسا بود که امکان دفاع رو سلب کرده بود..

مورد بعدی اینکه چرا عقبه لشگر تخلیه شده بود و بچه های خط رو فدای خودشون کرده بودن..

نهایت اینکه چرا انگیزه دفاع یدفعه ای تا به این حد دستخوش تغییر شد که منجر به پاشیده شدن ارکان رزم لشگر 21 حمزه شد..

این بنده خدا با پای پیاده تا ابدانان خودشو کشید و اونجا از فرط خستگی مجبور میشه اسله سازمانیش رو تحویل برادران بده که همین موضوع کارشو سالها به دادگاه و غرامت و ...کشوند

البت بعد از خوندن خاطرات حضرتعالی از زمان حضورتون در این سایت و اینکه شاهد زنده وقایع اون دوران هستید..جواب خیلی از سوالامو تو لابلای فرمایشات شما پیدا کرده بودم..

تشکر از حضور ارزشمندتون

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و عرض ادب خدمت دوستان ارجمند

در انجمن اساتید بزرگوار و دوستان مشتاقی هستند که تشنۀ شنیدن حقایق جنگ هشت ساله هستند . برای بنده توفیقی بود و هست که توسط شما بزرگواران پذیرفته شدم . انجمن مطالب و مباحث پربار و آموزنده فراوان دارد . امّا با پوزش باید عرض کنم هر مبحثی که توسط دوستی استارت میخورد به نیمه راه نرسیده کنار گذاشته میشود . اکثر مطالب ناتمام و بی نتیجه رها میشود . بعنوان مثال سئوال دوست عزیز حسین آقا که پرسیده اند : کلاف نازنین.. نمیدونم ایا از چرایی شکست لشگر 21 حمزه تو سال 67 اطلاعی دارید.. دلایل عقب نشینی و پاشیده شدن ارکان رزمش چی بود.. جایی خونده بودم تا ابدانان عقب نشست و بیشتر نیروهاش یا اسیرشدن یا شهید.. بحث حساس و بسیار جالبی است . بسیاری از دوستان در انجمن و خیلی از مردم فهیم ایران مشتاق بوده و هستند تا بدانند فرجام هشت سال جنگ چرا به نمایش خفت بار در تیرماه 1367 منجر شد . 

از عزیزانی که خود در جنگ  حضور داشته اند و بزرگوارانی که یکی از بستگان نزدیکشان در جنگ بوده اند انتظار میرفت تا به این موضوع بسیار حساس توجه بیشتری نشان میدادند . بنده بعنوان یک نظامی وظیفۀ خود میدانم تا برای وادار کردن مسئولین مرتبط با جنگ در دهۀ 60 تلاش کنم . تعهد دارم تا نگذارم خون سرخ یاران و همرزمان و همسنگرانم فرش قرمزی شود که عده ای بیشرمانه پای بر آن نهاده و بدون دغدغه و پاسخگویی به حیات خود ادامه دهند . پیشنهاد میکنم این موضوع را در بخشی ویژه مطرح و دوستان با جدیت آنرا پیگیری نمایند تا به نتیجه برسد . دلاورانی که خود سال 67 در مناطق جنگی حضور داشتند و عزیزانی که روایاتی موثق در خصوص چگونگی روزهای پایانی جنگ شنیده اند قفل سکوت را بشکنند و سخن بگویند تا آنان که مسبب ببار نشستن آن خفّت و افتضاح تاریخی بودند شرمندۀ سکوت خود شوند . ما بگوییم یا نگوییم دیر یا زود حقایق کتمان شده از پس پردۀ حقیقت بیرون می آید . پس چرا ما در این راستا سهمی نداشته باشیم ؟ بنده بعنوان یک سرباز که بیش از هشتاد ماه در جنگ و مناطق جنگی حضور داشتم وظیفۀ خود میدانم تا مانع از پایمال شدن خون همرزمان و تداوم فراموش شدن همسنگران عزیزم شوم . یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ * یا خصم سر ما به دار سازد آونگ ارادتمند : تلخک

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

شناسايي از منطقة شادگان


ساعت 14:00 در محل تعيين شده حضور يافتم . خلبان و كمك خلبان براي پرواز آماده بودند . بلافاصله پرواز انجام شد . از مسير اهواز به بندر ماهشهر پرواز كرديم. مسافت زياد بود و مدتي طول كشيد تا به بندر ماهشهر رسيديم. از طريق هوا ، مسير حركت ستون را تا بندر ماهشهر توجيه شدم .


ادامة پرواز به سمت شادگان بود كه تا آنجا 50 كيلومتر فاصله داشت . پرواز تا اينجا انجام شد و زماني كه به شهر شادگان رسيديم ، خلبان گفت  » : فضا  امن بود و مشكلي نداشتيم ، از اين پس هر قدر به سمت غرب پرواز كنيم ، احتمال ديدن شدن ما توسط دشمن زياد است و در صورتي كه زياد نزديك شويم، خطر ناك است « من كه به منطقه آشنايي نداشتم ، علاقه مند بودم بدانم دشمن در كجا حضور دارد . زمين منطقه بعد از عبور از شهرستان ماهشهر بسيار صاف است و در صورتي كه هوا غبارآلود نباشد ، ديد بسيار خوبي دارد . آن روز هوا غبارآلود بود ، اما نه به حدي كه ديد را زياد محدود كند، چون از داخل بالگرد تا مسافت سه الي چهار كيلومتري قابل تشخيص بود.


چند دقيقه بعد از پرواز از كنار شهر شادگان گذشتيم . شهر تخليه نشده بود و اوضاع نشان ميداد كه دشمن تا شهر فاصله زيادي دارد . به خلبان بالگرد گفتم » :  ما تا اينجا مسير را شناسايي كرديم و وجود دشمن را نديديم . چه قدر خوب بود دست كم مي دانستيم دشمن در كجاي اين منطقه است «.


خلبان چون نگراني مرا متوجه شد، گفت : من تا آنجا كه به سمت بالگرد تيراندازي صورت نگيرد ، جلو مي روم. تشكّر كردم و پس از ده دقيقه پرواز، كمك خلبان حركت خودرويي را در جاده خاكي كه گرد و خاك ايجاد كرده بود، به من نشان داد . البتّه من گرد و خاك را بيشتر از خودرو مي ديدم .


خلبان گفت داريم به منطقه نزديك مي شويم . صداي انفجارهايي شنيده ميشد. به نظر مي رسيد به خاطر بالگرد ما از مسافت دور تيراندازي مي كنند.


اينها صداي تيراندازي سلاحهاي پدافند هوايي دشمن است. خلبان گفت » : ما را ديده اند و به سمت ما تيراندازي مي كنند. اگر جلوتر برويم ، احتمال خطر  وجود دارد. از طرفي بالگرد ما فاقد سلاح است و بالگرد نجات  هم نداريم «.


به هر حال با آن ذهنيتي كه من از انجام شناسايي داشتم، تصوراتي كه از  دشمن و استقرار آنها تداعي مي شد، با ديدن يك خودرو در حال حركت و صداي شنيده شده راضي نبودم ؛ لكن ادامة پرواز يا بازگشت را به اختيار خلبان گذاشتم. خلبان در همان منطقه دور زد و برگشت . خود را از نظر شناسايي به اين صورت راضي كردم كه شناسايي نزديك را پس از رسيدن گردان به منطقه، توسط نيروها با اعزام گشتي زميني انجام دهيم . چون اطلاع از دشمن در تصميم گيري فرمانده بسيار مؤثّر بوده و غافلگيري را كم ميكند.


40  دقيقه پس از بازگشت از منطقة شناسايي، به طوري كه بالگرد زمان كوتاهي از بندر ماهشهر به سمت اهواز در پرواز بود، خلبان اعلام كرد » :  چراغ باتري بالگرد روشن شده و احتمال دارد در سامانة برق نقصي به وجود آمده و ادامة پرواز مخاطره آميز است «.  دو دقيقه بعد در دو كيلومتري روستايي در اطراف منطقة رامشير، بالگرد به زمين نشست . آفتاب كم كم غروب مي كرد .


طولي نكشيد مردم روستا كه از نشستن بالگرد به زمين اطّلاع يافته بودند، در اطراف بالگرد حلقه زدند و هر كدام به نوعي مي خواستند كمك كنند ؛ اما مشكل چيزي نبود كه با كمك آنها حل شود . خلبان و كمك خلبان پس از تبادل نظر با يكديگر به اين نتيجه رسيدند كه بايد براي آوردن باتري به اهواز بروند، چون ارتباط بالگرد با اهواز برقرار نشد و پايگاه از مشكل به وجود آمده اطّلاعي نداشت . تصميم نهايي بر آن شد كه من با كمك خلبان به اهواز برويم و كمك خلبان از پايگاه براي بردن باتري كمك بگيرد . از اهالي كه در آنجا حضور داشتند، درخواست كرديم در صورت امكان با يك وسيله ما را تا جادة آسفالتة ماهشهر  اهواز برسانند تا از آنجا بتوانيم به وسيلة خودروهاي ( عبوري به شهر اهواز برويم. (نقشة شماره 4


يك مرد مسن كه مشخّص بود داراي حسن نيت و سواد و تجربه است ، جلو آمد و گفت  » :هوا در حال تاريك شدن است . با توجه به شايعاتي كه در  منطقه وجود دارد، خودروها زياد در جادة آسفالته ندارند . از طرفي اگر وسيله اي نيز در اختيار شما باشد ، از اينجا تا رسيدن به جاده زماني طول ميكشد. اگر شما از همين روستا وسيله بگيريد و مستقيم به اهواز برويد بهتر است«.


 


پسر جواني كه اسمش عبدالله بود جلو آمد و گفت » :  ما خودرو داريم . اگر تا روستاي ما بياييد، خودم با خودرو شما را تا اهواز مي برم «.   از پيشنهادش خوشحال شديم و با او راهي روستا شديم . در مسير، روستاييان هر كدام به نوعي از حضور دشمن در شهرهاي خرمشهر ، آبادان و حتّي در شادگان و سربندر صحبت مي كردند. از اينكه تا آن زمان نيروهاي نظامي قابل توجهي به منطقة جنوب اعزام نشده بود، اظهار نگراني مي نمودند. شايعات در زبان بعضي قوي تر از اين هم بود ، به طوري كه پيش بيني مي كردند اگر نيروي نظامي به منطقه وارد نشود و وضع به همين ترتيب ادامه يابد ، دشمن بندر ماهشهر را اشغال خواهد كرد.


به آنان اطمينان داديم و گفتيم كه هم اكنون از منطقة درگيري ميآييم. دشمن هنوز پس از 25 روز نتوانسته خرمشهر را تصرّف كند . رزمندگان با تمام توان در مقابل دشمن مقاومت مي كنند. به اين شايعات توجه نكنيد، هم اكنون نيروي قابل توجهي در منطقه است و شما نگران نباشيد. البتّه گفتة ما صادق بود چون هنوز مقاومت در خرمشهر ادامه داشت و دشمن فقط قسمتي از شهر را اشغال كرده بود ....


 


 


74

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تعدادي از روستاييان به ويژه پيرمردان و زنان دعا مي كردند و جوانان از اخبار و شجاعت هاي رزمندگان در مقابل دشمن شاد مي شدند . تعدادي داوطلب بودند مي گفتند » :  ما هم ميخواهيم با شما بياييم. به ما سلاح بدهيد تا با دشمن بجنگيم«. صحبت هاي هر كدام به نحوي هيجان ايجاد كرده بود و به صميميت جمع مي افزود. به روستا رسيديم . عبدالله ما را به منزل شان برد.


پدر عبدالله كه حاج قاسم نام داشت ، وقتي به وسيلة پسرش از موضوع آمدن ما به روستا مطلع شد و با رويي گشاده از ما استقبال كرد. او اصرار داشت كه شام را ميهمان آنها باشيم و بعد از شام حركت كنيم . با تشكّر فراوان گفتيم :


» كار راه اندازي بالگرد بايد زود انجام شود . شما كمك بزرگي مي كنيد تا با يك وسيله ما را به مقصد برسانند «. حاج قاسم كه مرد دنيا ديده و فهميده اي بود و واقعاً مي خواست با تمام توان به ما كمك كند ، گفت  » :  الآن شب و دير وقت است . يك نفر ديگر كه راه را بهتر مي داند و رانندگي خوبي هم دارد به اتّفاق عبدالله با شما مي فرستم كه اطمينان بيشتري حاصل شود «.


آن گاه نفر دوم را صدا زد و به عبدالله نيز گفت » :  آقايان تا هر وقت كار داشتند كمك كنيد و پس از خاتمه كار برگرديد «. زماني كه با يك خودرو جيپ از روستا حركت كرديم ، پاسي از شب گذشته بود . مسافتي را تا جاده آسفالته از طريق جادة خاكي طي كرديم .وقتي كه به جادة آسفالته رسيديم ، حدود نيمه شب بود . مسير را ادامه داديم تا به شهر اهواز رسيديم. اول كمك خلبان را به پايگاه رسانديم، سپس من در حوالي محل استقرار گردان پياده شده و از عبدالله و راننده تشكّر و خداحافظي كردم . ساعت حدود 02:00  بود كه نگهبان با ديدن من با صداي بلند گفت ايست . گفتم « آشنا  » نگهبان پرسيد « آشنا كيست » خودم را معرّفي كردم نگهبان اسم عبور  را خواست ، اسم عبور نداشتم . گفتم من سرگرد شاهين راد فرمانده گردان هستم. نگهبان به زانو نشست و به طرف من نشانه روي كرد و با صداي بلند گفت : عقب گرد ، دست ها بالا ! جز اجراي دستور چاره اي نداشتم . عقب گرد كردم و دستها را بالا نگه داشتم. به نگهبان گفتم اطلاع دهيد پاسبخش يا گروهبان نگهبان بيايند و مرا شناسايي كنند نگهبان مرا شناخت ، اما در  اجراي آنچه كه خواسته بود ، ترديد نكرد . معلوم بود از اعتماد به نفس خوبي برخوردار است. در حين اجراي دستورات نگهبان و رد و بدل شدن صحبت ها، گروهبان نگهبان  گروهبان يكم حميدي ، گروهبان دستة ادوات گروهان سوم  در محل حاضر شد . او مرا شناخت و با عذرخواهي اجازة عبور داد. البتّه اين گونه كارها در انجام وظيفه در منطقة عملياتي بسيار ضروري است. چون اين عمل مطابق آيين نامة پاسداري و نگهباني است و اگر غير از اين عمل شود، جرم محسوب مي شود.


اقدام آن شب سرباز نگهبان انگيزه اي بود كه مسئله را با اهميت جلوه دهيم و فرماندهان در آموزش امور عملي با سربازان تمرين كنند . آن سرباز نيز به درجة تشويقي سرباز يكمي مفتخر شد. به نظرم عباسي يا عباسخاني نام داشت . با خاتمة ماجرا به كيسة خواب پناه بردم و چند ساعتي استراحت كردم. حدود ساعت 07:00 فرماندهان گروهان ها و عناصر ستادي را براي دادن اطلاعات شناسايي روز قبل جمع كرده، با كشيدن كروكي، اطلاعاتي از مسير و منطقه را به آنان ميدادم كه پيامي از قرارگاه جنوب واصل شد:


«. فرمانده گردان در ساعت 09:00  در قرارگاه حضور يابد »


 


از محل استقرار گردان تا قرارگاه نيم ساعت راه بود . طي نيم ساعت باقيمانده از وقت، توجيهات را كامل كرده، به سمت قرارگاه حركت كردم. سرهنگ قاسمي ، فرمانده لشكر 92 زرهي كه سِمت فرماندهي قرارگاه جنوب را نيز عهده دار بود، در ابتدا از نتيجة شناسايي روز قبل سؤال كردند با قرارگاه اروند تماس حاصل شده كه موضوع شرح داده شد ؛ سپس گفت » : با قرارگاه اروند تماس حاصل شده است و آنها انتظار ورود شما را به قرارگاه دارند . امروز بعد از ظهر به سمت بندرماهشهر حركت كنيد . در نظر داشته باشيد كه در روشنايي روز احتمال حملة هوايي دشمن به ستون متصور است . فراموش نكنيد كه ستون ، باز و به


صورت تاكتيكي حركت كند . تلاش شود تا آنجا كه برد وسيلة مخابراتي اجازه مي دهد، با ما در تماس باشيد ؛ چون دستور مخابراتي قرارگاه اروند را نداريم و در صورتي كه ارتباط شما با قرارگاه قطع شد، كار رساندن ستون به .عهدة خود شماست. در صورت بروز اتّفاقات، شخصاً تصميم بگيريد «


77


8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حركت به سمت بندر ماهشهر


پس از دريافت دستور حركت ، به محل استقرار گردان برگشتم . براي جمع آوري و بارگيري وسايلي كه از خودروها تخليه و مورد نياز بودند ، دستورات لازم داده شد . زمان حركت از توقّف گاه ساعت 14:30 تعيين شد.


ناهار كه توسط آشپزخانه هاي گردان طبخ شده بود ، به موقع توزيع شد . براي شام نيز بايد از جيرة عملياتي كه بين نيروها توزيع شده بود ، استفاده ميشد، در اين مورد نيز يادآوري كردم.


ترتيب حركت ستون ، همان روش حركت از انديمشك به اهواز ابلاغ شد. در زمان تعيين شده، فرمانده دستة شناسايي ، استوار يكم صفايي و معاون گردان، در جلو ستون حركت كردند . ارتباط ستون به وسيلة افسر مخابرات گردان، ستوان دوم معين فر در تمام مدت برقرار بود، به طوري كه ابتدا، انتها و وسط ستون همواره از وضعيت ستون اطلاع داشتند . من هم در وسط ستون حركت مي كردم و در جريان امور قرار مي گرفتم . در مسير اهواز به بندر ماهشهر، هيچ گونه مانعي كه ارتباط داخلي را قطع كند وجود نداشت . دو ساعت پس از حركت ستون، ارتباط ما با قرارگاه جنوب قطع شد.  خودروها به صورت باز و جدا از هم حركت مي كردند . 120 دستگاه خودرو بزرگ و كوچك، مسافتي حدود 12 الي 15 كيلومتر را پوشانده بودند. تردد خودروهاي غيرنظامي در جاده بسيار محدود بود . تا غروب آفتاب در حركت ستون مشكلي به وجود نيامد . ادامة راه پيمايي به شب كشيد و چند خودرو از حركت باز ايستاد . فرمانده دستة پشتيباني به شدت درگير شد . حاج آقا افشين و همراهش آقاي اصغر كاوه ، كمك زيادي در راه اندازي خودروها كردند.


يك دستگاه از كاميون ها كه با امكانات گردان قابل تعمير نبود، در محل باقي ماند و بار مربوط را بين خودروهاي ديگر تقسيم كردند . ابتداي ستون ساعت 10:00 به شهر ماهشهر وارد شد ، اما انتهاي ستون كه شامل خودروهاي تعميري نيز بودند، ساعت 12:00 شب به توقّفگاه رسيدند.


پس از اطمينان از جمع شدن ستون خودرويي، به اتّفاق سروان حسن كاوه، رئيس ركن سوم گردان  (روانش شاد) به قرارگاه اروند رفتيم. در شهر سكوت كامل حكمفرما بود و براي جلوگيري از بمباران شهر توسط دشمن ، همة چراغ ها خاموش بود . رفت و آمد نيز وجود نداشت ؛ به طوري كه براي پرسيدن نشاني ، كسي را پيدا نكرديم . بدون اينكه خودمان بدانيم كجا ميرويم، در شهر رانندگي مي كرديم. اتّفاقي به يك كلانتري رسيديم كه يك نفر پليس در جلو در آن ايستاده بود . خيلي خوشحال شديم و از ايشان اجازة ورود خواستيم تا با افسر نگهبان صحبت كنيم . چون هر دو اسلحه كمري داشتيم پليس اجازة ورود نداد و با دميدن به سوت براي همراهي ، پاسبان ديگري را احضار كرد . او هم اجازه خواست تا افسر نگهبان را در جريان امر قرار دهد . سرانجام افسر نگهبان جلو در آمد . پس از سلام و احوال پرسي از ايشان درخواست كرديم كه ما را به قرارگاه اروند راهنمايي كند. افسر نگهبان از تشكيل قرارگاه اظهار بي اطلاعي كرد ، لكن پذيرفت كه به وسيلة يك نفر پليس، ما را به نشاني اي كه در دست داشتيم راهنمايي كند. ما با راهنمايي پليس تعيين شده به قرارگاه اروند رفتيم. قرارگاه در داخل يك ساختمان معمولي قرار داشت . يك نفر سرباز در پشت در ورودي قدم مي زد. در را كوبيديم . سرباز نگهبان در را باز كرد و ما خودمان را معرّفي كرديم .


گفت » : الآن فرمانده قرارگاه در حال استراحت هستند . زنگ مي زنم گروهبان نگهبان مي آيد، شما موضوع را به ايشان بگوييد . زنگ را به صدا درآورد . گروهبان نگهبان بلافاصله در جلو در حاضر شد . موضوع آمدن گردان را به ايشان اطلاع داديم.  گفت » :  رئيس ركن سوم قرارگاه ، سرهنگ كيهاني منتظر شما بودند . تأمل كنيد من ورود شما را به ايشان اطلاع دهم تا دستورات بعدي را ابلاغ كنند«  با سرهنگ كيهاني ارتباط برقرار شد ، گفتند » :  هم اكنون من به جلو در ورودي مي آيم«


طولي نكشيد سرهنگ اسماعيل كيهاني به جلو در ورودي آمد . پس از احوال پرسي و خوش آمدگويي، گفت : شما گردان را در ابتداي جاده ماهشهر - آبادان در اطراف پاسگاه پليس را متوقّف كنيد . فردا صبح اول وقت خودم مي آيم و به سوي منطقة تجمع تعيين شده حركت ميكنيم....


 


 


79

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در يك شب تاريك و شهري ناشناخته ، جابه جايي يك گردان با ستون خودرويي طولاني و با رانندگان خواب آلود ، نياز به يك راهنما داشت . از سرهنگ كيهاني درخواست كرديم يك نفر راهنما در اختيار ما قرار دهد تا در رسيدن به نقطة تعيين شده به ما كمك كند. قبول كرد، اما فرد مورد نظر بايد از خواب بيدار مي شد، چون پيش بيني در اين مورد صورت نگرفته بود .


نيم ساعت طول كشيد تا راهنما حاضر شد . حدود ساعت 01:30 به توقف گاه گردان برگشتيم. تقريباً همة ستون به جز عواملي كه در اطراف نگهباني ميدادند، خواب بودند . ابتدا توسط نگهبانان، فرماندهان بيدار شده و پيش ما آمدند. موضوع به آنان ابلاغ و تأكيد شد كه براي آماده شدن 15 دقيقه زمان دارند. بعد از آن ، اول ستون حركت مي كند. لازم است بقية خودروها پشت سر هم و بدون گرفتن فاصله حركت كنند تا از مسير منحرف نشوند . مقصد، پاسگاه پليس راه ماهشهر آبادان است و در آنجا تا صبح توقّف خواهيم داشت. خوشبختانه همكاري فرماندهان و افراد بسيار خوب بود و به محض ابلاغ دستورات ، كار در اسرع وقت انجام مي شد . در مدت 10 دقيقه فرماندهان اعلام آمادگي كردند ، سپس اولين خودرو كه راهنماي تعيين شده نيز در آن سوار بود به سمت پاسگاه پليس راه حركت كرد .  مسافت زيادي نبود اما حركت ستون در شب و توقّف و جمع آوري آن زمان بيشتري را لازم داشت.


سرانجام تا ساعت سه بعد از نيمه شب ستون خودرويي در اطراف پاسگاه پليس راه كه فضاي مناسبي براي توقّف داشت ، مستقر شد. تعدادي از نيروها در داخل خودروها و تعدادي نيز در بيرون از خودروها استراحت كردند .


فرمانده پاسگاه محبت كرده و مرا به داخل پاسگاه بردند و در يك اتاقي كه داراي يك پنكه بود ، براي استراحت جا دادند . زمان براي استراحت بسيار كم بود. من درنهايت توانستم دو ساعت استراحت كنم ، اما واقعاً اين دو ساعت استراحت بيشتر از دو سال برايم ارزش داشت . خوابي لذّت بخش بود . چون شب قبل هم خيلي كم خوابيده بودم.


براساس يادداشتي كه براي ر ئيس پاسگاه گذاشته بودم ، ساعت 05:00يكي از افراد پاسگاه مرا بيدار كرد . پس از نماز و نيايش بيرون رفتم . افراد بيدار شده و به جمع آوري وسايل پياده شده از خودروها مشغول بودند. در چنين روزهايي كه ستون در حال حركت است، وعدة صبحانه همان كنسرو لوبيا است كه با جيرة 48 ساعته تحويل مي شود. هر قوطي لوبيا را با مقداري نان لواش خشك كه در كارتن مقوايي حمل مي شود، براي دو وعده صبحانه استفاده مي كنند. البتّه لازم به ذكر است جيرة عملياتي در زماني به سرباز تحويل مي شود كه امكان فراهم كردن غذاي گرم ميسر نگردد ، چون تكرار اين نوع تغذيه ، باعث سوء هاضمه مي شود و بيشتر افراد نيز از آن استقبال خوبي نميكنند.


فرمانده دستة پشتيباني براي گرم كردن كنسروهاي لوبيا، از آشپزخانه هاي صحرايي كه يك ديگ آن مخصوص تهية آب گرم است استفاده كرده و قوطي ها را در آب گرم قرار داده بود كه پس از مدتي قوطي هاي لوبيا گرم شده و همه سربازان مشغول باز كردن درِ آنها بودند.


سرگروهبان گردان ، استواريكم صحبتي بود . درجه داري پر تلاش، صميمي و بسيار كاردان. هرگونه كار اداري را كه در نبودنم نياز به پيگيري و يادآوري داشت، طي يادداشتي به ايشان ابلاغ ميكردم و تا بازگشتم اطمينان داشتم تمام موارد ابلاغي انجام شده كه در غير اين صورت، دليل و موانع آن را برايم مشخّص مي كرد. آنقدر در مقابل امور ارجاعي احساس مسئوليت داشت كه گاهي اوقات خوردن آب و يا غذا را فراموش مي كرد و من احترام خاصي براي ايشان قايل بودم.


آن روز صبح وقتي از پاسگاه بيرون آمدم ، او را نديدم . سراغش را گرفتم .كسي از او خبر نداشت . به شدت نگران شدم ، زيرا به منطقه و به وضعيت موجود آشنايي نداشت . حدود بيست دقيقه بعد با يك دستگاه وانت پر از نان لواش گرم وارد منطقة گردان شد . از ديدنش خوشحال شدم . در ضمن از اينكه بدون اطلاع چنين اقدامي را انجام داده بود، عصباني بودم . از وي توضيح خواستم و تذكّر دادم كه بهتر بود با اطلاع چنين كاري را انجام ميداد. او در حالي كه از عملكرد خود خجالت زده بود ، پس از عذرخواهي ديشب گفت » : بعد از آنكه شما براي استراحت رفتيد ، حاج آقا ... مرا ديد و گفت:  ''چه كمكي مي توانيم برايتان انجام دهيم ؟'' من ايشان را نمي شناختم اما حس كردم نيتش خير است، از اين رو درخواست كردم در صورتي كه مقداري نان فراهم شود ، سربازان صبحانة بهتري خواهند داشت، چون نان تحويلي خشك است . ايشان با كمال ميل پذيرفتند ، اما چون تعداد زيادي ميخواستيم تا از نانواييها جمع كنيم، دير شد و من از ديشب دنبال اين كار بودم. هم اكنون به تعداد نفرات گردان نان تهيه شده است. اجازه دهيد تا آنها  را تقسيم كنيم .«


تعدادي از افراد صبحانه شان را صرف كرده بودند و تعدادي نيز در حال خوردن بودند كه نان گرم بين آنها توزيع شد و همه خوشحال شدند و بعضي صبحانه را دوباره صرف كردند.


 


81

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حسین عزیز سلام . با اجازه از استاد کلافه در خصوص سال 1367 باید عرض کنم که اگر منظور شما شکست تیرماه که منجر به قبول قطع نامۀ 598 شد ، آن شکست مختص به لشکر 21 نبود . از صبح روز 21 تیرماه 1367 تمام یگان های ارتش توسط دشمن غافلگیر شدند . عدم وجود فرماندهان با درایت و ضعف روحیۀ پرسنل از دلایل مهم شکست در سال 67 بود . اینکه فرماندهان را بی درایت خطاب میکنم دلیلش این است که با توجه به تحرکات عظیم دشمن تنها چند ساعت قبل از آغاز یورش دشمن فرماندهان فقط مرخصی پرسنل را لغو کردند و هیچ آماده باشی اعلام نشد . وقتی دشمن خطوط دفاعی را از سمت ابوغریب شکست تعدادی یگان را برای مقابله اعزام کردند که به دلیل عدم پشتیبانی از آنها عصر همان روز کلیۀ یگان های ارتش پشت به دشمن و رو به میهن کردند . کل عقب نشینی نیروها تا اندیمشک و جادۀ اهواز به اندیمشک بود . ارادتمند : تلخک

جناب تلخک یک سوال

چطور ممکنه که فرماندهانی که 8 سال در جنگ بودند چنین بی درایتی بکنند و با توجه به شرایط هیچ اماد باشی اعلام نکرده باشند، به قول معروف بیخیال شده بودند؟ 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حركت به سمت منطقة تجمع در شادگان


حدود ساعت 06:00 بود . سرهنگ اسماعيل كيهاني با يك دستگاه جيپ لندرور از قرارگاه اروند به توقّفگاه گردان وارد شد و گفت » :  اگر آماده هستيد، به سمت منطقة تجمع تعيين شده حركت كنيم «.   آمادگي گردان اعلام شد و طولي نكشيد كه ستون خودرويي پشت سر جيپ سرهنگ كيهاني به راه افتاد.


از شهرستان ماهشهر تا دو راهي شادگان 50 كيلومتر و از آن آنجا تا آبادان نيز 50 كيلومتر است. وضعيت زمين در اين فاصله صاف و هموار است.


در اوايل دي ماه تقريباً سرتاسر منطقه را بر اثر بارندگي، آب مي گيرد و از فروردين ماه كه به تدريج آب هاي منطقه خشك مي شود، جاهايي كه گود است تا مدتي به صورت باتلاق مي ماند. اين امر حركت در خارج جاده را به ويژه با خودرو مشكل مي كند. چون مي خواستم نسبت به مسير و وضعيت منطقه تا رسيدن به مقصد بيشتر توجيه شوم ، سوار خودروي سرهنگ كيهاني شدم. ايشان در مورد نيروهاي خودي گفت » : هم اكنون يك گردان  توپخانة 130 م م در حوالي 17 كيلومتري شهرستان آبادان مستقر است و بر روي دشمن اجراي آتش مي كند، اما چون نيروهاي پياده نظام در جلو دشمن حضور ندارند ، ديده بانان توپخانه در شهر آبادان مستقر هستند و از آنجا ديده باني را انجام مي دهند. در شهر آبادان نيز دانشجويان دانشكدة افسري، يكاني از لشكر 92 زرهي، تكاوران دريايي ارتش و بقية رزمندگان از نيروهاي مردمي در مقابل دشمن مقاومت ميكنند. در خرمشهر هم نيروهاي نظامي و تركيبي از رزمندگان مردمي، مدت 25 روز است كه با ايثار و فداكاري در مقابل دشمن ايستادگي كرده اند. در حال حاضر قسمت زيادي از شهر خرمشهر در دست دشمن است و آنان هنوز نتوانسته اند به آبادان نفوذ كنند. در جاده آبادان  اهواز در منطقة قصبه و مارد ، نيروهاي عراقي بر روي رودخانة كارون پل زده و به شرق آن رفته و سرپلي در شرق كارون گرفته اند.


تمام تلاش دشمن بر اين است كه اين سرپل را توسعه دهد و آبادان را محاصره كند. آخرين خبر دريافتي حاكي از اين بود كه دشمن تا دو كيلومتري جادة آبادان  ماهشهر پيشروي كرده و قصد دارد جاده را قطع و محاصرة آبادان را تنگ تر كند. از طرفي فشار دشمن بر روي شهر خرمشهر، بيش از حد است ، به طوري كه روزانه رزمندگان تلفات زيادي در مقابل آتش هاي اجرايي دارند و نيروها به تدريج تقليل مي يابند . براساس اطلاع، نيروهاي مردمي بسيار زيادي در حال نبرد هستند . افراد اعزامي هر شهر يا منطقه به طور مستقل عمل مي كنند و به دليل اينكه سازماندهي نشده اند ، امكان كاربردي در عمليات هماهنگ را ندارند . از جهتي نيروي نظامي قابل توجهي در جلو دشمن در خرمشهر وجود ندارد و لازم است به محض اينكه گردان در منطقة تجمع مستقّر شد، براي اعزام گشتي هاي شناسايي اقدام كنيد، به طوري كه همواره آخرين اطلاعات روز را از دشمن داشته باشيد .قرارگاه را نيز در جريان اطلاعات قرار دهيد . البتّه خود قرارگاه براي كسب آخرين اطلاعات عواملي دارد . خيلي خوب است كه اين كار از دو مجرا اقدام شود. در اين صورت اعتبار خبر بيشتر خواهد بود . در حال حاضر شما اولين گردان از نيروي زميني هستيد كه به منطقة شهرهاي آبادان و خرمشهر نزديك شده ايد. البتّه در جريان باشيد، قرارگاه تازه تشكيل شده و تصميم بر اين است كه در چند روز اخير يگان هاي ديگري نيز از نيروي زميني و ژاندارمري به منطقه وارد شوند.«


ضمن تشكّر از ايشان، در مورد استعداد و نوع نيروهايي كه دشمن در منطقه دارد سؤال هايي پرسيدم، گفت » :  براساس برآوردهاي اطلاعاتي، لشكر سة زرهي عراق هم اكنون در منطقة خرمشهر و آبادان حضور دارد . تيپ  33 نيروهاي مخصوص عراق نيز در جنگ شهري خرمشهر به كار گرفته شده اند. يكان هايي مانند گردان 36 توپخانه و گردان 80 پدافند هوايي هم در تقويت نيروهاي لشكر سه در منطقه استقرار دارند .«


ايشان در مورد وضعيت آمادگي گردان سؤال هايي پرسيدند، گفتم : »گردان 144 از نظر نيروي انساني و تجهيزات كامل است و حتّي تعدادي نيروي اضافه بر سازمان داشته و از هر لحاظ خودكفاست ، چون تاكنون عملياتي انجام نداده ايم، مشكلي وجود ندارد. خوشحال شدند و آرزوي موفقيت براي گردان كردند.


كم كم به دو راهي شادگان نزديك مي شديم. تعدادي از اهالي آبادان كه منطقه را ترك كرده بودند ، با انواع خودروها  كاميون، وانت، سواري، موتوسيكلت  حتّي پياده به سمت ماهشهر در حركت بودند.


از دوراهي به سمت شادگان پيچيديم . البتّه در دوراهي يك پست نگهباني از ژاندارمري با نصب تابلوي ايست حضور داشت و اشخاصي را كه به سمت آبادان مي رفتند، نظارت مي كرد و مانع مي شد، مگر مأموريت داشته باشند. پس از طي مسافتي حدود پنج كيلومتر به منطقة تجمع در نظر گرفته شده رسيديم .  در چهار كيلومتري شادگان محلّي به نام « خوردورق » كه با نخل هاي بلند، پوشش هوايي خوبي را براي نيروهاي گردان به وجود ميآورد. فضاي موجود بسيار وسيع و مناسب بود ، به طوري كه نيروهاي گردان مي توانستند تفرقه و گسترش كافي داشته باشند . دسترسي به منبع آب هم نزديك و آسان بود . سرهنگ كيهاني مدتي همراه من در منطقة تجمع بود و در مورد شهر شادگان، توضيحاتي دادند » :  رفتن نيروها به شهر اصلاً به صلاح نيست . نگذاريد افراد با مردم شهر زياد تماس بگيرند . ممكن است عوامل غيرمطمئن در شهر وجود داشته باشند و بخواهند از آنها كسب اطلاع كنند«.  آنگاه در حالي كه ستون خودرويي به تدريج به منطقة تجمع وارد ميشد. سرهنگ كيهاني خداحافظي كرده و برگشتند.


 


 


85


8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

استقرار در منطقة تجمع

در اولين اقدام، محل استقرار گروهانها با فاصلهاي از يكديگر تعيين شد. خودروها به محلهاي مربوطه هدايت شدند و افـراد بـار خودروهـا را تخليـه كردند.

در داخل منطقة تجمع، تعدادي خانه هاي گِلي قديمي وجود داشـت كـه بقاياي آنها به صورت چهار ديواري مخروبه به جاي مانده بود . بر اثـر شـرايط جوي اين ديوارها به تدريج كوتاه شده و ارتفاعشان به كمتر از 5/1 متر رسيده بود. به نظرم رسيد همين چهارديواريها، ميتوانـد محـافظي بـراي اسـناد و مدارك گردان باشد. به ستاد گردان ـ اركان 1 ،2 ،3 و 4ــ ابـلاغ شـد تـا در داخل آنها استقرار يابند. يكي از همين چهار ديواريها با كشيدن يك چـادر به سقف اش به عنوان دفتر گردان تعيين شد.

هنوز از كاربرد تراورس، گوني يا جعبه هاي پر از خاك و يا پليت كه بعدها در سنگرسازي براي اسـكان رزمنـدگان اسـتفاده مـي شـد، هـيچ آمـوزش و اطّلاعي نداشتيم؛ بلكه از همان روشهاي اردويي كه در زمان صـلح آمـوزش ديده بوديم، استفاده ميكرديم. بيـشتر چادرهـاي انفـرادي روي زمـين كـه حدود يك متر كنده شده بود بر پا ميشد. هوا هنوز گرم بـود و نخلـستان مرطـوب و شـرجي، آزار گرمـا را بيـشتر ميكرد. در مقابل روحية نيروها بسيار خوب بود و مشكلي وجود نداشت. با شناسايي بيشتر در اطراف منطقه، براي خودروها محل مناسبي تعيين شد، همچنين آشپزخانه در نزديكي آب در محل به نـسبت خـوبي اسـتقرار يافت. محل انبار مهمات طوري تعيين شد كـه حـدود 500 متـر تـا نيروهـا فاصله داشت. نقطة تأمين آب در نزديكي شهرسـتان شـادگان بـود. بهـداري گردان در محل مناسب استقرار يافت. دسته تعمير و نگهداري موقعيت خوبي براي شروع تعميرات پيدا كرد. فرمانده دستة مخابرات تا عصر آن روز، ارتباط باسيم گردان با گروهانها و ستاد را برقرار كرد. در بازديدي كه عـصر همـان روز صورت گرفت، گردان به طور كامل در محلهاي تعيين شده استقرار يافته بود.

هنوز بازديد تمام نشده بود كه پيامي واصل شد مبني بـر اينكـه قبـل از نماز مغرب، در قرارگاه حضور داشته باشم. انجام بقية امور را به معاون گردان، سرگرد حسن محمدي سپردم و به قرارگاه رفتم. به دليل اينكه هنوز اطلاعاتم در مورد مأموريت و وضعيت كامل نشده بـود، زودتـر از موعـد خـودم را بـه قرارگاه رساندم. علاقه مند بودم اطلاعات بيشتري كـسب كـنم؛ چـون محـل استقرار ما تا آبادان 50 كيلومتر فاصله داشت و اين امر نشانگر ايـن بـود كـه استقرار موقّتي است.

 

 

 

 

توجيه عملياتي در قرارگاه اروند

سرهنگ فروزان به محض ورود، مرا احضار كردند. از نحوة استقرار گردان و وضعيت آن از لحاظ نيـروي انـساني و تجهيـزات سـؤالاتي كردنـد. گفـتم: «استقرار در منطقة تجمع خاتمه يافته، محل مناسب و خوبي بـراي منطقـة تجمع توسط قرارگاه در نظر گرفته شده اسـت و مـشكلي نـداريم . از لحـاظ نيروي انساني بر اساس جدول سازمان، آمار گردان تكميل اسـت، حتّـي 50 نفر نيز اضافه بر سازمان داريم. سلاح و تجهيزات هـم برابـر جـدول سـازمان موجود است. از نظر مهمات نيز بار مبناي گردان كامل است. تحرّك گـردان صد درصد است؛ به طوري كه از انديمشك تـا اينجـا بـا خودروهـاي موجـود ترابري شده ايم». سرهنگ فروزان از اطلاعاتي كه دريافـت كـرد، خوشـحال شـد و گفـت: «امتياز خوبي براي قرارگاه است.» گفتم: «انشـاءاالله در عمـل بتـوانيم ايـن امتياز را ثابت كنيم». ايشان بلافاصله رؤساي اركان دوم و سوم قرارگاه را احضار كرده و گفتند  تا مرا در اتاق عمليات نسبت به وضعيت دشـمن و نيروهـاي خـودي توجيـه كنند.

به همراه رؤساي اركان2 و3 به اتاق توجيه رفتم. رئيس ركن دوم مطالبي را كه سرهنگ كيهاني در مـسير حركـت گفتـه بودند، تكرار كرده و اضافه كردنـد: «دشـمن در شـمال سـه راهـي آبـادان ـ ماهشهر تا هفت كيلومتر به سمت ماهشهر پيشروي داشته، به طوري كه عبور و مرور در روي جاده مقدور نيست. ديروز چند نفر از اهالي كه در حال ترك آبادان بودند، توسط عراقيها به اسارت گرفتـه شـدند. امـروز ـ27 مهـر مـاه 1359ـ نيز بر اثر گلوله باران فرودگاه آبادان، سه نفر شهيد و هفت نفر مجروح شدند. هواپيماهاي عراق امروز سه مرحله به شهر آبادان هجوم آورده، تعدادي از غيرنظاميان در اثر بمباران هوايي دشمن مجروح و شهيد شده اند كه هنوز  آمار دقيق آنها به دست ما نرسيده است. تانك فارم پالايـشگاه آبـادان از روز اول درگيري با دشمن در شعله هاي آتش ميسوزد.

توپخانة دشمن به صورت مستمر شهرهاي خرمشهر و آبادان را گلوله باران ميكند. ساختمانهاي زيادي ويران شده، تعدادي از مغازهها و منـازل مـردم در آتش ميسوزد. مردم اين دو شهر دسته دسته از خانه و كاشانه شان دست شسته، پياده و سواره از شهرها خارج ميشوند».

آنگاه رئيس ركن سوم گفت: «امروز هواپيماهاي نيروي هوايي ارتش در دو مرحله نيروهاي دشمن را كه در گمرك خرمشهرمستقر بودنـد، بمبـاران كردند. توپخانه هاي موجود در منطقه به طـور مـداوم نيروهـاي دشـمن را در شمال آبادان گلوله باران ميكنند. اين دو عمليات ضايعات و تلفاتي به دشمن وارد كرده، اما آمار دقيقي از تلفات دشمن در دست نداريم . نيروهاي موجـود در منطقه كه هم اكنون در مقابل دشمن سينه به سينه مي جنگنـد، از نظـر تعداد بسيار اندك هستند، اما ايثارگري و فداكاري آنها سبب شده تاكنون كه 27  روز از شروع جنگ تحميلي ميگذرد، دشمن حتّي در اشـغال و تـصرّف شهر مرزي خرمشهر نيز ناكام بماند. طي هماهنگيها و پيگيريهـاي مـداوم قرارگاه براي درخواست نيرو از نيروي زميني، گردان شما اولين يكان اعزامي براي تقويت قرارگاه است. يك گردان از نيروهاي امداد ژاندارمري نيـز در راه است كه به همين زودي به منطقه خواهند رسيد. دشمن ضمن ادامـة فـشار براي اشغال خرمشهر، هر لحظه تلاش ميكند محاصرة آبادان را نيز تنگتـر كند.

پس از توجيه شدن در اتاق عمليـات بـه دفتـر فرمانـده قرارگـاه رفتـيم . سرهنگ فروزان گفت: «گـردان 201 امـداد ژانـدارمري در راه اسـت و فـردا ميرسد. تعداد شش دستگاه تانك بازسازي شـده بـا خدمـة كامـل از اهـواز حركت كرده اند و فردا به شما ملحق خواهند شد. يك گردان توپخانه130م م نيز هماكنون در كيلومتر 17 آبادان مـستقر و آمـادة اجـراي مأموريـت  است. بايد تلاش كنيم نگذاريم دشمن جاده ماهشهرـ آبـادان را قطـع كنـد . شما از هم اكنون شناساييهاي لازم را براي اجراي مأموريـت انجـام دهيـد . نتيجه اطلاعات به دست آمده را روزانه به قرارگاه اروند گزارش كنيد. ستاد نيز اطلاعات به دست آمده از ساير مراكز اطلاعاتي را به شما ارسال خواهد كردبا توضيحات فرمانده قرارگاه اروند، وضعيت و مأموريت براي گـردان 144 مشخّص شد. خداحافظي كردم و راه افتادم. پاسي از شب گذشته بود. چـون به سمت آبادان مي آمديم بايد با چراغ خاموش حركـت مـيكـرديم. سـرعت خودرو از20 كيلومتر تجاوز نميكرد. حدود سه ساعت طول كشيد تا به محل استقرار گردان رسيديم. دقايقي از نيمه شب گذشـته بـود و چـون در موقـع حركت اسم شناسايي و عبور را گرفته بودم ـ ركن دوم گردان مسئول تعيين و ابلاغ اسم شناسايي و عبور استـ در ورود به گردان مـشكلي پـيش نيامـد. جز عناصر نگهباني، بقية افراد گردان خواب بودند. سربازي به نام راجي كه از مردم شمال ايران بود، زحمت دريافت غذاي مرا ميكـشيد و مقـداري چـاي بعد از صرف غذا برايم ميآورد. اين سرباز هنوز بيدار بود. به محض رسـيدنم جلو آمد و گفت: «جناب سرگرد! برايتان غذا گرفتم. هنوز گرم است، اگر شام ميل داريد برايتان بياورم.» شام نخورده بـودم، امـا احـساس مـسئوليت ايـن سرباز كه تا آن زمان غذا را گرم نگه داشته بود، از خود شام برايم لذيذتر بود. غذا عدس پلو بود. مقداري از آن صرف شد و با تشكّر از زحمت و بيدار بودن سرباز، فكرم براي اجراي مأموريت مشغول شد. به كيسة خواب پناه بردم، اما خوابم نميبرد. مأموريت بسيار سنگيني بود. براساس آنچه كه در اتاق توجيه عنوان شد، عراق لشكر سة زرهي اش را در منطقه گسترش داده و در جنـگ شهري نيز از ساير نيروها به غير از لشكر سه استفاده مـيكـرد. مـصاف يـك گردان پياده با سلاحهاي سازماني كه حداكثر بردشان حـدود سـه كيلـومتر است، در مقابل نيروي زرهي دشمن، آن هم در زمين صاف كار ساده اي نبود. تانك معمولاً با استفاده از توپ و دوربين ميتواند در مسافت پـنج كيلـومتر، هدف را دقيق نشانه گرفته و منهدم كند، در حالي كه اگر سلاحهاي گـردان پياده بسيار دقيق عمل كند، حداكثر ميتواند در مسافت سه كيلومتر هـدف را نابود كند. به اين ترتيب دشمن اگر از مسافت پنج كيلومتري ما را درگيـر كرده به سمت ما تيراندازي كند، هيچ يك از گلوله ها به محل استقرار دشمن نميرسد. به نظرم رسيد بايد طوري به سمت دشـمن حركـت كنـيم كـه دشـمن متوجه نزديك شدن نيروهاي ما نشود و اين در صورتي امكانپذير است كـه ديد كم شود. از طرفي چون زمين صاف است، در روز حركت ممكن نخواهد بود، پس بايد شب حركت كرد، چه بـسا در ايـن حركـت دشـمن بـه كلّـي غافلگير شود. بعد فكر كردم در صورتي كه ادامة درگيري به روز بكشد و هـوا روشن شود، چه ميشود؟ قطعاً دشمن علاوه بر يكانهاي خط جلو، نيروهاي ديگري نيز در پشت جبهه دارد. به ذهنم رسيد در صورتي كه ما نيروي زرهي در احتياط داشـته باشـيم، ميتواند در مقابل دشمن بايستد و ما را تقويت كند . آن شش دستگاه تانـك بازسازي شده به خاطرم آمد كه به گفتة فرماندهي قرارگاه فردا به ما ملحـق ميشد. اطلاعاتم كافي نبود. با چيدن مهره ها كنار هم نتوانستم به يك نتيجة روشن برسم. سرانجام به خود گفتم كارها بايد قدم به قدم جلو بـرود. اولـين اقدام، شناسايي منطقه است، پس در اولين قدم بايد براي اين كار برنامه ريزي شود.

فردا گروههاي شناسايي را انتخاب كرده و از سه محور اعزام مـيكنـيم. اين فكر قدري به من آرامش داد و خوابم برد. صبح سرگروهبان صحبتي صدايم كرد: «جناب سرگرد موقع نماز استاز خواب بيدار شدم و نماز صبح را بجا آوردم. احساس كردم فكر كردن براي اجراي عمليات از نظر روحي خيلي به من كمك كرده اسـت. مـصمم بـودم. بايد گشتي شناسايي پـر تـوان و مـؤثّري اعـزام شـود تـا اطلاعـات مفيـدي جمع آوري شود.

 

 

 

90

 

 

 

 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در در 01/05/2016 در 1:26 PM، maysam k گفته است :

جناب تلخک یک سوال

چطور ممکنه که فرماندهانی که 8 سال در جنگ بودند چنین بی درایتی بکنند و با توجه به شرایط هیچ اماد باشی اعلام نکرده باشند، به قول معروف بیخیال شده بودند؟ 

با سلام خدمت دوستان و سروران بخصوص جناب تلخک عزیز و بزرگوار

در خاطرات شهید صیاد شیرازی نقل شده که دو روز قبل از حمله ۲۱تیرماه عراق شهید صیاد شیرازی به ملاقات آقای رفسنجانی میروند و ضمن تشریح وضعیت نیروها (مرخص شدن اکثر نیروهای بسیجی) و کمبود شدید سلاح و مهمات سنگین و همچنین تجمع نیروهای دشمن پشت مرزها و اطمینان از حمله قریب الوقوع آنها و با توجه به تجربه تلخ روزهای ابتدایی جنگ از ایشان درخواست میکنند که اجازه دهند نیروها عقب کشیده و در مواضع دفاعی بهتری خطوط دفاعی را تشکیل دهند که جناب رفسنجانی با این درخواست مخالفت نموده و به شهید صیادشیرازی تاکید میکنند که نیروها هرجایی که مستقر هستند از همانجا دفاع را آغاز کنند ....

همانطور که میدانید در روزهای پایانی جنگ کمبود مهمات سنگین به حدی بود که توپهای سنگین روزانه تنها ۶ گلوله سهمیه داشتند

به نظر من فرماندهان ارتش کاملا از نظر روحی خسته و مایوس بودند چون بهتر از هر کسی میدانستند که با کلاشینکف و آر.پی.جی نمیشود جلوی سیل تانکهای تی.۷۲ را گرفت. با وضعیتی که نیروی هوایی در اواخر جنگ داشت بخوبی میدانستند که پشتیبانی هوایی نیز کافی نخواهد بود. منظورمن اینه که باید خودمون رو کاملا در اون زمان و شرایط قرار بدیم تا بتونیم درک کنیم که چی به فرماندهان و نیروها گذشته

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و عرض ادب

در اوضاع نابسامان تیرماه 1367 که منجر به پذیرفتن شکست و قبول قطعنامۀ 598 شدیم دلایل زیادی دخیل بود . ولی مهمتر از همه بی تجربه بودن سیاست گذاران ، مدیران و فرماندهان بود . آقای رفسنجانی در امور نظامی چه سابقه ای داشته و دارد ؟ فرماندهان حاضر در مناطق عملیاتی عملا هیچ اراده و اختیاری از خود نداشتند . بدون تردید فرماندهان یگان های مستقر در خطوط مقدم متوجۀ تحرکات دشمن شده و به رده های بالا ( گردان ، تیپ و لشکر ) گزارش کرده بودند . ولی وقتی فردی مثل آقای رفسنجانی تصمیم گیرندۀ اصلی بوده اند چه توقعی میتوان داشت ؟ همانگونه که قبلا هم عرض کرده بودم شخصا بعد از اینکه منطقۀ فکه زیر آتش شدید دشمن قرار گرفت برای گرفتن برگۀ مرخصی به ستاد گردان رفتم که در آنجا فهمیدم مرخصی ها لغو شده ولی هنوز آماده باشی اعلام نشده بود .

دوستان خوشتان بیاید یا نیاید بنده عرض میکنم اراده ای ورای ارادۀ رزمندگانی که هشت سال جنگیدند در صدد بود تا عربهای کثیف بر ایرانیان پیروز شود . همانگونه که در 31شهریور 1359 غافلگیر شدیم بعد از هشت سال جنگ و کسب تجربۀ واقعی دوباره در خواب بودیم و غافلگیر شدیم . بهر حال باید حماقت و لجاجت بعد از آزادی خرمشهر را در جایی تکرار میکردند . واین غافلگیری را مسئولین و مدیران مرتکب شدند و تاوانش را دیگران دادند . خداوند آبروی مقصران جاهل ، خودخواه و زیاده خواهی که با حماقت های خود ایران را به قهقهرا کشاندند را در همین دنیا ببرد . ما برای ناکارآمدی و حماقت پاره ای از مسئولین و فرماندهان ، شهید و مجروح و اسیر و مفقود کم ندادیم . شاید نیمی از تلفات ما به خاطر حضور سرداران و امیرانی بود که تنها می باید به جای اسلحه جارویی به آنها میدادند تا معابر را تمیز کنند . سربلند باشید . ارادتمند : تلخک

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کاملا با فرمایشات شما موافقم بزرگترین علت عدم موفقیت نیروهای ما دخالت سیاستمداران در امور نظامی بود.

در کتاب ویرانه های دروازه شرقی که توسط سرلشگر وفیق السامرایی نوشته شده ایشون دقیقا همین معضل رو باعث شکست عراق در خرمشهر و سقوط فاو میدونست

 

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اعزام گشتيهاي شناسايي

نقشه اي به مقياس 50000 /1 از منطقه، از قرارگاه ارونـد دريافـت كـرده بودم. فرماندهان گروهانها، معاون گردان و اركان دو و سه را احـضار كـردم. ابتدا موقعيت گردان در روي نقشه مشخّص شد و سپس وضعيت دشـمن را كه در شمال جادة ماهشهرـ آبـادان ـ هفـت كيلـومتري آبـادان ـ گـسترش داشت، بررسي كرديم، چون دشمن بر روي رودخانه كارون در منطقة مارد ـ قصبه ـ پل زده بود. در شمال منطقه يعنـي محـور آبـادان ـ اهـواز حـدود و گسترش دشمن براي ما معلوم نبود. نكتة ديگر اينكه دشمن شمال آبادان را دور زده بود و ما نميدانستيم از شمال آبادان تا چه مسافتي توسـط دشـمن دور زده شده است. از جهتي دشمن در حال پيشروي به سمت جنوب بـود تا آبادان را از طرف شرق نيز محاصره كند. اطّلاعات از توقّـف و يـا پيـشروي دشمن براي ما از اهميت زيادي برخوردار بود. بر همين اساس تصميم بر اين شد از سه محور شناسايي صورت گيرد.

1ـ محور دارخوين ـ آبادان در جادة اهواز آبادان

. 2ـ محور ماهشهرـ آبادان از كيلومتر17 به طرف آبادان

. 3ـ محور شمال جنوبي يا شرقي آبادان كه تعدادي از خانواده هاي آباداني روزانه از آن طريق خارج ميشدند؛ همچنين نيروهاي خودي در شهر آبـادان كه در مقابل دشمن مقاومت ميكنند.

قدم بعدي انتخاب افراد گروهها بود كه بايد از افـراد شـجاع، چابـك و بـا هوش تعيين شوند. اگر اين نوع افراد در آن شرايط كه هنوز اولين قدم اجراي مأموريت بود، به صورت داوطلب انتخاب ميشد، اطمينان بيشتري داشتيم. به فرماندهان گروهانها مأموريت داده شد كه گروهانشان را جمع كرده، مأموريت واگذاري را اعلام و افراد داوطلب را در محلّي كه تعيين كردم، گـرد آورند. طولي نكشيد كه تعداد زيادي نيروي داوطلب در محل مورد نظر جمع شدند، چندين برابر آنچه كه نياز داشتيم. در مرحلـة يكـم فرمانـدهان گـروه اعزامي را تعيين كردم. انتخاب افراد هر گروه را از داخل داوطلبان، بـر عهـدة فرماندهان گروهها گذاشتم. سرگرد حسن محمدي، معاون گردان داوطلب شناسايي محور دارخوين ـ  آبادان شد. ستوان دوم علي اصغر درويش قانع كه در سمت فرمانـده دسـته گروهان يكم مشغول بود، داوطلب شد در محور ماهشهر ـ آبـادان مأموريـت شناسايي را انجام دهد. سروان داريوش يزدانسـتا، فرمانـده گروهـان اركـان داوطلب، مأمور انجام شناسايي شرق آبادان و شهر آبادان شد. تصميم بعـدي بر اين قرار گرفت كه گروههاي اعزامي با لباس محلّي بروند تا حتّي الامكـان پوشش امنيتي داشته باشند.

تهية لباس براي سه گروه و هر گروه سه تا چهار نفر، كمي مشكل به نظر ميرسيد، چون هيچگونه اعتبار مالي در اختيار گردان نبود. قرار بر ايـن شـد دو نفر از درجه داران بومي هنگام نماز ظهر به مسجد شادگان بروند و از امام جماعت درخواست كنند كه چند دست لباس محلي به مدت سه تا چهار روز و به صورت موقّت تحويل ما دهد تـا پـس از رفـع نيـاز ، عـودت داده شـوند. مسئوليت تأمين لباس را جناب سرگرد محمـدي، معـاون گـردان بـه عهـده گرفتند. آن روز لباس تهيه شد و گروههاي تعيين شده نسبت بـه مأموريـت توجيه شدند. صبح روز بيست و نهم مهر ماه 1359 پس از اقامة نماز، هر سه گروه بـه مأموريتهاي تعيين شده اعزام گرديدند. گروهي كه به آبادان اعزام شده بود، شب را در آبادان ماند. دو گـروه ديگـر عـصر همـان روز بـه منطقة گـردان مراجعت كردند.

گزارش گروه اعزامي به محور ماهشهرـ آبادان حاكي از آن بود كه جـاده در دست دشمن است و عراقيها مانع تردد در جاده ماهشهرـ آبادان شده اند. اما هنوز نيرويي از دشمن در جنوب جاده استقرار ندارد.

گروه اعزامي به محور دارخوين ـ آبادان گـزارش داد نيروهـاي زيـادي از دشمن كه وجود تانكها نشان از زرهي بودن آنها دارد، جادة اهوازـ آبادان را قطع كرده اند ـ حدود20 كيلومتر از دارخوين به سمت آبـادانــ و در شـرق جاده حضور دارند. تعداد تانكها خيلي زياد است. بـا توجـه بـه اينكـه در شـرق جـاده نيـز مسافتي را در پوشش نيزارها راهپيمايي كرديم، به دليل كمبود زمان قادر به تعيين محدودة شرقي گسترش دشمن نشديم و لازم است شناسايي فردا نيز ادامه داشته باشد.

گروه اعزامي به آبادان نيامد و ما را در نگراني گذاشـت . بلافاصـله مراتـب گزارش گشتيها را به قرارگاه اروند ارسال كرديم، چون با نيروهاي مستقر در آبادان ارتباط نداشتيم. از قرارگاه اروند درخواست كرديم كـه وضـعيت گـروه اعزامي را از فرمانده نيروهاي مستقر در آبادان سؤال كند. با پـيگيـريهـاي زياد پاسخ دريافتي حاكي از عدم اطـلاع فرمانـدهي آبـادان از گـروه اعزامـي گردان بود و اين نگراني تا فردا عصر نيز ادامه داشت.

به هر دو گروهي كه گزارش فعاليت شناساييشان را داده بودند، ابلاغ شد كه فردا ـ سي ام مهر ماه 1359ـ نيز برنامة شناسايي را ادامه دهند.

براي نيروهاي مردمي گردان ـ كـه از بـين صـدها نفـر داوطلـب 15نفـر انتخاب شده بودندـ روزانه كلاس آموزش تيراندازي و استفاده از زمين برگزار ميشد و سروان حسن كاوه، رئيس ركن سوم گردان بر اجراي برنامه نظـارت داشت. باقيماندة نيروهـاي گـردان نيـز براسـاس سـازمان، برنامـة آمـوزش تيراندازي و رزم انفرادي ـ به ويژه استفاده از زمينـ داشتند كه با فرمانـدهان مربوطه تمرين عملي انجام ميگرفت.

در ساعت 22:00 پيامي از قرارگاه اروند مبني بر اينكه فرمانده گردان در ساعت 08:00 در قرارگاه حضور يابد، رسيد. صبح روزسي ام مهر مـاه 1359، پس از دادن دستورات لازم به سروان حسن كاوه، رئيس ركن سوم گردان، به سمت قرارگاه حركت كردم. در ساعت تعيين شـده جلـسه تـشكيل گرديـد . اركان دوم و سوم قرارگاه آخرين وضعيت نيروهاي دشمن و خـودي را شـرح دادند. فرمانده قرارگاه ضمن جمع بنـدي گـزارش اركـان دوم و سـوم اظهـار كردند: «ديروز دشمن بار ديگر به سمت پل خرمشهر پيشروي كرده، لكن بـا مقاومت دليرمردان مدافع خرمشهر مواجـه شـده و بـدون حتّـي يـك قـدم پيشروي، به جاي اولش بازگشته است. نبردهاي خياباني بين رزمندگان اسلام و نيروهاي اشغالگر متجاوز عراق بـه شـدت ادامـه دارد. همزمـان دشـمن در جنوب اروندرود نيز اقداماتي براي قطع كردن نخلها و احداث جاده و تهيـة مواضع انجام داده است. تا ساعت 45:12 بيـست و هـشتم مهـر مـاه 1359 دشمن حدود 500 متري مسجد جامع خرمشهر پيـشروي كـرده، مـسجد و اطراف آن را مورد اصابت خمپاره قرار داده است.

مقاومت جان بركفان در خرمشهر سبب شده كه دشـمن بـراي ورود بـه شهر آبادان دچار شك و ترديد شود و هم اكنـون تـصميم دارد بـا محاصـره كردن شهر آبادان، اقدام به تصرف آن كند. بايد تلاش كنـيم تـا از محاصـرة آبادان توسط دشمن جلوگيري كنيم. بر همين اساس اقداماتي صورت گرفته است كه يگانهايي از نيروي زميني به زودي به مـا ملحـق شـوند. تيـپ دو لشكر 77 از طريق هوا در دو تا سه روز آينده به منطقه وارد ميشـود. تيـپ 37  زرهي شيراز نيز چند روز آينده، در اختيار قرارگـاه قـرار خواهـد گرفـت. گردان 201 امداد نيز امروز به منطقه خواهد رسيد؛ همچنـين از گـروههـاي توپخانة نيـروي زمينـي چنـد گـردان بـراي پـشتيباني نيروهـا وارد منطقـه ميشوند».

فرمانده قرارگاه در خاتمة جلسه تأكيد كردند: «گشتيهاي شناسايي هـر روز اعزام شوند و روزانه نتيجة گـزارش آنهـا را بـه قرارگـاه ارسـال كنيـد. از فرصت استفاده كنيد تا گردان از لحاظ سازماندهي و آموزش، آمـادة اجـراي مأموريت باشد».

 

94

 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بازديد از آشپزخانه

بعد از خاتمة جلسه، به محل استقرار گردان برگشتم. خواستم سـري بـه آشپزخانة گردان بزنم، چون آن روزها مشكلاتي از نظـر مـواد فاسـد شـدني وجود داشت، چرا كه قرارگاه ارونـد يـك قرارگـاه تـاكتيكي بـود و تجربـه و امكانات چنداني در تداركات نداشت. از طرفي گردان از لشكر ـ كه پشتيباني كنندة اصلي بودـ جدا شده بود؛ همچنين مـأمور خريـد در منطقـه آشـنايي نداشت و به دليل شرايط جنگي، مواد مصرفي در شهرهاي نزديـك كـم و يـا قيمتها كمي بالا بود. اين مواد شامل گوشت، تخم مرغ، كره، پنير، سـبزي، سيب زميني و پياز بود كه معمـولاً روزانـه خريـد مـي كردنـد.

چنـد روز اول كمكهاي مردمي در حدي بود كـه گـردان بعـضي از اقـلام اشـاره شـده را نميخريد و يا در برنامة غذايي مصوب، تغييراتي داده ميشد تـا مـواد اوليـة موجود در گرماي منطقه فاسد نشود. البتّه وجود خودروي يخچالدار كمـك بزرگي در نگهداري مواد فاسد شدني بود، لكن ظرفيت آن محدود بود. وجود مي آمد.   يكي از منابع تأمين غذاي گردان، استفاده از كنسروها و غذاي آماده بـود كه به كمك آنها معمولاً جيرة پنج تا هفت روزة گردان ذخيره مـيشـد و در شرايط بحراني، استفاده ميگرديد. البتّه اين شرايط با وارد شـدن نيروهـا بـه صحنة عمليات به

پزشك گردان، روزانه از آشپزخانه هـا بازديـد كرده و نتيجة بازديدش را در دفتري ثبت ميكرد و اين امر از دو جهت مفيد بود: يكي اينكه در بازديد بعدي ابتدا نكاتي كه تذكّر داده شـده بـود بررسـي ميگرديد تا معايب برطرف شده باشد. دوم اينكه به جز پزشـك، هـر بازديـد كننده اي كه دفتر مربوطه را مطالعه ميكرد، در جريـان وضـعيت بهداشـتي آشپزخانه قرار ميگرفت و معايب بـا نظـارت و بازديـدهاي مكـرّر بـر طـرف ميشد.

تغذية ابواب جمعي گردان اقدام مهمي بـود. اگـر نظـارت و پـايش كمتـر صورت ميگرفت، در روحية افـراد تـأثير داشـت و از جهتـي در بهداشـت و سلامتي جسمي آنان اثر مستقيم ميگذاشت. در بازديد صورت گرفته، اتكاي تغذية گردان بـه مـواد اهـدايي از طريـق كمكهاي مردمي بيش از حد انتظار بود، چون در دو سـه روزي كـه از ورود گردان به منطقة تجمع ميگذشت، قـسمت اعظـم مـواد مـصرفي از طريـق كمكهاي مردمي تأمين شده بود. افسر خريد احضار شد و ابلاغ گرديد منابع تأمين مواد مورد نيـاز گـردان، هماهنـگ بـا شـرايط معـين شـده از طريـق ذيحسابي لشكر تهيه شود و براساس آمار گردان، روزانه خريد صورت بگيرد تا به تدريج گردان خودكفا شود. از كمكهاي مردمي نيز بـراي تقويـت غـذايي ستفاده شود، زيرا ممكن است در بعضي موارد اين كمكها كاهش پيدا كند و يا اينكه پس از مدتي قطع شود. در مورد شست وشوي مرتـب دسـتهـاي سربازان آشپزخانه تذكّر داده شد و بـراي احـداث حمـام ، دسـتوراتي صـادر گرديد كه نياز به اقدام مهندسي داشت.

 

 

96

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now