Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

16 posts in this topic

نزد فرمانده آنها رفتم خودم را معرفي كردم و سراغ فرماندهان را گرفتم. نمي دانست كجا هستند. آنها را فرستاد ه بودند از ارتفاعات محافظت كنند. گفت:

 مي توانيم شما را با جيپ به پادگان بانه برسانيم. از همين لطفي كه كرده بود خوشحال شدم و با تشكر او را دعا كردم و سوار جيب به طرف پادگان بانه روانه شدم . زمان خيلي كند مي گذشت يا انگار نمي گذشت . در پادگان بانه همه چيز عادي بود هيچ كس از آن شور ديشب در كوه دارساوين خبري نداشت. داشتم شك مي كردم، نكند خواب بوده است .

رفتم طرف دفتر فرمانده پادگان . او مرا مي شناخت . بيرون دفتر ايستاده بود. گفت:

 از طرف جناب صياد شيرازي شما را احضار كرده اند. بايد به كرمانشاه بروي!

 چه خبر است؟

فكر مي كنم گردهمايي بازرسي ها باشد . شما كه رئيس بازرسي لشكر هستيد، بايد در آن جلسه شركت كنيد.

 چطور بايد به كرمانشاه بروم؟

 اين بالگرد به سردشت مي رود، از آنجا جنازة يك شهيد را برداشته و مستقيم به كرمانشاه خواهد رفت.

دلم لرزيد. پرسيدم:

 شهيد كيست؟

 نمي دانم! فقط شنيدم شخص مهمي است. ديوانه شده بودم. نمي دانستم چه كنم. با او خداحافظي كردم و سوار بالگرد شدم.

 

حضور در سردشت

در افكارم هر بار يك نفر را حدس مي زدم كه شهيد شده است . به خودم گفتم مگر شهيد نديده اي كه اين گونه بي قرار شده اي؟! نمي دانم چرا نمي توانستم خودم را قانع كنم ! هرچه با خودم كلنجار مي رفتم، موفق به تسكين خود نمي شدم. چرايش را نمي دانم . پيش خود گفتم آيا ناصر كاظمي است؟ يا محمد بروجردي؟ چند روز پيش با اين دو نفر عقب يك وانت از سقز تا بانه همسفر بوديم . با بودن آنها حيا كردم جلو خودرو سوار شوم . آن دو نفر نيز از روي تواضع حاضر به رفتن جلو آن نشدند. لذا يك سرباز را فرستادند كنار راننده و هر سه نفر عقب وانت نشستيم و تمام طول راه با هم صحبت مي كرديم. سربه سر من مي گذاشتند و مي گفتند فاصلة ما تا امام يك نفر است آن هم فرمانده كل سپاه پاسداران ؛ اما تو تا امام، فرمانده لشكر، فرمانده نيرو، رئيس ستاد مشترك، اوووه... چقدر راه داري؟ تصور مي كردم كه يكي از آنها شهيد شده و به خدا رسيده است، بعد فكر كردم شايد سرگرد دادبين باشد يا سرهنگ رامتين . اصلاً شايد سروان فرج الله عليخاني باشد . فكرم به جايي نمي رسيد. به خودم گفتم شايد هم سرهنگ آبشناسان باشد. چرا من اين طور شده ام؟ بهترين دوستم شهيد احمد ميرحاج را پاره پاره ديده بودم ! اين همه بسيجي و ارتشي كنارم شهيد شده بودند . چرا اين قدر ضعف دارم؟ در همين افكار غوطه ور بودم كه متوجه شدم بالگرد در پادگان سردشت به زمين نشست . سريع پياده شدم و همانجا كنار بالگرد با تابش خورشيد قبله را حدس زدم . نماز نذري خودم را بجا آوردم . سلام نماز را كه دادم، ديدم چند نفر تابوتي را به سمت بالگرد حمل مي كنند. غلامعلي طياره برادر مصطفي طياره نيز با آنها بود . بعد از اداي نماز دلم نمي خواست بدانم چه كسي شهيد شده است . همة آن آشفتگي ها

تمام شده بود . بدون اينكه از كسي چيزي بپرسم سوار بالگرد شدم . نگاهم را به تابوت جلو خود دوخته بودم و حسرت مي خوردم . روي صندلي مقابل خود غلامعلي طياره نشسته بود با اينكه ديگر برايم مهم نبود چه كسي شهيد شده است، اما باز در ذهن خودم مرور كردم، فرماندهاني كه شب گذشته روي كوه دارساوين بودند با هم و با بالگرد رفته اند. پس اين شهيد كيست چرا غلامعلي طياره همراه اوست؟ اصلاً فكر نمي كردم اينكه جلو من آرميده است آقا مصطفي باشد . با

مصطفي طياره از زمانيكه سرباز بود ، آشنا بوديم و آخرين بار شب قبل از عمليات بازگشايي جادة بانه به سردشت در محل سپاه پاسداران شهر سقز كه فرمانده آنجا بود، تا نزديكي هاي صبح درد و دل مي كرديم .

نمي دانم چرا غصه اينكه بدانم در داخل تابوت چه كسي است را نداشتم ! از غلامعلي طياره هم نمي خواستم سؤالي بكنم. ناخودآگاه گفتم:

 شما اينجا چه مي كنيد؟

از پاسخي كه داد داغان شدم . به هم ريختم، مغزم داشت مي تركيد، مات و مبهوت نگاهش مي كردم، گفت:

 نمي خواستم آقا مصطفي تنها باشد . مي خواهم خودم او را تحويل خانواده بدهم.

 مصطفي! مگر آقا مصطفي شهيد شده؟ كجا؟ او كه در عمليات نبود!

به طور داوطلب آمد و سر پل سردشت تير مستقيم به سينه اش اصابت كرد و شهيد شد.

حال عجيبي داشتم، احساس كردم اگر اين حالت پيش نمي آمد غرور شركت در بازگشايي جادة بانه سردشت مرا مي گرفت و از خدا غافل ميشدم.

نمي دانم به هر صورت حالت، حالت خاصي بود . دنيا تنگ و همه جا بي رنگ بود . زيبايي هاي طبيعت را نديدم. غرق افكار خودم بودم كه رسيديم به كرمانشاه .

نفهميدم چگونه پياده شدم . حتي يادم نيست تا محل برگزاري گردهمايي با چه وسيله اي رفتم و ديگر چهرة غلامعلي و حتي تابوت شهيد را نمي ديدم. تمام لحظه هايي را كه در خدمت شهيد طياره بودم مانند فيلم جلو چشم خود مرور كردم . شهيد مصطفي طياره را مي ديدم كه در روابط عمومي پادگان سنندج براي نشر فرهنگ اسلام تلاش مي كند . شهيد مصطفي طياره را مي ديدم كه همراه دويست نفر ديگر براي بازپس گيري باشگاه افسران شهر سنندج بدون سلاح به خاطر اينكه مردم شهر آسيب نبينند حركت مي كند. شهيد طياره را مي ديدم وقتي كه فرمانده پيشمرگان كرد مسلمان بود . مي ديدم كه چگونه در ماتم شهادت معاون خود شهيد هلالي به سوگ نشسته است . شهيد طياره را مي ديدم هنگامي كه در شب هاي جمعه منزل مرحوم شيخ مرتضي كافي برادر مرحوم شيخ احمد كافي در سنندج ، هنگام اجراي مراسم دعاي پرفيض كميل سر به ديوار گذاشته و به درگاه ايزد يكتا ناله مي كند. شهيد مصطفي طياره را مي ديدم همانند كوه استوار در سخت ترين شرايط عمليات خم به ابرو نمي آورد و شهيد مصطفي طياره را مي ديدم در مقر سپاه پاسداران سقز از بي تقوايي بعضي انسان هاي رياكار چه رنجي مي برد و سرانجام او را مي ديدم كه آرام جلو برادر كوچكترش در تابوت آرميده است.

 

پایان

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0