Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

روزی چهار سورتی پرواز، هربار چهل دقیقه!

روزی چهار سورتی پرواز، هربار چهل دقیقه!

 

havaniruz.JPG

 

 

 

 

روايت سرهنگ بازنشسته خلبان بالگرد فرائيل فرجي از روز‌هاي عمليات آزادسازي سوسنگرد.

 

من، در تهران بودم كه جنگ شروع شد. سريع برگشتم به اصفهان. آن موقع، اصفهان زندگي مي‌كردم. مأموريت گرفتم كه بروم اهواز. عضو گروه رزمي مسجد سليمان بودم. همه در لشكر 92 اهواز مستقر شديم. اوضاع به هم ريخته بود. بعضي شب‌ها مجبور بوديم كنار رودخانه بخوابيم و صبح برگرديم به آشيانه لشكر. مهمات لشكر در آشيانه لشكر بود كه آن هم قبلاً محل پرواز بالگرد‌هاي «سسنا» بود. بچه‌ها روي همين جعبه‌هاي مهمات مي‌نشستند و استراحت مي‌كردند تا اسمشان را بخوانند و دسته به دسته پرواز كنند.

بايد مي‌رفتيم منطقه را شناسايي مي‌كرديم و با دشمن درگير مي‌شديم. تيپ‌هاي لشكر 92 امكانات كاملي نداشتند. بعد از انقلاب، يك مقدار سازمان ارتش از نظم هميشگي خارج شده بود. ما كار دسته‌هاي شناسايي را هم انجام مي‌داديم.
سرهنگ جلال اكبر كه فرمانده گردان تك گروه مسجد سلمان بود، آمد به آشيانه و اوضاع را ديد. داد زد كه چرا مهمات توي آشيانه است؟ چرا خلبان‌ها توي آشيانه هستند؟ تا نيروهاي لشكر آمدند مهمات را از آشيانه ببرند، عراق با خمپاره آشيانه را زد و خيلي از مهمات منفجر شدند. يك روز، تمام اهواز از صداي انفجار مهمات مي‌لرزيد. سريع بالگرد‌ را در جاهاي مختلف پراكنده كرديم. آن شب، بالگرد‌ها را كنار نيروگاه «ويس» نشانديم و شب همان‌جا كنار رودخانه خوابيديم. فردا، دستور رسيد كه بالگرد‌ها را ببريم، آشيانه پادگان مسجد سليمان. سرهنگ امير سرخي، فرمانده پادگان مسجد سليمان بود.
از پادگان مسجد سليمان بلند مي‌شديم و مي‌رفتيم به‌سمت ارتفاعات الله‌اكبر. عراق روي رمل‌هاي بين ارتفاعات و سوسنگرد جاده آسفالت زده بود. ما مي‌رفتيم، شناسايي مي‌كرديم و بعد، آنها را هدف قرار مي‌داديم.
وقتي عراق نتوانست اهواز را اشغال كند، برگشت به‌سمت سوسنگرد تا آنجا را تصرف كند. چند روز بود با عراقي‌ها در تپه‌هاي الله‌اكبر درگير بوديم. در 20 آبان، به ما خبر دادند كه قرار است عمليات آغاز بشود. ما مي‌رفتيم شناسايي مي‌كرديم. درگير مي‌شديم و بعد مي‌آمديم در ركن دوم لشكر 92 روي نقشه علامت‌گذاري مي‌كرديم. به هر مأموريتي كه مي‌رفتيم، با سه بالگرد كبرا و يك 214 همراه رسکیو (نجات)كه اگر سانحه داديم، كمكمان كند. افسر عمليات كه اسم‌ها را مي‌خواند، همه مي‌رفتند عمليات مي‌كردند و بر مي‌گشتند. شهيد خدادادي آن‌زمان كمك من بود كه بالگردشان بعدها در عمليات بيت‌المقدس با شهيد حراف دچار سانحه شد و هردو شهيد شدند.
ما از سمت‌ تپه الله‌اكبر و كرخه، دور مي‌زديم و عراقي‌ها را هدف قرار مي‌داديم بايد از سمت كوه‌هاي ميشداغ- بين سوسنگرد و بستان- می رفتيم به‌سمت سوسنگرد. تا شب 26 آبان، هر خلبان روزي دست‌كم چهار سورتي پرواز مي‌كرد، هربار 40 دقيقه در آسمان بوديم.
در25 آبان از تهران خبر رسيد كه امام خميني رضوان‌الله‌تعالي‌عليه دستور داده‌اند كه سوسنگرد بايد تا فردا آزاد بشود. ما در مسجد سليمان شش دسته بوديم. دستور ايشان را كه شنيديم، آماده عمليات شديم. همه خواستند بروند فرمان امام را اجرا كنند. ساعت 6:30؛ هوا كه روشن شد، رفتيم بالاي سر عراقي‌ها. كوه‌هاي الله‌اكبر تقريباً پاك‌سازي شده بود. از شرق غرب و جنوب سوسنگرد به عراقي‌ها حمله كرديم.
به عراقي‌ها كه رسيديم، يكي از كاميون‌هايشان داشت از منطقه فرار مي‌كرد. يك تيربارچي هم روي آن نشسته بود و به‌سمت بچه‌ها شليك كرد. به شهيد خدادادي گفتم كه قدرت! مي‌بيني چه بي‌رحمانه مي‌زند؟ گفت آره، الان حسابشو مي‌رسم. يك موشك شليك كرد و دقيقاً خورد به تيربارچي. آتشش كه خاموش شد، آن‌قدر خوشحال شدم كه دستم بي‌حس شد. به خداوردي گفتم بقيه‌اش با تو! من دستم خواب رفته.
قدرت دور زد و توي بي‌سيم گفت كه تا اون باشه ديگه از اين غلطا نكنه! شهيد حراف روي خط آمد و گفت چي مي‌گي؟ داره صدا پخش مي‌شه. قدرت هم گفت: «تو بي‌سيم گفتم كه بقيه‌شون بشنون و حساب كار خودشونو بكنن!»
يك‌بار كه بر‌مي‌گشتيم، دو تا جنگنده عراقي آمدند سمت ما. سمت ماچپ كوه بود و سمت راست هم كابل فشار قوي. ما كابل‌ها را رد كرديم و رفتيم توي شيارها نشستيم تا از خطر جنگنده ها در امان بمانيم. داد مي‌زديم و خلبان 214 را صدا مي‌كرديم. عقب مانده بود. صدا مي‌زديم محمود بيا اينجا. مي‌گفت كه شما رفته‌ايد و درميان كوه پنهان شده‌ايد و به من مي‌گوييد بيا. اينجا دشت است. كجا قايم شوم؟ كه خدا را شكر، هواپيماها ما را نديدند و رفتند.
يادم مي‌آيد دو دسته بالايِ سر دشمن بودند و دو دسته هم در ميانه راه؛ دو دسته ديگر هم در حال مهمات گيري. طوري برنامه‌ريزي كرده بوديم كه حتي يك دقيقه آسمان برايشان امن نباشد. با هر موشك، يك تانك يا وسيله‌شان را شكار مي‌كرديم. نمي‌گذاشتيم مهماتمان هدر برود. آن‌قدر زديمشان كه از منطقه فرار كردند. قبل از ظهر عقب‌نشيني كردند. رفتند سمت كرخه. نيروهاي زميني و هوايي هم به سمت سوسنگرد آمدند و شهر را گرفتند. با تيپ 2 و 3 هماهنگ بوديم و بنا به درخواستشان پرواز مي‌كرديم و هرجا را كه مي‌گفتند، هدف قرار مي‌داديم.

 

منبع: مجله صف شماره 39

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now