Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

16 posts in this topic

دارساوين كجاست؟

اين ستاره هاي زميني چه كساني بودند؟ تجمع آنها براي چه بود؟ اهداف شان چه بود؟ آيا به هدف شان رسيدند يا خير؟

در سرزمين عطرآگين ايران، نقاط فراواني وجود دارد كه هر كدام مكمل يكديگرند . در هر جاي اين سرزمين پهناور ويژگي هاي منحصر به فردي را مي توان يافت كه مثال زدني است. شمال غرب ايران يكي از آن نقاط نوراني اين سرزمين ولايت مدار است كه قا بليت ها و توانمندي هايش را در هشت سال دفاع مقدس نشان داد و تعجب همگان را بر انگيخت.

 

دارساوين در استان آذربايجان غربي قرار دارد . اين استان مظلوم و دردكشيده در همسايگي استان كردستان ايران واقع شده است . شهر سردشت كه جنوبي ترين شهر استان آذربايجان غربي و هم مرز با كشور عراق است ، از دو راه به مركز ايران متصل مي شود. راه پيرانشهر به مركز استان آذربايجان غربي يكي از آن راه هاست. از سوي ديگر راه خاكي ديگري از مسير بانه به سقِز در استان كردستان، اين سرزمين ملكوتي را بر پيكر ة ايران زمين وصل مي كند. مي توان گفت كه منطقه به طور كلي كوهستاني و صعب العبور است. چند ارتفاع مهم بين راه بانه به سردشت قرار دارد كه كوه دارساوين در پانزده كيلومتري شهر سردشت بعد از روستاي كوخان قرار گرفته است.

 

قهرمانان اين داستان عبارتند از : سرپرست لشكر 28  كردستان  سرهنگ رامتين،  فرمانده سپاه كردستان برادر شهيد كاظمي،  فرمانده سپاه غرب كشور  برادر شهيد بروجردي،  نمايندة فرماندهي نيروي زميني ارتش  سرلشكر شهيد ستاد حسن آبشناسان،  سرتيپ احمد دادبين و سرتيپ  2  عليخاني .

برادران بسيجي با فرماندهان سپاهي عمليات را عهده دار بودند و برادران ارتشي كه بيشتر از لشكر  28 كردستان بودند ، بلافاصله بعد از آزادسازي منطقه را تحويل گرفته و نگهداري مي كردند.

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دليل تجمع در دارساوين


اين جمع به منظور پاكسازي منطقه از لوث وجود ضدانقلاب و بازگشايي جادة بانه  سردشت گرد هم آمده بودند . جاده اي كه تا آن تاريخ بيش از سه سال بود كه در اختيار عناصر ضدانقلاب قرار داشت؛ اكنون مي رفت كه آخرين قدم ها براي آزادسازي اش برداشته شود.


دربارة اين جاده قاسملو سركردة دِمكرات ها گفته بود اگر نيروهاي جمهوري اسلامي بتوانند بازش كنند، ما اسلحه را زمين مي گذاريم.


 آنان تصور  مي كردند پيروزي در اين منطقه طلسم شده است .آنچه آنها از آن سود مي بردند اين بود كه انقلاب اسلامي روزهاي آغازين اش را سپري مي كرد و آنها با استفاده از بي نظمي ها و ضعف هاي ناشي از انقلاب سوء استفاده كرده و جاده ها و اماكن را ناامن كرده بودند . از آنجا كه نيروهاي انقلابي كه در شهرها و استان هاي مختلف به ساماندهي ادارات و وزارتخانه ها مشغول بودند، نيروهاي ضدانقلاب بر فراز تپه ها و كوه ها آشيانه كرده و چون كفتار به ايجاد ناامني مي پرداختند. آنان تصور نمي كردند كه روزي مدافعان انقلاب اسلامي از راه برسند و آنها را از كمينگاه شان بيرون كشيده و شكارشان كنند . يك مرحله سال 1359 شهيد بزرگوار علي صياد شيرازي به كمك نيروهاي سپاه پاسداران اصفهان با تحمل زحمات زيادي تا مرز بازگشايي جاده پيش رفتند؛ اما ناگهان ابوالحسن بني صدر  رئيس جمهور و فرماندهي كل قواي وقت  ايشان را احضار و


از كار بركنار كرد. باقي ماندة نيروهاي تحت امر او نيز كه از بازگشت وي به منطقه نااميد شدند ، منطقه را ترك و عمليات را نيمه تمام رها كردند. متأسفانه آنچه تصرف شده بود هم از دست رفت . بعد از آن در سال 1360 سرگرد شهرام فر  اقدام هاي صياد شيرازي را پي گرفت و پس از شناسايي هاي عميق و طرح ريزيهاي دقيق عمليات بازگشايي اين جاده را بارديگر آغاز كرد. حدود يك سوم راه را باز كردند. اين بار فقط پيشروي نبود ؛ بلكه پس از تسخير هر ارتفاع، پايگاهي را براي حفظ آن تپه بنا مي كردند . عمليات بسيار خوب پيش مي رفت تا اينكه ايشان در همين جاده جان بر سر پيمان نهادند و شهد شيرين شهادت را نوشيدند . با شهادت وي عمليات دوباره متوقف شد ؛


اما قسمت هايي كه تصرف كرده بودند ، حفظ گرديد .بار ديگر فرماندهان ارتش و سپاه پاسداران مستقر در منطقه مصمم شدند تا با هماهنگي و طراحي عملياتي ديگر كار بازگشايي جادة بانه  سردشت را يك سره كنند.


 


 


 


86843.jpg


شهید سرگرد شهرام فر 


13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اهداف عمليات


شهر سردشت بايد از محاصره نجات پيدا مي كرد. چون نيمي از سال به دليل نامساعد بودن هوا، پرواز براي بالگردها ممكن نبود، تداركات نيروها در منطقه دشوار يا غيرممكن بود كه مي بايد آسان مي شدايران با عراق درحال جنگ بود و بايد به  مرزهايش دسترسي داشت تا با اعزام نيرو به آنجا، فشار دشمن را در منطقة غرب و جنوب از روي نيروهاي خودي كم كند. اين اصلي ترين و مهم ترين هدف عمليات مشترك بود.


 


استقرار نيروها


آن شب، بعد از نماز مغرب و عشا، عده اي از نيروهاي بسيج و نوجوان كمتر از 20 سال، باچهره هاي نوراني به بالاي كوه آمدند و روي ارتفاعات چادرهايشان را برپا كردند. من دو روز پيش از اين و پس از تصرف اين كوه به اين جا آمده و براي خود  سنگري آماده كرده بودم . بعدازظهر روز بعد حضور يك مرد ميان سال با موهاي جوگندمي ، توجه ام را به خود جلب كرد . اين شخص راننده اي داشت كه او را حسن صدا مي كرد.  مرد مو جوگندمي درجة نظامي نداشت .راننده نيز وقتي مرد را صدا مي زد با عنوان حسن آقا خطابش مي كرد. مشغول تكميل سنگرم بودم و توجه زيادي به آنها نكردم تا اينكه ديدم حسن آقا مقداري چوب و خاشاك جمع آوري و آتش روشن كرد . سريع خودم را به او رساندم و گفتم:


 چرا آتش روشن كرديد؟ ممكنه اينجا شناسايي بشه!


نگاهي به من انداخت و به آرامي پاسخ داد:


 نگران نباش، سخت نگير.  اشكالي نداره.


من كه خودم را از او قديمي تر و مسئول آن قسمت مي دانستم برآشفتم و گفتم:


 شما كي هستيد؟


آبشناسان هستم . سرهنگ آبشناسان . مرا جناب سرهنگ صياد شيرازي فرستاده اند و گفته اند كه شما اينجا تنها هستيد . فرمودند تا با شما همكاري كنم . من نمايندة ايشان هستم و از قرارگاه شمال غرب آمده ام.


اين سخنان را چنان با متانت و بردباري به زبان مي آورد كه من خجالت كشيدم ديگر در مورد آتش صحبتي كنم . از اين اتفاق به چند دليل خوشحال شدم: اولاً متوجه شدم كه فرمانده نيروي زميني، صياد شيرازي، مرا از ياد نبرده است . ثانياً شب قبل تنها بودم و حالا ديگر اين گونه نيست  ثالثاً ايشان راننده و خودرو دراختيار داشت كه در صورت بروز هرگونه حادثه اي مي توانستم از آن استفاده كنم.


صبح روز بعد سرهنگ حسن آبشناسان گفت:  برويم اطراف را باهم بررسي كنيم. هر كدام يك قبضه سلاح سبك برداشته و به راه افتاديم. همين طور كه روي كوه به پيش مي رفتيم ، ناگهان رگبار گلوله اي به سمت ما شليك شد.  سريع روي زمين دراز كشيده و بعد از چند لحظه بلند شديم. ايشان گفت:  برگرديم!


من كه روز گذشته هنگام روشن كردن آتش كلمة نترس را از او شنيده بودم ، به راه خود ادامه دادم و خواستم به خيال خود پاسخ حرفش را داده باشم . به ناگاه فرياد زد:  مگر نمي بيني تيراندازي مي كنند؟ برگرد!


 


abb.jpg


12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بعد با هم به محل سنگر ديده باني بازگشتيم . بين راه گفت:  امشب اينجا شلوغ مي شود.

فكر كردم منظورش اين است كه محل ما شناسايي شده و مي خواهد بگويد كه به ما حمله خواهد شد. به او گفتم:  امشب بناست بچه ها بيايند و عمليات شروع شود.  من هم منظورم همين است . پس براي چه گفتم اينجا شلوغ مي شود. مشغول گفت وگو بوديم كه بالگردهاي شناسايي آمدند و اطراف را به دقت شناسايي كردند . در همين زمان چند تير از تپة مقابل به طرف بالگردها شليك شد و به دنبال آن بالگردهاي كبرا با چند راكت پاسخ آنها را دادند . دوباره آرامش همه جا را فرا گرفت . فقط نسيم ملايمي كه برگ هاي درختان را به رقص آورده بود، چهرة رزمندگان را نوازش مي داد. تنها صداي پرندگان بود كه سكوت منطقه را آرام بر هم مي زد.

طبيعت منظرة بسيار ديدني و روح افزايي به نمايش گذاشته شده بود . رقص برگ هاي تازه رستة درختان، با الحان خوش پرندگان آن چنان انسان را محو وجود آفريدگار مي نمود كه انسان خودش را فراموش مي كرد.

در حقيقت بالاي دارساوين انسان خودش را به خدا نزديك تر مي ديد. تازه مي فهميدم چرا پيامبران بالاي كوه را براي عبادت با خالق انتخاب مي كرده اند . بدون اينكه كلامي بين من و سرهنگ آبشناسان رد و بدل شود، در حالي كه هر دو ساكت و آرام نظاره گر گذر زمان بوديم ، به سوي سنگر حركت كرديم . نماز ظهر و عصر ر ا خوانديم.  ناهار را كه رانندة سرهنگ تهيه كرده بود، خورديم و مشغول صحبت در خصوص چگونگي مراحل گذشتة عمليات شديم. در حالي كه زمان زيادي به غروب آفتاب نمانده بود، متوجه ورود سه دستگاه خودرو به بالاي كوه شديم . به سمت اولين خودرو رفتيم.  سرگرد دادبين و چند نفر از افراد نيروي مخصوص از آن پياده شدند . بعد از آنها برادر بروجردي و برادر كاظمي، همين طور ورود سرهنگ رامتين و سروان عليخاني سكوت بالاي كوه را در هم شكست .

اسباب و اثاثية مربوطه به برپايي چادرها و تعدادي سلاح مانند خمپاره انداز 120 م م و موشك انداز 107 م م موسوم به ميني كاتيوشا حالت خاصي به منطقه دادند .

بعد از احوال پرسي، نقشه هاي نظامي روي زمين پهن شد و هر كسي اطلاعاتش را در خصوص منطقه به ديگران ارائه داد . آخرين بررسي ها از طرح عمليات توسط سرهنگ رامتين انجام شد و سروان عليخاني طرح آتش توپخانه را توضيح داد . بعد از آن افراد غيور نيروي مخصوص همراه سرگرد دادبين به شناسايي اطراف پرداختند . برخي از آنان هم چادر فرماندهي و ساير چادرها را برپا كردند . در كمتر از نيم ساعت محيط اطراف از حالت بي نظمي خارج شد و با يك نظم خاصي هرچيز سر جايش قرار گرفت . نيروهاي مخصوصي را كه استادان جنگ نامنظم هستند، بايد منظم ترين نيروها در عمليات ناميد ، آنها جمع بين الضدين هستند . در عين تسلط و آگاهي به امور نظام مند جنگ با شيوه هاي نامنظم با دشمن مي جنگند.  بيشتر آنها با نظم آهنين حاكم برخود، به نقاط بي نظم دشمن حمله ور مي شوند. شناسايي محور عملياتي دشمن، شناخت نيروهاي خودي و آموزش نظام مند و منظم؛ از مهم ترين ويژگي هاي آنان كه به معروف هستند مي باشد. از معدود « كلاه سبزها » نيروهاي زميني هستند كه توان به كارگيري آنها در هر محيط اعم از دشت و كوهستان، مرداب و جنگل وجود دارد.  معمولاً اين نيروها كه از ميان نيروهاي ورزيده و آموزش ديده، انتخاب مي شوند، باوجود دانش نظامي و توان جسمي بالايي كه دارند از تواضع و فروتني خاصي هم برخوردارند. نيروهاي آنها در قالب گروه سازماندهي مي شود. اطاعت از فرامين در درون آنها حرف اول را مي زند. آنها فرمانده شناسايي هستند و سامانة فرماندهي در آنها به گونه اي، تعريف شده كه اگر الآن حسن در اين گروه فرمانده است، در صورت شهادت او، معلوم است كه فرمانده بعدي چه كسي است. اين ترتيب تا آخرين نفر ادامه دارد. اين شيوه باعث مي شد كه به طور معمول فرماندهان آنها در عمليات ها از درجة نظامي استفاده نكنند. ميزان دانش، بينش و توان فرماندهان، قابليت هاي آنان را نشان مي داد. اين به اين مفهوم نبود كه از درجه بي نياز باشند، بلكه هدف پرورش استعدادها بود كه بر اساس قابليت هاي ذاتي است.

 گروهي كه با دادبين آمدند  همه اين ويژگي ها را داشتند. رفتار زيبا، اخلاق نيكو و منش مردانة آنان، زبان زد بود.

دو روز پيش كه به منطقه مي آمدم، برادر بروجردي را ديدم كه كنار شير آب در حاشية آبادي كوخان مشغول شستن لباس اش بود . نزد او رفتم و پس از سلام گفتم:

 بهتر بود لباس تان را مي داديد يكي از بچه ها براي تان مي شست.

خنديد و نگاه معني داري كرد و گفت:

 مگر من با بقيه چه فرقي دارم؟

هنوز بعد از دو روز از آن چه گفته بودم ، با ديدن او خجالت مي كشيدم. آفتاب آخرين نگاه ش را كم رنگ و بي رمق به اين كرة خاكي معطوف كرده بود و مي رفت تا در پشت درختان مخفي شود . انگار مي دانست فردا صبح كه از مشرق زمين ظاهر مي شود، اوضاع فرق خواهد كرد . شايد تاكنون بالاي آن كوه را اين چنين شلوغ نديده بود . شايد هم نور رزمندگان اسلام را مي ديد و از خودش خجالت مي كشيد كه ستاره هايي پر نورتر از خودش در آن ارتفاع مي درخشند. نور جمال برادر محمد بروجردي از نور شمس جذاب تر و قد رعناي برادر ناصر كاظمي، بلنداي آفتاب را زير سؤال برده بود . حِلم و وقار سرهنگ حسن آبشناسان، آرام بخش تر و با طراوت تر از گرماي دلپذير خورشيد در آن كوه بود . خورشيد حق داشت به سرعت خود را مخفي كند و از نظرها محو

شود. سرهنگ حسن آبشناسان از روز قبل ميهمانم بود. سنگرم، سنگر ديده باني با وسعتي در همان حدي بود كه بيش از دو نفر را گنجايش نداشت . سرهنگ آبشناسان راننده داشت؛ چون در سنگر براي ايشان جا نبود، راننده داخل خودرو كه در گودالي روي كوه استتار شده بود ، استراحت مي كرد. آن شب ميهمانان زيادي بالاي كوه دارساوين داشتيم . از پايين ارتفاع تا محل سنگرم پنجاه دقيقه راه بود . راهي كه از كنار بلندي مي گذشت، جادة بانه  سردشت بود. نزديك سه سال بود كه شهر سردشت در محاصرة عناصر ضد انقلاب قرار داشت . از شهريور ماه 1358 كه دكتر چمران و سرهنگ علي صياد شيرازي در آنجا مشغول پاكسازي بودند ، به سردشت نرفته بودم . خيلي دلم مي خواست باز هم به آنجا بروم . نذر كرده بودم در اولين نقطة سردشت كه قدم گذاشتم ، دو ركعت نماز شكر بخوانم . بار ديگر ياد حرف قاسملو، سركردة حزب منحلة دمكرات كه گفته بود: {محال است نيروهاي جمهوري اسلامي بتوانند راه بانه  سردشت را باز كنند } افتادم. گفته بود اگر نيروهاي اسلام بتوانند از راه زمين به سردشت برسند ، سلاح را زمين مي گذارد. تا حدودي مي شد به وي در خصوص اين حرف حق داد ؛ چون چندين مرحله از سوي نيروهاي ارتش و سپاه پاسداران اقدام به بازگشايي اين راه شده بود؛ ولي موفقيتي چشمگير به دست نيامده بود . آن شب قرار بود آخرين قدم برداشته شود . از اين رو مردان بزرگي ميهمان ما بودند . انسان هايي كه همراه خود نور و بركت و صفاي الهي داشتند . وجود آنها نشان از پيروزي داشت . نيروهاي اسلام چند شب قبل آنجا را به تصرف خود درآورده بودند . بعد از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي ايران كه گروهك هاي ضدانقلاب در جاي جاي ميهن اسلامي بناي شرارت را گذاشتند، مردم غائله ها را يكي پس از ديگري آرام كردند . در كردستان هم شهيد بزرگوار دكتر مصطفي چمران كه وزير دفاع وقت بود، به كمك نيروهاي مردمي به مقابله با اشرار پرداخت و هنگامي كه ايشان در شهر پاوه، از توابع كرمانشاه از سوي ضدانقلاب محاصره شد، امام خميني(ره) فرمان تاريخي اش مبني بر حركت ارتش به سمت كردستان را صادر فرمودند.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خروج سپاه پاسداران از كردستان


كردستان داراي مردمي سلحشور، صميمي و دوست داشتني است كه به ايران عشق مي ورزند. غير از شهر سنندج و سقز، شهرهاي مريوان، ديواندره، كامياران، بوكان، سردشت، بانه، بيجار و قروه هم در اين استان قرار دارند . البته شهرهايي مانند بوكان، سردشت و مهاباد جزو آذربايجان غربي لكن كرد زبان هستند. بعضي شهرها مثل قروه همجوار با استان همدان مخلوطي از كرد و ترك اند، كردهاي كرمانشاه با كردهاي كردستان تفاوت دارند . مردم كرمانشاه اغلب شيعه و مردم كردستان بيشتر اهل تسنن هستند. اكثر مردم بيجار و عده اي معدود در شهر سنندج شيعه اند، در نتيجه فرهنگ و آداب و رسوم آنها با يكديگر متفاوت است . كردستان در منطقه اي كوهستاني واقع شده و به همين خاطر هم بسيار سرد و بيشتر ايام سال، از اول زمستان تا اواسط بهار پوشيده از برف است . زبان مردم كردستان، كردي و لباس مخصوص به خود دارند . كشاورزي و دامداري شغل اصلي آنهاست . محصولات شان را بيشتر به صورت ديم مي كارند و زمستان ها اغلب بيكار هستند . پس از پيروزي انقلاب اسلامي تعدادي از احزاب كه رؤساي آنها از كشورهاي خارجي دستور مي گرفتند، بناي مخالفت با انقلاب اسلامي را گذاشتند و در گوشه و كنار كشور آشوب به راه انداختند. از جمله در كردستان. مهم ترين آنها حزب منحلة دموكرات و گروهك منحلة كومله را مي توانيم نام ببريم . آنها در همة كردستان پراكنده بودند و تعداد زيادي حزب و گروه ديگر هم كه فعاليت هاي ضدانقلابي مي كردند ، وجود داشتند ؛ لكن در كردستان خيلي اهداف چشمگيري نداشتند . از آن جمله حزب منحلة توده، گروهك انحلال يافته فدائيان خلق ، شاخة اكثريت و اقليت، گروهك منحلة منافقين خلق، گروهك منحلة رزگاري و ... كه همگي به نوعي به غرب يا شرق وابستگي داشتند . طوري كه پس از رانده شدن از ايران، هركدام به دامن حامي شان پناهنده شدند . از اين رو آتش ضدانقلاب منطقه براي مدت كوتاهي خاموش شد؛ اما بناي آزار نيروهاي مسلمان را گذاشتند. تا اينكه منجر به مذاكره بين هيئت حسن نيت به نمايندگي از طرف دولت موقت از يك سو و سران احزاب موجود در كردستان از سوي ديگر گرديد. در اين فاصله گروهك هاي مسلح ضدانقلاب از فرصت به دست آمده سوء استفاده كردند و طي موافقت نامه اي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را ازكردستان بيرون كردند . اكنون يادآوري آن جدايي دردناك دل آدمي را به درد مي آورد. شبي كه قرار بود آخرين گروه از برادران سپاه پاسداران سقز منطقه را ترك كنند، از دردناك ترين خبرها براي نيروهاي انقلاب بود . اشرار شروع به خلع سلاح پاسگاه هاي بين راه ژاندارمري كردند و هر روز با استفاده از سلاح هاي به غنيمت گرفته شده ، قوي تر شدند . تا جايي كه بسياري از خواسته هاي شان را بر هيئت حسن نيت دولت موقت تحميل كردند كه مهم ترين آن بيرون كردن سپاه پاسداران از شهرهاي كردنشين بود و اينكه ارتش فقط در پادگان ها بماند. آنان با تصاحب تمامي محل هاي استقرار ژاندارمري در جاده ها و پاسگاه هاي پليس در شهرها پايش كل منطقه را به دست گرفتند و شروع به عمليات ايذايي عليه پادگان هاي ارتش كردند.


از اين رو همة جاده هاي موجود بين شهرهاي كردنشين به طور كامل در اختيار آنها قرار گرفت . اوضاع آن قدر وخيم بود كه هرگاه يكي ازنيروهاي ارتش براي ديدار خانواده اش مرخصي مي گرفت، بين راه با چنان مشكلاتي مواجه مي شد كه از رفتن به مرخصي پشيمان مي شد.


 


ادامه دارد ...


10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ضدانقلاب و خودمختاري


يكي از روزهاي سرد زمستان 1358 كه در پادگان سقز خدمت مي كردم، به همراه دو نفر از همكارانم به نامهاي علي سماعي و رحيم لهراسبي پس از اتمام مرخصي قصد بازگشت به پادگان سقز را داشتيم . از اصفهان به مقصد كرمانشاه بليت اتوبوس تهيه كرديم و راهي منطقه شديم.


كردستان با سه راهِ آسفالته به مركز ايران وصل مي شود. يكي از طريق كرمانشاه، كامياران ، سنندج ؛ دومي از آذربايجان غربي به شهر بوكان ، سقز، ديواندره، سنندج و سومي كه از استان همدان به زنجان شروع مي شود و در ديواندره به همان جاده منتهي مي گردد . آن روزها از اصفهان براي استان كردستان به طور مستقيم هيچ گاراژي وسيلة رفت و آمد نداشت. ما بايد به كرمانشاه مي رفتيم و با ميني بوس فاصلة بين كرمانشاه و سنندج را طي مي كرديم؛ سپس از آنجا ميني بوس هاي سقز را سوار مي شديم. اين مسير يك مسير عادي بود، لكن ما كمتر موفق مي شديم به طور عادي به اين شكل سفر كنيم.


صبح زود، هنگام نماز صبح وارد شهر كرمانشاه شديم. مسجد جامع كرمانشاه نزديك گاراژ سنندج بود. نماز را خوانديم و منتظر مانديم تا ميني بوس بيايد. چون مسافر زياد بود ، ميني بوس اول خيلي زود پر شد و ما به طرف سنندج حركت كرديم . هنوز چند كيلومتر از كرمانشاه بيرون نرفته بوديم كه جلو اولين ايستگاه كميته انقلاب اسلامي ، ميني بوس را متوقف كردند و گفتند امروز جاده بسته است ، چون در منطقة كامياران درگيري است ؛ بايد برگرديد. به اين ترتيب ما را به كرمانشاه باز گرداندند ؛ اما ما كه نظامي بوديم بايد به موقع سر كارمان حاضر مي شديم. از سوي ديگر تعدادي از همكاران مان نيز انتظار مي كشيدند كه ما برگرديم تا آنها به مرخصي بروند . در شرايط عادي زمان مرخصي طوري بين افراد تقسيم شده بود كه هر كس ماهي يك هفته براي ديدار با خانواده اش به مرخصي برود. از اين رو با تاكسي به پادگان هوانيروز رفتيم تا اگر در مسير كردستان بالگردي پرواز داشت، تا سقز يا سنندج ما را نيز همراهش ببرد . مسئول قسمت پروازي هوانيروز، اعلام كرد كه امروز هوا خراب است و هيچ پروازي به طرف كردستان انجام نمي شود.


از اين رو با نا اميدي برگشتيم و تصميم گرفتيم به شهر همدان برويم تا از گردنة صلوات آباد كه يك جادة خاكي بسيار خطرناك بود به سنندج برويم.


از همدان يك جادة آسفالته تا شهر قروه و بعد به شهر دهكلان ادامه مي يافت و از آنجا دو قسمت مي شد: يكي آسفالته بود و به منطقة موچش و سرانجام به جادة كرمانشاه ، شاخة ديگرش كه خاكي بود از گردنه اي در كوه صلوات آباد به صورت مارپيچ بالا مي رفت و بعد به همين شكل تا شهر سنندج ادامه مي يافت . جاده اي بسيار خطرناك و باريك بود . اگر خودروي در حال بالا رفتن از كوه متوجه مي شد خودرويي از روبه رو مي آيد، مي بايد يك فرورفتگي در كوه پيدا مي كرد و متوقف مي شد تا خودرو مقابل عبور كند ؛ چون در مسير جاده جايي براي عبور دو خودرو از كنار هم نبود . بيرون از پايگاه هوانيروز كرمانشاه، كنار جاده ايستاديم و براي هر خودرويي كه عبور مي كرد، دست بلند كرديم تا اينكه يك خودرو سواري ، ايستاد و سوارمان كرد .


خودرو غير از راننده يك سرنشين ديگري هم داشت كه هر دو جوان بودند . قرار شد ما را تا شهر همدان ببرند، ولي در بين راه از صحبت هاي راننده و رفيق اش متوجه شديم كه از شهر آبادان مي آيند و قصد رفتن به شهر مهاباد را دارند . چون مسير آنها از شهر سقز مي گذشت از ايشان خواستيم تا سقز همراهشان باشيم و كرايه شان را هم بدهيم كه قبول كردند و ما خوشحال شديم.


قبل از رسيدن به همدان جا ة كردستان از آن جدا مي شد. راننده راه را درست مي رفت، گويا پيش از اين هم اين راه را آمده بود . هر سه نفر با اطمينان از اينكه بي دردسر به مقصد مي رسيم، تصميم گرفتيم كه روي صندلي عقب خودرو استراحتي كنيم . هنوز درست جابه جا نشده بوديم كه ناگهان با صداي ترمز خودرو از جا پريديم . جلوِ ما، يك دستگاه خودرو ديگر حامل چند نفر سرنشين با كلچه هاي نمدي  لباس كُردي  و مسلّح كه تفنگ هاي ان را به طرف ما نشانه رفته بودند، توجه ما را به خود جلب كرد.  نگاهي به همديگر انداختيم، متعجب از اينكه مگر اينجا كجاست كه سر و كلة ضدانقلاب پيدا شده است؟ ! سرگرد علي سماعي گفت:


 حدود يك كيلومتر از سه راهي قروه گذشته ايم. فهميديم كه به محدودة گروهك ها وارد شده ايم. در هر دو طرف جاده به انداز ة سه برابر ارتفاع خودرو، برف بود و جاده مانند كوچه اي عميق به نظر مي رسيد كه فقط از دو طرف ديد داشت. آسمان ابري بود و منظرة برف هاي اطراف جاده ديدني و زيبا شده بود.


 


....

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سركردة خودرو مقابل جلو آمد و گفت:


 راه بيفتيد برويم مقر، ما پشت سر شما مي آييم .اگر خطا كنيد سوراخ سورا خ تان مي كنيم. همين كه گفتم! لباس افراد مسلحي كه داخل خودرو بودند، زيبا بود. لباسي كردي با جليقة چهارگوش پشمي زرد رنگ، چهره هاي عبوس و درهم كشيده شان و قطارهاي فشنگ حمايل كرده شان، حالت خاصي به آنها داده بود. در ورودي شهر دهكلان مشابه آنان را از نظر لباس و قيافه در بين جاده ديديم. مقرشان همين جا بود. ما را به مقر حزب بردند و خودرومان را بازرسي كردند. من يك لوله پوستر و اعلاميه به اندازة يك توپ پارچه همراه خود داشتم و خدا خدا مي كردم كه از چشم آنها مخفي بماند. بازديد كنندة خودرو، چند بار آنها را اين طرف و آن طرف انداخت ؛ ولي سؤالي نكرد .


هر برگ از اين اعلاميه ها براي اعدام بي چون و چراي حمل كننده اش كفايت مي كرد. اين گروهك ها عملا ثابت كرده بودند كه آدم كشي برايشان ساده ترين كار است. بعضي اوقات زخمي شده ها را روي تخت بيمارستان سر مي بريدند و چون در آن زمان سياست تفرقه افكني را دنبال مي كردند، براي افراد ارتش كمتر مزاحمت ايجاد مي كردند و بيشتر از راه تبليغ وارد مي شدند؛ لكن براي نيروهاي سپاه پاسداران و بقية ارگان هاي نظام به صورت جدي دردسر ايجاد مي كردند. البته از وارد عمل شدن تمامي ارتش عليه خود ترس و وحشت داشتند . پس از مقداري معطلي و سؤال هاي مختلف به همديگر گفتند كه اينها ارتشي هستند و ما با ارتش جنگ نداريم . از اين رو اجازة عبور از طريق منطقه موچش را برايمان صادر كردند. هواي منطقه نيمه ابري بود و قسمتهايي از جاده به خاطر آب شدن برف لغزنده شده بود . خودرو ما به طرف موچش به راه افتاد . پس از حدود يك ساعت رانندگي، بوق خودرويي توجه مان را به خود جلب كرد . راننده كه قبل از ما متوجه بوق شده بود، گفت:  همان خودرو قبلي است.


فكر كرد مي خواهد سبقت بگيرد، به همين خاطر دنبال مكاني مي گشت تا راه را براي آنها باز كند، اما رانندة خودرو با علامت از ما خواست تا خودرو را متوقف كنيم. پس از توقف گفتند:  بايد برگرديد مقر.


 ما را كه بازديد كرديد.  كسي كه شما را آزاد كرد ، معاون بود ولي حالا رئيس آمده است . رئيس گفته شايد سپاهي باشيد، بايد برگرديد.


حتي اجازة صحبت كردن هم به ما ندادند . ناچار راننده به سختي خودرو را سر و ته كرد و راه رفته را بازگشتيم. حدود ساعت يك بعد ازظهر دوباره وارد مقر حزب دموكرات در شهر دهكلان شديم.


 پياده شويد ! رئيس رفته مأموريت . هر وقت آمد تكليف شما را مشخص مي كند.


ما هم چاره اي جز اطاعت نداشتيم . همراه آنها وارد يك سرسرا شديم . در آنجا غير از ما پنج نفر، حدود بيست نفر كُرد مسلح از حزب دموكرات هم بودند.


سرگرد علي سماعي گفت:


 كارت شناسايي ما را نگاه كنيد، ببينيد كه ما سپاهي نيستيم و تا شب نشده بگذاريد برويم.


 كسي در اينجا سواد ندارد، بايد رئيس كه سواد دارد بيايد تا اين كارت را ببيند.


وضعيت خيلي خطرناك بود . به همين دليل سعي كرديم خونسردي خود را حفظ كنيم و آنها را تحريك نكنيم. من كه بنا داشتم بحث را با آنها شروع كنم گفتم:


 مي شه يك دستمال به من بدين.


همان شخص با لهجة كردي گفت:


 براي چي؟


 مي خواهم گريه كنم.


در حالي كه توجه همه حضار به من بود، يك نفر از كنار ميز گفت:


 ما كه با شما كاري نداريم , براي چه مي خواهي گريه كني؟


 مي خواهم به بدبختي شما گريه كنم.


 خودمان هم مي دانيم بدبختيم.


 بسيار خوب، من اينجا مي مانم ، پادگان هم نميروم و به شما سواد ياد مي دهم.


 اول حق مان را مي گيريم، بعد با سواد مي شويم.


 حق تان چيست؟


خود مختاري!


به نظر مي رسيد اصلاً نمي دانستند، خود مختاري يعني چه؟


رو كردم به شخصي كه نزديكم بود و گفتم:


 بلند شو!


او هم بلند شد و ايستاد. گفتم:


 آن گوني را بردار ، پر از برف كن و بريز داخل بخاري تا بسوزد.


 برف كه نمي سوزد.


 ببخشيد ، نمي دانستم. پس گوني را پر از برف كن ببر خوزستان نفت بگير بياور بريز داخل بخاري تا بسوزد.


 نمي شود.


 پس با خودمختاري، نفت از كجا مي آوريد؟


 به زور مي گيريم.


من صحبت را عوض كردم و گفتم:


 اگر دولت براي شما جاده بكشد، مدرسه بسازد، آب و برق را تأمين كند و حمام بسازد چطور؟


 خيلي خوب است.


 در ناامني كه نمي شود. شما تفنگ را زمين بگذاريد تا اين كارها بشود.


 اول حقمان را مي گيريم ، بعد دولت را مجبور مي كنيم اين كارها را بكند.


در اين زمان يك نفر وارد شد و همة حاضران به پاي او بلند شدند . معلوم شد كه رئيس شان است . به كردي آميخته به عربي چند سؤال كرد و كارت شناسايي هاي ما را نگاه كرد و به رانندة ما و رفيقش گفت:


 شما كجا مي رويد؟


 ما براي زيارت شيخ عزالدين حسيني به مهاباد مي رويم.


رئيس اجازة عبور از گردنة صلوات آباد را برايمان صادر كرد.


13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ورود به سنندج


شيخ عزالدين حسيني يكي از روحانيون طاغوتي بود. بعد از انقلاب اسلامي ايران به دليل عملكردش در زمان طاغوت ارج و قربي بين مردم نداشت . به همين خاطر به گروهك منحل شدة كومله ملحق و با شخصي به نام قاسملو، رئيس حزب دموكرات، همدست شد و بناي مخالفت با نظام اسلامي را گذاشت . امام خميني(ره)  هر دوي آنها را فاسد خواند . اين دو نفر مسائل ضدانقلاب منطقه را با هدايت دولت هاي استعماري و پشتيباني حكومت بعث عراق سياست گذاري مي كردند و تمامي آشوب هاي منطقه را اين دو نفر بپا مي كردند.


ساعت 15:00  پس از عبور از شهر دهكلان به يك قهوه خانه رفتيم و نماز ظهر و عصر را در آنجا خوانديم، پس از صرف ناهار به حركت خود ادامه داديم . جاده فوق العاده خطرناك، بسيار لغزنده، پيچ در پيچ و كوهستاني بود . نفس ها در سينه حبس شده بود .


هرچه جلو مي رفتيم ، گويي به آسمان نزديك تر مي شديم و گاهي احساس مي كرديم ابرها پايين تر از ما قرار گرفته اند. هر لحظه احتمال لغزيدن و سقوط به دره  پانصد متر پايين تر از آن بالا  وجود داشت .


سرانجام با هر دلهره و ترسي كه بود از اين جاده گذشتيم. حدود ساعت 16:30 در ورودي شهر سنندج گرفتار اعضاي گروه منحلة فدائيان خلق، شاخة اقليت شديم. آنها نشان نما داشتند و شناخته مي شدند. دختر و پسر مختلط بودند و لباس شان هم بيشتر، شلوار لي و كفش كتان بود . وقتي فهميدند آزاد شدة حزب دموكرات هستيم، زياد مزاحم مان نشدند و فقط بازديد مختصري كردند و چند سؤال معمولي پرسيدند . كارت شناسايي هاي ما را ديدند و پس از مقداري معطلي اجازة ورود خودروي ما را به سنندج صادر كردند .


ساعت 17:00 وارد سنندج شديم . هوا ابري بود . صداي خرد شدن برف هاي يخ زده در زير چرخ هاي خودرو به گوش مي رسيد.


در اثر ايجاد ناامني توسط تعداد معدودي از دشمنان انقلاب اسلامي ، جاده بسيار كثيف شده بود . فاضلاب روباز و بدون پوشش از بالاترين نقطة شهر و خانه هاي مسكوني عبور مي كرد . بوي تعفن، شامة انسان را مي آزرد. گروهك ها خيابان ها را بين خود تقسيم كرده بودند و هر خيابان مقر يك گروهك بود .


مساجد مأمن گروهك ها و انبار مهمات آنها به شمار مي رفت.  از برگزاري نماز در مساجد خبري نبود . علاوه بر اين، گروهك ها پايگاه هايي درست كرده بودند كه بنكه ناميده مي شد و در آنها دختران و پسران به طور آزادانه با هم ارتباط داشتند . اين بنكه ها براي آن شكل گرفته بود كه جوانان را بي هويت كنند. هدف ديگرشان عبارت بود از اين كه اطلاعاتي دربارة مسلمانان و مؤمنان پايبند به انقلاب اسلامي جمع آوري كرده و به گروهك ها مي دادند تا آنها شب هنگام با نارنجك منزل هر كس را كه به نظام اسلامي وفادار است ، منفجر كنند.  كم كم تمامي كساني كه به نوعي مدافع اسلام بودند، اعم از شيعه و سني شهر را ترك كرده بودند .


اگر كسي هم اعتقادي داشت و مي خواست خانه و كاشانه اش در امان باشد، سعي مي كرد موضع


اعتقادي اش را مخفي نگه دارد.


قبل از انقلاب نظام طاغوت تمام توانش را به كار برده بود تا مردم كردستان در نهايت فقر مادي و


معنوي باقي بمانند . در تمام كردستان حتي يك كارخانه هم وجود نداشت . مدارس و دانشگاه ها تعطيل بودند. كوچه ها و بسياري از خيابان ها خاكي بود . مردم در فقر مطلق روزگار مي گذراندند و اين امر موجب سوء استفادة گروهك هاي ضدانقلاب شده بود و با وعده و وعيدهاي پوچ و فريب مردم براي حزب شان، از آنها عضوگيري مي كردند.  زباله ها در سطح خيابان ها رها شده بود ؛ اما به دليل سردي هوا ، از حشرات موزي خبري نبود. در حاشية خيابان هاي اصلي، دست فروشان به خريد و فروش مشغول بودند ؛ ولي اين دست فروشان با دست فروشان شهرهاي ديگر فرق مي كردند، در بساط شان انواع سلاح و مهمات مختلف يافت مي شد.  مشروبات الكلي از هر نوع به مقدار زياد موجود بود . سلاح هاي انفرادي را در همان جا كنار خيابان با تيراندازي هوايي آزمايش مي كردند تا نشان دهند كه اسلحة فروخته شده سالم است . در يكي از خيابان ها يك قطعه زمين خاكي بود و سلاح هايي كه در كنار خيابان امكان آزمايش نداشت در آن منطقه امتحان مي كردند. از كلت، تفنگ ، مسلسل و آرپي جي 7 گرفته تا انواع مشروبا ت الكلي و مجله هاي مستهجن جزو اجناس عرضه شده در كنار خيابان بود .


جلوِ مقر گروهك هايي مثل دموكرات و كومله، تفنگ 106 م م مستقر بود و نگهبانان علاوه بر كلت و تفنگ ژ-3 یا برنو  يك قبضه آرپي جي هم با خود حمل مي كردند و يك قطار فشنگ هم به كمر و سينه شان حمايل كرده بودند . در بعضي گرو ه ها، دختران و زنان مي گفتند، « ميليشيا » مسلح نيز عضو بودند كه آنها را البته بعضي از اينها از شهرهاي ديگر به آنجا آمده بودند.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در كردستان به دلايل وضعيت قومي خاص و آمادگي ذهني مردم براي خودمختاري ، همچنين به دليل همجواري باحكومت بعثي عراق، شدت اغتشاشات بيش از جاهاي ديگر بود . دكتر چمران، وزير دفاع وقت حكومت اسلامي، همراه تعدادي از افراد سپاه پاسداران و نيروهاي مردمي و يكان هايي از ارتش، قبل از شهريور ماه سال 1358 آشوب ها را در كردستان سركوب كردند . دولت موقت با اعزام هيئتي به نام هيئت حسن نيت، به خواسته هاي سران گروهك ها جامة عمل پوشاند و توافق كرد كه سپاه پاسداران، كردستان را تخليه كند. اول زمستان آن سال با رفتن سپاه پاسداران انقلاب اسلامي از كردستان، گروهك ها پايش شهرها را به دست گرفتند و پاسگاه هاي بين راه را يكي پس از ديگري خلع سلاح كردند و تا سال 1361 كه جادة بانه  سردشت پاكسازي شد و شهر بوكان با همت سرهنگ صياد شيرازي به عنوان آخرين شهر از آنها پس گرفته شد حضور فعال داشتند . لكن شهر سنندج اواخر ارديبهشت ماه 1359 پاكسازي و از دست گروهك ها آزاد شد . پاكسازي راه ها و ديگر شهرها هم حدود سه سال طول كشيد و در اين مدت بسياري از نيروهاي انقلاب در ارتش و سپاه پاسداران ، مظلومانه به شهادت رسيدند. چه سرمايه هايي گران قدر از دست رفت و لطمه هاي جبران ناپذيري به مردم مسلمان ايران اسلامي وارد آمد.


در سطح شهر سنندج نيز با ورود به هر خيابان يك بار بازرسي شديم تا اينكه نزديك غروب آفتاب بيرون از شهر سنندج ابتداي جادة ديواندره يك عده از افراد وابسته به گروهك منحل شدة كومله خودرو حامل ما را متوقف كردند.


لطف خدا شامل حالمان شد و به دليل سردي هوا مزاحمتي برايمان ايجاد نكردند . آرام آرام برف


مي باريد، گويي سپيدي و پاكي ، نويدبخش روزهاي تازه اي در منطقه بود . قبل از رسيدن به شهر ديواندره در يك قهوه خانه نماز مغرب و عشا را خوانديم و وارد شهر شديم . همان ابتداي شهر، مأمور حزب دمكرات ديواندره، خودرو ما را متوقف كرد و به مقر حزب برد .


رئيس حزب كه جواني به نام عطا بود، دستور داد خودرو را تخليه كنيم و گفت:


ما اين خودرو را لازم داريم، چون در منطقه كامياران با سپاه پاسداران درگير جنگ هستيم، با اين


خودرو آذوقه و مهمات براي نيروهايمان مي بريم.


 اين دو نفر خودرو را قسطي خريده اند و فقير هستند.


 خلق كرد بدبخت نيستند؟ فقط اينها بدبخت هستند؟ اصلاً اينها سپاهي هستند، اين دو نفر را تحويل ستاد حزب در مهاباد مي دهيم تا محاكمه شوند.


 از صبح تا حالا كه اين دو نفر با ما بودند ، نماز نخوانده اند، چگونه مي توانند سپاهي باشند؟


 مگر سپاهي نماز هم مي خواند؟


ياد تبليغات بني اميه دربارة نماز اميرالمؤمنين(ع) افتادم و ساكت شدم.


راننده و دوستش را به زندان بردند و به ما گفتند:


 شما آزاد هستيد!


سرگرد سمايي گفت:


 خودرو آنها را آزاد كنيد تا ما برويم.


مأموران دمكرات من و همكارانم را به طرف دفتر حزب و آن دو نفر را سوي بازداشتگاه هدايت كردند .


عطا به سماعي گفت:


 خودرو را كه امكان ندارد آزاد كنيم . آنها هم اگر بدون خودرو مي روند، آزادند وگرنه به عنوان سپاهي تحويل شان مي دهيم به ستاد مهاباد . شما هم اگر وسيله اي داخل خودرو داريد برداريد كه مي خواهيم آن را ببريم.


صحبت هاي آنان را جدي نگرفتيم داخل دفتري كه اتاق بزرگي شامل يك ميز، چند صندلي و نيمكت بود رفتيم. پنج نفر مسلح كنار بخاري نفتي روي نيمكت نشسته بودند، اشاره كردند كه روي صندلي ها بنشينيم. بعد برايمان چاي آوردند.


سرگرد سمايي گفت:


 چاي شما را نمي خوريم.


من و سروان لهراسبي هم به تبعيت از سرگرد سمايي، از خوردن چاي امتناع كرديم . در همان زمان ، يك نفر وارد اتاق شد و گفت:


 مي خواهم خودرو را ببرم ، اگر وسيله اي داريد برداريد.


سرگرد سمايي رو به من گفت:


 بلندشو آن لوله پوستر را بردار اگر دستشان بيفتد كار دستمان مي دهد. من كه هنوز مسئلة مصادرة خودرو ر ا جدي نگرفته بودم، با خونسردي گفتم:


 خودشان مي آورند.


در اين هنگام سرگرد سمايي با عصبانيت رفت و كاپشن خودش را در آورد آن را دور لوله پوستر پيچيد و آورد روي صندلي كنار من گذاشت . من كه براي در امان ماندن پوسترها از ديد ضدانقلابيون، زير لب دعا مي خواندم، آرام دستم را به آن گرفتم و مانند يك توپ پارچه نگه اش داشتم . به طور معجزه آسايي براي هيچ كدامشان جالب نبود كه اينها چه هستند؟


پرسيدم:


 سرانجام تكليف راننده و رفيقش چه مي شود؟


 شما كاري به آنها نداشته باشيد . اينها چند روز قبل هم همين مسير را رفته اند. مي گفتند براي زيارت شيخ عزالدين حسيني مي روند، ولي من مي دانم براي خريد اسلحه به مهاباد مي روند . از كردستان اسلحة ارزان مي خرند و به خوزستان مي برند و چند برابر قيمت مي فروشند . اگر تا فردا حاضر شدند بدون خودرو بروند كه هيچ ؛ اما اگر نرفتند، آنان را به نام سپاهي تحويل ستاد حزب مي دهيم . آنجا هر كاري خواستند با ايشان مي كنند.


 پس خودروشان چي ميشه؟


 خودروشان الآن نزديك سنندج است . همان موقع فرستادم مأموريت. اگر احتياج نداشتيم كه نمي گرفتيم.


دربارة عطا بعدها كه ماجرا را به يكي از افسران كرد گفتم، او تعريف كرد كه عطا در دبيرستان همكلاسم بود، اما جذب حزب دمكرات شد و سرنوشتش اين گونه رقم خورد . سرگرد سمايي چون


ديد سه ساعت معطلي و بحث بي حاصل ما را به جايي نرساند، شروع كرد به طور مصنوعي، خميازه كشيدن و سروان لهراسبي و من هم از او پيروي كرديم و بناي خميازه كشيدن را گذاشتيم.


عطا رفت بيرون دفتر و بازگشت و گفت:


 جايتان آماده است ، برويد بخوابيد . در ضمن يك سؤال دارم؟ نظرتان دربارة صحبت هاي بختيار چيست؟


سرگرد سمايي گفت:


 كدام بختيار؟  همان كه پيش از اين نخست وزير قانوني ايران بود.  ما نشنيده ايم.


خواست ادامه بدهد كه سرگرد سمايي گفت:


 چرت و پرت گفته است. عطا وقتي متوجه شد صحبت هايش خريدار ندارد، گفت:


 شما خوابتان مي آيد، برويد بخوابيد.


سرگرد سمايي وقتي چشمش افتاد به اتاقي كه براي خواب ما آماده كرده بودند، گفت:


 اينجا خيلي كثيف است.


سروان لهراسبي هم گفت:


 ما در ميان كثافت نمي خوابيم. چون متوجه شديم كه ظاهراً دستور دارند، سر به سر ارتشي ها نگذارند، موضعمان سخت تر شد . حتي داخل اتاقي كه براي خواب آماده كرده بودند، نرفتيم.


عطا كمي فكر كرد و گفت:


 مشكلي نيست . برايتان جاي خواب در مسافرخانة شهر آماده مي كنم. از مقر حزب بيرون رفت. به ما هم گفت:  دنبالم بياييد.


روبه روي مقر حزب، كمي جلوتر، تابلوي تنها مسافرخانة شهر ديده مي شد . همين كه نزديك مسافرخانه رسيديم، تصميم اش را عوض كرد و به طرف دو دستگاه تانكر نفت كه پارك شده بودند، رفت . رانندگان نفتكش ها، كنار خيابان را براي استراحت انتخاب كرده بودند و پشت فرمان خواب بودند . عطا با لگد به يكي از خودروها زد و گفت:


 بلند شو! اينجا جاي خواب نيست.


رانندة نفتكش كه حسابي ترسيده بود گفت:


 چشم، الآن راه ميافتم.


هر دو راننده را بيدار كرد و مجبورشان كرد ما را به سقز برسانند . سرگرد سمايي و سروان لهراسبي در يك خودرو و من هم با همان لولة پوستر و اعلاميه داخل خودرو ديگري راهي سقز شديم . ساعت حدود  23:30  بود.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هوا سرد بود . آسمان پس از بارش برف، همچنان ابري و جاده و اطراف آن يك دست سفيد بود ؛ اما به دليل اينكه روي جاده، برفي نازك نشسته و مهتاب از پشت ابرها حالت نيمه روشني به اطراف داده بود، پستي و بلندي هاي بيابان تشخيص داده نمي شد و جاي حركت خودروها كه همه روي يك خط رفته بودند، زير نور چراغ نفتكش مشخص بود . راننده ها راه يك ساعته را سه ساعته طي كردند و هرگز بيش از چند متر از هم فاصله نگرفتند . هواي داخل تانكر تميزتر از داخل دفتر حزب دمكرات بود، اما ترس از سقوط، از يك طرف و خواب آلودگي راننده كه تازه از خواب بيدار شده بود ، از طرف ديگر جرئت چرت زدن به آدم نمي داد. با اينكه خيلي خسته بودم و شب قبل را در اتوبوس گذرانده بودم تا رسيدن به شهر سقز لحظه اي نخوابيدم. ساعت 02:30 وارد شهرستان سقز شديم. چشمانم از بي خوابي مي سوخت. تمام روز را با دلهره و هيجان گذرانده بودم . همين كه وارد شهر شديم و از پل روي رودخانة سقز گذشتيم، از خودرو پياده شديم، چون راننده ها بقية شب را مي خواستند در آنجا استراحت كنند . هنوز چند قدم جلو نرفته بوديم كه صداي ايست يك نفر مسلح توجه مان را به خود جلب كرد.


با شنيدن صداي آن فرد، سروان لهراسبي گفت:


اين ديگه از كجا پيداش شد؟


سرگرد سمايي گفت:


 اين هم از همان طايفه است.


من صدا زدم و گفتم:


 خسته نباشي كاكا!


او فكر كرد ما از طرفداران آنها هستيم، در تاريكي هم كه ديده نمي شديم.


 خيلي ممنون!


پيچيديم در كوچه اي كه كنارمان بود . به اين ترتيب از ديد او خارج شديم و مي دانستم كه شب ها فقط در خيابان هاي اصلي شهر گشت زني مي كنند .


كوچه به كوچه رفتيم تا به خانه اي كه سروان لهراسبي با دو نفر دوستش نزديك پادگان اجاره كرده بودند رسيديم. به قدري هوا سرد بود كه داشتيم يخ مي زديم. اطراف خانه را نگاه كرديم كسي ما را تعقيب نكرده باشد و آرام وارد خانه شديم.


ساعت 03:00 بود كه سروان علي اسدي و سروان حسين نيلچيان از خواب بيدار شدند . خواب از چشمان ما هم پريد . خبرهاي چند روز گذشته پادگان با خبرهاي مسافرت مبادله شد.


سروان لهراسبي گفت:


 اين لوله را باز كن ببينم چيه؟


همين كه پوسترها را باز كردم، همه تعجب كردند. اگر مي دانستم اين پوسترهاي خطرناك همراهت است، آنها را از خودرو پايين مي انداختم.  ببينيد اين عكس آيت الله بهشتي، اين هم عكس... و اين هم اعلاميه دربار ة فاسد شناخته شدن قاسملو و عزالدين حسيني توسط امام.(ره)


با نگاه به تراكت ها و پوسترها مثل اينكه تازه ترس بر ما غلبه كرده باشد، همگي خدا را شكر كرديم كه سالم به مقصد رسيده ايم. تا نزديك اذان صبح مشغول بوديم، سپس نماز شب و نماز صبح را خوانديم و آماده رفتن به پادگان شديم . دوستانمان انتظار ما را مي كشيدند كه برگرديم تا به مرخصي بروند.

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جادة بانه  سردشت


روزي كه به كردستان رفتيم، اميد بازگشت نداشتيم. هر چيز كمتر از شهادت، برايمان كوچك بود، به همين خاطر هم، از مسائل پيش پا افتاده خسته نمي شديم و چون به سختي هاي آن فكر نمي كرديم. بيشتر اين اتفاقات را شوخي تلقي مي كرديم. زندگي در كردستان با اينكه دور از خانواده بوديم، شيرين بود . آن قدر خود را به مرگ نزديك مي ديديم كه حتي براي ترميم دندان هايمان به دكتر نمي رفتيم! فكر مي كرديم ادامة عمر ما آن قدر طولاني نيست كه پر كردن دندان لازم باشد .  همزمان با يكي از مرخصي هايم، ارتش و سپاه پاسداران با تشكيل ستاد مشترك يد واحد شدند و پاكسازي شهرها از لوث وجود ضدانقلاب آغاز شد . تمام مدت در جنگ و درگيري بوديم؛ با بيرون رفتن سپاه پاسداران انقلاب اسلامي از كردستان و محبوس شدن ارتش جمهوري اسلامي در پادگان ها در اثر توافق هيئت حسن نيت با سران كرد، گروهك هاي ضدانقلاب گستاخ تر شدند و پس از مدتي در اثر فزون طلبي گروهك ها و آزار مردم توسط ايادي استكبار ، مذاكرات شكست خورد . با تحركات مشكوك ارتش بعث در مرزهاي كشور، خطر حملة دولت بعثي عراق احساس گرديد . به منظور پيشگيري و حراست از حدود و ثغوركشور اسلامي ايران بنا به تشخيص مسئولان نظام يك ستون از ارتش راهي مرزهاي شمال غرب كشور شد . پس از گذشتن ازشهرهاي كرمانشاه و كامياران به دليل اينكه شهر سنندج راه كمربندي نداشت ، به اجبار مي بايد از داخل شهر مي گذشتند. اواخر فروردين ماه 1359 بود كه كاروان ارتش به منطقة فرودگاه در ابتداي شهر


سنندج رسيد . ضدانقلابيون با سپر قرار دادن مردم مانع از حركت اين ستون شدند . در نتيجه حكومت مركزي متوجه شد كه اهداف شوم ضدانقلابيو ن غير از آن است كه ادعا مي كنند. قصد آنها جدا كردن منطقة كردنشين از ميهن اسلامي بود. از اين رو همزمان پادگان هاي مريوان، بانه، سقز و سنندج را به محاصره درآوردند.  در سردشت و مهاباد نيز آشوب ايجاد كردند .


نيروهاي اسلام با نثار خون صدها نفر از بهترين عزيزان شان بار ديگر شهرها و جاده ها را يكي پس از ديگري از لوث وجود اشرار پاكسازي كردند . آنچه باقي مانده بود شهر بوكان در آذربايجان غربي و جادة آن تا شهر سقز و جادة بانه  سردشت بود. پس از آزادسازي شهر بوكان توسط شهيد بزرگوار صياد شيرازي تمامي قدرت احزاب مسلح و اشرار در همين جادة بانه سردشت متمركز شده بود . در اين جاده اقدامات خشونت باري از طرف نيروهاي ضدانقلاب انجام گرفته بود كه باعث شده بود بازگشايي اين جاده امر بسيار مشكلي به نظر بيايد . سال 1358 يك گردان ارتش كه پس از سه ماه مأموريت در مرز ايران و عراق براي تجديد قوا به تهران باز مي گشتند، خودرو فرماندهي گردان شهيد اشراف در محل خروجي شهر بانه و خودرو معاون او در محل ورودي شهر بانه با آرپي جي و ساير سلاح ها مورد حملة انتحاري قرار گرفت و در زماني كوتاه همة گردان را تبديل به خاكستر كردند .


آن روز عيد قربان بود . مردم شهر به بيرون شهر رفته بودند. آن زمان در پادگان سقز بودم . فقط چند نفر از اين گردان توانستند بعد از 24 ساعت پياده روي خودشان را به پادگان سقز برسانند . درست يك سال بعد از آن يعني در سال 1359 شهيد صياد شيرازي كه آن زمان فرماندهي عمليات غرب را عهد ه دار بود، به همراه حدود چهارصدنفر از پاسداران اعزامي از شهر اصفهان و تعدادي نيروي كمكي از يگان هاي منطقه تصميم به بازگشايي اين جاده گرفت . با احضار او به تهران كار نيمه تمام ماند و آنچه از جاده پاكسازي شده بود، دوباره از دست رفت.


روز عجيبي بود آن روز كه شهيد صياد شيرازي با لباس خاكي و خسته از وسط عمليات احضار شده بود .من ايشان را از قبل مي شناختم.  سال 1354 شاگردشان بودم . ايشان در دانشكدة توپخانة اصفهان استاد بودند . در كوران پيروزي انقلاب بيشتر به هم نزديك شديم و حركت به طرف كردستان را در شهريور ماه 1358 با مشورت ايشان آغاز كردم . ايشان از ارادت من نسبت به خودشان واقف بودند. هرگاه براي مرخصي به اصفهان مي رفتم ، گزارش كارهاي انجام شده را به ايشان مي دادم و راهنمايي هاي لازم را دريافت مي كردم. چنان چه عكس يا پوستر تبليغاتي مورد نياز بود ، ايشان از اصفهان برايم تهيه مي كرد تا به كردستان بياورم . شهيد صياد شيرازي آن روز طور ديگري نزد ما آمد . از هر نظر خسته به نظر مي رسيد .


خستگي جسمي از حضور چند روزه در عمليات بود و خستگي روحي اش شايد براي اين بود كه شخص ايده آلي را به جاي ايشان انتصاب نكرده بودند . سرهنگي كه به فرماندهي قرارگاه غرب، به جاي شهيد صياد شيرازي توسط بني صدر گمارده شده بود، سابقة خوبي نداشت و بعدها هم به جرم خيانت به جمهوري اسلامي و همكاري با حزب منحلة توده اعدام شد. (فکر کنم منظورشون مرحوم سرهنگ عطاریان باشند، متاسفم که در مورد ایشون اینطور صحبت میشه)


گاهي پيش مي آمد كه نيروهاي ارتشي اين طور مظلوم واقع مي شدند و كاري هم نمي شد كرد . شهيد صياد شيرازي هرگاه با چنين وضعيتي روبه رو مي شد ، گناهش را به گردن ديگران نمي انداخت و هرگز گله و شكايتي نداشت و به جاي غصه خوردن به خودسازي و تزكية نفس مي پرداخت . هر چندبار كه در طول خدمت از نظر پست و مقام نشيب و فرازهايي داشت، هيچ گاه ايشان را در حال گله يا شكايت نديدم ؛ اگر كسي هم براي خوش آمدن ايشان اظهار نارضايتي از اوضاع موجود مي كرد، چنانچه با گوينده رودربايستي نداشت مي گفت:


 غيبت نكن آقا!


اگر طرف غيبت كننده كسي بود كه مي بايد ملاحظه كند، مي فرمود:


 هركس خصوصيات خاص خودش را دارد.


8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

به اين ترتيب مسير سخن را عوض مي كرد. آن روز هم نه از بني صدر سخني به ميان آورد و نه از پست از دست رفته اش چيزي گفت . در پادگان سقز استحمام كرد و لباس اش را عوض كرد و براي اجراي دستور بني صدر به تهران رفت . نيروهاي همراه او بعد از چند روز كه از بازگشت شهيد صياد شيرازي مأيوس شده بودند، چون خود را بدون فرمانده و پشتيبان ديدند ، منطقه را ترك كردند و به محل هاي قبلي شان برگشتند. به اين ترتيب مرحله اي ديگر از عمليات بازگشايي جادة بانه  سردشت اين گونه پايان يافت.  هر بار كه در يك منطقه وضعيتي ايجاد مي شد كه حاكي از عدم پيشرفت نيروهاي اسلام بود ، ضدانقلاب تبليغاتش را چندين برابر بيشتر از قبل مي كرد و با تقويت نيروهايش و اينكه قدرتي بر او كارگر نيست ، براي جذب هرچه بيشتر نيروهاي ساده لوح بومي تلاش مي كرد. آنها از اينگونه حوادث غيرمترقبه به نفع اهداف شوم شان بهره برداري همه جانبه مي كردند . از سوي ديگر دولت بعث عراق كه در جبهة غرب و جنوب پيشرفت هايي به دست آورده بود ، براي اينكه تعداد قابل ملاحظه اي از نيروهاي رزمندة جمهوري


اسلامي ايران را در اين جبهه مشغول كند، از هرگونه كمكي به احزاب موجود در منطقه فروگذار نمي كرد .


هرچه حركات ايذايي اين گروه ها بيشتر مي شد ، فكر مسئولان كشور را درگير مسائل حاشيه اي جنگ مي كرد و نيز توان رزمي ارتش را پايين مي آورد و از آنجايي كه احزاب غيرقانوني فعال در شهرهاي كردنشين از فرهنگ ها و گونه هاي  مختلف بودند در ميانشان از انواع مختلف  " ايسم " پيدا مي شد.  پشتوانة تداركاتي خارجي قابل توجهي نيز داشتند؛ به عنوان مثال سلطنت طلبان افراطي در حزب منحلة دمكرات جمع شده بودند و كمونيست هاي مائوئيسم در گروهك منحلة كومله يا توده اي هاي لنين ايسم به همراه منافقين التقاطي همه و همه تشكيل دهندة طيف مقابل نيروهاي اسلام به شمار مي رفتند . نيروهاي نظام اسلامي كه در كردستان مظلومانه فداكاري ميكردند، انگيزة بازپس گيري خاك را نداشتند ؛ چون برخلاف جبهه هاي ديگر كشور، اشغالگري در منطقه وجود نداشت و نيروهاي ضدانقلاب هم خود را ايراني مي دانستند . از اين رو فرماندهي در آن خطه از نظر اينكه بايد تمامي اين قبيل مسائل را توجيه كند تا نيروهاي تحت امر خودش را مصون از تبليغات مسموم كنندة اشرار نگهدارد، بسيار مشكل بود . از آنجايي كه دشمن در آن سرزمين براي به دام انداختن نيروهاي جوان از امكانات مختلفي استفاده مي كرد  مثل دختران فراري از شهرهاي مختلف را در اختيار داشت  و براي مقابله با اين گونه مشكلات، نياز به فرماندهي ارتشي بيش از پيش احساس مي شد. براي همين بود كه بركناري شهيد صياد شيرازي از فرماندهي قرارگاه عملياتي غرب براي خيلي از نيروهاي ارزشي بسيار دردناك و غيرقابل تحمل مي شد. اولاً پادگان سردشت همچنان از زمين محاصره بود و هواي منطقه معمولاً اجازة پرواز را به بالگردها نمي داد. ثانياً تيراندازي هاي ضدانقلاب هم خطري براي بالگردها به حساب مي آمد . دسترسي به مرز كه براي جنگ لازم بود، غيرممكن به نظر مي رسيد و همين طور ضدانقلاب مانع از رسيدن امكانات رفاهي دولت به منطقه مي شد. مردم تازه آزاد شده از دست طاغوتيان، قادر به چشيدن طعم شيرين انقلاب اسلامي ايران نبودند و اشرار از هر فرصتي براي مخدوش كردن چهرة جمهوري اسلامي ايران بنفع خود استفاده مي كردند . نيروهاي موجود در پادگان سردشت از طريق هوا تغذيه مي شدند. هرگاه هوا ابري بود يا باد شديد مي آمد بايد انتظار مي كشيدند . اين وضعيت هم خيلي طولاني شده بود ، ديگر غيرقابل تحمل بود . از طرفي جنگ عراق عليه ايران شروع شده بود و بيشتر نيروهاي ايراني در جنوب و غرب درگير بودند، مظلوميت نيروهاي منطقه چند برابر شده بود و همين طور اهميت بازگشايي اين جاده. از طرف آذربايجان غربي هم كه تداركات به سردشت نمي رسيد سردشت بود.  و تنها راه موجود گشودن جادة بانه بايد اين راه گشوده شود . نيمي از سال هم برف و باران مانع از عمليات مي شد با توجه به خاكي بودن جاده مشكلات چند برابر شده بود . به هرحال در سال 1360 سرگرد حسين شهرام فر كه مسئول عمليات ستاد عملياتي شمال غرب بود ، تصميم به بازگشايي اين جاده گرفت و الحق خوب كار كرد ، لكن از آنجايي كه مقدر بود، ايشان در همان جاده شهيد شدند و بارديگر بازگشايي جادة بانه  سردشت معلق شد؛ با اينكه اين حالت در بيش از پنج الي شش كيلومتر انجام نگرفته بود و دو يا سه پايگاه بيشتر تأسيس نگرديد ، لكن از نظر عمليات اهميت بسزايي داشت . پس از شهادت شهيد بزرگوار شهرام فر، رجزخواني قاسملو و دار و دسته اش فزوني گرفت و تا بهار سال 1361 براي چندمين بار تصميم به عمليات در آن جاده گرفته شد .


اين بار مثل گذشته عمليات قائم به شخص نبود، سپاه يا ارتش به تنهايي عمل نمي كرد، علاوه بر نيروهاي سپاه پاسداران و نيروهاي ارتش، عزيزان بسيجي كه اغلب هفده و هجده ساله بودند نيز كمك مي كردند.


11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

عمليات آزادسازي


در كوه هاي سر به فلك كشيدة كردستان و آذربايجان غربي شب ها سرد بود ، لكن آن شب حضور پرافتخار مردان مرد، آن چنان گرمي به كوه دارساوين بخشيده بود كه مشابه آن را انسان در كمتر جايي مي توانست ببيند. آن شب د ارساوين مزين شده بود به گام هاي مصممي كه ديگر شعارهاي امثال قاسملو رنگي نداشت . آن شب نماز مغرب و عشا را به جماعت خوانديم.  امام جماعت در بلنداي آن كوه ، انساني بود مشهور به مسيح كردستان . تنها آنهايي كه او را از نزديك ديده اند مي توانند ابهت شخصي ايشان را دريابند. راست قامتي بود كه تاريخ مشابه اش را كم ديده است . شهيد محمد بروجردي مردي بود با تمام ويژگي هاي يك رزمندة مسلمان . افتخار داشتيم كه آن شب نمازمان را به جماعت و امامت او برگزار كنيم .


وقتي بين نماز حديث معروف  (القلب حرم الله فلا تسكن في حرم الله غير ا لله)  را خواند و معنا كرد ، انسان هوس مي كرد گرد او طواف كند. قلبي كه در سينه داشت فقط براي شهادت مي تپيد.


براي بازگشايي جادة بانه  سردشت اين بار دست نيروهاي اسلام از نظر كمي و كيفي پرتر از دفعات قبل بود. آن شب شهيد بزرگوار ناصر كاظمي فرمانده سپاه پاسداران كردستان هم زينت بخش دارساوين بود .


حالت آن شب دارساوين موسي