Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

136 posts in this topic

با سلام :

به خاطره یادم اومد که بی ربط نیست !

بین پاوه و نوسود یه پلی روی رودخانه سیروان هست که دوآب میگفتن.

اگه پل زده می شد ارتباط کل جبهه در آن منطقه به کل قطع میشد ! بارها هواپیماهای عراق اومده بودن پل رو بزنن نتونسته بودن! بمبارو رو نیروها یا شهر پاوه ریخته و رفته بودن.
به علت کوهستانی بودن منطقه هم سایت موشکی کار آیی چندانی نداشت و اول و آخرش ضد هوایی بود انواع دو لول چهار لول و توپ ضد هوایی که مال ژاندارمری بود ! اواخر سپاه اومد و با یک دوش پرتاب با 5-6 نفر رو تپه کوچکی پایگاه زد.

به روز ظهر من دیده بان بودم که 2 تا هواپیما اومدن رو پل قفل کنند همه پدافندها با هدف و بی هدف براشون طاق نصرت درست کردند ! یکی از هواپیماها با سرعت وحشتناک خورد مستقیم به کوه روبروی پل و شد به گلوله آتش ! وبا صدای ناجوری منفجر شد ! خداییش نفهمیدیم بچه ها زدن یا خودش رفت تو کوه ! همون موقع پرتاب گرو دیدم که از سنگر اومد بیرون و یه موشک به سمتی نا معلوم یا شایدم به هوای اون یکی که هنوز داشت دور میزد انداخت !؟ ولی شک ندارم در زدن اولی اصلا نقشی نداشت و حتی آماده نبود و بیرون هم نبود ! صداها که خاموش شد و هواپیما رفت ! طبق معمول دور محل سقوط را قرق کردیم و افسرانی از ژاندارمری و رادار منطقه وسپاه آمدن و دور لاشه هواپیما کارای تحقیق و تخصصی خودشون ! با همه ما و بچه های پدافند هم صحبت و سوال و ... !
3-2 ساعت بعد هم از صدا و سیمای باختران ( کرمانشاه ) آمدن و با بچه های پدافند و سپاه مصاحبه کردند و عکس و فیلم وغیره از لاشه و تکه پاره های خلبان و هواپیمای سرنگون شده گزارش تهیه کردندو رفتند.
فرداش دیدیم کلی ماشین و آدم آمده و از شاکار شکار بچه های سپاه تقدیر ! و ما ماندیم چه کنیم ؟!روز روشن اشتباها زدن تو گوش شکار و شکارچی...! البته ژاندارمری دست بردار نشد و خودش جداگانه برای خودش ثبت کرد ! اونها هم به نام خودشون !
لاشه هواپیما را هم چند ماه بعد کامیون دژبان مرکز برد ...!

28 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یه روز هم تو پاوه سر پست زوجی بودیم من بودم و یه سرباز خوزستانی. ( بهروز هودجی )

هوا خیلی تاریک بود من تو 10-15 متری سیاهه ای را در کنار دامنه شیب تپه ای که مشرف به قرارگاه بود احساس کردم که تغریبا بی حرکت ایستاده بود و گفتم بهروز اون چیه یخورده نگاه کرد گفت چیزی نیست خواب میبینی !

ولی من متوجه شدم داره حرکت میکنه کمی دقیق شدم گفنم بابا نگاه کن آدم نباشه ؟ داره میاد .

اونم نگاه کرد گفت آره گاوه . من گفتم خرس نباشه گفت نه اینجا خرس نداره گاوه .

گفتم ریسک نکنیم ایست بدیم ناستاد بزنیمش...هی اصرار میکرد که گاوه گناه داره کوچولو هم هست معلومه گوساله است !

یکدفعه دیدیم افسر پایگاه ( ستوان میرزایی ) در 7-8 متری روبرومون بلند شد و روش از اون پوستین هایی بلند و پر پشم انداخته بود اومده بود آمادگی مارو چک کنه تازه وارد هم بود چون حقیقتا میخواستم بزنمش ! ( به خصوص بعد از اون اتفاقی که چند هفته قبلش برام افتاده بود ) .

فکر میکرد اینجا پادگانه .

خلاصه اومد جلو و گفت چرا ایست ندادین چرا گلن گدن نکشیدین ؟ ( نمیدونست اونجا اسلحه همیشه اماده شلیک بود و رو ضامن هست )

همینجوری ایراد میگرفت که یکدفعه بهروز بهش گفت عامو مو گفتم شاید شما گاوید !!

باقیشو خودون حدس بزنید که با شنیدن این جمله چی شد و چه کرد ؟

24 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مدتی بود که حملات پراکنده و به قولی ( بزن و فرار کن ) گروهکهای جدایی طلب کرد بسیار شدید شده بود و تنوع و تاکتیکهایی جدید پیدا کرده بود.

سرهنگ شهید بهرام آریافر دستور داده بود که هر جور شده بود به هر قیمتی نیاز به اسیر گرفتن از آنان داریم و زنده لازم شدید شده بود !!
با توجه که تا یکی مانده به آخرین گلوله میجنگیدند و آخری را برای خودشان حرام میکردند و اسیر نمیدادندو
خیلی جالب بود که سرهنگ گفت اینان جدید هستند ! زنده میشود گرفتشان .

خلاص پس از چند شب و روز کمین و درگیری در یک تک بی سابقه به یک تپه جنگلی موفق شدیم در حین ناباوری و برای اولین بار 11نفرشان را زنده بگیریم .

همگی لباس محلی ( کردی ) با همان حالت تجهیزات و زنان را در لباس همیشگی چریکها ( شلوار کردی و پیراهن خاکی رنگ ) خود را تسلیم ما کردند البته یعنی وقتی دیدند ما پاسدار نیستیم و قول دادیم اگر تسلیم شوند زنده خواهند ماند (البته علتش را در انتهای متن خواهم نوشت ).

در محل اسقرار موقتشان شروع به کند وکاو و زیر و رو کردن وسایلشان کردیم و متوجه تفاوتهایی با با قبلیها در نوع لوازم شخصی اینها شدیم.
تیغ و صابون ! و قرص ضد عفونی و میکرب کش ( برای آب ) برس و حتی حوله دارند ! ولی اینها هم برای استقلال کردستان میجنگیدند و آرم و مرام نامه گروهک شمس را هم در میان ات اشغالهایشان پیدا کردیم / کشته هارا پس از گشتن لباسها به صورتی موقت دفن کردیم تا بعد بفرستیم آنان را برای شناسایی به قرارگاه بیاورند.
دستور بود سریعا بدون هیچ سوال و جوابی چشم و کت بسته از مسیری طولانی تر که امن تر بود به سمت قرارگاه حرکت کنیم .
شیطنت و فضولی در بین راه گل کرد و با یکی از زنها که حدود 30-35 سال سن داشت سر حرف را باز کردم .مرتب گریه میکرد و التماس که من 2 پسر دارم و گول خوردم و به تحریک همسرش که در مازندران !! معلم بود جذب گروهکها شده. خلاصه فهمیدیم شوهرش ماه پیش در اطراف پاوه در یک درگیری کشته شده.

آن روز از بین یک گروه 30 نفری برای استقلال و خود مختاری کردستان میجنگیدند و 11 نفرشان زنده اسیر شدند 1 نفر از اهالی خراسان1 نفر مازندرانی 2 نفر تهرانی و 1 نفر اذربایجان و 1 نفر هم از شیراز و فقط 5 نفرشان کرد بودند !( اصالت افراد را تغریبی و تا جایی که یادم مانده نوشتم )

و بعدا متوجه شدیم که موضوع پییده تر از آن است که ما فهمیدیم.
مسئله و موضوع از همه عجیبتر این بود که اینان بدون چشمداشت و گرفتن ریالی از اقصی نقاط کشور به آن مناطق دور افتاده و بشدت سرد و پر برف جمع میشدند و دارو و ندارشان را هم خرج مبارزات ؟!و تفکرشان میکردند !
تفکری که برایشان ارزشی فراتر ار زن و همسر و فرزند و دیگر اعضای خانواده داشت. میآمدند برای جدا کردن قطعه ای از خاک وطن میجنگیدند و جوانان و سربازان هموطن خود را میکشتند و مانند حیوان زندگی میکردند و با ارتش عراق هم همکاری میکردند ( از طریق دادن گرا و اطلاعات و تحویل اسیران ایرانی به عراقی ها و ...) !
من سیاسی نبوده و نیستم ولی این قبیل حرکات از نظر هر بیسواد سیاسی کار ناپسندی است.

در دوره آموزشی تا حدودی تاریخچه این گروهکها و اهدافشان را برایمان برایمان گفته بودند. ولی تنوع قومی و نژادی چریکها برایمان غیر قابل باور و قبول بود.
نه به آخرت ایمان داشتند و نه ذره ای خاک وطن برایشان مهم بود. برای چه میجنگیدند ؟ آخرت که هیچ دنیا را هم بیخیال شده بودند و به قولی شهید راه...ر شدند و رفت !
در طول 2سال و یک ماهی که در آن مناطق بودم با انواع دشمن خارجی رو در رو شدم از عراقی و اردنی و سودانی و حتی فلسطینی!

و یک اردنی بود که با لگد موجب آسیب دیدگی شدید داخلی در من شد ولی آنان مزدور بودند و هدفشان هم پول بود هم به قولی حس ناسیونالیستی عربی ! ولی آن خائنی که برای جدا کردن قطعه ای از خاک وطن از مناطقی دیگر به آنجا میآمدند و هست و نیستشان را هم در این راه میداند تا گلوی سربازی را سیم بکشند و ببرند  و توی تانکر آب سیانور بیاندازند ؟ راه را برای جدا کردن کردستان هموار کنند ؟
بدون در نظر گرفتن احساساتم در این لحظه میگویم و قطعا تمام شما دوستان با من هم عقیده هستید من کرد یا بلوچ یا عرب نیستم ولی با کمال میل وافتخار جانم در راه یک وجب از خاک وطن خواهم داد.
ولی نه اینکه جانم را در راه جدایی قطعهای از وطن بدهم ! و اسمش را عقیده و مسلک بگذارم.

24 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سربازی بود به نام باقر زنگنه که از روستاهای اطراف یاسوج بود .

یک توله سگ مشکی رنگ را از یک چوپان محلی گرفته بود و با پسر عموش ازش نگه داری میکردند و انصافا هم خوب تربیتش کرده بودند.اسمش را هم گذاشته بود صدام.

از تولگی با خود به نگهبانی و دیده بانی می بردند و شدیدا به این دو نفر خو گرفته بود به طوری که از دست هیچ کس غذا نمیگرفتند و پس از 7-8 ماهگی هیچ کس جرات نزدیک شدن بهش رو نداشت و امکان نداشت بیخودی پارس کند. یا الکی به کسی حمله کنه.

در نگهبانی و شجاعت برابر چند سرباز بود یاد گرفته بود سوت خمپاره میامد دراز میکشید و وقتی با باقر هم پست میشدیم و این حیوان بود با خیال راحت لم میدادیم و صحبت میکردیم.مرتب بو میکشید و خیره میشد و دقیقا میدونست باید چکار کنه .

هیکل خیلی بزرگی هم داشت . همگی دوستش داشتیم حتی فرمانده پایگاه ستوان عسگری.

یک روز که سرهنگ سهرابی برای بازدید آمده بود این حیوان را دیده بود و با فرمانده راجع به این حیوان صحبت کرد.

ما فکر میکردیم میخواد ردش کنه ولی بعدا فهمیدیم دستور داده بود براش قلاده و زنجیر تهیه کنند و لانه اش را کمی دورتر از سنگر نماز خانه ببریم! ( سنگری بود که بهش مسجد هم میگفتن و بین ما و پایگاه برادران قرار داشت مشترک بود ولی همیشه خالی بود )

فهمیدیم برادران شاکی بودند و براش زده بودند ! ولی یواش یواش اونها هم که دیدند سگ تمیز و مودبی هست براش غذا جمع میکردند ولی بهش دست نمیزدند.

حدودا 15 ماهه بود که یک روز صبح یک صدای انفجار اومد و ساکت شد فقط یک شلیک .گلوله توپ خورده بود نزدیکش و شهیدش کرده بود !

باور کنید انگار یکی از دوستامونو از دست داده بودیم گذاشتیمش تو جعبه مهمات و دفنش کردیم و یک سنگ قبر هم براش گذاشتیم.

تا چند روز حقیقتا عزا دار بودیم و براش گریه میکردیم !

خدا رحمتش کنه !!

27 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مدتی بود که دقت  فرود خمپاره های عراق به صورت عجیبی بالا رفته بود  ولی تعدادش کم  شده بود.  برای مثال تا چند وقت پیش روزانه -20 خمپاره 60 . 5-10 خمپاره 120 روی پایگاه  میریختند . از این تعداد بیشترشان به صورت کور بود و دقت لازم را هم نداشت و اگر هم گلولهای دقیقا به نقطه حساسی برخورد میکرد به طور اتفاقی بود چون به قول بچه ها ( پشت بند نداشت ) ولی به تازه گی متوجه شده بودیم هر وقت گلولهای به هدف میخورد به فاصله کوتاهی همان نقطه و یا اطراف آن به شدت کوبیده میشد !

تمام پستهای دیده بانی عراق را میدیدیم تغیراتی نکرده بود و اشراف کامل روی ما به صورت کامل نداشتند تا به این دقت گرا دهند .   هرچه هم گشتی شناسایی برای یافتن نقاط جدید دیده بانی ارسال میشد دست خالی بر میگشتند  .    کار به جایی رسید که حتی وقتی محل پایگاه را پراکنده و جابجا کردیم باز هم فایدهای نداشت .آمار تلفات و زخمی ها  نگران کننده شده بود و روزی نبود که شهید یا چندین مجروح ندهیم. تا اینکه یک روز خود فرمانده گردان ویژه 505 عملیات  مرزی پاوه ( امیر سرتیپ  شهید بهرام آریافر ) به همراه افسر رکن دوم قرارگاه  به پایگاه ما آمدند تا از نزدیک این مشکل را بررسی کنند. چند روز صبح زود میآمدند و تا نزدیکی های غروب به همراه یک سرباز 3 نفری منطقه را وجب به وجب بررسی کردند. تا اینکه یک روز که من را که تازه از پست دیده بانی برگشته بودند به سنگر فرمانده پایگاه ( ستوان عسگری ) فرا خواندند و شروع به سوالاتی مختلف کردند  .

در نهایت پرسیدند در این مدت چند خمپاره به روستاهای اطراف برخورد کرده ؟ گفتم  والله من تاکنون یکبار هم ندیدم  که یک خمپاره هم به روستا برخورد کند. به سراغ روستا رفتیم با یک گروه 15 نفره میخواستیم وارد روستا شویم که ناگهان افسر رکن دوم متوجه گله گوسفند و بزی شد که در حال  چرا بودند و یک پسر بچه و یک دختر بچه هم چوپانی آنان را برعهده داشتند .

 

بدون فوت وقت و با فریاد  و  لهجه کرمانشاهی  شیرین خوددستور بازداشت آن دو را داد:  ( آن دو توله سگ حرامزاده را میخواهم )  ما هم به سمت آنان دویدیم وقتی به نزدیکی آنان رسیدیم  در کمال تعجب متوجه شدیم اینان که روزها از فاصله چند صد متری ما عبور میکردند و غروب هم باز میگشتند کودک نبودند ! و تازه فهمیدیم از همان نقطه ضربه خوردیم که کمترین دقت و اهمیت را به ان میدادیم. اصلا نفهمیدیم که چوپانان کی و چرا  تعویض میشوند ! به ما گفته بودند  تا میتوانید از مردم بومی و محلی دوری کنید و کاری به هم نداشته باشید فقط تحرکات مشکوک را اطلاع دهید.  ما هم شاهد این بودیم که هر روز صبح یک پسر بچه در جلو و یک دختر بجه در عقب گله و با کمی فاصله بیشتر میروند و غروب برمیگردند..........خلاصه  بچه چوپان نبودند ...

بلکه  یک زن و مرد بالغ بودند ولی قدشان بسیار کوتاه (1متر)  یا کمی بیشتر ( کوتوله ) ! وقتی گله را هم کنکاش میکردیم فهمیدیم چند میش و گوسفند بسیار بزرگ را که پشمهایشان را کوتاه نکرده بودند بلکه فقط قسمت زیر شکمهایشان را تراشیده و بیسیم را به شکم حیوان بسته بودند و ...باقی ماجرا . خلاصه چون بیم کشتن این دو عنصر اطلاعاتی توسط عوامل خودشان  میرفت سریعا به عقب انتقالشان دادند. حتی گله شان را هم به حال چرا رها کردیم تا عناصر احتمالیشان در روستا و کوههای اطراف متوجه دستگیریشان تا ساعتها نشوند.جالبتر این بود که اهالی روستا که بیشتر پیرمرد و پیرزن و زنان  بودند در این مدت حاضر به همکاری نبودند و ادعا میکردند که جوانان روستا را به گروگان برده اند و میترسیدند چیزی بگویند.

 

البته این اولین و آخرین بار نبود که از داخل روستاهای منطقه یا مورد هدف قرار میگرفتیم و یا از نظر اطلاعاتی با دشمن همکاری میکردند .بارها قرارگاه و پایگاهای مرزی به طور ناگهانی و دقیق مورد هدف قرار میگرفتند ولی خوشبختانه اینها تماما موقت بودند چون به لطف قدرت بالای اطلاعاتی و گاها هم همکاری مردم شریف منطقه به سرعت لو میرفت . و در نهایت روستاها پاکسازی کامل میشدند که این خود ماجرا و اتفاقات خود را دارد . وقتی حرف از پاکسازی روستا یا مسیری به میان میآمد زیاد باب دلمان نبود چون کاری سخت و پر خطر و بی نهایت خسته کننده بود.

عدهای بیسواد و بسیار ساده لوح که گاها افرادی هم پیدا میشدند که تمیدانستند اهل کردستان  ایران هستند یا کردستان عراق اصلا پیش از جنگ مرزی نمیشناختند.

قبلا هم موار مشابه را برای دوستان گفتهام. ولی چون بحث حفاظت ئ اطلاعات بود بد ندیدم خاطره ای از این باب تقدیم دوستان کنم.

 

...

20 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطرات یک ژاندارم سابق ، صمد لطافتی 

 

 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطرات یک ژاندارم سابق ، صمد لطافتی 

با سلام. و تشکر از محبت همه دوستان.

البته من تعداد زیادی از  خاطرات خودم  که مربوط به حضور 25 ماهه در حبهه و خطوط مقدم  و اتفاقات تلخ و شیرین که داشتم را به صورت  پراکنده از مدتها قبل در انجمن قرار دادم که بالای 40-50 خاطره میشود. به علت درخواست دوستان برای خواندن آن مطالب و دیگر مطالب جدید در ابتدا به کمک همه دوستان با مشاهئده هر خاطره یا  مطالبی  که ارسالی کننده آن این حقیر باشد که مربوط به آین تایپیک دارد را  در اینجا گرد آوری میکنیم.

خاطرات جبهه با تمام تلخ و شیرینی های خود  از ماندنی ترین بخش زندگی هر کهنه سرباز به حساب میآید .باور کنید روز نیست که به یاد آنروزها نیفتم.

دوستان دیگر هم مانند جناب سرهنگ و تلخک عزیز و نریمان و ...همه دوستانی که مدتی از جوانی خود را در آنروزگار گذراندند حتما به عمق این مطلب پی میبرند.

مگر در طول تاریخ چندین هزار ساله  این کشور چند جنگ این چنینی رخ داده ؟ یا رخ خواهد داد ؟ همه ما چه کسانی که جنگیدند و چه کسانی که به  خاطر مسائلی چون سن و هر علت دیگر مستقیما در جبهه نبودند از  نسلی هستیم  که این وقایع در  دوره زمانی ما اتفاق افتاده که شاید تا قرنها نسلی چون ما بوجود نیاید. پس از این نظر بسیار خوش شانس بودیم که در چند واقعه تاریخی که تا ابد در تاریخ ماندگار است  را دیده و گذراندهایم.

وظیفه همه ما است  تا واقعیات این دوران مهم از تاریخ کشورمان را برای آیندگان به یا دگار بگذاریم.

 

من هم سعی میکنم فقط خاطرات  و مطالب جالب و خواندنی را که ارزشمند را برای دوستان باز گو نمایم.

فعلا به انتقال ارسالیهای قبلی  و یک پارچه کردن آنان بپردازیم.

 

با تشکر از کمک و همکاری همه دوستان خوبم.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام.
چند عکس جالب و استثنایی هم از  جنگ دارم که به مرور میفرستم. چه آنهایی که  خودم گرفتم و چه عکسهایی کم نظیر مثل این .

 


  • 5ckgns.jpg

لحظه زیبای شهادت !

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یک حادثه عجیب برای من افتاده که هنوز برای خودم معمایی بی پاسخ مونده و مثل یک خاطره و اتفاق عجیب تا آخر عمرم هر روز بیادش خواهم افتاد.

زمستان 1365 بود تو منطقه عملیاتی پاوه و نوسود بودیم جایی بین نوسود و پاوه به اسم نودشه .

در جبهه های جنوبی عملیات شده بود و عراق از صبح مرتب مواضع ما رو به شدت میکوبید ما هم در حد توان جوابشونو میدادیم.
چند رو بود که هوا بوران بود و به شدت سردو برف و باد دید مارو به محدود کرده بودیم طوری که یک قدم اشتباه بر میداشتیم یا از دره پرت میشدیم یا گم میشدیم و ...! من نگهبان سنگر دیده بانی بودم که اتاقک بلوکی کوچکی داشت  یک متر در 1.5 متر و ارتفاع 1.5 متر که از دو طرف پنجره داشت و از پهلو هم به یک مرداب راه داشت و پشتش تو تپه فرو رفته بود و فقط در شرایط درگیری نزدیک حق داشتیم داخل آن شویم.

یکی از بدترین سنگرهای و پستهای نگهبانی بود !
ساعت 2 تا 4 صبح نوبت پست دادن من بود به علت درگیری و گلوله باران در طی شب و روز گذشته حتی چند دقیقه هم استراحت نداشتم. ساعت 12 شب کمی فرصت کردم که استراحت کنم. به شدت خسته و خواب آلود بودم هنوز 2 ساعت نخوابیده بودم که با نور چراغ قوه  پاس بخش فهمیدم که باید برم سر پست . بین خواب و بیداری رسیدم به محل نگهبانی نفر قبلی با دیدن من گفت خیلی مواظب باش احساس میکنم  که گروهکها همین اطراف هستند ! من بدون پاسخی دستم را بلند کردم و او رفت پایین .
من خیلی خوابم میومد و میدونستم که اگه داخل سنگر نگهبانی شوم ریسک بزرگی کردم ولی خستگی و خواب آلودگی تمام احساسات و اختیار را از من گرفته بود !

داخل شدم و روی بلوکی نشستم اسلحه را به دیوار تکه دادم و درست روبروی دریچه ورودی وبه طوری که از دریچهای کوچک پنجره مانند  به بیرون دید داشته باشم  و به بیرون زل زدم برف و باد قطع شده بود  و باد بفها را با زوزه به اینطرف آنطرف میبر . از دور صدای تک تیر و رگبار به گوش میرسید که نشان از درگیری پراکنده با گروهکها را میداد عراق هم تک و توک هر دقیقه یکی دوتا خمپاره کور میانداخت.
یکی از دستکش هامو بیرون آوردم و چراغ قوه را بین پاهایم قرار دادم . و کلاه پشمی را صاف و صوف کردم و کلاه آهنی را دوباره روی سرم گذاشتم .

پلکانم سنگین شد بی اختیار به حالت چرت فرو میرفتم که   حس  کردم یکی روبروی در ایستاده یه جورایی میدیدم و احساسش میکردم ولی توان تکان خوردن نداشتم ! نه خواب بودم نه بیدار بدنم قفل شده بود ! میخواستم داد بزنم یا تکانی بخورم ولی باور کنید نمیشد !در آن لحظات احساس کردم وارد سنگر شد صدای نفسهایش را و دم گرمش ! را در فضای کوچک سنگر حس میکردم در پیش خود میگفتم اگر یک نسیم سرد یا تکانی به بدنم بخورد از این بختک ! لعتتی بیرون میام !
دیگه حتی صدای نفس نفس زدن تند او راهم میشنیدم . نمیدانم چه حالتیست ولی خطر را بیخ گوشم احساس میکردم و خواب نبودم . کپ کرده بودم ! بدنم قفل شده بود ولی نه از ترس نمیدانم اسمش را چه بگویم ولی هنوز هم گاه و بیگاه در اوایل خواب دچار این حالت میشوم ! شاید همان بختک باشد ولی در حالت نشسته ؟!
دیگر حتی بوی بدنش و صدای نفسش که مشخصا یک مرد بود به من که یک سرباز کهنه کار در آن منطقه بودم فهماند که او یک شبه نظامی است و عراقی نیست ... ناگهان دستش را روی دستم که فاقد دستکش بود گذاشت و به آرامی فشرد !! با این کارش انگار که بدنم جان گرفت از جا پریدم و سرم با شدت به سقف کوتاه و پلیتی سنگر خورد  و صدایی کرد ! دوباره نشستم و چراغ قوه را به سمت بیرون روشن کردم و او را دیدم...!ایستاد و یک لحظه سرش را به سمت من برگرداند صورتی کشیده و لاغر با چشمانی قهوهای روش  و ابروانی پیوسته و ریشی کم پشت و سبیلی پر و کلفت یک کلاه پشمی مشکی روی سرش کشیده بود
چهره ای که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت وقتی نور چراغ قوه به صورتش افتاد چشمانش را جمع کرد و دستش را روی صورتش آورد پشت کرد و به سمت مرداب خیز برداشت و به سرعت دوید و ناپدید شد ! قشنگ به یاد دارم لباس محلی پوشیده بود با فانوسقه کلاش و قطار فشنگ جلیقه پشمی ولی من اسلحه ای دستش ندیدم ! شاید هم بود من ندیدم .
اولین چیزی که به ذهنم رسید اسلحه ام بود بر گشتم دیدم سر جایش است فورا آن را برداشتم و یک خشاب به سمتی که آن فرد را آخرین بار دیدم خالی کردم خشاب بعدی و بعدی تا اسلحه گیر کرد و به خودم آمدم ساق پاهایم به شدت میلرزید و عرق صورتم را گرفته بود بی اختیار زانو زدم و مثل بچه ها گریه کردم!! با صدای تیر اندازی همه بچه ها موضع گرفته بودند وقتی آرام شد سمت من دویدند توان بلند شدن نداشتم . کمی به بهتر شدم ماجرا را گفتم و منطقه اطراف را گشتیم ولی هیچ رد پایی در آن قسمت که او فرار کرده بود روی برف نبود !!
فورا به دستور جناب سروان عسگری ( از افسران جوان و بسیار خوب از اهالی کرمانشاه ) که فرمانده پایگاه دوم نوسود بود منطقه را قرق کردیم و چند تیم گشتی اطراف را گشتند ولی هیچ رد پا اثری از هیچ انسان و حیوانی نبود که نبود ! گزارش نوشته و به قرارگاه ارسال شد .بلا فاصله دستور رسید که تمام پستهای نگهبانی زوجی شوند یعنی در هر پست نگهبانی دو نفر دو نفر نگهبان بگذارند .
شاید باور کردنی نباشه. ولی من قطعا به اتفاق که برای خودم افتاد ایمان دارم و امروز حاضرم  چهره ای  را نگارش کنم  که تا ابد از ذهنم بیرون نخواهد رفت ! آن فرد که بود ؟ در آنجا چه میخواست ؟ چرا مرا نکشت ؟ یا اسلحه ام را بر نداشت ؟ چه فکری میکرد ؟ دلش سوخت ؟ فرصت نکرد ؟ ترسید ؟ جن بود ؟ آنهم جن مسلح ؟ چرا از خود جای پایی هم بر جا نگذاشت ؟ میدانم هیچ پاسخی برای این معما پیدا نخواهم کرد.


نمیدانم فقط یک چیز را مطمئن هستم که خواب نمیدیدم ! وجود داشت و من او را دیدم .

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

پلکانم سنگین شد بی اختیار به حالت چرت فرو میرفتم که   حس  کردم یکی روبروی در ایستاده یه جورایی میدیدم و احساسش میکردم ولی توان تکان خوردن نداشتم ! نه خواب بودم نه بیدار بدنم قفل شده بود ! میخواستم داد بزنم یا تکانی بخورم ولی باور کنید نمیشد !در آن لحظات احساس کردم وارد سنگر شد صدای نفسهایش را و دم گرمش ! را در فضای کوچک سنگر حس میکردم در پیش خود میگفتم اگر یک نسیم سرد یا تکانی به بدنم بخورد از این بختک ! لعتتی بیرون میام !

دیگه حتی صدای نفس نفس زدن تند او راهم میشنیدم . نمیدانم چه حالتیست ولی خطر را بیخ گوشم احساس میکردم و خواب نبودم . کپ کرده بودم ! بدنم قفل شده بود ولی نه از ترس نمیدانم اسنش را چه بگویم ولی هنوز هم گاه و بیگاه در اوایل خواب دچار این حالت میشوم ! شاید همان بختک باشد ولی در حالت نشسته ؟!

 

این حالت بارها برای من هم پیش اومده،تو ماشین گشت نشسته بودم همین که یه چرت کوتاه رفتم بعدش کلا قفل شده بودم،شدم عین جنازه،همش می ترسیدم یکی نیاد سمت ماشین من نتونم کاری کنم!

فکرکنم بخاطر کم خوابی شدید این حالت بوجود بیاد.

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام :

به خاطره یادم اومد که بی ربط نیست !

بین پاوه و نوسود یه پلی روی رودخانه سیروان هست که دوآب میگفتن.

اگه پل زده می شد ارتباط کل جبهه در آن منطقه به کل قطع میشد ! بارها هواپیماهای عراق اومده بودن پل رو بزنن نتونسته بودن! بمبارو رو نیروها یا شهر پاوه ریخته و رفته بودن.

به علت کوهستانی بودن منطقه هم سایت موشکی کار آیی چندانی نداشت و اول و آخرش ضد هوایی بود انواع دو لول چهار لول و توپ ضد هوایی که مال ژاندارمری بود ! اواخر سپاه اومد و با یک دوش پرتاب با 5-6 نفر رو تپه کوچکی پایگاه زد.

به روز ظهر من دیده بان بودم که 2 تا هواپیما اومدن رو پل قفل کنند همه پدافندها با هدف و بی هدف براشون طاق نصرت درست کردند ! یکی از هواپیماها با سرعت وحشتناک خورد مستقیم به کوه روبروی پل و شد به گلوله آتش ! وبا صدای ناجوری منفجر شد ! خداییش نفهمیدیم بچه ها زدن یا خودش رفت تو کوه ! همون موقع پرتاب گرو دیدم که از سنگر اومد بیرون و یه موشک به سمتی نا معلوم یا شایدم به هوای اون یکی که هنوز داشت دور میزد انداخت !؟ ولی شک ندارم در زدن اولی اصلا نقشی نداشت و حتی آماده نبود و بیرون هم نبود ! صداها که خاموش شد و هواپیما رفت ! طبق معمول دور محل سقوط را قرق کردیم و افسرانی از ژاندارمری و رادار منطقه وسپاه آمدن و دور لاشه هواپیما کارای تحقیق و تخصصی خودشون ! با همه ما و بچه های پدافند هم صحبت و سوال و ... !

3-2 ساعت بعد هم از صدا و سیمای باختران ( کرمانشاه ) آمدن و با بچه های پدافند و سپاه مصاحبه کردند و عکس و فیلم وغیره از لاشه و تکه پاره های خلبان و هواپیمای سرنگون شده گزارش تهیه کردندو رفتند.

فرداش دیدیم کلی ماشین و آدم آمده و از شاکار شکار بچه های سپاه تقدیر ! و ما ماندیم چه کنیم ؟!روز روشن اشتباها زدن تو گوش شکار و شکارچی...! البته ژاندارمری دست بردار نشد و خودش جداگانه برای خودش ثبت کرد ! اونها هم به نام خودشون !

لاشه هواپیما را هم چند ماه بعد کامیون دژبان مرکز برد ؟!

استاد لطافتی درود بر شما و تمام عزیزان ژاندارمری . راستش من مدت زیادی نیست که در خدمت دوستان این سایت هستم ولی در همین مدت کوتاه تا حدودی با عزیزان آشنا شده ام . استاد عزیزم ، هشت سال جنگ که تمام شد و ژاندارمری با عزیزان شهربانی و نیروهای کمیته که خدایی من اونا رو هنوزم که هنوزه از عزراییل وحشتناک تر می دونم ادغام شدند ، خواستند آن دو نیروی بزرگ نظامی و انتظامی به فراموشی سپرده بشن . همان کاری که امروزه با ارتش قهرمان دارند میکنند . شما در یکسال شمسی در انواع تبلیغاتی که در خصوص جنگ هشت ساله میشود چند بار اسم نیروی قدرتمند ژاندارمری را شنیده یا می شنوید . از شهربانی که با تمام کمبودهای زمان خود بالاترین امنیت را در تمامی شهرهای ایران برقرار کرد بود چند بار شنیده و می شنوید ؟ ای آقا اصلا از همین پنجمین ارتش جهان و قدرتمندترین ارتش منطقه چقدر می شنوید ؟ شترِجنگ را با بارش به یغما بردند . جنگی که تمام مردم فهیم ایران میدانند در آن چه گذشته است . وقتی هشت سال جنگ را بدون سند و قول نامه و بُنچاق برای خود غصب کردند شما واسۀ یک هواپیمایی که به قول خود عزیزت معلوم نبوده نیروها زدند یا خود بخت برگشته اش به کوه خورده هنوز ناراحتی ؟ بیخیال کی بود کی بود ؟ جمال اونایی رو عشق است که تنها دغدغۀ اونا دفاع از خاک آریایی و نوامیس هموطنان بود . نه عشق مدال و نشان داشتند و نه برای فردایی که بر یک صندلی ریاست تکیه بزنند جنگیدند . چشم بر آسمانی داشتند که خدایی در آن بالا نظاره گر مردانگی مردانش بود . بر زمینی خدایشان را سجده میکردند که آرزو میکردند آن زمین زودتر از لوث وجود عراقیان بدعهد و هزار چهره تمیز شود . بله عزیزم جمال خودت رو عشقه که هرچی بی مهری دیدی هنوز هم سرد نشدی و از اونایی میگی که بودند و مردانه ایستادند و سالهاست فراموش شدند . اون بزرگ مردانی که شاید من و شما فراموششان کنیم ولی خدا آنها را از یاد نخواهد برد . ارادتمند : تلخک

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مدتی بود که دقت  فرود خمپاره های عراق به صورت عجیبی بالا رفته بود  ولی تعدادش کم  شده بود.  برای مثال تا چند وقت پیش روزانه -20 خمپاره 60 . 5-10 خمپاره 120 روی پایگاه  میریختند . از این تعداد بیشترشان به صورت کور بود و دقت لازم را هم نداشت و اگر هم گلولهای دقیقا به نقطه حساسی برخورد میکرد به طور اتفاقی بود چون به قول بچه ها ( پشت بند نداشت ) ولی به تازه گی متوجه شده بودیم هر وقت گلولهای به هدف میخورد به فاصله کوتاهی همان نقطه و یا اطراف آن به شدت کوبیده میشد !

تمام پستهای دیده بانی عراق را میدیدیم تغیراتی نکرده بود و اشراف کامل روی ما به صورت کامل نداشتند تا به این دقت گرا دهند .   هرچه هم گشتی شناسایی برای یافتن نقاط جدید دیده بانی ارسال میشد دست خالی بر میگشتند  .    کار به جایی رسید که حتی وقتی محل پایگاه را پراکنده و جابجا کردیم باز هم فایدهای نداشت .آمار تلفات و زخمی ها  نگران کننده شده بود و روزی نبود که شهید یا چندین مجروح ندهیم. تا اینکه یک روز خود فرمانده گردان ویژه 505 عملیات  مرزی پاوه ( امیر سرتیپ  شهید بهرام آریافر ) به همراه افسر رکن دوم قرارگاه  به پایگاه ما آمدند تا از نزدیک این مشکل را بررسی کنند. چند روز صبح زود میآمدند و تا نزدیکی های غروب به همراه یک سرباز 3 نفری منطقه را وجب به وجب بررسی کردند. تا اینکه یک روز که من را که تازه از پست دیده بانی برگشته بودند به سنگر فرمانده پایگاه ( ستوان عسگری ) فرا خواندند و شروع به سوالاتی مختلف کردند  .

در نهایت پرسیدند در این مدت چند خمپاره به روستاهای اطراف برخورد کرده ؟ گفتم  والله من تاکنون یکبار هم ندیدم  که یک خمپاره هم به روستا برخورد کند. به سراغ روستا رفتیم با یک گروه 15 نفره میخواستیم وارد روستا شویم که ناگهان افسر رکن دوم متوجه گله گوسفند و بزی شد که در حال  چرا بودند و یک پسر بچه و یک دختر بچه هم چوپانی آنان را برعهده داشتند .

 

بدون فوت وقت و با فریاد  و  لهجه کرمانشاهی  شیرین خوددستور بازداشت آن دو را داد:  ( آن دو توله سگ حرامزاده را میخواهم )  ما هم به سمت آنان دویدیم وقتی به نزدیکی آنان رسیدیم  در کمال تعجب متوجه شدیم اینان که روزها از فاصله چند صد متری ما عبور میکردند و غروب هم باز میگشتند کودک نبودند ! و تازه فهمیدیم از همان نقطه ضربه خوردیم که کمترین دقت و اهمیت را به ان میدادیم. اصلا نفهمیدیم که چوپانان کی و چرا  تعویض میشوند ! به ما گفته بودند  تا میتوانید از مردم بومی و محلی دوری کنید و کاری به هم نداشته باشید فقط تحرکات مشکوک را اطلاع دهید.  ما هم شاهد این بودیم که هر روز صبح یک پسر بچه در جلو و یک دختر بجه در عقب گله و با کمی فاصله بیشتر میروند و غروب برمیگردند..........خلاصه  بچه چوپان نبودند ...

بلکه  یک زن و مرد بالغ بودند ولی قدشان بسیار کوتاه (1متر)  یا کمی بیشتر ( کوتوله ) ! وقتی گله را هم کنکاش میکردیم فهمیدیم چند میش و گوسفند بسیار بزرگ را که پشمهایشان را کوتاه نکرده بودند بلکه فقط قسمت زیر شکمهایشان را تراشیده و بیسیم را به شکم حیوان بسته بودند و ...باقی ماجرا . خلاصه چون بیم کشتن این دو عنصر اطلاعاتی توسط عوامل خودشان  میرفت سریعا به عقب انتقالشان دادند. حتی گله شان را هم به حال چرا رها کردیم تا عناصر احتمالیشان در روستا و کوههای اطراف متوجه دستگیریشان تا ساعتها نشوند.جالبتر این بود که اهالی روستا که بیشتر پیرمرد و پیرزن و زنان  بودند در این مدت حاضر به همکاری نبودند و ادعا میکردند که جوانان روستا را به گروگان برده اند و میترسیدند چیزی بگویند.

 

البته این اولین و آخرین بار نبود که از داخل روستاهای منطقه یا مورد هدف قرار میگرفتیم و یا از نظر اطلاعاتی با دشمن همکاری میکردند .بارها قرارگاه و پایگاهای مرزی به طور ناگهانی و دقیق مورد هدف قرار میگرفتند ولی خوشبختانه اینها تماما موقت بودند چون به لطف قدرت بالای اطلاعاتی و گاها هم همکاری مردم شریف منطقه به سرعت لو میرفت . و در نهایت روستاها پاکسازی کامل میشدند که این خود ماجرا و اتفاقات خود را دارد . وقتی حرف از پاکسازی روستا یا مسیری به میان میآمد زیاد باب دلمان نبود چون کاری سخت و پر خطر و بی نهایت خسته کننده بود.

عدهای بیسواد و بسیار ساده لوح که گاها افرادی هم پیدا میشدند که تمیدانستند اهل کردستان  ایران هستند یا کردستان عراق اصلا پیش از جنگ مرزی نمیشناختند.

قبلا هم موار مشابه را برای دوستان گفتهام. ولی چون بحث حفاظت ئ اطلاعات بود بد ندیدم خاطره ای از این باب تقدیم دوستان کنم.

 

...

با سلام در خصوص گله های گوسفند و چوپان هایش همین یکی دو روزه خاطره ای رو تقدیم میکنم . ارادتمند : تلخک

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی شنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۴ -

 

۱۶:۵۸:۲۵

 

 

تق تق کلاش و داغ شدن استخوان.... !

 

 

تقدیم به همه دوستان.

درباره جنگ هشت ساله، کتاب زیاد نوشته و خاطره زیاد گفته شده، ابعاد مختلف جنگ، از نظامی تا حماسی و احساسی و... اما درباره «حس گلوله خوردن» کمتر شنیده ایم یا خوانده ایم، به نظر شما کسی که گلوله میخورد، دقیقا چه «احساسی» دارد، چه میکشیده؟

برایم گفت: اصابت گلوله کلاش به بدن با «تق تق» شروع میشود، مثل یک راز اما، صدای این تق تق را هیچکس نمیشنود جز خودت، شاعرانه است واقعا!

اولین چیزی که میشنوی و حس میکنی این تق تق خردشدن و داغ شدن استخوانهاست، در شوک آن کسرهای کشدار ثانیه و تق تق سوزان هستی که خون و درد شدید هم میآید، ولی آن لحظه اول،اول فقط یک صدای تق تق درونی است.


کسی به من نگوید که آنها را صدام به زور به جنگ با ایران فرستاده بود که که حرفی چرت است !
پرتاب کیسه های ادرار و مدفوع به داخل آیفاهای غنیمتی ایرانی و برخورد با سر و صورت سربازان اسیر و زخمی و تشنه و خسته ایران زمین با چشمان و دستانی بسته توسط مردم شهرهای مختلف عراق هم دستور صدام بود ؟

بیاد بیاوریم ضریح ساخته شده از طلا و پلاتین و نقره که سوار بر تریلیها برای امام حسین ودیگر امامان عزیز و مظلوم ما را که شهر به شهر در ایران میچرخانند و پول و نذورات را به سمت عراق میبرند...


کلاشینکف اتفاقا خیلی نامرد است، ژ3 غربیها کار را زود تمام میکند، گلوله ژ3 با یک سوراخ کوچک وارد میشود و از آن طرف حفرهای بزرگ با یک مرگ سریع، به جا میگذارد، گلوله ژ3 میتراشد و میخرامد و میبلعد و کار را تمام میکند، اما کلاشینکف روسی و شرقی ساخته شده برای از پاانداختن با استراتژی مشغول کردن تعداد بیشتری از افراد دشمن نه خلاص کردن آنی یک نفر از دشمن!


ولی نامردی عراقیها...معروف بود، عراقیها زیاد به اسیرانشان گلوله نمیزنند، قبر را خود اسیرها میکندند و مقابل آن میایستادند و یک گلوله در مغز، سربازی ایرانی...آخرین لحظه، توانسته از زیر چشم بند، قاتلش را ببیند؟ آخرین قاب زندگیاش، چهره عرق کرده یک افسر عراقی بوده که داشته ماشه را میچکانده؟ تق تق گلوله کلاش و ترکیدن جمجمه و جان دادنش چقدر طول کشیده؟ چه کشیده آن لحظات آخر؟ به چه فکر میکرده آن لحظات آخر آخر... میدونی؟

20 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی شنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۴ -

تق تق کلاش و داغ شدن استخوان.... !

۱۶:۵۸:۲۵

تقدیم به همه دوستان.

درباره جنگ هشت ساله، کتاب زیاد نوشته و خاطره زیاد گفته شده، ابعاد مختلف جنگ، از نظامی تا حماسی و احساسی و... اما درباره «حس گلوله خوردن» کمتر شنیده ایم یا خوانده ایم، به نظر شما کسی که گلوله میخورد، دقیقا چه «احساسی» دارد، چه میکشیده؟

برایم گفت: اصابت گلوله کلاش به بدن با «تق تق» شروع میشود، مثل یک راز اما، صدای این تق تق را هیچکس نمیشنود جز خودت، شاعرانه است واقعا!

اولین چیزی که میشنوی و حس میکنی این تق تق خردشدن و داغ شدن استخوانهاست، در شوک آن کسرهای کشدار ثانیه و تق تق سوزان هستی که خون و درد شدید هم میآید، ولی آن لحظه اول،اول فقط یک صدای تق تق درونی است.

کسی به من نگوید که آنها را صدام به زور به جنگ با ایران فرستاده بود که که حرفی چرت است !

پرتاب کیسه های ادرار و مدفوع به داخل آیفاهای غنیمتی ایرانی و برخورد با سر و صورت سربازان اسیر و زخمی و تشنه و خسته ایران زمین با چشمان و دستانی بسته توسط مردم شهرهای مختلف عراق هم دستور صدام بود ؟

بیاد بیاوریم ضریح ساخته شده از طلا و پلاتین و نقره که سوار بر تریلیها برای امام حسین ودیگر امامان عزیز و مظلوم ما را که شهر به شهر در ایران میچرخانند و پول و نذورات را به سمت عراق میبرند...

کلاشینکف اتفاقا خیلی نامرد است، ژ3 غربیها کار را زود تمام میکند، گلوله ژ3 با یک سوراخ کوچک وارد میشود و از آن طرف حفرهای بزرگ با یک مرگ سریع، به جا میگذارد، گلوله ژ3 میتراشد و میخرامد و میبلعد و کار را تمام میکند، اما کلاشینکف روسی و شرقی ساخته شده برای از پاانداختن با استراتژی مشغول کردن تعداد بیشتری از افراد دشمن نه خلاص کردن آنی یک نفر از دشمن!

 

اینکه کلاشنیکف نامرد هست رو تا خودم ندیده بودم باور نمی کردم،ولی وقتی استوار به سمت سارقان در حال فرار تیراندازی کرد وخودرو ان ها متوقف شد خودمان را به انها رساندیم یکیشون فرار کرد ولی اون دو تا به معنی واقعی کلمه اش ولاش شدن ان چنان گلوله استخوان دست رو از جا کنده بود که فکر کنم دیگه نتونه سرقت کنه.

جناب لطافتی عزیز از این خاطرات باز هم بگذارید.

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی سه شنبه ۴ شهريور ۹۳ - ۰۱:۵۰:۳۹

با سلام"
همیشه فکر میکنم در مقایسه با این که در زندگی فرزند خوبی بودم یا اینکه پدر خوبی هستم احساسم این است که بیشتر سعی کردم سرباز خوبی باشم!! نه عشق خدمت بودم و نه به من خوش میگذشت 2 ماه اضافه خدمت برای شیطنت هایم داشتم! ولی در جایی بودم که سربازان بد حتی 1 ساعت تحمل نکردند! باید فهمیده باشید جه میگویم؟
به قولی: در جنگ لحظات و صحنه هایی و روزهایی که بر ما گذشت که نه میشود به درستی بیان کرد و نه مردم توان درک گفته ها را دارند! فقط باید در قیامت خدا فیلم منتخب آن را برای همه پخش کند و همه لحظاتی از آنچه بر ما گذشت را ببینند تا بفهمند فرزندان و پدرانشان چه کردند و چه زحمتی کشیدند! بچه های جنگ همگی مشکلاتی دارند که نمیتوانند عنوان کنند! کابوسهای شبانه و دردهای عصبی و افسردگی! حتی فکرش را نمیکردیم که پس از جنگ انقدر روزگار برایمان سخت بگذرد! خیلی خیلی سخت است ! روزی نیست که چند بار به آن دوران و خاطراتش فکر نکنیم!! مثل بک آدم پولداری که روزی اطرافش پر ازدوست و آشنا و... و یکدفعه پولها و دوستانش را با هم از دست بدهد و گوشه نشینی پیشه کند! مگر در تاریخ کشورمان چند بار چنبن جنگی با این وسعت و مدت زمانی روی داده و خواهد داد؟ و ما در دوره ای هستیم و بودیم که در آن جنگ شرکت کردیم و آیندگان بیشتر از ابن جنگ خواهند فهمید! تا تاامروزیها!اصلا عدهای خاص که به جنگ و ادوات جنگی و هواپیماهای جنگنده و ... علاقه دارند دوست دارند از جنگی بشنوند که مدرنترین ادوات در زمان خود را در آن استفاده کردتد! سومین قدرت هوایی جهان با قویترین ارتش اعراب یا بهترین ادوات دو ابر قدرت جهان رودر روی هم در یک آزمایش بی نظیر با شرکت ایران و عراق!همه جور مهمات این دو ابر قدرت با جدی ترین و بیشترین مقدار مصرف شد!کشورهای درجه دو و سه نیز تجهیزات نظامی خود را به عراق دادند و انان هم روی ما ریختند!


وقتی خمپاره در چند صد متری به زمین میخورد زمین زیر پا وحتی کوههای و تپه ها نبز میلرزید! هواپیماها وقتی دسته جمعی آسمان را سیاه میکردند سایه میشد! و مرگ مییارید!از نوع خیلی خیلی بدش! وقتی میآمدند اول چند تاشون پدا فندها را خاموش میکردند و باقی با خیال راحت تر هر کاری دلشان میخواست میکردند صدایشان که در ارتفاع پایین میزدند هنوز تو گوشم است! بوی مواد منفجره و سوختن ادوات و بوی کباب و جزغاله آدم!! میفهید چه میگویم؟! در گوشه ای بی پناه و وحشت زده دراز کشیده و چشمها را بسته و منتظر مرگ و یا رفتن آنان بودیم هیچ دفاعی و کاری هم از ما ساخته نبود! و بالاخره میرفتند! همه جا داشت میسوخت! و صدای ناله و فریاد سرسام گرفته ها! و بوی خیلی بد کباب دوستانمان! اجساد تکه تکه شده و شدیدا سوخته که نگاه کردن به آنان دل شیر میخواست!
مگ یک جوان چند بار توان دیدن این صحنه ها را دارد؟ در طول بیش از 2 سال بارها و بارها مشابه این صحنه ها را دیده ام !
و درگیریهای نزدیک تر با نفرات در برف و با درجنگل و کوهستانهای پر از دره و پرتگاه.
خالا همان جوان زنده برگشته ولی روح داغانش را پر درد میبیند! در جامعه رها شده و باید زندگی کند و کار کند رانندگی کند  به سر کار خود برود و به زن و بچه اش برسد و ...! بکی مشابه را نشان دهید که توانسته موفق باشد؟ بولدار شده و در کار و تجارت پولدار شده باشد؟!
اکثرا وضع مالی خوبی ندارند. فرق نمیکند سرباز و خلبان وافسر و درجه دار هم ندارد همه با مشکلات درگیرند!
رها شدند و فراموش شدند!در یگانهای آموزشی میتوانند بهترین استاد شوند و با کمکشان و تجربیاتشان جزوات و مقاله های با ارزش درست کردو...
نه اینکه خاطراتشان بشود سرگرمی و داستان. عده ای که به تاریخ جنگ و کشورشان علاقه دارن تنها کسانی هستند که امثال من را امید میبخشندو احترام قایلند! خیلیها اصلا حوصله گوش کردن به خاطرات ما را هم ندارند! در فکر اکثر پولداران جنگ چیزی چرت است!
جوانان در فکر فرار از خدمت و دنبال پارتی به هر دری میزنند!درقانون هم اگر خدمت سربازی نروند مشکلی جز پاسپورت تا 50 سالگی ندارند.هم ازدواج میکنندوهم در معاملات همه چیز به نامشان میشود!
بدتر از همه میدانید چیست؟! هنگامی که جنگ بود کسانی که هم سن وسال من بودند و از دوستانم بودند از کشور فرار کردند و به اروپا و آمریکا رفتند پناهنده و...شدند و وضعشان هم اکنون خیلی بهتر از ما که ماندیم و دفاع کردیم است! بدون هیچ تنبیه و توبیخی حالا پاسپورت ایرانی؟! هم گرفته اند و مرتب به کشور رفت و آمد دارند در شمال ویلا سازی هم میکنند! ودر تهران ملک و املاک خریده اند ماشین و چه و چه؟! مگر قاچاقی رفتن در زمان جنگ و فرار از خدمت در حالی که کشور به اینان نیاز داشت جرم نبود و نیست؟ پس چرا ما را به ... دادند؟! چرا ما را که نرفتیم و در کشور ماندیم و جنگیدیم به حال خود رهاکردید و کسی نیست که از اینان بپرسد مگر ما نمیتوانستیم مثل اینان باشیم؟ اگر ما نبودیم الان صدام در شمال ویلا سازی میکرد!اقلا جریمهشان کنید وبه آنان که ماندند برسید!آینان که خدمت سربازی نرفتند! چطور پاسپورت گرفته ا ند؟ چون پول دارند؟ چون حقوق پناهندگی میگیرند؟
گناه است به خدا حق کشی است!خالا قضاوت کنید چه میکشیم و کجایمان میسوزد.

 

 

 

21 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now