Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

32 posts in this topic

بخش اول-خاطرات سرتيپ خلبان آزاده محمد يوسف احمد بيگي


آخرین دیدار


روزپنجشنبه،بیست وششم آذر1359،درقرارگاه فرماندهی پایگاه هوایی سوم شکاری شهید نوژه همدان بودم که تلفن زنگ زد.گوشی رابرداشتم.ازآن طرف صدای همسرم راشنیدم:


الو!


-سلام عزیزم.


-سلام،چه طوری؟


-خوبم.


-مهلقا چطوره؟


-خوبه،خیلی دلش میخواد تو را ببینه. مرتب بهانه ات رامیگیره.


-به نظر میاد که ناراحتی!


-نه چیزی نیست.


-چی شده ،بگو!


-یوسف جان! ما میخواهیم بیاییم پایگاه.


-نه،نه.صبرکنید!هفتة دیگرخودم میآيم تهران.


-من نمیتونم این بچه راقانع کنم.


-خانم!این چه حرفیه؟چرانمیتونی قانعش کنی؟


-آخهتوکه نمیدانی.شبها ازخواب بیدارمیشه ومرتب سراغ تو را میگیره. من هم هزار فکر به سرم میزنه، میگم نکنه خدای نکرده برات اتفاقی افتاده!


هرکاری کردم تا درآن موقعیت جنگی، همسرم را قانع کنم در تهران بماند، موفق نشدم، به اوگفتم:


-ببین عزیزم! حالا که میخواهی بیایی، یا باید فردا بیایی و یا صبر کنی تا هفتة دیگر که خودم بیایم تهران.


-باشه،شب که تلفن زدی جواب قطعی را میدم.


شب که تلفن زدم،همسرم گفت:«فرداحدود ساعت12 ظهر بیا سه راهی پایگاه مارا ببر.»


پرسیدم:


-چطوری می آیید؟


-با اتوبوس.صبح،بعدازاینکه با توتماس گرفتم به پایانة مسافربری آزادی رفتم و توانستم برای فردا بلیت بگیرم. درضمن مادرت هم با ما میاد.


-باشه.فردا منتظرتون هستم.


روزبعد و در ساعت مقرر براي آوردنشان به سه راهي همدان پايگاه رفتم. مادر، همسر و دخترم منتظرم بودند. به آنها که رسیدم پس ازسلام و احوالپرسی، دختر کوچکم )مهلقا(  درحالی که کلاه سفیدی برسرگذاشته بود و دورتادور گردنش راباشال سفید پیچانده بود، جلوآمد وگفت:


-بابا! کجابودی؟ دلم برات تنگ شده بود!


او را درآغوش کشیدم،نوازش شکردم و گفتم:


-باباجون!من هم دلم برای شما تنگ شده.شما را دیگه تنها نمیذارم.حالا که آمدید،دیگه نمیذارم برید.


سوار خودرو شدیم و به پایگاه برگشتیم. ناهاری را که از قبل برای آنها آماده کرده بودم، با هم خوردیم. هوا بسیار خوب بود!خانواده ام که خستگی راه بر تنشان سنگینی میکرد، به استراحت پرداختند.


شام را نیز همسرم تهیه دید.پس ازصرف شام،چون روز بعد پرواز نداشتم و به صورت آماده میبایست در منزل میماندم، تا پاسی از شب درکنارخانواده به گفت وگو نشسته بودم.


صبح روز28آذر1359بامادرو همسرم سرسفرة صبحانه نشسته بودیم و دخترم در اتاقش خوابیده بود. ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد.گوشی رابرداشتم:


-الو!


-جناب سروان احمدبیگی؟


-بله،بفرمایید!


-جناب سروان! ساعت11 صبح «بریف»پرواز دارید. شما «لیدر» این دستةپروازی هستید.


-چشم همین الآن می آیم.


گوشی راگذاشتم.نگاهی به مادر و همسرم کردم. رنگشان پریده بود و به من خیره شده بودند. لبخندی زدم و گفتم:


-هان!چیشده؟


همسرم گفت:


-پرواز داری؟


-بله،عجیبه؟ اینکارهرروزماست.


-چه ساعتی؟


-فکرکنم حدود ساعت یازده و نیم یا دوازده.


-کی برمیگردی؟


-انشاءالله دوازده و نیم یا یک بعدازظهر.


سکوت فضای اتاق را فرا گرفت.مشغول خوردن صبحانه شدم.


پس از چند لحظه سکوت را شکستم و گفتم:«ببین عزیزم!من که گفتم تهران بمونید، هم شما راحت بودید، هم من. اگرتهران بودید شما به کارخودتان سرگرم بودید و من هم شبهاتلفن میزدم و از حال یکدیگر با خبر میشدیم؛ اما حالا تا من برم و برگردم، با هر صدای زنگ تلفن و یا آژیر خطر، دلتون میلرزه. یا اینکه می ایستید جلوِ بالکن ببینید کی هواپیمای من به زمین مینشینه. همسرم حرفهای مرا میشنید، ولی هیچ کلامی به زبان نمیآورد.


صبحانه را خوردیم.بلند شدم تا لباس بپوشم و خودم را برای رفتن به قرارگاه فرماندهی آماده کنم. قبل از جنگ هر وقت میخواستم از منزل بیرون بروم، اگر دخترم خواب بود به اتاقش میرفتم، دستی به سر و گوشش میکشیدم و او را میبوسیدم،سپس میرفتم.اما آنروز، مادرم حضور داشت. فکر کردم چنانچه بروم و ازدخترم خداحافظی کنم،ممکن است او ناراحت شود و فکر کند مأموریت خطرناکی در


پیش دارم. ازطرفی هم اگر از دخترم خداحافظی نمیکردم، دلم آرام نمیگرفت. پیش خودم گفتم:«حالا که او خوابیده، بهتر این است که مادرم را ناراحت نکنم.» رفتم تا پوتینهایم را بپوشم و از منزل خارج شوم كه ناگهان دخترم با آن لباس خواب زیبایش دوان دوان به طرفم آمد وگفت:


-بابا! بابا! گردنبندت.


بادیدن پلاک گردنم که در دستش بود، دلم فرو ریخت.گفتم:


-باباجون! اینو ازکجا آوردی؟


-توی اسباب بازیهام بود.


همسرم باعصبانیت جلو آمد و به دخترم گفت:


-نمیخواد!بده به من!


گفتم:«نه عزیزم!سرنوشت هر چه مقدّر کرده همان خوب است.


الآن دیگرلازم است که این پلاک پیشم نباشد.»


و اما ماجرای «پلاک»


زمانی که با همسرم ازدواج کردم،از من پرسید: «این فلز چیه که شما به گردنت میاندازی؟» به او گفتم:«نظامیها این پلاک را به گردن میاندازندکه اگر درجنگ ویا عملیاتی کشته شدند و جسدشان از بین رفت،از روی آن بتوانند آنها را شناسایی کنند. این پلاک به ويژه برای ما خلبانها خیلی ضروری است. چرا که اگر سانحه ببینیم،جسد مان متلاشی خواهدشد.» همسرم به خاطر رأفت قلب و روح لطیف زنانه اش از این پلاک بدش می آمد و هر وقت آنرا با من میدید،میگرفت و به گوشه ای پرت میکرد.


وقتی جنگ شروع شد،همسرم درتهران بود. من مدت سه ماه تمام هر وقت در منزل فرصتی می یافتم، به جست و جوی پلاک می پرداختم؛ ولی موفق نمیشدم آن را بیابم. تا آن روز که دخترم


پلاک را آورد و گفت که در بین اسباب بازیهایش بوده. جاییکه اصلاً فکرش را نمیکردم!


پلاک را به گردن انداختم و خواستم از منزل خارج شوم. همین که خم شدم تا دخترم را ببوسم و خداحافظی کنم، او عطسه کرد. با خودم گفتم:« خدایا! به تو پناه میبرم! مثل اینکه سرنوشت دارد کار


خودش رامیکند!» همسر و مادرم با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدند. به طوری که من در چهرة آن دو اضطراب و نگرانی را میدیدم.


مادرم گفت:


-مادر،صبرآمداشکال نداره، چهار «قل» رابخوان و به خدا توکل کن.


من هم همین کار را کردم و سپس خداحافظی کرده،ازمنزل خارج شدم.


 


ادامه دارد .... 18

20 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

قرارگاه فرماندهی، قبل از پرواز


وقتی وارد قرارگاه فرماندهی شدم، تابلوِ جدول پرواز را بررسی کردم، متوجه شدم که فرماندة یک دستة پروازی دو فروندی هستم و شمارة دویِ من، سروان «اصغر رضوانی » است. سروان «ایرج عصاره » هم که به تازگی از پایگاه بندرعباس آمده بود، آنجا بود. او گفت:


- یوسف! بیا با هم بریم.


- چه طور؟


- آخه من هم لیدر دسته دو فروندی قبل از شما هستم. همان جا که شما می روید، ما هم می رویم. منتها شما با فاصلة 15 دقیقه بعد از ما خواهید آمد. با این وصف چنانچه ما برویم و هدف را بزنیم، پدافند دشمن، هوشیار می شود و برای هدف قرار دادن شما آماده خواهد شد.


- نه ایرج! دسته چهار فروندی مشکله؛ دو فروندی دست وبالمان بازتر است.


- اگر با هم بریم برای من خوبه؛ می دونی که من به منطقه آشنایی ندارم و اینطرف ها کم پرواز کرده ام.


- باشه، اگر رئیس عملیات موافقت کنه از نظر من اشکالی نداره.


موضوع را با رئیس عملیات در میان گذاشتیم و ایشان هم موافقت کرد. به عصاره گفتم:


- مأموریت را شما بریف کنید!


- نه فرقی نداره، شما بریف کنید!


- نه، شما ارشدی و باید لیدر دسته باشی. من هم شمارة سه پرواز می کنم.


ایشان پذیرفت. هدفی که برای ما در نظر گرفته شده بود، «انهدام بالگردهای جنگی عراق » بود که به منظور سالم ماندن از حملات هوایی ایران در زمین فوتبال شهر «بدره » تجمع کرده بودند. مهماتی که حمل می کردیم برای انهدام این هدف مناسب بود. بعد از اینکه توجيه تمام شد، نقشة مسیر را کشیده و قرار گذاشتیم پس از بلند شدن و بستن چرخ ها برای اینکه مطمئن شویم در فرکانس مشترک رادیویی هستیم، فقط یک بار یکدیگر را صدا بزنیم و تا زمان برگشت از مأموریت و ورود به خاک میهن، کسی حرف نزند؛ مگر در حالت اضطراری آن هم به طور خلاصه و مختصر.


همگی به طرف اتاق «تجهیزات پرسنلی » به راه افتادیم. لباس و کلاه گرفته به طرف هواپیما رفتیم. همه چیز بر اساس برنامه و بدون اشکال پیش می رفت. هواپیما را روشن كرده، سامانه هاي اسلحه را بررسي کردیم. همگی سالم بودند. با برج مراقبت تماس گرفتیم و آمادگی خود را براي خروج از آشیانه اعلام کردیم.


پس از گرفتن اجازة پرواز از برج مراقبت، از آشیانه خارج شدیم.


وقتی که از باند فرودگاه کنده شدیم، چرخ ها را جمع کرده و با آرایش پرواز «جمع تاکتکیی » در ارتفاع پایین براساس نقشة از پیش تعیین شده به طرف هدف سمت گرفتیم. هوا آفتابی و دید هم خوب بود، پرواز در ارتفاع پا یین حال و احساس خوشی به ما می داد! شب قبل برف آمده بود. کوهها و تپه ها پر از برف شده بودند. در کف درّه ها، رودخانه و جویبارهايي جریان داشت. چون پرواز در ارتفاع پا یین صورت می گرفت، یک حالت زیبایی به پرواز داده بود، منهای آن مقدار کمی دلهره که معمولاً در هر مأموریت جنگی به انسان دست می دهد. آن هم طبیعی بود؛ زیرا در وجود هر انسان عاقلی ترس و دلهره در مواقع بحرانی و خطر وجود دارد.


 


ادامه دارد ... 


14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سقوط


هنوز از کوه ها و دره ها عبور نکرده بودیم که خودمان را نزدیک مرز دیدیم. متوجه شدم سروان عصاره مقداری از مسیر منحرف شده است. به ایشان تذکر دادم: «کمی از مسیر خارج شده ای! » وی در جواب گفت: «صحبت نباشد! » به او توجهی نکردم، مسیرم را با کمک خلبانم بررسی کرده و ادامه دادم. پس از چند لحظه، از مرز عبور کردم. ارتفاع را به 70 پایی تقلیل دادم. در این هنگام سروان اصغر رضوانی که شمارة دویِ من بود گفت:


- یوسف! چراغ اسلحة من روشن نمی شه!


- مگه پایین بررسی نکردی؟


- چرا بررسی کردم. درست بود!


- دوباره بررسی کن و تصمیم بگیر. دیگه صحبت نکن!


چند لحظه بعد گفت: «درست شد. » من هم جوابی ندادم و به مسیر ادامه دادیم.


حدود پانزده مایل بود که داخل خاک عراق پرواز می کردیم. درست چند مایل به نقطة گردش به سمت هدف مانده بود؛ در حالی که آماده گردش می شدم، ناگهان در مسیر پروازم، یک «پارک موتوری » را دیدم که مشابه آن را در پروازهای قبلی در منطقة «نفت شهر » و «دهلران »


دیده بودم. یک لحظه تصمیم گرفتم یکی از بمب ها را روی این پارک موتوری رها کنم چون هواپیمایم «دوربین » داشت و بمب های مناسبی هم برای انهدام چنین هدف هایی داشتیم تا بتوانم فیلم آن را در برگشت به عملیات بدهم و آنها برای انهدام بقیه، هواپیما بفرستند.


ارزش انهدام این نوع هدف از آن جهت اهمیت داشت که ارتش عراق به وسیله این نوع ماشین آلات، خیلی سریع در منطقه راهسازی و نیروهای خود را جابه جا و پشتیبانی می کرد.


به محض اینکه تصویر «سایت » روی مرکز پارک موتوري قرار گرفت، دکمة رهایی بمب را فشار دادم و از روی هدف عبور کردم.


پس از عبور، از آیینة هواپیما به عقب نگاه کردم، کوهی از آتش و دود فضای منطقه را دربر گرفته بود. ناگهان اتاقك عقب )سروان ایوب حسین نژادی(  گفت: «مثل اینکه همة بمب هامون رفت! » گفتم: «نه! من فقط یک بمب زدم. » اما وقتی که به چراغ های وضعیت اسلحه نگاه کردم، با کمال ناباوری دریافتم که او درست می گوید.


ناراحت شدم و گفتم: «چی شد؟ من که فقط یک بار دکمه را فشار دادم! » در جواب گفت: «نمی دانم، یا اشتباه از من بوده یا اسلحه اشکال داشته. » به هرحال کار از کار گذشته بود. به پرواز ادامه دادم.


حسین نژادی گفت: «دیگه کجا داری میری؟ ما که بمب نداریم! »


گفتم: «اشکال نداره، مسلسل که داریم. برای زدن بالگردها فشنگ هم مؤثره و کاربرد خوبی داره. »


پس از این صحبت ها، یک مرتبه به یاد جنگ هوایی افتادم که در پروازهای قبلی برایم پیش آمده بود و هر لحظه احتمال درگیری با هواپیماهای دشمن نیز وجود داشت. لذا با خودم گفتم: «من باید فشنگ داشته باشم. » به هواپیمای شمارة دو )اصغر رضوانی( گفتم:


«اصغر! بمب های من رها شده. پس از گردش، شما ادامه بدهید. من مسیر را برای شما باز می کنم. » به محض اینکه این تصمیم را گرفتم، گردش کردم. ناگهان صدای تیربار ضدهوایی دشمن را در زیر شکم هواپیما احساس کردم و هواپیما شروع به لرزیدن کرد.


در این لحظه سرعت هواپیما حدود 540 تا « 560 نات » بود. به اتاقك عقب گفتم: «ایوب! هواپیما تحت کنترله بیرون نپری! » هنوز حرفم تمام نشده بود که هواپیما از سمت چپ و عقب مورد اصابت موشک قرار گرفت، لرزش شدیدی پیدا کرد و مرتب بالا و پایین می رفت. بار دیگر به ایوب گفتم: «بیرون نپری! هنوز هواپیما تحت کنترله » او گفت: «نه، پرش در اختیار خودت. »


در حالی که سعی می کردم فرامين هواپیما را در اختيار داشته باشم، موشک دوم به سمت راست و عقب هواپیما اصابت کرد. هواپیما با فشار بسیار شدیدی شروع به صعود کرد. من هر چه به دستة فرامین فشار می آوردم، با اینکه دکمة رهایی سریع فرامین را فشار داده بودم، نتوانستم هواپیما را به صورت افقی نگه دارم. سرانجام آن قدر فشار «جی » به ما وارد شد که من دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم.


زمانی به هوش آمدم که متوجه شدم به سمت راست اتاقك افتاده ام و دست هایم در بین دو پایم قرار گرفته است. خودم را روی صندلی راست کردم؛ ولی افق را نمی دیدم. متوجه شدم چند لحظه ای که بیهوش شده بودم هواپیما از حالت صعود بیرون آمده و دماغه آن با زاویه ای حدود 70  الی 80 درجه به طرف پایین و به سوی زمین می رود. در این هنگام صدایی شبیه ریختن آب روی آتش به گوش می رسید.


دستة فرامین هواپیما را که به سمت راست آمده بود، گرفتم تا هواپیما را از حالت «شیرجه » درآورم، اما فرامین جواب نمی داد. در حالی که بوته های روی زمین را به وضوح می دیدم و انگار توی چشمم فرو می رفتند، دیگر درنگ را جایز ندانستم چرا که اصلاً فرصتی نبود  حس کردم که باید شهادتین را بر زبان جاری كنم. حدس می زدم با این وضعیت حتی اگر «صندلی پران » هم عیبی نداشته باشد، زمان کافی نخواهد بود تا عمل کند، زیرا با زمین فاصلة چندانی نداشتم. با گفتن لااله الا الله همزمان دستة پایین صندلی پران را کشیدم. احساس کردم که بدنم داغ شده و به عقب پرتاب شدم. تنها فکری که به ذهنم آمد این بودکه ممکن است این داغی و بی وزنی بر اثر متلاشی شدن جسمم باشد! ولی ناگهان با باز شدن چتر به خود آمدم و خود را به چتر نجات آویزان دیدم. تازه متوجه شدم که صندلی، رها و چتر باز شده است.


صدای شدید تیراندازی از زمین به گوش میرسید و گلوله ها از اطراف سر و بدنم صفیرکشان رد میشدند؛ اما مدت زمانی که در هوا معلق بودم بسیار کم بود. به محض اینکه سرم را بالا بردم تا چتر را بازرسی کنم، محکم به بغل یک پل سیمانی برخورد کردم، دیگر نفسم بالا نمی آمد. با صدای بریده بریده گفتم: «یا حسین! در سرزمین تو و مهمان تو هستم، مرا دریاب!

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اسارت


در حالی که سعی می کردم نفسم را کامل کنم، هم زمان نیز سعی داشتم بند چتر را به طرف خود بکشم و قفلش را رها كنم؛ اما بسیار سخت بود. چرا که قفسه سینه و دست چپم بسیار درد می کرد. به هر زحمتی بود بند چتر را به سوی خود کشیدم و قفلش را رها کردم. هم زمان با رها کردن چتر، دو نفر «عراقی » را بالای سرم دیدم که با اسلحة «کلاشینکف » مرا نشانه گرفته بودند و به زبان انگلیسی می گفتند: «بلند شو! بلند شو! »


بلند شدم، هر دو سروان بودند. یکی از آنها گفت: «دستت را ببر بالا! »


من هم که دستم به شدت ضربه خورده بود و به حالت 45 درجه باقی مانده بود با اشارة سر گفتم: «نه! » با تعجب گفت: «چرا؟ » گفتم: «صدمه دیده. » گفت: «برگرد! » به محض اینکه برگشتم هواپیمایم را دیدم که در آتش می سوزد. خیلی ناراحت شدم! به قدری که احساس میکردم همانند پرنده ای که پر و بالش می سوزد، این پر و بال خودم است که به هم پیچیده و می سوزد. همین طور که به لاشة هواپیما خیره شده بودم، یکی از افسران عراقی با اشارة دست گفت که «حرکت کن! » و جهت حرکت را نیز نشان داد. همین که به آن سو حرکت کردم، ناگهان قطعه ای دیگر از هواپیما را دیدم که داشت می سوخت و چتر ایوب حسین نژادی در کنارش افتاده بود. یک مرتبه به نظرم رسید که ایوب در آتش می سوزد.


از ته دل فریاد کشیدم: نه! نه! و سرم را به طرف شانه ام چرخاندم.


ایوب را دیدم که سربازان عراقی او را کتک می زدند. در حالی که از دیدن ایوب که زنده بود خوشحال بودم به یکی  از افسران عراقی گفتم: «دوستم را دارند می زنند! » او گفت: «مگر دو نفر بودید؟ » گفتم: «بله. » او رفت و ایوب را از دست سربازها بیرون آورد.


نکته ای که گفتنش را در اینجا لازم می دانم این است: لحظه ای که سرم را برگرداندم و فریاد کشیدم: «آه! حسین نژادی دارد می سوزد! » ناخودآگاه چشمم به درجة سروانی روی شانه ام افتاد و این صحنه مرا به یاد خواب های متواتری که در طول مدت خلبانی ام می دیدم، انداخت. در حالی که مبهوت مانده بودم با تعجب گفتم: «جل الخالق! »


 


آن رؤیای صادق چه بود؟


از سال 1353 به بعد، پس از طی دورة «آموزش رزمی »  که به شیراز رفته بودم  تقریباً هر شش ماه یکبار در خواب می دیدم که با هواپیما، توی زمین فرو رفته ام!  هواپیما در خاک منفجر شده، ولی من سالم کنار آن ایستاده و نگاه می کردم!  در همان رؤیا می دیدم که درجة روی شانه ام  «سروانی » است!  لاشة هواپیما در جلو چشمم می سوخت، ولی هر چه سعی می کردم حرکت کنم، نمی توانستم. این خواب را مرتب می دیدم؛ اما برای تعبیرش خودم را اینگونه قانع می کردم که چون شغلم خلبانی است، این رؤیاها عادی است.


سال 1357 بود که سروان شدم. همسرم از بیرون آمده بود و من در منزل بودم. وقتی وارد شد، به من تبرکی گفت. به او گفتم: «تبریک برای چی؟ » گفت: «درجه ات. » مقداری شیرینی هم خریده بود. به دليل خواب هایی که به دفعات دیده بودم، خواستم به او بگویم که ممکن است این درجه برای من خوش یُمن نباشد، اما خودم را نگه داشتم و گفتم : «این چه حرفیه؟ حالا که او از خواب تو خبر ندارد، چرا می خواهی بی خودی تشویش و نگرانی برایش درست کنی که هر وقت پرواز رفتی، او دلشوره داشته باشد. » بنابراين تشکر کردم و


چیزی نگفتم.


                                        


                                       * * *           


 


مرا منتظر نگه داشتند تا حسین نژادی را هم بیاورند. سربازها در دو طرف مسیر صف کشیده بودند. ناگهان ستوانی اسلحه به دست به طرفم دوید و جلوي من آب دهان انداخت!  با مشاهدة صحنة سقوط هواپیما و آن خوابی که به حقیقت پیوسته بود، تازه به خود آمدم و تا حدودی نیز بر اعصابم مسلط شدم، برای اینکه آن ستوان عراقی را از نظر انسانی و نظامی بشکنم و تحقیرش کنم، با لبخندی تمسخرآمیز و با صدای بلند گفتم:


 


«شکراً تو یک افسر هستی؟! » سروانی که كنار من ایستاده بود ناراحت شد، به طرف آن ستوان جوان رفت و به عربی با وی چند کلمه ای صحبت کرد. او که به ظاهر از کردة خود پشیمان شده بود، خجالت زده داخل صف سربازانی که آنجا صف کشیده بودند رفت. سپس سروان رو به من کرد و عذرخواهی نمود و گفت:


«سروان!  اینجا جبهه است و افراد عصبی هستند. شما از این برخوردها ناراحت نشوید. »


با آمدن یک خودرو نظامی، سروان عراقی مرا به داخل آن هدایت کرد، سرش را جلو آورد و گفت:


- شیعه هستی؟


- بله، شیعه ام.


حس کردم چهره اش کمی باز شد، سری تکان داد و گفت: «الله کریم. »  وقتی مرا در عقب جیپ سوار کردند، یکی از سروان ها كنار راننده نشست. هم زمان، حسین نژادی را هم آوردند و كنار من نشاندند. حسین نژادی را زیاد کتک زده بودند، به همین دليل مقداری دلهره داشت. وقتی او را سالم دیدم، خیلی خوشحال شدم. به او گفتم:


- ایوب خوبی!  سالمی؟


- آره خوبم، خیلی کتکم زدند.


- عیبی نداره، همین قدر که سالم هستی خدا را شکر کن. قسمت اینطور بود. از این به بعد سعی کن خودت را نگه داری و روحیه ات را نبازی.


 


افسر عراقی که درجلو نشسته بود با اشاره ما را به سکوت فرا خواند. خودرو حرکت کرد و به سوی مقرشان به راه افتادیم. در بین راه، پس از تفتیش بدنی، اسلحة مرا با مقداری فشنگ که همراه داشتم گرفتند. به حسین نژادی هم گفتند: «اسلحة تو کو؟ » او گفت:  «ندارم. »


پس از وارسی پی بردند که راست میگوید و اسلحه ای همراه ندارد


ادامه دارد ...

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
 

بازجویی

وقتی به مقرشان رسیدیم، ما را پیش یک سرگرد قد بلند که چشمانی آبی داشت بردند. او جیب های ما را خالی کرد و هرچه داشتیم گرفت؛ حتی ساعت مچی مان را؛ اما انگشتر و سیگارم را نگرفت. سپس به یک نفر اشاره کرد، او هم آمد و چشمانم را بست.

دستم را گرفت و به اتاقی برد. احساس کردم که یک منزل مسکونی است. سعی می کردم از زیر چشم بند نگاه کنم.  سرم را بالا بردم تا زاویة دیدم بیشتر شود. کف اتاق را دیدم که فرش شده بود. یکی از سربازها سیگارم را روشن کرد و یک زیرسیگاری هم به دستم داد.  سیگارم که تمام شد، سرباز مرا بلند کرد و در حالی که بازویم را گرفته بود به اتاقی برد. شخصی که در آن اتاق بود دستور داد چشم بندم را بردارند. آن شخص همان سرگرد چشم آبی بود که چند دقیقه پیش او را دیده بودم.

داخل اتاق، علاوه بر سرگرد، مردی بلند قد با سبیلی کلفت نشسته بود. ایوب حسین نژادی نیز آنجا بود.  آن مرد رو به من کرد و با زبان فارسی، اما با لهجة کردی گفت:

- جناب سروان!  این جناب سرگرد از شما سؤالاتی دارد. من به فارسی برای شما ترجمه می کنم و جواب شما را هم به ایشان میگویم.

سپس شروع کرد:

- ایرانی هستی؟

- بله

- چرا سقوط کردی؟

- هواپیمایم دچار اشکال شد.

- دچار اشکال شد یا شما را زدند؟

- به هر حال فرقی نمی کنه. حالا که در دست شما هستم.

- چند فروند بودید؟

- چهار فروند.

- کجا را میخواستید بزنید؟

- زمین فوتبال شهر بدره.

- یعنی مردم را؟

- خیر!

- پس چرا زمین فوتبال؟

- برای اینکه هلی کوپترهای شما در آنجا بودند.

- از کجا می دانی؟

- از کجایش به من مربوط نیست؛ من فقط دستور را اجرا می کنم.

- چند فروند بودید؟

- گفتم که چهار فروند!

- می دانی که چهار فروند را سرنگون کردیم؟

- نه، فقط هواپیمای مرا زدید، بقیه رفتند.

- از کجا می دانی؟

- برای اینکه من با آنها صحبت کردم و گفتم که بیرون می پرم. )البته بلوف بود.(

در این هنگام سرگرد به طرف تلفن رفت و شماره ای را گرفت. چند کلمه ای صحبت کرد که من نفهمیدم چه می گفت، چون به عربی صحبت می کرد. سؤال و جواب که تمام شد، ما را بیرون آوردند، دست هایمان را بستند و سوار یک خودرو پاترول کردند. زمانی که خواستند حرکتمان بدهند، سر و صدایی بلند شد، مثل اینکه یکی از فرماندهان نظامی که دارای درجه سرتیپی و یا سرلشکری بود به آنجا وارد شده بود. ما را از خودرو پیاده کردند و چشم هایمان را باز کردند. در این هنگام، عکاسان آمدند و شروع به عکس گرفتن کردند. به حسین نژادی گفتم:

«باید سعی کنیم تا از ما زیاد عکس بگیرند، چون ممکن است از روی عکس، کسانی ما را شناسایی کنند و بدانند که ما اسیر شده ایم. »

پس از عکس برداری ما را به داخل سالني کوچک که در یک ساختمان نوساز و جنب همان منزل اولی بود، بردند. چند نفر آنجا بودند و آن «فرمانده » هم ایستاده بود. او قدی بلند و هیکلی چاق داشت با موهای بور و چشمانی آبی که بیشتر به انگلیسی ها شبیه بود تا عراقی ها!  خیلی شاد و خندان به نظر می رسید. شاید از اینکه ما را زده بودند خوشحال بود!

اشاره ای به اطرافیان کرد که دستشان را باز کنید. آنها هم دستبندهای ما را باز کردند. فرمانده به انگلیسی گفت«لطفاً بنشینید! »  یکی از سروان ها صندلی را جلو کشید. من هم نشستم. فرمانده گفت:

- سروان ناهار خورده اید؟

- خیر.

با لبخندی گفت:

- صبحانه کجا خورده اید؟!

می دانستم منظورش از این حرف چیست. او میخواست بگوید که صبحانه در ایران، شام در بغداد. مکثی کردم و گفتم:

- فکر کنم شام را در بغداد می خورم!!

قهقهه ای سر داد و گفت:

- ها… ها… سروان باهوشی هستی!

دستور داد ناهار را آوردند. غذا رشته پلو با خورشت قیمه بود. چند قاشقی خوردیم و او در حالی که ما غذا میخوردیم گفت:

- کجا را میخواستید بزنید؟

مأموریت را گفتم، البته غیر از آن هم نمیتوانستم بگویم؛ چرا که نقشة مسیر و هدف روی زانویم بود و فرصت اینکه آن را از خودم جدا یا منهدم كنم، پیدا نکرده بودم. سپس ادامه داد و گفت:

- سروان کجا دوره دیده ای؟

- آمریکا.

- آمریکا؟! شیطان اکبر؟!

- بله! آمریکا، شیطان اکبر

خندید و گفت:

- با شما بدرفتاری که نکرده اند؟

من هم جریان کتک خوردن ایوب به دست سربازان و آب دهان انداختن آن ستوان را گفتم. وی گفت«از سرباز توقعی نمی توان داشت. آنها بی سوادند ولی در بغداد با شما خوب رفتار خواهند کرد.

از ما که ناراضی نیستید؟ » لبخندی زدم و گفتم : «نه ژنرال، ان شاء الله در بغداد پذیرایی خواهیم شد!! » در حالی که داشت به نقشه نگاه می کرد، برگشت و با من دست داد و گفت«خداحافظ! » سپس به طرافیان

اشاره کرد. آنها هم ما را بیرون آورده، دستبند زدند و با چشمان بسته به طرف بغداد حرکت كرديم.

حدود سه ساعت در راه بودیم. در این مدت، دستانم را از پشت دستبند زده و چشمانم را نیز محکم بسته بودند، به حدی که از شدت درد، رنج می بردم. وقتی وارد بغداد شدیم، هنگام عبور از خیابان ها جایی که رفت و آمد زياد بود و خودرو ناچار به توقف می شد، می شنیدم که انگار بعضی ها نزدیک می شوند و به ما میخندند؛ فحش می دادند و احیاناً شکلک هم در می آوردند!  از صحبت های راننده متوجه شدم که ما را به «وزارت دفاع » می برند. )زیرا راننده چندین بار نشانی وزارت دفاع را از افراد پیاده و رانندگان خودروهاي مجاور می پرسيد.(   وقتی به مقصد )وزارت دفاع(  رسیدیم، پس از پیاده شدن من و حسین نژادی را از هم جدا کردند. هنگامی که چشمانم را باز کردند، خود را در یک اتاق خیلی کوچک دیدم که یک «سرگرد » با قدی بلند، موهای مشکی و صورتی سفید، پشت میز و یک ستوان هم روی مبل، سمت چپ اتاق نشسته بود. من ایستاده بودم. سربازی که چشمانم را باز کرد با اشارة سرگرد بیرون رفت.

سرگرد به من اشاره کرد که بنشین! روی مبل نشستم و دوباره «سین جیم » ها شروع شد و آن ستوان هم ترجمه می کرد. سرگرد در ادامة سؤال هایش پرسید:

- سروان فکر می کنی این جنگ تا کی ادامه دارد؟

- تا دفع متجاوز.

- ما که تجاوز نکردیم، شما جنگ را شروع کردید!

- خیر، این شما بودید که وارد کشور ما شدید و تا نیروهای شما از خاک ما بیرون نیایند این جنگ ادامه خواهد داشت.

- مثلاً چه مدت؟

- تا خروج شما از کشورمان.

- می دانی کشور شما کجاست؟!

این سؤال او تعجبم را برانگیخت. مکثی ک دم و برای اینکه منظورش را بفهمم، گفتم:

- نه، شما بگویید.

- از شمال به خراسان، از جنوب به بندرعباس، از شرق به پاکستان و افغانستان و از غرب به دامغان و کاشان یعنی کویر لوت و بقیة جاها را ما خواهیم گرفت.

فکری کردم و گفتم:

- رؤیای خوبی است برای شما اگر تعبیر شود!!

ستوانی که مترجم بود، کمی مکث کرد و گفت«سروان!  اگر این جمله را بگویم سرگرد عصبانی می شود! »

گفتم:

- همین را که گفتم ترجمه کن!

سرگرد با شنیدن جواب من کمی مکث کرد و در حالی که به من خیره شده بود، سرش را بالا و پایین می آورد. بسته ای را که در سمت راست میزش بود جلو کشید و آن را باز کرد. ديدم که کیف من با ساعت و نقشه ای که از مسیر داشتم در آن بسته بود. کیفم را باز کرد. مقداری پول و عکس همسر و فرزندم در آن بود. اول عکس فرزندم را نشان داد و گفت:

- این فرزندته؟

- بله.

- همین یکی ؟

- بله.

آن عکس را کنار گذاشت و عکس همسرم را درآورد. به محض اینکه آن را دید، عکس را برگرداند، روی میز گذاشت و گفت«

این  همسرته؟ » جواب دادم«بله. » از این عمل او بسیار خوشم آمد، زیرا گرچه دشمن بود، ولی با این عمل – اگر تظاهر هم کرده بود – نشان داد که از نظر حرمت ناموس مقید است. چون مایل نبود به عکس همسرم نگاه کند. سپس ادامه داد و گفت:

- این عکس پوشش دارد، مال زمان شاه است یا بعد از انقلاب؟

- همسرم قبل از انقلاب هم پوشش داشت. فرقی نکرده ما مسلمانیم.

- از این وسایلت چه چیزی را می خواهی؟

- عکس همسر و فرزندم را.

آنها را به من پس داد و سؤال کرد:

- سروان! چیزی نمی خواهی؟

- خیر.

- دستت چی شده؟

- هنگام پریدن از هواپیما، با زمین برخورد کرده و آسیب دیده.

- دکتر می خواهی؟

- اگر امکان دارد.

در این موقع، سرگرد به مترجم اشاره ای کرد. او هم بیرون رفت و پس از چند لحظه با یک نفر که روپوش سفید به تن داشت و یک گوشی پزشکی هم به گردن انداخته بود، وارد شد. )بعداً فهمیدم که این آقای دکتر در اصل درجه دار حفاظت بود و مدتی هم در زندان  « ابوغریب » مسئول ما شد.( او پس از معاینه گفت«احتیاج به عکس دارد. »

در حالی که سرم پایین بود و مشغول پا یین آوردن آستینم بودم، زیر چشمی سرگرد را نگاه می کردم. متوجه شدم با حرکت ابرو به دکتر اشاره کرد که نمی خواهد. دکتر قلابی هم با اشارة او بیرون رفت. بار دیگر سرگرد به من گفت؟

- چیزی احتیاج نداری؟

- خیر!

- میخواهی با همسرت تلفنی صحبت کنی؟

لبخندی زدم و گفتم«نه!! »

- چرا؟

باز با لبخندی جواب منفی دادم او هم لبخندی زد و گفت:

- سروان میخواهم چیزی را به تو نشان بدهم.

بلند شد و پردة سبزرنگی را که یک طرف اتاق را پوشانده بود کنار زد. نقشة وضعیت منطقه بود. از مرز مشترک ایران و ترکیه و عراق خط قرمزی کشیده شده بود که مقداری از «آذربایجان « ،» کردستان ،» «لرستان » و «خوزستان » را جدا کرده بود و به «آبادان » و «خرمشهر »ختم می شد. سپس گفت:

- سروان می بینی؟ ما قصد داریم این قسمت را از ایران جدا کنیم، زیرا اینها مال ماست.

من هم همان جواب قبلی را به او گفتمرؤیای خوبی است!!

سرگرد در حالی که از جواب من ناخشنود به نظر می رسید، روی صندلی نشست و دکمة زنگ را فشار داد. سربازی آمد، چشم و دست مرا دوباره بست و از اتاق بیرون برد. حدود چند دقیقه ای راه رفتیم تا وارد اتاق دیگری شدیم. چشمم را باز کرد. اتاقی را دیدم که در انتهایش یک نفر روی تخت فنری خوابیده بود. یک پیرمرد و چند نفر دیگر که دو تا از آنها نوجوان بودند و شخصی حدود 25 ساله که پایش گچ گرفته شده بود نیز داخل اتاق بود. سرباز در را بست و رفت. با رفتن سرباز، فردی که روی تخت خوابیده بود با دیدن من که لباس خلبانی به تن داشتم، بلند شد و گفت«ای فدات بشم کی اسیر شدی؟ » گفتم«سلام برادران، اجازه بدهید من نمازم را بخوانم.

قبله کدام طرف است؟ »یکی از آنها پتویی را پهن کرد و جهت قبله را نشانم داد. نمازم را خواندم و پس از آن خودمان را به هم معرفی کردیم.

 

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یکی از آنها«فیض الله امان اللهی » نام داشت. او درجه داری بود که در کردستان رشادت هایی از خود نشان داده بود و درجه ستوانی گرفته بود. بعدها در اردوگاه صلاح الدین شهیدش کردند. دیگری آقای «ابوترابی » روحانی مبارز بود که من پس از چند روز فهمیدم ایشان روحانی است؛ زیرا چند روز اول می دیدم سربازها وقتی وارد اتاق می شوند با او عربی صحبت می کنند. از ایشان پرسیم:  «شما چه طور عربی می دانید؟ » گفت:  «معلم هستم. »  اما کم کم در خلال صحبت هایی که می کردیم، به ایشان گفتم:  «اقای ابوترابی!  فکر کنم شما روحانی باشی. »  لبخندی زد و گفت: « بله. »  گفتم: اگر مایلید جریان اسارت خودتان را تعریف کنید.


ایشان فرمودند:  « در کوه های الله اکبر با یکی از برادران، دیده بانی می کردیم.  یک روز در دامنه بودیم که با گشتی های عراقی برخورد کردیم. آنها ما را دور زده و به رگبار بستند.  کسی که همراه من بود در دَم شهید شد و من روی زمین افتادم و خودم را به حالت مُردن زدم. عراقی ها نزدیک آمدند و مرتب در اطرافم رگبار می زدند؛ ولی من هیچ حرکتی نمی کردم. گویا آنها فهمیده بودند که زنده هستم! مرا بلند کردند، به پشت نفربر بستند و آوردند. در بین راه کتکم زدند و در بازجویی خیلی اذیتم کردند. به خاطر اینکه مقداری عربی می دانم، آنها می گویند که تو «آخوندی »؛ ولی من انکار کرده ام. احتمالاً مرا لو داده اند، زیرا آنها خیلی اذیّتم می کنند. چندین بار است که مرا به ستون می بندند و به اطرافم رگبار می زنند؛ اما تا به حال موفق نشده اند از من اقرار بگیرند. تا بعد خدا چه خواهد! »


 


* * *


مدت یازده روز من با این جمع بودم و از حضور آقای ابوترابی استفاده های زیادی بردم. اما آن شخصی که پایش در گچ بود، ستوان یکم  «تورانی »، اهل ساری و از کارکنان شهربانی بود و آقای ابوترابی از ایشان مراقبت میکرد. دو نفر دیگر، از نوجوانان آبادانی بودند که در راه خرمشهر به آبادان اسیر شده بودند و گه گاه گریه می کردند. آقای ابوترابی با آنها صحبت می کرد، دلداریشان می داد و سعی می کرد روحیة آنها را بالا نگه دارد.


اتاقی که در آن بودیم، دیوارش شکسته بود. پنجره ای داشت که به زمین چمن باز می شد و همیشه چند سرباز در مقابلش، روی تخت نشسته بودند. به نظر می آمد که زمین چمن، میدان صبحگاه وزارت دفاع عراق باشد؛ زیرا صبح ها افراد در آنجا تجمع داشتند.


وقتی می خواستند ما را به دستشویی ببرند، از کنارة غربی این زمین عبور می دادند. در مسیر ما سه اتاق بود که یکی از آنها محل شکنجه بود، به طوری که صدای شکنجه و فریاد افراد را به وضوح میشنیدیم. کسانی که شکنجه می شدند، معمولاً از مجاهدین عراقی بودند. در اتاق بعدی، تعدادی اسیر ایرانی بودند که ایوب حسین نژادی هم در میان آنها بود، اتاق سوم یک دفتر بود که به نظر می رسد اتاق سرپرست نگهبانان باشد.


بار اولی که مرا به دستشویی بردند، آنجا را بسیار کثیف دیدم؛ طوری که نه آفتابه ای بود و نه شیلنگی که بشود با آن طهارت کرد. برگشتم تا به سرباز نگهبان بگویم که این دستشویی قابل استفاده نیست، سرهنگی را دیدم مثل  «غول » آنجا ایستاده، نگاهی به من کرد و گفت:


- طیّار؟


با علامت سر گفتم:  «بله. »  مکثی کرد و ادامه داد:


- خمینی ...... )به امام توهین کرد.(


ناراحت شدم. به دنبال جمله ای بودم که این بی ادبی او را تلافی کنم. فکر کردم اگر از نظر روحی و شخصیتی به او ضربه ای بزنم بهتر است. به زبان انگلیسی به او گفتم:


- انگلیسی بلدی؟


- بله.


- مسلمانی؟


- بله؟


- اگر مسلمانی پس چرا دستشویی تان وسیلة طهارت ندارد؟


سرخ شد و با خشم نگاهی به من انداخت. با اشارة او سرباز مرا برد. خود او هم با ناراحتی رفت. سرباز مرا داخل یک حمام انداخت، در را قفل کرد و رفت. چند لحظه بعد یک آفتابه آورد و به من داد.


روز دوم بود که مرا از زندان بیرون آوردند.  چشمانم را بستند، سوار خودرو کردند و بردند. حدود بیست دقیقه ای طول کشید تا به محل مورد نظرشان رسیدیم. پیاده ام کردند و به داخل یک ساختمان بردند. وقتی چشمانم را باز کردند، خود را داخل یک اتاق  «بریفینگ »دیدم. یک نفر سرگرد و دو تا سروان خلبان آنجا بودند.  سرگرد، قدی بلند با چهره ای سوخته و تقریباً سیاه و موهایی مجعد داشت.


سروانها، یکی معمولی و دیگری چشم آبی با موهای بور بود.


با اشارة سرگرد، یکی از سروان ها برایم صندلی را عقب کشید و به انگلیسی گفت:  «بفرما یید بنشینید! »  وقتی نشستم، بازجویی سرگرد شروع شد:


- اسم.


- احمدبيگی، محمدیوسف.


- چند فروند بودید؟


- چهار فروند.


- می دانی که هر چهار فروند را زده ایم؟


- خیر، فقط من مورد اصابت قرار گرفتم.


- از کجا می دانی؟


- وقتی بیرون پریدم به آنها اطلاع دادم.


سرگرد خندة مرموزی  کرد و گفت:  «نه، همه را زدیم. » سپس ادامه


داد:


- کجا را می خواستید بزنید؟


- اگر هر چهار فروند را زده اید، پس باید بدانی کجا را می خواستیم بزنیم!


سرگرد مکثی کرد و گفت:


- با چه ارتفاعی داخل خاک ما شدید؟


- پنج هزار پا.


یکدفعه عصبانی شد و پرخاشگرانه گفت:  «پنج هزار پا؟!  »  من هم شانه ام را بالا انداختم و دیگر چیزی نگفتم. ادامه داد:


- کجا دوره دیده ای؟


- آمریکا.


- چقدر پرواز داری؟


- حدود 1500 ساعت.


نگاهی به اطرافیان انداخت و گفت:


- لیدر است!


سپس در حالی که به من خیره شده بود، گفت:


« - داوود سلمان » را می شناسی؟


- بله.


- او کجاست؟


- پیش شما.


- نه، دست ما نیست. او مرده است!


- دست شماست و سالم است.


- از کجا می دانی سالم است؟


- صحبت هایش را از رادیوی شما گوش کرده ام.


چند لحظه سکوت ک د و گفت:


- به هر حال مرده است.


- نه، نمرده.


- تو را هم می کشیم.


- فرقی برایم نمی کند.


یکدفعه با ورود یک  «سرتیپ » همه بلند شدند و احترام گذاشتند.


احتمال می دادم که او فرمانده پایگاه باشد. من نشسته بودم و بلند نشدم. سرگرد با اشاره به من گفت که بلند شوم؛ اما سرتیپ نگذاشت.


به بقیه هم گفت که بنشینند. سرتیپ، زیرچشمی به من نگاه کرد و به عربی با افرادی که داخل اتاق بودند کمی صحبت کرد. در این حال سرگرد رو به من کرد و گفت:


- سروان!  آنچه را از تو می پرسم باید درست جواب بدهی. فهرست اسامی خلبانان  «گردان 31 و 32 پایگاه شاهرخی » را برایمان بنویس!


به او گفتم:


- در حد قانون «ژنو » من فقط اسم، درجه و محل خدمتم را می گویم. شما هم بیش از این نمی توانید از من بخواهید.


سرگرد با عصبانیت گفت: «اگر ننویسی دستت را قطع می کنیم. »


در این موقع سرگرد رو به سروان ها کرد و به عربی چیزی گفت. سپس به همراه سرتیپ از اتاق بیرون رفت. سروان ها مقداری با هم صحبت کردند، سپس یکی از آنها که اندام لاغری داشت، پیش من آمد و دیگری از اتاق بیرون رفت


 


ادامه دارد ...


14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سروانی که نزد من مانده بود، صندلی اش را کمی جلوتر کشید و به من نزدیک شد. وانمود میکرد که دارد در حقم دلسوزی می کند.  با صدای آهسته گفت:


- ببین سروان!  اگر چیزهایی را که از تو می پرسند درست نگویی و یا اینکه اسامی خلبانان را ننویسی تو را اذیت می کنند.  من هم مثل شما خلبان هستم و شما را درک می کنم.


من که می دانستم آنها برایم نقشه کشیده اند، در دلم گفتم، احمق خودتان هستید!  و در جواب او گفتم:


- سروان!  اینکه میگویی من دوست شما هستم، قبول.  ولی میدانی که ما چیزی نمی دانیم. فقط به ما ابلاغ می شود که فلان مأموریت را انجام بده و ما انجام می دهیم، تصمیم گیرنده رده های بالا هستند.


- خُب!  حالا هر چی میپرسم جواب بده. در پایگاه شاهرخی چند تا هواپیما دارید؟


- نمی دانم؛ متغیر است.


- چه طور متغیر است. مگر می شود تو تعداد آنها را ندانی!


- نه، نمی دانم. چون جنگ است و هر روز تغییر می کند.


- با چه سرعتی وارد خاک عراق می شوید؟


- 300 نات


- با چه ارتفاعی؟


- پنج هزار پا.


- پنج هزار پا؟!-  بله.


- چند تا دوست نزدیک داری؟


- همه با هم دوستیم.


- فرماندهان پایگاه را می شناسی؟


- خیر.


- چرا؟


- برای اینکه آنها از ما قدیمی تر هستند و من تماس نزدیک با آنها ندارم.


« - گلچین » چه طور؟


-  ایشان فرمانده من هستند. فقط همین!


- او به رژیم معتقد است؟


- مگر می شود یک فرمانده به رژیم معتقد نباشد!


- چه ضعف هایی دارد؟


- نمی دانم.


- دوستان خاص تو چه کسانی هستند؟


- دوست خاصی ندارم. گفتم که همه با هم دوست و همکار هستیم.


دو برگ کاغذ به من داد و گفت: « سروان!  من صلاح کارتو را می خواهم، اسامی خلبانان شکاری گردان های پایگاه را برایشان بنویس!  اگر ننویسی تو را اذیت می کنند. »  سپس بیرون رفت و پس از ده دقیقه برگشت و گفت: «چرا ننوشتی؟ »


گفتم:


- من مجاز نیستم این کار را بکنم، اگر دستم را هم قطع کنید، نخواهم نوشت.


شانه اش را بالا انداخت و گفت: «من به تو گفتم، خود دانی. »


اشاره کرد که بلند شو!  بلند شدم.  مرا به اتاق مجاور راهنمایی کرد.  در اتاق مجاور، همان سرگرد که قبلاً از من بازجویی کرده بود، پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و نمونك هواپیمایی هم روی میزش بود.  به نظر می آمد که اتاق فرمانده گردان باشد.  از جایش بلند شد و گوشة میز نشست و در حالی که یک تسبیح دانه درشت قرمز رنگ در دست داشت و با آن بازی می کرد، نگاهی به من انداخت و گفت:  «سروان میدانی کجا هستی؟ » جواب دادم:  «فکر می کنم در یک گردان شکاری باشم. »  او سری تکان داد و چیزی نگفت.  سروان مو بور یادداشت هایی را که از صحبتهای من برداشته بود به دستش داد و او هم شروع به خواندن آنها کرد.


وقتی به این سؤال که:  «با چه سرعتی وارد خاک عراق می شوید؟ » رسید، عصبانی شد و گفت: «کذّاب! کذّاب! »


در این لحظه سروانی که قبلاً از اتاق بیرون رفته بود، در حالی که پرونده ای در دست داشت، وارد شد و کنار من روی مبل نشست.


پوشه را روی مبل بین خودش و من گذاشت. جلد پوشه از طلق بود و زیرچشمی نگاهی به آن انداختم.  داخل پوشه فهرست اسامی «خلبانان گردان 32 پایگاه شهيد نوژه » نوشته شده بود.  از اسامی معلوم بود که مربوط به اوایل انقلاب است؛ زیرا هنوز اسامی خلبانانی در فهرست موجود بود که در جریان کشف کودتای نافرجام نقاب پایگاه سوم شکاری همدان اعدام شده بودند.


سرگرد رو به من کرد و گفت:


- چرا اسامی خلبانان را ننوشتی؟ دستت را قطع می کنیم!


چون لیست را دیده بودم، با خونسردی تمام و حالتی آرام گفتم:


- سرگرد چرا عصبی هستید؟ وقتی شما لیست گردان را دارید، چرا دیگر از من می پرسید. چرا می خواهید دست مرا قطع کنید!


- از کجا می دانی ما لیست گردان 32 را داریم؟


به پوشه ای که بین خودم و آن سروان عراقی بود اشاره کردم و گفتم:


- اینجاست.


سروانی که در کنار من نشسته بود، یکه خورد.  خودش را کمی جمع و جور کرد.  سرگرد هم که مانده بود جوابم را چه بدهد با عصبانیت، کمی به عربی با سروان صحبت کرد و او هم مرتب میگفت:  «نعم سیّدی »  بعد هم بلند شد و رفت.


سرگرد دیگر چیزی نگفت. پس از چند لحظه با آن سروان لاغراندامِ مو بور صحبت هایی کرد.  او نیز درِ اتاق را باز کرد و سربازی را که در بیرون ایستاده بود صدا زد. سرباز آمد، چشمان مرا بست و دوباره به همان اتاق در وزارت دفاع نزد حاج آقا ابوترابی و دیگر دوستان برد.


آنجا بودم تا اینکه چند روز بعد یک درجه دار آمد و به من اشاره کرد همراهش بروم. چشمانم را بستند و سوار یک خودرو کردند ....


 


ادامه دارد ..

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

وقتی داخل خودرو شدم، نفری که وسط نشسته بود، سرم را با دست گرفت و روی زانویش قرار داد. احساس کردم از طرف دیگر کس دیگری را هم وارد خودرو کردند. سر او را هم روی زانوی نگهبانی که در کنارم نشسته بود قرار دادند. حدس زدم که باید حسین نژادی باشد؛ گفتم:


- ایوب! تویی؟


با صدای «اُسکت » نگهبان سکوت کردیم.


خودرو به راه افتاد و حدود 15 تا 20 دقیقه در راه بودیم. به نظر می آمد که جاده ناهموار است. وقتی خودرو توقف کرد، ما را پیاده کردند و داخل ساختمان بردند. حس کردم وارد آسانبر شدیم. داخل آسانبر چشمان ما را باز کردند و من در آنجا حسین نژادی را دوباره دیدم. سرگردی که شب اول اسارتم از من بازجویی کرده بود و میگفت که می خواهیم قسمتی از ایران را بگیریم، آنجا بود. وی در حالی که لبخند میزد رو به من کرد و گفت:


- هِلو


آسانبر بالا رفت. درِ آسانبر که باز شد، سالنی را دیدم که در دو طرف آن دو راهرو قرار داشت و تعدادی کتاب هم در وسط سالن در قفسه های آهنی چیده شده بود. سالن با موکتی به رنگ مغزپسته ای و خیلی تمیز فرش شده بود.  ما را داخل اتاقی بردند که دارای مبل های مغزپسته ای بود. احساس کردم که اتاق را پيش از اين دیده ام و به چشمم آشنا می آمد!  به نظرم آن اتاق جایی بود که  «شهید تندگویان » وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران که به دست دژخیمان صدامی اسیر و سپس به شهادت نایل شد  را نیز آنجا آورده بودند؛ زیرا من مصاحبة ایشان را در تلویزیون ابوظبی، زمانی که در بندرعباس خدمت میکردم، دیده بودم.  به هر حال ما را نشاندند و یک نفر مترجم که فارسی را به خوبی صحبت می کرد در آنجا حضور داشت.


 


مصاحبه با سردبیر «الجمهوریه »


پیرمردی وارد اتاق شد. همه جلوِ پای او بلند شدند. او نشست و با حاضران کمی عربی صحبت کرد. مترجم که كنار من نشسته بود گفت:


- آقای سروان!  من چند سالی در تهران زندگی کرده ام و فارسی را خوب می دانم. این آقا  )اشاره به پیرمرد( صحبت هایی دارند که من برای شما ترجمه می کنم، سپس شما جواب او را می دهید و من ترجمة عربی آن را به ایشان خواهم گفت.


پیرمرد شروع به صحبت کرد و مترجم چنین ترجمه کرد:


 «از اینکه شما در بغداد هستید به شما خیرمقدم می گویم. ما مردم ایران را دوست داریم و آنها را برادران خود می دانیم؛ البته وقتی در ایران انقلاب شد ما خیلی خوشحال شدیم. زیرا پس از مدت زیادی که روابط ما با شاه بد بود، با رفتن او فرصتی دست داد تا با مردم و دولت ایران دوستی دوباره پیدا کنیم. اما متأسفانه دولت شما خوب عمل نکرد و به ما اعلان جنگ داد.


آخوندها کینة خود را نسبت به ما نشان دادند و می خواهند عراق را بگیرند و مردم ما را تحت حکومت خود درآورند. ادعای خاک عراق و شهرهای مقدسه را دارند. جنگ فارس و عرب به راه انداخته اند و برادرکشی می کنند. در صورتی که ما دشمن مشترکی مثل اسرائیل داریم. در ایران نه مجلس هست و نه دولت. اصلاً کسی به حرف ما گوش نمی کند. ما خواهان اجرای  «قرارداد الجزایر » هستیم و میخواهیم عادلانه اجرا شود. در زمان شاه این قرارداد را به کمک آمریکا به ما تحمیل کردند، حالا می خواهیم آنچه را از حقوق ما گرفته شده پس بگیریم. هر چه به دولت و رئیس جمهورتان گفتیم گوش نکردند. فقط ادعای سرزمین ما را کرده اند و علیه اعراب جنگ به راه انداخته اند. حتی با ایجاد تفرقه بین مردم ایران، شیعه و سنی، ترک و فارس و کرد را به جان هم انداخته اند. ما مسلمانیم و برادر هستیم. ما هم به حضرت علی)ع(  و امام حسین)ع(  و حضرت عباس)ع( اعتقاد داریم. وقتی بچه هایمان مریض می شوند گردنشان را به ضریح می بندیم تا شفا پیدا کنند. امیدواریم جنگ هر چه زودتر تمام شود و شما به کشورتان برگردید. ما چشم طمع به خاک شما نداریم و می دانیم که شما مردمی شجاع و دلیر هستید؛ اما، ما هم از حق و حقوق خودمان چشم پوشی نمی کنیم. »


صحبت هایش که تمام شد، مترجم رو به من کرد و گفت: «اگر شما هم صحبتی دارید بگویید. » گفتم: « اولاً من و دوستم )حسین نژادی( را با چشم بسته به اینجا آورده اید و نمی دانم کجا هستیم. ثانیاً این آقا هم خودش را معرفی نکرد تا بدانم با چه کسی صحبت می کنم. »  با ترجمة حرف های من، پیرمرد تکانی خورد و با ناراحتی و عجله، اما با لحنی آرام و ملایم گفت:


- من «صاحب حسین » سردبیر روزنامة «الجمهوریه » هستم و اینجا ساختمان روزنامه «الجمهوریه » است.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

صحبتم را ادامه دادم:


از اینکه به این صورت در بغداد هستم خوشحال نیستم و خودم را مهمان شما نمی دانم؛ بلکه یک اسیر  جنگی هستم که به خاطر دفاع از استقلال و تمامیت ارضی مملکتم جنگیده اماین آقا فرمودند، خوشحال شدیم که در ایران انقلاب شده و می توانیم با مردم و دولت ایران دوباره دوست شویم؛ در صورتی که اینطور نیست، زیرا از ابتداي پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، این دولت و ارتش شما بود که در مرزهای ما از طریق کردستان شروع به اذیت و آزار کرد و به بعضی از کردهای منطقه کمک مادی و نظامی می داد تا در غرب و جنوب کشور شورش کنندمن آنچه در مرزها از روز اول انقلاب تا به حال اتفاق افتاده به چشم دیده و یا شنیده ام کاری به اخبار سراسر دروغ رسانه های جمعی بیگانه ندارم، فقط به عنوان یک سرباز ایرانی که دیده است در مرزهای کشورش چه میگذرد صحبت می کنم.


این آقا فرمودند که ما علیه اعراب جنگ راه انداخته ایم، در صورتی که باید با هم باشیم و علیه رژیم صهیونیستی بجنگیمعلیه این رژیم غاصب جنگیدن درست، اما می توان ادعا کرد تنها کشوری که در دنیا علیه رژیم صهیونیستی است ایران اسلامی استحتی در زمان شاه که دولت با این رژیم دشمنی نداشت، روحانیت و مردم با این رژیم غاصب دشمنی خود را ابراز می کردند و بعد از انقلاب هم دولت و مردم با هم این روند را ادامه دادند شما اعراب اگر می خواستید علیه رژیم صهیونیستی بجنگید، تا به حال این کار را کرده بودیدمگر «فلسطین اشغالی » خاک عرب نبود!  مگر اشغال نشده!  پس چرا اعراب تا به حال هیچ واكنشي نشان نداده اند؟!


ایشان در صحبتهایشان گفتند که ما غائلة فارس و ترک، کرد و عرب و یا شیعه و سنی راه انداخته ایم، در صورتی که اینطور نیست. اگر چنین بود ما هم مثل شما در شناسنامه های مردممان، قومیتشان را مشخص می کردیمدر حالی که این دوست من  )حسین نژادی ترک زبان است و من فارس زبان، هر دو با هم در یک هواپیما نشسته و از وطنمان دفاع می کنیم و خیلی هم صمیمی هستیم.


این آقا گفتند که ما جنگ را آغاز کرده ایم؛ اما من خلاف این ادعا را دیده ام؛ به خاطر اینکه من خلبان هستم و در پروازهایی که داشته ام، می دیدم در مرزهای ما چه می گذرد.  این شما بودید که تجاوز کردید. به حساب خودتان بهترین زمان را انتخاب کردید تا در آن اوضاع که نه مجلسی بود و نه دولتی، بهترین استفاده را ببرید. شما گفتید که ما بارها به دولت ایران گفتیم که خواهان قرارداد الجزایریم، ولی کسی به حرف ما گوش نکرد. اگر چنین است پس شما با چه مجوزی وارد خاک دیگری شدید؟ البته با تمام این حرف ها به خاطر دارم که شما به مسئولان ایران 48 ساعت وقت دادید تا جواب شما را بدهند؛ ولی 24 ساعت از زمان دریافت پیام نگذشته بود که حمله کردید و بسیاری از پایگاه های ما را مورد حمله قرار دادیدآیا این درست است یا نه؟


شما گفتید که ما قصد گرفتن سرزمین شما را نداریم؛ در صورتی که نقشه هایی که به من نشان دادند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارید. در اینجا بود که با لبخندی معنادار به آن سرگردی که شب اول دیده بودم و از من بازجویی کرده بود، اشاره ای کردماو هم سریع بلند شد و به عربی چیزهایی گفت و رفت. حرف هایم که تمام شد، انگار می دیدم که اشک در چشمان آقای سردبیر حلقه بسته و دست هایش می لرزیدبا حالتی متحیر به من نگاه می کرد. گویا انتظار نداشت یک اسیر که در چنگال آنها گرفتار شده اینطور با او محکم و بدون ترس صحبت کندبعد رو به حسین نژادی کرد و گفت:  «شما حرفی دارید بزنید؟ » او گفت:


من تمام حرف های دوستم را تصدیق می کنمشما به ما حمله کرده اید و باید از خاک ما بیرون بیایید وگرنه از صلح خبری نخواهد بود!


آن شخص )سردبیر مقداری با مترجم صحبت کردسپس مترجم به ما گفت:


میخواهید در رادیو و تلویزیون صحبت کنید؟


گفتم:


 اگر قول بدهید آنچه میگوییم پخش کنید، بله. در غیر اینصورت خیر.


در جواب گفتند که بعداً خبرتان می کنیم؛ ولی هرگز خبرمان نکردند صحبت ها تمام شدگفتندچیزی احتیاج دارید؟ ما جواب «نه » دادیمآنها یک سینی پر از سیگار جلوِ ما گرفتند و تعارف کردند؛ اما ما از برداشتن امتناع کردیمپس از اصرار زیاد، چندین پاکت در جیب لباس پروازمان گذاشتند، ولی ما همه را بیرون آورده و روی میز گذاشتیم و فقط یک پاکت از آنها را من برداشتمزیرچشمی «صاحب حسن » را نگاه می کردمدیدم که به من خیره شده و به نظر می رسید خیلی ناراحت است.


در این لحظه به ما گفته شد«صحبتی ندارید؟ » جواب دادم«بله »


و رو به صاحب حسین کردم و گفتم:


 ما وقتی بچه هایمان مریض می شوند، آنها را نزد پزشک میبریم و به ائمه)ع هم براي شفای آنها متوسل می شویم؛ نه اینکه از همان ابتدا گردنشان را با دستمال به ضریح ببندیم.


دوباره دستور دادند چشمان ما را بستند. مرا به همان اتاقی که آقای ابوترابی بود بردند و حسین نژادی را هم به اتاق دیگر. از آن موقع به بعد، من تا پایان اسارتم دیگر حسین نژادی را ندیدم.


 


ادامه دارد ... 


12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با عرض پوزش از جناب مدیر ، جایی دیگر پیدا نکردم ، برای قرار دادن این تصویر

 

از راست : خسرو غفاری ، ابولقاسم عبیری ، داود صحتی دهخوارقانی

 

6.jpg

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
 

با عرض پوزش از جناب مدیر ، جایی دیگر پیدا نکردم ، برای قرار دادن این تصویر

 

از راست : خسرو غفاری ، ابولقاسم عبیری ، داود صحتی دهخوارقانی

 

 

 

با تشکر از جناب S.A.M ، امیدوارم با این عکس های زیبا بنده رو بیشتر در این پست همراهی کنند 

 

***

**

*

 

 

اسیر دانه ای دو هزار تومان!

چند روز بعد مرا به اتاقی دیگر که در همان ردیف اتاق قبلیمان بود بردند. در آنجا یک سروان پشت میز نشسته بود که با ورود من از جایش بلند شد، دست داد و به فارسی گفت:

آقای سروان خوش آمدید!

من ساکت بودم و چیزی نمی گفتم. روی میزش را مرتب کرد. کتابی از اشعار «خیّام » روی میز بود و در طرف دیگر یک ضبط صوت. رو به من کرد و گفت:

شما کی اسیر شدی؟

چند روز پیش.

کجا شما را زده اند؟

بدره.

شهر بدره را زدید؟

خیر.

شغلتان قبل از ارتش چه بوده؟

محصل بوده ام.

زن و فرزند دارید؟

بله.

چند تا بچه داری؟

یکی.

آقای سروان چه رنگی را دوست داری؟

لبخندی زدم و گفتم:

جناب سروان تمام رنگ ها را دوست دارم.

کدام را بیشتر. سبز، قرمز، آبی؟

تمام رنگ ها.

مکثی کرد و گفت:  «راحت هستید؟ »

جواب دادم:

من اسیرم. شما حق ندارید با من اینطور رفتار کنید! من باید پيش دیگر اسرا باشم، پیش دوستانم. شما باید طبق مقررات ژنو رفتار کنید. اینجا از نظر بهداشتی جای مناسبی نیست.

آقای سروان شما موقت اینجا هستید. هنوز جایتان مشخص نشده، چند روزی مهمان ما هستید، بعد خواهید رفت.

بعد از چند دقیقه ای سکوت گفت:

میخواهید شما را به هتل ببریم؟

طبق مقررات ژنو، اردوگاه.

خنده ای کرد و گفت:

نه، ما شما را به هتل خواهیم برد، پيش دوستانتان.

سپس انگشتش را روی زنگ فشار داد. سربازی آمد و مرا دوباره به اتاقم برد.

پس از چند روز آقای ابوترابی و چند نفر دیگر را نیمه شب از پیش ما بردند. به فاصله نیم ساعت بعد، در باز شد. نگهبان که یک گروهبان بود و تظاهر می کرد تا خودش را خنده رو و خوش اخلاق جلوه دهد، ولی در اتاق دیگری مجاهدان عراقی را شکنجه می کرد، وارد اتاق شد. در حالی که قیافه ای جدی به خود گرفته بود، با زبان انگلیسی گفت:

سروان! تعدادی هم اکنون به اینجا می آیند. شما حق ندارید با آنها صحبت کنید!  اُکی؟

من هم سری تکان دادم و او رفت.

 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

چند لحظه بعد، حدود بیست وپنج نفر وارد اتاق شدند. چون اتاق گنجایش زیادی نداشت، مسجدوار نشستند. هنوز همه وارد نشده بودند که یکی از آنها یک مرتبه صدا زد:


- بچه ها ایشان خلبان است.


او لهجة کردی داشت. به او گفتم:  «ساکت! صبر کن نگهبان بیرون برود. »


وقتی همه وارد شدند. گروهبان نگهبان به عربی چیزهایی گفت. آنها هم با گفتن نعم! نعم! جوابش را دادند. سپس او بیرون رفت.


به محض اینکه در بسته شد، چند نفر دور من حلقه زدند و گفتند:


- جناب سروان! کی اسیر شدی؟


- چند روزی می شود. شما کی اسیر شده اید؟


- ما روزهای اول جنگ اسیر شده ایم.


در این گروه، هشت نفر «کُرد »، هشت نفر «عرب » و چند نفری هم « فارس » و تعدادی هم «ترک » زبان بودند. به آنها گفتم:


- اگر اول جنگ اسیر شده اید چرا هنوز اینجا هستید؟


گفتند:


- ما را برای بازجویی آورده اند.


من که هنوز به این امور وارد نبودم، گفتم:


- مگر چندبار بازجویی می کنند؟


گفتند:  «چندین بار!  »


متوجه شدم که دو نفر از آنها خیلی ناراحت اند. در کناری نشسته بودند و گریه می کردند. به آنها نزد کیشدم و پرسیدم:


- چرا ناراحتید؟


یکی از آنها گفت:


- هیچی، براي شما ناراحت هستیم.


خندیدم و گفتم:


چرا؟


یکی از آنها جواب داد:


- آخه جناب سروان! شما حیف بودید! شما خیلی کار می توانستید بکنید. شما ارزش دارید.


- برادر! هر کس به اندازة خودش. من هم یک نفرم مثل شما. همه سربازیم، فرقی نداره.


- نه جناب سروان مسائل دیگری هم هست.


حدس زدم باید خبری باشد. ساکت شدم. رو به دیگران که در اطرافم نشسته بودند کردم و گفتم:


- بچه ها! شما چه طور اسیر شده اید؟


- ای جناب سروان! داستان ما غم انگیز است! ما هشت نفر کارکنان ژاندارمری هستیم. افراد «کومله » و «دمکرات » ما را اسیر کردند و به عراقی ها تحویل دادند و به ازای هر نفر از ما دو هزار تومان پول گرفتند.


یکی از آنها گفت:


- به خدا قسم جناب سروان! ما گفتیم خودمان هر نفر 15 هزار تومان به شما می دهیم ما را تحویل عراقی ها ندهید، اما آنها توجه نکردند و در جواب ما گفتند که پول آنها نقد است.


در این لحظه آهی کشید و گفت:  «به خدا قسم اگر به ایران برگردیم، اصلاً در کردستان نمی مانیم. »


ایشان که این حرف را می زد، چند نفر آن طرف تر گوش می کردند و سرشان را تکان می دادند. باز هم متوجه شدم که ممکن است موضوعي در کار باشد تا اینکه یک روز بین چند نفرشان که هم زبان بودند سر یک نصف نان ساندویچ نزاعی رخ داد! به حدی که یکدیگر را کتک می زدند و هر چه دلشان میخواست به همدیگر نثار می کردند! عراقی ها با شنیدن سروصدا به پشت پنجره آمدند و آنها با دیدن عراقی ها ساکت شدند.


جلو رفتم، چند جمله ای برایشان صحبت کرده و برای سرزنش آنها گفتم:


- به عنوان یک ایرانی از این عمل شما شرم دارم! شما چه طور با این روحیه در جبهه ها جنگیده اید؟ شما که برای یک لقمه نان اینطور به جان هم می افتید، چه طور می خواستید خود را فدای مملکت و دین و انقلاب کنید؟! شما یک انسانید و باید در سختی ها یک دیگر را کمک کنید. سکوت کردم. یکی از بچه های ترک زبان اشاره ای به من کرد و گفت:


- جناب سروان به ما افتخار بدهید در خدمتتان باشیم.


حدس زدم میخواهد چیزی به من بگوید، جلو رفتم و گفتم:


- داداش! این چه حرفیه! من در اختیار شما هستم. همه می دانید جا نیست که من این گوشه نشسته ام. آنها دو سه نفر بودند و اهل تبریز که در اشغال «سایت دهلران »اسیر شده بودند. یکی از آنها گفت:


- جناب سروان! این بچه ها )دو نفری که دعوا کردند(  را که اینجا آورده اند، سابقة خوبی ندارند. چند نفر آمده بودند اردوگاه برای ما سخنرانی کردند و می گفتند، بروید علیه حکومت ایران بجنگید.  )البته در اردوگاه همه آنها را «هو » کردند! ( عراقی ها نیز تعدادی را که حدس می زدند سُست هستند و از نظر عقیدتی توخالی اند شناسایی کردند و آوردند که این دو نفر هم جزو آنها هستند. البته اینها دل این کار را ندارند. شما دیدید که برای یک لقمه نان با هم چه کار کردند! حالا چه طور میخواهند بروند و جلو گلوله بایستند، نمی دانم!


گفتم:


- شما که این حرف ها را می زنید، پس چه طور خودتان هم با اینها هستید؟


گفت:


- خُب ما هم بین اینها بُر خورده ایم. عراقی ها فکر می کنند که ما هم روز دیگر، یکی از بچه های خوزستانی که او را «علی » می نامیدند، توسط گروهبان نگهبان شکنجه گر به اتاق بغلی برده شد. پس از چند لحظه صدای کابل و شلاق بلند شد و علی با فریاد می گفت:  «لا، لا. » پس از اینکه او را خوب کتک زدند، دوباره به اتاق برگرداندند.


به او گفتم:


- علی چی شده؟


- هیچی جناب سروان!


- تو را زدند؟


- جناب سروان خودت می دانی، چرا می پرسی؟


- علی چرا تو را زدند؟


- از من میخواستند که خیانت کنم؛ اما من قبول نکردم. این دفعة اول نیست. در این حال صدای گریة او بلند شد و با صدای بلند گریه می کرد. از او پرسیدم:


- مگر چیزی گفته ای و یا خیانت کرده ای؟


- خیانت؟!  چه خیانتی؟!


در حالی که گریه امانش نمی داد سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت.


ادامه دارد ...


9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هتل


نیمه شبِ شانزدهم دی ماه 1359 ، )شانزده روز پس از اسارتم(، در باز شد. نگهبان داخل شد. رو به من ک رد و گفت:  «مستر! آماده شو برویم »  گفتم:


- کجا؟


خندید و گفت:


- هتل.


بچه ها که در اتاق بودند، شروع به سروصدا کردند. آنها را ساکت کردم. مقداری برایشان صحبت کردم و پس از دلداری دادن آنها گفتم:


«با همدیگر متحد باشید و نگذارید دشمن از شما سوءاستفاده کند. جنگ، دیر یا زود تمام خواهد شده و به کشور باز خواهید گشت. خدای ناکرده کاری نکنید که فردا با وجدانی شرمسار و ناراحت به ایران برگردید. »


در این حال، نگهبان اشاره کرد که یاالله! یاالله! وقتی خواستم از اتاق خارج شوم، یکی از بچه ها ایست خبردار داد و من هم جواب دادم. سپس خداحافظی کرده و بیرون آمدم.


مرا به داخل یک خودرو مخصوص حمل زندانیان که از بیرون شبیه آمبولانس بود انداختند و دستانم را بستند. نگهبان وقتی داشت درِ خودرو را میبست، خنده ای کرد و گفت:  «مستر! داری می روی هتل پیش دوستانت. الله کریم.  » در داخل آمبولانس تنها بودم. راننده و یک سرباز مسلح در جلو نشسته بودند. حدود بیست دقیقه مرا در خیابان ها گرداندند. نمیتوانستم جایی را ببینم. گاهی نگهبان گوشة پرده را کنار می زد، نگاهی به من می انداخت، می خندید و سرش را تکان می داد.


من که اولین بار بود این سرباز را می دیدم، تعجب کرده بودم که چرا چنین می کند و لبخندش برای چیست. احساس خوبی نداشتم.


در این فکر بودم  که خدایا مرا به کجا می برند! آن هم این وقت شب. چرا سرباز میگفت به هتل می روی! مگر می شود اسیر را به هتل ببرند و پس از چند لحظه که در افکار خود غرق شده بودم، در دل گفتم:  «پناه بر خدا، هر چه پیش آید راضی هستم. »


آمبولانس ایستاد و از تغییر صدای خودرو دریافتم که وارد یک ساختمان شدیم. در عقب خودرو باز شد. روبه روی در، دیوار بود و من جز دیوار چیز دیگری را نمی دیدم. یک نفر به سرعت آمد و جلوِ چشمانم را محکم بست. کمی هم با آن دو نفری که مرا آورده بودند صحبت کرد و سپس با گفتن:  «امشی! امشی! »  مرا حرکت داد.


موقع حرکت جایی را نمی دیدم. به این طرف و آن طرف دیوار می خوردم و آنها هم می خندیدند. بیست قدمی بیشتر جلو نرفته بودیم که مرا نگه داشت و گفت:  «مستر! »Step  فهمیدم که باید از پله بالا بروم؛ چند پله که بالا رفتم، احساس کردم داخل یک راهرو شدیم که کف آن را موکتی نرم پوشانده بود. یک باره حالتی ناخوشایند به من دست داد. نکند واقعاً مرا به هتل آورده باشند! اگر چنین باشد حتماً نقشه ای دارند و می خواهند با اذیت کردنم، اطلاعات بگیرند. در حالی که در این افکار غوطه ور بودم، با چند گردش در پیچ و خم راهرو، مرا نگه داشتند و چشمانم را با کردند. خود را در اتاقی دیدم بسیار کثیف که پر بود از لباس های کهنه و بعضی از آنها هم خونی بود.


فردی آنجا ایستاده بود که کت و شلواري شیک پوشیده بود و کراواتی هم به گردن داشت. خنده ای کرد و به عربی گفت:


- چه طوری سروان؟ لباس هایت را دربیار!


لباس پروازم را درآوردم. ولی او گفت:  «بقیه را هم دربیار!  » گفتم:


- لباس زیرم را دیگر چرا؟


با عصبانیت گفت:


- زود باش دربیار! ممنوع!


تمام لباس هایم را به جز یک «شورت » درآوردم. اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسایی ام. گفتم:


- اینها را لازم دارم.


نگاهی کرد و گفت:


- انگشتر را دربیار! ممنوع!


راجع به پلاک، زیاد سخت گیری نکرد. انگشتر را گرفت و داخل جیب لباس پروازم گذاشت و گفت: بعداً به شما خواهند داد.


یکی از لباس های کهنه و کثیف نظامی های خودشان را تنم کردند.


لباس به قدری کثیف و چِندش آور بود که حال آدم به هم