Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

شهید غفور جدی اردبیلی

23 posts in this topic

با سلام خدمت دوستان و بزرگان انجمن ...


اولین پست بنده با ذکر شهیدی از دیار شجاعت و مردانگی 


شهید غفور جدی اردبیلی


 


 


مقدمه:


از شهيدان گفتن و از آنها نوشتن كار ما نيست و به گفته شاعر «كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ * كار ما شايد اينست كه در افسون گل سرخ شناور باشيم». گويي خداوند آنها را از روز تولد گزينش كرده بود تا در روز موعود با روي گشاده به دعوتش لبيك بگويند. پرسنل شجاع ارتش جمهوري اسلامي ايران با استفاده از تجهيزات و تسليحات پيشرفته خود در مقابل تسليحات فوق‌پيشرفته و به روز تحويل ارتش عراق بر روي كاغذ و معادلات كلاسيك نظامي حرفي براي گفتن نداشتند. زماني كه در كنار هواپيما و تانك و توپ، نيروي ديگري به نام نيروي ايمان و عقيده وارد مي‌شود توازن قوا به هم ريخته و معادلات جديدي وارد آن مي‌شود. ايران كه در جنگ تحميلي حقيقتا مظلوم واقع شده بود، جان بركفاني را به ميدان نبرد عرضه كرد تا مجري غيرت ايراني باشند. شهيد سرهنگ دوم خلبان غفور جدي از جمع شهدايي بود كه به كفتارهاي رژيم بعث ثابت كرد كه اين بيشه خالي از شير نيست. اين شهيد بزرگوار كه در فاصله كوتاهي پس از آغاز جنگ به لقاءا... پيوست تمام توان خود را در راه پيشبرد اهداف نيروي هوايي به كار بست. در گفتگويي كه در خدمت خانواده شهيد بوديم شرح مختصري از زندگاني شهيد رفت كه در ادامه مي‌خوانيد.


 


«ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل‌الله امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون»


«غفور جدي اردبيلي» سومين فرزند از خانواده‌اي هشت نفره در سال 1324 در خانواده‌اي سرشناس در شهر اردبيل چشم به جهان گشود. پدرش فردي زحمتكش و از بانيان برگزاري مراسم عزاداري اباعبدالله‌الحسين در اردبيل بود. غفور پس از پايان تحصيلات متوسطه در سال 1347 پس از قبولي در آزمون ورودي، به دانشكده خلباني نيروي هوايي ارتش راه پيدا مي‌كند. پس از گذراندن دوره مقدماتي پرواز در اواخر سال 1348 براي طي دوره تكميلي به ايالات متحده فرستاده شده، هوشمندي، جسارت و دلاوري خاصي از خود به نمايش مي‌گذارد. پس از پايان امتحانات كه اعطاي وينگ خلباني به جدي را درپي داشت، از طرف نماينده نيروي هوايي ايالات متحده تماسي با خانواده شهيد برقرار مي‌شود مبني بر اين‌كه امريكايي‌ها براي جذب ستوان دوم خلبان غفور جدي رضايت نيروي هوايي ايران را جلب كرده و فقط رضايت خانواده وي باقي مي‌ماند. پدر شهيد كه هم‌اكنون به رحمت خدا رفته فقط يك جمله به نماينده امريكايي‌ها مي‌گويد: «من فرزندم را براي ميهنم پرورش دادم!»


بدين ترتيب جدي در سال 1350 به كشور بازگشته و طبق امريه ستاد فرماندهي نيروي هوايي به پايگاه هفتم شكاري شيراز منتقل مي‌شود. با آغاز وظيفه سربازي وطن، در هيچ بر‌هه‌اي تدبير و شجاعت را كنار نگذاشته تا اين‌كه در روز 23 ارديبهشت ماه 1352 عملا در بوته آزمايش قرار مي‌گيرد. عقربه‌ها ساعت 2 بعدازظهر را نشان مي‌داد كه ستوان يكم خلبان غفور جدي به عنوان فرمانده هواپيماي فانتوم در كابين جلو پس از بازرسي هواپيما، خزش به ابتداي باند و اجازه از برج مراقبت در گرماي شيراز به آسمان بال مي‌گشايد. بلافاصله پس از برخاست و جمع شدن ارابه‌هاي فرود، جنگنده لرزشهاي خفيفي حول محور عرضي از خود بروز مي‌دهد. جدي در ابتدا تصور مي‌كند كه اين لرزش به خاطر گردابه‌هاي بجاي مانده از جنگنده‌هاي جلويي است اما پس از خارج كردن موتورها از حالت پس‌سوز، مشكل نه تنها مرتفع نشده بلكه شدت مي‌يابد. به مدت چند ثانيه بعد چراغهاي متعدد هشداردهنده از كار افتادن سامانه‌هاي هواپيما به‌طور متوالي روشن و خاموش مي‌شوند به‌طوري كه وي در تشخيص اين‌كه كدام سامانه دچار نقص شده، كداميك مشكلش برطرف شده و كداميك اصلا مشكلي ندارد كاملا سردرگم مي‌شود. بلافاصله هواپيما نوسانهاي پردامنه‌اي از خود به نمايش گذاشته و ناگهان با زاويه شديدي شروع به اوجگيري مي‌نمايد. تلاش جدي در دادن دسته فرامين جنگنده به جلو و درآوردن آن از حالت اوجگيري كه لحظه به لحظه خطر واماندگي را درپي داشت بي‌نتيجه مي‌ماند. جنگنده در آسمان وامانده و جدي با هماهنگي خلبان كابين عقب اهرم خروج اضطراري وي را فعال كرده و كمك خلبان در ادامه به سلامت با چتر به زمين فرود مي‌آيد. در اين لحظه غفور مصمم‌تر از قبل دوباره كلنجار خود با دسته فرامين را آغاز كرده و خوشبختانه كنترل جنگنده سركش را به دست مي‌آورد. در راه بازگشت به فرودگاه، جنگنده دوباره همان رفتار را از خود نشان مي‌دهد اما اين بار نيز مقهور اجراي دستورالعملهاي پرواز از طرف جدي مي‌شود. بدين‌گونه ستوان يكم خلبان غفور جدي با سالم به زمين نشاندن اسلحه‌اي به ارزش ميليونها دلار به دريافت يك درجه ترفيع مفتخر مي‌شود. وي در مراسم تشويق و تقدير در بيان اين دلاوري خود مي‌گويد: «عامل موفقيتم را حفظ خونسردي و اجراي دقيق دستورالعملهاي پروازي مي‌دانم.»1


جدي در ادامه براي انجام وظيفه به پايگاه سوم شكاري همدان منتقل و سپس در شهريور 1355 براي طي دوره امنيت پرواز از آذر 55 تا مرداد 56 دوباره به ايالات متحده سفر مي‌كند. پس از مراجعت، به پايگاه ششم شكاري بوشهر باز مي‌گردد. اين پايگاه آخرين پايگاه خدمتي شهيد خلبان جدي بود. با شروع جنگ تحميلي در حالي‌كه سمت فرماندهي بازرسي و امنيت پرواز پايگاه را به عهده داشت فعالانه وارد صحنه نبرد حق عليه باطل مي‌شود.


غفور جدي تعصب خاصي نسبت به خانواده خود داشت. با شروع ماموريتهاي جنگي در آغاز هر عمليات تلفني از خانواده خود حلاليت مي‌طلبيد. در كتاب ثبت پروازي وي قبل از جنگ پرواز با بزرگاني چون شهيد بزرگوار سرهنگ «جواد فكوري» (بعنوان فرمانده گردان 71 شكاري، كابين جلو)2، امير سرتيپ دوم «فرج‌الله براتپور» (در آن زمان سروان، هم كابين جلو و هم عقب)، شهيد سرتيپ خلبان «عليرضا ياسيني» (در آن زمان ستوان دوم) و بسياري ديگر به چشم مي‌خورد. در ارديبهشت سال 52 با توجه به شجاعتي كه جدي از خود نشان داد و توصيفش رفت، از طرف نيروي هوايي 3 ماه مرخصي تفريحي ايالات متحده به وي داده مي‌شود. غفور در اين سفر سياحتي از تفريح منصرف شده و گواهينامه خلباني بويينگ 747 را نيز دريافت مي‌كند. با شروع جنگ بعضي از خائنين به زعم خود قصد تشويق غفور به ترك ايران را داشتند كه وي در پاسخ آنها اين چنين گفت: «در زمان صلح براي تفريح ما خرج نشده، ما براي چنين روزهايي تربيت شده‌ايم.»


در نيمه آبان 1359 در حالي‌كه يك ماه و نيم از آغاز جنگ گذشته و مادر در اين مدت و چه بسا بيشتر فرزند خود را نديده بود. از طرفي حجم عملياتهاي محوله به پايگاه بوشهر به حدي است كه غفور صلاح نمي‌بيند همرزمان خود را براي مدت طولاني تنها بگذارد. بنابراين قرار شد كه مادر به تهران بيايد و غفور نيز به وي بپيوندد. برگه مرخصي روز 17 آبان صادر شده و غفور از ديشب وسايل سفر خود را مهيا مي‌كند. طبق برنامه قرار بود 2 سورتي عمليات جنگي انجام داده و سپس به مرخصي اعزام شود. دو سورتي پرواز با موفقيت انجام شده و سرهنگ دوم غفور جدي از كمك خلبانش سروان خلبان «خلج» به قصد ترك پايگاه خداحافظي مي‌كند. آنها از هم جدا مي‌شوند ولي دوباره ماموريتي به غفور ابلاغ مي‌شود. بازگشته و به خلج مي‌گويد: «آماده شو برويم.» آيا او مي‌دانست كه اين ماموريتي بي‌بازگشت است و بالهاي آهنين جنگنده به بالهايي تبديل خواهند شد كه تا عرش الهي او را همراهي خواهد كرد؟! گويي به او الهام شده بود طوري كه در آخرين درخواست حلاليت همه را ناخودآگاه آماده شهادت خود كرده بود. وي حتي در اقدامي كه تا آن زمان بي‌سابقه بود ساعت و گردنبند «الله» خود را به سرباز خود تقديم مي‌كند. آري غفور ديگر باز نمي‌گردد!


حصر آبادان در حال تكميل بود و سيل تسليحات سنگين ارتش عراق از محور بصره در حال ورود به مرز ايران. سومين پرواز عملياتي سرهنگ 2 خلبان غفور جدي و سروان خلبان خلج بمباران كاروان توپهاي توپخانه سنگين دشمن در اطراف بصره بود. فانتوم با قدرت آسمان را شكافته و خود به مثابه بمبهايش به قلب دشمن هجوم مي‌برد. ماموريت به خوبي انجام شده و ضربه مهلكي به كاروان مزبور وارد مي‌آيد. غفور گردشي كرده و راه وطن را در پيش مي‌گيرد. در همين لحظه ناگهان موشك زمين به هواي خصم زبون صدمات عمده‌اي بر پيكر مركب آهنين وي وارد مي‌آورد. اما غفور جدي خلباني نبود كه بگذارد حتي لاشه عقابش به دست كركس بيفتد. آتش لحظه به لحظه زبانه‌هاي بلندتري به خود مي‌گرفت. هر دو خلبان با توجه به از بين رفتن مقدار زيادي از سطوح كنترل دم و همچنين نداشتن فشار هيدروليك با تمام قدرت در حال پروازي نگهداشتن جنگنده بودند. با تلاش و همت ستودني هر دو خلبان، جنگنده F-4 به نخستين نقطه نشانه زميني سرزمينهاي تحت كنترل نيروهاي خودي كه همان رودخانه بهمنشير بود مي‌رسد. گرماي سوزان شعله‌ها اينك كابين عقب را كاملا آماج ضربات خود قرار داده و ماندن در هواپيما ديگر به صلاح نبود. در لحظه‌اي كه هر دو خلبان تصميم به خروج اضطراري از جنگنده را مي‌گيرند ارتفاع پرواز بسيار پايين بود و تلاش جدي براي اوجگيري به جايي نرسيد. به ناچار دو خلبان دستگيره خروج اضطراري روي صندلي را كشيده و به بيرون پرتاب مي‌شوند. با توجه به اين‌كه خلبان خلج زودتر اقدام به خروج اضطراري مي‌كند، در ارتفاع بالاتري از جنگنده خارج شده و به سلامت به زمين مي‌رسد اما راكت‌هاي صندلي شهيد سرهنگ 2 خلبان غفور جدي در ارتفاع پايين‌تري روشن شده و متاسفانه نه چتر فرصت گرفتن سرعت عمودي سقوط جدي را پيدا مي‌كند و نه صندلي مجال جدا شدن از خلبان را مي‌يابد. در نتيجه غفور با سرعت بالايي به زمين برخورد مي‌كند.


پيكر پاك شهيد جدي به تهران و از آنجا به وسيله هواپيماي C-130 به پايگاه دوم شكاري منتقل مي‌شود. مردم شهيدپرور و انقلابي اردبيل با شنيدن خبر شهادت غفور جدي با پاي پياده عازم تبريز مي‌شوند و تقريبا نيمي از جاده 150 كيلومتري آن را مي‌پيمايند تا اين‌كه جنازه شهيد به وسيله آمبولانس به غسالخانه اردبيل انتقال مي‌يابد. امام جمعه اردبيل با آن‌كه شهيد غسل و كفن ندارد خود شخصا اين كار را انجام داده و بر پيكر شهيد نماز مي‌گذارد.


برادر شهيد كه قبل از غسل، جنازه غفور را ديد برايمان گفت: «با توجه به شدت ضربه وارده كه شكستگي دنده‌ها، پارگي اعضاي داخلي بدن و خونريزي داخلي را درپي داشت، تنها لخته خوني از دهانش جاري شده و مقداري خون‌مردگي در پهلويش به چشم مي‌خورد. جسد كاملا سالم بوده و تبسمي بر روي لبانش نقش بسته بود. گويي اگر به اسم صدايش مي‌كردي از خواب بيدار مي‌شد.» تبسم مزبور را افرادي كه جنازه شهيد جدي را در تهران ديده بودند نيز نقل كرده‌اند.


تشييع جنازه بسيار باشكوهي كه مقارن شد با ايام عزاداري حسيني با حضور ملت انقلابي اردبيل براي شهيد برگزار شده و به مدت يك هفته در شهر عزاي عمومي اعلام مي‌شود و از آن تاريخ آغاز حركت دسته‌هاي عزاداري شهر از مقابل منزل پدر شهيد به رسمي ماندگار تبديل شد. پدر شهيد هنگام شهادت غفور گفت: «امانتي بود دست ما كه خداوند آن را پس گرفت.»


در راديو عراق كه به نام، سرنگوني هواپيماي شهيد جدي را اعلام كرده بود تا 3 روز جشن و شادماني برقرار بود.


شهيد سرهنگ 2 خلبان غفور جدي علاقه خاصي به پرواز بر پهنه نيلگون خليج فارس داشت و در زمان شهادت در طي 45 روز 80 پرواز جنگي را در كارنامه پروازي ثبت كرده بود.


پس از شهادت از طرف ستاد فرماندهي نيروي هوايي و شخص شهيد بزرگوار سرهنگ خلبان «جواد فكوري» براي بزرگداشت مقام شامخ شهيد از خانواده وي به آن مركز دعوتي به عمل مي‌آيد. در آن ملاقات شهيد فكوري به عنوان فرمانده سابق گردان 71 شكاري (گردان پروازي شهيد غفور جدي) گريست و گفت: «من خاطرات خوبي با شهيد جدي داشتم.»


در ادامه امام خميني (ره) رهبر كبير انقلاب و شهيد بزرگوار سرتيپ ستاد «والي‌الله فلاحي»، جانشين وقت ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي ايران به خط خود و طي لوح‌هاي جداگانه‌اي شهادت غفور را به خانواده‌اش تسليت گفتند.


12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام جناب بخشی

 

بسیار خوشحالم که شما را دوباره می بینم. بی صبرانه منتظر حضور شما بودم.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حیف است که مقاله زیبای جناب بخشی مزین به تصویر این شهید عزیز و سعید نباشد

 

35544946507450076185.jpg

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تقدیم به عزیزان انجمن بویژه جناب بخشی

 

di-4LAM.jpg

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خیر مقدم جناب بخشی . تنها نیامدی و چه زرنگ که با غفور آمدی . هر دو خوش آمدید . بوی خوش شما انجمن را معطر کرد

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خیر مقدم جناب بخشی . تنها نیامدی و چه زرنگ که با غفور آمدی . هر دو خوش آمدید . بوی خوش شما انجمن را معطر کرد

 

حساب کاربری ایشان مسدود شده جناب سرهنگ… :-)

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

139906854199191.jpg

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

زندگی:

شهر قهرمان پرور اردبیل یکی از روزهای سرد خود را سپری می کرد ولی خانواده جدی منتظر هدیه ای خداوندی بودند. مظفر پدر خانواده از افراد سرشناس اردبیل و فردی مومن و زحمتکش بود که بدلیل ارادت خاصی که به امام حسین (ع) داشت و یکی از بانیان عزاداری ایشان بود، در میان مردم محله خیرآباد فردی شناخته شده بود . انتطار پدر و مادر به سر آمد و در سال 1324 فرزند سوم خانواده به دنیا آمد. نام او را غفور نهادند پسری که سال ها پای در رکاب نبرد نهاد و جانانه بر دشمن بعثی تاخت .

دوران کودکی و تحصیل غفور در اردبیل به پایان رسید و او تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به تهران سفر کند. آمدن به تهران همانا و سر درآوردن غفور از دانشکده نیروی هوایی همانا . به این شکل غفور جدی در سال 1346 برای طی دوره مقدماتی خلبانی وارد نیروی هوایی شد . آموزش های مقدماتی خیلی سریع آغاز شد و غفور که از هوش بالایی برخوردار بود به سرعت شروع به یادگیری فنون و زبان انگلیسی نمود دوره مقدماتی پرواز غفور در تهران دوسال به طول انجامید که در این مدت او در فرودگاه قلعه مرغی پرواز با هواپیماهای تک موتور را تجربه نمود و سرانجام در سال 1348 به همراه دومین گروه دانشجویان اعزامی به خارج به کشور آمریکا سفر نمود تا دوره تکمیلی خلبانی خود را در این کشور سپری نماید . با ورود غفور به آمریکا فصلی نو در زندگی او آغاز گردید به شکلی که بعد از حدود 2 سال و در اوایل سال 1350 که آموزش های او در حال اتمام بود همگان را حیرت زده کرده بود. پروازهای غفور با مهارت مثال زدنی انجام می پذیرفت به شکلی که بارها توانست از استادان خود پیشی بگیرد و توانمندی خود را در هدایت هواپیما به رخ استادان آمریکایی بکشد و در نهایت در همین زمان موفق به اخذ گواهینامه خلبانی از ایالات متحده آمریکا گردید.

غفور را می خواهیم

ولی این پایان کار غفور در آمریکا نبود . نیروی هوایی آمریکا نمی خواست خلبان ماهری مثل غفور را از دست بدهد به همین دلیل دست به کار شد و طی مکاتباتی با نیروی هوایی ایران موافقت آنها را برای جذب و بکارگیری غفور جدی در نیروی هوایی آمریکا را جلب نمود فقط مانده موافقت خانواده غفور!

در همین راستا نماینده نیروی هوایی آمریکا طی تماسی با خانواده غفور از پدر بزرگوار وی - که اکنون به رحمت خدا رفته است – سوال کرد که وی در پاسخ آمریکایی ها می گوید :

" من فرزندم را برای میهنم پرورش داده ام "

به این ترتیب غفور که به درجه ستوان دومی نیز مفتخر شده و در آمریکا نیز شاگرد اول شده است به ایران باز می گردد و خود را به فرماندهی پایگاه یکم شکاری تهران معرفی می نماید. چون او با نمره ممتاز گواهینامه خلبانی را اخذ کرده بود مختار بود که هر هواپیمایی که می خواهد با آن پرواز نماید خود انتخاب کند که غفور هواپیمای اف 4 را انتخاب می کند . در آن زمان این جنگنده فقط در تهران و شیراز خدمت می کرد که بر این اساس غفور به شیراز منتقل می شود و پرواز با هواپیمای اف 4 را در گردان 72 تاکتیکی شیراز که مسئولیت آن بر عهده سرتیپ خلبان شهید جواد فکوری بود، آغاز می نماید . غفور با ورود به شیراز پروازهای آموزشی ، آزمایشی و تاکتیکی خود را همچون دیگر خلبانان پی گیری می نماید ولی دیگر زمان آن رسیده بود که او شایستگی خود را به فرماندهان فعلی خود نیز نشان دهد .

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

غفور را می خواهیم

ولی این پایان کار غفور در آمریکا نبود . نیروی هوایی آمریکا نمی خواست خلبان ماهری مثل غفور را از دست بدهد به همین دلیل دست به کار شد و طی مکاتباتی با نیروی هوایی ایران موافقت آنها را برای جذب و بکارگیری غفور جدی در نیروی هوایی آمریکا را جلب نمود فقط مانده موافقت خانواده غفور!

در همین راستا نماینده نیروی هوایی آمریکا طی تماسی با خانواده غفور از پدر بزرگوار وی - که اکنون به رحمت خدا رفته است – سوال کرد که وی در پاسخ آمریکایی ها می گوید :

" من فرزندم را برای میهنم پرورش داده ام "

به این ترتیب غفور که به درجه ستوان دومی نیز مفتخر شده و در آمریکا نیز شاگرد اول شده است به ایران باز می گردد

 

این قسمت از داستان خیلی خیلی بعیده ، ای کاش دوستانی که بیشتر می‌دانند ( از جمله جناب صادقی ) اظهار نظر بفرمایند.

تا جایی که من می دانم ، اصولا هیچ وقت نه آمریکایی ها مجاز بودند چنین پیشنهاداتی به دانشجویان خلبانی ایرانی بدهند و نه اینکه دولت شاهنشاهی ایران ، اجازه چنین اقداماتی می‌داد ، تا جایی که حتی آنها با پدر آن دانشجو نیز مکاتبه نمایند.

اگر یادم باشد ، یک بار هم جناب بهمن رهبری یا جناب کیوان نورحقیقی که خودشان از همدوره‌ای‌های شهید غفور جدی بودند در ف ی س ب و ک چنین داستانی را تکذیب نموده بودند

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دقیقاً ثمین جان من فکر کنم یخورده پیاز داغش رو زیاد کردن درست مثل داستانهایی که برای مرحوم سپهبد جهانبانی ساختن

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

شهید غفور جدی اردبیلی .

- قسمت دوم.

یک درجه ترفیع برای شجاعت و شهامت بیست سوم اردیبهشت ماه سال 1352 عقربه های ساعت حدود 2 بعدازظهر را نشان می دهند که ستوانیکم غفور جدی خود را برای یک پرواز آزمایشی آماده می کند . هوابسیار گرم بود و دسته فانتوم ها برروی قرار گرفتند و ثانیه هایی بعد همگی در دل آسمان جای گرفتند . غفور به محض این که چرخ ها را می بندد متوجه تکان های خفیفی در هواپیما می شود که تصور می کند این تکان بخاطر گردابه های به جای مانده از جنگنده های جلویی باشد روی همین اصل به آن توجهی نمی کند ولی به محض خارج کردن هواپیما از حالت پس سوز نه تنها لرزش ها کم نمی شود بلکه بر شدت آن نیز افزوده می شود . در کمتر از یک دقیقه همه چراغ های قرمز رنگ کابین خلبان شروع به چشمک زدن می کند که همه آنها نشان از نقص فنی در هواپیما را می داد ولی غفور نمی دانست هواپیما چه ایرادی پیدا کرده است و کدام سامانه دچار مشکل شده است . در همین اثنا هواپیما تکان شدیدی می خورد و با زاویه زیاد شروع به اوج گیری می نماید . ستوان جدی سعی می کند به هر شکل ممکن هواپیما را از این حالت خارج نماید چون اگر این وضعیت ادامه پیدا می کرد احتمال استل موتور (خفگی کمپرسور) زیاد بود غفور هرچقدر تلاش می کند اهرم هدایت هواپیما را به جلو فشار دهد موفق نمی شود در همین کش و قوس وضع بدتر هم می شود. موتور جنگنده دچار واماندگی می شود و هواپیما به شدت شروع به کم کردن ارتفاع می نماید. ستوان جدی بی درنگ با هماهنگی خلبان کابین عقب اهرم خروج اضطراری را فعال می کند و خلبان کابین عقب موفق به خروج اضطراری از هواپیما می شود و با کمک چتر نجات سالم به زمین می رسد ولی قهرمان اردبیلی قصد خروج از هواپیما را ندارد غفور مصمم است به هرشکل ممکن هواپیما را نجات بدهد . تلاش او نتیجه می دهد و سرانجام موفق می شود جنگنده سرکش را در اختیار بگیرد درنگ جایز نبود بلافاصله به سمت پایگاه گردش کرد که ناگهان هواپیما دوباره شروع به تکان خوردن می کند ولی این بار هم ستوان موفق می شود جنگنده را در اختیار بگیرد و آن را بر روی باند پروازی به زمین بنشاند .

مرخصی تشویقی و یادگیری پرواز با 747شهامت و رشادت مثال زدنی که ستوان جدی در این پرواز برای نجات یک هواپیمای چند میلیون دلاری به خرج می دهد او را مفتخر به دریافت یک درجه ترفیع می نماید . غفور در مراسم تشویق خود عامل موفقیتش را یاد خدا ، حفظ خون سردی و اجرای دقیق دستورالعمل های پروازی عنوان می کند . نیروی هوایی به پاس این شجاعت، خلبان خود او را به مرخصی سه ماهه تشویقی به آمریکا می فرستد.

تا 1355 به خدمت خود در این پایگاه ادامه می دهد تا این که در این ماه نیروی هوایی نام او را برای طی دوره امنیت پرواز در لیست اعزامی به آمریکا قرار می دهد و ستوان جدی در آذر ماه سال 1355 برای بار سوم به آمریکا می رود. غفور این دوره را نیز با موفقیت کامل پشت سر می گذارد و در مرداد ماه سال 1356 به ایران باز می گردد . پس از بازگشت ستوان جدی از آمریکا او به پایگاه شکاری بوشهر منتقل می شود که این آخرین پایگاهی بود که این شهید بزرگوار در آن خدمت می کرد .

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

منکه هر چی جناب لطافتی پست کنه را زیر سؤال می برم بعد هم تکذیب می کنم!! :1 (2):



تکذیب نکردند دوست عزیز دیگر کاربران نظر خودشونو دادن !! من فقط یک خواننده بودم و نه تاییدش کردم و نه تکذیب !!
در ضمن من فقط موضوع رو خوندم و گفتم به عنوان مطلبی جالب شما هم بخونید من نه خلبان بودم نه منبع ! خودم هم اولیش بودم که زیرش انتقاد کردم!
من سر کارت نگذاشتم ! این همه مطلب سر کاری هست چرا اینجوری میری سر کار ؟! من جسارت نکردم قربان !!

راست می فرمایید، اینم یک سرکاری دیگه!! :policeman-smiley-emoticon-1:

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

شهید غفور جدی اردبیلی .

- قسمت دوم.

 غفور به محض این که چرخ ها را می بندد متوجه تکان های خفیفی در هواپیما می شود که تصور می کند این تکان بخاطر گردابه های به جای مانده از جنگنده های جلویی باشد روی همین اصل به آن توجهی نمی کند ولی به محض خارج کردن هواپیما از حالت پس سوز نه تنها لرزش ها کم نمی شود بلکه بر شدت آن نیز افزوده می شود . در کمتر از یک دقیقه همه چراغ های قرمز رنگ کابین خلبان شروع به چشمک زدن می کند که همه آنها نشان از نقص فنی در هواپیما را می داد ولی غفور نمی دانست هواپیما چه ایرادی پیدا کرده است و کدام سامانه دچار مشکل شده است . در همین اثنا هواپیما تکان شدیدی می خورد و با زاویه زیاد شروع به اوج گیری می نماید . ستوان جدی سعی می کند به هر شکل ممکن هواپیما را از این حالت خارج نماید چون اگر این وضعیت ادامه پیدا می کرد احتمال استل موتور (خفگی کمپرسور) زیاد بود غفور هرچقدر تلاش می کند اهرم هدایت هواپیما را به جلو فشار دهد موفق نمی شود در همین کش و قوس وضع بدتر هم می شود. موتور جنگنده دچار واماندگی می شود و هواپیما به شدت شروع به کم کردن ارتفاع می نماید. ستوان جدی بی درنگ با هماهنگی خلبان کابین عقب اهرم خروج اضطراری را فعال می کند و خلبان کابین عقب موفق به خروج اضطراری از هواپیما می شود و با کمک چتر نجات سالم به زمین می رسد ولی قهرمان اردبیلی قصد خروج از هواپیما را ندارد غفور مصمم است به هرشکل ممکن هواپیما را نجات بدهد . تلاش او نتیجه می دهد و سرانجام موفق می شود جنگنده سرکش را در اختیار بگیرد درنگ جایز نبود بلافاصله به سمت پایگاه گردش کرد که ناگهان هواپیما دوباره شروع به تکان خوردن می کند ولی این بار هم ستوان موفق می شود جنگنده را در اختیار بگیرد و آن را بر روی باند پروازی به زمین بنشاند .

 

والا من خلبان نیستم ولی بنظر میرسد اتفاق بالا پس از تیک آف و در ارتفاع پایین انجام پذیرفته.  آیا ریکاوری اف-4 از واماندگی موتور در ارتفاع امکان پذیر است؟ البته شک من بخاطر اینست که جناب لطافتی این پست را گذاشتند!!!! :1 (2): 

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دستان توطئه گر، غفور را از نیروی هوایی دور کرد

- قسمت سوم.

انقلاب به پیروزی رسید غفور در این زمان به عنوان استاد خلبان و معلم هواپیمای اف 4 در پایگاه بوشهر مشغول به خدمت بود همه چیز طبق روال عادی پیش می رفت و غفور که یک افسر منظبط و سخت گیر بود بعنوان فرمانده بازرسی و امنیت پرواز پایگاه بود تا این که سال 1359 آغاز شد . دست های دسیسه گر کمر به بدنامی غفور بسته بودند و بدلیل اوضاعی که در آن زمان بدلیل وقوع انقلاب بر نیروی هوایی حاکم بود و عناصری فرصت طلب به دنبال تسویه حساب های شخصی خود بودند و این باعث شد اوضاع برای غفور به خوبی به پیش نرود و نام او ناخواسته در لیست خلبانانی قرار گیرد که باید از نیروی هوایی تسویه حساب کنند . غفور با دلی رنجور شروع به تسویه از نیروی هوایی نمود و در مراحل نهایی تسویه او عراق از زمین هوا به ایران حمله ور شد .

می خواهم بجنگم نمی توانم دوستانم را تنها گذارم

با شروع جنگ غفور تصمیم گرفت به صورت داوطلبانه به نیروی هوایی بازگردد ولی تعدادی از خائنین او را تشویق به ترک ایران نمودند که غفور در جواب آنها می گوید : این همه هزینه در زمان صلح برای تفریح ما خرج نشده ، ما برای چنین روزهایی آموزش دیده ایم . ستوان جدی به دفتر فرماندهی وقت پایگاه مرحوم سرتیپ خلبان "مهدی دادپی" می رود و می گوید :

- اکنون زمان آن رسیده که جواب گوی خرجی باشم که برای من شده است. می خواهم بجنگم برایم مهم نیست چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیافتد. دینی به مملکتم دارم که باید آن را ادا نمایم. درجه هایم را هم نمی خواهم فقط می خواهم بجنگم نمی توانم دوستانم را تنها بگذارم .

مرحوم دادپی خواهش غفور را می پذیرد و با فرماندهی وقت نیرو شهید سرتیپ خلبان جواد فکوری تماس می گیرد و ایشان ضمن موافقت با درخواست غفور دستور می دهند درجه های او نیز بازگردانده شود .

غفور شادمان از دستور فرماندهی و خشمگین از دشمن بعثی، پای در رکاب نبرد می گذارد و در مدت 45 روز ابتدایی جنگ 80 پرواز عملیاتی انجام می دهد . سرهنگ غفور جدی در تمام این مدت 45 روز برای هر پرواز از خانواده حلالیت می طلبد گویا او خود را برای شهادت آماده کرده بود .

حلالم کنید

آبان ماه به نیمه رسیده و مادر از دوری فرزند بی تاب است ولی غفور در آن شرایط حساس نمی توانست پایگاه را برای مدت طولانی ترک نماید و بالاخره قرار می شود مادر از اردبیل به تهران بیاید و غفور نیز به تهران سفر کند تا دیدارها تازه شود. برگه مرخصی غفور برای روز هفدهم آبان ماه سال 1359 صادر می شود و غفور شادمان و بی تاب برای دیدار مادر، شب هنگام وسایل سفر را مهیا می کند . صبح روز هفدهم نام سرهنگ در برد پروازی قرار دارد. غفور دو پرواز عملیاتی را انجام می دهد و سپس از دوستان به قصد سفر به تهران خداحافظی می کند ولی در همین هنگام یک ماموریت مهم برون مرزی به او ابلاغ می شود. حصر آبادان در حال تکمیل شدن است و هر آن احتمال دارد آبادان نیز سقوط کند. نیروهای دشمن در نزدیکی بصره مستقر هستند و از همان محور قصد عبور از مرزهای ایران را دارند. قلب سرهنگ فشرده می شود. بر سر آبادان چه خواهد آمد؟ الان وقت سفر نیست بهتر است بعد از این پرواز به تهران بروم .

پرسنل فنی بی درنگ دو فروند فانتوم مسلح را آماده پرواز می کنند. غفور به سمت آشیانه می رود و پا در پلکان هواپیما می گذارد ولی انگار چیزی را فراموش کرده است. برمی گردد و به طرف سربازی می رود که از جلوی آشیانه ایستاده است. او را در آغوش می کشد و از او حلالیت می طلبد و ساعت و گردنبند الله خود را که هیچ گاه از خود جدا نمی کرد به سرباز هدیه می کند . صورتش رنگ دیگری است. چشم هایش اگر زبان داشتند می خواستند احساس او را بیان کنند .

آیا می داسنت که این پرواز آخرش است و این ماموریتی بی بازگشت است ؟ آیا می دانست بال های آهنین پرنده اش به بال های او تبدیل می شوند تا او را تا عرش همراهی نمایند ؟ گویی به او الهام شده بود که دیگر باز نمی گردد با چشم هایش همه را دنبال می کند و به نوعی با همه خداحافظی می کند و از پلکان بالا می رود. آری غفور دیگر باز نمی گردد .

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

-قسمت چهارم وآخر.

پروازی دیگر در راه است سومین پرواز جنگی سرهنگ در این روز در پیش است. دو فروند فانتوم مسلح یکی به خلبانی سرهنگ "اصغر سفیدموی آذر" و کمک ستوان "اعظمی" و دیگری به خلبانی سرهنگ غفور جدی و کمک ستوان "خلجی" بر روی باند قرار می گیرند. ثانیه هایی بعد صدای غرش سهمگین فانتوم ها که نشان از خشم ملت ایران و هراسی در دل بعثیون است فضای پایگاه را پر می کند و دو پرنده در دل آسمان جای می گیرند . جنگنده ها با کم کردن ارتفاع از جنوب خرمشهر و سمت چپ فاو وارد خاک عراق می شوند و سمت بصره را در پیش می گیرند ولی در طول مسیر هیچ نیروی مشاهده نمی شود . جنگنده ها با رسیدن به بصره با گردش به سمت راست به سمت مرزهای ایران گردش می کنند. در همین اثنا غفور متوجه یک نخلستان در نزدیکی بصره می شود که تعدادی پدافند در میان آن استتار شده است. با دقت بیشتر خلبانان متوجه حدود 40 فروند تانک می شوند که کاملا استتار شده و لوله های آن طوری استتار شده که به نظر دودکش خانه روستایی به نظر می رسد. هواپیمای شماره یک جناب سفیدمو روی رادیو اعلام می کند که شما از من فاصله بگیرد اول من بمباران می کنم سپس شما حمله ور شوید . شماره یک بمب های خود را روی هدف رها می کند . اینک نوبت غفور است که تیرهای خشم ملت ایران را بر سر دشمن فرود آرد. سرهنگ با شیرجه برروی هدف با دقت فراوان بمب هایش را رها می کند. دود غلیظ ناشی از سوختن تانک ها دشمن فضا را پر کرده بود . ناگهان هواپیما تکان شدیدی می خورد و ثانیه هایی بعد با یک تکان شدید دیگر به بالا پرتاب می شود. خلبان کابین عقب متوجه نشان دهنده دور موتور سمت راست می شود که عقربه آن به صفر می رسد و موتور سمت راست از کار می افتد . چراغ های قرمز چشمک زن همراه با بوق های ممتد نشان از وضعیت وخیم جنگنده می داد. غفور همچنان ساکت و مصمم به سمت مرز پرواز می کرد. او مصمم بود به هر شکل ممکن از مرز عبور نماید. بعد از گذشتن جنگنده از بهمنشیر وارد مرزهای ایران می شوند که غفور روی رادیو اعلام می کند که هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار گرفته و یکی از موتورها از کار افتاده ، هیدرولیک هواپیما هم دیگر جواب نمی دهد ، با این شرایط به پایگاه نمی رسیم و باید هواپیما را ترک کنیم .

سرهنگ از هواپیما بیرون پرید ولی چترش ...

سرعت هواپیما زیاد و ارتفاع آن کم بود. در این شرایط امکان اجکت وجود نداشت. سرهنگ جدی با خلبان کابین عقب صحبت می کند که آماده باش ارتفاع می گیریم و سپس بیرون می پریم . غفور هواپیما را به ارتفاع 3000 پایی می رساند اکنون 50 کیلومتر از مرز فاصله دارند . ناگهان هواپیما از کنترل غفور خارج می شود و شروع به کم کردن ارتفاع می نماید . سرهنگ به خلبان کابین عقب می گوید آماده اجکت باش و سپس ضامن را می کشد و هر دو خلبان در حدود کیلومتر 7 جاده ماهشهر – آبادان از هواپیما خارج می شوند .

ستوان خلجی به سلامت به زمین می رسد ولی از ناحیه گردن و دست زخمی می شود و به دنبال غفور می گردد. از دور دودی را مشاهده می کند که نمایانگر محل سقوط هواپیماست. کمی که جلوتر می رود چتر سرهنگ غفور جدی را می بیند . بدن ستوان یخ می زند. چند متر آن طرف تر غفور را می بیند . وای خدای من صندلیش جدا نشده است و کمربندهایش هنوز بسته است .

غفور پر کشیده است در نگاه اول خلجی فکر می کنم غفور بی هوش شده . صدایش می زند غفور غفور ! همزمان با دست به صورت غفور می زند. نبضش را می گیرد ولی قلب غفور از تپیدن ایستاده است. غفور نفس نمی کشد . ستوان ناگهان متوجه سینه غفور می شود که بالا آمده مچ پایش هم در اثر برخورد با زمین شکسته است . بی اختیار به زمین می افتد غفور بال کشیده بود و پرواز دیگری را آغاز نموده بود . منطقه خیلی ناامن بود و ستوان باید منطقه را ترک می کرد ولی با پیکر غفور باید چه کار می کرد. نمی توانست او را همان جا رها کند . در همین افکار بود که متوجه دو ماشین جیپ شده که به طرف آنها می آمدند پیش خود تصور نمود که شاید عراقی باشند کلت کمری را برداشت تا با آنها مبارزه کند ولی هیچ پناه گاهی وجود نداشت او داخل یک بیابان مسطح سقوط کرده بود .

ماشین ها در 500 متری خلجی ایستادند و نفراتی از آن پیاده شدند و اسلحه های شان را به طرف او گرفتند . کمی جلوتر رفت که یکی از آنها به فارسی گفت جلو نیا ! خوشحال از این که آنها ایرانی هستند فریاد زد من هم ایرانی هستم و به طرف آنها دوید که ناگهان یکی از آنها تیر هوایی شلیک کرد و گفت : بخواب روی زمین . ستوان کارت خود را از جیبش بیرون آورد و گفت من خلبان ایرانی هستم دوستم هم شهید شده است نفرات جلو آمدند و او را در آغوش کشیدند و همگی کنار غفور نشستند و فاتحه ای برای او تلاوت کردند . پیکر غفور را به پایگاه ششم منتقل شد و آنجا بود که وصیت آن شهید بزرگوار خوانده شد که در قسمتی از آن نوشته شده بود :

" دوست دارم کفنم پرچم ایران

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0