Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

136 posts in this topic

ارسالی پنجشنبه ۶ شهريور ۹۳ - ۱۲:۱۸:۰۷


با سلام.

 

یکی از دوستام از شهادت عجیب یه سرباز در روز آخر خدمتش تعریف کرده: که این بنده خدا با لباس شخصی اومده بود قرارگاه دنبال کارای تصفیه و غیره که یکدفعه هواپیماها پیداشون میشه و چند تا بمب میندازه و ابن که وسط محوطه دراز کشیده بود یکی از بمبها می افته روش ولی عمل نمیکنه...!!

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی جمعه ۷ شهريور ۹۳ - ۱۴:۱۰:۵۱

با سلام. شهر اردبیل در جنگ فقط بک بار بمباران شد! شنیدم که وقتی آژیر میکشن یه بنده خدا که اسمشم میدونم داشت با دوچرخه میرفت نون بخره از صدای آژیر و ضد هوایی می ترسه و زمین میخوره و سرش به جدول و ...! بمباران که تمام شد جنازه به سرد خانه میره و خانواده اش کلی سعی کردند شهید حسابش کنند که نتونستند!

17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با اجازه از محضر دوستان خاطره ای از سال 1364 بگم . سال 64 تیپ1 از لشکر77 رو از منطقۀ فکه به شمالغرب جابجا کردند . هیچکس دلیلش رو نمی دونست . لشکری که چند سال در منطقه جنوب بود چرا یکباره به شمالی ترین نقطۀ مرز با عراق رفت . با قطار رفتیم تهران و بگذریم که چند ساعت صدها سرباز ریختن توی میدان راه آهن و بعد سوار شدیم و رفتیم مراغه . در مراغه به پادگانی رفتیم که حدود دو سه هفته اونجا بودیم . بعد ما رو بردند مهاباد و در پادگان مهاباد هم یه هفته ای موندیم . چون نمی تونستند نیروها رو توی پادگان نگهدارند و مرتب از سیم خاردار میزدند بیرون ما رو بردن حومۀ مهاباد جایی که معروف بود به گرگ تپه . یه گاوداری بود اونجا که گردان ما رو اونجا مستقر کردند . اینم عکس اون گاورداری . 

001_2cccb.jpg

برای برقراری تأمین مقر گردان قرار شد در ارتفاعات اطراف پایگاه بزنیم . یکی از پایگاه رو تحویل بنده دادند تا با سربازان دستۀ خود برم اون بالا و مراقب مقر باشیم . 

002_ed6e3.jpg

شب اول و دوم رو خوابیدیم . روز سوم اول صبح یکی از سربازان اومد گفت یه گله گوسفند دارن به اینجا نزدیک میشن . چون قبلا بابت ستون پنجم دشمن و ترفندهای اونا زیاد شنیده بودم دوتا از بچه های تهران رو صدا زدم و گفتم برین پایین و چوپان رو بترسونید و بگید یکبار دیگه این طرف ها پیداش بشه خودش و گوسفنداش رو با هم میبریم جایی که همین عربهای عراقی نی انداختن .

سربازان رفتند . حدود یه ساعتی گذشت دیدم یکی از سربازان اومده میگه سرگروهبان بچه ها یه گوسفند آوردند . بلند شدم رفتم جایی که می شد چوپان و گله رو دید و بچه ها هم از همونجا بالا میومدند . چوپان در حال دور شدن بود . بچه ها به بالای ارتفاع رسیده بودند . گفتم این چیه ؟ یکی از سربازان گفت که چوپان خودش داد . گفتم یعنی چی چرا باید چوپان همچین کاری بکنه ؟ گفت ما تهدیدش کردیم گویا ترسید و گوسفندی رو گرفت و داد به ما . کمی که زیر فشار گذاشتم سرباز رو گفت راستش سرگروهبان گوسفند رو خریدیم . اگه اشتباه نکنم حدود 10 هزار تومان گفت پول دادیم . گفتم ببینید ممکنه هر کلکی سوار کرده باشه راستش رو بگید . گفتن خریدیم . یکی از سربازان وضع مالی پدرش بد نبود . گاهی که گردان برای کاغذ یا وسیلۀ ماشین پول نداشت بخره این سرباز چند روز مرخصی میگرفت و میرفت وسایل رو می آورد .

وقتی مطمئن شدم که چوپان حیله ای سوار نکرده گفتم خب معطل نکنید بزنید زمین گوسفند رو . جاتون خالی اون روز صفایی کردیم در گرگ تپۀ مهاباد . گوسفند رو کشتن و آمادۀ طبخ کردند . بر ذبح و پوست کردن و تمیز کردن گوسفند نظارت میکردم که سربازی اومد گفت دو نفر از گردان دارن میان بالا . 

003_eddb4.jpg

 

004.jpg

 

005_24a15.jpg

رفتم نگاه کردم دیدم استوار شیرازی عقیدتی گردان با یکی دیگه که یادم نیست کی بود داره میاد بالا . فرصت نکردیم گوسفند رو مخفی کنیم . استوار شیرازی دید . گفت این از کجا اومده ؟ گفتم همیشه که نباید توپ و خمپارۀ سرگردان رو سر ما بیفته . این حیوان صبح روی سینه کش تپه سرگردان بود واسه اینکه طعمۀ گرگ و شغال نشه ما ترتیب اونو دادیم . شما هم ناهار مهمون ما باشین . خب اون عقیدتی بود و غذاهای شبهه ناک نمیخورد . گفت نه ممنون . دور و بر رو نگاهی کرد و رفتند . دوستان عزیز از اون بالا تا مقر گردان حدود نیم ساعت راه بود . باور کنید بیست دقیقه نشد که بی سیم صداش در اومد . فرمانده گروهان ستوان صمدی بود گفت هوای بچه ها رو داشته باش . ده دقیقه بعد سروان رئیسی معاون فرمانده گردان تماس گرفت و گفت تنها نخوری .

با خودم گفتم همینجور پیش بره چیزی نصیب خودمون نمیشه . به سربازان گفتم سریع برنامه ناهار رو ردیف کنند . یه شاخه از درختی که چند متر پایین تر در کمر تپه بود کندند و بعنوان سیخ استفاده کردند . آتشی و خلاصه دور آتیش هم چندین آدم گشنه شروع کردند به خوردن . جای همتون خالی بود . این هم چند عکس از اون روز . دوستان عزیز بابت اون سورچرونی تا مدتی همه دوستان با من سرسنگین بودند . فردای اون روز سربازان گفتند که بابت گوسفند پول ندادند . وقتی رفتند چوپان رو تهدید کردند که باید با گوسفندهایش بیاید به مقر گردان . بیچاره چوپان هم از ترسش گوسفندی رو پیشکش کرده تا بذارن اون از همون راهی که اومده برگرده . منم ناراحت شدم ولی وقتی دیدم این کار در روحیۀ سربازان خیلی تأثیر داشته زیاد سخت نگرفتم . سروان رئیسی تا وقتی که در گردان بود تا منو میدید میگفت : گوسفند رو کشتی ، پشمش رو متکا کردی ، خونش رو به انگشت من نمالیدی . بارها این جمله رو تکرار میکرد . یادش بخیر . یاد یاران بخیر . 

006_395e6.jpg

 

007.jpg ا

ارادتمند : تلخک 

21 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطرات و مطالب را به طور ترکیبی از تلخ و شیرین و شوخی و جدی برایتان میذارم تا یکنواخت و خسته کننده نباشن.

 

( پیچستون )

 

ماجراهای سیگار و سیگاریها در جبهه.

 

خدمت سربازی برای خیلی ها شروع سیگاری شدن به طور رسمی بوده و هست . اصلا فکر میکنم سیگار را برای سربازان کشف کردند.  90% بچه ها سیگار میکشیدند حتی آنانی که سیگاری نبودند هم سیگار میکشیدند!

 

وقتی از مرخصی بر میگشتیم  یکی دو بکا س سیگار داشتیم و هم پول کافی برای خرید سیگار پس در همان شب اول بازگشت بین بچه ها پخش میکردیم. تا چند روز سیگار داشتیم.

وقتی تمام میشد میخریدیم . هر چه از زمان برگشتمان از مرخصی میگذشت و پولمان کمتر میشد نوع  و کیفیت سیگار هم  پایین تر میامد. برای مثال از وینستون شروع میشد و به ترتیب  بهمن  آزادی  و  تیر و بالاخره به زر و شیراز و  هما فیلتر دار ( هما دانشجویی ) هما بیضی ( هما بدبخت ) هما 50 تایی  و اشنو ویژه میرسید تا در نهایت به پیچستون ختم میشد .

 

پیچستون همان سیگارهای دست پیچ بود . توتون یا تنباکوی ارزان قیمت را کیلویی میخریدیم   و همینطور کاغذ سیگار  که به صورت دفترچه های  کوچک  توش  ورقه کاغذهای  بسیار نازک که مخصوص سیگار بود  توتونها که شامل مقداری چوب خشک و کمی هم برگه های تنباکو بود را داخلش میریختیم میپیچاندیم و میکشیدیم ! اما چه  کشیدنی اوایل که بلد نبودیم چندین کاغذ پاره و خراب میشد  کلی وقت میذاشتیم  تا بالاخره یک شی بیضی و کج و کوله و بیریخت درست میشد که به همه چیز شیه بود جز سیگار و وقتی روشن میکردیم به علت کوتاه بودنش  ابرو و مژه هایمان هم میسوخت ! و در حین کشیدن  توتون و چوب بود که وارد دهانمان میشد و مجبور بودیم مرتبا تف کنیم  تا از دهانمان خارج شوند.در گوشه و کنار  هر سنگر و سوله هم چندین کیسه نایلون که داخلش توتون و کاغذ سیگار بود به چشم میخورد .

 

تا این که کم کم حرفه ای شدیم و فهمیدیم بهتر است چوب سیگار داشته باشیم  و  نوع پیچیدنش را هم یاد گرفتیم طوری که  حتی با یکدست این کار را میکردیم و بقدری  در این کار تبحر پیدا کردیم که سیگارهای دست ساز و تولیدی خودمان از نظز ظاهری مانند یک سیگار معمولی بود و اگر کسی از نزدیک نمیدید متوجه نمیشد.

انصافا همیشه هم بود هر کسی به شهر میرفت با خودش کلی توتون و کاغذ میآورد و چون خیلی ارزان بود همیشه داشتیم. و در طول مدت که آن مناطق بودم هیچ وقت بدون سیگار نماندم.

 

گاهی هم سیگار عراقی گیرمان میآمد ولی به لعنت خدا نمیارزید سیگار شان بغداد بود و سامره  و گاهی هم سیگارهای روسی و ترکیهای به نام سامسون که کیفیت بسیار پایینی داشتند و بوی بد و سردرد آور.

21 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام . سالش رو یادم نیست . ولی یادمه توی خط ابوغریب بودیم . ابوغریب خطی بود نسبتا آرام همراه با گاهی صدای سوت خمپاره و در اغلب ساعات جوّی آرام داشت . وقتی در خط مقدم بودیم بابت بازدیدهای گاه و بیگاه خیالمان راحت بود . سرهنگی در لشکر بود به نام سرهنگ متین . روحش شاد . شنیدم که به رحمت خدا رفته اند . ایشان سرهنگی بودند که خیلی سرو صدا میکردند . دوستانی که به مشهد مشرف شده اند اگر دقت کرده باشند از سمت پلیس راه نیشابور به سمت فلکۀ پارک ملت که میری نرسیده به فلکه پارک رستورانی هست بنام معین درباری که مالکش همین سرهنگ مرحوم بود . جهت اطلاع دوستان بگم که در خط کل شب رو بیدار بودیم . دلیلش هم ترس بود و سرکشی به نگهبانان . به خاطر بیدار ماندن شب اول روز می خوابیدیم . بیاد ندارم که در خط بوده باشم و قبل از روشن شدن هوا بخوابم . ساعتی یکبار تنها یا با پاس بخش باید سرکشی میکردم . 

اگه بی جهت وقتی خواب بودم کسی بیدارم میکرد کلی اعصابم بهم می ریخت . در دژبانی گردان دوستانی داشتیم که سپرده بودیم هر زمان کسی خواست برای بازدید به خط بیاید قبلش ما را مطلع کند . وقتی خبردار می شدیم بلافاصله خط را شلوغ میکردیم و بازدید کننده برمی گشت و عطای بازدید را به لقایش می بخشید . روزی خواب بودم که سرباز سنگر بیدارم کرد و گفت سرهنگی برای بازدید به سمت خط می آید . بازدید کنندگان هم اول صبح را انتخاب میکردند تا از گرمای هوا در امان باشند . منم تازه خوابم عمیق شده بود . گفتم برو به سنگرها اطلاع بده . دوباره خوابم برد . سرباز صدایم کرد گفت جناب سرهنگ کارت دارد . تازه یادم آمد که بازدید آمده اند . لباس پوشیدم و رفتم خدمت جناب سرهنگ که به اتفاق فرمانده گروهان منتظرم بودند . احترام گذاشتم . سرهنگ گفت خواب بودی ؟ گفتم بله . گفت تا این موقع از روز  ؟ گفتم به من نگفته اند تا چه موقع از شب بیدار باشم لذا منم نمی دانم تا چه موقع روز باید کمبود خواب شب را جبران کنم . تپه ای در خط بود که دیدگاهی روی آن داشتیم . سرهنگ گفت دستور بده دوربین بیاورند برویم و خط دشمن را بررسی کنم . احترامی گذاشتم و رفتم تا خودم دوربین بیاورم . فکری به ذهنم رسید . گوشی تلفن را برداشتم و به مخابرات گفتم دستۀ ادوات را وصل کند و دوستم آقای داوری را گفتم خط را شلوغ کن . بنده خدا چندتا خمپاره 81 و 82 روانۀ خط عراق کرد . 

عراق هم نامردی نکرد و در کمتر از پنج دقیقه پاسخ داد . رفتم خدمت مرحوم سرهنگ معین درباری و گفتم برویم جناب سرهنگ . هنوز حرکت نکرده بودیم که خمپاره های عراق از راه رسیدند . مرحوم سرهنگ دوپا داشت دوپای دیگر هم قرض کرد و به سمت ماشینش رفت تا به عقب برگردد . خود را به او رساندم و گفتم جناب سرهنگ این همه راه تشریف آورده اید خط دشمن را بررسی کنید و نقاط ضعف ما را بفرمایید . سرهنگ مانده بود بر سر دو راهی که چه کند ؟ بماند و خطر خمپاره ها را به جان بخرد یا برود و سوژه ای شود برای ما . سرهنگ به سمت دیدگاه و تپه براه افتاد . رسیدیم به دیدگاه و رفت داخل . دوربین را به چشم گذاشت و یک دقیقه نشد گفت خبری نیست . من نمیدانستم بخندم یا گریه کنم . گفت الان عراقی ها خوابند . معلومه تا صبح اونا هم بیدار بودن . رو به فرمانده گروهان کرد و گفت خودتان بررسی کنید و گزارش بدهید . از آن روز دیگر در خط مقدم و پدافندی افسری غیر از فرمانده گروهانم را ندیدم . ارادتمند : تلخک

18 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی چهارشنبه ۵ آذر ۹۳ - ۱۱:۰۵:۴۸

وقتی رفتار انسانها را در جنگ با یکدیگر و همچنین رفتار حیوانات در درگیری ها با هم مقایسه کنیم متوجه میشیم وحشی ترین جانداران انسانها هستند !
انها به دیگر حیوانات کاری ندارند و هدفشان معین و مشخص است و بی علت شکار و کشتار نمیکنند و به محیط زیست هم ضرری نمیزنند !
ولی انسان اینطور نیست !



ولی در جنگ شما برای کشتن انسان لحظه شماری میکنید.
باور کنید بازگو کردن خاطرات جنگ و جبهه به راحتی خواندن آن نیست !


وقتی دوران آموزشی در( رینه ) تمام شد و برای دیدن دوره ای خاص به پادگان سراب نیلوفر کرمانشاه رفتیم در آنجا به ما گفتن که دقیقا قرار است کجا بروید و با چه کسانی بجنگید حدود 25 روز هم آنجا آموزشهای به ما دادند .
برای رفتن به خط بیقراری میکردیم !

وقتی هم که به آنجا رسیدیم برای درگیری لحظه شماری میکردیم و از قدیمیترها هر روز میپرسیدیم چرا انقدر ساکت است ؟ چرا خبری نیست ؟ آنان هم با خونسردی میگفتند عجله نکنید !

وقتی اولین درگیری جدی و نزدیک را تجربه کردیم من خود به شخصه تا چند روز نه غذا میخوردم نه میتوانستم درست بخوابم و در کل به هم ریخته بودم !

ولی پس از چند عملیات کوچک و بزرگ و پاکسازی و ... تبدیل به یک سرباز شدم که فقط میجنگید و سعی میکرد در کمین ها و ...فقط به برداشتن بیشتر خشاب و نارنجک و حفظ جان خود فکر کنم و در جواب سربازان جدیدتر همانی را بگویم که قدیمیترها به من گفتند.

چطور میشود پس از بازگشتن از یک درگیری و کشتن و کشته شدن دشمن و دوست در بین گله ای گاو عکس یادگاری گرفت ؟ یا بک بره یا بزغاله را بغل کنی و در بین شقایقهای وحشی عکس هنری بگیری ؟ یا در کنار آبشاری کوچک پس از از دست دادن چند دوست و هم سنگر با لذت غذا بخوری؟!

مدتی بود که گروهکها شبیخون میزدند و در روستا های اطراف مخفی میشدند و خمپارهها و توپهای عراق هم دقیقا به هدف میخورد .


اطلاع رسید که در روستایی به نام ...شه آنان را پناه داده و شبها پس از زدن ضربه و گرفتن تلفات در آنجا مخفی میشوند و صبح در لباس چوپانی و کشاورزی و حتی لای گله گاو و گوسفند از روستا خارج میشوند.

ما زخم خورده و بسیار عصبی و شاکی بودیم ولی اجازه تیر اندازی به روستا را نداشتیم !

برخی اوقات هم به تلافی و به صورت پراکنده به سمت گله هایشان شلیک میکردیم !

اطلاع دادند که روستا به پایگاهاهی برای عوامل ضد انقلاب و ستون پنجم عراقیها تبدیل شده

تا اینکه دستور رسید و با هماهنگی یک گروهان از برادران برای پاکسازی به سمت روستا سرازیر شدیم

و جهنمی بر پا شد که گفتنش در اینجا جایز نیست !

اگر امروز به دست شما دوستان یک تفنگ بادی بدهند و بگویند یک گنجشک یا کبوتر را بزن اکثرا قبول نمیکنید .

حالا بفهمید رابطه انسان و حیوان و جنگ را.

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی شنبه ۱ شهريور ۹۳ - ۱۵:۲۷:۳۵

 

 

 

با سلام. ژاندارم به فرانسه میشود مرد تفنگ دار ( مسلح ) . وظیفه اصلی ژاندارمری حفاظـت از مرزهای کشور. حراست و تامین امنیت جاده ها و حضور در پاسگاهای قضایی در مناطق خارج از شهرها و مقابله با هر گونه نا ارامی در در خارج از محدوده شهرها بود .و امداد رسانی در مواقع سیل و زلزله و..و زیر نظر وزارت کشور. با شروع نا آرامیها و جنگ در کشور ژاندارمری وظیفه اش دو چندان شد و تا پایان جنگ پابه پای دیگر نیروها در خطوط مختلف جبهه حضور داشت.

 

دوران آموزشی  در این سازمان کمی با دیگر نیروها  فرق داشت و بیشتر روی توان پیاده و تقویت قدرت بدنی متمرکز بود . برای پیاده روی و کوهپیمایی بیشتر وقت میگذاشتند و همیشه میگفتند یک ژاندارم باید مثل آهو روی کوها بدود! از این پایگاه به آن پاسگاه آذوقه و مهمات ببردو...! و برای تقویت پاهها بهترین کار رژه رفتن است. اصلا بنیان رژه برای محکم کردن استخوانهای پا و تقویت عضلات پا و کمر است  و همیشه پادگانهای آموزش ژاندارمری در مناطق کوهستانی قرار داشت . در زمان جنگ بیشتر نیروهای ژاندارمری در غرب و مناطق صعب لعبورغرب شمال غربی کشور مستقر بودند.و البته در جنوب و نسبت به کل نوار مرزی تغریبا برابر بودند.نیروهای مستقر در مناطق جنگی وظیفه شان تامین امنیت جاده های کوهستانی برای عبور دیگر نیروها ( تامین جاده ) دیده بانی و نگهبانی در پایگاهای مرزی و جلوگیری از نفوذ نیروهای شناسایی عراق و درگیری و تعقیب و گریز با اشرار و نیروهای جدایی طلب و ضد انقلاب بود و همزمان در یک نقطه با چند دشمن درگیری داشتیم! عراق از روبرو وسمت راست و دیگران از همه جا! تفنگ سازمانی ژ3 و هنگام پاکسازی روستاها همان ولی نوع تاشو. افسران همراه خود همیشه کلت  نیز داشتند.

 

ژاندارمری لشگر نداشت! هنگ و گردان و گروهان .  و همیشه دراعلام صورت نیازدیگر نیروهای درگیر ( طرح جندالله ) فورا نفر هم  برای کمک به عنوان مامور به خدمت به آنان قرض میداد؟! واحد های پدافند ضد هوایی 2لول و 4 لول و توپهای راداری هم داشتیم. خمپاره انداز و آرپیجی زن هم داشتیم و ... نسبت به اندک بودن نفرات  شهدای زیادی را دادیم .  به خاطر دارم  گاها مجروحین و شهدا  به علت کوهستانی وبا پر برف بودن یا عدم امنیت جاده باید گاها چند روزی در سنگر می ماندند تا به پایین برده شوند.

 

  تنها سربازانی که هر شب بلا استثنا نگهبانی میدادند ( هر شب نگهبان ) ما بودیم ( هر شب 2 تا 2 ساعت ) در نوک کوهای نوسود و پنجوین و 3 ساعت دیده بانی مستمر در هر روز و مابقی ساعات وقت استراحت کمی پیدا میکردیم و این مسئله بسیار سخت بود  محیط آنجا از ما نفراتی ساخته بود که ماشین وار نگهبانی میدادیم گشتی بودیم  کمین میرفتیم   تامین جاده بودیم و یا به غیر   درگیری های روزمره در  عملیاتهای کوچک و بزرگ  میجنگیدیم!  وقتی برای استراحت کردن زیاد  نبود و کسی هم نبود آنچنان سخت بگیرد چون اساسا سخت بود! نگهبانی میدادبم تا دوستانمان در سنگر استراحت کنند و آنها میامدند تا ما بتونیم برویم و دیده بانی میکردیم تا کشته نشویم!

 

در مناطق عملیاتی قانون  مرخصی به این صورت بود :

 

خط مقدم هر 45 روز که میماندیم 15 روز به مرخصی میآمدیم .ولی خیلی اوقات از 2 ماه هم بیشتر میکشید تا به مرخصی برویم. یا آماده باش میخورد یا نیرو کم داشتیم.

 

در ضمن حقوق   نسبتا  خوبی هم میدادند خط مقدم روزی 60 تومان توپخانه روزی 45 تومان و قرارگاه روزی 30 تومان که در آن زمان پول کمی برای یک سرباز نبود  هر چند ماه یکبار به صورت نقد پرداخت میشد.

یکنفر از مرکز یا هنگ باختران ( کرمانشاه ) با کیف پر از پول میآمد و به یکباره کلی پول میگرفتیم . ولی جایی نبود که بتونیم خرج کنیم.!

نگه میداشتیم وقتی به مرخصی میآمدیم خرجش میکردیم.

 

هنگامی که به مرخصی میرفتیم بهترین روز زندگی ما بود  بطوری که وقتی به کرمانشاه میرسیدیم و مردم لباس شخصی را میدیدیم  خیلی حس خوبی داشتیم  برای اینکه هر چه زودتر برسیم به تهران با سواریهای بیوک میآمدیم  و به خاطر دارم همه آنها تا خود تهران نوار معین میزاشتن  چه لذتی داشت. یادش بخیر . ولی هنگام برگشت نه ! عجله نمیکردیم  و با اتوبوس برمیگشتیم. حقیقتی میگویم : چند بار هنگام بازگشت از مرخصی تا کرمانشاه رفتم ولی دلم نیامد از تمدن دور شوم و یک شبانه  روز در کرمانشاه میماندم وشب را در مسافرخانه ای در چهاراه اجاق که فکر میکنم نامش  ( معراج ) بود و یا در یکی از مسافرخانه های میدان گاراژ میماندم و دل کندن از محیط غیر نظامی برایم سخت بود.و روز بعد به سمت محل خد متم میرفتم. که البته غیبت حساب میشد و اضافه خدمت هم جریمه اش بود.

در پاوه هم یکنفر لباس شخصی نمیدیدیم. همه با لباس محلی کردی تردد میکردند حتی کارمندان زن و مرد  در بانک و مخابرات و دیگر ادارات و حتی دانش آموزان. همگی چه زن و چه مرد  لباس محلی  کردی  خودشان را  بر تن داشتند و مابقی هم نظامیان ژاندارمری  بودند که البته چرخیدن زیاد در شهر هم آزاد نبود. در ضمن جایی را نداشت که بریم بگردیم. از پاوه تا خط و پایگاه هم که حدود یک ساعت بود ( جاده کوهستانی بود وگرنه از نظر کیلومتری بسیار به مرز نزدیک است و با چشم غیر ممسلح هم میشود ارتفاعات و بخشهایی از خاک عراق را هم دید ) با ماشین هایی که متعلق به ژاندارمری بود میرفتیم .البته خود شهر پاوه نیز جزو منطقه جنگی و خط مقدم به حساب میآمد.

 

حالا چرا شهری که به این اندازه به خط مقدم نزدیک بود و به راحتی در تیر راس توپ و خمپاره عراق بود  و نیروهای ًضد انقلاب هم در آن حوالی  کم نبودند  تخلیه نشده بود و زندگی در آن ادامه داشت خودش بحث مفصلی دارد که خواهم گفت.

 

 

وقتی مرخصی تمام میشد برمیگشتیم به جایی که عدهای منتظر هستند ما را بکشند! ولی بر میگشتیم تا دوستانمان هم بتوانند به مرخصی بروند. میشد نرویم فرار کنیم و یا به خارج از کشور دریم  کسی به زور نگفت بیا برو و در آنجا هم اکثرا نماز نمیخواندیم و روزه هم همبتطور. خوش بودیم ولی خوش نمیگذشت شاید در غفلت بودیم . فکر میکنم از الان بهتر بود!و الان که دوستانم اکثرا رفتند و آنهایی که ماندند فراموش شدند!ولی فراموش نکردند.

 

 

کسی نفهمید که چه یر سر ژاندارمری آمد؟ چرا ادغام شد؟ 

شاید اگرهنوز  ژاندارمری  بود گاها از ما یاد میکرد. در سازمانی خدمت کردیم که دیگر وجود ندارد!ولی ایران هنوز هست.خدمت من که تمام شد جنگ هم اواخرش بود. از خاطرات تلخ و شبرین و خوردن قاطر زنده زنده و املت با تخم مار هم جالب است. به مرور. ( قابل توجه سربازان جدید )!

17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود بر جناب لطافتی بزرگ 

 

هر کسی این خاطرات رو درک نمیکنه حتی اونهایی که خدمت رفتن. باید لب مرزی که همیشه خطر بیخ گوش نیروها خدمت کرد تا این چیزها رو درک کرد. جیره خشک و آرزوی بودن جای مردمی که بین ما و اونها فقط یک سیم خاردار فاصله بود و .... 

 

خلاصه این متن آخر شما کلی خاطره رو زنده کرد ........

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب لطافتی درود....این قدر زیبا نوشته اید که حس کردم خودم آنجا قرار دارم....
ببخشید این سوال را میپرسم....بدترین خاطره شما در جنگ چه بود؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

از دست دادن دوستان و یا مجروحیت ناخواسته در آنجا قطعا از خاطرات بد دوران خدمت هر کس در جبهه است . ولی اینها به مرور عادت میشوند.

شاید بدترین وتلخترین ایام خدمتم کمی عجیب باشد.

در دفترچه خاطراتم هم از این روزها به بدترین ایام خدمتم یاد کردهام.

 

حقیقتا تلخترین روزهای خدمتم  مربوط به ایامی بود که از خط برای نگهبانی از باشکاهافسران به شهر پاوه آمدم. باشگاه در ساختمانی سه طبقه  ودر قسمت انتهایی جنئب شهر پاوه قرار داشت.

و به شدت از انجا حفاظت میشد.

پس از اینکه 15 ماه مدام در خط بودم با بیسیم نام چند نفر را خواندند تا برای نگهبانی و خدمات به باشگاه افسران برویم.چون به تازه گی  این باشگاه زیاد  مورد حمله افراد ضد انقلاب قرار میگرفت برای حراست بیشتر از آنجا تقاضای نیروی با سابقه از خط کرده بودند.و از هر پایگاه یک یا دو نفر به پاوه اعزام شدیم. در باشگاه افسران خود را معرفی کردیم و یک اتاق تمیز با حمام و تخت و پتو های بسیار تمیز به ما داداند و هر کدام از ما مامور خدمت در یک قسمت از باشگاه شدیم .من هم به قسمت حراست و پاسداری از اطراف  ساختمان و تپه های مشرف به آن  رفتم ولی پس از گذشت چند روز به علت عادت نداشتن به محیط و دیسیپلین خاصی که شهید آریافر از اول  در آنجا برقرار کرده بود و بدتر از همه دوری از دوستان و پایگاه آنچنان بر من فشار میآورد که شبها وقتی در بالای تپه یا  پشت بام باشگاه مستقر میشدم و از دور صدای انفجار و نور منورها رامیدیدم یا از گوشه و کنار و اطراف شهر صدای تیر اندازی و درگیری میشندیدم  دلم میخواست آنجا باشم چندین بار اشک ریختم و به شدت از آمدن به آنجا  پشیمان و ناراحت بودم. دلم هوای جای خودم را میکرد و با آنکه  در محلی به نسبت  امنتر و با برق و آب لوله کشی و با غذای گرم و تازه و در کنار افسران ارشد و جای خواب گرم و نرم تر و محیطی بسیار تمیز تر بودم  بودم ولی اصلا راحت نبودم.و اگر در خط حواست باید به خود باشد در آنجا مسئولیت جان آنهمه افسر و درجه داری که در قرارگاه و پاسگاه ژاندارمری یا حلال احمر پاوه خدمت میکردند با ما بود یک سیستم امنیتی پیچیده و حساس داشت   خلاصه ( تحرکم حک شده بود ) . شاید اگر یک هفته دیگر دوام میآوردم به آنجا عادت میکردم و باقی مانده ایام را به راحتی میگذراندم. و در ضمن سالمتر هم میماندم. ولی خوب انسان تصمیماتی میگیرد که همیشه به نفعش نیست  بالاخره انقدر کوشش و خواهش کردم تا مرا به جای اولم باز گرداندند. بسیار خوشحال بودم و وقتی به محل قبلی خود برگشتم یکی از بهترین روزهای خدمت من و هم سنگریهایم بود.در ضمن مطلبی را حقیقتا میگویم  خاک جبهه اعتیاد شدیدی داشت . میبینید که یک بسیجی با آنکه 10 بار به جبهه اعزام میشد باز داوطلب میرفت ؟ جنگ برای ما به یک خصومت شخصی تبدیل شده بود ! آنهمه از دوستانمان و افسرا و درجه داران ما را زده بودند و میزدند ما هم احساس میکردیم که زدن آنان از وظایف ماست. جدای از این  محیط دوستانه ای داشت همه با هم برابر بودیم پولدار و فقیر و خوش تیپ و بد قیافه  و دهاتی و شهری از نظر ما وجود نداشت  چون زندگی و  مرگ مثل آتش به اختیار نبود. هر چند بچه های تهران با هم صمیمی تر بودیم ولی میشد یک تهرانی شب را به علت بیماری یک سرباز که از دور افتاده ترین دهات زابل آمده بود نگهبانی دهد و بالعکس  رابطه بین فرمانده پایگاه و درجه داران و سربازان بسیار دوستانه بود  .باور کنید صادقانه میگویم :  اگر امروز از من بپرسند  طوری شود که تو به همان بچه ها و در همان نقطه و شرایطی که بودی بازگردی بدون شک میگویم بلی حاظرم.  مشکلات زیاد بود ولی تا وقتی سرباز هستی تنها مشکل بزرگت این است که سربازی و میدانی با اتمام آن مشکلات هم پایان میگیرد ولی وقتی سربازی تمام شد مشکلات زندگی از در و دیوار برویت آوار میشوند  و تمامی ندارد!

 

از روزهای و خاطرات تلخ و شیرین  دوران خدمت در جبهه باز خواهم گفت .

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی چهارشنبه ۵ شهريور ۹۳ - ۱۲:۵۲:۱۹

 

فریاد خاک !

 

با سلام.

 

قبلا در جایی دیگر هم گفتم که جنگ وجبهه شده نون دونی خیلی ها! خاک جبهه شده زیارتگاه و سالیانه بقولی صدها هزار!! نفر زایر؟! دارد ولی جانبازان در سال 2 نفر از مردم عادی ملاقاتی ندارند. حقیقتی بگوییم از بین دوستان همین در همینجا میپرسم که آخرین باری که سر زده به دیدن یک جانباز به منزل یا آسایشگاه رفتید کی بود؟ اگر آب جوب های شهر را در یک دشت یک مدت رها کنید آنجا سر سبز میشود ! چند لیتر خون در 8-9 سال در دشت خوزستان و کوهستانهای غرب روی این خاک عزیز ریخته شده ( حساب کردنش بسیار ساده است )! هفته دفاع مقدس که میشود تازه مردم یادشان میافتد که زمانی جنگ بود. حقیقتا عده ای خاص دور جنگ را حصار کشیده دیگران هم خط! پول میگیرند و مردم را به دیدن جبهه میبرند؟ عاشقان و عارفان خودشان میروند دیگران که نمیتوانند را باید به رایگان برد. پس چرا هفته دفاع که میشود در هر روز از یک ارگان ملاقات دارند و 7 مهر همه چیز تمام میشود . مگر ما یک هفته جنگ داشتیم؟ چرا کاروان راهیان دیدار جانبازان نداریم؟! چون صرف نمیکند! والبته طبیعی است نمیشود که فکر وذکر و کارمان این باشد که زمانی جنگ بود و ...چه و چه. با گذشت ایام و سال به سال رزمندگان و جنگ به فراموشی سپرده خواهند شد.

 

ولی  خاک ایران ماندگار است.

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی شنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۴ - ۲۳:۱۶:۵۹

 

. . .

 

هم گلوله مستقیم خوردم و هم ترکش و هم در نبرد نزدیک کتک مفصل. حقیقت بگم درد و کوفتگی اون نبردها چون پای جان در میان بود از گلوله و ترکش هم درناک تر بود و هم وحشتناکتر ! و هم خاطرهاش تو را تا آخر عمر آزار خواهد داد !
با هر ضربه ای که میخوری یک قدم خود را مرگ نزدیکتر حس میکنی اما خوردن گلوله یا ترکش همان اول تکلیف رو روشن میکنه که میمانی ؟ میروی ؟ یا کمی تا قسمتی خواهی ماند ولی در نبرد نفر به نفر دقایق کشدار است و فوق العاده وحشتناک هر کدام از طرفین میدانند در این مسابقه نفر دوم و سومی وجود ندارد !! باید اول شوی باید طوری بجنگی که اگر هم پیروز شدی خودت را به سمت مشخص برسانی که خود اونهم نبردی ثانویه است !
کسی آنجا نیست اگر هم باشد کاری از دستشان بر نمیآید از فاصلهای بعید نظاره گر هستند ! تو هستی و یکی که میخواهد تو را بکشد و هیچ کدام هم توان استفاده از اسلحه موثر و کارآمد را ندارید! گاها حتی سرنیزه هم در این بین گم میشود میشکندو آنجا هست که یک روی دیگر انسان را میبینی از گاز گرفتن تا سعی در درآوردن چشم دشمن با دست و کشیدن مو و کوبیدن سنگ به سر طرف کار را تمام میکند آنقدر با سنگ به سر طرف میکوبی که صورتش از بین میرود باز ولش نمیکنی هنوز سرفه میکند خر خر میکند ؟ ! آنقدر خشمگین هستی که تصمیم میگیری چوبی را در حنجرهاش فرو کنی تا مطمئن  شوی  دیگر آن  هیولا مرده و این پایان نیست ... حالتی از خنده و گریه به انسان دست میدهد و وقتی نگاهش میکنی به تنها چیزی که شبیه نیست یک انسان است خیلی زشت ... تو اینکار را کردی ؟!و این آخرین فریم از یک مستندی است حقیقی که تا آخر عمر تو را رها  نخواهد کرد !
تازه به خودت میایی تمام بدنت و به خصوص دستها و صورتت خون الود است .
فاتحانه برمیخیزی و دلت نمآید ولش کنی چند متری جنازه گرمش را روی زمین میکشی ولی توان نداری دیگر رمقی برایت نمانده دستانت به شدت میلرزد با صدای بلند گریه میکنی و ... و ...به خودت میایی با دستانی سرخ رنگ جیبهای طرف را میگردی مدارک بدرد بخور را برمیداری و فاتحانه به سمتی میروی که پایان ندارد !!

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب لطافتی هیچ وقت به جنگ از این منظر نگاه نکرده بودم.....و فکر نمیکنم هیچ نیرویی به جز پیاده نظام این بعد جنگ را تجربه کرده باشد.....
سوالات زیادی دارم....ولی احساس میکنم یادآوری آنها برای شما رنج آور و دردناک باشد....باز هم ممنون

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام اسماعیل جان .فعلا در حال انتقال خاظرات  و مطالب که قبلا ارسال کرده بودم به  این بخش هستم تا همگی در یک بخش باشند.

 

خاطرات چه خوب چه بد ماندگارن.و همانطور که قبلا گفتم بطور روزمره مرور میشن.

شما  یا هر کدام از دوستان سوالی داشتید در حد امکان در خدمت هستم.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now