Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

هفت روز پایانی جنگ هشت ساله

هفتۀ پایانی جنگ {{ سه شنبه 21 تا دوشنبه 27 تیرماه 1367}}{(بخش نخست )}

بنام خدا

با سلام و احترام . دوستان گرامی این هم خاطرات اینجانب از هفتۀ پایانی جنگ . از ساعات اولیۀ هجوم دشمن تا لحظه ای که در اخبار قبول قطعنامۀ 598 از سوی ایران اعلام شد . امیدوارم با حوصله مطلب را بخوانید . خیلی تلاش کردم آنچه را که دیدم و بر سرم آمده و هنوز در ذهنم مانده بنویسم . افسوس میخورم چرا همون موقع وقایع رو یادداشت نکردم . بهر حال برگ سبزی تحفۀ درویش است و تقدیم به تمام همرزمان و همسنگران عزیزم . ضمناً بخش دوم و بخش پایانی در ادامۀ همین بخش اول تقدیم میشود . حق یارتان اردتمندتان تلخک

از سال 1367 به بعد دهۀ سوم تیرماه هر سال برای من یادآور خاطرات تلخ و شیرینی است که هرگز از یادم نمی رود . مدتها بود که میخواستم خاطرات آنروزها را بصورت کتابی بنویسم اما نمی شد . بد ندیدم خاطرات آخرین روزهای جنگ را اینجا بنویسم . بنویسم ازحقایقی که بعد از گذشت سالها هنوز کسی یک کلمه در مورد آن حقیقت های تلخ صحبت نکرده است . گویا بنا هم نیست حالا حالاها کسی پرده از آنها بردارد . کاش میدانستم دلیل دروغ هایی که در مورد وقایع تیرماه سال 1367 گفته و میگویند چیست ؟ واقعا تا کی باید حقایق جنگ کتمان بماند ؟ میخواهم سنت شکنی کنم و قفل سکوت را بشکنم و می شکنم . عده ای از عزیزانی که در جنگ بودند به رحمت خدا رفتند . از رزمندگان تعداد زیادی باقی نمانده است تا دل به بیان خاطراتشان خوش کنیم . ولی میدانم دیر یا زود پرده ها کنار خواهد رفت و حقایقی برملا میشود که دود از سر هر ایرانی بلند میکند . من چند روز خیلی سخت را در آن سال گذراندم چند روزی که بسیار سخت و طاقت فرسا بود . آن روزها را نمیدانم بعنوان بهترین یا بدترین روزهای زندگی خود به حساب بیاورم . اکنون حقایق روزهای پایانی جنگ را میگویم حقایقی را که خود به چشم دیدم و با تمام وجودم آنها را حس کردم . تمام اسامی واقعی می باشد . هر عزیزی که آن روزهای سخت را در منطقه بوده و خاطراتی از آن روزها دارد لطفا برای اطلاع دیگران بیان کند .

ساعات پایانی 1367/4/20

صبح بعد از ورزش و صبحگاه زنگ زدم منشی ببینم اسمم برای مرخصی رد شده گردان یا نه . منشی گفت فرمانده گروهان موافقت کرده و نامه ام رفته گردان . بیاد ندارم تا غروب چکارهایی کردم . اوضاع خیلی آرام بود . چون چند سالی بود که در منطقه بودیم ضوابط و آیین نامۀ انضباطی بین پرسنل بخصوص کادری ها جای خودش را به روابط داده بود . طبق مقررات برگه های مرخصی را فردا صبح باید میگرفتیم . هوا تاریک شده بود . داخل محوطه گروهان می گشتم . ستوان علی ندیری که فرمانده گروهانم بود و خودش صبح تقاضای مرخصی مرا امضاء کرده بود را دیدم . گفت حمید من دارم با ماشین گروهان تا پل کرخه میروم اگه میخواهی الان که ماشین هست بیا با هم برویم . میدانستم برگه مرخصی من دست مهدی درچمن دوستم که توی رکن یک بود حاضراست . با خودم گفتم شبها اندیمشک اتوبوس برای تهران ندارد . قطار هم که نیست . باید تا صبح توی خیابان پرسه بزنم .

گفتم نه جناب سروان شما برو من صبح میروم . خداحافظی کرد و رفت . افسر خوبی بود . از دوستای فابریک مرحوم فروزنده بود . جناب سروان فروزنده یکی از محدود افسرانی بود که من دوستش داشتم . افسر بی ادعایی بود . روحش شاد و خدا رحمتش کند چند سال قبل که فرماندۀ لشکر 21 حمزه سیدالشهدا (س) بود در تصادفی به رحمت حق رفت . چند سالی شهید رحمان فروزنده در همین گردان 163 فرمانده گروهانم ( گروهان2 ) بود . هوا خیلی گرم بود . تیرماه در بیابان های خوزستان زندگی کردن بدترین مجازات است . خدا نصیب ارتش امریکا و اسراییل هم نکند . شب را رفتم سنگر سربازها و کمی گفتیم و شنیدیم . آخر شب هم رفتم بساط خواب را از توی سنگر آوردم روی تختم که بیرون بود پهن کردم و پشه بند را هم زدم و داخل پشه بند شدم . رادیویی داشتم آن را روشن کردم . بیشتر آهنگ های هندی گوش میدادم . بعضی مواقع هم آهنگ هایی را که رادیو عراق میگذاشت گوش میدادم . گرچه اجازۀ گوش دادن به رادیوهای بیگانه را نداشتیم اما کسی رعایت نمیکرد . معمولا تا ساعت 12 شب نمی خوابیدم . شب های تابستان در غرب کشور خیلی زود میگذرد . نزدیک ساعت 21 یا 9 شب تازه خورشید غروب میکند . تا شام میخوردیم و کمی صحبت و بازی میکردیم ساعت 12 میشد . اکثرا شطرنج بازی میکردیم . با کاغذ اسم مهره ها را نوشته بودیم و روی صفحه ای که خود درست و رنگ آمیزی کرده بودیم بازی میکردیم .

جای تعجب بود که چرا نیروهای نظامی از بازی شطرنج که یک بازی فکری و ارتباط مستقیم با جنگ دارد محروم شده بودند . همین تصمیمات و بدعت ها بود که کسی برای بعضی فرامین و مقررات ارزش قائل نمی شد . تا زمانی که خواستم بخوابم همه چیز آرام و طبق معمول هر روز بود و هر کسی سرش به کار خودش گرم بود . کمی با یکی از سربازان که داخل محوطه و نزدیک تخت من نگهبان بود صحبت کردیم و خوابیدم .

21 تیرماه 1367

در نسیم خوش صبحگاهی هنوز خواب بودم که با صدای سربازانی که در حال ورزش صبحگاهی بودند بیدار شدم . سربازان در محوطۀ گروهان می دویدند و تا نزدیک من تخت من می رسیدند شمارش را با صدای بلند فریاد می زدند تا مثلا مرا اذیت کنند . خداوند مهربان مرحوم ستوان نقی خاندوزی را رحمت کند سه چهار سال قبل شنیدم که در تصادف به رحمت خدا رفته است . به خوبی میدانستم که جناب خاندوزی بچه ها را تشویق میکند تا به نزدیک تخت من می رسند با صدای بلند شمارۀ حرکات ورزشی را فریاد بزنند تا من بیدار شوم . دیگر بیدار شده بودم . باید تا هوا زیاد گرم نشده خودم را به اندیمشک می رساندم . فرماندهان لشکر77 اصلا به فکر راحتی و آسایش پرسنل نبودند . برای رفتن به مرخصی عزا میگرفتیم چون باید مسافت زیادی را پیاده می رفتیم تا یک ماشین بیاید و ما را سوار کند ببرد . برگشتن از مرخصی هم همین طور بود . تخت را جمع کردم و رفتم کنار تانکر تا صورتم را بشورم . صورت را می شستم که ناگهان . . . .محوطۀ گروهان تبدیل به میدان نبرد شد . گلولۀ توپ و خمپاره بود که از آسمان باریدن گرفت . سابقه نداشت این منطقه اینگونه زیر آتش دشمن قرار بگیرد . از آن آتش تهیه هایی بود که عراق در زمان عملیات ها اجرا میکرد . کروکی زیر محل استقرار یگان و تمام مسیرهایی را که در این مطلب نوشته و می نویسم مشخص است . به کروکی دقت کنید تا عمق سخنان من و فجایع آنروزها را بهتر و بیشتر درک کنید .%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9

 

گردان 163 در محدودۀ سه راه فکه بودیم و شاید حدود یکی دو سالی که در آن محدوده مستقر بودیم حتی زمانی که در خط فکه بودیم اصلا دشمن چنین آتش سنگینی را روی سرمان آوار نکرده بود . شاید از ساکت ترین مناطق همین منطقۀ فکه بود . با شروع اتشباری دشمن بلافاصله رفتم داخل سنگر و لباس پوشیدم و ساکم را که از دیشب آماده کرده بودم برداشتم و با سرعت رفتم رکن یک تا برگه مرخصی ام را بگیرم و بروم . جلوی رکن یک چندتا از پرسنل کادر و سربازانی که می خواستند برگه هایشان را بگیرند تا به مرخصی بروند جمع شده بودند . خودم را از لابلای آنها به جلوی در رساندم و گفتم مهدی برگۀ مرا بده تا بروم . یادش به خیر با انگشت شصتش حرکتی کرد که نمی توانم بگویم . بعد هم گفت که بعد از نیمه شب تصدیقی ( فرمانده گردان ) خودش آمده و برگه های مرخصی را گرفته و برده است . میخواهی بروی مرخصی برگه را خودت برو از سرگرد بگیر . گوشهایم آویزان شد و با ناراحتی به سمت گروهان براه افتادم . در بین راه ستوان خاندوزی که جانشین علی ندیری و فعلا فرمانده گروهانم بود را دیدم که از سنگر سرگرد تصدیقی بیرون آمد . مرا صدا کرد و گفت حمید آماده باش زدند . عراق از سمت خط ابوغریب حمله کرده است . باید بچه ها را آماده کنیم تا برای کمک به یگان های مستقر در خط ابوغریب برویم .

یکی از دلایلی که من منتقد فرماندهان آن روزها هستم همین است که واقعا چگونه ممکن است تنها چند ساعت قبل از حملۀ دشمن فرماندهان متوجۀ عملیات دشمن شده اند ؟ چرا همان ساعتی که متوجۀ حملۀ دشمن شده اند فکری برای اعزام نیرو به سمت خطوط شکسته شده نکردند و تا صبح صبر کردند ؟ اگر اشتباه نکنم خورشید در تابستان و در منطقۀ جنوب از 5 صبح همه جا را تقریبا روشن میکند . اگر فرماندهان میخواسته اند در روشنی روز به مقابلۀ عراق بروند چرا تا ساعت حدود هشت صبح وقت کشی کردند ؟ چگونه ممکن است نیروهای مستقر در خط متوجۀ تحرکات دشمن نشده باشند . در ادامۀ مطلب خواهید خواند که عراق با صدها دستگاه تانک و هزاران نیرو اقدام به حمله کرده بود . حال چگونه توانسته آن حجم نیرو را به خط بیاورد و هیچ تنابنده ای متوجه نشده است را باید از عزیزان خبره در جنگ و آنهایی که مدعی هستند ایران در جنگ پیروز شده بپرسیم .

این دیگر باور کردنی نبود . چه وقت حمله کردن بود ؟ با خاندوزی به سرعت به گروهان آمدیم . آتش کم شده بود . بچه ها را به صف و آماده باش را ابلاغ کردیم . گفتیم ظرف مدت 10 دقیقه آمادۀ سوار شدن باشند . چند دقیقه بعد چند کامیون بنز اشمیتز به گروهان آمدند . ارشدترین پرسنل کادر بعد از ستوان خاندوزی من بودم . سازمان یگان های ارتش واقعا از هم پاشیده شده بود . سازمان ارتش مصداق همان تغار شکسته شده بود . یک سرهنگ با تویوتایی وارد گروهان شد . مرحوم خاندوزی را صدا و با او صحبت کرد . خاندوزی نزد من آمد و گفت حمید سرهنگ جانشین فرمانده تیپ است . اگر اشتباه نکنم سرهنگ دهقان بود تردید دارم . سرهنگ دستور داده بود فوری سربازان را سوار کنیم و راه بیفتیم . با فریادی اعلام کردم که هر دسته سوار یک خود رو شود . خودم بطرف یکی از خودروها که سربازان دسته ام سوار بودند به راه افتادم که مرحوم خاندوزی صدایم کرد . رفتم گفتم بله . گفت تو چون به منطقه بیشتر آشنایی بیا با ماشین گروهان برویم . رفتم به درجه دار وظیفه ام گفتم مراقب باش من با جناب سروان خاندوزی میروم شما هم پشت سر ما بیایید . با خود فکر میکردم که قضیه جدی نبوده و فرماندهان خواستند نوعی مانور برگزار کنند . ولی مانور آنهم با گلوله های جنگی باورش سخت بود . ما با سه راه فکه حدود 4 یا 5 کیلومتر فاصله داشتیم . ستون حرکت کرد . کل پرسنل گروهان به صد نفر نمی رسیدند .

به سه راه فکه رسیدیم و به سمت چپ پیچیدیم تا به طرف ابوغریب و دشت عباس برویم . همین که وارد آن جاده شدیم انبوهی از ماشین های خودی را دیدیم که از سمت ابوغریب به سمت سه راه فکه در حال فرار نه نه ببخشید عقب نشینی تاکتیکی بودند . امروزه هر موقع در ایام تعطیلات ترافیک جاده های شمال را می بینم بیاد خودروهایی می افتم که از مقابل ما به سمت سه راه فکه می آمدند . تویوتای فرمانده تیپ در جلوی تویوتای فرمانده گروهان و سایر ماشین ها هم پشت سر ما در حرکت بودند . هر ماشینی که از روبرو می آمد با داد و فریاد یا با اشارۀ دست از ما میخواستند تا برگردیم . فریاد می زدند نروید . برگردید . اما سرهنگ بی توجه به هشدارها همچنان می رفت . با خود گفتم گویا قضیه جدی است . حدود 10 تا 15 کیلومتر از سه راه فکه دور شده بودیم . به مرحوم خاندوزی گفتم جناب سروان چه خبر است ؟ این همه نیرو چرا از روبرو می آیند ؟ مرحوم خاندوزی هم اظهار بی اطلاعی کرد . کم کم ترس به سراغم آمده بود . سرهنگ گویا گوسفندانش را برای چریدن به صحرا می برد و اصلا متوجه اوضاع و شرایط نیست . به راننده گفتم نگه دارد . پشت سر ما بقیه خود روها هم توقف کردند . خودروی سرهنگ مقداری که رفت و دید ما توقف کرده ایم برگشت و آمد . گفت چرا ایستادید ؟ گفتم جناب سرهنگ اصلا معلوم هست چه خبر شده است ؟ ما کجا می رویم ؟ تمام نیروها عکس مسیر ما در حرکت هستند . منتظر جواب سرهنگ نماندم . تا دیدم یک خودروی اشمیتز از روبرو می آید رفتم وسط جاده و جلویش را گرفتم . ماشین ایستاد و یک نفر از آن پیاده شد . ستوان حسین اردنی است که قبلا با هم در همین گردان 163 خدمت میکردیم و ایشان در گروهان ادوات بودند . بسیار افسر شریف و با صفایی بود . سر و صورتش زخمی بود . گفتم حسین چه خبره ؟ چه شده است ؟ گفت حمید جنگ تازه شروع شده است . این جملۀ جناب سروان اردنی را هرگز فراموش نمیکنم . جنگ تازه شروع شده است . در ادامه گفت نمیدانی عراق با چه تجهیزات و استعدادی دارد می آید . بعد از من پرسید شما کجا میروید ؟ گفتم داریم میرویم جلوی عراق را بگیریم . لبخند تلخی زد و گفت بچه شده ای ؟ تمام ارتش ایران هم قادر نیست جلوی این عراقی که من از صبح دیده ام را بگیرد . بعد هم گفت برگردید و خود را به خطر نیندازید . خداحافظی کرد و رفت . برگشتم کنار خودروی گروهان ایستادم . سرهنگ گفت سوار شوید . گفتم کجا جناب سرهنگ ؟ گفت برویم جلوی عراق را بگیریم !!!! گفتم مگر گوش نمی دادید ؟ ستوان اردنی گفت هیچ نیرویی حتی تمام ارتش نمی تواند جلوی عراق را بگیرد . حالا شما از یک گردان زوّار در رفته و بی سازمان چه انتظاری دارید ؟ سرهنگ گفت میگویی چه کنیم ؟ بهت زده به سرهنگ نگاه میکردم و افسوس میخوردم . خدایا این ارتش همان ارتشی بود که تا چند سال قبل تمام کشورهای منطقه با شنیدن اسمش شلوار خود را خیس میکردند ؟ کار آن ارتش قدرتمند منطقه و پنجمین ارتش جهان به جایی رسیده که یک سرهنگ که خیر سرش فرماندۀ یک تیپ رزمی آنهم از لشکر77 همیشه پیروز است از من که گروهبان هستم می پرسد چه کنیم ؟ حقیقتی را باید اعتراف کنم . به خودم می بالیدم که در حال توجیه کردن و آموختن تاکتیک و فنون رزم به سرهنگ مملکت هستم . همیشه شعبان یک بار هم رمضان . همیشه که نباید سرهنگ و سرگرد طراح باشند . یک بار هم از زمین به آسمان ببارد .

گفتم جناب سرهنگ خط مقدم و پدافندی شکسته شده است . نیروهای مستقر در خط و پیش روی دشمن در حال فرار هستند . از سه راه فکه تا اینجا چند خودروی پر از نیروهای خودی به سمت عقب رفته اند ؟ در قسمت بار تویوتا و کامیون ها کلی شهید و مجروح بود . چرا باید بی گدار به آب بزنیم ؟ سرهنگ در برابر استدلال های من حرفی برای گفتن نداشت . گفت تو میگویی ما چه کنیم ؟ گفتم جناب سرهنگ الان نیروهای عراق مانند سیلی ویرانگر است . وقتی سیل می آید باید چه کرد ؟ اگر خود را به آب بزنیم آب ما را با خودش میبرد . باید کمی جلوتر قبل از رسیدن سیل یک سیل بند ساخت تا اندکی از سرعت سیل کاسته شود . دوباره سرهنگ گفت خب حالا چه باید کرد ؟ به اطراف نگاهی انداختم و چند صد متر جلوتر تعدادی خاکریز که از شواهد بر می آمد تا چند ساعت قبل یگانی داخل آن مستقر بوده است را دیدم . گفتم ما همین جا مستقر می شویم و صبر میکنیم تا عراق بیاید . با او درگیر می شویم و تا آن موقع هم نیروهای کمکی و تازه نفس همراه با مهمات می رسد . واقعا کلی حال کردم که به یک سرهنگ آموزش مقابله با هجوم دشمن را یاد میدادم . سرهنگ گفت خوب است همین کار را بکنید . سپس سوار خودرو شد و به سمت سه راه فکه برگشت و اگر کسی پشت گوشش را دیده ما هم آن سرهنگ را تا امروز دیده ایم .

نیروها پیاده شدند . جلوی یک خودروی دیگر را گرفتم پرسیدم دشمن اکنون حدودا کجاست و با ما چقدر فاصله دارد ؟ درجه داری گفت از دشت ابوغریب دارد می آید و نزدیک همین جاده است . طبق محاسباتی که ذهنی انجام دادم چند کیلومتری با ما فاصله داشت . سربازان گروهان را به سمت راست جاده برده و مستقر کردیم . گروهان های 2 و3 هم سمت چپ جاده مستقر شدند . نزدیک به 700 متر جلوتر روبروی ما سربالایی ( سینه کش ) بود . ساعت حدود 10 صبح بود که مستقر شدیم . بعد از استقرار رفتم کنار مرحوم خاندوزی نشستم و با هم حرف می زدیم . هوا بشدت گرم بود . یک چشم به روبرو داشتیم که عراقی ها کی می آیند و چشم دیگر به پشت سر به امید رسیدن نیرو و مهمات و آذوقه که به ما برسند . دو سه ساعتی بود که آنجا بودیم اما هنوز نه یک نفر بعنوان نیروی کمکی آمده بود و نه یک تیر مهمات و نه یک کاسه آبگوشت بدون گوشت برایمان نفرستاده بودند . گویی همه فراموش کرده بودند که از میان تمام یگان های ارتش ، گردان 163 در لجمن مستقر شده تا جلوی پیشروی دشمن را بگیرد . این از فرماندهان ارتش با صلابتی چون ایران و لشکری چون لشکر77 همیشه پیروز بسیار بعید بود . مهمترین نیاز ما آب بود و مهمات . هر سرباز حدود 100تیر یا نهایت 120 تیر فشنگ داشت و هر آرپی جی زن هم سه گلوله همراهش بود . به خوبی می دانستم که با این مهمات همراه 10 دقیقه هم نخواهیم توانست در برابر دشمن مقاومت کنیم .

بیاد ندارم ساعت دقیقا چند بود ولی از ظهر گذشته بودیم که دیدم مرحوم رحمان فروزنده از جاده آسفالت به طرف ما می آید . چهره اش خسته و غبار گرفته و لبانش خشک و پوسته پوسته بود . بلند شدم و چند قدمی به استقبالش رفتم سلام کردم و جوابم را داد و نشست . گفتم جناب سروان چه خبر است ؟ گفت جلو قیامت است . ناگاه دیدم اشک از چشمانش سرازیر شد . گفت حمید تمام نیروهایم جلوی چشمم مثل گل پرپر شدند . در برابر هر سرباز یک تانک قرار داشت . صورت خاک نشسته و لب های خشکی زدۀ این افسر شجاع حکایت از سختی های زیادی داشت . رفتم کنارش نشستم و دست در گردنش انداختم و او را در آغوش کشیدم . گفتم جناب سروان بچه ها دارند نگاه میکنند . خدا بزرگ است ما منتظریم تا عراقیان بیایند دمار از روزگارشان دربیاوریم . می گفت همۀ نیروهای یگانش تار و مار شده است . بعد از دقایقی مرحوم فروزنده از ما جدا شد و رفت تا شاید بتواند نشانی از پرسنل زنده مانده اش بیابد . لحظاتی بعد چندتا تانک خودی به ما ملحق شدند . بین 6 تا 8 دستگاه تانک آمد . گویی از آمدن تانک ها جانی دوباره گرفتیم . تفاوت در تمام زمینه ها میان ما و عراق آنقدر زیاد بود که آمدن چند دستگاه تانک برای ما خیلی روحیه بخش بود . هنوز چیزی از آمدن تانک های خودی نگذشته بود که در خط الرأس سایۀ صدها تانک عراقی نمایان شد . یک نگاه به تانک های دشمن میکردم و نگاهی به استعداد و تانک های خودمان می انداختم اصلا قابل قیاس نبود . هشت تانک در برابر صدها تانک قرار داشت . در خط الرأس تانکهای دشمن باز شده بودند و پیرامون هر تانک هم چندین نیروی پیادۀ دشمن بودند . یک گردان پیاده با استعدادی درهم و برهم در برابر هزاران نفر ایستاده بودیم . از ساعتی که مستقر شده بودیم مدام با بی سیم تماس میگرفتیم و درخواست نیرو و مهمات میکردیم و در جواب میگفتند در راه است . مقاومت کنید . معلوم نبود این راه چقدر درازا دارد . 

 

هفت روز پایانی جنگ هشت ساله {{ بخش دوم }}درگیر شدن با دشمن

بنام خدا

براستی بعد از چند مدت زمانی رکود و رخوت و راکد بودن جنگ ، گویی جنگ دوباره آغاز شده بود . عراق چگونه این همه نیرو و تانک را به خطوط مقدم منتقل کرده بود و خبرگان جنگ و فرماندهان متوجه نشده بودند . تا آن روز هشت سال تجربۀ جنگی هم کسب کرده بودند . همین کسانی سالهاست میگویند ما در جنگ با عراق پیروز شده ایم چرا نمیگویند در برابر دشمن بار دیگر غافلگیر شدند . سال 1359 علی رغم گزارشات مکرر پاسگاههای ژاندارمری و مردم بومی ، مبنی بر اینکه عراق در طول مرز تحرکات مشکوکی کرده و میکند ، با توجه به ورودهای غیر مجاز و گذشتن از مرز و اسیر گرفتن و کشتن مردم از ماهها قبل از جنگ ، فرماندهان وقت قادر به درک اوضاع نبودند . زمانی که فرودگاه مهرآباد مورد حمله قرار گرفت تازه فرماندهان فهمیدند که جنگ آغاز شده است . از آغاز جنگ هشت سال گذشته بود ، هشت سال تجربۀ جنگ برای فرماندهان دستاورد کم و اندکی نبوده است . چگونه دوباره بعد از هشت سال در خواب غفلت خفّت و افتضاح ببار آوردند ؟ چرا بعد از هشت سال با آن افتضاح تاریخی مقابل عراق قرار گرفتیم . البته فرصت ایستادن مقابل دشمن را هم نداشتیم . اینکه نیمه شب برگه های مرخصی را فرمانده گردان از رکن یک بگیرد اما آماده باش را همان موقع اعلام نکنند بسیار مشکوک بود . و اینکه چرا در مدت این چند ساعت لشکر77 نتوانسته نیروی کمکی و مهمات برای مقابله با دشمن ارسال کند از همه عجیب تر بود . در خاطرات و اسناد آمده است که در ابتدای جنگ لشکر77 بیشتر از یکماه که از آغاز جنگ گذشته بود توانسته خود را از مشهد و شهرهای خراسان به منطقۀ جنوب برساند . اما حالا بعد از هشت سال تجربۀ جنگی چگونه نتوانسته بودند یگانهایی که در همان مناطق بودند را به محل درگیری اعزام کنند ؟ بیشترین فاصلۀ یگانهای لشکر77 بیشتر از پنجاه تا شصت کیلومتر نمی شد . آنها که در جنگ بودند و به منطقه آشنایی دارند میدانند که از محل استقرار گردان 163 تا سه راه منتظری که قرارگاه لشکر آنجا مستقر بود فاصله ای بین 30 تا 40 کیلومتر بیشتر نیست . این موارد مبهم و تاریک باید روشن شود . این سئوالاتی است که باید روزی پاسخ بدهند . شخصا عقیده دارم اراده ای وجود داشته تا به هر شکلی هست جنگ خاتمه یابد . حالا پشت این اراده و صاحب این اراده کی بوده است الله و اعلم .

بگذریم . مدتی بود که عراق در خط الرأس نظامی مستقر و هیچ اقدامی نمیکرد . جالب بود دو نیروی متخاصم در جنگی خونین و هشت ساله اکنون در فاصله ای حدود 700 متر روبروی هم صف کشیده ولی کاری به هم نداشتند . سربازی را صدا کردم و گفتم به آرپی جی زن ها بگو یک خاکریز بروند جلوتر مستقر شوند و تا تانک ها به تیررس نرسیدند شلیک نکنند . برای روحیه دادن به سربازان گفتم اگر بتوانید 10 تانک را بزنید بقیه فرار می کنند . طاقت نیاوردم یکی از آرپی جی زن ها را صدا کردم و گفتم آرپی جی را بده کلاش مرا بگیر . خاکریزی حدودا 30 متر جلوتر بود با آرپی زن ها رفتیم پشت آن خاکریز مستقر شدیم . عراق هم چنان در خط الرأس ایستاده بود . تانک ها صف کشیده و نیروهای پیاده پیرامون تانک ها بودند . هم عراق و هم نیروهای خودی به ندرت به سوی هم شلیک میکردیم . منظور عراق را از عدم تیراندازی و آتش باری تانک هایش نمیدانستم اما می دانستم کمبود مهمات سبب شده بود تا فرمان آتش و درگیری صادر نشود . چند گلوله از سوی دشمن شلیک شد . بعد از چند دقیقه تانک های خودی چند گلوله شلیک کردند تا عراق نفهمد قافیه را باخته ایم . فکر کنم به ساعت 16 همان 4 عصر رسیده بودیم که یک گلوله به برجک یکی از تانک های ما اصابت کرد .

اصابت همان گلوله به تانک خودی سبب شد تا وحشت به اردوی ما رخنه کند . تانک ها بلافاصله به سمت عقب رفتند . نمیگویم فرار کردند شاید خواستند فاصلۀ خود با دشمن را زیادتر کنند . تانک های عراقی بعد از مدت ها تکانی به خود دادند و مقداری جلو آمدند . حدودا در 500 متری ما رسیده بودند . نزد مرحوم ستوان خاندوزی رفتم و گفتم چه کنیم ؟ گفت نمیدانم . گفتم دلمان به همین چند تانک زوّار در رفته خوش بود اینها هم عقب کشیدند . دستور بدهید عقب نشینی کنیم . مرحوم خاندوزی گویا بدترین سخن طول عمرش را شنیده بود . گفت من این کار را نمیکنم . گفتم جناب سروان یک نگاه به روبرو بنداز . نگاهی هم به خودمان بکن . با این تعداد نیرو و مهمات 5 دقیقه نمی توانیم مقاومت کنیم بچه های مردم همه شهید و اسیر می شوند . دوباره گفت من نمی توانم مسئولیت دارد . خدا رحمتش کند و نور به قبرش ببارد . فرماندۀ ارتش و نیروی زمینی و لشکر77 و تیپ1 و گردان 163 روی همدیگر به اندازۀ این افسر دلاور و وطن پرست آن روز احساس مسئولیت نکردند و گرنه تا کنون باید کل ارتش و دنیایی از مهمات را برای ما می فرستادند . دیدم صحبت کردن فایده ای ندارد . گفتم من خودم فرمان عقب نشینی را صادر میکنم و مسئولیتش را هم گردن میگیرم .

برای اینکه عراقیان را خیلی خوشحال نکرده باشیم به سمت خاکریز آرپی جی زن ها رفتم و گفتم با دقت شلیک کنید . باید با هر گلوله یک تانک را منهدم کنید . بعد هم هر کسی هر طور توانست خود را به سه راه فکه برساند . با شلیک آرپی جی زن های گروهان ما نیروهایی که سمت چپ جاده بودند نیز شروع به شلیک به سمت تانک های عراقی کردند . شاید حدود 30 آرپی جی زن هر کدام سه یا چهار گلوله شلیک کردند اما یکی از گلوله ها به تانک های عراقی اصابت نکرد . عجیب بود حدود 100 گلوله آرپی جی هیچ کدام به هدف نخورد . گمان میکنم امداد غیبی راهش را گم کرده بود و اشتباهاً به سمت عراقی ها رفته بود . جالب اینکه عراق هم حتی با تفنگ های دوربین دارش یک نفر از ما را نمی زد . با تمام شدن گلوله های آر پی جی به خاکریز عقب برگشتم و با فریاد گفتم هر کس هر طور می تواند خود را به سه راه فکه برساند .

در آن اوضاع مهمتر از هر چیز نجات جان سربازان بود . وقتی قرارگاه لشکر قادر به اعزام و ارسال نیرو و مهمات نبود باید دیوانه می بودیم که به انتظار معجزه بمانیم . اسلحه ام را برداشتم و به سمت عقب راه افتادم . وارد جادۀ اصلی شدم . آسفالت بی نهایت داغ بود و گرمایش را در کف پاهایم حس میکردم . نزدیک 10 ساعت بود که در آن هوای داغ پوتین را از پایمان در نیاورده بودیم . تا سه راه خیلی راه بود اما چاره ای نبود و باید پیاده می رفتیم . در میان خاکریزهایی که تا چند ساعت قبل نیرویی مستقر بود چشم چرخاندم . جیپ کاامی را دیدم . خود را به جیپ رساندم . سوییچ را چرخاندم استارت میزد ولی روشن نمی شد . از فنی خودرو سررشته نداشتم . فقط به سربازی گفتم 20 لیتری عقب را نگاه کن ببین بنزین دارد . رفت و برگشت گفت نه خالیه . به سمت جاده براه افتادم . چند کیلومتر که به سمت سه راه فکه رفتم یکی دو تانک را دیدم که پشت خاکریزی مستقر شده اند . آنها هم وقتی دیدند نیروهای پیاده به سمت عقب می روند به سمت عقب رفتند . نمیدانم با چه کسی بودم گمان میکنم سرباز کوهستانی از بچه های خراسان بود . در حال خود بودم و به وقایعی که از صبح رخ داده بود فکر میکردم . تانکی حدود 100 متر جلوتر کنار جاده توقف کرده بود . روی تانک هم مملو از نیروهای خسته و تشنه و گشنه بود که سوار شده بودند تا خود را به عقب برسانند . از پشت سر ما هم آن تانک هایی که با دیدن ما به سمت عقب می خواستند بروند در حال آمدن بودند . روی آنها هم چندین نفر سوار شده بودند . تانک ها از ما رد شدند . تانک اولی از تانک متوقف شده عبور کرد . اما تانک دومی  . . .    

یک دفعه دیدم مثل برگ خزان سربازان بیچاره ای میان زمین و آسمان معلق شده و یکی یکی به روی جادۀ داغ و سوزان می افتند . تانکی که در حال عقب رفتن بود چنان با سرعت به تانک متوقف شده در کنار جاده کوبید که گمان کنم صدای برخوردشان را صدام هم شنید . حدود 30 تا 40 نفر روی آسفالت و اطراف تانک ها افتاده بودند . با این مصیبت چکار باید میکردیم ؟ خیلی از سربازان بدون نگاه کردن به آنها از کنارشان عبور میکردند تا زودتر از معرکه دور شوند . عراق هم شروع به تیراندازی کرده بود اما به قصد کشتن نمیزد . از کمر به پایین به سمت ما تیراندازی میکرد . خودمان را به مجروحان رساندیم . از صبح این بیچارگان را دشمن نزده بود اما الان  . . .

نه امدادگر داشتیم و نه کمک های اولیه و عملا برای مجروحان کاری نمی توانستیم انجام دهیم . با فریاد به دیگران گفتم فقط کمک کنید تا مجروحان و شهدا را از وسط جاده به کنار منتقل کنیم که تانک های دشمن از روی آنها عبور نکنند . این تنها کاری بود که قادر به انجامش بودیم . بعد از انتقال آنها به چند متر آن طرفتر از جاده به راه خود ادامه دادیم . چند کیلومتر به سه راه فکه مانده بود که جیپ 106 گروهان را دیدم . دیگر نای راه رفتن نداشتم . کف پاهایم تاول زده بود . 

جیپ توقف کرد و سوار شدم . حدود یک کیلومتر به سه راه فکه مانده بود که دوستی را دیدم کنار جاده نشسته است . بیاد ندارم چه کسی بود . صدایش کردم آمد . گفت حمید سمت سه راه نرو . گفتم چرا ؟ گفت فرمانده لشکر آنجا ایستاده و همه را برمیگرداند . از ظهر تا الان هم یکی دو سرباز را با تیر زده است . گفتم از ظهر ما که یک نفر را هم ندیدیم برای کمک بیاید . گفت کسی به حرفش گوش نکرده و نمیکند . این دیگر فاجعه بود . برای حرف امیر ارتش هیچ کس تره هم خورد نمیکرد . دوستم گفت اگر میخواهی عقب بروی از بیراهه برو . خداحافظی کردم و به سرباز راننده گفتم بنداز از بیراهه برویم گروهان من ساکم را بردارم بعد بیاییم سه راه فکه ببینیم چه باید بکنیم . به گروهان رفتیم . در مدت زمان چند ساعت از صبح تا الان گروهان به شهر ارواح تبدیل شده بود . گریه ام گرفت . تا چند ساعت قبل اینجا دوستانی بودند که برای هم جان میدادند ولی الان معلوم نبود کجا هستند و بر سرشان چه آمده است . حدود شاید 15 نفر روی جیپ سوار بودیم یادم هست که چند نفر روی لولۀ توپ 106 نشسته بودند . طبیعی بود که باید از تمام ظرفیت ها استفاده میکردیم تا زنده بمانیم . ساک و لوازم شخصی را برداشتیم . راننده گفت من خودرو را از گروهان خارج نمیکنم . گفتم اینجا کسی نیست بیا برویم بالاخره به جایی می رسیم و کسی پیدا می شود بگوید چکار کنیم . کل گردان از هم پاشیده و هر کس به جایی رفته بود . دلیل همه این نابسامانی ها عدم حضور یک فرماندۀ توانا بود . خدا میداند که فرماندهان در آن ساعات بحرانی کجا بودند . هوا در حال تاریک شدن بود . آمدیم به سه راه فکه . بچه های آشپزخانه را دیدیم که کل آشپزخانه را بار کرده و در کنار جاده ای که به سمت سه راه منتظری می رفت ایستاده بودند . از درجه داران آشپزخانه نمیدانم حمید پویان بود یا علی نادری رفتم سراغش و گفتم مقداری خوراکی بده از صبح هیچی نخوردیم . چندتا نان و مقداری پنیر ازش گرفتم و بردم با بچه ها خوردیم . کمی جان گرفتیم . دوباره رفتم یخ بگیرم اما ندیدمش . خودم رفتم درب کانتینر یخچال دار را باز کردم رفتم بالا مقداری یخ برداشتم و دادم به سربازی تا ببرد . تا حدود ساعت 10 شب آنجا بودیم . منطقه هم آرام بود . گاهی منوری در آسمان خودنمایی میکرد . و دیگر هیچ

ماشین ها را روشن کردند تا به سمت سه راه منتظری و قرارگاه لشکر برویم . به سه راه منتظری که رسیدیم دژبان جلوی خودروها را میگرفت . نوبت ما که شد سرباز دژبان گفت کجا ؟ گفتم کمی عقب تر می رویم تا بچه های گردان را پیدا کنیم . دژبان گفت ماشین جنگی را کجا می برید ؟ گفتم ببخشید نمی دانستم باید خود رو را برای برادران عراقی می گذاشتیم و پیاده عقب می آمدیم ؟ دژبان گفت توپ جنگی روی خودرو هست و نمی توانید از اینجا عقب تر بروید . گفتم بگذار خودرو را ببریم داخل قرارگاه لشکر بگذاریم . گفت یک متر جلوتر با توپ نمی توانید بروید . چنان اوضاع بهم ریخته بود که باور اینکه ما هشت سال توانسته بودیم با این شرایط جلوی عراق بایستیم سخت بود . راننده را گفتم دور بزن . چند متر برگشتیم عقب به سربازان گفتم حالا که مشکل عبور این توپ 106 هست بیایید توپ را پیاده کنید . توپ و یک دستگاه بی سیم که همراهمان بود را زیر بوته ها استتار کردیم . به سربازان گفتم سوار شوید برویم . راننده ترسیده بود و گفت من دیگر پشت فرمان نمی نشینم . خودم پشت فرمان نشستم و بقیه سوار شدند و بدون هیچ بهانه ای از دژبانی عبور کردیم . نمیدانم چه کسی گفته بود که مانع از خارج کردن سلاح و ادوات نظامی شوند . نمی دانم منظور از صدور این دستور چه بود ؟ چرا باید ما را مجبور میکردند تا ادوات نظامی را در منطقه رها کنیم و خود به عقب برویم . باور دارید یا نه باید اعتراف کنم که در میان تمام فرماندهان ارتش در زمان جنگ کمتر از 10% دارای سواد نظامی بودند . این ده درصد هم چون متملق و چاپلوس و پاچه خوار نبودند هیچ وقت سمت فرماندهی بالا نصیبشان نمیشد . بقیه تنها به فکر داشتن ریش و حفظ کردن چند سوره و ایه و حدیث بودند . کافی بود یک روحانی به منطقه بیاید . برای ایستادن در صف جلو و پشت سر امام جماعت از جان خود هم می گذشتند . یک بار برای کاری رفته بودم قرارگاه لشکر چون کارم طول کشید گفتم بروم داخل مسجد و از گرما در امان باشم . نزدیک نماز ظهر بود . چند سرباز در حال پهن کردن پارچه هایی بودند . دیدم روبروی محلی که به شکل محراب درست شده تا امام جماعت آنجا بایستد و نماز بخواند سجاده ای پهن کردند . گفتم این جای کیه ؟ سربازی گفت که برای فرمانده لشکر است . یکباره یاد صف های شیر افتادم که بعضی از خانم های زرنگ یا صبح زود یا اواخر شب می رفتند زنبیل پاره ای یا تکه آجری را می گذاشتند تا به اصطلاح جای خود را در صف فردا تثبیت کنند . حالا گلی به گوشۀ جمال آن خانم ها لااقل خودشان زحمت جا گرفتن در صف شیر را می کشیدند . خلاصه از دژبانی گذشتیم چند کیلومتری که رفتیم کنار جاده نگه داشتم و گفتم کمی استراحت کنیم . چند ساعتی روی زمین دراز کشیدیم . اینجا هیچ خبری از جنگ و توپ نبود . گاهی نور منوری که در محدودۀ سه راه فکه استفاده میشد را میدیدیم . شب عجیبی بود . بدجور دلمان گرفته بود . کسی حوصلۀ حرف زدن نداشت . فکرمان شده بود بچه هایی که از عصر آنها را ندیده ایم . همه کلافه بودیم . یکی از سربازان گفت بهتر است کمی بخوابیم . فردا هم روز خداست . خدا کمک میکند . دیدم بهتره کمی استراحت کنیم . نمیدانم چقدر طول کشید تا خوابم برد .

22 تیرماه 1367

با طلوع خورشید راه افتادیم . به { پل عبدالخان } رسیدیم . ازآنجا دژبان مانع خروج نظامیان و ادوات جنگی و خودروها می شد و اجازۀ خروج از منطقه را نمیداد . از ماشین پیاده شدیم و کنار پل ایستادم تا اوضاع را بسنجم . هر کسی به نحوی از پل عبور میکرد . تعدادی خود را به رودخانه میزدند . چند بار به دژبان گفتم بگذار ما هم برویم قبول نمیکرد . تا ساعت حدود 10 آنجا بودیم که از غفلت دژبان ها استفاده کردیم و از پل رد شدیم . به اتفاق دو نفر از سربازان گردان توانستیم از دژبانی بگذریم . این دو سرباز از غروب روز قبل با من بودند . یکی را به خاطر دارم کاظم پاچله از بچه های شهریار و آن یکی سربازی ترک بود که اسمش را فراموش کرده ام . هر دوتای این سربازان در دستۀ شناسایی ویژه با من خدمت کرده بودند . خود را به جادۀ اهواز –  اندیمشک رساندیم . کمتر از نیم ساعتی گذشت و یک کامیون نگه داشت و سوار شدیم و خود را به اندیمشک رساندیم . ابتدای شهر پادگانی بود که نیروهای کمیته جلوی آن پادگان مستقر شده بودند تا از ورود نیروهای متواری به داخل شهر جلوگیری کنند . یک نوجوان حدود 16 یا 17 ساله از رکاب کامیون خود را بالا کشید و گفت که پیاده شوید . ما را به داخل پادگان هدایت کردند . کلی نیرو داخل پادگان بود . می گفتند باید بمانید تا اتوبوس بیاید و شما را به منطقه برگرداند . اینکه چگونه نیروها را در آن آشفته بازار می خواستند به یگان هایشان برگردانند معمایی بود . اصلا نه یگانی مانده بود و نه قرارگاهی . به همراهانم گفتم بلند شوید برویم . گفتند کجا ؟ گفتم به خانه هایمان می رویم . سررشتۀ کار از دست همه خارج شده است . شهر هم بی کلانتر شده است . وقتی هم آب سربالا برود قورباغه هم ابوعطا میخواند . گفتم فقط اسلحه ها را همین جا بگذارید و دنبالم بیایید . هر سه نفر کلاش داشتیم .

از پادگان خارج شدیم که یکی دو نفر از نیروهای کمیته جلو آمدند و گفتند کجا میروید ؟ گفتم میخواهیم به منطقه برگردیم . گفت نمی شود و باید برگردید داخل پادگان صبر کنید تا اتوبوس بیاید . گفتم شما نمی توانید جلوی ما را بگیرید . من نظامی هستم و تو نمی توانی به من دستور بدهی . ناگهان با دست به سینه ام زد و مرا به طرف پادگان هل داد . بعد هم با کلاش چند تیر هوایی شلیک کرد . تا خواستم به او حمله کنم دوستان خودم و چند نفر از بچه های کمیته ممانعت کردند . در همین حین یکی از نیروهای کمیته که مسئول بقیه بود و آن طرف تر داشت با کسی حرف میزد سریع خودش را به ما رساند و گفت چه خبر است ؟ مأمورکمیته گفت که داخل پادگان نمی روند . مسئول نزد من آمد و گفت کجا میخواهید بروید ؟ گفتم به منطقه برمیگردم . گفت باشد بروید . و در ادامه گفت چند سرباز به یک ساندویچ فروشی رفتند و چون پول نداشتند غذا بخورند با تهدید اسلحه غذا گرفتند و بعد هم تمام مغازه را به تیر بسته اند . برای جلوگیری از این اتفاقات است که اجازۀ ورود به شهر نمی دهند . بعد رو به همان کمیته ای کرد و گفت دستور این است کسی داخل شهر نشود هر کس خواست به منطقه برگردد جلویش را نگیرید . اصلا هم با کسی بحث و مشاجره نکنید . راست میگفت نزدیک 24 ساعت بود که نیروهایی که در منطقه بودند آب و غذایی نخورده بودند و آدم گرسنه هم دین و ایمان ندارد . در عوض اینکه چندتا آب سرد کن و مقداری نان و پنیر به نیروها بدهند اینگونه با آنها برخورد میکردند گویی ارث پدرشان را ما بالا کشیده و از ما می خواستند .

به سمت اهواز براه افتادیم . چند قدمی که رفتم دیدم اگر جواب آن کمیته ای را ندهم برای یک درجه دار ارتش خیلی افت دارد . برگشتم رفتم کنارش و گفتم کسانی که این وضع را بوجود آوردند ما نیستیم . این آبی که می بینی این چنین گل آلود است از سرچشمه گل آلود شده است . ما اهل همین کشور و برای همین کشور می جنگیم . دشمن من و تو دارد می آید اگر مردی برو جلویشان را بگیر . تمام این سربازان را که میبینی تا چند ساعت قبل لولۀ تانک دشمن روی سرشان بوده است . حالا تو با این اسباب بازی بالای سر من تیر هوایی میزنی که مرا بترسانی ؟ یادم نیست جوابم را داد یا نه ولی دیگر کسی سد راه ما نشد . از ظهر گذشته بود و هوا هم بسیار گرم بود . اندک مسافتی که در جاده به طرف اهواز آمدیم پلی بود و سمت راست پل تعدادی درخت و چند خانه دیدم . به بچه ها گفتم بیایید برویم زیر سایۀ درختان استراحت کنیم تا ببینیم چه پیش می آید . به درختان که رسیدیم زیر سایۀ درختان دراز کشیدیم و بیهوش شدیم . نمیدانم چند ساعت یا چند دقیقه خواب بودیم که با صدای کاظم بیدار شدم . چشم باز کردم دیدم پسری حدودا 8 تا 10 ساله را صدا میکند . پسرک نزد ما آمد . دوستم به او گفت میروی کمی آب و مقداری نان برایمان بیاوری ؟ پسرک به سمت خانه دوید . بعد از چند دقیقه مردی از خانه خارج شد . کمی که ما را نگاه کرد بطرف ما آمد و کنار ما نشست . بعد از اینکه فهمید از نیروهای ارتش هستیم ما را به خانه اش برد . یک لیوان چایی به ما داد و بعد هم بلافاصله بساط ناهار را مهیا کرد . برایمان تخم مرغ نیمرو کرده بودند و همراه ماست بر سر سفره گذاشت . خدا را شاهد میگیرم در تمام طول عمرم تا امروز چنان ناهار خوش مزه ای را نخورده ام . خدا خیرش دهد . بعد از ناهار کمی صحبت کردیم . صاحب خانه به ما گفت خیلی دوست دارد که شب را مهمانش باشیم و میدانستم راست میگوید اما چون برادرش پاسدار بود گفت ممکن است بیاید و شما را پیدا کند و با خود ببرد . نا خودآگاه بیاد ماجرای طفلان مسلم (س) افتادم که در میان مسلمانان غریب بودند و کسی جرأت پناه دادن به آنها را نداشت . 

شرایط غریبی بود . برای کشور خودمان می جنگیدیم اما باید از دست گروهی از نیروهای خودی مخفی می شدیم . خدایا کار ما به کجا رسیده بود . حس میکردم نیروهای سپاه و بسیج و کمیته یک طرف و نیروهای ارتش طرف دیگر و رو در روی هم صف کشیده اند . بدون شک همه ارتش را مقصر می دانستند در حالی که ذره ای نیروهای ارتش برای دفاع از میهن کم نگذاشته بودند همانطور که در طول هشت سال جنگ بی ثمر از جان خود هم دریغ نکرده بودند . از صاحب خانه تشکر کردیم . چون پول زیادی همراهمان نبود من یک بشقاب چینی گل قرمز که چند سال قبل از خرمشهر یافته بودم را از ساکم در آوردم و به رسم هدیه و بابت تشکر به صاحب خانه دادم . به ما گفت بروید باغ کناری منزل پیرمردی که تنها آنجا زندگی میکند شب را نزد او بمانید . خداحافظی کردیم و به باغ پیرمرد رفتیم . پیرمرد هم از ما استقبال خوبی کرد . جوانمردی و خوش فکری کوچک و بزرگ ندارد . یک ساعتی را در باغ بودیم و با پیرمرد خوش گفتار حرف میزدیم . من هر چه فکر میکردم ماندنمان را در آنجا صلاح نمی دانستم . به بچه ها گفتم بلند شوید برویم . پیرمرد گفت دور تا دور شهر را سپاه و بسیج و کمیته محاصره کرده اند و با این لباس ها بروید شما را میگیرند . راست میگفت لباس نظامی برای ما دردسر شده بود . گفتم پس لطف کن برو برای ما از داخل شهر لباس بخر بیاور . مقداری پول به او دادیم و رفت سه شلوار کردی ، سه پیراهن و سه جفت کتانی خرید و برگشت . لباس ها را عوض کردیم . پیرمرد مسیری را نشانمان داد و گفت از این سمت بروید و راه آهن را بگیرید و بروید تا شهر را دور بزنید و به پلیس راه برسید . تشکر کردیم و به راه افتادیم . با تاریک شدن هوا راه افتادیم و ساعتها راه رفتیم تا به پلیس راه رسیدیم . پاسگاه پلیس راه را دور زدیم . اطراف پلیس راه چند کامیون توقف کرده و راننده ها در حال استراحت بودند . با چند متر فاصله از کامیون ها روی زمین دراز کشیدیم و دوباره بیهوش شدیم . ادامه دارد

 

هفت روز پایانی جنگ هشت ساله {{ بخش پایانی }}

23 تیرماه 1367

با صدای روشن شدن یک تریلی بیدار شدم . خودم را به راننده رساندم و به او گفتم ما را تا هر کجا می تواند با خود ببرد . گفت از اهواز تا اینجا چند بار ماشین را گشته اند . به ما گفته اند که هیچ کس را سوار نکنیم . مقداری با او حرف زدم تا راضی شد ما را سوار کند و ببرد . چون موهایم بلند بود بعنوان شاگرد راننده جلو نشستم و دو سرباز به پشت صندلی که محل خواب راننده بود رفتند . به پادگان دوکوهه رسیدیم و جلوی ما را گرفتند . اما شک نکردند و عبور کردیم . چند کیلومتر به پل دختر مانده بود و روی یک گردنه دوتا رستوران یا کافه روبروی هم بود . راننده آنجا نگه داشت تا صبحانه بخورد . به سمت شهر که نگاه کردم دیدم یک ایست و بازرسی آنجاست و از ترافیک ماشین ها که پشت سر هم توقف کرده بودند فهمیدم که بازرسی دقیق صورت میگیرد . به راننده گفتم تا شما صبحانه می خورید ما از بیابان میرویم ایست و بازرسی را دور میزنیم آن طرف سوار می شویم . راننده قبول کرد . باید حدود 4 تا 5 کیلومتر راه می رفتیم . از پشت ایست و بازرسی رد شدیم و حدود 200 تا 300 متر با جاده فاصله داشتیم که تریلی از ما عبور کرد . هر چه دست تکان دادیم و سوت زدیم راننده یا ندید و نشنید و یا اعتنایی نکرد .

از کنار جاده راه افتادیم و وارد پلدختر شدیم . ابتدای شهر میدان کوچکی بود که آن طرفش قرارگاه سپاه یا بسیج بود . از آن طرف خیابان می رفتیم که یکی ما را صدا زد . برگشتیم دیدم دو نفر با اسلحه بطرف ما می آیند . ما را به داخل بردند . پاسداری چند سئوال از من پرسید و جواب دادم بعد به یک نفر گفت ما را داخل اطاقی بازداشت کند . گفتم نمی توانید مرا بازداشت کنید . به او گفتم ما اگر اسیر دشمن می شدیم رفتار بهتری با ما داشتند . لااقل حرمت نظامی بودن مرا نگه دارید . بعد روی زمین نشستم کتونی و جورابم را در آوردم و تاول های پایم را نشانش دادم گفتم ببین زیر کولر نشسته ای اما من یک روز صبح تا شب خواستم جلوی دشمن بایستم اما اراده ای و دستی در کار بود که این ایستادگی رخ ندهد . الان هم تو که سهل است بزرگ تو هم نمی تواند مرا بازداشت یا به منطقه برگرداند . جوراب و کتونی را پوشیدم و به سمت در راه افتادم . مسئول قرارگاه به من گفت صبر کن نرو گفتم نهایتش این است که از پشت مرا با تیر می زنی بزن . همان پاسدار آمد جلو صورت مرا بوسید و گفت میدانم چه میگویی و چه کشیده ای باشد می توانید بروید فقط باید شما را بازرسی کنیم . گفتم مشکلی ندارد . یک سرنیزۀ کلاش که به سرنیزۀ افسری معروف بود و تازه وارد تجهیزات ارتش شده بود داخل ساکم بود ( سرنیزه ای که در عکس کاربری ام مشاهده میکنید ) سرنیزه را از ساک درآوردم و دادم . از قرار گاه خارج شدیم . پول چندانی برایمان نمانده بود . کناریکی از خیابان ها به بچه ها گفتم باید از هم جدا شویم اینطوری زود شناسایی می شویم . پولهایمان را روی هم ریختیم و بعد به سه قسمت مساوی تقسیم کردیم . مبلغ کمی به هر کداممان رسید . از یکدیگر خداحافظی و هر کسی به راهی رفت . یکی از همراهانم به سمت آذربایجان می رفت دیگری تهران و من هم میخواستم خودم را به اصفهان منزل برادرم برسانم .

مینی بوسی تا خرم آباد میرفت سوار شدم و تا خرم آباد رفتم . بابت کرایه دیگر پولی نداشتم . از پولی که داشتم کرایه داده بودم و غذایی خورده بودم . گفتم به جاده می زنم بالاخره ماشینی مرا سوار میکند . حدود 5 کیلومتر از خرم آباد خارج شدم دیدم هوا رو به تاریکی است با خود گفتم اگر هوا تاریک شود دیگر کسی با دیدن این سر و وضع سوارم نمی کند . به سمت خرم آباد برگشتم . قبل از اینکه وارد شهر بشوم یک خاور ایستاده و راننده چرخ ها را بازدید میکرد رفتم و با راننده صحبت کردم و گفتم پولی هم ندارم گفت تا سه راه سلفچگان مرا می برد . خدا خیرش دهد . رسیدم سه راه سلفچگان و با تشکر از راننده پیاده شدم . خستگی و گشنگی امانم را بریده بود . با خود فکر کردم چه کنم ؟ مایل هم نبودم از کسی پولی به عنوان کمک بگیرم گر چه میدانستم به هر کس بگویم کمک میکند . چشمم به پاسگاه پلیس راه افتاد و بی اختیار به سمت پاسگاه رفتم . وارد دفتر شدم و کارت شناسایی ام را به استوار یا ستوانی که پشت میز نشسته بود نشان دادم و ماجرایم را بطور خلاصه برایش گفتم . تا آن مأمور شریف فهمید که با چه مصیبتی خود را تا آنجا رسانده ام بلافاصله بلند شد اول یک چایی برایم آورد بعد سربازی را صدا زد و گفت فورا یک پُرس غذا از رستوران مجاور پاسگاه برایم بگیرد و بیاورد . هرچه اصرار کردم که نیازی نیست تا دو سه ساعت دیگر می رسم اصفهان قبول نکرد . آن مامور شریف برای من حکم فرشته را داشت .

با خوردن چای و غذا و سپس دود کردن یک سیگار گویی جان دوباره پیدا کرده بودم . گمان میکنم از صبح دو سه دانه سیگار بیشتر نتوانسته بودم بکشم . یک ساعتی بود که داخل پاسگاه بودم . رانندۀ اتوبوسی که مقصدش شیراز بود آمد تا دفترچه اش را ساعت بزند . مأمور پلیس راه به او گفت این آقا نظامی و از منطقه آمده و مهمان من است . او را سوار میکنی و به اصفهان میرسانی . یک ریال از او پول نمیگیری . حتی گفت اگر پول میخواهی بگو الان خودم بتو بدهم . راننده با لبخندی بر لب گفت چشم قربان و رو به من کرد و گفت بفرمایید برویم . بلند شدم و با تشکر از مأمور با غیرت پلیس راه لنگ لنگان به آنسوی جاده رفتیم و سوار اتوبوس شدم . خستگی و بی خوابی امانم را بریده بود . راننده مرا کنار خود نشاند و از من خواست تا بگویم در منطقه چه خبر است ؟ من هم گر چه از فرط خستگی زیاد قادر به حرف زدن نبودم اما به رسم جبران نیکویی اش مقداری برایش گفتم . راننده شاگردش را بیدار کرد و گفت مرا به عقب اتوبوس ببرد تا روی نیمکت دراز بکشم . بعد از چند روز اولین بار بود که روی زمین نمی خوابیدم . ناگهان دیدم یک نفرمرا صدا میکند  و میگوید بلند شو به اصفهان رسیدیم .

24 تیرماه 1367

از راننده تشکر کردم و پیاده شدم . تازه فهمیدم که به دلیل تاول های کف پایم اصلا قادر به راه رفتن نیستم . قدم که برمیداشتم دلم میخواست از درد داد بزنم . کف پایم خیلی عذابم میداد . یک ماشین شخصی کرایه کردم که مرا به پایگاه هشتم شکاری منزل برادرم برساند . جلوی پایگاه با همراهی یک دژبان به جلوی بلوک منزل برادرم رسیدم . به راننده گفتم صبر کند تا بگویم کرایه اش را بیاورند . با هر مصیبتی بود یکی دو طبقه را بالا رفتم . ساعت بین دو و نیم تا چهار صبح بود که زنگ منزل برادرم را زدم . برادرم در را باز کرد و گفت شما ؟؟؟ لحظاتی را به یکدیگر خیره شدیم . نمی دانم بر سر شکل و قیافه ام چه آمده بود که برادرم مرا نشناخت . فقط گفتم داداش منم حمید برو پایین کرایۀ تاکسی را بده . وارد منزل شدم و پشت در روی زمین افتادم . هنگام غروب روز بعد  چشم باز کردم . برادرم میگفت صبح دوست پزشکش از درمانگاه پایگاه آمده خانه و مرا ویزیت کرده به من دوتا آمپول تقویتی زده و من اصلا متوجه نشده بودم . بهر حال به مقصد رسیده بودم . همۀ فکرم منطقه بود و بچه ها . نمی دانستم چه میکنند . چند روز را استراحت کردم . دقیقا نمیدانم چه ساعت از روز 27 تیرماه بود که در کمال تعجب و ناباوری عاقبت خبری را که باید در سال 1361 یا 1362 می شنیدیم را از اخبار شنیدم . خبری که بدون شک اکثر رزمندگان ، مردم و حتی جهان در انتظار شنیدنش بود . {{ ایران قطع نامۀ 598 را پذیرفت }} اما به کار بردن واژۀ {( پذیرفتن )} را بی انصافی دانستم . باید تیتر خبر را چنین تنظیم و اعلام میکردند :

{ ایران بدون هیچ قید و شرطی جنگ را به عراق واگذار کرد . نمیدانم ، هنوز هم نمیدانم بردیم یا باختیم . با آن اوضاعی که خود به چشم دیدم صراحتا عرض میکنم در هفتۀ پایانی شخصا هیچ نشانی از بردن ندیدم . }}

یکی دو ماهی به منطقه برنگشتم . اینکه چرا تمایلی نداشتم را هنوز هم نمیدانم . حدود دو ماه بعد برگشتم ولی دیگر شکل و شمایل منطقه همچون قبل نبود . خدا را شکر میکردیم که عاقبت جنگ هشت ساله تمام شد . دیگر هیچ کس مجبور نبود تکّه های پیکر همرزم و همسنگری که تا دقایقی قبل بر سر یک سفره بودند را از روی زمین جمع کند . درود به روان شهدای والا مقام هشت سال جنگ . درود به شهدای ارتش بخصوص شهدای نیروی زمینی . جاوید باد حماسه های مردان دلیر ایران .

ارادتمندتان تلخک

20

Share this post


Link to post
Share on other sites

آدمیزاد ذاتاً بدنبال کشف حقیقت هست ، طبیعتاً ما هم از این غریزه حقیقت جویی بی بهره نیستیم و اصلاً در این انجمن گرد هم اومدیم تا حقایق را کشف کنیم و واقعیت ها را آنگونه که بوده اند بیان و منتقل کنیم ، نه آنگونه که می خواهند وانمود کنند ، اما جناب تلخک هیچ می دانستید با بیان این مطالب ممکنه نا خواسته آب به آسیاب دشمن بریزید و خوراک تبلیغاتی خوبی برای دشمنان داخلی و خارجی ارتش فراهم نمایید؟ هر چند می دانم که دیگر خود را ارتشی نمی دانید اما آیا آبروی و عزت و شرف همکاران اسبقتان در این نیرو برایتان اهمیتی ندارد؟

هنوز بیش از یک ماه از سخنرانی فرمانده نزاجا در صحن علنی مجلس و توهین آن نماینده مجلس به ایشون و کلاً ارتش نمی گذره که در کمال بی شرمی و وقاهت و با صدای بلند فریاد می زنه تا وقتی حاج قاسم داریم چه احتیاجی به ارتش هست که حالا بخواهیم بودجه بیشتری بهش بدیم که تانک بخره و هلی کوپترشو اورهال کنه !!

برای بنده قابل درک هست که جنابعالی چه سختی هایی را تحمل کرده اید و دلخوشی از فرماندهان وقت ارتش نداشته اید ، چرا که یک عمر در منازل سازمانی ارتش از کودکی زندگی کرده ام و ظلم ها و تبعیضات که به پرسنل می شد را از نزدیک لمس کرده ام ، اما آیا این راهشه که مطالبی بیان کنیم دشمن شاد کن؟! اونهایی که از ترک روی دیوارهای ارتش هم برای کوبیدن و تضعیف و تحقیر ارتش فرو گذار نیستند ، حال چه خواهند کرد وقتیکه مطالبی مثل خاطرات جنابعالی در اختیارشان قرار گیرد.

آنها که منصفانه قضاوت نمی کنند و ضعف ها و کاستی های خودشان که اگه بیشتر از ارتش نباشد ، کمتر هم نیست را قطعاً نمی بینند ، خیانت های گسترده و در سطح بسیار بالاتر و کلان خودشان را نمی بینند و فقط می خواهند دیگران را تحقیر کنند تا خودشان به نان و نوایی برسند.

البته صلاح کار خویش خسروان دانند!

12

Share this post


Link to post
Share on other sites

آدمیزاد ذاتاً بدنبال کشف حقیقت هست ، طبیعتاً ما هم از این غریزه حقیقت جویی بی بهره نیستیم و اصلاً در این انجمن گرد هم اومدیم تا حقایق را کشف کنیم و واقعیت ها را آنگونه که بوده اند بیان و منتقل کنیم ، نه آنگونه که می خواهند وانمود کنند ، اما جناب تلخک هیچ می دانستید با بیان این مطالب ممکنه نا خواسته آب به آسیاب دشمن بریزید و خوراک تبلیغاتی خوبی برای دشمنان داخلی و خارجی ارتش فراهم نمایید؟ هر چند می دانم که دیگر خود را ارتشی نمی دانید اما آیا آبروی و عزت و شرف همکاران اسبقتان در این نیرو برایتان اهمیتی ندارد؟

هنوز بیش از یک ماه از سخنرانی فرمانده نزاجا در صحن علنی مجلس و توهین آن نماینده مجلس به ایشون و کلاً ارتش نمی گذره که در کمال بی شرمی و وقاهت و با صدای بلند فریاد می زنه تا وقتی حاج قاسم داریم چه احتیاجی به ارتش هست که حالا بخواهیم بودجه بیشتری بهش بدیم که تانک بخره و هلی کوپترشو اورهال کنه !!

برای بنده قابل درک هست که جنابعالی چه سختی هایی را تحمل کرده اید و دلخوشی از فرماندهان وقت ارتش نداشته اید ، چرا که یک عمر در منازل سازمانی ارتش از کودکی زندگی کرده ام و ظلم ها و تبعیضات که به پرسنل می شد را از نزدیک لمس کرده ام ، اما آیا این راهشه که مطالبی بیان کنیم دشمن شاد کن؟! اونهایی که از ترک روی دیوارهای ارتش هم برای کوبیدن و تضعیف و تحقیر ارتش فرو گذار نیستند ، حال چه خواهند کرد وقتیکه مطالبی مثل خاطرات جنابعالی در اختیارشان قرار گیرد.

آنها که منصفانه قضاوت نمی کنند و ضعف ها و کاستی های خودشان که اگه بیشتر از ارتش نباشد ، کمتر هم نیست را قطعاً نمی بینند ، خیانت های گسترده و در سطح بسیار بالاتر و کلان خودشان را نمی بینند و فقط می خواهند دیگران را تحقیر کنند تا خودشان به نان و نوایی برسند.

البته صلاح کار خویش خسروان دانند!

دوست بزرگوار سلام . جسارتا اگه از شما بیشتر دلم برای ارتش و دلاوران ارتش نسوزه کمتر نمیسوزه . بنده نیز فرزند یک نظامی و نوۀ یک نظامی هستم . اما آیا دلسوزی برای ارتش و ارتشیان قدیم و شاغل دلیل میشه تا حقایق رو کتمان کنیم ؟ واقعیت ها رو نگیم ؟ شما میدونید همون فرماندهانی که در زمان جنگ قبل از اینکه به ریشۀ ارتش ایران بیندیشند به فکر ریش خودشون بودند تا سمت های فرماندهی بالا رو بگیرند ؟ تعصب خوبه ولی تعصب بیجا هرگز . همین فرماندۀ وقت نیروی زمینی در پاسخ به اون نمایندۀ مجلس چرا هنوز در سمت خودش مونده و استعفا نداده ؟ وقتی قادر به گرفتن حق و حقوق سازمان و پرسنل خودش نیست موندنش در ارتش چه فایده ای داره ؟ فرماندهان دیگه چرا موندن ؟ شما میدونید الان ارتش داره مثل یک گلولۀ برفی در دستان سیاستمداران ذوب میشه ؟ از دوستان شنیدم که همین لشکر77 که روزی اسمش لرزه بر اندام عراقی ها می انداخت میخواد به تیپ تبدیل بشه . تیپ1 لشکر77 از بجنورد به تربت حیدریه رفته و تبدیل به گردان شده . شما از کدوم ارتش حرف میزنید ؟ مگه ارتشی هم مونده ؟ ببخش منو نمیتونم چاپلوسی کنم و حرف هایی رو بگم تا دیگران به به و چهچه کنند و خوششون بیاد . یاد خاکریز بخیر * یاد اشکهای سرازیر بخیر . این شعر رو خودم سرودم و به تمام همرزمان و همسنگرانم تقدیم میکنم . ارادتمند تلخک

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

من این مثال را قبلا هم در انجمن گذاشته ام و اگر تکراریه پوزش میخواهم


فرض کنید


یک گروهان پیاده در جبهه توسط تک دشمن بیش از نود در صد از بین رفته است . فرمانده گروهان میخواهد به فرمانده گردان گزارش بدهد . وارد دفتر فرمانده گردان می شود و به سر و صورت خود میزند و موهای سر خودش را میکند و به در و دیوار میزند و می گوید بدبخت شدم همه بچه ها از بین رفتند . فرمانده گردان خود را نمی زند اما شروع میکند به گریه کردن چون دو تا دیگه گروهان دارد که یکی از اونها پیروزیهایی بدست آورده است . فرمانده گردان میخواهد به فرمانده تیپ گزارش بدهد وارد دفتر می شود و با گریه می گوید گروهان فلانی از بین رفته است . فرمانده تیپ دیگر گریه نمی کند و فقط سرش را میگیرد و میگوید سریع گزارش کن . چون بالاخره تیپ دارای چند گردان است و فرمانده تیپ وارد دفتر فرمانده لشکر می شود و ابتدا از پیروزی یگانهایش می گوید و دست اخر تلفات یکی از گروهانها رو گزارش می دهد . فرمانده لشکر سری تکان می دهد و میگو ید منعکس کنید . از بین رفتن این گروهان در سطح قرارگاه یک چیز عادی است و فقط در قالب نامه رد و بدل می شود و در سطح ارتش این گروهان دیگر عنوان نمی شود چون ارتش با لشکرهای زیادی سروکار دارد که کلی موفقیت ها داشته اند . برادران هم تفکر همان فرمانده گروهان را دارند که شکست های ارتش رو تو بوق کرنا می کنند و خبری از پیروزی ها نیست ( البته خیلی هاش هدف دار هستند ) . اونها فقط نیروی زمینی را دیده اند و نیروی زمینی هم مسلما در جنگها بده بستان دارد . آفند دارد . پدافند دارد . عقب روی دارد . شکست دارد . تلفات دارد . در حالیکه هر چه رده بالاتر می رود دید وسیع تر می شود و دوردستها دیده می شوند . انهائیکه این دید را دارند عملکرد ارتش رو کلی ارزیابی می کنند و در نهایت عملکرد ارتش و سپاه و بسیج و مردم رو در این می بینند که عراق نتوانست در ایران بماند با تمام کاستی ها و سوء مدیریت ها و بی تجربیگیها و ضعفهای فرماندهی و فقط مسئله این بود که در اثر ضعف مدیریت تلفات بیشتری دادیم چون در قرارگاههای برادران افراد کم سن و بی تجربه بودند و دوره ندیده بودند و لذا احساساتی تصمیم می گرفتند و نه بر اساس هنر جنگ . این نقد سازنده است که حواسمان باشد . اینجوری باید بگیم که ارتش با ضربات هولناکی که در اثر حکومت نظامی دید و تصفیه ها و اخراج ها و اعدام ها و روحیه بسیار خدشه دار شدن خودش رو جمع کرد و با تمام توان رو در روی دشمن ایستاد . در همین هوانیروز بالاترین درجه ستوانیکم ها بودند و البته چند نفری سرهنگ که قبلا در رده های عقب بودند از نظر مدیریت . اداره یکم و دوم و سوم و چهارم از بین رفته بودند . اصولا طراح عملیاتی در کار نبود . جو و زمین و دشمن بر رسی و اطلاع رسانی نمی شد و بسیاری از این چالش ها و کمبود ها و کاستی ها و فقط وسایل نو بودند و نیروها جوان و کله شق و دلاور و نترس و وطن پرست و جان بر کف و نهایتا تمام قد ایرانی تبار . من خدا را شاهد میگیرم که هیچ ارتشی در دنیا وجود ندارد که با تمامی این ضربه ها و صدمه ها و کم لطفی ها باز هم پشت ملت خود بایستد و تا اخرین نفس بجنگد که مسلما برای پول نبود چون پولی نمی دادند و فقط عرق ایرانی بود و لا غیر . ارتشی مزدور نیست که اگر بود نمی جنگید . من اگر بخواهم از ضعف ها بگویم کتابی می شود هفتاد منی . ان روزی که لوله ژ3 را می گذاشتند روی شقیه و میگفتند باید سی چهل نفر را سوار 214 بکنی که میگفتیم نمی شود و می گفتند طاقوتی . بهر حال ایستادیم و این ایستادگی وجدان فردی و تعهد اجتماعی ما رو تضمین نمود و لا اقل بدهکار نیستیم  


 


تلخک جان من به شما افتخار میکنم و شما رو درک میکنم . ته حرف آقا مهدی اینه که جامعه ما پذیرش این حقایق رو نداره و هنوز بستر برای بیان حقایق فراهم نیست لذا صد در صد سوء استفاده می شود و پتکی می شود برای فرود روی سر ما . بقول معروف نزده می رقصند وای به حالی که بزنیم . متاسفانه افتخارات ما رو نمی بینند و بدنبال اشتباهات هستند در حالیکه من و شما اگر بخواهیم اشتباهات اونها رو بیان کنیم صد خروار می شود ولی باز هم تف سربالاست حتی در مورد آنها . در مطلب بالا عرض کردم که نتیجه مهم بود  


21

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوست بزرگوار سلام . جسارتا اگه از شما بیشتر دلم برای ارتش و دلاوران ارتش نسوزه کمتر نمیسوزه . بنده نیز فرزند یک نظامی و نوۀ یک نظامی هستم . اما آیا دلسوزی برای ارتش و ارتشیان قدیم و شاغل دلیل میشه تا حقایق رو کتمان کنیم ؟ واقعیت ها رو نگیم ؟ شما میدونید همون فرماندهانی که در زمان جنگ قبل از اینکه به ریشۀ ارتش ایران بیندیشند به فکر ریش خودشون بودند تا سمت های فرماندهی بالا رو بگیرند ؟ تعصب خوبه ولی تعصب بیجا هرگز . همین فرماندۀ وقت نیروی زمینی در پاسخ به اون نمایندۀ مجلس چرا هنوز در سمت خدش مونده و استعفا نداده ؟ وقتی قادر به گرفتن حق و حقوق سازمان و پرسنل خودش نیست موندنش در ارتش چه فایده ای داره ؟ فرماندهان دیگه چرا موندن ؟ شما میدونید الان ارتش داره مثل یک گلولۀ برفی در دستان سیاستمداران ذوب میشه ؟ از دوستان شنیدم که همین لشکر77 که روزی اسمش لرزه بر اندام عراقی ها می انداخت میخواد به تیپ تبدیل بشه . تیپ1 لشکر77 از بجنورد به تربت حیدریه رفته و تبدیل به گردان شده . شما از کدوم ارتش حرف میزنید ؟ مگه ارتشی هم مونده ؟ ببخش منو نمیتونم چاپلوسی کنم و حرف هایی رو بگم تا دیگران به به و چهچه کنند و خوششون بیاد . یاد خاکریز بخیر * یاد اشکهای سرازیر بخیر . این شعر رو خودم سرودم و به تمام همرزمان و همسنگرانم تقدیم میکنم . ارادتمند تلخک

 

سلام خدمت شما جناب تلخک؛

لازم دونستم برای رفع سوء تفاهم پیش آمده مطالبی خدمتتون عرض کنم :

ــ اولاً به شما بعنوان کسیکه سال ها در دفاع مقدس خدمت کرده و ایثار و فداکاری و از خود گذشتگی داشته افتخار می کنیم.

ــ ثانیاً منظور بنده این نبود که واقعیت ها را بیان نکنید و حقایق را کتمان. می فرمایید تعصب بیجا خوب نیست ، اتفاقاً  تعصب از نظر بنده اصلاً خوب نیست چه با جا باشه و چه بی جا! تعصب از عصبیت میاد ، یعنی عقل و منطق را کنار بگذاریم و از روی عصبیت موضع گیری کنیم. مسئله اینجاست که آیا فقط این فرماندهان ارتش بودند که بقول شما با ریاکاری و ... بدنبال گرفتن سمت ها بالا بودند؟ هیچ ارگان و سازمان دولتی دیگر چنین وضعیتی در سال های اخیر نداشته و ندارد؟ چرا نوک پیکان حمله شما صرفاً متوجه فرماندهان و افسران ارتشه؟ یعنی سایرین در جنگ کاملاً علمی و اصولی و منطقی می جنگیدند و هیچ انتقادی به عملکردشان وارد نیست؟

ــ منبعی نقل می کنه که فرمانده فعلی نزاجا به خاطر این بی مهری ها و تبعیضات تا کنون سه مرتبه استعفا داده اند، حتی اگر فرض کنیم این موضوع صحت نداشته است، آیا در مورد فرماندهان قبلی کل ارتش و روسای ستاد ارتش می دانید که همگی با وضعیت استعفا کنار رفته اند و غیر از فرماندهی فعلی کل ارتش (که نزدیک به یک دهه این سمت را دارند)، قبلی ها هیچکدام دوره فرماندهی خود را به اتمام نرسانده اند؟ (تیمسار ظهیرنژاد، تیمسار سلیمی، تیمسار شهبازی و ...)،  آیا می دانستید که ارتش در یک دوره ای بیش از 13 سال صدا و سیمای ج.ا.ا را تحریم کرده بود و روابط عمومی ارتش اجازه مصاحبه هیچ فرمانده و مسئول ارتشی را صادر نمی کرد؟ آیا شما از متن نامه اعتراضی و منتقدانه به پخش مستندگونه دفاع مقدس که در سال 88 از شبکه یک و سایر شبکه ها بطور گسترده پخش شد، خبر دارید؟ همان نامه ای که خطاب به فرمانده کل قوا بود و به امضای کلیه فرماندهان شاغل و تعدادی از بازنشستگان و خانواده های شهدا و ایثارگران ارتش رسید و اعتراضی شدیدالحن بود نسبت به عملکرد صدا و سیما و بخصوص سفارش دهنده آن مستند گونه یعنی سردار رشید و همکارانش؟

بنده قصد دفاع از عملکرد فرماندهان ارتش ندارم و بمانند خیلی ها و از جمله خود جنابعالی ، به ایشان انتقادات زیادی را وارد می دانم و معتقدم نیمی از مشکلات ارتش محصول بی تدبیری و کوتاهی فرماندهانش هست و نیم دیگر زیادی خواهی، انحصار طلبی، قدرت طلبی و تمامیت خواهی ارگان های دیگر.

ــ شما معتقدید ارتش داره مثل گلوله برفی در دست سیاستمداران ذوب می شه، حرف بنده اینه که نحوه بیان خاطرات توسط جنابعالی و یا  موضع گیری بنده و امثال بنده و مطالب ارسالیمون، می تونه به این ذوب شدن کمک می کنه و یا بالعکس.

ــ اینکه لشگرهای ارتش دارند به تیپ تبدیل می شوند، تدبیری هست که چند سال قبل و توسط ستاد کل ن.م.ج.ا.ا ابلاغ شده و نزاجا مکلف به اجرای اون هست، چنانچه دیگر لشگری بنام 81 زرهی و یا 92 زرهی یا 16 زرهی نداریم و همگی به چند تیپ تبدیل شده اند که بنده در مورد محاسن و معایب این طرح بدلیل نداشتن دانش نظامی کافی در این خصوص نمی توانم اظهار نظر نمایم. با این حال و با این وجود هنوز هم ارتش از لحاظ استعداد چند برابر مجموع سایر ارگان های نظامی پرسنل و تجهیزات داره، هر چند از اونها بودجه کمتری داشته ولی در عوض مثل اونها خودشو قاطی سیاست و اقتصاد نکرده!

ــ در پایان صحبت از اینکه نمی تونید چاپلوسی کنید مطرح کردید که اخلاق خیلی خوب و پسندیده ایست و ما هم همین روال را در پیش گرفته ایم و از طرفی هم معتقدیم واقعیت تلخه و بیان حقایق ممکنه برخی ها را نگران و مشوش کنه، اما حتماً عنایت دارید که بیان واقعیت با استفاده از الفاظی مثل از افسران خوشم نمیاد و فرماندهان بیسوادی که من باید یادشون می دادم و ... کاملاً متفاوت هست.

به هر حال بنده به عنوان کوچک ترین عضو این انجمن هم دوست دارم مطالب شما را مطالعه کنم بطوریکه کلیه مطالب وبلاگتونم که تاکنون نوشته اید خوانده ام و هم از طرفی دوست دارم مشکلی برای انجمن پیش نیاد تا این تریبون را هم از دست ندیم و کاسه چه کنم چه کنم دستمون نگیریم.

با سپاس

16

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام خدمت شما جناب تلخک؛

لازم دونستم برای رفع سوء تفاهم پیش آمده مطالبی خدمتتون عرض کنم :

ــ اولاً به شما بعنوان کسیکه سال ها در دفاع مقدس خدمت کرده و ایثار و فداکاری و از خود گذشتگی داشته افتخار می کنیم.

ــ ثانیاً منظور بنده این نبود که واقعیت ها را بیان نکنید و حقایق را کتمان. می فرمایید تعصب بیجا خوب نیست ، اتفاقاً  تعصب از نظر بنده اصلاً خوب نیست چه با جا باشه و چه بی جا! تعصب از عصبیت میاد ، یعنی عقل و منطق را کنار بگذاریم و از روی عصبیت موضع گیری کنیم. مسئله اینجاست که آیا فقط این فرماندهان ارتش بودند که بقول شما با ریاکاری و ... بدنبال گرفتن سمت ها بالا بودند؟ هیچ ارگان و سازمان دولتی دیگر چنین وضعیتی در سال های اخیر نداشته و ندارد؟ چرا نوک پیکان حمله شما صرفاً متوجه فرماندهان و افسران ارتشه؟ یعنی سایرین در جنگ کاملاً علمی و اصولی و منطقی می جنگیدند و هیچ انتقادی به عملکردشان وارد نیست؟

ــ منبعی نقل می کنه که فرمانده فعلی نزاجا به خاطر این بی مهری ها و تبعیضات تا کنون سه مرتبه استعفا داده اند، حتی اگر فرض کنیم این موضوع صحت نداشته است، آیا در مورد فرماندهان قبلی کل ارتش و روسای ستاد ارتش می دانید که همگی با وضعیت استعفا کنار رفته اند و غیر از فرماندهی فعلی کل ارتش (که نزدیک به یک دهه این سمت را دارند)، قبلی ها هیچکدام دوره فرماندهی خود را به اتمام نرسانده اند؟ (تیمسار ظهیرنژاد، تیمسار سلیمی، تیمسار شهبازی و ...)،  آیا می دانستید که ارتش در یک دوره ای بیش از 13 سال صدا و سیمای ج.ا.ا را تحریم کرده بود و روابط عمومی ارتش اجازه مصاحبه هیچ فرمانده و مسئول ارتشی را صادر نمی کرد؟ آیا شما از متن نامه اعتراضی و منتقدانه به پخش مستندگونه دفاع مقدس که در سال 88 از شبکه یک و سایر شبکه ها بطور گسترده پخش شد، خبر دارید؟ همان نامه ای که خطاب به فرمانده کل قوا بود و به امضای کلیه فرماندهان شاغل و تعدادی از بازنشستگان و خانواده های شهدا و ایثارگران ارتش رسید و اعتراضی شدیدالحن بود نسبت به عملکرد صدا و سیما و بخصوص سفارش دهنده آن مستند گونه یعنی سردار رشید و همکارانش؟

بنده قصد دفاع از عملکرد فرماندهان ارتش ندارم و بمانند خیلی ها و از جمله خود جنابعالی ، به ایشان انتقادات زیادی را وارد می دانم و معتقدم نیمی از مشکلات ارتش محصول بی تدبیری و کوتاهی فرماندهانش هست و نیم دیگر زیادی خواهی، انحصار طلبی، قدرت طلبی و تمامیت خواهی ارگان های دیگر.

ــ شما معتقدید ارتش داره مثل گلوله برفی در دست سیاستمداران ذوب می شه، حرف بنده اینه که نحوه بیان خاطرات توسط جنابعالی و یا  موضع گیری بنده و امثال بنده و مطالب ارسالیمون، می تونه به این ذوب شدن کمک می کنه و یا بالعکس.

ــ اینکه لشگرهای ارتش دارند به تیپ تبدیل می شوند، تدبیری هست که چند سال قبل و توسط ستاد کل ن.م.ج.ا.ا ابلاغ شده و نزاجا مکلف به اجرای اون هست، چنانچه دیگر لشگری بنام 81 زرهی و یا 92 زرهی یا 16 زرهی نداریم و همگی به چند تیپ تبدیل شده اند که بنده در مورد محاسن و معایب این طرح بدلیل نداشتن دانش نظامی کافی در این خصوص نمی توانم اظهار نظر نمایم. با این حال و با این وجود هنوز هم ارتش از لحاظ استعداد چند برابر مجموع سایر ارگان های نظامی پرسنل و تجهیزات داره، هر چند از اونها بودجه کمتری داشته ولی در عوض مثل اونها خودشو قاطی سیاست و اقتصاد نکرده!

ــ در پایان صحبت از اینکه نمی تونید چاپلوسی کنید مطرح کردید که اخلاق خیلی خوب و پسندیده ایست و ما هم همین روال را در پیش گرفته ایم و از طرفی هم معتقدیم واقعیت تلخه و بیان حقایق ممکنه برخی ها را نگران و مشوش کنه، اما حتماً عنایت دارید که بیان واقعیت با استفاده از الفاظی مثل از افسران خوشم نمیاد و فرماندهان بیسوادی که من باید یادشون می دادم و ... کاملاً متفاوت هست.

به هر حال بنده به عنوان کوچک ترین عضو این انجمن هم دوست دارم مطالب شما را مطالعه کنم بطوریکه کلیه مطالب وبلاگتونم که تاکنون نوشته اید خوانده ام و هم از طرفی دوست دارم مشکلی برای انجمن پیش نیاد تا این تریبون را هم از دست ندیم و کاسه چه کنم چه کنم دستمون نگیریم.

با سپاس

با سلام . بنده تمام شما بزرگواران را درک میکنم . عذرخواهی میکنم بابت اینکه جملاتی را نوشته ام که عزیزانی را ناراحت کرده است . عذر تقصیر عزیزان . من زخم خوردۀ تعدادی از فرماندهان و افسران ارتش در زمان جنگ هستم . جوانی و عمرم را عده ای از فرماندهان ارتش تباه کردند . کینۀ شدیدی از آنها در دل دارم . کینه ای بزرگتر از کینۀ شتر . اما خواسته های شما را روی چشم میگذارم و خاطرات و مطالب را طوری بیان میکنم و می نویسم که هیچ عزیزی ناراحت نشود و هیچ گزندی هم به این سایت دلربا نرسد و صد البته دشمن هم شاد نشود . قبول هم دارم که پاره ای از جملاتم در شأن ارتش و شما بزرگواران خواننده نبوده و نیست ولی کاش از درون آتش گرفتۀ من خبر داشتید . بار دیگر عذرخواهی میکنم و بخش دوم هفت روز پایانی جنگ را تقدیم میکنم البته با لحاظ خواسته های شما عزیزان  بزرگوارم . سربلند باشید ارادتمند تلخک

19

Share this post


Link to post
Share on other sites

قرار نبود ما رو لب چشمه ببرید و لب تشنه برگردونید. منتظر ادامه خاطرات شما هستیم.

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

بخش دوم و پایانی در ادامۀ بخش اول تقدیم شده است . 

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

از دوستان خواهشمندم که نگران این نباشند که با نوشتن این مطالب چه کسی در مورد ارتش چه فکری میکند. ارتش یعنی ملت ایران، لذا توهین به ارتش یعنی توهین به ملت ایران است. انتقاد از ارتش یعنی انتقاد از ملت ایران. ارتشی از هموطنانمان تشکیل شده است، نه از معتقدان به یک عقیده یا مسلک یا ایدئلوژی. ارتش برای وطن میجنگد، نه برای قدرت، منفعت، منافع اقتصادی و... آنکه نگران باید باشد ارتشی نیست.

 

تاریخ چراغ راه آینده است، اگر ملت اشتباه میکنند، میتوانند از اشتباهشان درس بگیرند. لذا اگر تلخک عزیز حقایق تاریخی را به این شیوه زیبا در حال نوشتن و به قلم آوردن هستند میتوانیم به فال نیک بگیریم، زیرا از آن میتوانیم یاد بگیریم.

 

آنکه دشمن ارتش است، به هر حال به هر بهانه ای آن را به زمین میزند، حال چه بخواهیم در مدح ارتش سخن بگوییم  و چه برخلافش.

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

بنظر بنده بهتر است میانه را بگیریم.  با توجه به اینکه در همین سایت موضوعات شکستهای ارتش نیز بررسی میشود شنیدن وقایع هر چند تلخ و "تلخکی" مانعی ندارد.  مسئله ای که مورد نظر AH-1J نیز هست بنظرم کاملاً صحیح است.  بعنوان مثال جناب تلخک می توانید اینطور بیان بفرمائید:

سر و صورتش زخمی بود . گفتم حسین چه خبره ؟ چه شده است ؟ گفت حمید جنگ تازه شروع شده است . این جملۀ جناب سروان اردنی را هرگز فراموش نمیکنم . جنگ تازه شروع شده است . در ادامه گفت نمیدانی عراق با چه تجهیزات و استعدادی دارد می آید . بعد از من پرسید شما کجا میروید ؟ گفتم داریم میرویم جلوی عراق را بگیریم . لبخند تلخی زد و گفت بچه شده ای ؟ تمام ارتش ایران هم قادر نیست جلوی این عراقی که من از صبح دیده ام را بگیرد . بعد هم گفت برگردید و خود را به خطر نیندازید . خداحافظی کرد و رفت . برگشتم کنار خودروی گروهان ایستادم .

سپس با توجه به اظهارات ستوان اردنی و مشورت با افسران پیشنهاد دادم که بخاطر شکسته شدن خط مقدم و پدافندی در پشت خاکریزیهایی که مربوط به یگانهای دیگر بود و در فاصلۀ چند صد متر ما قرار داشت مستقر شویم و . . . .

 

البته با قلم شیوای جنابعالی قربان.  اینگونه بیان بنظرم مشکلی ندارد و جناب AH-1J هم بیشتر روی این موضوع تکیه دارند.

در همین انجمن آنقدر مسائل و حقایقی گفته شده که کمتر چیزی باعث شوکه شدن افراد میشود و کم و بیش بسیاری از دوستان از بسیاری از وقایع مطلع هستند و یا در حال تحقیق دربارۀ آن هستند.  و تعدادی از دوستان نیز از برخی مسائل آگاه هستند که بنا به شرایط کنونی پست آنها را به صلاح نمی بینند در حالیکه کلیات واقعه را بازگو کرده اند ولی از جزئیات آن تا شرایط مناسب خودداری شده است مانند مثال بالا پس از پیشنهاد اصلاحی.  حال در زمان مناسب میتوانید جزئیات برخورد خود با سرهنگ مربوطه را بیان کنید که البته جسارت هم نباشد بچه ها همیشه بدنبال حقایق و کنترل داستانها از طرق دیگر نیز هستند.  از همین مثالی که زدم انشاءالله یکی از وقایع مسکوت گذارده شده توسط یکی از بزرگان انجمن، بزودی پست خواهد شد با آنکه ایشان سالها با این انجمن در تماس هستند ولی بنا به صلاحدید آن را عنوان نکردند!  ولی الان موقعیت آن پیش آمده که انشاءالله توسط یکی از دوستان پست میشود.

امیدوارم جسارت بنده را نیز به بزرگی خودتان ببخشید.

 

     

8

Share this post


Link to post
Share on other sites

بنظر بنده بهتر است میانه را بگیریم.  با توجه به اینکه در همین سایت موضوعات شکستهای ارتش نیز بررسی میشود شنیدن وقایع هر چند تلخ و "تلخکی" مانعی ندارد.  مسئله ای که مورد نظر AH-1J نیز هست بنظرم کاملاً صحیح است.  بعنوان مثال جناب تلخک می توانید اینطور بیان بفرمائید:

سر و صورتش زخمی بود . گفتم حسین چه خبره ؟ چه شده است ؟ گفت حمید جنگ تازه شروع شده است . این جملۀ جناب سروان اردنی را هرگز فراموش نمیکنم . جنگ تازه شروع شده است . در ادامه گفت نمیدانی عراق با چه تجهیزات و استعدادی دارد می آید . بعد از من پرسید شما کجا میروید ؟ گفتم داریم میرویم جلوی عراق را بگیریم . لبخند تلخی زد و گفت بچه شده ای ؟ تمام ارتش ایران هم قادر نیست جلوی این عراقی که من از صبح دیده ام را بگیرد . بعد هم گفت برگردید و خود را به خطر نیندازید . خداحافظی کرد و رفت . برگشتم کنار خودروی گروهان ایستادم .

سپس با توجه به اظهارات ستوان اردنی و مشورت با افسران پیشنهاد دادم که بخاطر شکسته شدن خط مقدم و پدافندی در پشت خاکریزیهایی که مربوط به یگانهای دیگر بود و در فاصلۀ چند صد متر ما قرار داشت مستقر شویم و . . . .

 

البته با قلم شیوای جنابعالی قربان.  اینگونه بیان بنظرم مشکلی ندارد و جناب AH-1J هم بیشتر روی این موضوع تکیه دارند.

در همین انجمن آنقدر مسائل و حقایقی گفته شده که کمتر چیزی باعث شوکه شدن افراد میشود و کم و بیش بسیاری از دوستان از بسیاری از وقایع مطلع هستند و یا در حال تحقیق دربارۀ آن هستند.  و تعدادی از دوستان نیز از برخی مسائل آگاه هستند که بنا به شرایط کنونی پست آنها را به صلاح نمی بینند در حالیکه کلیات واقعه را بازگو کرده اند ولی از جزئیات آن تا شرایط مناسب خودداری شده است مانند مثال بالا پس از پیشنهاد اصلاحی.  حال در زمان مناسب میتوانید جزئیات برخورد خود با سرهنگ مربوطه را بیان کنید که البته جسارت هم نباشد بچه ها همیشه بدنبال حقایق و کنترل داستانها از طرق دیگر نیز هستند.  از همین مثالی که زدم انشاءالله یکی از وقایع مسکوت گذارده شده توسط یکی از بزرگان انجمن، بزودی پست خواهد شد با آنکه ایشان سالها با این انجمن در تماس هستند ولی بنا به صلاحدید آن را عنوان نکردند!  ولی الان موقعیت آن پیش آمده که انشاءالله توسط یکی از دوستان پست میشود.

امیدوارم جسارت بنده را نیز به بزرگی خودتان ببخشید.

 

     

از این همه نکته سنجی لذت میبرم . خدمت سروران گرام عرض کنم بنده داستان نویس نبوده و نیستم تا بدانم چگونه و بر اساس چه مصالحی بنویسم . خاطرات از نظر حقیر بیان همان رخدادهایی است که حادث شده است . همان سخنان گفته و شنیده شده . چنانچه برای رعایت پاره ای مصالح خوب یا بد در نگارش و بیان دست ببریم ، دیگر خاطرات از درجۀ صحت ساقط میشود . تاریخ نویس وقایع را بدون کم و زیاد نوشته و می نویسد . البته تاریخ نگاری که در صدد کسب درآمد و منافع شخصی نباشد . بهرحال منکر نگارش جملاتی که بعضی عزیزان را دلخور کرده نیستم و همین جا عذرخواهی میکنم . از مدیریت محترم سایت و ناظران محترم درخواست میکنم ابتدا مطالب اینجانب را مطالعه و نکاتی را که سبب آزرده شدن دوستان بسیار بزرگوارم میشود را حذف یا به دلخواه تعویض نمایند . منظور من از نوشتن تنها نشان دادن گوشه ای از زحمات پرسنل دلاور ارتش است و لا غیر . گرچه آنکه باید بداند خوب میداند . امید که با راهنمایی شما دوستان گرامی بتوانم سبک و سیاق نوشتنم را ترمیم کنم . ارادتمند تلخک

13

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام جناب تلخ عجول عصبانی

ببخشید . بنده در سال 1353 استخدام شدم و با همان سردوشی دانشجویی در سال 54 ضمن دوره خلبانی مسئول رکن یکم و سوم بودم و بعد هم در طوب خدمتم فرمانده بودم و 9 سال هم رئیس تحقیقات هوانیروز بودم که چهارده مورد تحقیقات انجام داده ام که چاپ شده و تکثیر و پخش شده و تمامی معضلات بصورت علمی تحقیق شده است و راه کارها هم داده شده است . ضمن نظامیگری مدت 18 سال هم هست که روزنامه نگارم و خواستی تعدادی از مقالاتم را که چاپ شده اند رو برات میفرستم ( هفته گذشته مقاله ای داشتم با عنوان نام آوران گمنام ) . اینها را ننوشتم که از خودم تعریف کنم چون دیگه پیر هستم و نیازی هم به تعریف و تمجید ندارم بلکه نوشتم تا اگر موردی را به جنابعالی میگم سندیت داشته باشه . شما مملو از اطلاعات و خاطرات و حرف های ناگفته در مورد جبهه و جنگ هستید ولی اینگونه بیان کردن فایده ای نداره . این رو با توجه به تجربه ای که دارم عرض میکنم . نویسندگی یک هنره که معمولا هر کسی کم و بیش داره و شما هم کم و بیش دارید و لذا باید این هنر رو و داشته هاتون رو کانالیزه کنید که نتیجه داشته باشه . اشاره کرده بودی به مورخ که باید ماوقع را بدون و کم و کاست بنویسد و این درست است اما مورخ هم نمی تواند بر اساس حب و بغضی که دارد ( چه درست و چه نادرست ) بنویسد چون اگر داشته باشد ناخودآگاه نظر هم می دهد که مورخ نباید نظر بدهد و قضاوت کند . من بعنوان یک دوست و همکار و هم رزم خدمتت عرض میکنم که همه دانسته هایت را بنویسی و نترسی اما نه در مجامع عمومی بلکه برای خودت و بعد که همه را نوشتی بدهی به یک نفر ویراستار که اون رو ویراستاری کند ( من چند دوست نویسنده دارم . جناب شاه محمدی . جناب سلطانی و غیره ) و بعد هم بدهی چاپ کنند ( از طریق یک ناشر ) . البته میشود مطالبت رو در همین انجمن بیان کنی و طوری هم نیست ( با لحاظ نمودن قوانین و مقررات نویسندگی یعنی نوش و نیش ) و ما هم استفاده خواهیم کرد و اطلاع رسانی خواهد شد اما کافی نیست . شما در نوشته روز جمعه عنوان نمودی که نود در صد فرماندهان بی لیاقت بودند و اون ده در صد هم پاچه خوار . این در نویسندگی درست نیست چون یک قضاوت کلی است در حالیکه ما آب شناسان را داشتیم و صیاد شیرازی را داشتیم و ستاری را داشتیم و وطن پور را داشتیم و کهتری را داشتیم و فرماندهان یگانهای هوابرد را داشتیم و دهها و صد ها فرمانده با لیاقت . و یا اینکه بسیجی ها و پاسدارها جلو ما را می گرفتند که برگردیم در حالیکه عکس این را هم من خاطره ازش دارم در جاده اهواز به خرمشهر و تیپی که در دارخوین بود . بهر حال جنگ همه اینها را دارد حتی برای ابرقدرتان و دیدیم که ارتش صدام با اون دبدبه و کبکبه چطور از هم پاشید و یا ارتش کشورهای عربی که ملت خود را چگونه قتل عام می کند . تلاش های ما را مصادره کردند و این روی حقوق ما هم اثر گذاشت چه برسد به مسائل روحی روانی . ما بسیار ساده اندیش هستیم و همین کار دستمان داد و البته من هم مثل شما بعضی فرماندهان را مقصر میدانم و مقابلش دادبین را هم داشتیم و یا همین فرمانده توپخانه اصفهان که صغیر و کبیر را صاحب خانه کرد و زمانی که بیمار شد و تو بیمارستان بود می امدی و میدیدی که چه جمعیتی آمده بودند عیادت . بهر حال ما در اینجا جمع شده ایم تا چیز یاد هم بدهیم که خود من از این جوان ها خیلی چیزها یاد گرفته ام . شما کتاب جنگ هستید که باید ویراستاری شود و خود نمی دانید 

13

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب تلخک پس بخش دوم چی شد؟

5

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام جناب تلخ عجول عصبانی

ببخشید . بنده در سال 1353 استخدام شدم و با همان سردوشی دانشجویی در سال 54 ضمن دوره خلبانی مسئول رکن یکم و سوم بودم و بعد هم در طوب خدمتم فرمانده بودم و 9 سال هم رئیس تحقیقات هوانیروز بودم که چهارده مورد تحقیقات انجام داده ام که چاپ شده و تکثیر و پخش شده و تمامی معضلات بصورت علمی تحقیق شده است و راه کارها هم داده شده است . ضمن نظامیگری مدت 18 سال هم هست که روزنامه نگارم و خواستی تعدادی از مقالاتم را که چاپ شده اند رو برات میفرستم ( هفته گذشته مقاله ای داشتم با عنوان نام آوران گمنام ) . اینها را ننوشتم که از خودم تعریف کنم چون دیگه پیر هستم و نیازی هم به تعریف و تمجید ندارم بلکه نوشتم تا اگر موردی را به جنابعالی میگم سندیت داشته باشه . شما مملو از اطلاعات و خاطرات و حرف های ناگفته در مورد جبهه و جنگ هستید ولی اینگونه بیان کردن فایده ای نداره . این رو با توجه به تجربه ای که دارم عرض میکنم . نویسندگی یک هنره که معمولا هر کسی کم و بیش داره و شما هم کم و بیش دارید و لذا باید این هنر رو و داشته هاتون رو کانالیزه کنید که نتیجه داشته باشه . اشاره کرده بودی به مورخ که باید ماوقع را بدون و کم و کاست بنویسد و این درست است اما مورخ هم نمی تواند بر اساس حب و بغضی که دارد ( چه درست و چه نادرست ) بنویسد چون اگر داشته باشد ناخودآگاه نظر هم می دهد که مورخ نباید نظر بدهد و قضاوت کند . من بعنوان یک دوست و همکار و هم رزم خدمتت عرض میکنم که همه دانسته هایت را بنویسی و نترسی اما نه در مجامع عمومی بلکه برای خودت و بعد که همه را نوشتی بدهی به یک نفر ویراستار که اون رو ویراستاری کند ( من چند دوست نویسنده دارم . جناب شاه محمدی . جناب سلطانی و غیره ) و بعد هم بدهی چاپ کنند ( از طریق یک ناشر ) . البته میشود مطالبت رو در همین انجمن بیان کنی و طوری هم نیست ( با لحاظ نمودن قوانین و مقررات نویسندگی یعنی نوش و نیش ) و ما هم استفاده خواهیم کرد و اطلاع رسانی خواهد شد اما کافی نیست . شما در نوشته روز جمعه عنوان نمودی که نود در صد فرماندهان بی لیاقت بودند و اون ده در صد هم پاچه خوار . این در نویسندگی درست نیست چون یک قضاوت کلی است در حالیکه ما آب شناسان را داشتیم و صیاد شیرازی را داشتیم و ستاری را داشتیم و وطن پور را داشتیم و کهتری را داشتیم و فرماندهان یگانهای هوابرد را داشتیم و دهها و صد ها فرمانده با لیاقت . و یا اینکه بسیجی ها و پاسدارها جلو ما را می گرفتند که برگردیم در حالیکه عکس این را هم من خاطره ازش دارم در جاده اهواز به خرمشهر و تیپی که در دارخوین بود . بهر حال جنگ همه اینها را دارد حتی برای ابرقدرتان و دیدیم که ارتش صدام با اون دبدبه و کبکبه چطور از هم پاشید و یا ارتش کشورهای عربی که ملت خود را چگونه قتل عام می کند . تلاش های ما را مصادره کردند و این روی حقوق ما هم اثر گذاشت چه برسد به مسائل روحی روانی . ما بسیار ساده اندیش هستیم و همین کار دستمان داد و البته من هم مثل شما بعضی فرماندهان را مقصر میدانم و مقابلش دادبین را هم داشتیم و یا همین فرمانده توپخانه اصفهان که صغیر و کبیر را صاحب خانه کرد و زمانی که بیمار شد و تو بیمارستان بود می امدی و میدیدی که چه جمعیتی آمده بودند عیادت . بهر حال ما در اینجا جمع شده ایم تا چیز یاد هم بدهیم که خود من از این جوان ها خیلی چیزها یاد گرفته ام . شما کتاب جنگ هستید که باید ویراستاری شود و خود نمی دانید 

استاد گرامی درود بر شما . باور کنید عجول نیستم . تلخ بودنم را بر گردن میگیرم . تمام بزرگوارانی که در این سایت شرف حضور دارند سرور من و پیشکسوتم هستند . بارها بابت لحن بیانم عذرخواه بوده ام . چه کنم تمام بضاعت کوچیکتان همین اندازه هست . خدا میداند که قصدم زیر سئوال بردن رشادت و حماسه سازی هیچ هموطنی در هیچ نیرویی نبوده و نیست . خدا مرا نبخشد اگر بخواهم تلاش سرباز و درجه دار و افسران با غیرت ارتش را بی رنگ یا کمرنگ جلوه دهم . ما که باشیم که برای آن بزرگ مردان بد بخواهیم . نظرات جنابعالی و سایر دوستان را چلچراغ نوشتن خواهم نمود و از تجربیات شما نهایت استفاده را خواهم برد . سربلند باشید و سلامت . ارادتمندتان تلخک ولی نه تلخ تنها

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب تلخک پس بخش دوم چی شد؟

دوست گرامی بخش دوم و پایانی رو در ادامۀ بخش اول نوشتم . میتونید مراجعه و مطالعه کنید . ممنونم 

7

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0