Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

یک روایتی کمی عجیب !

با تشکر از جناب سرهنگ ملایری .

این همان روایت کمی عجیب است که در باره آن از ایشان سوال کردم.البته باکمی تفاوت.

حتما دوستان عزیز قبلا این مطلب را خواندهاید.

حالا تا چه مقدار به واقعیت نزدیک است نمیدانم/

----------------------------------------

خاطرات خلباني كه540عراقي را اسير كرد

ایرج میرزایی از خلبانان هوانیروز می‌گوید: در عملیات فتح‌المبین از گروهی که به عقب برگشتند، جا ماندم؛ نقشه‌ای هم نداشتم؛ هوا تاریک می‌شد؛ سوخت بالگردم هم رو به اتمام بود؛ به بالای قرارگاه عراقی‌ها رسیدم؛ ظرف غذا دست‌شان بود و داشتند شام می‌گرفتند.

- قائم آنلاين ، سرهنگ خلبان جانباز «ایرج میرزایی» از خلبانان آزمایشی شکاری کبرا در پایگاه هوانیروز کرمانشاه است که از سال 1352 به استخدام هوانیروز در آمد و از سال 1354 وارد پایگاه هوانیروز کرمانشاه شد؛ وی بعد از پیروزی انقلاب یک بار مورد سوءقصد ضدانقلاب قرار گرفت و دو بار هم در دوران دفاع مقدس و در جبهه غرب کشور مجروح شد.

این خلبان در میان بسیاری از خاطرات دفاع مقدس، نحوه به اسارت گرفتن 540 عراقی را در عملیات «فتح‌المبین» روایت کرد.

***

در جریان عملیات فتح‌المبین با شهید کشوری در ایلام پرواز می‌کردم؛ از آنجا مأموریت دادند تا برای کمک به پایگاه هوایی دزفول به منطقه اعزام شویم؛ به همراه محمد گودرزی به دزفول رفتیم؛ شب آنجا خوابیدیم؛ قرار بود صبح به عملیات فتح‌المبین برویم به همراه 3ـ2 بالگرد کبرا رفتیم.

من به دلیل عدم آشنایی به منطقه و مهم بودن عملیات پس از توجیه مختصر به همراه گروه پروازی وارد منطقه عملیاتی شدم؛ با توجه به اینکه هوا کاملاً پوشیده از گرد و خاک بود، همچنین به علت گسترش عملیات مزبور هر خلبان شکاری دنبال طعمه‌های خاص خودش بود، نیروهای عراقی به قدری وسیع حرکت کرده بودند، که توان رزمی ما را نیز طبیعتاً بیشتر به خود جلب کرده بود؛ پس از ساعت‌ها پرواز عملیاتی که درگیری هوایی نیز بین ارتش جمهوری اسلامی ایران و رژیم بعث عراق صورت گرفت، نیروهای زمینی عراق کاملاً زمین‌گیر و در حال فرار بودند، جالب اینکه نیروهای مردمی ایران نیز هر کس به نوعی در منطقه ارتش بعث را دنبال کرده بود.

به همراه خلبان «محمد گودرزی» در یک کابین بودم، پس از انجام بخشی از عملیات خود متوجه شدم که کاملاً در بالای سر نیروهای عراقی و عمق خاک عراق قرار گرفتم؛ شناسایی راه برگشت برایم دشوار بود به طوری که توسط رادیو با همکاران تماس گرفتم که من برای برگشت به ایران نیاز به کمک دارم، همکاران مشغول عملیات بودند تنها سرهنگ «عباس خادم» خلبان نفربر 214 که هر دو به زبان شیرین مادری آذری تسلط کامل داشتیم، می‌توانست کمکم کند.

هوا تاریک می‌شد؛ سوخت بالگردم هم رو به اتمام بود؛ فقط 2 ـ 3 تا راکت‌ داشتم؛ زیر پایمان تانک‌های عراقی بود؛ جلوتر رفتم و دیدم قرارگاه عراقی‌ها است، درست به قرارگاه عراقی‌ها رفتم؛ ظرف غذا دست‌شان بود و داشتند شام می‌گرفتند؛ وسط اینها نشستم، به محض فرود آمدن در ابتدا بعثی‌ها فکر کردند من از خودشان هستم اما وقتی فهمیدند ایرانی هستم، دست‌هایشان را بالا گرفتند؛ در این لحظه من از کابین پیاده شدم.

یکی از نیروهای بعثی آرپی‌چی را به سمت هلی‌کوپتر گرفت؛ چون هول شده بود، آن را هم برعکس گرفته بود؛ رسیدم و آرپی‌چی را از او گرفتم؛ درگیری تن به تن شدید با او داشتم، او قوی بود اما ضربه کاری به او زدم که به زمین افتاد؛ بلافاصه به کابین برگشتم و پشت بی‌سیم وضعیت را گفتم؛ خلبان «عباس خادم» پشت بی‌سیم بود، محدوده جغرافیایی را اعلام کردم.

نگران بودم؛ امام زمان(عج) را صدا می‌زدم؛ مرحوم «سیدگل‌آقا اعجازی» یکی از سادات منطقه آستارا که یک وقت‌هایی به او نذری می‌دادیم، را به یاد می‌آوردم و او را به جدش قسم می‌دادم تا دعای‌مان کند.

عباس خادم از پشت بی‌سیم گفت: «نگران نباش، الان می‌آیم، اما تو علامتی بده» گفتم: «من مسلسل دارم و زاغه مهمات دشمن روبه‌روی من است، به آنجا شلیک می‌کنم، وقتی آتش گرفت، خودت را به ما برسان».

بعد از دقایقی زاغه مهمات دشمن را هدف قرار دادم و آتش شعله‌ور شد؛ بچه‌ها به طرف ما آمدند؛540 نفر از عراقی‌ها را از قرارگاه خودشان بیرون کشیدیم و به اسارت گرفتیم؛ با هماهنگی خاص قرارگاه هوانیروز جنوب با هلیکوپتر شنوک و 214 اسرا را به سمت قرارگاه جنوب تخلیه کردیم.

-----

مگر شهید کشوری فبل از عملیات فتح المبین به شهادت نرسیده بودند ؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ای بابا

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

والا صمد خان با این روایت من به فیلم های هندی ایمان آوردم....
با عرض پوزش از شما این جفنگیات رو کی سر هم بندی کردی.....تو پادگان عراقی با یه عراقی درگیری تن به تن کرده....جلل خالق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

بیشتر به توهم نزدیک است تا با واقعیت . اجازه بدهید بنده از همکاران بپرسم ببینم موضوع چی بوده . هیچ خلبان عاقلی روی تانک های عراقی پرواز نمیکنه بلکه سعی میکنه دور بشه و بعد هم هیچ خلبان عاقلی عمدا نمیره بشینه تو پادگان عراقی ها ی تا دندان مسلح اونهم در منطقه نبرد و بعد هم هیچ خلبان عاقلی پیاده نمیشه و با سرباز دشمن بزن بزن کنه و اسلح اش رو بگیره و هیچ سرباز دشمن عاقلی به این اسانیها اسلحه اش رو نمیده . البته داشتیم که یه کبری روبروی چهار نفر دشمن هاور کرد و یه خلبان 214 رفت و اون 4 نفر رو اسیر کرد ( زندی نژاد ) چون اون 4 نفر میدونستند که کبری مسلح هست و میتونه با تیر بارش اونها رو بزنه ولی تو یه پادگان بعیده و اونهم 540 نفر رو اسیر کنیم . تازه 540 نفر رو تقسیم به ظرفیت شنوک بکنیم حد اقل 15 فروند شنوک میخواسته که تازه هوانیروز هیچگاه ریسک به این بزرگی نمی کرد که بره تو یه پادگان عراقی اسیر بیاره چون بهر حال عراقی ها که خواب نبوده اند . اگر هم واقعیت داشته باشه کار مرحوم سید گل آقا اعجازی بوده  : SMILE :

 

اتفاقا جناب میرزایی از خلبانان خوب هوانیروز بودند و بهر حال من باید تحقیق کنم

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یکی از نیروهای بعثی آرپی‌چی را به سمت هلی‌کوپتر گرفت؛ چون هول شده بود، آن را هم برعکس گرفته بود؛ رسیدم و آرپی‌چی را از او گرفتم؛ درگیری تن به تن شدید با او داشتم، او قوی بود اما ضربه کاری به او زدم که به زمین افتاد؛ بلافاصه به کابین برگشتم و پشت بی‌سیم وضعیت را گفتم؛ خلبان «عباس خادم» پشت بی‌سیم بود، محدوده جغرافیایی را اعلام کردم.

بعد از دقایقی زاغه مهمات دشمن را هدف قرار دادم و آتش شعله‌ور شد؛ بچه‌ها به طرف ما آمدند؛540 نفر از عراقی‌ها را از قرارگاه خودشان بیرون کشیدیم و به اسارت گرفتیم؛ با هماهنگی خاص قرارگاه هوانیروز جنوب با هلیکوپتر شنوک و 214 اسرا را به سمت قرارگاه جنوب تخلیه کردیم.

 

 

یاد فیلم شب های برره افتادم.اون قسمت اموزش سربازی که یاور طغرل میگفت به چپ چپ بعدش یه گروهی به راست چرخیدن و یه عده ای هم عقب گرد.ار پی جی بر عکسی!!!!

 

بعد ازهدف دادن زاغه مهمات و تا زمان رسیدن بچه های بالا.این خلبان چیکار می کرده و واکنش عراقی ها چی بوده؟همینجوری وایستادن و نگاه کردن!!! یا شاید هم رفتن با هم شام خوردن!!!!

 

اگه قضیه به این سادگی بوده و این عراقی ها این قدر مشنگ تشریف داشتن حیف نبوده شینوک و 214 رو پرواز بدن باهاش اینا رو اسیر کنن؟؟؟؟؟؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

والا صمد خان با این روایت من به فیلم های هندی ایمان آوردم....

با عرض پوزش از شما این جفنگیات رو کی سر هم بندی کردی.....تو پادگان عراقی با یه عراقی درگیری تن به تن کرده....جلل خالق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

با سلام.

اسمائیل جان من سر هم بندی نکردم !! مثل اینکه قسمت ابتدائی متن را نخوندی ؟

نقل قول کردم. و برای خودم هم چون عجیب بود در انجمن مطرح کردم.

در قسمتی از سوالاتم از جناب سرهنگ ملایری در ارتباط با این خاطره سوال کرده بودم و شما هم گویا مطلب را پسند کرده بوده ای ؟!

ایشان هم اظهار بی اطلاعی کرده بود برای اگاهی بیشتر ایشان از این ماجرا کل مطلب را در این تایپیک قرار دادم. تا ایشان و دیگر دوستان به این رامبو بازیها که به نظر من به یک فیلم نامه هندی بیشتر شبیه است توجه کنند.کل خاطره یا هر چه که هست دروغ و غیر واقعی...

از نظر من هم واقعا مسخره است ! یا بسیار بزرگ نمایی شده.

حتی در محافلی ممکن است کل دلاوریها و فداکاریهای واقعی هوانیروز را زیر سوال ببره .

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یه بنده خدایی میره دم یه مغازه که رب گوجه بخره . میگه آقا ربعععععععع داری ؟ مغازه داره میگه داریم ولی نه به این غلیظی .

اما در مورد اون 4 نفری که عرض کردم توسط جناب زندی نژاد اسیر شده بود من خودم شاهد بودم و داستانش رو براتون تعریف میکنم تا بدونید که بطور کلی رزمندگان هشت سال جنگ حماسه ها افریدند که نیازی به داستان سرایی نیست بلکه وقایعی که اتفاق افتاده همش حماسه است و نه افسانه ( حماسه واقعی است و افسانه خیالی )

ما بچه های گردان هجومی گروه پشتیبانی در ارومیه ماموریت بودیم . یه روز به بچه های 214 ماموریت دادند که دنبال ظاهر ببری بگردند . این فرد بنام ظاهر ببری ملقب به ببر کوهستان با سی چهل نفر یه گروه راهزن رو تشکیل داده بودند که همه اونها با اسب و قطار فشنگ و تفنگ به راهزنی می پرداختند و منطقه اذربایجان را نا امن کرده بودند که نمیدانم درست یا غلط حتی جلو قطار را هم گرفته بودند . بهر حال ما روزها دنبالش می گشتیم از این ده به اون ده و از این دره به اون دره و تمام سوراخ سنبه های دره قطور رو هم دنبالش گشتیم . به هر دهی که میر فتیم می گفتند دیروز اینجا بوده که یا واقعا بوده و یا مردم از ترسشون لو نمی دادند . نهایتا ظاهر ببری به ترکیه گریخت . اما یکروز زندی نژاد با 214 همراه یه کبری دنبالش بودند که تو یه دره 4 نفر از نفرات ظاهر ببری رو می بینند و کبری دورشون رو میزنه و اونها دستاشون رو می برند بالا و زندی نژاد میشینه و فرامین رو میده دست کمکش و ضمن اینکه کبری هاور کرده و مسلسل رو روبروی اشرار گرفته بوده زندی نژاد پیاده میشه و اون چهار نفر رو اسیر میکنه و اتفاقا میخواسته یکی از اسبهاشون رو هم اسلینگ کنه . این چهار نفر رو اوردند ارومیه و من با اونها هم حرف زدم . کلی اسلحه و مهمات داشتند باضافه مبالغی دلار و ریال و پوند و اینها . این 4 نفر رو تحویل مقامات دادیم . فرمانده ارومیه هم یکی از کلاشینکف های اشرار رو داد به زندی نژاد بعنوان تشویقی . خوب این قضیه واقعی است و اتفاق افتاده و قابل قبول هم هست و مستند هست ولی نه 540 نفر و اونهم بقول دوستمون درخواست شنوک بکنند و طرف  تا اومدن شنوک ها برای بردن عراقیها بشینه و با اونها تخته و شطرنج بازی کنه . البته عرض کردم میپرسم و اصل قضیه رو پیدا میکنم و به عرض دوستان میرسونم

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

  

با سلام.

اسمائیل جان من سر هم بندی نکردم !! مثل اینکه قسمت ابتدائی متن را نخوندی ؟

نقل قول کردم. و برای خودم هم چون عجیب بود در انجمن مطرح کردم.

در قسمتی از سوالاتم از جناب سرهنگ ملایری در ارتباط با این خاطره سوال کرده بودم و شما هم گویا مطلب را پسند کرده بوده ای ؟!

ایشان هم اظهار بی اطلاعی کرده بود برای اگاهی بیشتر ایشان از این ماجرا کل مطلب را در این تایپیک قرار دادم. تا ایشان و دیگر دوستان به این رامبو بازیها که به نظر من به یک فیلم نامه هندی بیشتر شبیه است توجه کنند.کل خاطره یا هر چه که هست دروغ و غیر واقعی...

از نظر من هم واقعا مسخره است ! یا بسیار بزرگ نمایی شده.

حتی در محافلی ممکن است کل دلاوریها و فداکاریهای واقعی هوانیروز را زیر سوال ببره .

جناب لطافتی بزرگوار خدای ناکرده بنده قصد اسایه ادب نداشتم....و هرگز این جسارت رو به شما بزرگوارم انجام نمیدهم....منظور بنده اون شخصی است که این مطالب رو نوشته....

وگرنه میدونم که شما صرفا راوی این داستان بودید و بس

باز هم از شما استاد بزرگوارم پوزش میطلبم

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

  

با سلام.

اسمائیل جان من سر هم بندی نکردم !! مثل اینکه قسمت ابتدائی متن را نخوندی ؟

نقل قول کردم. و برای خودم هم چون عجیب بود در انجمن مطرح کردم.

در قسمتی از سوالاتم از جناب سرهنگ ملایری در ارتباط با این خاطره سوال کرده بودم و شما هم گویا مطلب را پسند کرده بوده ای ؟!

ایشان هم اظهار بی اطلاعی کرده بود برای اگاهی بیشتر ایشان از این ماجرا کل مطلب را در این تایپیک قرار دادم. تا ایشان و دیگر دوستان به این رامبو بازیها که به نظر من به یک فیلم نامه هندی بیشتر شبیه است توجه کنند.کل خاطره یا هر چه که هست دروغ و غیر واقعی...

از نظر من هم واقعا مسخره است ! یا بسیار بزرگ نمایی شده.

حتی در محافلی ممکن است کل دلاوریها و فداکاریهای واقعی هوانیروز را زیر سوال ببره .

بازهم با عرض پوزش مجدد از جناب لطافتی بزرگوار....باور کنید من وقتی دوباره متن خودم رو خوندم شرمنده شما شدم....متاسفانه غلط املایی بنده باعث سوء برداشت شما شده...

 

والا صمد خان با این روایت من به فیلم های هندی ایمان آوردم....

با عرض پوزش از شما این جفنگیات رو کی سر هم بندی کردی.....تو پادگان عراقی با یه عراقی درگیری تن به تن کرده....جلل خالق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

منظور بنده در اینجا از حرف اضافه((کی))شخص بوده و متاسفانه به جای کرده نوشته ام کردی

باور بفرمایید به هیچ وجه منظور بنده شخص جنابعالی نبوده اید و این اشتباه بنده سهوی بوده است....

امیدوارم با طبع بلند خود این اشتباه بنده رو بخشیده باشید

باز هم از حضور شما استاد عزیز عذر خواهی میکنم

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام خدمت دوست بسیار عزیزم.

اسماعیل جان من آنقدر نسبت به شما و همه دوستان ارادت دارم که متوجه این مسائل شدم.

در ضمن جو انجمن انقدر دوستانه و صمیمی هست و با شناختی که از هم دیگر داریم نیازی به مطرح کردن اشتباهات تایپی نیست .

من باید متوجه اشتباه تایپی میشدم و همان اول هم شدم. و در اینجا من باید از شما عذر خواهی کنم . و میکنم.

در کل اسمائیل جان این مطلب آنقدر مضحک بود که همه این سوءتفاهم ها را پوشش داد !!

فرود هلی کوپتر در یک قرارگاه مرزی و به اسارت در آوردن دشمن آنهم در یک قرارگاه نیروهای ریاست جمهوری اگر هم واقعیت داشته باشد نباید به این شکل باشد که اگر حقیقت داشته باشد باید در تاریخ عملیاتهای جنگی جهان به ثبت برسد !!

جالب اینجاست که در منابع دیگر بسیار شاخ و برگ هم داده بودند. و من ساده ترین را انتخاب کردم.به نظر من درج اینگونه مطالب از روی غرض ورزی است چون هر کس و با هر معلومات متوجه خواهد شد که اینکار تغریبا غیر ممکن است .

برای زیر سوال بردن دیگر عملیات واقعی و شجاعانه هوانیروز است که این خاطرات را با اضافات و دروغ پردازیها در سایتهای مختلف به نمایش در میآید.

ولی اگر هم حقیقت داشته باشد نباید به این شکل باشد . حالا منتظریم تا جناب ملایری در این رابطه تحقیق کنند و به اطلاع ما برسانند.

از توجه همه دوستان به ارسالهای این حقیر واقعا ممنونم.

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0