Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

24 posts in this topic

كودتا (سرهنگ خلبان علي ميلان)

از اسفند ماه 1357 ،در منطقة غرب، در عملياتهاي مختلف شركت داشتم. اين مأموريتها تا شهريور ماه 1359 ،ادامه داشت. روز سي و يكم شهريور ماه، مرخصي گرفتم تا به شهرستان بروم و سري به پدر و مادرم بزنم. براي اينكه به آنها اطلاع بدهم، به مركز مخابرات كرمانشاه در تپه شيرين رفتم. مشغول گفت وگو با تلفن بودم كه دو فروند هواپيماي شكاري از بالاي سرم عبور كردند. يكي از افراد ژاندارمري كه نزديكم ايستاده بود، گفت: ـ اينها هواپيماهاي خودي بودند؟ ـ فكر نميكنم. شكل آنها كه مثل هواپيماهاي نيروي هوايي نبود. پيش از اين در مناطق مرزي و هنگام تجاوز به خاك خودمان، آنها را ديده بودم؛ اما فكر اينكه به كرمانشاه بيايند، به مغزم خطور نميكرد. در همين لحظه كه مشغول گفت وگو با افسر ژاندارمري بودم، شنيدم آقايي داد كشيد: ـ هوانيروز را زدند. هوانيروز را بمباران كردند. نيروي هوايي كودتا كرده است. همه بهت زده آسمان را نگاه ميكرديم. از آنطرف خط تلفن هم، سؤال ميكردند؛ چه خبر شده است؟ بدون اينكه جوابي بدهم، تلفن را قطع كرده به سمت پايگاه به راه افتادم. در مسير خروجي شهر به سمت فرودگاه، ترافيك سنگيني از خودروها ايجاد شده بود. مردم هجوم آورده بودند ببينند چه خبر شده است. مأمورين هم جاده را بسته و اجازه نميدادند كسي به سمت فرودگاه برود. آسمان را هم دود و گرد و خاك پوشانده بود. در همين حين، يك فروند بالگرد كبرا و يك فروند بالگرد 206 از بالاي سرمان عبور كردند. پرواز آنها، نشان دهندة وضعيت اضطراري در پايگاه بود. خودم را به مأمورين كميته كه جاده را بسته بودند معرفي كردم و آنها مسير را باز كردند تا به پايگاه بروم. وقتي به خانه هاي سازماني رسيدم، براي تعويض لباس به خانه رفتم. همسرم ناراحت و وحشتزده گفت: ـ چند فروند هواپيما آمدند و فرودگاه و پايگاه را بمباران كردند. راديو هم اعلام كرد، عراق هشت شهر را بمباران كرده است. سريع لباس پوشيده به گروهان رفتم و بدون لحظه اي درنگ، يك فروند بالگرد كبرا را روشن كرده، آمادة پرواز شدم. همان لحظه، خلبان سعداالله داورزاده را ديدم. از او خواستم در اتاقك جلو بنشيند. دفترچة مخصوص  بالگرد را هم نگاه نكردم تا ببينم قابل پرواز هست يا نه. پرواز كردم و مسيري را كه بالگردهاي ديگر ميرفتند، در پيش گرفتم.  خلبان حميدرضا سهيليان فرمانده گروهان بود. همينكه با برج فرودگاه  ، تماس گرفتم تا اجازة خروج بگيرم، روي موج راديو آمد گفت: ـ چرا اين بالگرد را به پرواز درآورده اي؟

 ـ روي زمين مانده بود و امكان داشت زير بمباران منهدم شود.

ـ اين بالگرد به دليل عيبي كه در سامانة پمپ بنزين دارد، قابل پرواز نيست.

از من خواست كاملاً احتياط كنم. چند لحظه به پرواز ادامه دادم، تا اينكه در ورودي تنگه اي كه براي استتار انتخاب كرده بوديم، هر دو موتور بالگرد خاموش شد.

ترافيك سنگين هوايي، مجال هيچگونه رزمايشي را به من نميداد. ناچار، براي جلوگيري از سقوط، به سمت زمين آمده و در ميان گرد و خاك زياد، گوشه اي فرود آمدم. سهيليان هم چند لحظه بعد، كنارم روي زمين نشست و از حال و احوالم جويا شد. وقتي فهميد من و داورزاده هر دو سالم هستيم، از من خواست جايم را با او عوض كنم.

حميدرضا سهيليان، از خلبانان خوب آزمايشي بود. وقتي بالگرد را روشن كرد و از زمين جدا شد، پشت سرش به پرواز درآمدم. لحظه اي نگذشته بود كه دوباره موتورها خاموش شدند. اينبار، سهيليان با مهارت آن را روي زمين گذاشت. من كه در حال پرواز به سوي تنگه بودم، گفتم:

 ـ اگر كمك نياز داريد، گروه فني را بفرستم.

ـ مشكلي نيست، دوباره بلند ميشوم. سرانجام با چندين بار فرود اضطراري، بالگرد معيوب را به داخل تنگه آورد.

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود و عرض سلام اگر درست بخاطر داشته باشم جناب سعداالله داورزاده  کمک خلبان شهید حمید رضا سهیلیان بودند که در آخرین پروازشان و در ارتفاعات کور موش هر دوی این عزیزان به شهادت رسیدند.روحشان شاد

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درگيري هاي پراكنده در نوار مرزي شعله ور شده بود .هرروز اخبار ضدو نقيضي از اوضاع بگوش ميرسيد .رسانه جمعي مثل امروز نبود تا مردم صحت و سقم اخبار را جسنجو كنند بنابراين چو و شايعه از درگيريها در شهرها باعث شده بود مردم سردرگم باشند .هرروز هليكوپترهاي هوانيروز زخمي هاي مرزي را به قرنطينه (بيمارستان ) قصرشيرين منتقل ميكرد تا تحت مداوا قرارگيرند .ميگهاي عراق روي شهر ديوار صوتي مي شكستند و توپخانه صداميان كه به خمسه خمسه معروف شده بود هرروز مناطقي از شهر را مورد هدف قرار ميداد.توپخانه ايران مستقر در خان ليلي روزي يك گلوله توپ شليك ميكرد و توپخانه عراق تا شب پاسخ ميداد .

pj34_14063209_300165573686798_1208729600

آب و برق قطع شده بود و تهيه آذوقه مشكل شده بود و هرروز شاهد نقل و انتقالات نظامي بسوي مرز خسروي بوديم .اسم شيرودي وكشوري برسرزبانها بود و كبري هاي هوانيروز از آسمان قصرشيرين بسوي اهداف مرزي در حركت بودند .راه برگشت فانتومها پس از بمباران اهداف برون مرزي از روي قصرشيرين  بود كه يكي دو مورد هم خلبانها بر اثر اصابت موشكهاي پدافندي عراق واقع در خانقين كه در نزديك قصرشيرين بود ايجكت كردن و هوانيروز بالافاصله رسيكيو نمود .مادربزرگي داشتم كه يه راديوي توشيبا كه در كيف چرمي بود داشت و  تمام فركانسهاي  راديوهاي بيگانه را براحتي ميگرفت و اخبار را گوش ميكرد .يك روز بعدظهر گرم شهريورماه 59  بود كه پمپ بنزين شهر توسط ميگهاي عراق مورد هدف قرارگرفت و دود همه جاي شهر را فرا گرفت .خيليها زودتر ناامني را حس كردندو شهر را ترك كردند و خيليها هم اصلا در باورشان نبود كه قراره صدام حمله كنه و هشت سال مردم ايران را به خاك و خون بكشه .

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

شروع جنگ (سروان خلبان، محمدرضا ويسي مهر)

بعد از بمباران هوايي، سريع خود را به پايگاه رساندم. همكاراني كه در منازل سازماني سكونت داشتند، زودتر از من خودشان را به گروهان رسانده بودند. هر كس با هر وضعيتي بود، حتي با لباس شخصي، يك فروند بالگرد را به پرواز درآورده و از پايگاه بيرون ميبرد. زماني كه من وارد گروهان شدم، احمد سيف علي هم از راه رسيد. به دليل بيماري قلبي و به دستور پزشك هوايي، مجاز به انجام پرواز نبودم. با اين حال وقتي سيف علي مرا ديد و خواست همراهش داخل اتاقك بالگرد كبرا بنشينم، امتناع نكردم.

بدون مجوز پزشك هوايي، بعد از مدتها پرواز كردم و بعد هم به سرپل ذهاب رفتم. اين ميان، خلبانها با قبول خطر، وسايل پرنده اي را جابه جا كردند كه هيچكس مجاز به روشن كردن موتور آنها نبود. در اين روز، خداوند آنچنان به ياري ما آمده بود كه با توجه به شلوغي آسمان كرمانشاه و حضور هواپيماهاي عراقي، هيچگونه حادثة تلخي رخ نداد.

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

وقايع مهر ماه 1359

يكم مهر ماه

با طلوع خورشيد، نيروهاي عراقي به شدت حملاتشان افزوده و مدافعان نفت شهر و سومار را عقب ميزنند. نيروهاي ايراني به ارتفاعات شرقي سومار عقب نشيني كرده، موضع دفاعي به خود ميگيرند. در ساعت 30:01 سومار و در ساعت 00:14 حومة نفت شهر توسط عراقيها تصرف ميشود. در همين حال، ارتفاعات ميمك نيز اشغال ميشود. به اين طريق، نيروهاي دشمن در روز اول موفق ميشوند، در تمام عرض جبهة غرب، از تنگاب كهنه تا باويسي، خود را گسترش داده و پاسگاههاي مرزي را يكي پس از ديگري به تصرف درآوردند. از جملة اين پاسگاهها، باويسي و «تيله كوه» است كه عراقيها پس از انهدام آنها، در محور باويسي ـ تيله كوه ـ بيشگان، به سمت جنوب، تغيير مسير ميدهند. ستون ديگر عراقيها، از شمال پاسگاه برارعزيز و باباهادي، وارد خاك ايران شده و جادة قصرشيرين و سرپل ذهاب را تحت نظارت درمي آورد.

ستون سوم نيز از پاسگاه مرزي هدايت وگمرك كهنه، پس از تصرف اهدافش به سوي قصرشيرين ادامه حركت ميدهد و تا حاشية شهر جلو مي آيد. ستون چهارم، از محور عمومي خسروي ـ خرناصرخان ـ قصرشيرين، وارد عمل شده و به دليل مقاومت نيروهاي لشكر 81 ،در خرناصرخان متوقف ميشود.

در ساعات پاياني روز دوم مهرماه، ارتش عراق با به محاصره درآوردن نفت شهر و اطراف قصرشيرين، آمادة اشغال كامل اين دو شهر ميشود . هواپيماهاي عراقي هم، مناطق مختلف كشور را هدف بمبارانهايشان قرار ميدهند. در اين زمينه، خبرنگار روزنامة كيهان چنين گزارش داده است: «مقارن ساعت شش و نيم صبح امروز، پنج فروند ميگ عراقي به سه نقطة شهر كرمانشاه حمله كردند و شهرك امام خميني، فرودگاه و پايگاه هوانيروز كرمانشاه را هدف حملات هوايي خود قرار دادند. در اين حملات، تا كنون دو تن شهيد و 40 نفر مجروح شده اند طي حملات اين روز، يك فروند از هواپيماهاي عراقي، حين پرواز به روي منازل سازماني هوانيروز، هدف آتش سلاحهاي ضدهوايي مستقر در پايگاه گرديده و ضمن سقوط، به يكي از واحدهاي مسكوني هوانيروز برخورد مينمايد و باعث ايجاد خساراتي ميگردد. در اين واحد مسكوني، خانوادة شهيد شيرودي سكونت داشتند كه خوشبختانه در زمان حمله در منزل نبوده اند. خبرنگار روزنامه كيهان در اين رابطه آورده است: «يكي از ميگهاي عراقي، بر فراز هوانيروز بر اثر اصابت آتش ضدهواييهاي ايران سقوط كرد و خلبان اين جنگنده در دم كشته شد. در اثر سقوط اين ميگ و برخورد لاشه هاي آن، به يك باب مسجد، مدرسه راهنمايي و يك آپارتمان در هوانيروز، آسيب رسيد و يك سرباز به نام «شاملو» و گروهباندوم سيامك قاسمي(سيامك چقا قاسمي) شهيد و چند نفر زخمي شدند

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

" از جملة اين پاسگاهها، باويسي و «تيله كوه» است كه عراقيها پس از انهدام آنها، در محور باويسي ـ تيله كوه ـ بيشگان، به سمت جنوب، تغيير مسير ميدهند. ستون ديگر عراقيها، از شمال پاسگاه برارعزيز و باباهادي، وارد خاك ايران شده و جادة قصرشيرين و سرپل ذهاب را تحت نظارت درمي آورد "

بعد از تصرف محور ازگله باویسی عراقیها ابتدا شهر سرپل ذهاب را تصرف کردند و سپس بسمت قصرشیرین حرکت نموده تا این شهر و نیروهای آن محاصره شوند .پس ازمحاصره قصرشیرین ارتش از مرز خسروی عقب نشینی کرد تا بتواند حلقه محاصره را بطرف کرمانشاه بشکند که اینچنین نشد و کمبود سوخت و غذا و آب باعث شد نیروهای ارتش کلیه تجهیزات خود را رها وخود بسمت مناطق امن حرکت کردند .این درحالی بود که شهر خالی از سکنه نشده بود و مردم در شهر حضور داشتند . پس از درگیری ها و از جان گذشتگی های فراوان مردم و نیروهای نظامی شهر نخل های سرفراز و دیار عطر دل انگیز بهار نارنج و لیموشیرین قصرشیرین در ساعت 13:30 روز پنجشنبه سوم مهر ‎ 59از چهار محور خسروی، نفت شهر، دشت ذهاب و قوره توی با هدایت صدها دستگاه تانک مورد حمله قرار گرفت و پس از مقاومت دلیرانه مدافعان به اشغال و تصرف قوای دشمن در آمد. 
این شهر که در سال های دهه 50 حدود 100 هزار نفر جمعیت داشت و یکی از شهرهای پررونق به لحاظ اقتصادی و گردشگر پذیر و زیبای غرب کشور بود با حضور دشمن تنگ نظر در مدت حدود دو سال اشغال به تلی از خاک تبدیل شد بطوریکه حتی جز چند دیوار و دو مسجد هیچ نقطه ای سالم در این شهر باقی نماند .

نتیجه تصویری برای تانکهای عراق در قصرشیرین

ورود تانکهای عراق به قصرشیرین

  تصاویر کمتر دیده شده از شهدای قصرشیرین در جنگ

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

فرود در ميدان تره بار (سرهنگ خلبان نوركرم زارعي)

 صبح روز سي و يكم شهريور ماه، به من مأموريتي ابلاغ شد تا حجت الاسلام حجتي كرماني را براي سخنراني به ايلام ببرم. آقاي كرماني قبل از سوار شدن، دعايي خواندند و به اطراف بالگرد فوت كردند. من هم دلگرم به دعاي ايشان، پشت فرامين نشستم و موتور بالگرد را روشن كردم. با اتمام سخنراني و صرف ناهار، آقاي كرماني از من خواستند هر چه سريعتر وي را به كرمانشاه بازگردانم تا ساعت 15:00 ،توسط هواپيما خود را به مجلس شوراي اسلامي برسانند. من هم طبق خواستة ايشان عمل كردم و حدود ساعت 14:10 به نزديكي فرودگاه كرمانشاه رسيديم.

پيش از رسيدن با برج مراقبت تماس گرفته و موقعيتم را به آنها اطلاع داده بودم. مسئول برج مراقبت هم از من خواست، در فاصله سه مايلي از ترافيك هوايي، ورودم را به او گزارش كنم. بر همين اساس، در هنگام مناسب شروع به ارسال پيام كردم. هنوز جوابي نگرفته بودم كه چشمم به دود قارچ شكلي افتاد كه از ميان محوطة فرودگاه به هوا برخاست. متعاقب آن، در محوطة پايگاه هوانيروز هم گرد و خاك بلند شد. در حال تجزيه و تحليل واقعه بودم كه ناگهان دو فروند هواپيما در ارتفاعي بسيار پايين، از روي فرودگاه و شهر عبور كردند. چند لحظه بعد، هواپيماي سوم نيز در ارتفاعي پايينتر از من، در مقابلم سينة آسمان را شكافت و بالا رفت.

چاره اي نداشتم. به دنبال علتها، ميبايست در نقطه اي امن فرود مي آمدم كه تنها محل مطمئن را، ميدان تره بار كرمانشاه ديدم. روي زمين، مردم اطرافم را گرفتند. از من سؤال ميكردند چه اتفاقي افتاده است. جوابي نداشتم و به دنبال جواب، به سوي حاج آقا كرماني برگشتم، هنوز عمامه اش روي سرش بود. ترسيدم و گفتم:

 ـ حاج آقا، عمامه ات را بردار. ممكن است كودتا شده باشد. حاج آقا مات و مبهوت، نگاهم كرد و با تعجب پرسيد:

ـ كودتا شده است؟! پرس وجو كنيد ببينيد چه اتفاقي افتاده است؟!

پرسوجو از مردم فايده اي نداشت. ناچار به محل يكي از فروشگاهها رفتم و با تماس تلفني، جوياي واقعيت شدم. سروان عرب، افسر عمليات، وقتي گوشي تلفن را برداشت و فهميد من هستم، خواست هرچه زودتر حاج آقا را به پايگاه برگردانده و پس از آن بالگرد را به نقطه اي امن ببرم. وقتي به سوي بالگرد بازگشتم، متوجه شدم حاج آقا قبل از برگشتن من بالگرد ترك كرده است. توقفم ممكن بود موجب حادثه اي در ميدان تره بار شود، از اينرو سريع موتور بالگرد را روشن كردم و به سمت بيستون و منطقة نوژيوران رفتم.

در دو سه روز اول، كارمان اين بود كه در ساعات 4 يا 5 صبح كه هواپيماهاي عراقي وارد آسمان كرمانشاه ميشدند، هر كس بالگردي را با هر وضعيتي كه داشت، سوار ميشد و به نقطة امني كه خودش در نظر گرفته بود، ميبرد. نوشتن طرح پرواز و بازديد از كتابچة بالگرد و حتي تماس راديويي و اعلام مقصد پرواز، معنايي نداشت. هر چه اصل و قانون بود، روي آن خط قرمز كشيده بوديم. تنها هدفمان اين بود كه بالگردها را از آسيب بمباران نجات دهيم. چه كسي و به چه صورت به خلبان مربوط بود و كسي دستور نميداد. غذا و خوراك وجود نداشت. از صبح تا غروب در محل ميمانديم و با نزديك شدن به تاريكي هوا، به پايگاه برميگشتيم. گرسنگي را هم با نان ساج و پنير محلي كه مردم برايمان مي آوردند، رفع ميكرديم. يكبار هم برايمان گوسفندي قرباني كردند. در چند روز اول، شيرودي مسؤليت كلي را بر عهده گرفته بود. بالگردها در مناطق مختلف پراكنده بودند و هر بخشي توسط يكي از دوستان پايش ميشد. ستوان شمسي پور، مسؤل ارتباطات و ابلاغ دستورات بود. آنهم نه از طريق راديو، بلكه با يك فروند بالگرد 206 در بين مناطق پراكندة مختلف پرواز و دستورات را به افراد ابلاغ ميكرد. در بعضي از شرايط، افسران رابط به  مشكل برميخوردند. مثلاً حميد كاوياني با اينكه خلبان دوم بود، بنا به ضرورت، يك فروند بالگرد 206 را به پرواز درآورده و روي قلة يكي از كوههاي اطراف كرمانشاه، در محلي بسيار ناهموار فرود آورده بود. بالگرد به گونه اي روي زمين نشسته بود كه مثل الّاكلنگ بر روي پايه ها بازي ميكرد. وقتي تماس گرفت و وضعيت را اطلاع داد، چند نفر از دوستان به كمكش رفتند و تا بلند شدن بالگرد، مجبور شدند با رفتن به زير دم بالگرد، آن را در حال تعادل نگه دارند. كوچكترين حركت اضافه، باعث سرنگوني آن به عمق دره ميشد. هيچكس هم جرئت نميكرد موتور آن را روشن كند. وقتي دوستان متوجه شدند ممكن است در اثر وزش باد، بالگرد به پهلو واژگون شده و يا از كوه به پايين بغلتد، با تلاش و همكاري يكديگر، موفق به نجات آن شدند. اشكال كار با كاوياني نبود، وضعيت خطرناك اين چنين حكم ميكرد كه هر بالگردي را، حتي خراب و غيرقابل پرواز، از پايگاه دور كنيم. دوستان ميگفتند؛ بالگرد ملخ داشته باشد، كافي است و سريع به پرواز در مي آمدند. شيرودي هم از ما خواسته بود، هنگام پرواز هيچ تماس راديويي گرفته نشود.

انتخاب محل فرود به عهدة خودمان بود و كسي هم از ما و موقعيتمان خبري نداشت. غروب آفتاب دوباره مثل كبوتران جلد، به خانه برميگشتيم.

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

به كرمانشاه بازگشتم (سرتيپ2 خلبان ايرج آسوار)

يكم مهر ماه 1359 ،حدود ساعت 14:00 بود كه از من خواستند سريع خودم را به پايگاه پشتيباني عمومي اصفهان معرفي كنم. متعجب بودم چه خبر است، تا اينكه خبر حملة هواپيماهاي عراقي به چند فرودگاه كشورمان را شنيدم. فرماندهي از من خواست، سريع نسبت به خارج كردن بالگردها از پايگاه اقدام كنم.

 به همت دوستان خلبان توانستيم در كمترين زمان ممكن، تعداد زيادي از بالگردها را از پايگاه خارج كرده و در اطراف شهر پراكنده كنيم. با توجه به اينكه تازه از كرمانشاه به اصفهان منتقل شده و با منطقة كرمانشاه آشنا بودم، روز بعد از من خواسته شد، با سه فروند بالگرد كبرا به كرمانشاه بروم.

اخبار رسيده، حكايت از سقوط قصرشيرين و مناطق اطراف داشت. احتمال سقوط پادگان سرپل ذهاب هم ميرفت.

 

دوم مهر ماه

با بمباران مجدد پايگاه، براي مسئولان مملكتي محرز شد كه عراق براي رسيدن به مطامعش، به حملات ادامه خواهد داد. بر اساس دستورالعملهاي صادره، خلبانان هوانيروز قبل از طلوع آفتاب روز دوم مهرماه، تمام بالگردهاي پايگاه را به مناطق اطراف برده و در محلهاي مناسب و دور از مناطق مورد تهاجم قرار دادند.

با توجه به طرح پراكندگي هوانيروز، نيروهاي عمل كننده از پايگاه خارج، و دور از دسترس فرماندهي پايگاه ـ سرهنگ خلبان علي سعدي نام ـ قرار ميگيرند. به گفتة خلبانان هوانيروز كرمانشاه، پل ارتباطي فرماندهي با خلبانان و پايوران فني، شهيد شيرودي بوده است كه در تمام طول روز، با يك فروند بالگرد 206 ،امور نظارت و هدايت را انجام ميداده است.

بر اساس تحقيقات انجام شده و بنا به گفتة خلبانان، اولين گروه آتش، در روز دوم مهرماه عازم پادگان سرپل ذهاب ميشود. البته در اين رابطه كه اولين روز حضور بالگردهاي هوانيروز در سرپل ذهاب چه روزي بوده است، به سند يا مدركي دست نيافتيم. آنچه مسلم است، ضرورت ايجاب ميكرده تا هرچه سريعتر، اين كار صورت گيرد. بنابراين، روز دوم مهرماه ميتواند اولين روز حضور بالگردها در منطقة غرب باشد.

در گروه اول كه به سرپل ذهاب پرواز كرده است، ستوانيار اكبر شيرودي، ستوانيار نريمان شاداب، ستوانيار غلامرضا شهپرست، ستوانيار محمدعلي مرادي، ستوان حميدرضا سهيليان و ستوانيار سعداالله داورزاده شركت داشته اند. براي اولين بار، يك فروند بالگرد ضدتانك همراه گروه آتش پرواز ميكند تا ضمن آزمايش هدفيابي، به انهدام ادوات زرهي عراق بپردازد. در اين خصوص غلامرضا شهپرست ميگويد : «صبح روز دوم مهر ماه، در قالب يك گروه آتش شامل دو فروند كبرا، يك فروند بالگرد ضدتانك و يك فروند بالگرد شناسايي 206 ،به خلباني  (شهید) ستوانيار محمود فتاحي ، به سمت سرپل ذهاب پرواز كرديم. در طول مسير پرواز از كرمانشاه تا سرپل ذهاب، دو بار مورد هجوم هواپيماهاي عراقي قرار گرفتيم كه به اجبار از يكديگر جدا شده و به نقاط امن رفتيم. در پادگان سرپل ذهاب، وضع بسيار وخيم بود. همان لحظه، اولين دور پرواز را انجام داديم. من به اتفاق شاداب پرواز ميكردم. هدايت بالگرد با من بود و شاداب موشكها را شليك ميكرد. در اين ميان، همة چشمها را به كار ما دوخته بودند.

متأسفانه اولين موشك رها شده به هدف اصابت نكرد. نگراني ابتدا وجود من و شاداب را پر كرد كه نكند سامانة پرتاب موشك اشكال دارد؛ اما وقتي موشك بعدي به قلب تانك فرو نشست و گُل آتش از آن برخاست، همه نفس راحتي كشيدند. نيروهاي عراقي كه تا آن لحظه با خيال آسوده به كار خودشان مشغول بودند، با اولين انفجار، دچار ترس و دلهره شده و آرايششان را از دست دادند. حضور بالگردهاي هوانيروز و شليك اولين موشك و انهدام اولين تانك، همانگونه كه ترس را در دل دشمن ايجاد ميكند، موجب تقويت روحية جنگاوري نيروهاي ايراني ميشود.

با اين حال، عنصر مهمي چون فرماندهي بايد وجود داشته باشد تا بتواند با مديريت و رهبري مناسب، ضمن وارد آوردن ضربه به دشمن و جلوگيري از هدر رفتن توان يگان، آنها را به آينده اميدوار ساخته و موجب ضربه پذيري بيشتر دشمن شود.

متأسفانه همانگونه كه نيروها در جبهة جنوب به دليل نداشتن فرماندهي و اطلاعات، دچار سردرگمي هستند، در جبهة غرب هم اين مشكل به طور واضح خودنمايي ميكند. اين امر، در روزهاي اول براي نيرويي كه مورد تجاوز قرار گرفته، تا مدتي طبيعي است؛ اما بايد پس از گذشت كمترين زمان، به حال عادي باز گردد و نيروهاي عمل كننده، سازماندهي مناسب را پيدا كنند. غلامرضا در ادامه ميگويد: فرماندهي در جنگ، امر بسيار مهمي است كه در كنار اطلاعات تكميل ميشود. در حقيقت، هر كدام از اين دو عنصر ناقص باشد، عمليات موفقي اجرا نخواهد شد. در آن روزها، ما از وجود هر دوي اين عناصر بي بهره بوديم. نه فرمانده اي داشتيم كه ما را هدايت كند و نيروها را جلو ببرد و نه مسئولي كه اطلاعات كافي و صحيح در مورد نيروهاي عراقي به ما بدهد. از سوي ديگر، ما هم جوان بوديم و تجربه اي نداشتيم. فكر ميكرديم با انهدام دو دستگاه تانك، عراقيها دمشان را ميگذارند روي كولشان و ميروند؛ اما همان شب، خبر آوردند كه نيروهاي عراقي تا سرآبگرم پيش آمده اند. در روز دوم، سقوط سومار مورد تأييد قرار ميگيرد و نيروها، 30 كيلومتر عقب نشيني ميكنند. نبرد براي اشغال سرپل ذهاب توسط دشمن، شدت ميگيرد و قصرشيرين به لحظة سقوط نزديك ميشود. از سوي ديگر، سه راهي گيلانغرب ـ قصرشيرين نيز تحت نظارت عراقيها در مي آيد. در حالي كه جادة قصرشيرين ـ سرپل ذهاب در اختيار دشمن است، امكان رساندن تداركات و مهمات به نيروها نيز از بين ميرود.

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

لحظاتی که هیچگاه از ذهنها پاک نمیشود و هر لحظه از بازگو شدن آن روزها اشک در چشمها جاری میشود .

d2pc_000-agm-86c-term-1_(1726).jpg

 

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0