Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

32 posts in this topic

به نظر می رسید این سلول کمی از سلول قبلی تمیزتر باشد. معلوم بود کسی در آنجا بوده. نومیدانه در گوشه ای نشستم و به فکر فرو رفتم. چند دقیقه بعد، حسن، مسئول زندان را برای دیدنم آورد. او تنها اسم و درجه ام را پرسید. وقتی من اسم پدرم را می گفتم، او می خندید.


عصبانی شدم. ولی بعدها فهمیدم که او حق داشته بخندد؛ زیرا من عربی خوب بلد نبودم به جای اینکه بگویم پدرم، می گفتم:  «ابوکَ محمدابراهیم  » )پدر تو محمدابراهیم است.( اواخر دی ماه سال 1359 بود و من تازه فهمیده بودم کجا هستم و چه باید بکنم. برخاستم و با توکل به خدا شروع به نظافت سلول کردم. چند سلول آنطرف تر اسیری بود که روزی سه وعده با صدای بلند اذان می گفت. بيش تر اوقات دعا می خواند و تکبیر میگفت و گه گاه هم نگهبانان او را کتک می زدند تا شاید ساکت شود، ولی او ادامه می داد. بعدها فهمیدم که آن شخص آقای «تندگویان » وزیر نفت جمهوری اسلامی بود.


هر چند روز یک بار سرهنگِ مسئول زندان می آمد و آمار می گرفت. ولی یک روز که برای گرفتن آمار آمده بود، حرکاتش فرق کرده بود.


او قصد داشت اسرا را اذیت و آزار کند. به هر سلولی که می رسید، پس از کمی سؤال و جواب از اسیر میخواست به جلوِ پنجره برود، سپس به طور ناگهانی با مشت به سر و صورت او می کوبید، به گونه ای که نعره و فریاد او به هوا می رفت.


به سلول من که رسید، چون متوجه نقشه او شده بودم، زیاد جلو نرفتم و با کمی فاصله هرگونه سؤالی داشت پاسخ می دادم. دلهره داشتم که مبادا درِ سلول را باز کند، که اگر این کار را میکرد، کتک را نوش جان کرده بودم! کسی همراه سرهنگ بود، با دست اشاره کرد که «خلبان؟ » گفتم: «منظورت این است که شغلم چیست؟ » گفت: «آری » پس از اینکه خودم را معرفی کردم کمی ایستاد و اطراف را نگاه کرد.


خندید و سری تکان داد. پنجره را بست و رفت.


چند شب بود که خانمي را به سلول روبه روی من آورده بودند. احتمالاً از همسران مجاهدین عراقی بود. او فرزندی داشت تقریباً دو ساله که با هم در یک سلول بودند. بعضی وقت ها سربازها بچه را داخل راهرو می آوردند و با او بازی می کردند. اتفاقاتی که شب ها در این سلول می افتاد، شنیدنش دل هر انسان غیرتمندی را به درد می آورد؛ به گونه ای که قلم از نگاشتن آن شرم دارد. پس از اینکه سربازها سلول این زن مظلومه را ترک می کردند، او را چنان کتک می زدند که فریادش دل انسان را آتش می زد. با گوش خود می شنیدم که آن زن بیچاره ناله کنان می گفت: «الهی انا مظلوم! الهی انا مظلوم! »


از اینکه در چند قدمی این زن بودم، ولی نمیتوانستم کمکش کنم، بر خود می پیچیدم و در حالی که نمیتوانستم جلو سیل اشکهایم را بگیرم، از خدا میخواستم این ظلم ها را بدون جواب نگذارد و خودش ریشة این مفسدین را از بُن برکند.


15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کَپ برای بالگرد


روزها و شب ها سپري مي شدند. از دنیای بیرون هم کاملاً بیخبر بودم. شب که می شد با کابل های ضخیم به درِ سلولها می کوبیدند تا زندانیان هراسان از خواب بیدار شوند. اثر ضربه ها بر مغز و اعصابمان به گونه ای بود که بی اختیار مثل کسی که برق او را گرفته باشد از خواب می پریدیم. بعضی اوقات افرادی را از سلول بیرون می آوردند و تا حد مرگ شکنجه می کردند تا رعب و وحشت در دل دیگر زندانیان بیفتد البته بیشتر کسانی که شکنجه می شدند عرب بودند وقتی هم کسی را شکنجه نمی کردند، نوار شکنجه پخش می کردند.


باید چاره ای می اندیشیدم تا از این جنگ اعصاب رهایی یابم. به فکرم رسید که ورزش کنم تا از این طریق بتوانم روحیه ام را تقویت کنم. حدود ده روز ) 15 بهمن تا 25 بهمن(  روزانه روزی هزار تا پای باستانی می رفتم. شنا می رفتم و روی دو نیمة دیوار دستشویی «پارالل » کار می کردم، ولی پس از این مدت فکر کردم ممکن است با این غذاهایی که به ما می دهند، انرژی از دست رفتة بدنم تأمین نشود و دچار مشکل شوم. ورزش را کنار گذاشتم و شروع به خواندن نمازهای مستحبی کردم و کمی هم می خوابیدم.


از دیگر کارهایم در سلول این بود که پاسخ هایی را که در بازجویی های قبلی داده بودم با خود مرور می کردم تا فراموش نکنم. چون برخی سؤال ها را به دروغ و برای اینکه آنها را منحرف کنم، گفته بودم. این کار لازم بود تا در بازجویی های بعدی ضدونقیض صحبت نکنم و همان چیزهایی را بگویم که قبلاً گفته بودم.


چهارده روز از بازجویی اولم گذشته بود که پنجرة سلول باز شد و سربازی گفت:


- نقیب طیّار؟


- بله.


- محمدیوسف محمدابراهیم؟


- بله.


پنجره را بست و رفت. پس از چند لحظه در بر روی پاشنه چرخید و همان سرباز وارد سلول شد. چشمانم را بست و تا جلوِ در آسانبر برد و آنجا تحویل نفر دیگر داد. با آسانبر به طبقة پایین رفتیم و برای اینکه موقعیتم را گم کنم، نگهبان مقداری به این طرف و آن طرف چرخاندم. در بین راه به من گفت: «حواست را خوب جمع کن! اگر دروغ بگویی دستت را می بُرند. »


داخل اتاقی شدیم که در آن اتاق، افسر مو بوری را که در روزهای گذشته در پایگاه «الرشید » دیده بودم و فهرست اسامی خلبانان در دستش بود، حضور داشت. در طرف دیگر اتاق مردی بلند قد با لباس مشکی پشت میز نشسته بود. در حالی که لبخندی بر لب داشت، زیرچشمی مرا ورانداز می کرد. در این موقع سروان رو به من کرد و گفت:


- سروان! چرا سر و وضعت این طوری شده؟


- چطور شده؟


- موهایت بلند است، لباست کثیف است!


- مگر نمی دانی من کجا هستم؟


- مگر با رفقایت نیستی؟


سری تکان دادم و به حالت تمسخر، لبخندی زدم و گفتم:


- سروان خودت خوب می دانی من کجا هستم، چرا می پرسی؟!


- هیچی، فقط میخواستم ببینمت.


- متشکرم.


- چیزی نمیخواهی؟


- خیر، فقط می خواهم با دوستانم باشم.


- بله، بله، می گویم ببرندت نزد دوستانت. اما، محمد ما چند سؤال داشتیم.


- بفرمایید!


- شما وقتی برای هلی کوپتر کپ می ایستید، چه ارتفاعی پرواز می کنید؟


- ک َپ برای هلی کوپتر؟


- بله.


با خودم گفتم، حتماً دلیرمردان هوانیروز نفسشان را گرفته اند و ضربة سختی به آنها زده اند و خلبانان خودمان هم برای آنها کپ ایستاده اند. چون جواب من کمی دیر شد، گفت:


- هان! چی میگی؟


گفتم:


- البته؛ بستگی به خلبان دارد.


- چه طور بستگی دارد؟


- کتاب دارد و دستورالعملش توی کتاب هاست. مگر شما خلبان نیستید؟


- چرا، می خواستم ببینم شما چه طور برای بالگرد کپ پرواز می کنید.


- منظورتان را نمی فهمم. خب کپ پرواز می کنیم.


- نه سروان.  مثلاً خود تو اگر کپ باشی چه طور پرواز می کنی و چه سرعتی را نگه میداری؟


- اگر من باشم، در ارتفاع 50 پایی این کار را می کنم!!


با شنیدن جواب من، انگار برق سروان را گرفت. سرش را به طرف دوستش برگرداند و در حالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و خشم تمام وجودش را گرفته بود رو به من کرد و گفت:


- سروان! در آن صورت اولین دشمن تو زمین خواهد بود! مگر می شود در ارتفاع 50 پایی برای بالگرد کپ ایستاد!


- خب من روشم این طوری است. جنگ است و هر کس باید هنرش را به خرج بدهد تا زنده بماند!!


در حالی که سرش را تکان می داد و سکوت کرده بود، به شخصی که همراه وی بود چیزهایی گفت و او هم کمی تند شد. انگار به سروان گفت که «کتکش بزن!  » اما سروان با گفتن  «لا، لا. » جواب او را داد. سروان دست در جیبش برد و پاکت سیگارش را درآورد و به من تعارف کرد، اما من از گرفتن سیگار امتناع کردم. اصرار زیاد او باعث شد تا یک نخ سیگار بردارم. پس از آن در را باز کرد و سرباز را صدا زد. دوباره چشمانم را بستند و به سلول بردند.


16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کپ رو یه خورده توضیح میدی؟؟؟؟

پرواز ایستا که نیست؟؟

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

منظور Combat Air Patrol  هست . 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

پس برای هلی کوپترها هم صدق میکنه 

جالب بود

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در اینجات کپ در حقیقت ، پروازی است که یک هواپیمای شکاری بر روی منطقه درگیری هلی‌کوپترها ، برای حفاظت هلی‌کوپترهای در حال نبرد از گزند هواپیماها و هل‌کوپترهای شکاری دشمن انجام می دهد.

به طور کلی پروازهای کپ ، پرواز پوشش هوایی یک منطقه است ، برای مثال کپ بر روی خارک ، کپ بر روی تهران و ...

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

پشت به قبله نماز می خواندم!


مدت دو ماه می گذشت که در سلول جدید تک و تنها بودم و مسائلی را که در اطرافم می گذشت مثل رفتار عراقی ها با آن زن مظلومه و ... بر اعصاب و روانم خیلی تأثیر گذاشته بود. یک شب خیلی دلم گرفته بود. در این فکر بودم که خدایا! به سر زن و فرزندم چه آمده؟ آنها الآن در نبود من چه حالی دارند؟ و...


فردای آن شب در باز شد. شخصی آمد و دوباره مشخصات مرا گرفت و گفت: «عرب زبانی؟ » گفتم: «نه  »  گفت:  «پتویت را بردار و بیا بیرون! »


خوشحال شدم. برای چندمین بار بود که احساس کردم لحظة آن فرا رسیده تا نزد سایر دوستانم بروم؛ اما او چشمانم را بست و به آن طرف راهرو برد. صدای باز شدن در سلول به گوش رسید. فهمیدم که باز از چاله به چاه افتاده ام!


در سلول را بست و رفت. مردی قد بلند و قوی هیکل درون سلول ایستاده بود. بلافاصله گفتم:


- سلام، ایرانی هستی؟


- سلام علیکم، لا.


توی دلم گفتم:  «به درک، آدم که هستی. »  دو تکه اسفنج کف سلول پهن شده بود. با اشارة دست به من گفت که بنشین! روی یکی از اسفنج ها نشستم. شروع کرد به سؤال کردن و مشخصاتی از قبیل اسم و درجه و شغل و دین و ... مرا پرسید. سپس بلند شد و دستهایش را روی شکمش گذاشت و گفت:


- این طور نماز می خوانی؟


گفتم: « نه، من شیعه هستم و اینطور نماز میخوانم.  » سری تکان داد و گفت:  «زِین! »  نوبت به من رسید تا مشخصات او را بپرسم.


اسمش را پرسیدم. در جوابم گفت:


- خلاف


تعجب کردم! با خودم گفتم چرا او از گفتن اسمش امتناع می کند!


دوباره پرسیدم:


- اسمت چیه؟


- خلاف


برداشتم از کلمة خلاف که او در جواب من میگفت این بود که صحبت کردن با من خلاف، یعنی ممنوع است. مانده بودم که چرا خودش را معرفی نمی کند و اسم واقعی اش را به من نمی گوید که صدایی در راهرو پیچید و گفت:  خلاف!  خلاف! این آقا زودی برخاست و به درِ سلول کوبید و گفت:  «نعم!  نعم!  »تازه فهمیدم که اسم این بابا واقعاً «خلاف » است.


به وضع ظاهری «خلاف » و داشتن تشک اسفنجی و لباس مرتبی که بر تن داشت نگاهی انداختم، شک کردم که او یک زندانی معمولی باشد، لذا در ادامه سؤال هایم پرسیدم:


- چرا اینجا هستی؟ جرمت چیه؟


آهی کشید و گفت:


- قاتل.


- قاتل؟


- نعم.


- چه کاره ای؟


- سائق(راننده). پنج بچه دارم، دو پسر و سه دختر. روزی که مرتکب قتل شدم، آخرین بچه ام بیست روزه بود.


دوباره به سر و وضع او نگاهی انداختم و گفتم:


- تو قاتل نیستی!


- چرا؟


- برای اینکه اینجا زندان سیاسی است، جای قاتلها نیست!


- نه، قاتلم.


پس از اینکه مدتی با زبان درهم و برهم فارسی و عربی صحبت کردیم، متوجه شدم سؤال هایش رنگ و بوی سؤال هایی است که بازجوها می پرسیدند. شک بردم که نکند عامل نفوذی باشد. هر چه می پرسید یا جواب نمی گفتم و یا اینکه جواب های بی ربط می دادم.


شروع کرد از زندان های ایران بد گفتن. به او گفتم:  «در ایران با قاتلان اینطور رفتار نمی کنند.  آنها در زندان عمومی نگهداری می شوند. هر چند وقت یک بار هم با خانواده شان ملاقات دارند. شما هم اگر قاتل هستی نباید در این زندان باشی! گذشته از آن، تمام بعثیون خودشان قاتل اند. »  یک دفعه تکانی خورد و گفت:


- نه، نه، همه قاتل نیستند!


بیچاره با این جواب خودش را لو داد. فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است. همین باعث شد تا قفل دهان را محکمتر کنم و هیچگونه اطلاعاتی به او ندهم. من هم شروع کردم از بدرفتاری های عراقی ها با زندانیان صحبت کردن و از اینکه در این مدت دو ماه چه بر من گذشته و چه اذیت و آزارهایی را بر من روا داشته اند، شکوه و شکایت می کردم. او تنها با اشارة سر تأیید میکرد و هیچ چیز نمی گفت.


آن روز تا شب با خلاف در سلول بودم. زمانی که برای نماز ایستادم و میخواستم نماز بخوانم، خلاف گفت:


- چرا این طرفی می ایستی؟ قبله آن طرف است.


تازه فهمیدم که در طول این دو ماه، پشت به قبله نماز می خوانده ام و آنها سمت قبله را به من اشتباه گفته بودند. خدا می داند، شاید هم عمداً این کار را کرده بودند و شاید هم هرگاه میدیدند که من پشت به قبله نماز میخوانم کلی به من خندیده بودند.


به هر حال، آن شب آنقدر از عراقی ها بد گفتم و در جواب سؤال هایش خودم را به گنگی زدم که او خسته شده بود و دیگر کمتر حرف می زد. فردا صبح که بلند شد با نگهبان کمی صحبت کرد و لابه لای حرف هایش می دیدم که به من اشاره می کرد... گویا با او در مورد لباس من صحبت می کرد.


بعد از ناهار روز دوم بود که دو نفر آدم عجیب و غریب با چهره هایی وحشتناک به داخل سلول آمدند. یکی از آنها با خشم به من نگاهی کرد و گفت:


- نقیب طیّار؟


- بله.


سپس نگاهی به خلاف کرد و اطراف را وراندازی کرد و به من گفت:


- امشی! حرّک!


من که از خدا خواسته بودم، فوری بیرون پریدم. زندانبان دوباره مرا به همان سلول قبلی ام برد و در را بست. نگاهی به اطراف انداختم.


پتویی تمیز در گوشة سلول پهن شده بود و یک لباس عربی هم روی دیوار گذاشته بودند. بسیار خوشحال شدم! زودی لباس را پوشیدم و از اینکه یک لباس تمیزی گیرم آمده بود، سر از پا نمی شناختم. بلند شدم و در سلول شروع به قدم زدن کردم. انگار جان تازه ای گرفته بودم.


دستم را در جیب لباس بردم. نخ ضخیم سفیدی شبیه بند پوتین در آن بود که سی وسه گره داشت. با خود گفتم:  «به! به! این هم تسبیح. حالا تا می توانی تسبیح بگو و شکر خدا را کن. »

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلول دیدار هموطن


از سلولی که در آن زندانی بودم، دو سرباز به صورت نوبتی حفاظت می کردند. یکی از آنها اسمش حسن بود؛ جوانی بلند قد، با ظاهری شاد. او همیشه در حال بشکن زدن بود. به او می گفتم: «حسن! چی شده، عاشقی؟ » او با گفتن «نعم » جواب مرا میداد و به کار خود مشغول می شد. یکی دیگر از نگهبانها نامش محمد بود که او نیز خوش قیافه بود و چشمانی درشت داشت؛ ولی کمی موذی و بدطینت بود. همواره نقشه می کشید تا هرطور شده پوتین های خلبانی مرا که آمریکایی بود، بگیرد؛ ولی من زیر بار نمی رفتم. سرانجام در مقابل اصرار زیاد او گفتم:  « یک جفت کفش کتانی برایم بیاور تا پوتین ها را به تو بدهم. »


یکروز «محمد » یک جفت کتانی پاره آورد و به من داد. با اشاره به او گفتم: این چیست؟ در جواب گفت:


- جبل البوتین!


- لا


عصبانی شد و گفت: «تو خودت گفتی!  » گفتم:


- لا، کتانی جدید، هذا مندرس.


با عصبانیت گفت:


- جبل!


کتانی ها را گرفت و پنجره را به هم کوبید و رفت. از آن روز به بعد هر گاه میخواست سهمیة نانم را بدهد، پنجرة سلول را باز می کرد و نان را برایم پرت می کرد.


دهم فروردین سال 1360 بود که سرباز حسن، درِ سلول را باز کرد و مرا به اسم صدا زد و گفت:


- امشی! حرّک! بطانیات.


- نعم، بطانیات!


باز هم بارقه ای از امید و خوشحالی در دلم ایجاد شد و در دل گفتم:


خدا کند این دفعه مرا نزد بچه ها ببرند! از درِ سلول که بیرون آمدم، چند نفر را دیدم که به طرف انتهای راهرو در حرکت بودند. به نظر می رسید که همگی اسیر باشند، چرا که آنها هم مثل من پتوهایشان را برداشته بودند. قدم هایم را کشیده تر برداشتم تا بلکه زودتر به آنها برسم.


آنها یک جمع چهار نفری بودند که همگی را به سلول شمارة 5 بردند.


مرا هم پیش آنها فرستادند. سه نفرشان با هم صحبت می کردند و یکی هم ایستاده بود و می خندید. من که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، بلافاصله پرسیدم:


- بچه ها ایرانی هستید؟


- بله.


خوشحالی ام چندین برابر شد؛ زیرا پس از این مدت، اولین باری بود که با یک گروه از اسرای هموطن روبه رو می شدم. هر کس چیزی می گفت، بدون اینکه توجهی به حرف دیگری داشته باشد. صحنة جالبی بود! انگار همه دلشان می خواست که فقط حرف بزنند. کسی حرف دیگری را نمی فهمید. فردی که ایستاده بود و می خندید، به ظاهر از اسرای قدیمی بود و حس می کرد که بر ما چه گذشته است. ما را به سکوت دعوت کرد و گفت:


- بچه ها!  بچه ها!  بنشینید!


همه نشستیم و او گفت


- گوش کنید! یکی یکی حرف بزنید. من  «همایون باقی » هستم. پیش بچه های ایرانی که در ابوغریب اند بوده ام، ولی به دليل کسالت و به بهانة بیمارستان، اینجا آمده ام. حالا خودتان را یکی یکی معرفی کنید.


- سروان خلبان  «محمدرضا یزد  » ) اف 5(


- ستوان خلبان «پرویز حاتمیان » )اف5(


- ستوان پیاده «داراب کریمی »


من هم خودم را معرفی کردم: «محمدیوسف احمدبیگی، اف»4


سپس همایون باقی، برایمان از زندان ابوغریب تعریف کرد:


- بچه ها!  به احتمال زیاد شما را یا به  «اردوگاه » و یا به  «زندان ابوغریب » خواهند برد. البته خدا کند که به اردوگاه ببرند، چون آنجا امکان اینکه با ایران نامه نگاری کنید، وجود دارد؛ ولی در ابوغریب نه. چون آنجا زندان سیاسی است و تقریباً حالت مخفی دارد.


او در ادامة صحبتهایش گفت:


- بچه ها! سعی کنید نسبت به یکدیگر حساس نشوید. دیری نخواهد پایید این شور و شوقی که از دیدن هم دارید به اختلاف و کشمکش عقیده و یا سلیقه بدل شود. این طبیعت زندان است. این تجربه ای است که ما در زندان ابوغریب کسب کرده ایم.


از روی کنجکاوی پرسیدم:


- مگر آنجا چه فضايي حاکم است؟


- بهتر این است که بگذاریم به عهدة زمان. خودتان خواهید فهمید.


عراق سعی می کرد به کمک  «شاپور بختیار » نخست وزیر فراری ایران و برخي عوامل خود فروختة ارتش رژیم پهلوی که در  «کودتای نقاب » دست داشتند و به عراق گریخته بودند، کودتای دیگری را در ایران پی ریزی کند.


عوامل کودتا  «سرهنگ بهرامی » از تیپ زرهی خوزستان و  «سرهنگ علی مرادی » بودند که برای صحبت با اسرا و جلب نظر آنان به داخل زندان ابوغریب می روند. عراقیها تعداد هشت نفر از افسران ارشد را که تقریباً سمت فرماندهی داشتند، برای گفت وگو با این دو عامل کودتا انتخاب کرده و نزد آنها می برند. با چای و سیگار از آنها پذیرایی می شود و سپس سرهنگ بهرامی داد سخن داده و به این عده، وعدة حکومت و صدارت می دهد.


« سرگرد خلبان محمود محمودی » که جزو آن هشت نفر بوده، پس از شنیدن سخنان سراسر حاکی از خیانت سرهنگ بهرامی، از طرف تمامی افسران ارشد، این حرکت را خیانت به میهن و نظام جمهوری اسلامی ایران قلمداد کرده و هرگونه همکاری با عوامل کودتا را رد می کند. دشمن به تحریکهای خود توسط چند اسیر خودفروخته در بین اسرا ادامه میدهد كه البته به نتیجه ای هم نمی رسد.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در همین سلول بود که «باقی » به ما گفت:

« - مورس » می دانید؟

- نه.

او گفت:  «منظورم ضربه هایی است که به دیوار می زنند. »

- نه.  ما تنها بوده ایم. بعضی اوقات سلول های بغلی ضربه هایی می زدند و ما هم جواب می دادیم، اما مفهومش را نمی دانستیم.

ایشان با تجربه ای که داشتند، مورس را به ما یاد دادند و از همان لحظه، شروع به مورس زدن کردیم و از این طریق با سلول های اطراف ارتباط برقرار می کردیم. با فرستادن مورس بود که فهمیدیم در سلول شمارة  3  )سمت راست ما(  این اشخاص وجود دارند:

1 سرگرد اسدالله میرمحمدی )ژاندارمری(

2 سرگرد فرهنگ عبداللهی فر )ژاندارمری(

3 ستوان کیومرث ویسی )نیروی زمینی(

4 ستوان نادر محرابی )افسر وظیفه(

5 ستوان محمد فرزانه  )دانشجوی دانشکدة افسری که تازه فارغ التحصیل شده بود.(

در سلول شمارة 7 این اشخاص بودند:

1 دکتر پاک نژاد

2 دکتر بیگلری

در سلول شمارة سه خواهر ایرانی بودند و به حق شیرزنانی بودند که زینب وار در برابر یزیدیان زمان ایستادگی می کردند. آنها بهیارانی بودند که پس از سقوط شهر خرمشهر به دست نیروهای عراقی اسیر شده بودند.

به هر حال اولین کاری که کردیم، با مورس اسامی خودمان را به دکتر بیگلری و دکتر پاک نژاد دادیم تا آنها نیز به سلول های بعدی بدهند، شاید چنانچه فرصتی دست داد اسامی ما را از طریق «صلیب سرخ » به ایران بدهند.

همایون باقی حدود بیست روز نزد ما بود تا یک روز نگهبان ها آمدند و او را بردند. وقتی سلول را ترک میکرد، گفت:

- بچه ها! مرا به ابوغریب می برند. احتمالاً شما را هم به آنجا می آورند. اگر هم نیاوردند و به اردوگاه رفتید، حتماً اسامی بچه ها را از طریق نامه، توسط صلیب سرخ به ایران رد کنید؛ زیرا ممکن است اینها به دليل مقاصد سیاسی ما را مخفی نگه دارند.

دو ماه گذشت. یک روز لباس تابستانی برایمان آوردند و لباس های زمستانی مان را پس گرفتند.  «داراب کریمی » خیلی خوشحال شده بود و با شوق و ذوقی فراوان میگفت:  «حتماً ما را به اردوگاه می برند، دلیلش هم این است که به ما لباس نو و راه راه داده اند!  »

در سلول های انفرادی که گنجایش کمی داشت، چهار تا شش اسیر را نگهداری می کردند که این خود مشکلاتی را به وجود آورده بود. غذای کم، نظافت نامطلوب، محدودیت آزادی بیان و ... بچه ها را کلافه کرده بود. کج خلقی و بی حوصلگی، بچه ها را آزار می داد. اینجا بود که به گفتة آقای همایون باقی حساسیت های ایجاد شده با تمام گذشت ها و نوع دوستی ها، جوّی خسته کننده و آزاردهنده بر سلول حاکم کرده بود؛ البته چاره ای هم نبود جز اینکه با این وضع بسازیم.

خواهرانی که در سلول شمارة 9 اسیر بودند، گاهی مایة سرافرازی و دلگرمی ما را فراهم می ساختند، زیرا چند روزی بود که آنها اعتصاب غذا کرده بودند و خواستار رفتن به هواخوری بودند. سرانجام مسئولان زندان به خواستة آنها تن در دادند و آنان را به هواخوری بردند. در برگشت، نگهبانان برای اینکه مانع شنیدن صدایشان به گوش دیگران شوند، با کابل به در و دیوار می کوبیدند و به آنها می گفتند:  «حرف نزنید یکی »  از آنها با صدای بلند، طوری که همة ما می شنیدیم به نگهبان میگفت:

- مرتکیة ایکبیری! ما را می ترسانی؟ فکر می کنی ما اسیریم. کور خوانده ای، ما آنقدر اینجا می مانیم تا شما را آزاد کنیم.

من و داراب کریمی که از شدت خشم گلویمان گرفته بود، با شنیدن این کلام، سرمان را بالا آورده و به هم نگاهی کردیم، بغضم ترکید و دیگر نتوانستم جلو گریه ام را بگیرم. به یکی از برادران که سعی داشت از زیر در، حرف های آنها را گوش کند و از این همه شجاعت آن خواهران تعجب کرده بود، گفتم:

- شنیدی برادر؟! ما باید یاد بگیریم که چه طور مقاومت کنیم. این خواهران ما که این طور هستند، دیگر تکلیف ما معلوم است.

چند روز بعد ما را از سلول بیرون آوردند و جلو درِ سلول به صف کردند. آنجا بود که افراد سلول شمارة 3 را دیدیم. تا آن زمان هیچ یک را به قیافه نمی شناختیم. یکی از آنها گفت:

- کدامتان جناب سروان احمدبیگی است؟

جوابش را دادم.  جلو آمد و دست به گردنم انداخت. مرا بوسید و گفت:

- از آن شوخی که کردم معذرت می خواهم. اگر به دل گرفته ای حق داری چون همدیگر را ندیده بودیم و از شخصیت هم مطلع نبودیم. به هرحال معذرت می خواهم.

همان روز ما را پایین بردند و دوتا دوتا دست هایمان را با زنجیر به هم بستند و سوار آمبولانس کردند. چند دقیقه بعد پیاده مان کردند و دوباره به سلول ها برگرداندند. بلاتکلیفی باعث شده بود که از رفتن مأیوس شویم. آنقدر مشتاق رفتن و خلاصی از آن «دخمه »ها بودیم که تا 24 ساعت پتوها و وسایلمان را پهن نکردیم. تنها به رفتن فکر می کردیم و برایمان هم زیاد فرقی نمی کرد کجا باشد.

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مطلب بسیار جالب، اثرگذار و جذابی بود. آیا سرتيپ خلبان آزاده محمد يوسف احمد بيگي خود خاطراتش را نوشته، و آیا در کتابی به چاپ رسیده؟

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در اینجات کپ در حقیقت ، پروازی است که یک هواپیمای شکاری بر روی منطقه درگیری هلی‌کوپترها ، برای حفاظت هلی‌کوپترهای در حال نبرد از گزند هواپیماها و هل‌کوپترهای شکاری دشمن انجام می دهد.

به طور کلی پروازهای کپ ، پرواز پوشش هوایی یک منطقه است ، برای مثال کپ بر روی خارک ، کپ بر روی تهران و ...

 

در اینجات کپ در حقیقت ، پروازی است که یک هواپیمای شکاری بر روی منطقه درگیری هلی‌کوپترها ، برای حفاظت هلی‌کوپترهای در حال نبرد از گزند هواپیماها و هل‌کوپترهای شکاری دشمن انجام می دهد.

به طور کلی پروازهای کپ ، پرواز پوشش هوایی یک منطقه است ، برای مثال کپ بر روی خارک ، کپ بر روی تهران و ...

 

ب

 

با سلام.

 

ثمین جان منظور شما این است که این پرواز فقط اختصاص به پوشش هوایی هلیکوپترها هست یا کلا پوشش پدافند هوایی منطقه ؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مطلب بسیار جالب، اثرگذار و جذابی بود. آیا سرتيپ خلبان آزاده محمد يوسف احمد بيگي خود خاطراتش را نوشته، و آیا در کتابی به چاپ رسیده؟

 

تمامی مطالب توسط خود جناب احمدبیگی در کتابی به نام عقابان در بند منتشر شده است 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

زندان ابوغریب


صبح روز 15 خرداد 1360 پشت در سلول نشسته بودم و داراب کریمی هم روبه رویم بود. دیگر امیدمان از رفتن قطع شده بود.


یک مرتبه و بدون مقدمه گفتم: «داراب دوست داری کربلا بری؟! »


اشک در چشمانش حلقه زد و سرش را به علامت رضایت پا یین انداخت. گفتم:  «خدا بزرگ است، صبر داشته باش! »


هنوز حرفم تمام نشده بود که درِ سلول روی پاشنه چرخید و باز شد. نگهبان )حسن( گفت:


- امشی! امشی! یاالله یاالله شما می روید پیش دوستانتان.


ما را پا یین آوردند و سوار آمبولانس کردند. چند نفر از جمله «محمد صلواتی » را که از خلبانان اف  4 بود به اردوگاه بردند. اما ما شش نفر را به زندان ابوغریب منتقل كردند.


آمبولانس وارد یک حیاط خاکی و کثیف شد و توقف کرد. حیاط زندان از سه طرف به دیوارهای سفید بتونی با پنجره های مشبک بتونی و از طرف دیگر توسط سیم توری بسیار بلندی محصور شده بود.


چند لحظه بعد، درِ فولادی ضخیمی باز شد و ما را به داخل یک سالن که تعدادی از همرزمانمان در آنجا بودند، بردند. با ورود ما همگی صلوات فرستادند.  «سرگرد دانشور » که فرمانده اسرا بود، جلو آمد و یک به یک ما را در بغل گرفت و خوش آمد گفت. در کنار ایشان  « سرگرد محمودی « ،» حدادی « ،» سرشاد حیدری » و «همایون باقی » را دیدم.  آنها هم به ما خوش آمد گفتند. سایر بچه ها هم به ترتیب می آمدند و روبوسی میکردند و خوش آمد می گفتند.


فضاي محیط ما را گرفته بود؛ زیرا پس از گذشت شش ماه از اسارتمان، اولین بار بود که در چنین جمعی حضور پیدا می کردیم.


کسانی را در آنجا می دیدم که قبلاً فکر می کردم بر اثر سقوط هواپیمایشان، شهید شده اند.


به دستور دانشور همگی نشستیم و او پس از خیرمقدم، کمی برایمان صحبت کرد و برخی مقررات زندان را گوشزد کرد. شب که شد، پس از شام، دانشور دوباره همه را جمع کرد. مجلس معارفه تشکیل داد و گروه بندی جدید را اعلان کرد. در جلسة معارفه همه خود را معرفی کردند و ما تازه واردها هم خودمان را معرفی کردیم.


هر کس نحوة اسارتش را بازگو میکرد و گاهی هم یکی از بچه ها لطیفه ای میگفت و همه می خندیدیم.


صبح روز بعد ) 16 / 3/ 1360 (، زندگی در اسارت به شيوه ي جدیدی شروع شد. هر روز صبح درِ زندان باز می شد، یک دیگ آش و یک دیگ چای می آوردند. نوار سفید پهنی که از گونی پلاستیکی درست شده بود، در جلوِ در زندان انداخته می شد که روی آن به فاصله، اعداد از یک تا هفت نوشته شده بود. هر شماره نمایانگر یک گروه بود. هر گروه یک کاسة بزرگ میبرد و روی نوار سفید، مقابل شماره ای که مربوط به خودش بود می گذاشت، همین کار هم برای گرفتن چای انجام می شد. سایر وعده های غذایی هم به همین منوال تقسیم می شد.


ناهار، همیشه برنج ساده بود با مقداری سیب زمینی یا بادمجان و یا لوبیای آب پز. شام هم عبارت از یک دیگ گوشت بخارپز بود که بوی بد آن حال آدم را به هم می زد، چه رسد به خوردنش.


نظافت آسایشگاه هر روز به عهدة یک گروه بود که همان گروه بايد ظرف و دیگ های غذا را هم می شست. برای حمام کردن، هر روز یک نفر از گروه مسئول بود تا به افرادی که می خواهند حمام کنند، شش پارچ آب بدهد که هر پارچ پنج تا شش لیوان آبخوری جا می گرفت.


در این زمان، اوضاع داخلی ایران به دليل فعال شدن گروهکها بسیار ناآرام و ناراحت کننده بود. هر روز مسئله ای را ایجاد می کردند و دست به عملیات های خرابکارانه می زدند. عراقی ها در این وضعیت هر طور که دلشان می خواست اخبار این جنایت ها را در روزنامه هایشان می نوشتند. افرادی بودند که مقدار کمی عربی می دانستند و این روزنامه ها را با نظر شخصی و شاید هم مغرضانه ترجمه می کردند و همین امر بارها باعث ناراحتی بچه ها و به هم خوردن آسایشگاه می شد. ناگفته نماند کسانی بودند که با عراقی ها سروسرّی داشتند و آب به آسیاب دشمن می ریختند و به خیال خام خود می خواستند با این کارها دل آنها را به دست آورند. گرچه بعدها پشیمان شدند و ظاهراً به اشتباه خودشان پی بردند؛ اما در آن زمان، جنگ روانی و چند دستگی را بر آسایشگاه حاکم کرده بودند.


چند ماه بدین منوال گذشت. یک روز آمدند و حدود نوزده نفر از بین افراد آسایشگاه را به اردوگاه بردند که الحمدلله آن چند نفری هم که نظم آسایشگاه را به هم زده بودند، در بین این عده بودند. از آن روز به بعد آسایشگاه تقریباً یک دست شد.

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در مدت هشت سال دفاع مقدس تعداد 51 تن از خلبانان ارتش بصورت  اسیر و مفقودالاثر در زندان های مخوف عراق بسر بردند. 22 تن از ایشان که به نحوی صلیب سرخ از زنده بودنشان مطلع شده بود  پس از مدتی به اردوگاهها منتقل و 29 تن دیگر در زندان های مخفی ابوغریب و الرشید بصورت مفقودالاثر  نگهداری شدند.تصویر زیر 22 تن خلبانان عزیز میهنمان را  که پس از مدتی از زندان ابوغریب به اردوگاه منتقل شدند را نشان میدهد:

858803_S1BpNCf0.jpg

ترتیب اسامی از بالا ترین ردیف چپ به راست به همراه نوع هواپیما و سال اسارت :

۱)    سرگرد روادگر ، F-4E ، Feb 1982
2)    سروان لقمان نژاد ، F-4E ، ۱۹۸۰
۳)    سروان خاتم ، F-5E ، ۱۹۸۰
۴)    ستوان کوهپایه ، F-4E ، Feb-1981
5)    سروان عبدوس ، F-4E ، Nov-1980
6)    سروان ازهاری ، F-4E ، Oct-1980
7)    سروان اسدالله اکبری ، F-5E ، Oct-1980
8)    سروان لبیبی ، F-4E ، Feb-1981
9)    سروان کریمی نیا ، F-4E ، Feb-1981
10)    ستوان پویان فر، F-5E ، ۱۹۸۰
۱۱)    ستوان قادری ، F-4E ، ۱۹۸۰
۱۲)    سروان صلواتی ، F-4E ، Nov-1980
13)    سرگرد دهخوارقانی ، F-5E ، ۱۹۸۰
۱۴)    ستوان مهراسبی ، F-4E ، ۱۹۸۰
۱۵)     آقای علی پور کاوه(از قسمت رادارنیروی هوایی)
۱۶)    سروان سفید پی ، F-4E ، ۱۹۸۰
۱۷)    ستوان کاظمیان ، F-4E ، ۱۹۸۲
۱۸)    ستوان حاتمیان ، F-5E ، ۱۹۸۰
۱۹)    ستوان افضلی ، F-4E ، ۱۹۸۲
۲۰)    ستوان مکری ، F-4E ، ۱۹۸۰
۲۱)    دکتر بیگدلی
۲۲)    ستوان حسین نژاد ، F-4E ، ۱۹۸۰

در بین اسرای منتقل شده به اردوگاه ارشدترین ایشان جناب تیمسار دهخوارقانی و در بین اسرای مفقودالاثر ارشدترین افسر جناب تیمسار محمودی بعنوان فرمانده حضور داشتند.

"ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺎﯾﺖ   پرواز ابدی (یادنامه خلبان آزاده شهید محمدرضا احمدی) "

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

به نظرم آمد که «سروان حمید نعمتی » خائن باشد. در جواب گفتم:

 

از سرنوشت این بابا خبری هست ؟

 

چندین اسم دیگه هم گفته شد مثل:

 

هوشنگ اظهاری

 

و

 

حسین کریمی نیا

 

از این دو قهرمان، عکس یا مشخصاتی هست ؟

 

سرنوشت این دونفر چی شد ؟؟؟

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now