Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

مأموریت در ساحل نیسان

بخش هایی از کتاب « ماموریت در ساحل نیسان» خاطرات سرتیپ2 زرهی ستاد


تیمسار محمود فردوسی (نوشته سعید علامیان،انتشارات صریر)


بخش سوم ، طبل جنگ


خبر در پادگان پخش شد.ساعت 11:30 صبح 31 شهریور 1359 عراق هجوم سراسری خود را آغاز کرده بود.بلافاصله خودم را به ستاد لشکر تیمسار لطفی («امیر سرتیپ زرهی ستاد لطفی» بعدها فرماندهی قرارگاه قدس را برعهده داشت و هم اکنون بازنشسته اند.ایشان افسری مجرب بود و دورۀ عالی را در آمریکا گذرانده است.) به رئیس ستاد لشکر گفت:« فوراً بگویید افسران و فرماندهان جمع بشوند!»


همه به اتاق جنگ آمدند.معاون لشکر تیمسار محمدباقر خوشنویسان، فرمانده تیپ یک زرهی سرهنگ جمشیدی، معاونش سرهنگ رادفر، فرمانده توپخانهلشکر سرهنگ هوشیار، فرمانده پشتیبانی و رؤسای ارکان لشکر و فرماندهان گردان های پیاده، زرهی، توپخانه ، مهندسی، مخابرات، بهداری و تعمیر و نگهداری حضور داشتند.تیپ 2 لشکر در زنجان و تیپ 3 در همدان بودند.فرماندهی گردان 220 تانک تیپ یکم نیز از مدتی پس از پیروزی انقلاب به عهده من بود.


جلسه با تلاوت قرآن شروع شد.فرمانده لشکر جزئیاتی از حمله عراق را توضیح داد.مطالبی در وظایف شرعی و میهنی پرسنل ارتش عنوان کرد و خواستار آمادگی رزمی واحدها شد.بعداز آن رؤسای رکن دو، یک ،چهار و سه امکانات و اطلاعات خود را بیان کردند.در جلسه گفته شد که تعدادی از افسران مثل سرهنگ باوندپور و سرهنگ فرزانه در زندان هستند و به آنها نیاز داریم.همان جا نامه ای نوشته شد و با تیمسار فلاحی رئیس ستاد مشترک ارتش ( «سرلشکرشهید ولی الله فلاحی» هفتم مهرماه 1360 به همراه سرلشکر شهید نامجو(وزیر دفاع) سرلشکرشهید فکوری(فرمانده نیروی هوایی) و شهید کلاهدوز قائم مقام سپاه پاسداران در سانحه هواپیما به شهادت رسیدند.) مکاتبه شد.ایشان هم به خاطر این موضوع بلافاصله خدمت حضرت امام (ره) رسیدند. 24 ساعت طول نکشید که پیام حضرت امام خمینی (ره) اعلام شد که بسیار سرنوشت ساز بود.


پیام امام به پرسنل نظامی روحیه ی عجیبی داد. می بایست واحدهایمان را آماده مأموریت می کردیم.بلافاصله نفرات گردان را جمع کردم.همه ی پرسنل بودند.راننده ها و خدمه تانک،درجه دارها و افسران،معاون گردان سروان معافی بود.فرمانده گروهان یکم ستوان فلکی ،گروهان دو ستوان میرزایی،گروهان سه ستوان آرش مهر،فرمانده گروهان ارکان ستوان قاسمی بود.رئیس رکن چهار سروان طالقانی،افسر موتوری ستوان صادق پور،افسر مخابرات سروان منشی باشی.ستوان کی خواه و ستوان مظاهری هم از افسران دسته بودند.


به آنها گفتم:«کشورمان مورد تجاوز قرار گرفته و ما به عنوان نظامی این مملکت نمی توانیم آرام بگیریم،تا زمانی که دشمن را به سزایش برسانیم.»


گفتم:« هرکس کار دارد برود اما من از این لحظه به خانه نمی روم و قدم از پادگان بیرون نمی گذارم،مگر آنکه تمام خودروها و تانک های گردان حاضر به کار شود و برای حضور در جبهه آمادگی رزمی صددرصد داشته باشم.»


صحبت که به اینجا رسید همه ی بچه های گردان تکبیر گفتند.معنی تکبیر این بود که آنها هم خواهند ماند و پادگان را ترک نخواهند کرد.


واحد نیاز به نوسازی داشت؛هم از نظر تجهیزات،هم پرسنل.اول انقلاب با نیت کمک به پرسنل کار اشتباهی انجام شد.آمدند بین دو لشکر زرهی 92 اهواز و 16 قزوین تعدادی از نفرات را جابجا کردند.آن که اهل رشت بود و در اهواز خدمت می کرد آوردند قزوین و آنکه اهل شهرهای جنوب بود فرستادند اهواز.آنها اغلب راننده یا خدمه تانک بودند.اما آنکه در اهواز بود خدمه یا راننده تانک 60- ام آمریکایی بود؛در حالی که تانک های ما در قزوین چیفتن بودند.سیستم این دو تانک با هم تفاوت دارد و لذا آمادگی رزمی لشکراز لحاظ پرسنل پایین آمد و احتیاج به آموزش داشت.می شود گفت گردان در آن روز فقط 40 درصد آماده بود.این عدد ظرف یک هفته به صد رسید.


در این یک هفته لحظه به لحظه آمادگی بیشتر می شد.هیچ کس بیکار نبود.آن که آموزش ندیده بود از آن که بلد بود یاد می گرفت.گردان ما 53 تانک داشت.از این تعداد فقط 13 تانک آماده به کار بود.به قسمت تعمیر و نگهداری مجوز داده بودم قطعات دو تانک از 53 تانک را باز کنند و بقیه ی تانک ها را آماده کنند.در این یک هفته 51 تانک کاملاً آماده شد ومن آمادگی صددرصد گردانم را برای دریافت مأموریت اعلام کردم....


روز دهم مهر شهید تیمسار فلاحی با ابوالحسن بنی صدر جانشین فرمانده کل قوا سرزده به پادگان آمدند.گردان 220 تانک اولین واحد آماده لشکر بود.رئیس ستاد لشکرسریعاً به گردان ما ابلاغ کرد جهت راهپیمایی آماده شویم.در کمتر از یک ساعت گردان آماده حرکت شد.


تانک ها را با نفرات به خط کردم.آمدیم بیرون و با عبور از مقابل جانشین فرمانده کل قوا در مسیر دور پادگان حرکت کردیم.تیمسار فلاحی باتوجه به وضعیت آن موقع ارتش اصلاً انتظار این آمادگی را نداشت.بسیار راضی و خوشحال بود.تشکر کرد و همان جا دستور حرکت به جبهه توسط ایشان ابلاغ شد.


14

Share this post


Link to post
Share on other sites

بخش هفتم

«در آستانه حمله»

... حالا بچه ها بوی حمله به مشامشان خورده بود و به جنب و جوش افتاده بودند.تانک ها را بارگیری کردیم و به راه افتادیم.مردم در تمام مسیر ایستاده بودند به تماشا و برای ما دست تکان میدادند.در هویزه مردم از دیدن ما خیلی ذوق کردند.از هویزه خارج شدیم.حدود سه کیلومتر به طرف کرخه کور؛جایی که برای استقرار گردان درنظر گرفته شده بود،سریع سنگرها و خاکریزها را آماده کردیم.نفرات تامین گردان سرپست های خود رفتند.

پنجم دی ماه 1359 حدود پانزده نفر از برادران سپاه به یگان آمدند که از پاسداران محلی بودند.فرمانده آنها (بعدها دوستان گفتند آقای شمخانی بودند) گفت:«شما اینجا مستقر شده اید،

ما کجا مستقر شویم؟» گفتم:«هرجا صلاح میدانید.چپ،راست،جلو!» گفت:«شما جای خوب را گرفته اید،آن وقت به ما می گویید این طرف و آن طرف برویم؟»

گفتم:«اگر منظورتان این است که با هم ادغام بشویم،برای ما امکان پذیرنیست.چرا که سیستم مدیریتی و فرماندهی در سازمان ارتش تابع مقررات خاص خود است.اگر شما بتوانید تابع این مقررات باشید،من مخالفتی ندارم،وگرنه بهتر است با فاصله از هم اما در کنار هم،هرکدام ماموریت خودمان را انجام بدهیم.»

ششم دی ماه تیمسار فلاحی برای بازدید از منطقهٌ هویزه به گردان ما آمد.مواضع تانک ها و استقرار یگان را دید.روحیه ی خوب بچه های گردان او را تحت تاثیرقرار داده بود.

درباره موضوع بحث دیروز برادران سپاه پرسید.صحبتی را که بین ما رد وبدل شده بود،بدون کم و کاست تعریف کردم.تشکر کرد و گفت:«یک فرمانده پاسخگوی همه ی اتفاقات خوب و بد یگان است.» و بعد این را هم اضافه کرد که:«ما نباید لحظه ای از دشمن غافل شویم و تمتم فکر و ذکرمان فقط باید همین باشد و از مسائل حاشیه ای پرهیز کنیم.»

پس از استقرار یگان،همه ی فرماندهان و مسئولین گردان را جمع کردم.از آنها خواستم نفر جایگزین خودشان را تعیین کنند و آموزش های لازم را تا رده ی سربازان به خصوص سربازان منقضی خدمت 56 برقرار کنند.این آموزش ها از قبیل اصل صرفه جویی در قوا،اصل مانور،اصل غافلگیری و اصل تأمین بود.ضمن اینکه به همراه افرادِ کلیدی مثل فرماندهان گروهان ها و رؤسای ارکان به طور جداگانه تمرین روی زمین در نقش تانک و نفربر را انجام می دادم.

(سال 53 زمانی که فرمانده گروهان تانک بودم،در مانوری شرکت داشتم که یک افسر آمریکایی به عنوان مستشار مانور حضور داشت.او می گفت اگر افسر زرهی بخواهد واحد زرهی را در حین استقرار خوب توجیه بکند،باید نفرات کلیدی را پای پیاده در نقش سوار بر تانک فرضی در زمین مورد نظر ببرد.)

ساعت 10 صبح 12/10/59 ابوالحسن بنی صدر به طور سرزده به گردان آمد و پس از بازدید رو به من کرد و گفت:

«سرگرد!فاصله ی ما با دشمن چقدر است؟»

گفتم:«حدود سه کیلومتر»

گفت:«می توانی مرا تا جایی ببری که بتوانم آنها را ببینم!»

دستور دادم سریع یک موتورسیکلت آوردند.

گفتم:«بفرمایید سوار شوید.»

گفت:«با این برویم!»

گفتم:«بله، آقای رئیس جمهور امن تر است.»

ترک موتور سوار شد و به راه افتادیم.طبق شناسایی ای که قبلاً کرده بودم،تا 700 متری استقرار واحدهای دشمن راندم.داخل یک گودال موتور را خاموش کردم.بالای گودال دوربین را از گردنم درآوردم و به دستش دادم.

گفتم:«حالا می توانید دشمن را خوب ببینید.»

دوربین را گرفت.چند دقیقه ای آنها را برانداز کرد و گفت:«برگردیم!»

فردای آن روز بار دیگر تیمسار فلاحی آمد.بچه ها با این آمد و رفت ها مطمئن شدند خبرهایی در پیش است.دور ایشان حلقه زده بودند.شهید فلاحی،تجربیات و خاطرات سی ساله ی خود را نقل کرد.آخر همه ی حرفها گفت:

«اگر من فلاحی اولین طراح نظامی دنیا نباشم، دومین طراح هستم.به مین دلیل بودکه با درجه سرهنگ دومی به عنوان ناظر سازمان ملل در ویتنام در صف سرتیپ ها و سرلشکرهای کشورهای دیگر قرار داشتم.من ادعا می کنم بیش از همه ی آنها می توانم طح و راهکار ارائه کنم.اما با همه ی این ادعاها به حقیقت می گویم که با تمام اطلاعات و معلومات به اندازه ی فرمانده ای که در این جنگ یک هفته شبانه روز در خط مقدم حضور داشته، تجربه ندارم!»

تک تک شهید فلاحی را بوسیدند.وقتی خداحافظی می کرد گفت:«خودتان را از هر نظر آماده کنید.»

بچه ها پی در پی تکبیر می گفتند.

کاغذی برداشتم و نشستم همه ی آن چیزهایی که در ذهنم می جوشید و می بایست باردیگر با مسئولین گردان در میان بگذارم، روی کاغذ فهرست کردم:

ـ نحوه همکاری تانک با پیاده را مجدداً آموزش بدهید.

ـ از گزارش دیده بان ها برای هدایت آتش توپخانه و خمپاره انداز غافل نشوید.

ـ تجهیزات مقابله با بمباران شیمیایی ومیکروبی را آماده کنید.

ـ راننده های بولدوزر و لودر را دریابید و با آنها صددرصد همکاری کنید.

ـ پرسنل مأمور از یگانهای دیگر را مثل پرسنل سازمان خودتان بدانید؛حتی عزیزتر.

ـ از مهمات بخصوص چاشنی گلوله های تانک بازدید کنید.

ـ افسر توپخانه، رئیس رکن سوم، رئیس رکن دوم و افسر مخابرات تحت هر شرایطی از من دور نشوند.

ـ دستور معاون گردان دقیقاً از طرف من و آن چه ابلاغ می کند، با هماهنگی من است.

ـ پرسکوپ های شبانه تانک ها را بازدید کنید.

ـ عوامل کنترلی در تک روزانه برای پرسنل و فرمانده هان بازگو شود.

ـ همه ی فرماندهان اعم از زرهی و پیاده کارهایی را که باید انجام بدهند مرور کنند؛مبادله اطلاعات،شناخت روی پرسنل،آگاهی از امکانات،قدرت آتش و مانور و ... داشته باشند.

ادامه دارد...

13

Share this post


Link to post
Share on other sites

بخش هشتم


« روز شیرین »


شب 15 دیماه همه کاملاً آماده بودند.نزدیکی های سحر، زمان تک از طرف تیپ به من ابلاغ شد.«ساعت 6 صبح 15/10/59» به فرماندهان گفتم آماده باشند.تا ساعت 7 صبح خبری نشد.در همین موقع پیامی از تیپ یک آمد: « زمان تک ساعت 30/10 روز 15/10/59 ساعت 8 صبح.»حدود 150 نفر از نیروهای مردمی به یگان آمدند و گفتند می خواهند در حمله شرکت کنند.آنها هیچ تجهیزاتی نداشتند.گفتم:«جنگ ما جنگ زرهی تانک با تانک است و شما نمی توانید پای پیاده همگام با تانک حرکت کنید؛آن هم بدون سازمان رزم.(فقط دو ساعت تا آغاز حمله باقی مانده بود و فرصت هیچ گونه سازمان دهی و تجهیز و آموزش و توجیه آنها نبود.)


فرمانده شان گفت:«خب! بگذارید افراد ما روی تانک بایستند.»


گفتم:« ایستادن روی تانک در شرایط تک خودکشی است.هم دید خدمه ی تانک را می گیرد و هم ممکن است در حرکت های ناگهانی چپ و راست شدن تانک افراد بیفتند و زیر شنی تانک بروند.


گفت:«پس قبول نمی کنید؟»


گفتم:«من مسئول جان تک تک افراد این گردانم؛ از سرباز گرفته تا افسر و درجه دار.درباره ی جوانان غیوری مثل شما که داوطلبانه آمده اید،مسئولیت سنگین تر است و ابداً وجدانم قبول نمی کند.»


آنها پس از شنیدن حرف های من از محل تجمع گردان خارج شدند.


طبق دستور فرماندهی از ساعت 30/8 تا 25/10 سکوت رادیویی برقرار شد و همه به گوش بودند.عقربه ساعت که به 30/10 رسید، سکوت شکسته شد و صدای بی سیم درآمد و آغاز " عملیات نصر" را اعلام کرد.صدای من بلند شد:«به یاری خدا همه ی واحدها به سوی هدف به پیش!» تانک ها غریدند و به سرعت به سمت دشمن حرکت کردند.


بعد از ده دقیقه از پشت بی سیم صدای سرگرد سلیمی فرمانده گردان 201 تانک را شنیدم که به فرمانده تیپ اعلام می کرد:«من واحدهای همجوار خود را نمی بینم!» با شنیدن این پیام به میان مکالمه آنها آمدم و به فرمانده تیپ گفتم:« جناب سرهنگ! سمت حرکت تانک های گردان 201 درست است.اگر اجازه می دهید آنها را هدایت نمایم.» گفت:«این کار را بکن!» به سرگرد سلیمی گفتم:«سمت حرکتتان درست است؛اما شما عقب تر هستید.اگر سرعتتان را بیشتر کنید،تانک های ما را خواهید دید.»


پس از چند دقیقه سرگرد سلیمی گفت:«تانک های شما را در سمت چپ خودمان می بینم.»


ساعت45/10 تیپ3 اعلام کرد:«با دشمن درگیرشده ایم.فشارزیادی روی واحدهای ماست»


با شنیدن این پیام سرعت حرکتمان را زیاد کردیم.ده دقیقه نگذشته بود که از پشت دشمن سردرآوردیم.فرمان آتش دادم.گفتم بی وقفه شلیک کنید. تانک ها یک لحظه آرام نبودند.می غریدند و می کوبیدند.من داخل یکی از تانک ها بودم و از آنجا دائم با فرماندهان گروهان ها تماس می گرفتم.از آنها می خواستم ثانیه ای از شلیک کردن غافل نشوند.دهانم کف کرده بود.در همین موقع تیپ 3 اعلام کرد فشار قطع شده و تانک های دشمن زمین گیر شده اند.


دشمن افتاده بود وسط.از یک طرف تیپ3 و از پشت سر تیپ یک؛جهنمی برایشان برپا شده بود.از تانک هایشان آتش و دود به هوا می رفت.


بعداز بیست دقیقه عراقی ها را می دیدم که از تانک ها و نفربرها پیاده شده و پارچه های سفید به دست گرفته اند.بلافاصله بی سیم زدم دژبان و ترابری لشکر آمدند و 820 اسیر را تخلیه کردند.درمیان اسرا تعدادی هم مجروح بودند که به واحد بهداری فرستاده شدند.کشته های دشمن به 1000 نفر می رسید.بیشتر از 40 دستگاه تانک شان کاملاً سوخته و منهدم شده بود.(درباره آمار تلفات دشمن در عملیات نصر در کتاب اطلس نبردهای ماندگار نزاجا آمده است:


«دشمن بیش از 1000 کشته و مجروح و بیش از 800 نفر اسیر داد.45 دستگاه تانک،50 دستگاه خودرو،15 دستگاه موشک انداز و 10 دستگاه نفربر به همراه سه فروند بالگرد منهدم گردید و تعدادی تانک و نفربر نیز به غنیمت درآمد)


یک ساعت از ظهر گذشته بود.به فرماندهان گروهان ها گفتم سریعاً آمار مجروحین و شهدا را بدهید.فرماندهان گفتند به لطف خدا همه ی افراد سالم اند!


ساعت 2:30 بعداز ظهر فرمانده لشکر- جناب سرهنگ لطفی – به منطقه آمد.تبریک گفت و آمار تلفات یگان را خواست.گفتم بحمدالله همگی سالم وهیچ وسیله ای آسیب ندیده است.


در محل ستاد گردان به فرمانده لشکر گفتم:«با توجه به ضربه ای که دشمن خورده، احتمال پاتک بسیار زیاد است.ماندن در اینجا صلاح نیست؛یا به مواضع شب قبل برگردیم یا حتی با نیروی کمی دور تک را حفظ کنیم.»


ساعت 2:45 بعدازظهر به فرماندهان گروهان ها و ارکان گردان دستور دادم سریعاً تانک ها و نفربرها را سوخت گیری کنید؛ گلوله های تانک و بقیه مهمات را تأمین کنید و سرویس و نگهداری و هر اقداماتی که می دانید انجام دهید.


ساعت 3:15 فرماندهان گردان برای شرکت در شور ستادی تیپ احضار شدند.فرمانده تیپ تک تک ما را در آغوش گرفت و تبریک گفت.خبر داد که حضرت امام(ره) برای این پیروزی پیامی داده اند که در رادیو و تلویزیون چندبار پخش شده است.از شنیدن این خبر،چشم ها درخشید و بارانی شد.انگار دوباره جان گرفته بودیم.پس از 105 روز حمله ی ناجوانمردانه عراق وشکست پشت شکست،حالا این دشمن بود که مزهُ شکست را می چشید.


نزدیک غروب به گردان رفتم.از گروهان ها بازدید کردم.دسته های خمپاره انداز،دسته بهداری،پشتیبانی؛به همه سر زدم.همه خوشحال و سرحال بودند.گفتم امشب خیلی مراقب باشید.نگهبان ها را زیاد کنید.هرکس از محوطه ی خود بازدید کند.احتمال حضور باقیماندهُ دشمن یا افراد نفوذی دشمن وجود دارد.بچه ها به همه جا سرکشی کردند و جز یک عراقی مجروح،کسی را نیافتند.مجروح عراقی به شدت می لرزید.پزشک گردان را خواستم و گفتم هرکاری می توانی برایش انجام بده.بعداز مداوای اولیه،ساعت 10 شب او را تحویل دژبان لشکر دادم.


ساعت 11:30 شب بود که ستوان قریشی افسر پست شنود سراسیمه آمد و گفت:«جناب سرگرد!خبرهایی است.الان سه یگان عمده ی عراق زیر نظر یک قرارگاه دارند با هم مبادله اطلاعات می کنند.قرارگاه دشمن دارد آنها را برای حمله هماهنگ می کند.»


قریشی افسر باتجربه و قابلی بود.زبان عربی را کامل می دانست و دوره های اطلاعاتی را گذرانده بود.


گفتم:«باز هم شنود کن ببین چه خبر است؟»


رفت و چند دقیقه بعد آمد.


گفت:«به احتمال زیاد آن سه یگان سه لشکر است که تحت امر قرارگاه یک سپاهند.»


گفتم:«توانستی سمت حرکتشان را تشخیص بدهی؟»


گفت:«سمت حرکتشان از منطقه ی خرمشهر، جفیر و طلائیه است و هر چه می گذرد کلماتشان بهتر به گوش می رسد.»


گفتم:«یعنی آنها دارند به طرف ما می آیند!»


گفت:«یقیناً حرکت آنها به سمت ماست و با سرعت هم می آیند.»


سریع ستاد تیپ را در جریان این شنود قرار دادم.همه ی فرماندهان و مسئولین گردان را جمع کردم و از آنها خواستم برای پدافند در برابر پاتک دشمن آماده باشند.می دانستم روز سختی را در پیش خواهیم داشت.ایستادن دو تیپ در برابر سه لشکر کار بسیار دشواری است.طبق اصول جنگ برای حمله ی گسترده چنانچه نیروی تک ور دو برابر نیروی پدافند کننده باشد کافی است و حالا ارتش عراق با 5/4 برابر ما پاتک را شروع می کرد.


ادامه دارد...


10

Share this post


Link to post
Share on other sites

بخش نهم


« روز تلخ »


سحرگاه 16/10/59 بین یگانهای دشمن سکوت رادیویی برقرار شد.دستور دادم سریعاً بولدوزرها بیایند و خاکریزهایی را به صورت قوسی برای تانک ها آماده کنند.یکی از بولوزرها را گفتم بیاید و یک سنگر خاکریز به شکل نعل درست کند تا به عنوان پاسگاه فرماندهی گردان آماده شود.


ساعت پنج، پس از نماز صبح سوار موتور شدم و جلو رفتم تا وضعیت دشمن را ارزیابی کنم.بعداز یک کیلومتر نفرات پیادهُ دشمن را دیدم که به حالت نیم دایره در اطراف ما مستقر شده اند.فاصله خط آنها تا ما کمتر از سه کیلومتر بود.


هوا روشن شده بود اما هنوز سکوت رادیویی دشمن پابرجا بود.به همراه معاون گردان ، رئیس رکن دو،رئیس رکن سه،افسر مخابرات و افسر توپخانه در خاکریز فرماندهی مستقر شدیم.


پس از استقرار واحدها دستور دادم دسته ی دیده ور تا حد امکان جلوی تانک ها سنگر بگیرند و دسته ی خمپاره،خمپاره اندازها را در محل مناسب قرار بدهند.


ساعت 8 صبح آتش تهیه دشمن شروع شد.15 دقیقه به شدت آتش ریختند.بعد دیدم نفراتی از آنها ساک به دست جلو می آیند.این ساک ها 70 سانتی متر طول،50 سانتی متر عرض و 25 سانتی متر ارتفاع داشت.درون این ساک ها موشک های ضد تانک قرار داشت که توسط کنترل سیمی هدایت می شد.آتش تهیه دشمن که قطع شد،تیراندازی غیر مستقیم و منحنی بر روی ما لحظه به لحظه زیاد می شد.


ساعت 10:30 صبح گروهبان یکم جعفر اشجعی فرد را به سنگر من آوردند.ترکش قسمتی از سرش را برده بود.نفس های آخر را می کشید.صورتش را بوسیدم و گفتم او را ببرند.


ساعت 10:45 فشار دشمن بیشتر شد.به سروان علی مؤذنی (سرتیپ2 بازنشسته علی مؤذنی ـ ایشان بعدها به وزارت دفاع رفت ) افسر توپخانه گفتم حالا از توپخانه درخواست آتش کن و سعی کن گراهای مؤثر دشمن را بدهی.به فرماندهان گروهان ها گفتم در اجرای آتش صرفه جویی کنید.هدف را خوب ببینید و تیراندازی کنید.آتش عراق به تمام خط پدافند ما می ریخت.تشخیص محور اصلی ممکن نبود.از فرمانده تیپ خواستم سمت عمق یگان های دشمن را برایم مشخص کند.


ساعت11:25 صبح فرمانده تیپ اطلاع داد دو فروند بالگرد برای شناسایی عمق یگان دشمن به سمت شما اعزام شدند.


پس از چند دقیقه ارتباط سروان معافی معاون گردان با خلبانان بالگرد برقرار شد.دیدم نتیجه ای نگرفت.گفتم:«چه شد؟»


گفت:«می گویند آتش زیاد است.»


گفتم:«بی سیم را بده به من و گردان را کنترل کن.»


به آنها گفتم نیازی نیست جلوتر بیایید.ارتفاعتان را زیاد کنید و از همان ارتفاع بالا فقط به من بگویید سمت تک اصلی کجاست؟از جفیر است یا طلائیه یا سمت خرمشهر؟من از کجا دارم ضربه می خورم؟


چند بار تکرار کردم:


ـ به شما می گویم از کجاست،از کدام سمت است؟


همین جا شنیدم یکی ازخلبانان به دیگری گفت:«بدجوری میزنند من که رفتم!»


بالگرد اولی دور زد و دومی هم به دنبالش!


دیدن این صحنه برای بچه های خط قابل انتظار نبود.دیدم دارند روحیه شان را می بازند.رفتم روی بی سیم و چند دشنام نثارشان کردم.صورتم از عصبانیت گر گرفته بود.در همین لحظه که توی ذهنم دنبال ناسزاهای دیگر می گشتم،صدای معاون تیپ ـ سرهنگ رادفر ـ از پشت بی سیم آمد.گفت:«سرگرد فردوسی! الان مقامی در فرماندهی تیپ تشریف دارند؛مکالمات شما را شنیدند.به شما سلام می رسانند و تشکر می کنند و قول می دهند آن دو خلبان را به دادگاه معرفی کنند.!»( این مقام حضرت آیت الله خامنه ای بودند )


با شنیدن این پیام آتشی که در وجودم زبانه می کشید،سرد شد.در همین موقع گروهان سوم درخواست مهمات تانک کرد.به گروهان ارکان گفتم سریع به آنها مهمات برسانید.فاصله مهمات تا گروهان حدود 500 متر بود.کامیون اورال به همراه ریموک خود به طرف گروهان سوم در حرکت بود که گلوله دشمن به ریموک آن اصابت کرد و آتش گرفت.


راننده از اورال بیرون پرید و به سمت ریموک که شعله می کشید رفت.در عرض چند ثانیه اورال را از ریموک جدا کرد.به سرعت اورال را از چنگ آتش خلاص کرد و به طرف گروهان راند.او وقتی اورال را به گروهان برد،بلافاصله برگشت و خرج گلوله ها را هم پشت یک جیپ بست و به گروهان رساند.این راننده شجاع گروهبان یکم حسین اسماعیلی بود.


از ساعت 12 تا 2 بعدازظهر دشمن دیوانه وار آتش می ریخت.گلوله ها از همه طرف می آمد و معلوم بود هر سه لشکر عراق از همهُ محورها بدون شکاف خیال محاصره ی ما را دارند.اما آتش به موقع و پایدار بچه های ما پیشروی آنها را کند کرده بود.ما با جنگ نابرابری روبه رو بودیم و حجم آتش آنها بسیار بیشتر بود؛سه لشکر در برابر دو تیپ!


تیپ3 در سمت چپ و تیپ یک در سمت راست مستقر بودند.در تیپ یک از سمت چپ به ترتیب گروه رزمی 220 تانک، گردان 185 و گردان 201 تانک قرار داشتند؛ یعنی ما درست وسط خط پدافند بودیم.


واحد بهداری پیام داد آمبولانس ها جوابگوی تعداد مجروحین نیستند.تقاضا کردند مجروحین را با نفربر بفرستند.گفتم: « به هیچ وجه اجازه ی چنین کاری ندارید.» و بلافاصله دستور دادم جیپ ویژه ی فرماندهی گردان به کمک واحد بهداری برود و مجروحین را به عقب حمل کند.این تصمیم برای این بود که می ترسیدم اگر یک نفربر شنی دار به هر علتی به طرف عقب حرکت کند اطرافیان تصور کنند واحد دارد عقب نشینی می کند.در این حال همه پشت سرش راه می افتند و ممکن است کنترل از دست فرمانده خارج شود.این موضوع را با تیپ هم درمیان گذاشتم تا مبادا واحد دیگری این کار را بکند.


چیزی ازاین ماجرا نگذشته بود که خبرشهادت ستوان یکم نصرتی(«سروان شهید محمود نصرتی راد» یک سال پس از انقلاب از ارتش اخراج شد.با شروع جنگ به پادگان آمد و تقاضای خدمت در ارتش کرد.او به سمت فرماندهی گروهان پیاده 176 تحت امر گردان 220 تانک منصوب شد.)را آوردند


صحنه دلخراشی بود.شنی تانک او را از کمر دو نیم کرده و چشمانش از حدقه بیرون آمده بود.شهید نصرتی 26 ساله بچه ی مازندران بود؛متدین اما اهل ظاهرسازی نبود.افسرشجاع،جسور و پر تحرک بود.گروهان 176 با مدیریت قوی او ، یک واحد رزمی با توان بسیار عالی شناخته شده بود.


معاون گروهان 176 ستوان صفری با دیدن صحنه ی شهادت نصرتی تعادل خود را از دست داد و قادر به اداره گروهان نبود.ستوان یکم میرزایی را خواستم و گفتم:«فعلاً  تا زمانی که ستوان صفری برگردد،فرماندهی این گروهان با توست.» گفت:«من افسر زرهی هستم و شناختی روی این گروهان و افرادش ندارم و قبول نمی کنم!»


گفتم:« یا دستور مرا اجرا می کنی یا خودت را به قرارگاه تیپ معرفی می کنی تا بعداً تکلیف این کار را روشن کنم.»


گفت:«من به خاطر آشنا نبودن با گروهان پیاده این حرف را زدم وگرنه قصد تمرد از دستور را نداشتم!»


گفتم:«الان ما نمی توانیم یک گروهان را بی سرپرست رها کنیم.مطمئن باش در اولین فرصت ستوان صفری را با تو عوض می کنم.»(فردای آن روز ستوان صفری از بیمارستان آمد و این تعویض انجام شد.)


یگان ها دائم از آتش سنگین دشمن می نالیدند و اعلام می کردند دیگر تاب مقاومت ندارند.


ساعت 2:30 بعدازظهر قرارگاه مقدم نزاجا مجوز عقب نشینی را به لشکر داد و در پی آن فرماندهی تیپ 3 و1 هم به یگان های تحت امر خود این دستور را ابلاغ کرد.یگان های هم جوار کم کم عقب نشستند.ما هنوز ایستاده بودیم.تانک هایمان را به حالت قوسی با زاویه 45 درجه هدایت کرده بودم که مدام تیراندازی می کردند.واحدهای کناری که عقب نشستند،دشمن ما را مثل چنگک درمیان گرفته بود.


سرهنگ رادفر پیام داد:«فردوسی اگر تا چند دقیقه دیگر عقب نیایی،کاملاً محاصره شده ای.»


می دانستم داریم محاصره می شویم؛چون فشار دشمن در سمت راست که گروهان سوم بود خیلی بیشتر از سمت چپ بود.حجم آتش از جلو و پهلوی راست ما هر لحظه بیشتر می شد.


سرهنگ رادفر دوباره روی بی سیم آمد:«فردوسی چه می کنی؟بیا عقب الان همه تان اسیر می شوید!»


بغضم ترکید.سخت گریه کردم.گفتم:«چطور عقب بیایم؟من اینجا شهید دادم،زخمی دادم می خواهم با آنها باشم!»


گفت:«فردوسی خودت را کنترل کن.اگر فقط جان خودت بود،اختیار خودت را داشتی.حالا باید به فکر افرادت باشی.»


او درست می گفت.باید به احساسم غلبه می کردم.با فرماندهان گروهان ها تماس گرفتم و دستور عقب نشینی دادم.گفتم در کرخه کور و مواضع توپخانه ی قبلی دشمن مستقر شوید.


در آخرین لحظه به همراه افسرانی که داخل خاکریز فرماندهی بودیم،سوارجیپ شدیم و حدود 300 مترعقب آمدیم.آنجا پلی بود به نام فردوس.پیاده شدیم.بچه های مهندسی لشکر مشغول مین گذاری روی پل بودند.با کمک آنها خودرو را عبوردادیم.


من آخرین نفری بودم که از میان مین ها گذشتم.به مواضع توپخانه قبلی دشمن آمدم.تانک ها آنجا جمع شده بودند.سریع آنها را مستقر کردم و دستور دادم به سمت دشمن تیراندازی کنند.


پس از چند ساعت مبادله ی آتش، بالاخره این روز سخت طولانی از نفس افتاد.شب از راه رسید و دشمن به حمله خود خاتمه داد.


 


ادامه دارد...

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

باعرض پوزش این مطلب ادامه نداره؟

4

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود

از خواندن حماسه رشادتهاي دليران ارتشي ميهن عزيزم بر خود مي بالم از آن جهت كه هم وطن بودن با چنين دلاوراني جاي بسي مباهات دارد.اينان شيران بيشه ايران بودند كه با نثار خون خويش لرزه بر اندام دشمن زبون انداختند و اينك اگر قدرتي در مورد حمله به ايران با احتياط ياوه سرايي ميكند فقط و فقط به دليل ترس از جانفشاني هاي اين عزيزان است .همگان مي دانند كه ايرانيان تنها يك سرود را از عنفوان كودكي به فرزندانشان مي آموزند ( چون ايران نباشد تن من مباد .... بدين بوم و بر زنده يك تن مباد ) ما ايرانيان فلسفه وجودي خود را به بوم بر خود گره زده ايم و به اين دليل است كه از بذل جان در راه آب و خاكمان هيچ ابايي نداريم .

4

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 12 ساعت قبل، foxbat گفته است :

باعرض پوزش این مطلب ادامه نداره؟

افسوس كه اين مطلب ادامه ندارد ولي به حتم داستان قهرمانيهاي ارتشيان دلاور ميهنم تا دنيا باقي است ادامه دار است .

4

Share this post


Link to post
Share on other sites

البته در بخش کتاب های سایت این کتاب رو خوندم  باتشکر از دوستان

5

Share this post


Link to post
Share on other sites

یه سوال برای من پیش اومده چرا در کنار یگانهای زرهی مثل تانک موشک اندازهای تاو همراهشون نبودند؟

5

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now