Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

اسطوره های ایران

30 posts in this topic
ادروز بابك خرمدين است‌؛

محل تولد: كليبر بلال ٱباد

علت مرگ: بريده شدن دست و پايش

آرامگاه: ندارد 

مليت: ايرانی

شناخته شده:

مبارزه برضد اشغال گری اعراب

پس از حمله ی اعراب به ایران

جنبش :رهبر انقلابی جنبش سرخ جامگان

مخالفان :خلیفه عباسی ؛ مامون و معتصم هست

خلیفه: اگر توبه کنی می بخشمت!

بابک: گنهکاران توبه می کنند نه وطن پرستان.

خلیفه: تو اکنون در چنگ ما هستی!

بابک: جسمم آری ولی روحم نه، دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است...

خلیفه:جلاد قطعه قطعه اش کن تا با زجر بمیرد!جلاد با یک ضربت دست راست بابک را قطع کرد...

بابک به زمین نشست و با خون کتفش صورتش را غرق خون کرد...

خلیفه: کافر! این چه بازیست!

بابک: پیش نامرد باید مردانه مرد...با رفتن خون از تنم رخسارم زرد می شود و تو گمان می کنی از ترس است!اما مرا ترسی از گله ی روباهان نیست...با قطع هر عضوم بابکی در این سرزمین متولد می شود...

با هر جمله ای که بابک می گفت عضوی از بدنش بر زمین می افتاد...

خلیفه: جلاااااااااااد ببر صدایش را!

و شمشیر فرود آمد...

و سر، سری که پیش هیچ ظالمی خم نشده بود به زمین افتاد...

به یاد بابک خرمدین؛غیور مرد ایران زمین .

ﺯﻧﺪﻩ ﺑاد هر شهیدی که به عشق مردم و وطن با جان خویش عشق بازی میکند

رسانه باشید

بهتر است اسطورهایمان را از یاد نبریم.

19 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام /

بسیار زیبا سرهنگ.

 

همین کار شما شروع خوبی برای یک تایپیک  یا بخشی خاص میتواند باشد.

 

حمله اعراب به کشوری که خود آئین یکتا پرستی و کتاب آسمانی داشتند هر عللی  داشت به جز علت دین !

و هنوز هم این دشمنی که ریشه در تاریخ دارد بین ایرانیان واعراب غیر ایرانی وجود دارد

به  بهانه  این  حمله و خلاصه ای از  این جریان  و سرانجام آن را از یکی از منابع معتبر را شروع کنیم.

برای روشن شدن اذهان خوانندگان  این مطلب ، نخست مختصری از علل پیروزی اعراب را می گوییم و سپس به دلاوری ها و مبارزات فرهنگی سرداران دلیر ایرانی می پردازیم.

الته در چند بخش و دوستان هم اگر علاقه داشتند در این راه کمکمان میکنند.

 

عربها و سرنوشت شان در ایران

 

 

قسمت اول:

 

 

 

درود بر پروردگار جهان  اهورامزدا

با سلام به همه دوست داران تاریخ پر افتخار ایران

 

 

 

یکی از فصول جالب و دلنشین تاریخ ملی ایران ، مبارزات و دلاوری هائیست که نیاکان ما پس از شکست از اعراب ، برای کسب آزادی و استقلال از خود نشان داده و سرانجام با همت بلند  اراده شکست ماپذیر خود ضمن پذیرش دین مبین اسلام موفق به حفظ هویت ایرانی خویس گشتند و گردش روزگار کجرفتار را بر وفق مراد خویش تغییر دادند .

با اینکه مورخین این ایام ، به تقاضای منافع طبقاتی خود و یا برای تامین نظر سلاطین و خداوندان قدرت ، از بیان تمام حقایق سرباز زده اند و مبارزات حق طلبانه مردم را به طرزی مغرضانه توجیه و بیان کردند ولی از لابه لای سطور تاریخ می توان اسرار و حقایق زیادی را بیرون کشید و از شجاعت و دلاوریهای توده ایرانی ، برای نجات از ظلم بیدادگران کمابیش با خبر گردید و سیمای حقیقی دوستان و دشمنان مردم را نشان داد .

 

علل پیروزی اعراب:

حکومت قدرتمند ساسانی پس از تجاوز از 400سال حکومت به دلیل وجود شاهان بی لیاقت و ظالم که دلایل آن را بیان می کنم در مقابل مهاجمین عرب محکوم به شکست گشتند.

1- جنگ های 24ساله ایران و روم که موجب کشته شدن عده زیادی از قشر جوان جامعه و گسترش فقر و ازدیاد مالیات ها شده بود .

2- بیداد و بد رفتاری با اقلیت های مذهبی

3- اعطای اختیارات فوق العاده به روحانیون و قبضه کردن کلیه مقام های لشکری و کشوری توسط آنها و زورگویی و دخالت انها در تمام شئونات زندگی مردم.

4- نارضایتی شدید توده مردم از دولت

5- عدم رضایت سربازان از رفتار فرماندهان و وضع خوراک و پوشاک.

6- ضعف و از هم پاشیدگی حکومت ساسانی بعد از اقتدار خسرو پرویز، خصوصاً در زمان آخرین پادشاهان این سلسله

در چنین شرایطی قبایل عرب تحت لوای (پرچم) شعارهای دین میبن اسلام که مبتنی بر اصل برادری و برابری بود ، پس از شکست ایرانیان در جنگ قادسیه و کشته شدن رستم فرخ زاد سپهسالار سپاه یزدگرد ، و تسخیر شهر تیسفون پایتخت ساسانیان ، دیگر شهرهای ایران یکی پس از دیگری را تسخیر نمودند و یزدگرد را شهر به شهر تعقیب نمودند تا در مرو او را کشتند .

توده ایرانی که از فشار مالیاتها به ستوه آمده بود و از هر فکر نویی استقبال می کرد ، به امید مساوات و برابری دین اسلام میدان را برای اعراب باز گذاشت و تحت تاثیر شعار انسان دوستانه اسلام "انما المومنون اخوه"(مومنین برادر یکدیگرند) در برابر مهاجمین عرب مقاومت موثری نکردند .

اعراب در نبردهای اولیه پیروز شدند و طی نبردهای دیگری چون : نبرد پل ، قادسیه،جلولاو نبرد نهاوند که به سبب اهمیت آن را "فتح الفتوح" (پیروزی پیروزیها) نامیدند ، کشور پهناور ایران را فتح و حکومت با عظمت ساسانی را منقرض کردند .

 

ساده بودن اعراب

در آغاز پیروزی اعراب در "حیره" عمر بر منبر رفت و خطبه خواند و گفت:"ای مردم ، خداوند شما را به زبان رسول خویش گنج خسروان و قیصران وعده داده است . برخیزید و جنگ با ُفرس (پارسیان) را آغاز کنید" مردم چون اسم ُفرس را شنیدند از ترس ساکت شدند تا اینکه "ابوعبید بن مسعود ثقفی " برخاست و گفت :من اولین کسی هستم که بدین مهم می روم .

دیگر اعراب هم به امید غنیمت و هم در آرزوی ثواب کردن ، برای حمله به ایران روزشماری می کردند . زیرا به آنها وعده داده شده بود که چه بکشید و چه کشته شوید به بهشت خواهید رفت . چون برای خشنودی خداوند کارزار می کنید . عذب ها که از صحراهای خشک و بی آب و علف عربستان به ایران عصر ساسانی رسیدند ، با مشاهده ایران و تمدن ایرانی فکر کردن که قبل از مرگ به بهشت موعود آمده اند .

 آنان وقتی به تیسفون رسیدند ، غارت و کشتار پیشه کردند. تیسفون با کاخ های شاهنشاهی و گنج های گرانب های  400 ساله خاندان ساسانی ، به دست سپاهیان عمر افتاد . کسانیکه نمک را از کافور تشخیص نمی دادند و تفاوت بین سیم و زر (نقره وطلا) را نمی دانستند ، از آن قصرها جز ویرانه چیزی باقی نگذاشتند .فرش زربفت بهارستان کسری ، به دستور عمر قطعه قطعه شد و بین اصحاب تقسیم شد .

حکیم ابوالقاسم فردوسی، نخستین بار که در فصل سلطنت ساسانیان به اعراب بر می خورد آنان را نادان و دانش ناپذیر می خواند . چون سعد و قاص را در تکاپوی فتح ایران می بیند و سرهای دلیران جوان را زیر سم ستوران با اندوه می گوید :

 

چنین  بی وفا  گشت گردان سپر         دژم   گشت  وز ما   ببرید   مهر

دریغ این سروتاج واین مهروداد            که خواهد شد این تخت شاهی به باد

مرا   تیر  و  پیکان   آهن  گداز            همی   بر برهنه   نیاید   به  کار

همان  تیغ  کز گردن پیل و شیر          نگشتی به زخک اندر آورد اسیر

نبرّد همی بر پوست  بر تازیان           ز  دانش   زیان   آمدم   بر زبان

 

حکیم طوس در شگفت است که چرا نیزه های ایرانیان از کوه قارن عبور می کند ، آن تیر پیکان که از آهن می گذردف بر تن های برهنه تازیان کارگر نیست . فردوسی چون منبر تازیان را به جای تخت کیانی می بیند ، افسوس می خورد و می گوید:

چو با تخت منبر برابر کنند               همه نام بوبکر و عمر کنند !!

 

و از زبان رستم فرخزاد سپهسالار ایران به سعد و قاص می گوید:

 

به نزد که جوئی همی دستگاه                       برهنه   سپهبد   برهنه  سپاه

به  نانی تو سیری هم گرسنه                         نه پیل ونه تخت ونه باروبنه

زشیر شتر خوردن و سوسمار                     عرب را به جائی رسیده است کار

که   تاج   کیانی   کند   آرزو                          تفو بر تو ای  چرخ گردون  تفو

شمارابه چشم اندرون شرم نیست            زراه خرد مهر و آزرم نیست

بدان چهروآن زادوآن مهروخوی                  چنین  تاج و تخت  آمدت آرزوی

جهان گر براندازه جویی همی                         سخن  برگزافه  نگوئی  همی

 

آغاز سکوت و آغاز ظلم های اعراب

همانگونه که متذکر شدیم اعراب ، همان کسانی که با ندای مساوات و برادری به ایران روی آوردند ، تعالیم حضرت محمد(ص) و قرآن را یک باره فراموش کردند و هنمی که پایه های حکومت آنان اندکی استحکام یافت ، با ملل تابع شروع به بد رفتاری کردند . تا جائیکه رفتارشان با ایرانیان شبیه خواجه و غلام بود . به طوری که غیر عرب حق نداشت دوشادوش یک عرب راه برود . داشتن لقب برای غیر عرب ممنوع بود .هر گاه در کوی و برزن ، عربی با بار خود به یک ایرانی برخورد می کرد ، ایرانی مجبور بود بار عرب را بدون مزد تا منزل حمل کند و اگر اعرابی پیاده و او را سوار بود باید عرب را بر اسب خود می نشاند و به مقصد می رساند . اگر جرمی از ملل غیر عرب سر میزد ، شدیداً مورد تعقیب قرار می گرفت ، در حالیکه اگر اعراب این کارها را انجام می دادن کسی یارای نخالفت نداشت .اعراب برای آنکه از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را همواره چون حربه تیزی در دست مغلوبان خویش ببینند ، درصدد آمدند زبان و لهجه رایج در ایران را محو و نابود کنند .آخر بیم آن بود که همین زبان ایرانی، خلقی را بر آنها بشوراند و حکومت انان را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد . به همین سبب هر جا در شهرهای ایرانی به خط و زبان فارسی و کتابخانه برخمردند ، با آن سخت به مخالفت برخواستند . نوشته اند وقتی سردار عرب"حجاج ابن یوسف سقفی" برای بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود ، هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت ازدم تیغ گذراند و مبدان  را یکسر هلاک نمود و کتابهایشان همه بسوزاند .رفته رفته مردم بی سواد و عامی باقی ماندند و از خط و کتابت بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثراً فراموش گردید . این واقعه نشان می دهد که اعراب خط مردم ایران را به مثال حربه ای می دانستند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان به ستیز و پیکار بر خیزد .

 

ادامه دارد...

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

احسنت به جناب ملایری و جناب لطافتی..دست مریزاد

قربان باور بفرمایید همین الانش اگه پای داعش به اینجا برسه ،،دقیقا مثل خلف بی وجدانش عمل میکنه،،حرومزاده ها ،،خودشون رو ارجح بر ایرانی میدونن و قصدشون اینه مارو به قهقرای تاریخ ببرن..کورخوندن

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

عربها و سرنوشت شان در ایران


قسمت دوم و آخر.


 


پایان مظلومیت ، آغاز حرکت


همانطور که گفته شد ایرانیان از وضع اجتماعی ، اقتصادی  و فرهنگی حاکم بر جامعه به ستوه آمدند. علیرغم حمایت های موثرشان از اعراب در آغاز حمله آنان به ایران، طولی نکشید که امید آنها به یکباره به یاس مبدل گردید . و دیری نپایید که به اشتباه خود پی بردند و قدم پایداری پیش نهادند . روح ایرانی هنوز از تب و تاب نیفتاده بود و برای زنده ماندن دست و پا می زد . شاهنشانی ایران و عظمت گذشته در یادها موج می زد . می دانیم که گذشته همیشه زیبا تر و پسندیده تر از آنچه بوده جلوه می کند . ایرانیان که برای ایجاد جامعه ای آزاد و عدالتمند ، از حکومت ظالم بنی امیه سرخورده بودند ريا، در گذشت افتخار آمیز خویش پناه گرفتند و پس از گذراندن یک دوره بهت زدگی و انتظار، از نو حافظه خود را بازیافتند و خواستار آن شدند که لااقل از جهت روحی و معنوی ،شخصیت خویش را احیا کنند .


بنابراین به فکر بلند پروازی افتادند تا مگر دوران کسری را برگردانند . آنان به خوبی می دانستند تا مسلمان نشوند و در دستگاه اسلام نیایند ، کاری از پیش نمی برند و تا زیر پرچم خلافت اسلامی گرد نیایند، پیروز نمی شوند .


 از تدابیر بزرگ و سیاسی که ایرانیان برای برانداختن بنی امیه و انقراض سیادت عرب اندیشیدند ، این بود که از بنی هاشم پشتیبانی و حمایت کنند . زیرا بنی هاشم ، هم عرب بودند و هم قرابت ( نزدیکی – خویشاوندی ) آنان با پیلمبر اسلام از هر طایفه عرب دیگری بیشتر بود و طرفداری از آنان در انظار مسلمانان رنگ حمایت از دین و مذهب داشت . بنابراین اندیشه ، حمایت از بنی هاشم را وجه همت خویش قرار داده و آنگونه که در ادامه خواهم گفت موفق به شکست بنی امیه و روی کار آوردن عباسیان گردیدند و بدین طریق را را برای پیشبرد اهداف خود هموار نمودند . اما به اقتضای موقعیت ، مجبور بودند که شخص خلیفه اسلامی را از اعراب برگزینند و خود پشتیبان مسند خلافت او باشند . تا در ظاهر او حاکم باشد ولی در باطن خودشان حکومت را در دست داشته باشند . برای رسیدن بدین منظور ، حمایت بنی هاشم را وجهه همت خود قرار دادند و همواره در پی این بودند که حکومت بنی امیه را ساقط کنند و دولتی موافق میل خود تاسیس نمایند .


 


نهضت شعوبیه


ایرانیان برای رهایی از یوغ فرهنگ عرب و احیاء فرهنگ ایرانی "نهضت شعوبیه" را تشکیل دادند . حزب شعوبیه که مرامش تحقیر عرب و تفضیل عجم بود ، با تمهیدات گوناگون در برانداختن سیادت عرب ، از هر شمشیری کارگر تر و از هر انقلابی موثر تر بود . شعوبیه در مراحل اول ، تبلیغات خود را براساس درین اسلام استوار کرده بودند و دم از مساوات می زدند و طرفداران زیادی پیدا کرده بودند . با تشکیل این حزب ، قیام ایرانیان بر ضد عرب نخست به صورت نهضت ادبی ظاهر گشت . شاعران تازی گوی ایرانی نژاد در آثار خود ، مفاخرات بر عرب را آغاز کردند . خاندان "یسار نسائی" از این لحاظ در عصر بنی امیه شهرت واهمیت داشتند. فرزندان یسار نسائی"اسمائیل ، محمد و ابراهیم "


در مورد ایرانیان تعصب داشتند و نسبت به اعراب ، دشمن و بد خواه بودند . اسمائیل و برادرانش از مشاهیر شعرای ایرانی عصر اموی بودند که در اشعار خود به مجد و عظمت باستانی ایران اشاره می کردند و از بزرگواری اجداد و نیاکان خویش یاد می کردند .


ولی بنی امیه به هر وسیله ممکن ، این صداها را خاموش می کردند و گلوی صاحبان این نغمه های آزادی را با سرپنجه های خشم و کین می فشردند . نهضت شعوبیه ، بزرگترین نهضت ایرانی بود که بالاخره دولت و سیادت عرب را به کلی منقرض و ریشه کن ساخت .


 


قیام ابومسلم و حکومت عباسیان


در اوضاع و احوالی که دامنه انقلاب و عدم رضایت عمومی بر علیه حکومت ستمگر بنی امیه وسعت می گرفت ، ابومسلم خراسانی ، پرچم سیاه خود را برافراشت و مردم را به جنگ بیدادگران فراخواند . اونخستین فرزندان ایران است که به تازیان اعلام جنگ داد . ابومسلم سپاهی نیرومند از "سیاه جامگان" به وجود آورد و با حمایت عباسیان ، بنی امیه را از صفحه روزگار پاک نمود و خاندان عباسی را به روی کار آورد . "منصور" خلیفه عباسی با همه خدمتی که ابومسلم به او و خانواده اش نمود ف از قدرت او به هراس افتاد و در یک مهمانی که به پاس خدکمات او صورت پذیرفته بود ابومسلم را فریب داده و او را به طرزی ناجوانمردانه به قتل رساند .


با روی کار آمدن عباسیان چنانکه خواهم نوشت ، مقدمات مداخله ایرانیان در امور مختلف فراهم گردید . خلفای عرب که خود را از اداره امور ناتوان می دیدند ، بر آن شدند که از خود ایرانیان که در علم مملکت داری ید طولائی داشتند استفاده کنند .چنانکه "سلیمان بن  عبداالملک " خلیفه عرب گفته است (از ایرانیان در تعجب هستم ، آنها در حکومت هزارساله خود هرگز به ما محتاج نشد ند و ما صد سال حکومت کردیم و ساعتی از آنان بی نیاز نشدیم و حتی در زبان خود نیز به ایرانیان نیازمندیم .)


در دوره عباسی خصوصاً خلفای نخستین آن ، تمامی کارهای مملکت در دست وزرای مطلقاً ایرانی قرار داشت . منصور دوانقی ، خالد پسر برمک ، پسرش یحیی و نوادگانش فضل و جعفر و محمد و موسی که معروف به خاندان برامکه هستند ، مشاغل مهمی را در دستگاه خلافت هارون الرشید داشتند .  


ایرانیان که نفوذشان در دربار خلافت برای تجدید عظمت دوره ساسانی و احیاء زبان و آئین کهن بود ، پایتخت را از دمشق به بغداد منقل کردند . زیرا خراسان کانون جنبش و شورش بود لازم بود محلی برای مرکز خلافت برگزیده شود که به خراسان نزدیک باشد . برای این منظور شهر بغداد که دارای موقعیت مناسبی بو ، دجله فرات از میان آن می گذشت و خصوصاً نزدیک به شهر تیسفون بود .


به عقیده " فن کرمر" از عهد عباسیان نه تنها تشکیلات دینی بلکه حتی شکل لباس ، انواع غذا و سبک موسیقی و امثال آن نیز تحت نفوذ ایرانی بود .در بغداد رونق سبک و روش ایرانی رو به افزایش بود . جشن های مهرگان و نوروز را به رسمیت می شناختند . لباس ایرانی لباس رسمی دربار بود . به فرمان خلیفه دوم عباسی کلاه های بلند و سیاه مخروطی شکل ایرانی بر سر می گذاشتند . در دربار ، آداب و رسوم پادشاهان ساسانی را تقلید می کردند و جامه هائی با نقوش و خطوط زرین می پوشیدند و اعطای اجازه به پوشیدن این نوع لباس از حقوق مختصه خلیفه بود .


روی کار آمدن خاندان برمکی و نفوذ آنها در دستگاه خلافت سبب گردید که ایرانیان فرقه شعوبیه و شیعیان علوی "پیروان حضرت علی (ع) " که جملگی دشمن سرسخت اعراب بودند ، در دستگاه حکومت نفوذ کنند و به یاری برمکیان کلیه کارها را از دست خلیفه خارج کنند ف به طوری که رفت و آمد و مراجعات مردم به دستگاه برامکه بیش از قصر خلیفه بود و هرگونه تقاضای خلیفه منوط به تائید یحیی برمکی بود .


در بین برامکه یحیی و جعفر خدمات فوق العاده ارزنده ای جهت استقلال مجدد ایران بعمل آوردند.


ازجمله کسان دیگری که خدمات بسیاری به ایران کرد یکی از وزیران ایران دوست به نام " ابوالعباس اسفراینی " بود که با پیروی از روش صفاریان و سامانیان می کوشید تا بار دیگر زبان و ادبیات فارسی را رونق دهد و ایرانیان را از نفوذ لغوی اعراب ، خلاصی بخشد . اسفراینی در مدت 17 سال وزارت خود ، دستور داد کلیه نامه ها و دفاتر ایوان را به زبان پارسی نویسند و از نوشتن زبان عربی خود داری کنند . این وزیر خردمند ، شاعر عالیقدر ایرانی ، فردوسی را یه تالیف شاهنامه برانگیخت و او را به یاری سلطان محمود امیدوار کرد .


 


قیام های مسلحانه و مبارزات فرهنگی ایانیان علیه سلطه اعراب


خروج سیاه جامگان ابومسلم را می توان آغاز رستاخیز ایران شمرد . پس از قتل او گوئی روحی تازه در کالبد ایرانیان دمیده شده بود . اندیشه او ، اندیشه استقلال و آزادی ایران ، اندیشه احیاء آئین های کهن ، پیروان و دوستان او را همچنان بر ضد تازیان برمی انگیخت و ایرانیان آزاده رابیش از پیش از سلطه اعراب بیزار می کرد . بدین گونه بود که پس از او ، قیام هائی چون قیام سنباد ، استادیس ، مقنع ، بابک خرم دین ، افشین ، مازیار ، مرداویچ ، به خونخواهی اومسلم و در جهت احیاء زبان و آئین های کهن ، یکی پس از دیگری به وقوع پیوست . َعَلم استقلال از دست هر سردار وطن پرست می افتاد ، سردار دیگری ئر مخالفت با حکومت ظالمانه اعراب آزمایش را بر می افراشت .


نتیجه این مبارزات این گردید که مامون خلیفه عباسی ، خراسان مرکز خلافت را "طاهر حسین " واگذار نمود . او با ایجاد حکومت طاهریان در خراسان ، آرزوی ایرانیان در تحصیل استقلال را تا حدودی به واقعیت نزدیک کرد و نخستین ضربت به امپراطوری عرب در ایران وارد گردید و اولین بار پس از 185 سال "از 21 هجری ، شکست نهاوند ) در قسمتی از ایران ، امرائی از یک خاندان ایرانی یکی پس از دیگری حکومت کردند .


قیان تاریخی و سرنوشت ساز سردار بزرگ "یعقوب لیث صفاری " خراسان را از آخرین حاکم آل طاهر که دسن نشانده خلیفه بغداد بود ، گرفت . این سردار بزرگ ، علیرغم حکومت کوتاهش ، صفحات زرینی در تاریخ ایران بوجود آورد . وقتی "یعقوب" خراسان را که مرکز خلافت در ایران بود ، از تسلط خلیفه عرب درآورد ایرانیان عرب زبان او را به زبان تازی ستودند و لیث صفاری در پاسخ به این سخنان گفت " چیزی که من اندر نیابم ، چرا گفته شود پس به فارسی بگوئید و بنویسید" یعقوب دستور داد نسخه ای از خداینامه را از هندوستان به ایران اوردند و " ابومنصور عبدالرزاق" که معتمدالملک بود ، بفرمود تا آن را از پهلوی به زبان فارسی نقل کنند .


بنابراین برا اولین بار پس از سیصد سال رکود و سکون در زبان فارسی ، مقدمه شاهنامه به زبان فارسی نوشته شد که بعدها در قرون چهارم و پنجم ، حکیم ابوالقاسم فردوسی آن مجموعه را به نظم درآورد . ازبرکت آن کتاب مقدس است که امروزه ما ایرانیان بر خلاف دیگر کشورهای مفتوحه به وسیله اعراب ، به زبان مادری خود تکلم میکنیم .


 


پایان حکومت اعراب در ایران


سرانجام در زمان "هلاکوخان مغول ک ایرانیان آخرین ضربه خود را به عرب ها وارد کردند . این واقعه که دنیا را سخت تکان داد ، به تشویق " خواجه نصیرالدین طوسی " که با دستگاه بغداد دشمن بود ، صورت گرفت . وی هلاکوخان مغول را برانگیخت تا به بغداد لشکرکشی کند و به سلطنت خلفا پایان بدهد . پس خان مغول ، به پیشنهاد او به بغداد تاخت و دستگاه پوشالی را سرنگون و نابود ساخت .


از آنجا که طبق سنت مغول ریختن خون شاهان و امیران ممنوع بود ، "مستعصم بالله را در جوالی گذاشتند و به قصد مرگ زدند تا مرد و بدینگونه حکومت پانصد ساله عباسی برافتاد و سرنگون شد .


 


 


منبع :azadrah2550.blogfa


10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
اگر هشیاری، عزم و دلیری این مرد گمنام که چند روز بعد به شهادت رسید، نبود، کسی نمی‌داند چه رخدادهای تلخی پیش می‌آمد و سرانجام چه سرنوشتی برای مردم ایران ـ و حتی منطقه ـ رقم می‌خورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط می‌کرد و باز پس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونین تر و پرهزینه تر از فتح خرمشهر بود! جا دارد آنها که گذشته را به ارزانی می‌فروشند و به سادگی نفی می‌کنند، بدانند که اگر این شهیدان گمنام نبودند...
کد خبر: ۱۲۲۰۸۸
 
 دشمن تا دندان مسلح به سمت آبادان پيشروي مي كرد و از اين هجوم گسترده كسي آگاهی نداشت. در اين ميان، يك جوان ساده به نام درياقلي متوجه اين قضيه مي شود و با دوچرخه كهنه اش چند كيلومتر ركاب مي زند تا خبر اين هجوم گسترده را به آگاهی مدافعان شهر برساند... .

به گزارش خبرنگار «تابناک»، به مناسبت پنجم مهر، سالروز شكست حصر آبادان، بجاست از درياقلي سوراني يادی شود و اينكه مزار اين جوانمرد بزرگ در قطعه اموات! بهشت زهرا(س) به خاك سپرده شده است.

70068_203.jpg

پوستري كه در سال هاي خيلي دور براي درياقلي سوراني تهيه شده بود

«دریاقلی» اوراق فروشی بود در گوشه ای از «کوی ذوالفقاری» آبادان و در گورستانی از اتومبیل های فرسوده زندگی می‌کرد. در ماه های آغاز جنگ، آبادان در محاصره نیروهای دشمن بود و در کوران اختلافات داخلی جناح های سیاسی و آشفتگی های ماه های آغاز جنگ در آستانه سقوط قرار داشت، تقدیر این بود که هنگامی که دشمن، غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته و وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی متوجه حضور و نیت شوم دشمن بشود.

دریاقلی در آن شب پاییزی آبان ماه 1359 با شجاعت و عزمی شگفت، مسافتی 9 کیلومتری را با وجود حضور دیدبانان دشمن و خطرات موجود با دوچرخه کهنه خودش پشت سر گذاشت تا این خبر را به مدافعان شهر برساند و پس از آن بود که با حضور رزمندگان و مردم شهر، دشمن به آن سوی بهمنشیر رانده شد یا تن به مرگ و اسارت داد تا حماسه‌ای بزرگ پدید آمد.

اگر هشیاری، عزم و دلیری این مرد گمنام که چند روز بعد به شهادت رسید، نبود، کسی نمی‌داند چه رخدادهای تلخی پیش می‌آمد و سرانجام چه سرنوشتی برای مردم ایران ـ و حتی منطقه ـ رقم می‌خورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط می‌کرد و باز پس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونین تر و پرهزینه تر از فتح خرمشهر بود! جا دارد آنها که گذشته را به ارزانی می‌فروشند و به سادگی نفی می‌کنند، بدانند که اگر این شهیدان گمنام نبودند، آنها امروز چیز چشمگیری برای معامله کردن و فروختن نداشتند!
 
70069_382.jpg
يادبود شهيد درياقلي سوراني در آبادان

70070_159.jpg
مزار شهید دریاقلی سورانی در میان قطعه اموات بهشت زهرای تهران!
 
70071_845.jpg


70072_626.jpg
70071_845.jpg
 

 
شعري از استاد محمدرضا تركي كه براي شهيد درياقلي سروده شده:

آن سوی نخل ها پُر سرباز دشمن است
این شهر ِ در محاصره، شهر تو و من است
دشمن نفوذ کرده و این شهر بی پناه
اینک به زیر چکمهّ ناپاک دشمن است
دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو
چشم انتظار همت تو دین و میهن است
ای مرد اهل درد، بنازم به غیرتت
این خانه‌ها هنوز پر از کودک و زن است
فردا ـ اگر درنگ کنی ـ کوچه‌های شهر
میدان جنگ تن به تن و تانک با تن است
از راه اگر بمانی و روشن شود هوا
تکلیف شهر خاطره‌های تو  روشن است!
دریاقلی! رکاب بزن گرچه سهم تو
از این دیار، ترکش و یک مشت آهن است
دریاقلی! به وسعت دریاست نام تو
تاریخ در تلفظ نام تو الکن است
هی مرد ِ مرد از نفس افتاده‌ای مگر؟!
همپای مرگ، کار تو امشب دویدن است
چون موجها به دامن ساحل نمی‌خزی
دریایی و طریقت  دریا تپیدن است.


در این رابطه بیشتر بخوانید: http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=122088 © www.tabnak.ir
10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

پاسدار شهید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

زمان جنگ در اطلاعیه های ترحیم و یا سنگهای قبور بسیاری از شهدای بسیج عبارت پاسدار را به کار می بردند.سپاه دانسته یاسهوی توجهی به این موضوع نمی کرد هر چند گمان نمی کنم الان چنین اجازه ای بدهند.از طرفی خانواده آن شهید نیز اطلاق کلمه پاسدار را نوعی ارتقاء درجه می دانست زیرا نیروهای بسیج کمتر در مسند فرماندهی قرار می گرفتند.بنده به شخصه نیروی بسیجی در پست بالاتر از فرماندهی گروهان(آن هم به صورت موردی و خاص )ندیدم وتقریبا تمام پستهای فرماندهی را سپاهیان(گذشته از داشتن یا نداشتن توانایی)اداره می کردند.کسی خبر نداشت بعداز جنگ این شهدا به صرف حضوردر جبهه از طریق سپاه به نفع آن ارگان مصادره خواهند شد.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام.

 

من راجع به ایشان خیلی تحقیق کردم. شخصیت بسیار جالبی داشت.

انسان زیاد مذهبی نبود ولی بسیار  شوخ و مهربان  و زحمت کش بود و  جزو هیچ  ارگانی هم نبود . نه بسیج و نه سپاه و نه ارتش.

در موردشهادتش چند روایت است. یکی اینکه مدتی  پس از ماجرا در صف نانوای در آبادان مورد اصابت ترکش قرار گرفت و چند روایت دیگر که مشابه هم هستند ولی چیزی که قطعی است ایشان پس از مجروحیت  ابتدا به ماهشهر و سپس به به تهران  و به  بیمارستان سینا انتقال میا بد  و متاسفانه به علت خونریزی و شدت جراحات به شهادت میرسد و به عنوان مرد ناشناس در بهشت زهرای تهران دفن میشود و پس از مدتی با پیگیری دوستان و خانواده اش مزارش پیدا و سنگ روی مزار هم با عباراتی جدید تعویض میشود. البته سنگ مزار این دلاور به همت  هنرمندانی چون حمید فرخ نژاد که براستی  در فیلم شب واقعه بازی بیاد ماندنی از خود برجای گذاشت تعویض و بنای یابود بسیار زیبایی در آن محل نسب گردیده.  حقیقتا او یک ایرانی  قهرمان بود .او با اینکارش آبادان را و جان صدها و شاید هزاران جوان ایرانی را نجات داد.

 

او دو بار ازدواج کرد ولی هر دو ناموفق بود .یک بار مترکه کرده و یکبار همسرش بدون هیچ علت و اطلاعی ناپدید شده و هیچ خبری هم تا به امروز از او نیست.

 

از  ازدواج دوم او  یک پسر به یادگار مانده که هنگام شهادت پدرش حدود 8 سال داشت و با پدرش داخل یک مینی بوس اوراقی زندگی میکرد و پس از شهادت پدرش چند روز در بیمارستان  ماهشهر سرگردان بود و بالاخره به اصفهان نزد پدر بزرگش میرود.  اتفاقا مصاحبهای هم با ایشان انجام شده او در اصفهان زندگی مشقت باری دارد بارها به بنیاد شهید مراجعه و طلب کمک کرده ولی چون شهید جزو هیچ ارگانی نبود کسی به گردن نمی گیرد !جالب است همه ما فقط یاد گرفتیم بگوئیم هر چه داریم از شهدا است برایش  کلی هزینه ساخت چندین فیلم داستانی و مستند کرده  و برایش مجسمه میسازیم  ولی فرزند همان شخص برای بدست آوردن یک شغل شرافتمنداه  عاجز مانده و در نهایت یک پراید قدیمی از دم قسط میخرد و مسافرکشی میکند تا لقمه نانی حلال  برای زن و فرزندانش ببرد !!

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درياقلي سوراني به روايت برادر شهيد

نويد شاهد: شب هنگام بعد از شناسايي دشمن و در حالي كه هم خودروي سواري و هم موتور داشت، براي اينكه عراقيها متوجه حضورش نشوند، بلافاصله با دوچرخه اي به طرف آبادان به راه افتاد و مسير 9 كيلومتري را به سرعت طي كرد و خبر را به شهر رساند. با وجود آن همه خمپاره و گلوله در مسيرش بعيد است كه همه راه را با دوچرخه ركاب زده باشد و قطعا مقداري راه هم دويده و پياده طي كرده است.

321303.jpg احمدقلي سوراني در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد،ضمن بيان خاطرات نابي از حماسه ساز كوي ذوالفقاريه آبادان گفت: اغراق نيست اگر بگويم بعثي ها در سال اول جنگ وجب به وجب آبادان را با آتش گلوله و خمپاره شخم زدند و با طرح و نقشه حساب شده اي در حال ورود به استان خوزستان بودند، خرمشهر كه سقوط كرد با نزديك شدن دشمن به بهمنشير عملا آبادان در محاصر افتاده بود و در اين ميانه طوفان سهمگين حوادث، شهيد درياقلي حضور يافت و بنيانگذار حركتي شد كه بعدها راديو عراق به صراحت اعلام كرد كه شخصي به نام درياقلي سوراني طرح عمليات عراق در آبادان را با شكست مواجه كرده است.

برادر شهيد سوراني ادامه داد: درياقلي بخاطر شغلي كه داشت و "اوراق فروش" بود به لحاظ اينكه كارش براي مردم مزاحمت نداشته باشد، مغازه و كسب و كارش را به "ذوالفقاريه" برده بود و در آنجا يك محوطه بزرگ براي كار فراهم كرده و مشغول فعاليت بود.

به اعتقاد بنده اصل حضور وي در آن بيابان امري خدايي بود كه گويي مقدر شده بود كه آن اقدام مهم و تاريخي را براي نجات آبادان و استان خوزستان و در نهايت كشور اسلامي مان انجام دهد .

احمدقلي سوراني خاطر نشان كرد: درياقلي چهار سال از من بزرگتر بود. جسارت و جرات مثال زدني داشت و بسيار اهل شوخي و مزاح بود و اصلا در قيد مال و ثروت دنيوي نبود، بطوري كه مدت خانه اش را به خانواده فقير و بي سرپناهي داده بود و خودش در همان محل اوراق فروشي زندگي مي كرد.

در روز واقعه(هشتم آبان 1359) او به همراه پسرش در همان محل كارش در ذوالفقاريه مشغول كار بود كه متوجه عبور سربازان عراقي از بهمنشير شد. عراقي ها اصلا تصور نمي كردند كسي در آن حوالي باشد و با خيال راحت در حال عبور از عرض رودخانه بودند.

وي ابتدا اقدام به شناسايي دشمن كرده و پس از آن در حالي كه هم خودروي سواري و هم موتور داشت براي اينكه عراقي ها متوجه حضورش نشوند بلافاصله با دوچرخه اي به طرف آبادان به راه افتاد و مسير 9 كيلومتري آن را به سرعت طي كرد و خبر را به شهر رساند.

البته با وجود آن همه خمپاره و گلوله هايي كه به جادهها و مسيرهاي عبوري خورده بود بعيد است كه همه راه را هم با دوچرخه رفته باشد و قطعا مسير راه هم دويده و پياده طي كرده است.

برادر شهيد درباره چگونگي انتشار اين خبر مهم توسط شهيد درياقلي هم گفت:

او صدا مي زد: "اي مردم! اي مردم! عراقي ها از كوي ذوالفقاريه آمدند" و با دوچرخه اش به مساجد و پايگاههاي نظامي مي رفت و به همه خبر مي داد. هر طور شده فرمانده سپاه آبادان (حسن بنادري) را مي بيند و او را مجاب مي كند كه اين خبر حياتي است و بايد نيروها را تجهيز كنند و به مقابله با دشمن بروند.

پس از آگاهي مسئولين نظامي و مردم بلافاصله نيروها به طرف بهمنشير مي روند و دشمن را قبل از آنگه بتواند مواضعش را مستحكم كند زمينگير كرده و به آن طرف رودخانه و داخل خرمشهر عقب مي زنند و به اين ترتيب آبادان از حطر سقوط نجات مي يابد. پس از واقعه كوي ذوالفقاريه خودش هم به مدافعان آبادان پيوست و بر اثر انفجار يك خمپاره پايش قطع شد و پس از آن براي مداوا به تهران اعزام شد و در بيمارستان سينا بستري شد. او مظلومانه و تنها در همانجا به شهادت رسيد و در بهشت زهرا(ص) به خاك سپرده شد.

مدتها به دنبال برادر شهيدم جستجو كردم و در دفتر درگذشتگان بهشت زهرا(س) نام او را يافتم و وقتي با تاريخ هجري قمري مطابقت دادم، متوجه شدم كه ايشان مقارن با روز عاشوراي حسيني به خاك سپرده شده و اميدارم روح پاكش يا ابا عبداله الحسين و شهداي اسلام و انقلاب اسلامي محشور شود.

احمدقلي سوراني در پايان گفت: دريا قلي نماد يك قهرمان ملي ست و بايد وارد كتب درسي شود اگر از درياقلي ها براي بچه هايمان نگوئيم، پطروس و پطروسهاي جديدتر مي آين

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

گفت‌وگوي با رضا سوراني، فرزند شهيد درياقلي سوراني اسطوره گمنام دفاع مقدس .


 


خواندنی و کمی  تاسف انگیز !!


 


سال گذشته در سفرم به جنوب، نام او را براي اولين بار شنيدم، «درياقلي سوراني» ناجي خرمشهر و آبادان و شايد هم ايران. اگر درياقلي نبود شايد دشمن تا شيراز هم پيش مي‌رفت. شنيدن نام چنين شخصي، در من علاقه ايجاد كرد تا ناجي شهر و كشورم را بشناسم. خيلي پيگير شدم، از او نه كتابي نه متني، هيچ مدركي و سندي نبود. در كتاب «سرباز سال‌هاي ابري» چند صفحه‌اي از او گفته شده بود اما از نحوه شهادت او اطلاع دقيقي در دست نبود، خيلي مشتاق بودم او را بهتر و بيشتر بشناسم. بعدتر فهميدم كتابي هم در باب زندگي او نوشته شده؛ «جاي امن گلوله‌ها» تنها اثري است كه از ناجي آبادان به طور كامل سخن مي‌گويد، با اين همه من براي گرفتن اطلاعات بيشتر پاي حرف‌هاي كسي ديگر هم نشستم. هيچگاه باور نمي‌كردم روزي با فرزند شهيد درياقلي، رضا سوراني كه آن روزها فقط هشت سال داشت،‌آشنا شده و هم كلام شوم. اين گفت‌وگو جزو شيرين‌ترين خاطرات كاري‌‌ام، در ذهنم خواهد ماند. همراه گفت‌وگويمان شويد با پسر مردي كه 20 كيلومتر را با دوچرخه ركاب زد تا ورود عراقي‌ها به شهر آبادان را به نيروهاي نظامي و مردمي اطلاع بدهد.


 


 


مختصري از بيوگرافي درياقلي سوراني برايمان بگوييد.


 


پدرم متولد سال 1324 بود. وي در منطقه ذوالفقاري كه به اصطلاح به آنجا سي‌متري ذوالفقاري مي‌گويند، اوراق‌فروشي داشت. آن منطقه با لب شط فاصله چنداني نداشت. در بحبوحه جنگ، عراقي‌ها تا نزديك اروند پيشروي كرده بودند و فاصله چنداني با ما نداشتند. پدرم هميشه سوار موتور تريل مي‌شد. مادرم كه همسر دوم پدرم بود خيلي وقت پيش از شهادت پدر متاركه كرده و رفته بود. معلوم هم نشد كجا رفت تا الان هم هيچ خبري از ايشان ندارم و هميشه دنبالش مي‌گردم.


 


رابطه‌تان با پدر چطور بود؟


 


علاقه زيادي به پدرم داشتم. اغلب روزها و شب‌ها پيش او در همان اوراق‌فروشي مي‌ماندم. پدرم يكي از ماشين‌هاي اوراقي، فكر مي‌كنم ميني‌بوس بود به عنوان محل سكونت درست كرد ه و صندلي‌هايش را درآورده بود. آن ميني‌بوس محل زندگي من و بابا شد. با شهادت پدر تنها شدم. كسي را در اين دنيا نداشتم. در دوران كودكي از داشتن پدر و مادر محروم شدم و سختي‌هاي زيادي كشيدم. البته نزديكان پدرم كمك‌هايي به من كردند، اما هيچ چيز در دنيا نمي‌تواند جاي پدر و مادر را بگيرد.


 


چرا با شروع جنگ از آبادان نرفتيد؟


 


آبادان به علت جنگ و پيشروي عراقي‌ها خالي شد. بيشتر مردم از آنجا رفتند. اما پدرم همچنان در آبادان ماند و به كارش ادامه داد. او اصلاً اعتقادي به ترك شهر و ديارش نداشت. مي‌گفت:« اگر قرار است روزي بميرم پس بهتر است همين‌جا بمانم و در شهر و خانه خود بميرم و چه بهتر كه مردنم با شهادت باشد.» اكثر نزديكان ما از آبادان به يزدان شهر (نجف‌آباد) رفتند، اما من و پدر در ذوالفقاري مانديم. عصر كه مي‌شد عده‌اي از دوستان پدر پيش او مي‌آمدند، از گذشته مي‌گفتند و خاطراتشان را مرور مي‌كردند.


 


چطور درياقلي سوراني شد ناجي آبادان؟


 


يك شب پدرم متوجه مي‌شود عراقي‌ها تحركات و رفت و آمدهاي عجيب و غريبي مي‌كنند، او متوجه ورود عراقي‌ها به آبادان مي‌شود. عراقي‌ها مي‌خواستند دست به حمله بزنند و شايد قصد اشغال آبادان را كرده بودند. پدر احساس خطر مي‌كند. او كيلومترها راه را شبانه با دوچرخه‌اش پيمود تا به پاسگاه شطيت رسيد و نيروهاي خودي را در جريان تحركات عراقي‌ها قرار داد.


 


آن طور كه من شنيدم نيروهاي سپاه اولش باور نمي‌كردند؟ درسته؟


 


بله، پدرم در آبادان سرشناس بود، همه او را مي‌شناختند. آدم شوخي بود. پدرم به فرمانده پاسگاه گفت: عراقي‌ها امشب به آبادان حمله مي‌كنند. بدجوري در تكاپو هستند، نيرو و مهمات جابه‌جا مي‌كنند. فرمانده هم كه پدرم را فرد شوخي مي‌دانست گفت: «دريا قلي شوخي نكن الان موقع شوخي نيست!»


 


پدرم جواب داده بود به خدا شوخي نمي‌كنم، خيلي جدي حرف مي‌زنم، بيست كيلومتر راه آمده‌ام تا شما را مطلع كنم.


 


پس نيروها براي دفاع رفتند؟


 


بله، بعد از اصرارهاي پدرم، فرمانده پاسگاه قضيه را جدي گرفت و بلافاصله به تمام نيروها و يگان‌ها آماده باش داده شد. عراقي‌ها كه فكر مي‌كردند ايراني‌ها از قصد آنان خبر ندارند، آن شب با خيال راحت براي اشغال آبادان حمله وسيعي را آغاز كردند. از اين طرف هم نيروهاي مردمي و نظامي در برابر تك آنها پاتك سنگيني زدند و اين درگيري طول كشيد و عراقي‌ها در اشغال آبادان ناكام ماندند.


 


پدرتان چطور مجروح شدند؟


 


پدرم بعد از اطلاع‌رساني به پاسگاه شطيت، دوباره به سمت ذوالفقاري راه افتاد. اما در بين راه بر اثر اصابت خمپاره عراقي‌ها زخمي شد. خمپاره دقيقاً به ران پاي پدرم خورد و پايش قطع شد. پا فقط به يك پوست آويزان بود. خمپاره بعد از اصابت گودي بزرگي ايجاد كرد و پدرم با موتورش داخل آن گودي افتاد. اين اتفاق 150 متري اوراق فروشي رخ داد ما هم با صداي خمپاره بيرون دويديم. دوستان پدرم او را به بيمارستان شركت نفت بردند.


 


پدر چطور به شهادت رسيدند؟


 


بعد از آنكه در بيمارستان شركت نفت از پدرم جدا شدم مسئولان به اين نتيجه مي‌رسند او را به اهواز بفرستند تا درمان شود اما او را به اشتباه سوار قطار باري مي‌كنند كه به سمت تهران مي‌رفت. پدرم در بين راه به دليل خونريزي شديد، به شهادت رسيد.


 


و تاريخ شهادت پدرتان؟


 


9 آبان 59، روز حادثه و ورود عراقي‌ها بود.


 


چطور مزار پدر را در بهشت زهرا يافتيد؟


 


عمويم احمد قلي سوراني براي يافتن او خيلي تلاش كرد. او به شهرهاي زيادي سفر كرد تا سرانجام به بهشت زهراي تهران رفت و دفتر مخصوص اموات را ديد و نام «درياقلي سوراني» را كه تاريخ دفنش روز عاشوراي همان سال در قطعه 34 بود يافت. عمويم مجوز نبش قبر را مي‌گيرد و براي حصول اطمينان از جسد درياقلي سوراني نبش قبر كرده و مطمئن شديم كه پيكر پدر شهيدم است. پدر بزرگم با انتقال پيكر شهيد به قطعه شهدا موافقت نكرد. پس از چندي به دليل بعد مسافت، بنياد شهيد نجف‌آباد مزار يادبود نماديني در گلستان شهداي يزدان شهر براي شهيد تهيه كرد.


 


زمان جراحت پدر، شما 9 سال بيشتر نداشتيد، بعد از آن چه بر سر شما آمد؟


 


بعد از آن شب كه پدرم زخمي شد، من چند روزي در بيمارستان ماندم. پس از مدتي به اصفهان پيش پدربزرگم رفتم و همان جا ماندم. در اصفهان پيش پدربزرگ پدري‌ام، حاج محمد قلي، زندگي تازه‌اي را آغاز كردم. او مرد شريفي بود. اهل قرآن و دين. مرا به همراه خود به جلسات قرآن مي‌برد. روي نماز و قرآن خواندن تأكيد داشت. زحمات و تشويق پدربزرگ درباره قرآن باعث شد به قرائت قرآن علاقه‌مند شوم و رتبه‌هاي فراواني را كسب كنم. همه اينها را مديون پدربزرگ هستم. مدتي هم مرا پيش عمويم احمدقلي فرستادند اما دوباره نزد پدربزرگم برگشتم.


 


چه سالي ازدواج كرديد؟


 


براي اينكه زودتر سرو سامان بگيرم بزرگ‌ترهاي فاميل گفتند بايد زودتر ازدواج كنم. در 17 سالگي ازدواج كردم. مدتي كارگر ساختمان بودم و در حال حاضر هم اتومبيلي به صورت قسطي خريده‌ام و مسافركشي مي‌كنم و خرج خانواده‌ام را در مي‌آوردم. الان 16 سال است كه ازدواج كرده‌ام و در تمام مدت مستأجر بوده‌ام. هنوز نتوانسته‌ام وام مسكني بگيرم و منزلي براي خود تهيه كنم. از زماني كه پدرم را از دست داده‌ام تا امروز هميشه به تنهايي با مشكلات روبه‌رو شده‌ام و سعي كرده‌ام روي پاي خودم بايستم.


 


و حرف آخر...


 


بارها به بنياد شهيد مراجعه كرده‌ام تا كمي در حل مشكلاتم مساعدت كنند، اما هيچ وقت جوابي نشنيده‌ام. آنها معتقدند پدرم ناجي آبادان بوده و خيلي‌ها برايش فيلم و نمايش مي‌سازند و همه جا پخش مي‌كنند، اما كسي به فكر نيست. بياييد تحقيق كنيد خانواده ناجي آبادان چه مشكلاتي دارند و چگونه زندگي مي‌كنند. برخي‌ هم مي‌آيند از زندگي پدرم فيلم درست مي‌كنند و تصاويري را نشان مي‌دهند كه اصلاً واقعيت ندارد.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

" پدرم با موتورش داخل آن گودي افتاد"

با دوچرخه رفتن با موتور برگشتن؟

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

 

آن طور كه من شنيدم نيروهاي سپاه اولش باور نمي‌كردند؟ درسته؟

 

بله، پدرم در آبادان سرشناس بود، همه او را مي‌شناختند. آدم شوخي بود. پدرم به فرمانده پاسگاه گفت: عراقي‌ها امشب به آبادان حمله مي‌كنند. بدجوري در تكاپو هستند، نيرو و مهمات جابه‌جا مي‌كنند. فرمانده هم كه پدرم را فرد شوخي مي‌دانست گفت: «دريا قلي شوخي نكن الان موقع شوخي نيست!»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

واقعا نحوه سوال و جواب فوق العاده جالبه 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
*شاهپور دوم معروف به شکارچی اعراب:

 

نهمین ‌پادشاه‌ ساسانی،

بیشترین‌ زمان‌حکومت را داشت.وی هفتاد سال‌ بر ایران‌

حکومت ‌کرد و جالب ‌است ‌بدانید زمانیکه ‌در شکم ‌مادرش ‌بود به شاهی ‌رسید و بزرگان ‌تاج‌ را بر روی ‌شکم‌ مادرش ‌نهادند، بزرگ‌ قبایل‌ عربستان، ابن ‌مخلب‌ نام‌

داشت ‌وی ‌در زمانیکه‌ شاهپور هفت ‌ساله‌ بود به ‌ایران‌ حمله ‌کرد و بعد قتل‌ و غارت فراوان ‌،در همان‌ جنوب ‌ایران ۱۲۰۰۰۰ زن ومرد و کودک ‌را به اسیری‌ گرفت ‌تا‌

برده ‌و کنیز کند، بعد چند روز راهپیمایی ‌آذوقه ‌آنها‌ تمام‌ شد و وی ‌باکمال ‌بیرحمی‌،تمام ‌آنها را گردن ‌زد ‌و بکشورش ‌بازگشت، هفت ‌سال ‌بعد دوباره‌ به تصور‌

اینکه هنوز شاهپور بچه ‌است ‌و او میتواند با خیال ‌راحت‌

به غارت‌ بپردازد،تدارک ‌حمله ‌به ایران‌را ديد. اینبار شاپور خود سرداری ‌سپاه ‌را برعهده‌ گرفت‌

وجزو معدود دفعاتی‌است که شاه دستور میدهد ‌‌بهیچ ‌عنوان اسیر نمیگیریم، (در این ‌زمان‌ شاپور ۱۴‌ ساله‌است) شاپور سپاه‌ عرب ‌را بین‌ دجله ‌و فرات‌ گیر انداخته دستور تخریب‌ پلها را صادر نمود تا‌ هیچ عربی نتواند بگریزد؟ این جنگ‌‌ همانروز غروب‌

به پایان‌ رسید و از لشکر اعراب هیچکس سالم باقی‌ نماند بدستور شاپور ابن‌مخلب ‌را که قدی ‌بلند و بي قواره و صورتی آبله چرده بود ‌ ‌‌از بین زخمیها‌ پیدا کرده ‌نزد وی آوردند ‌ شاپور علت‌ حمله‌ را پرسید و‌ وی‌ علت‌ را گرسنگی ‌اعراب ‌و بچه‌ بودن‌ شاه ‌‌‌ عنوان ‌کرد، شاپور بوی‌ گفت‌ اگر اعلام ‌میکردید ما به شما‌ آذوقه ‌میدادیم! و در جواب ‌سوال شاهپور که‌ چرا دفعه ‌قبل‌

اسیران ‌راقتل‌ عام ‌کردید،گفت‌ خوراکمان ‌رو به پایان ‌بود‌ ونمیتوانستیم ‌آنها را سیر کنیم‌، شاپور پرسید؛ چرا آزادشان‌ نکردید که‌ بروند شاه‌ عرب ‌کمی ‌ درنگ کرد و در پاسخ ‌گفت‌

بفکرم ‌نرسید؟!؟!؟!‌

شاپور دستور داد شانه‌هایش ‌را سوراخ‌ کرده ‌و از آن ‌طنابی‌ گذرانده ‌و بر سر در شهر آویختند، و از آن‌ پس ‌دستور داد که‌ هر عربی‌ را در مرزهای ‌ایران‌ یافتند بهمین‌ روش‌ مجازات‌

کنند، و اینچنین ‌شد که‌ اعراب لقب ذوالاکتاف ‌را به‌ شاپور‌ دادند (یعنی‌:صاحب‌کتف‌ها)

روحش شاد و *یادش‌گرامی*باد . مرگ بر تازی ها 
14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کتاب درسی

http://abadanman.persiangig.com/image/shahid%20Daryagholi%20Sourani/Dastane%20Daryagholi.jpg

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now