Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

136 posts in this topic

ببخشید اگه سوالاتم باعث رنجش خاطر شما میشه....اولین باری که یک نفر با گلوله شما کشته شد چه حسی داشتید؟؟؟

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

قشنگ  یادمه . اول  پیشونیشونو نشونه گرفتم  ولی خورد به گوشه کلاهش .  کلاهش که پرید  برگشت نگاه کنه  دومیشو زدم  تو صورتش ...

 

هم خوشحال بودم هم کمی میترسیدم  تا چند روز همه تبریک میگفتن  الکی  نبود آدم زدم   ولی پشیمون نیستم . خیلی خوشحالم که تو خاک خودمون زدمش .

 

سیاه بود .../

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارسالی شنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۴ - ۲۳:۱۶:۵۹

 

. . .

 

هم گلوله مستقیم خوردم و هم ترکش و هم در نبرد نزدیک کتک مفصل. حقیقت بگم درد و کوفتگی اون نبردها چون پای جان در میان بود از گلوله و ترکش هم درناک تر بود و هم وحشتناکتر ! و هم خاطرهاش تو را تا آخر عمر آزار خواهد داد !

با هر ضربه ای که میخوری یک قدم خود را مرگ نزدیکتر حس میکنی اما خوردن گلوله یا ترکش همان اول تکلیف رو روشن میکنه که میمانی ؟ میروی ؟ یا کمی تا قسمتی خواهی ماند ولی در نبرد نفر به نفر دقایق کشدار است و فوق العاده وحشتناک هر کدام از طرفین میدانند در این مسابقه نفر دوم و سومی وجود ندارد !! باید اول شوی باید طوری بجنگی که اگر هم پیروز شدی خودت را به سمت مشخص برسانی که خود اونهم نبردی ثانویه است !

کسی آنجا نیست اگر هم باشد کاری از دستشان بر نمیآید از فاصلهای بعید نظاره گر هستند ! تو هستی و یکی که میخواهد تو را بکشد و هیچ کدام هم توان استفاده از اسلحه موثر و کارآمد را ندارید! گاها حتی سرنیزه هم در این بین گم میشود میشکندو آنجا هست که یک روی دیگر انسان را میبینی از گاز گرفتن تا سعی در درآوردن چشم دشمن با دست و کشیدن مو و کوبیدن سنگ به سر طرف کار را تمام میکند آنقدر با سنگ به سر طرف میکوبی که صورتش از بین میرود باز ولش نمیکنی هنوز سرفه میکند خر خر میکند ؟ ! آنقدر خشمگین هستی که تصمیم میگیری چوبی را در حنجرهاش فرو کنی تا مطمئن  شوی  دیگر آن  هیولا مرده و این پایان نیست ... حالتی از خنده و گریه به انسان دست میدهد و وقتی نگاهش میکنی به تنها چیزی که شبیه نیست یک انسان است خیلی زشت ... تو اینکار را کردی ؟!و این آخرین فریم از یک مستندی است حقیقی که تا آخر عمر تو را رها  نخواهد کرد !

تازه به خودت میایی تمام بدنت و به خصوص دستها و صورتت خون الود است .

فاتحانه برمیخیزی و دلت نمآید ولش کنی چند متری جنازه گرمش را روی زمین میکشی ولی توان نداری دیگر رمقی برایت نمانده دستانت به شدت میلرزد با صدای بلند گریه میکنی و ... و ...به خودت میایی با دستانی سرخ رنگ جیبهای طرف را میگردی مدارک بدرد بخور را برمیداری و فاتحانه به سمتی میروی که پایان ندارد !!

 

خیلی وحشتناکه  این ماجرا ولی عمو صمد به خودت ببال چون شما روح بلند ایرانی جماعت تو وجودته،،ایرانی جماعت غیرتشو با هیچی طاق نمیزنه..برخلاف همسایه هامون..افغانها رو ببینید تا الان طالبان و از الانه به بعد داعش،،میگن داعش میخواد به اردن حمله کنه،،اردنی که ارتش متحد داره و این برخلاف طبع داعشه به ارتش متحد حمله کنه،،اما داعش الانه خوب فهمیده ارتش عرب غیرت نداره،،

چند وقته پیشا تو مطبوعات راجع به افغانها موضوع دختری به اسم فرخنده نقل محفل شد..پیشنهاد میکنم دوستان فیلم ماجرارو تو اینترنت ببینید،،ببینید این مردم چقد عقب افتادن ،،راسته که میگن ازادی رو نمیشه هدیه داد،،اینهمه امریکا برای این مردم جاهل هزینه کرد،،اینا رو گفتم به اینجا برسم..

ببینید ملت ما با همه مصیبتاش ،ملت با عشقیه،،گشت ارشاد به دختره گیر میده،،غیرت مردم شاهد ماجرا جوش میاد،،کاری به درست و غلطش ندارم،،غیرت ایرانیه..

میگن تو جنگ چالدران مردم ایران با دست خالی سینه اشونو سپر توپ عثمانی کردن..عثمانی چی ازش موند،،اسمشم فقط تو تاریخ مونده..اما ایران از ازل تا به ابد ایرانه..

صدام با ما چه کرد ،،الانه اون کجاست و ما کجاییم..احساس غرور میکنم میبینم بعده سی و چندسال هنوز شهید میارن ملت با چشم گریون میرن بدرقه،،

نهایت اینکه ،،عمو صمد باید خون دل میخوردین تا من الانه راحت بشینم اینجا و پشت کیس براتون مطلب بزارم...باید شماها ایثارمیکردین تا ناموس این خاک سرافراز باقی بمونه،،

ایشاالله که دیگه جنگی نشه،،اما اگه داعش جرات چپ نگاه کردن بمارو نداره چون میدونه،،ایرانی جماعت غیرت داره..

مخلص همه هموطنای باغیرتم،،،،،

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود به روح بلند شهدای جنگ . با سلام به شما عزیزان . منطقۀ سومار بودیم . زمستان 1365 بود . دوست شهید و همکار عزیزم امین مرخصی بود و نزدیک برگشتنش بود . یه روز مونده به اومدنش تلفنگرامی به گردان رسید که بچه امین با آب جوش یا با آتیش ، درست یادم نیست سوخته و به محض رسیدن اونو به مرخصی بفرستند . فرمانده گروهان شهید عزیز فروزنده بود . منو صدا کرد و گفت یه جوری به امین بگو تا برگرده بره . امین همون روز نزدیک ظهر اومد . رفتم سنگرش . بعد از احوال پرسی با کلی حاشیه رفتن بهش فهموندم که باید برگرده . مرخصی اضطراری هفت روزه گرفت و همون روز برگشت . روز هشتم امین از مرخصی دوم برگشت . توی محوطه دیدمش و جویای حال فرزندش شدم . خدا رو شکر زیاد وضعیت حادی نداشت . امین گفت من سرم رو بشورم . سرباز خاکباز یا خاکزاد یه پیت 17 کیلویی رو آتش گذاشت تا گرم بشه . چند دقیقه بعد یکی دو هواپیمای عراق اومد و منطقه رو بمب باران کردند . استوار خالقی که دورۀ موشک سهند رو گذرونده بود بلافاصله با موشک رفت بالای تپه و موشکی به سمت هواپیماها شلیک کرد

 

اوضاع که اروم شد بیرون زدیم . هر کسی به کار خودش مشغول شد . من برگشتم داخل سنگر . هنوز دراز نکشیده بودم که چندتا توپ داخل محوطه منفجر شد . با انفجار توپ ها صدای امدادگر و آمبولانس خبر کنید بلند شد . خودم رو رسوندم بیرون و به اولین سرباز گفتم چی شده ؟ در کمال ناباوری گفت سرگروهبان امین مجروح شد . خودم رو رسوندم بالای سر امین . باورم نمی شد . ترکشی از کمر خورده بود و از شکم اومده بود بیرون . تمام دل و رودۀ امین کنار بدنش رو زمین ریخته بود . سر امین رو گذاشتم رو پام . چشاش رو باز کرد گفت حمید پاهام میسوزه . خودم رو کُشتم تا تونستم اشکی نریزم . گفتم چیزی نیست یه ترکش کوچیک به پات خورده . سربازان پتویی رو آوردند . امین رو رو پتو گذاشتیم . دل و روده هاش رو ریختم تو شکمش . گذاشتیمش توی آمبولانس و رفت . بیست دقیقه نشد که خبر آوردند امین به بهداری هم نرسیده و شهید شده . دو تا عکس رو با شهید امین دارم که میذارم . انتظار دارم دوستان عزیزی که مطلب رو میخونن صلواتی جهت شادی روح شهیدان سربلند جنگ و شهید امین خانلر دلاور نثار کنند

0002_77e50.jpg

 

0001_f232b.jpg

ارادتمند : تلخک

18 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب تلخک..کاش اسم شریفتون رو میدونستم..تلخک مثل تلفظش تلخه..

پیشنهادم اینه شماهم یه تاپیک به اسم خودتون باز کنید و مطالب مربوط به دوران خدمت اونجا بزارید،،باشه که یادگار باقی بمونه،،

متاسفانه تو اون دوران هرکی رو میبینیم داغ یه دوست رو یدک میکشه..

روح همه شهدا شاد و یاد ونامشون گرامی

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B8%DB%

 

 

از سمت راست: صمد لطافتی ، شهید علی کریمی ، محسن قویدل 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب تلخک..کاش اسم شریفتون رو میدونستم..تلخک مثل تلفظش تلخه..

پیشنهادم اینه شماهم یه تاپیک به اسم خودتون باز کنید و مطالب مربوط به دوران خدمت اونجا بزارید،،باشه که یادگار باقی بمونه،،

متاسفانه تو اون دوران هرکی رو میبینیم داغ یه دوست رو یدک میکشه..

روح همه شهدا شاد و یاد ونامشون گرامی

حسین عزیز سلام . تو انسان شریفی هستی . نمیدونم چرا و به چه خاطر نسبت به جنگ علاقه داری . اسم من حمیدرضا و فامیلم ساجد هست . راستش من زیاد به کامپیوتر و کار کردن باهاش وارد نیستم . این تایپک یا هر چیز دیگه ای که تو گفتی رو هم نمی دونم . حسین جان ، جوان های دهۀ شصت و بزرگوارانی که در جنگ بودند داغ یکی دو تا دوست ندیدند . هر سربازی که در گروهان با من خدمت میکرد برایم دوستی بود و رفیقی شفیق . هر کدوم از اونها که شهید می شدند مثل این بود که برادرم رو از دست دادم . البته بعضی ها که خیلی صمیمی بودند یا مدت زیادی باهاشون بودم شهادت اونا بیشتر آزارم میداد . ناهار میخوردیم سرباز میرفت ظرف ها رو بشوره ناگهان صدای توپی و خمپاره ای و بعد هم به آغوش کشیدن پیکر بی جان اون سرباز . حسین جان من عادت ندارم زیاد حرف بزنم . بخصوص در حضور بزرگانی چون جناب سرهنگ ملایری و جناب لطافتی و سایرعزیزان دیگه . اما گاهی که دلم میگیره میام اینجا و مطلبی رو میخونم و چند خطی هم می نویسم . اگه خدا توفیق بده قصد دارم چند روزی رو به مناطق جنگی برم و با گرفتن عکس و فیلم کتابی بنویسم . حالا چقدر بتونم این آرزوی دیرینه رو جامۀ عمل بپوشونم خدا میداند .

فقط میدونم که حرف منو جناب سرهنگ و جناب لطافتی میدونند و حرف این اساتید رو من . شما و سایر دوستانی که در جنگ نبودید شاید گاهی ما رو دیوانه هایی بدونید که . . . . آره دیوانه ایم . سهم ما از هشت سال جنگ همین دیوانگی هاست . از تو ممنونم که هراز گاهی نسبت به من لطف میکنی . ممنونم ارادتمند : تلخک  

24 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

حسین عزیز سلام . تو انسان شریفی هستی . نمیدونم چرا و به چه خاطر نسبت به جنگ علاقه داری . اسم من حمیدرضا و فامیلم ساجد هست . راستش من زیاد به کامپیوتر و کار کردن باهاش وارد نیستم . این تایپک یا هر چیز دیگه ای که تو گفتی رو هم نمی دونم . حسین جان ، جوان های دهۀ شصت و بزرگوارانی که در جنگ بودند داغ یکی دو تا دوست ندیدند . هر سربازی که در گروهان با من خدمت میکرد برایم دوستی بود و رفیقی شفیق . هر کدوم از اونها که شهید می شدند مثل این بود که برادرم رو از دست دادم . البته بعضی ها که خیلی صمیمی بودند یا مدت زیادی باهاشون بودم شهادت اونا بیشتر آزارم میداد . ناهار میخوردیم سرباز میرفت ظرف ها رو بشوره ناگهان صدای توپی و خمپاره ای و بعد هم به آغوش کشیدن پیکر بی جان اون سرباز . حسین جان من عادت ندارم زیاد حرف بزنم . بخصوص در حضور بزرگانی چون جناب سرهنگ ملایری و جناب لطافتی و سایرعزیزان دیگه . اما گاهی که دلم میگیره میام اینجا و مطلبی رو میخونم و چند خطی هم می نویسم . اگه خدا توفیق بده قصد دارم چند روزی رو به مناطق جنگی برم و با گرفتن عکس و فیلم کتابی بنویسم . حالا چقدر بتونم این آرزوی دیرینه رو جامۀ عمل بپوشونم خدا میداند .

فقط میدونم که حرف منو جناب سرهنگ و جناب لطافتی میدونند و حرف این اساتید رو من . شما و سایر دوستانی که در جنگ نبودید شاید گاهی ما رو دیوانه هایی بدونید که . . . . آره دیوانه ایم . سهم ما از هشت سال جنگ همین دیوانگی هاست . از تو ممنونم که هراز گاهی نسبت به من لطف میکنی . ممنونم ارادتمند : تلخک  

 

جناب ساجد ارادت..مایه افتخار منه فارغ از همه تالمات اجتماعی که بنوعی همه مون درگیرشیم ،فرصتی مهیاست در کنار شما بهترینها دمی ارامش بگیریم،،قبلانه عرض کردم متاسفانه معرفت و همنوع دوستی توی فضای حقیقی روزبروز داره کمتر میشه،،دیگه نمیشه به کسی اعتماد کرد،میخوای معامله کنی،چهارستون تنت میلرزه که ای نکنه به تور یه ادم کلاش خورده باشی..میخوای کارتو تو اداره دولتی پیش ببری ،هزارجور فیلم باید بازی کنی،،بدبختانه دیگه قسم دروغ خوردنم جسارت نمیخواد،از بچه دبستانی بگیر تا مرد صدساله،،ولی اینجا یه سری ادم فهمیده دور هم جمع شدن که هیچ کاری برای هم انجام نمیدن،،اما بی شیله پیله باهم همصحبتیم ،،حالا موضوعش ارتش باشه یا باقی قضایا که میدونیم ته تهش بهونه باهم بودنه،،،

نهایت اینکه من تو خونواده ای بزرگ شدم که هیچکدومشون ارتشی نیستن امااز شانس ما بخاطر علاقه ای که به پلیس بازی داشتم خاطرتون باشه سالای اولی که قالیباف اومد تو راس کار همچی متحول شد،،قبلانا همه سران رو یه بخش محافظت میکرد اما تو اون سال همه منفک شدن و هر بخش خودش حفاظت از سران رو برعهده گرفت، منم از نیروی انتظامی مامور به ارتش شدم دژبان مرکز حدود دوسال دوره حفاظت از شخصیت ها رو دیدم ..استخدامم هم پیمانی پنج ساله بود،،البت اسمش،،تو اون دوران افتخار داشتم از بزرگانی کسب تجربه کنم که زمان جنگ یلی بودند برای خودشون،،از اونجا به بعد من خودمو یه ارتشی میدونستم..

اما حیف و صد حیف بعده اونهمه سختی مجبور شدم از نظام فارغ شم،،،البت اونم براحتی نبود،،قصه ای داشت براخودش،،هرچند همه همدوره ای هام الانه به نوایی رسیدن،،اما قسمت ماهم اینجوری بود،

قربان ارادت

18 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
دلی سریلند و سری سر به زیر...

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم

اگر خنجر دوستان,گرده ایم

گواهی بخواهید:اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

آن شش نفر !!

 

 

به خاطر یک اشتباه ابلهانه گیر کرده بودیم.

 

از پس  یک نفوذ غیر عملی و نا  موفق در اطراف شهر نوسود از سمت شرق  و غرب نیسانه  بین دو روستای تشار و شیخان  در زیر شیب  یک پرتگاه مانده بودیم  همانجایی بودیم که هنگام رفتن مقداری  مهمات را جاسازی کرده بودیم .

 

 

پس از آنکه  نتوانستیم اصل  غافلگیری و نفوذ برای شناسایی  را رعایت کنیم  در حال برگشتن به پایگاههای خودی  چون دشمن به حضور ما در منطقه پی برده بود  مرتب خمپاره کور میزد  دقیقا نمیدانست در کجا هستیم و این تنها نقطه قوت ما بود. پس از آنکه اوضاع آرام شد ستوان میرزایی دستور داد به همراه چند نفر دیگر برویم و مهما تی را که جا مانده بود را به پایگاه برگردانیم . موقع رفتن متوجه ستونی  10-15 نفره از چریکها شدیم که ما را زیر نظر داشتند و همین کار را خراب کرد .  سریع از شیب دره پایین رفتیم  ولی به محض اینکه اولین جعبه را برداشتیم  زمین و زمان به هم ریخت گلوله ها را مستقیم میزدند  نه راه برگشت داشتیم نه راهی بود تا خود را از این جهنم بیرون بکشیم.  بد جوری زمین گیر شده بودیم  باران هم میبارید و مه خفیفی اطراف را پوشانده بود  در یک محوطه نعلی شکل پناه گرفته بودیم  و دشمن اصلا اجازه نمیداد آرایش دفاعی به خود بگیریم. به دیواره سنگی یک صخره چسبیده بودم و مرتب به خود و فرمانده دسته که تازه کار هم بود لعنت میفرستادم که به خاطر 3 جعبه فشنگ و نارنجک ما را  در این مخمصه انداخته بود  6 نفر بودیم و شش نفر هم که در بالای سینه کش  منتظر ما مانده بودند و کاری از دستشان بر نمیامد. نجربه کافی برای این جور موقعیتها داشتیم و میدانستم  اگر سالم بمانیم اسارت حتمی است  .  آتش را قطع کردند فهمیدم  میخواهند جلو تر بیایند و حلقه محاصره را تنگ تر کنند کمی به خود آمدیم   در ابتدا با بچه ها تصمیم گرفتیم هر کس برای نجات جان خود اقدام کند  و تک به تک از سمتی فرار کنیم  ولی متوجه شدیم شدنی نیست . چون روبر جنگل انبوه بلوط بود که دشمن هم در آنجا حضور داشت پشت سرمان هم که شیب تند و سنگی بود که آمده بودیم  سمت چپ و راستمان هم باز جنگلی  پر از پرتگاههای کوچک و بزرگ بود که دشمن در آنجا هم بود  محاصره شده بودیم... هر کس پیشنهادی میداد ولی  ناشدنی .  یکی از بچه ها هم اولین ماموریت جنگی و عملیاتی اش بود و هنوز یک هفته بود که به منطقه آمده بود  بدتر از ما خود را باخته بود کاملا کپ کرده بود و فقط نفس میکشید دقیقا مثل مجسمه شده بود. در چشمانش حس میل به زندگی را کاملا میشد احساس کرد قبل از حرکت و در  پایگاه خیلی مشتاق بود و داوطلب هم شده بود ! نباید میامد چون یک حرکت ناشیانه از او ممکن بود به قیمت جان همه ما تمام شود میترسیدم که از ترس به سمت دشمن بدود .سیگاری روشن کرده و در گوشه لبش گذاشتم  و گفتم تو همینجا بشین و حواست به روبرو باشد و هر چیزی  را دیدی تکان خورد بزنش. متوجه صدایی شدیم

یک نفر فریاد میکشد و و مرتب یک جمله را با لهجه کردی تکرار میکند . دشمن بود او میپرسید پاسدار هستید یا ارتشی ؟ با خود فکر کردم دارند چرتکه میاندازند تا ببینند در قبال تحویل ما به عراقی ها چقدر گیرشان میآید ؟! ( بیشتر نیروهای ضد انقلاب در ازای تحویل هر اسیر نظامی به عراقیها پول نقد  و اسلحه میگرفتند مبلغ آن هم بستگی به درجه و یگان خدمتی اسیر داشت ).پاسدار. افسر. درجه دار . بسیجی و سرباز هر کدام قیمت خود راداشتند . این مسئله باعث شده بود اینکار به تجارت خوبی در منطقه تبدیل شود.

 

 

قویدل از بچه های فومن بود . با صدای بلند و لرزانی  فریاد زد :  سرباز هستیم و اینجا گیر کردیم کمکمان کنید !!  یکی از بچه ها  یک تکه کلوخ  برداشت به سمتش پرتاب کردم خورد به کتفش و فریادی از ترس کشید...  به او  چشم قره رفت و گفت خفه شو ...  .آن شخص  هم مرتب فریاد میکشید و از ما میخواست تسلیم شویم و دو تا دو تا  و دردو گروه شش نفره به سمتشان برویم ! در اینجا بود که فهمیدیم آنان اشتباهی مرگبار کرده و  گمان  میکردند  که همه افراد دسته دوازده نفره با هم هستیم و افسر و درجه دار ( فرمانده ) هم داریم . خیلی خوب شد حتما ستوان میرزایی و باقی بچه ها که با فاصله  از ما در خرج از منطقه محاصره شده در  انتظار ما بودند و هم به پی به موضوع  برده بودند و میدانستم تنهایمان نمیگذارند . چون صداها در کوه میپیچید و حتما شنیده بودند  ( و بعدا فهمیدیم همینطور هم بوده )  خوشبختانه مهمات زیاد داشتیم و مطمئین بودم که با توجه به اوضاع به زودی نیروی کمکی خواهد رسید شروع به صحبت کردن با هم کرده و رای بر این شد که درگیر شویم . چون 6 نفر هم بیرون از نیم دایره محاصره با ما هستند .در حالی که صدای خنده و ناسزای آن شخص لحظه ای قطع نمیشد هر کدام موقعیت گرفته و آماده شدیم تا به محض رویت  دشمن شروع به تیراندازی کنیم  باران هم شدت بیشتری گرفته بود  .دو تا از بچه ها مامور شدند که فقط حواسشان به آتش دهنه آنان باشد و لابه لای درختان و بالای درختان تک  تیر اندازان را  شناسایی  و خاموش کنند و ما هم پیش دستی کرده و به سمتی که احتمال میدادیم  از انجا با زاویه مشخص کمین کرده اند آتش گشودیم  و درگیری شروع شد  بچه ها فریاد کشان  با هدف و بی هدف میزدند  و مرتب جا عوض میکردیم  آنجا فرمانده نداشتیم و حقیقتا بگویم بودن حتی یک گروهبان سه یا سرجوخه تاثیر زیادی بر روحیه سربازان دارد ولی ما بدون اینکه کسی فرماندهی کند میجنگیدیم که خود تجربه عجیبی بود آزاد و آتش به اختیار بودیم. مطمین بودیم که دوستانمان نظاره گر این میدان نبرد هستند و بزودی آنها به کمک ما خواهند آمد  و انصافا در چهره هیچ کدام از آن جوانان که همگی بین 18-22 ساله بودند ترسی نمیدیدم .  فقط نگران و منتظر شلیک آرپی جی  از سمت آنان بودیم مرتب دایره دفاعی را باز تر میکردیم و از هم فاصله میگرفتیم  که  متوجه چند انفجار در موقعیت دشمن شدیم  درست بود آن شش نفر که خارج از گود بودند  از سمت بالای سر ما به دشمن آتش گشودند .

 

به چشم میدیدم که بین درختان انبوه آن منطقه  چریکها به حالت زیگ زاگ دویدن در حال فرار هستند و گمان کرده بودند که نیروهایی  کمکی جدیدی به بالای سر آنان رسیده و ادامه درگیری به نفعشان  نیست .آنچنان روحیه گرفتیم که از خود بیخود شده و اینبار به حالت دشتبان  به سمتشان میرفتیم  و همین اشتباه ما باعث شد که دو تا از بچه ها گلوله خورده و به شدت مجروح شدند یکی از ناحیه آرنج دست و یکی از ناحیه شکم هدف قرار گرفتند و بر زمین افتادند. چون آنان همیشه به هنگام عقب نشینی دو سه نفر را در محل درگیری باقی میگذاشتند تا با تیر اندازی  راه فرار را برای باقی افراد امن کرده و پس از آنکه نفرات به اندازه کافی از محل دور شدند اینان هم در گوشهای مخفی میشدند و در زمان مناسب  تک به تک منطقه را ترک میکردند.

خلاصه این یکی از شیرین ترین خاطرات من بود واقعا در نامیدی و یاس کامل ناگهان ورق برگشت حقیقتا در ابتدا کار را تمام شده حس کردیم و  حتی  دقیقا به خاطر دارم خود من به یکی از دوستان که به من نزدیک بو گفتم : ( فلانی این هم از آخر راه ) !

وقتی به پایگاه رسیدیم   از خوشحالی همدیگر را بغل کردیم و با صدای لرزان ماجرا رابرای دوستانمان تعریف میکردیم.آنقدر شارژ شده بودیم که برای پاکسازی آن منطقه با تمام خستگی بلافاصله داوطلب شدم و به همراه گروه جدید که باید برای اینکار میرفتند به محل درگیری بازگشتم.  جسدی از دشمن ندیدیم ولی در چند نقطه خون زیادی روی زمین ریخته بود که با وجود بارندگی میشد تشخیص داد که  چند نفر هدف قرار گرفته و خون زیادی  از دست داه اند پس نباید زیاد دور شده باشند رد پاها تا نزدیک ارتفاعات شم شی دنبال کردیم ولی دیگر آن منطقه در تصرف کامل ارتش عراق بود و پر از سنگرهای کمین و شناسایی  بود و مین گذاریها نیز سد راهمان شده  بود  .

21 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ارتفاعات کله قندی همه جا  تغریبا  درمیان دیگر کوها و ارتفاعات از اهمیت  مهمی برخوردار اند .چون اسقرار نیروها و ادوات روی آن راحت تر است و هم   از باند هلی کوپتر طبیعی برخوردار است. دید بسیار خوبی هم به منطقه داشتند و تا کیلومترها  تحرکات اطراف را به راحتی زیر نظر داشتند و در ضمن از آن بالا روی جاده و پایگاههای آن منطقه اجرای آتش دقیقی داشتند.

نیروهای از سپاه  یکم  ارتش عراق که از زبده ترین نیروها بودند آنجا جا خوش کرده بودند.

بلندترینش دقیقا شبیه یک کله قند  وارونه بود و رسیدن به نوک آن فقط از یک یال و شیبی ممکن بود که درست در پهلوی راست  آن قرار داشت.که به آن کمر سیاه هم میگفتند.

 

نیروهای ارتش عراق از همان روزهای اول جنگ این ارتفاع را تصرف کرده و بر بیشتر منطقه دید بسیار خوبی داشتند بارها برای تصرف این ارتفاع عملیات شده بود ولی هر دفعه با دادن تلفات عملیات عقیم مانده  تصرف آن برایمان به حسرتی تبدیل شده بود.   دستور فقط یک چیز  بود ارتفاع کله قندی باید آزاد میشد.

مدتی بود که شناسایی ها در اطراف این کوه بیشتر شده بود و بوی عملیات به مشام میرسید.هلیکوپترها چند روز به تعداد بیشتری به منطقه میآمدند و تجهیزاتی را به صورت بسته بندی و سرپوشیده تخلیه میکردند و میرفتند. دستور هم رسید که مابین قرارگاه و پایگاهای مستقر در(  دز آور  ) یک پایگاه موقت و ایمن بسازیم.و به ماگفتند همه اینها از بچه های مهندسی رزمی هستند چند روزی در اینجا خواهند ماند و کارشان که تمام شد برمیگردند

پس از چند روز متوجه همه چیز شدیم.  قرار بود از تهران تعدادی تکاور کار کشته به منطقه بیایند و کله قندی را آزاد سازند و برای اینکه عملیات  در امنیت و غافلگیری کامل انجام شود حتی  از نیروهای اصلی و درجه داران  ( جوا نمرد ) که از افراد محلی بودند پنهان نگه داشته شده بود . سر و کله شان یکی یکی پیدا شد چند نفر به صورت انفرادی و با لباس شخصی تحت عنوان تعمیر کار سرد خانه و با ماشین سواری و عدهای با هلیکوپتر وارد منطقه شدند. همگی بدون تجهیزات وارد  منطقه شدند و در آن پایگاه موقت مستقر شدند . ( اسلحه و تجهیزات تخصصی شان در قالب همان بسته های سر پوشیده و غیر محسوس  از چندین روز قبل وارد آنجا شده بود).میانگین سنیشان حدودا سی تا سی و پنج ساله و با اندامی ورزیده بودند همدیگر را به خوبی میشناختند و با اسم کوچک یا لقبی خاص صدا میکردند  ( اسی سیاه و ممد خوشگله و حسن گربه و ...) از این جور الفاظ ما را هم برای حراست از اینان در دورتا دور محل استقرارشان چیده بودند.

هر روز صبح با لباس خاکی رنگ و ساده پیاده و سواره اطراف را میگشتند و سوالات مختلفی از مامیکردند و اطلاعات جمع میکردند یکی به نام رنجبر بود که در ظاهر فرماندهی آن دسته -20-15 نفره با ایشان بود / پس از گذشت یک هفته لباس های لجنی و کلاه سبزشان را بر تن کرده و به صورت علنی تردد میکردند.

تا اینکه اعلام  آماده باش شد به خاطر دارم تمام مرخصی ها لغو و جلسات توجیهی شروع شد.  قرا بر این بود که ما هیچ نقشی در این عملیات بجز پوشش و جایگزینی فوری روی ارتفاع را نداشته باشیم.  قرار بود عملیات بدون اجرای آتش تهیه ابتدایی  یر روی قله انجام شود  و این نوع اجرای  آتش یه دستور  آنان باید انجام میگرفت .  صبح روز عملیات حرکت کردیم و قرار بود فقط روی یال کوه  آتش بریزیم و از نزدیک شدن هر نیروی کمکی  و بخصوص هلیکوپتر به سمت محل درگیری و نوک قله کله قندی جلو گیری کنیم.

برای اولین بار شاهد یک جنگ کاملا تخصصی در روز روشن بودم  طوری هماهنگ میجنگیدند و از شیب تند یال کوه بالا میرفتند که انگار استخوانی در بدن اینان وجود نداشت تا بشکند. سنگر های کمین را یکی یکی منهدم میکردند و خود را به بالای کوه نزدیک میکردند  همه جا بودند چپ و راست یال و بالای شیب و در بطن درگیری انگار برایمان یک فیلم گذاشته بودند و ما تماشا میکردیم. تا جایی که نزدیک ظهر چند سنگر تیر بار و دوشکا از روی قله اینان را زمین گیر کرد و ما هم بنا به درخواست خودشان  ارتفاع را با انواع خمپاره زیر آتش گرفتیم  به خواست خدا اکثر گلوله های خمپاره به روی کوه فرود میآمد  و همین مسئله باعث شد تا آنانهم فرصت  پیشروی دوباره پیدا  کنند و آتشبارهای مزاحم را خاموش  کردند.اگر این ارتفاع آزاد میشد امکان باز پس کیری مجدد آن امکان پذیر نبود چون همانطور که گفتم هیچ راهی برای فتح آن وجود نداشت . طبق هماهنگی وقتی آن نیروها به بالای بلندی نزدیک شدند نیروهای ما هم شروع به بالا رفتن از یال کوه کردیم. قدم به جایی میگذاشتیم که سالها بود اشغال شده بود و همیشه  در جلوی دیگانمان قرار داشت و با حسرت نگاهش میکردیم  در بین راه اجساد عراقیها همه جا به چشم میخورد همگی فقط و فقط با یک گلوله به سرشان کشته شده بودند. ... خلاصه میکنم... بالاخره به روی بلندی کله قندی رسیدیم . تعدادی اسیر گرفته بودند که بلافاصله به پایین انتقال دادیم . عراقیها مات و مبهوت از سرعت عمل این دلاوران هنوز در شوک بودند بایشان باور کردنی نبود که در عرض کمتر از یک صبح تا عصر این ارتفاع مهم را بدین راحتی از دست داده باشند. اون بالا برای خودشان دژی ساخته بودند و بهترین امکانات رفاهی و  دفاعیشان را هم با نظم و ترتیب مستقر کرده بودند حتی برای خودشان یک باغچه کوچک سبزیجات هم  درست کرده بودند.  فکرش را هم نمیکردند که احدی بتواند آن شیب تند را با این سرعت به بالا بکشد و کار را تمام کند.

مستقر شدیم و آماده پاتکی شدیم که هیچگاه انجام نشد با فتح این ارتفاع برتری ایران بروی عراقیها در آن جبهه تا اخر جنگ ادمه داشت .

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

عمو صمد سپاس از خاطره زیباتون....در این رزم نیروهای تکاور ما هم تلفات داشتند؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ممنون از خاطره تون.
این جور صحنه ها هست که نشون میده انضباط و "آموزش" چه اهمیتی در نیروهای مسلح (و در مقیاس بزرگتر، در کل زندگی) داره.

سیاهی لشکر نیاید به کار، یکی مرد جنگی به از صد هزار

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

عمو صمد سپاس از خاطره زیباتون....در این رزم نیروهای تکاور ما هم تلفات داشتند؟

اسماعیل جان قطعا یک عملیات هر چند محدود حتی  وقتی درست انجام بشه بدون تلفات نخواهد بود .

تا جایی که به خاطر دارم 5 دلاور مرد از اینان هنگام تصرف قله شهید شدن و 5 نفرشان هم یه شدت جانباز شدند. ولی زخمیهای معمولی و سطحی خودشان را مداوا کردند که تا  شب کم کم به پائین منتقل شدند . عراق برای باز پس گیری اقدام به پاتک نکرد چون بیفایده بود ولی تا صبح روی قله آتش ریخت که تعدادی هم از نیروهای ژاندارمری شهید و زخمی شدند. ولی در مقایسه به تلفات عراق بسیار ناچیز بود  و در ضمن تا آنروز  برای باز پس گیری آن ارتفاع نیروهای پیاده چندین بار عملیات کرده بودند و هر بار با دادن تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی شده بودند.

ولی باز تاکید میکنم همانطور که کاوه گفت  آموزش نقش بسیار موثری در هر عملیات کوچک و بزرگ دارد. نبردشان کاملا حرفه ای و تخصصی بود  بسیار هماهنگ عمل میکردند وجب به وجب منطقه را بارها شناسایی کرده بودند و حتی نوع خاک را  و تعداد صخره هایی را که در صورت لزوم جان پناهی میشد را بررسی کردند و سپس دست به این کار زدند.

و پس از یک روز خیلی غریبانه منطقه را ترک کردند.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

روح شهدای تکاور و ژاندارمری این عملیات شاد باد

جناب لطافتی اسامی شهدا رو به خاطر ندارید؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now